شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخوارا و لرد سیاه به سر تا پای مرد نگاه کردن. مرد لباسای کاملا سفیدی به تن داشت. کت و شلوار سفید. کراوات سفید. حتی کفش های سفید!
- امیدواریم دامبلدور هیچوقت این رو نبینه و سعی نکنه ازش تقلید کنه.
مرگخوارا هم امیدوار بودن. چون دیدن این میزان از سفیدی به شدت براشون غیر قابل تحمل شده بود. لرد به مرگخواراش نگاه کرد. یه پس گردنی به فنریر زد که صدای تق بلندش سر اون مرد سفیدپوش رو از روی کاغذهاش بلند کرد و اون مرد، با لرد سیاه چشم تو چشم شد.
- ما به خروج از این دنیا و بازگشت به دنیای زنده های متمایلیم. - اینا پرونده های شماست... جناب تا... - نه. نیست. اسم ما این نیست مردک. - دروغگویی در مقابل فرشته سنجش اعمال؟ - تغییر اسم دادیم خب. دروغ کجا بود؟ ما به این ابهت و عظمت چرا اصلا باید بهت دروغ بگیم مردک حقیر؟
البته مرد سفید پوش الان دیگه زیادم حقیر به نظر نمیرسید. مخصوصا با ابرای سیاهی که بالای سرش جمع شده بودن صاعقه ازشون خارج میشد. مرد سفید پوش که الان زیادم مهربون به نظر نمیرسید، داد زد: - فرشته های عذاب! سریعا بیاید و این گناهکارای بی تربیت رو از اینجا ببرید!
به نظر میرسید اون دنیا اصلا قرار نیست با لرد سیاه و مرگخوارا مهربون باشه!
-باز تو نظر دادی فنریر! به سمت اون شخص حرکت می کنیم یاران ما!
فنریر از اینکه اول تحقیر شد و بعد از نظرش استفاده شد احساس خنثی ای داشت. فنریر از این بابت خیلی خوشحال شد چون تا الان فقط احساس بد داشت و خنثی بود از بد بودن بهتره!
-یاران ما! چرا به نظری که دادیم توجهی نمی کنید. فرمودیم، حرکت می کنیم.
مرگخواران بعد از این که فهمیدن این نظر، نظر فنریر نیست، شروع به حرکت کردن.
فنریر در کل مسیر داشت به این موضوع فکر می کرد که نظرش با اربابش چه فرقی داشت. ولی می دونست اگه فکرش رو به زبون بیاره با هجوم مرگخوار ها رو به رو می شه برای همین در حد فکر نگهش داشت.
-یاران ما...سفیدی دارد حال ما را بهم می زند...
بعد لگدی نثار فنریر کرد. -یادمان بنداز بعد از دریافت جایزه تو را بکشیم!
فنریر فقط شانس آورد که به اون مرد رسیده بودن وگرنه بیشتر تحقیر می شد.
مرگخواران و لردی که توسط فنریر کول شده به طرف محل خروج میرن.
-ارباب...خروج کردیم!
دور و برشونو نگاه میکنن.
سفیده. همه چی سفیده. خیلی سفیده. زیادی سفیده!
لرد سیاه از همون بالا لگدی به فنریر میزنه. -سفید است!
فنریر هم که کور نیست...میبینه سفید است! ولی کاری از پنجه هاش بر نمیاد.
مرگخوارا توسط نیروی سفید احاطه شدن و اصلا از این وضع راضی نیستن. این وسط رودولف هم کمی اطراف رو برای یافتن یه حوری ای، پری ای، فرشته ای چیزی جستجو میکنه ولی این بار جوینده یابنده نیست و رودولف ضایع میشه.
مرگخوارا پشت سر فنریر حرکت میکنن.
-لعنت بهت... -گرگینه ی بی عرضه... -ببین ما رو کجا آورد!
فنریر که زیادی تحقیر شده به سمتی اشاره میکنه. -ارباب، اونجا یه نفر وایساده...کلی کاغذ تو دستشه. بریم از اون بپرسیم چطوری میشه خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1398/5/24 16:55:47
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
مرگخواران همراه با اربابشان، سقوط کرده و همه مُردند! حتی این پایان هم از پایان سری کتاب های هری پاتر بهتر بود! ولی مشکل این بود که مرگ و خورندههای آن، ارتباط نزدیکی به هم داشتند! _یاران...ما مردیم! _چی شده؟ _ولی هیچ جای نگرانی نیست...از شانس خوب شما، ما هم توی اون قالیچه بودیم و از اونجایی که ما تعداد نامحدودی جانپیچ داریم، پس میتونیم از این دنیا خارج و به همون دنیایی که اون سرش قرار هست از ما تقدیر و تشکر بشه بازگردیم!
مرگخواران بعد از حرفهای لرد، همگی خوشحال شده و به رقص و پایکوبی پرداختند...به غیر از فنریر! چرا که مرگخوارن رقص و کوبیدن پایشان را روی صورت او انجام میدادند!
بعد از اینکه خوب صورت فنریر لگدمال شد، لرد چند سرفهی مصنوعی کرد تا به این طریق مرگخواران دوباره به صورت موقر و خشن همیشگیشان دربیایند...سپس گفت: _خب یاران...شروع کنیم!
مرگخوارن دوباره شروع به کوبیدن پاهایشان به صورت فنریر کردند و خوشحالی و رقص از سر گرفتند...اما با فریاد لرد، همگی سرجای خود ایستادند! _چیکار میکنید؟ _ارباب...شما گفتین رقص و پایکوبی رو دوباره شروع کنیم! _ما صرفا فرمودیم شروع کنید! _خب چی رو ارباب؟
لرد آهی از ته دل کشید...چرا باید همه چیز را به مرگخوارانش توضیح میداد تا بفهمند؟ و تازه اکثرا باز هم نمیفهمیدند! _ما فرمودیم شروع کنید....یعنی شروع به گشتن کنید...همینجوری که نمیتونیم برگردیم اون دنیا....باید یک راهی که به اون دنیا برسه رو پیدا کنیم!
مرگخواران نگاهی به اطرافشان کردند...به نظر میرسید سفر آنها هنوز ادامه داشت!
از اونجایی که باد جنسیت مشخصی نداشت، هنوزم شانسی برای رودولف بود تا مخ باد رو بزنه!
- به به! بادو ببین جون بابا!
ولی باد مرگخوار بود و تقریبا تمام مرگخوارا از شخصیت رودولف خبر داشتن! - اولن من مردم! دوما نامزد هم دارم توعم برو ته قالیچه، قمه ت روهم غلاف کن.
بلاتریکس بانویی بود بسیار خشن لطیف و رئوف القلب! اما دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده بود.
- آواداکداورا!
یهو تمام صحنه اسلوموشن شد و طلسم خیلی آروم به سمت باد حرکت میکرد... - عه اربابه! سلام ارباب! چه خبرا؟
مثل اینکه طلسم هم مرگخوار بود! طلسم رفت و رفت و رفت تا وارد بدن باد شد. - من طلسم مرگم. تو باید بمیری الان! - عه واقعا؟ خب باشه!
و باد با یه تراژدیِ غمناک رهسپار دنیای باقی شد! اما این آخر ماجرا نبود، چون که باد در لحظات آخر مرگخواران رو هم به زمین زد و با خودش راهی اون دنیا کرد!
حالا مرگخواران جدای از رسیدن به اون سر دنیا، باید از اونور دنیا هم خارج میشدند...
-بانز...تو برو! شبیه خودشی. ممکنه حس همنوع دوستیش گل کنه و بیشتر به حرفت گوش کنه!
بانز کمی به گوشه قالیچه نزدیک شد. در همین حال تعدادی از مرگخواران سنگین وزن به سمت دیگر قالیچه رفتند. حفظ تعادل مهم ترین بخش ماجرا بود.
ولی از آن جایی که در هاگوارتز فیزیک تدریس نمی شد، قالیچه باز کج شد و دادِ باد به هوا بلند شد. -بی مقدارا! تکون نخورین. الان اربابم آسیب می بینه.
لرد سیاه لبخندی به باد زد که کاسه صبر مرگخواران را لبریز کرد! لرد هیچوقت به آن ها لبخند نزده بود. همیشه این شکلی بود:
سو که به توانایی قانع کردنش ایمان داشت به باد نزدیک شد. -ببین بادی جان ...
-تو یکی اگه می تونستی قانع کنی، اخراج نمی شدی. حالا برو ته قالیچه و ازش آویزون شو. برای مرگخوارایی مثل تو جا برای نشستن نداریم. فقط می تونی ریشه های قالیچه رو بگیری و با ما بیایی.
این نظر همه مرگخواران در آن لحظه بود و چشمان مرگخواران از این میزان از همفکری، پر از اشک شد. ولی شانس نداشتند... چون لرد این صحنه را دید! -خجالت هم نمیکشن. باد رو ببینین...یه بار شد اشک تو چشاش جمع بشه؟ سبک و قوی. نه چیزی میخوره، نه غر میزنه، مرگخواریه به درد بخور و کم مصرف.
باد هی رویش زیاد میشد و مرگخواران هی از او متنفرتر.
رابستن کمربند بچه اش را روی شانه هایش سفت کرد که سقوط نکند و بلاتریکس ترسناک ترین نگاه هایش را نثار باد کرد.
ولی باد بیدی نبود که با این بادها بلرزد!
مرگخواران برای به هم نزدن تعادل، در وسط قالیچه جمع شدند. -باید از شر این باد خلاص بشیم. یکی بره باهاش حرف بزنه و راضیش کنه بی خیال ما بشه! بذاره بره! وگرنه ارباب قید هممونو میزنه و یک ارتش بادی تشکیل میده.