ردای هاگوارتز قدیمی و رنگ و رو رفته اش را از درون کمد بیرون کشید. آرام کراوات زرد و مشکی هافلپافش را نوازش کرد. با لمس گورکن روی سینه اش، به گذشته سفر کرد؛ به سالها پیش، زمانی که یک دختر دوازده ساله پر شور و هیجان بود؛ زمانی که هنوز از نزدیک ناملایمات زندگی را نچشیده بود.
به روشنی به خاطر می آورد؛ زمانی که برای اولین بار در سرسرای ورودی هاگوارتز قدم گذاشت؛ آنجا چه باشکوه به نظر می رسید! به خاطر می آورد که آنقدر مسحور درخشش شمع ها و مشعل ها شده بود که اصلا صحبتهای پرفسور مک گوگنال را نمی شنید.
وقتی قدم به سرسرای بزرگ گذاشت، با دریایی از کلاه های نوک تیز رو به رو شد. بوی غذاهای مختلف، مشامش را پر کرد. بیش از همه، سقفی که آسمان شب را نشان می داد برایش جذاب بود.
قلبش چنان با بی قراری به در و دیوار سینه اش می کوبید که حس می کرد هر لحظه ممکن است سینه اش را بشکافد و بیرون بیاید. اگر نمی توانست دوست پیدا کند چه؟ اگر تنها می ماند و طرد می شد چه؟ اگر نمی توانست در درسهایش موفق شود چه؟ اگر در گروه خوبی نمی افتاد چه؟ لعنتی! چرا زودتر اسمش را صدا نمی زدند؟
با صدای پرجذبه پرفسور مک گوگنال از افکارش بیرون آمد:
- رزالین لینتون.
پاهایش به سختی حرکت می کردند. احساس می کرد حتی در و دیوارهای سرسرا هم نگاهش می کنند. روی چهارپایه نشست و کلاه کهنه و رنگ و رو رفته را روی سرش گذاشت. هنوز یک ثانیه نگذشته بود که کلاه فریاد زد:
- هافلپاف.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
31 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/01
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: پنجشنبه 4 تیر 1405 10:01
از: عمارت ملویل
پستها:
73
شغل
داور دوئل، مترجم دیوان جادوگران

آخرین روز هاگوارتز بود. سرسرا مزین به پرچمهای هر چهار گروه و میزها با غذاهای لذیذ، پر شده بود. حتی کوچکترها هم جو متفاوت این روزها را حس میکردند.
جادوآموزان سال هفتم بالاخره فارق التحصل شده بودند و در کنار هم ایستاده، میگفتند و میخندیدند. فارق از این حقیقت که دیگر قرار نبود مثل این چند سال در کنار هم باشند؛ جادوگران و ساحرانی بودند که شاید روزی زندگی آنچنان آنها را از هم دور کند که مثل قبل با هم گفتگو نداشته باشند. شاید روزی از کنار هم بگذرند و حتی متوجه دیگری نشوند.
حالا بدون توجه به آن روزهای پیش رو، فقط از بودنشان لذت میبردند.
همه تالارهای هاگوارتز در همهمه سال آخر بودند. جایی در گوشه دخمه اسلیترین، جادوآموزان سال آخر، آماده مراسم میشدند و وسایلشان را جمع میکردند تا به سمت قطارشان بروند.
سیلویا دامن بلند و ردای اسلیترین را به تن کرده بود. عصایش را در دست گرفت. گوی طلایی-سبز آن را زیر دستش لمس کرد. متفاوت بود. هفت سال از چوبدستی سادهای استفاده میکرد و آن را همیشه گوشه ردایش میگذاشت. حالا تنها چیزی که او را به مدرسه وصل میکرد، ردای اسلیترینی بود که به تن داشت. قبل از بیرون رفتن، به اتاقش خیره شد. باورش نمیشد که روزی فرا رسیده است که باید اینجا را ترک کند. ترک هاگوارتز برایش همیشه یک آرزو بود ولی حالا؟ انگار بودن در کنار همنوعانش در اسلیترین برایش لذتبخش بود و از دست دادنش دردی عظیم.
آنقدر به آنجا نگاه کرد تا مطمئن شود فراموشش نمیکند. اما میدانست روزی همه چیز از خاطرش خواهد رفت. شاید در آینده برگشتن به هاگوارتز را هم ملال آور بداند و از فکرهایی که الان دارد به خنده بیفتد. حتی ممکن بود دوستانش را هم فراموش و یا آشناییشان را انکار کند. همه این شایدها و اگرها ممکناتی بودند که قلبش را به درد میآورد.
بیرون آمد و در راهش به سمت درب دخمه اسلیترین، به اطرافش با دقت نگاه میکرد. نباید اینجا را هم فراموش کند. نفس عمیقی کشید و عطر تالار را در ذهنش ثبت کرد. خاکستر شومینه گرم بود و مبلها تمیز و براق بودند؛ مثل روز اول. انگار نه انگار که آنهایی بودند و آنهایی هستند که دارند میروند. همه چیز مثل روز اول بود.
از تالار بیرون آمد و از پلهها به سمت پایین قدم میزد. صدای کفشهای سخت و عصای چوبینش که به سنگهای پله برخورد میکردند، بلند بود. انگار هیچ صدایی نمیشنید. حتی متوجه نشد کی به سرسرا رسید و حالا رو به روی درب بزرگ آن ایستاده است. دامنش را تکان داد و دستکشهای چرمینش را کشید. نفسش را در سینه حبس کرد و وارد سرسرا شد.
گرمای جمعیت سیلی محکمی به صورتش زد. به سمت میز اسلیترینیها رفت و سلامی کرد. کنار بقیه سال آخریها نشست و به اطرافش نگاهی انداخت. سال اولی.ها با هم صحبت میکردند و با ذوق و شوق بالا و پایین میپریدند؛ سال دومیها و سومیها سر به سر هم میگذاشتند؛ سال پنجمیها با آب و تاب از آزمون سمج برای سال چهارمیها میگفتند و طوری حرف میزدند که انگار ترسناکترین امتحان را در سال بعدی در پیش دارند! سال ششمیها از اینکه سال بعد سال آخر است خوشحال بودند و به سال بالایی بودنشان مینازیدند.
اما هفتمیها؛ خوشحال بودند، میخندیدند ولی هرکسی به آنها تنها نیم نگاهی بیندازد میفهمد که این خندهها نه فقط از شادی فارق التحصیلی ست، بلکه درد جدایی از این حال هوای صمیمانه هاگوارتز و خاطرات هفت سال در کنار هم بودن را هم در برمیگیرد. بعضیها از سال اول با هم دوست بودند و حالا به هم قول میدادند که بعدها هم با یکدیگر دیدارهایی داشته باشند و حتما به ملاقات هم بروند. بعضی به معشوقههای خود قسم میخوردند که روزی تا ابد با هم خواهند بود. بعضیها هم تنها بودند؛ مثل او. انگار فقط از بودن در اینجا و با همکلاسیهایشان خوشحال میشدند. حالا که هاگوارتز تمام شده بود، دیگر این دوستیهای (چه بسا واقعی و یا دروغین) را تجربه نخواهد کرد. انگار بیرون از این مدرسه دیگر قرار نیست همه چیز مثل این سالها شاد باشد. حتی سختیهای هاگوارتز هم شیرین بودند. اما سختیهای دنیای بیرون قرار نبود شیرین باشد؛ هیچوقت.
سیلویا آرنجش را روی میز گذاشت و چانهاش را بر کف دستش تکیه داد. اشتها نداشت. فقط به فکر دیدن دوستانش بود تا هرگز تصاویرشان را از خاطر نبرد. میخواست تصویر شاد همه اسلیترینیها را در ذهنش ثبت کند.
طولی نکشید که هاگرید تمامی دانشآموزان را به حیاط عمومی دعوت کرد؛ جایی که جادوآموزان برای اولین بار با قایق به سمت هاگوارتز میآیند. سیلویا کنار دیگر همکلاسیهایش ایستاده بود. دید که در هر قایق پنج نفر را میگذارند و منتظر میمانند تا دیگر قایقها آماده حرکت شوند. وقتی همه قایقها پر شدند، سیلویا دید که جادوآموزانی در حیاط ایستادهاند و برایشان دست تکان میدهند. بعضی گریه میکردند، دیگری بلند بلند با شخصی در قایق صحبت میکرد، آن یکی میخندید و هرکس احساسی داشت.
این سال هفتمیها بودند که دور شدن را حس میکردند. خوشحال بودند و ناراحت. دردناک بود و درمانگر. وقتی دیگر کسی از سال پایینیها صحبت نمیکرد، سکوت غم انگیزی در فضای قایقها پر شد. انگار جسدهایی بر آب ستاره باران در شب روانند و قلبشان در جایی آن طرف رودخانه مانده است. جایی که دیگر قرار نیست مثل همیشه به آن سر بزنند.
امروز همان آخرین روز خاطرهایست که از قبل میدانستند میآید. پس چرا اینقدر درد داشت؟ مگر نباید اینگونه باشد که بدون ناراحتی از آن دل بکنند و بروند؟ قرار بود اینگونه باشد؛ چرا دارد این چنین تمام میشود؟ کسی گریه نمیکرد اما غم در صورت همه نمایان بود.
تمام شد. پایان این خاطره نقطهای گذاشتند و حالا رفتند سر خط.
جادوآموزان سال هفتم بالاخره فارق التحصل شده بودند و در کنار هم ایستاده، میگفتند و میخندیدند. فارق از این حقیقت که دیگر قرار نبود مثل این چند سال در کنار هم باشند؛ جادوگران و ساحرانی بودند که شاید روزی زندگی آنچنان آنها را از هم دور کند که مثل قبل با هم گفتگو نداشته باشند. شاید روزی از کنار هم بگذرند و حتی متوجه دیگری نشوند.
حالا بدون توجه به آن روزهای پیش رو، فقط از بودنشان لذت میبردند.
همه تالارهای هاگوارتز در همهمه سال آخر بودند. جایی در گوشه دخمه اسلیترین، جادوآموزان سال آخر، آماده مراسم میشدند و وسایلشان را جمع میکردند تا به سمت قطارشان بروند.
سیلویا دامن بلند و ردای اسلیترین را به تن کرده بود. عصایش را در دست گرفت. گوی طلایی-سبز آن را زیر دستش لمس کرد. متفاوت بود. هفت سال از چوبدستی سادهای استفاده میکرد و آن را همیشه گوشه ردایش میگذاشت. حالا تنها چیزی که او را به مدرسه وصل میکرد، ردای اسلیترینی بود که به تن داشت. قبل از بیرون رفتن، به اتاقش خیره شد. باورش نمیشد که روزی فرا رسیده است که باید اینجا را ترک کند. ترک هاگوارتز برایش همیشه یک آرزو بود ولی حالا؟ انگار بودن در کنار همنوعانش در اسلیترین برایش لذتبخش بود و از دست دادنش دردی عظیم.
آنقدر به آنجا نگاه کرد تا مطمئن شود فراموشش نمیکند. اما میدانست روزی همه چیز از خاطرش خواهد رفت. شاید در آینده برگشتن به هاگوارتز را هم ملال آور بداند و از فکرهایی که الان دارد به خنده بیفتد. حتی ممکن بود دوستانش را هم فراموش و یا آشناییشان را انکار کند. همه این شایدها و اگرها ممکناتی بودند که قلبش را به درد میآورد.
بیرون آمد و در راهش به سمت درب دخمه اسلیترین، به اطرافش با دقت نگاه میکرد. نباید اینجا را هم فراموش کند. نفس عمیقی کشید و عطر تالار را در ذهنش ثبت کرد. خاکستر شومینه گرم بود و مبلها تمیز و براق بودند؛ مثل روز اول. انگار نه انگار که آنهایی بودند و آنهایی هستند که دارند میروند. همه چیز مثل روز اول بود.
از تالار بیرون آمد و از پلهها به سمت پایین قدم میزد. صدای کفشهای سخت و عصای چوبینش که به سنگهای پله برخورد میکردند، بلند بود. انگار هیچ صدایی نمیشنید. حتی متوجه نشد کی به سرسرا رسید و حالا رو به روی درب بزرگ آن ایستاده است. دامنش را تکان داد و دستکشهای چرمینش را کشید. نفسش را در سینه حبس کرد و وارد سرسرا شد.
گرمای جمعیت سیلی محکمی به صورتش زد. به سمت میز اسلیترینیها رفت و سلامی کرد. کنار بقیه سال آخریها نشست و به اطرافش نگاهی انداخت. سال اولی.ها با هم صحبت میکردند و با ذوق و شوق بالا و پایین میپریدند؛ سال دومیها و سومیها سر به سر هم میگذاشتند؛ سال پنجمیها با آب و تاب از آزمون سمج برای سال چهارمیها میگفتند و طوری حرف میزدند که انگار ترسناکترین امتحان را در سال بعدی در پیش دارند! سال ششمیها از اینکه سال بعد سال آخر است خوشحال بودند و به سال بالایی بودنشان مینازیدند.
اما هفتمیها؛ خوشحال بودند، میخندیدند ولی هرکسی به آنها تنها نیم نگاهی بیندازد میفهمد که این خندهها نه فقط از شادی فارق التحصیلی ست، بلکه درد جدایی از این حال هوای صمیمانه هاگوارتز و خاطرات هفت سال در کنار هم بودن را هم در برمیگیرد. بعضیها از سال اول با هم دوست بودند و حالا به هم قول میدادند که بعدها هم با یکدیگر دیدارهایی داشته باشند و حتما به ملاقات هم بروند. بعضی به معشوقههای خود قسم میخوردند که روزی تا ابد با هم خواهند بود. بعضیها هم تنها بودند؛ مثل او. انگار فقط از بودن در اینجا و با همکلاسیهایشان خوشحال میشدند. حالا که هاگوارتز تمام شده بود، دیگر این دوستیهای (چه بسا واقعی و یا دروغین) را تجربه نخواهد کرد. انگار بیرون از این مدرسه دیگر قرار نیست همه چیز مثل این سالها شاد باشد. حتی سختیهای هاگوارتز هم شیرین بودند. اما سختیهای دنیای بیرون قرار نبود شیرین باشد؛ هیچوقت.
سیلویا آرنجش را روی میز گذاشت و چانهاش را بر کف دستش تکیه داد. اشتها نداشت. فقط به فکر دیدن دوستانش بود تا هرگز تصاویرشان را از خاطر نبرد. میخواست تصویر شاد همه اسلیترینیها را در ذهنش ثبت کند.
طولی نکشید که هاگرید تمامی دانشآموزان را به حیاط عمومی دعوت کرد؛ جایی که جادوآموزان برای اولین بار با قایق به سمت هاگوارتز میآیند. سیلویا کنار دیگر همکلاسیهایش ایستاده بود. دید که در هر قایق پنج نفر را میگذارند و منتظر میمانند تا دیگر قایقها آماده حرکت شوند. وقتی همه قایقها پر شدند، سیلویا دید که جادوآموزانی در حیاط ایستادهاند و برایشان دست تکان میدهند. بعضی گریه میکردند، دیگری بلند بلند با شخصی در قایق صحبت میکرد، آن یکی میخندید و هرکس احساسی داشت.
این سال هفتمیها بودند که دور شدن را حس میکردند. خوشحال بودند و ناراحت. دردناک بود و درمانگر. وقتی دیگر کسی از سال پایینیها صحبت نمیکرد، سکوت غم انگیزی در فضای قایقها پر شد. انگار جسدهایی بر آب ستاره باران در شب روانند و قلبشان در جایی آن طرف رودخانه مانده است. جایی که دیگر قرار نیست مثل همیشه به آن سر بزنند.
امروز همان آخرین روز خاطرهایست که از قبل میدانستند میآید. پس چرا اینقدر درد داشت؟ مگر نباید اینگونه باشد که بدون ناراحتی از آن دل بکنند و بروند؟ قرار بود اینگونه باشد؛ چرا دارد این چنین تمام میشود؟ کسی گریه نمیکرد اما غم در صورت همه نمایان بود.
تمام شد. پایان این خاطره نقطهای گذاشتند و حالا رفتند سر خط.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
And will sing the secrets of the forest all the way
جزئیات کاربر

"تاریکی که زنده ماند"
مروپ و گریندل والد آجرهای تالار اسرار را یکی پس از دیگری کنار زدند و با سرعتی کندتر از آنچه دوست داشتند به جلو حرکت کردند. نور سبز رنگی در انتهای تالار روشن بود و این دو جادوگر نجیبزاده در تلاش برای رسیدن به آن نور بودند. مروپ که رئیس خانه ریدل و از نوادگان مستقیم سالازار اسلیترین بود جلوتر میرفت و گریندل والد که از لحاظ خونی نواده مستقیم سالازار نبود، اما عقایدش را بسیار مشابه دیدگاههای سالازار میدید، کمی عقبتر حرکت میکرد. بالاخره بعد از کلی تلاش، این دو جادوگر به منبع نور سبز رنگ رسیدند. مروپ به آرامی خم شد و دفترچهای که آن نور سبز را تولید میکرد، برداشت. کمی آن طرفتر، باسیلیسک نیمهجان افتاده بود که به سختی نفس میکشید. گریندل والد به آن جانور نزدیک شد و به بررسی او پرداخت. مروپ با کنجکاوی اما با احتیاط بر روی جلد دفترچه فوتی کرد و خاکهای آن را کنار زد. چند بار که این کار را تکرار کرد، نوشتههای روی جلد دفترچه کمکم نمایان شدند و در نهایت با عبارت "تاریکی که زنده ماند" روبرو شد. سرش را برگرداند و به گریندل والد نگاهی انداخت و همین کافی بود که او هم بلند شود و در کنار او بایستد. مروپ با احتیاط دفترچه را باز کرد و از صفحه اول شروع به مطالعه کرد.
فهرست مطالب:
بخش اول: پیشگفتار
بخش دوم: رفاقت جاودانه
بخش سوم: رویای زودهنگام
بخش چهارم: باسیلیسک وفادار
بخش پنجم: تاریکی که زنده ماند!
بخش اول: پیشگفتار
خاطراتی که میخواهم برایتان تعریف کنم را با عنوان "تاریکی که زنده ماند" نوشتهام و درباره سرنوشت تکهای تاریکی است که سالها قبل فعال بود، سپس برای مدت طولانی از بین رفت و دوباره پس از مدتها فعال شده است. قبل از اینکه خود خاطرات را که اگر وقت اجازه دهد چندین قسمت خواهد بود، شروع کنم، میخواهم درباره تفاوت جادوگران و ماگلها صحبت کنم.
بسیاری از جوامع جادوگری وقتی اعلامیههای گریندل والد را میخوانند، بلافاصله به نژادپرستی فکر میکنند و تصور میکنند که ما با هدف نابودی ماگلها پیش میآییم. اصلاً اینطور نیست، ماگلها هم وظایف خود را در این دنیا دارند. اما باید به تفاوت ما (جادوگران) و دیگران (ماگلها) توجه دقیقی داشت. شاید پیش خودتان فکر کنید که جواب این سوال خیلی راحت است. ماگلها توانایی استفاده از جادو را ندارند و جادوگران میتوانند تغییراتی بر خلاف قوانین فیزیکی با توجه به نیازهایشان به وجود بیاورند که اسم این حرکت بر خلاف قوانین ماگلی را گذاشتهایم جادوگری. اما به نظر من، تفاوت اصلی ما و ماگلها از خلاقیت میآید. این خلاقیت است که مرزی بین ما و دیگران ایجاد کرده، و این ور مرز ما میتوانیم تصور کنیم و تصوراتمان را به صورت نوشتاری نمایش دهیم. این خلاقیت فقط یک فرار از واقعیت نیست، چرا که ما به عنوان جادوگران این توانایی را به صورت ذاتی داریم که واقعیت جدیدی بسازیم. در این مجموعه سایت جادوگران هم هر نفری شخصیتی انتخاب کردهایم و به کمک همین قدرت واقعیتسازی داریم ایفای نقش میکنیم. اینقدر قدرت ما در این زمینه بالاست که شخصیتی که فردی دیگر ساخته را دست میگیریم و در اولین پست توصیف شخصیتمان برای تایید توسط مدیران توضیحاتی میدهیم. اما این پست اول، حتی شروع شخصیتسازی هم نیست چرا که ما هنوز این شخصیت را با توجه به خودمان شکل ندادهایم. به مرور زمان، بر اساس علایقمان، بر اساس میزان خلاقیتمان و حتی بر اساس اتفاقاتی که در دنیای جادوگری میافتد، شخصیت خودمان را کمکم میسازیم، تغییر میدهیم و حتی خیلی وقتها ممکن است خود شخصیت را به طور کلی عوض کنیم و وارد ایفای نقش دیگری بشویم.
این توانایی است که ما را از ماگلها جدا میکند و از این توانایی خجالت نکشید و بلکه به آن افتخار هم بکنید. یکی از جذابترین و لذتبخشترین کارهایی که در این دنیای جادوگری میتوانیم انجام دهیم این است که شخصیتی را به دست بگیریم و مثل یک مجسمه از خاک و گل بسازیمش. این لذت را از خودتان دریغ نکنید و حتماً سعی کنید همیشه شخصیتتان را بیشتر برای دیگران توضیح دهید. سعی کنید این خود جادوگری را مدام به نمایش بگذارید، مدام تغییر دهید و مدام به آن شاخه و برگ بدهید.
این سری خاطرات هم که در پستهای آینده ارسال میکنم در همین راستا است. تا نشان دهم که فرق یک جادوگر و ماگل چیست و این تفاوت را برای همه روشن کنم. اگر این تفاوت را در خودتان هم احساس کردید، مشخص است که به عقاید من و گریندل والد ایمان آوردهاید و وقتش است که شما هم تفاوت خودتان را براقتر کنید. به جان محلهای جادوگری (تاپیکها) بیفتید و مدام خود را پرورش داده تا به بهترین ورژن جادوگری خودتان نزدیک شوید. در ادامه خواهیم دید که چگونه سالازار اسلیترین که همسن قلعه هاگوارتز است هنوز زنده مانده و هنوز در تلاش برای رسیدن به هدفهایش است. ایده کلی این داستان را گریندل والد به من داد و من هم آن را پرورش دادم و حالا دارم به صورت نوشتاری در اختیار شما قرار میدهم. بنیانگذار هاگوارتز، گروه اسلیترین و تالار اسرار میخواهد راز زنده ماندنش را فاش کند. امیدوارم که از خواندن این خاطرات لذت ببرید!
مروپ و گریندل والد آجرهای تالار اسرار را یکی پس از دیگری کنار زدند و با سرعتی کندتر از آنچه دوست داشتند به جلو حرکت کردند. نور سبز رنگی در انتهای تالار روشن بود و این دو جادوگر نجیبزاده در تلاش برای رسیدن به آن نور بودند. مروپ که رئیس خانه ریدل و از نوادگان مستقیم سالازار اسلیترین بود جلوتر میرفت و گریندل والد که از لحاظ خونی نواده مستقیم سالازار نبود، اما عقایدش را بسیار مشابه دیدگاههای سالازار میدید، کمی عقبتر حرکت میکرد. بالاخره بعد از کلی تلاش، این دو جادوگر به منبع نور سبز رنگ رسیدند. مروپ به آرامی خم شد و دفترچهای که آن نور سبز را تولید میکرد، برداشت. کمی آن طرفتر، باسیلیسک نیمهجان افتاده بود که به سختی نفس میکشید. گریندل والد به آن جانور نزدیک شد و به بررسی او پرداخت. مروپ با کنجکاوی اما با احتیاط بر روی جلد دفترچه فوتی کرد و خاکهای آن را کنار زد. چند بار که این کار را تکرار کرد، نوشتههای روی جلد دفترچه کمکم نمایان شدند و در نهایت با عبارت "تاریکی که زنده ماند" روبرو شد. سرش را برگرداند و به گریندل والد نگاهی انداخت و همین کافی بود که او هم بلند شود و در کنار او بایستد. مروپ با احتیاط دفترچه را باز کرد و از صفحه اول شروع به مطالعه کرد.
فهرست مطالب:
بخش اول: پیشگفتار
بخش دوم: رفاقت جاودانه
بخش سوم: رویای زودهنگام
بخش چهارم: باسیلیسک وفادار
بخش پنجم: تاریکی که زنده ماند!
بخش اول: پیشگفتار
خاطراتی که میخواهم برایتان تعریف کنم را با عنوان "تاریکی که زنده ماند" نوشتهام و درباره سرنوشت تکهای تاریکی است که سالها قبل فعال بود، سپس برای مدت طولانی از بین رفت و دوباره پس از مدتها فعال شده است. قبل از اینکه خود خاطرات را که اگر وقت اجازه دهد چندین قسمت خواهد بود، شروع کنم، میخواهم درباره تفاوت جادوگران و ماگلها صحبت کنم.
بسیاری از جوامع جادوگری وقتی اعلامیههای گریندل والد را میخوانند، بلافاصله به نژادپرستی فکر میکنند و تصور میکنند که ما با هدف نابودی ماگلها پیش میآییم. اصلاً اینطور نیست، ماگلها هم وظایف خود را در این دنیا دارند. اما باید به تفاوت ما (جادوگران) و دیگران (ماگلها) توجه دقیقی داشت. شاید پیش خودتان فکر کنید که جواب این سوال خیلی راحت است. ماگلها توانایی استفاده از جادو را ندارند و جادوگران میتوانند تغییراتی بر خلاف قوانین فیزیکی با توجه به نیازهایشان به وجود بیاورند که اسم این حرکت بر خلاف قوانین ماگلی را گذاشتهایم جادوگری. اما به نظر من، تفاوت اصلی ما و ماگلها از خلاقیت میآید. این خلاقیت است که مرزی بین ما و دیگران ایجاد کرده، و این ور مرز ما میتوانیم تصور کنیم و تصوراتمان را به صورت نوشتاری نمایش دهیم. این خلاقیت فقط یک فرار از واقعیت نیست، چرا که ما به عنوان جادوگران این توانایی را به صورت ذاتی داریم که واقعیت جدیدی بسازیم. در این مجموعه سایت جادوگران هم هر نفری شخصیتی انتخاب کردهایم و به کمک همین قدرت واقعیتسازی داریم ایفای نقش میکنیم. اینقدر قدرت ما در این زمینه بالاست که شخصیتی که فردی دیگر ساخته را دست میگیریم و در اولین پست توصیف شخصیتمان برای تایید توسط مدیران توضیحاتی میدهیم. اما این پست اول، حتی شروع شخصیتسازی هم نیست چرا که ما هنوز این شخصیت را با توجه به خودمان شکل ندادهایم. به مرور زمان، بر اساس علایقمان، بر اساس میزان خلاقیتمان و حتی بر اساس اتفاقاتی که در دنیای جادوگری میافتد، شخصیت خودمان را کمکم میسازیم، تغییر میدهیم و حتی خیلی وقتها ممکن است خود شخصیت را به طور کلی عوض کنیم و وارد ایفای نقش دیگری بشویم.
این توانایی است که ما را از ماگلها جدا میکند و از این توانایی خجالت نکشید و بلکه به آن افتخار هم بکنید. یکی از جذابترین و لذتبخشترین کارهایی که در این دنیای جادوگری میتوانیم انجام دهیم این است که شخصیتی را به دست بگیریم و مثل یک مجسمه از خاک و گل بسازیمش. این لذت را از خودتان دریغ نکنید و حتماً سعی کنید همیشه شخصیتتان را بیشتر برای دیگران توضیح دهید. سعی کنید این خود جادوگری را مدام به نمایش بگذارید، مدام تغییر دهید و مدام به آن شاخه و برگ بدهید.
این سری خاطرات هم که در پستهای آینده ارسال میکنم در همین راستا است. تا نشان دهم که فرق یک جادوگر و ماگل چیست و این تفاوت را برای همه روشن کنم. اگر این تفاوت را در خودتان هم احساس کردید، مشخص است که به عقاید من و گریندل والد ایمان آوردهاید و وقتش است که شما هم تفاوت خودتان را براقتر کنید. به جان محلهای جادوگری (تاپیکها) بیفتید و مدام خود را پرورش داده تا به بهترین ورژن جادوگری خودتان نزدیک شوید. در ادامه خواهیم دید که چگونه سالازار اسلیترین که همسن قلعه هاگوارتز است هنوز زنده مانده و هنوز در تلاش برای رسیدن به هدفهایش است. ایده کلی این داستان را گریندل والد به من داد و من هم آن را پرورش دادم و حالا دارم به صورت نوشتاری در اختیار شما قرار میدهم. بنیانگذار هاگوارتز، گروه اسلیترین و تالار اسرار میخواهد راز زنده ماندنش را فاش کند. امیدوارم که از خواندن این خاطرات لذت ببرید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/3/15 15:09:51
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/3/16 13:10:46
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/3/17 14:28:55
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/3/16 13:10:46
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/3/17 14:28:55
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر

راهرو از روزهای عادی خلوتتر به نظر میرسید. همانطور که قدم میزد، به زمین خیره و در افکار خودش غرق شده بود. چه بلایی سر هاگوارتز آمده بود؟ زمانی که تک تک سنگهای این مدرسه را داشتند روی هم میگذاشتند، هیچوقت چنین تصویری از آینده به ذهنش خطور نکرده بود. یعنی چقدر میتوانست که اشتباه کرده باشد؟ آیا به افراد اشتباهی اعتماد کرده بود یا اینکه همه اینها به خاطر ضعف خودش بود؟ غرورش اجازه نداد که در مورد ضعیف بودن بیشتر فکر کند. تنها اشتباهی که در طول زندگیش انجام داده بود، اعتماد به گودریک و بقیه سازندگان هاگوارتز بود. شاید اسم این اعتماد را هم بشود نوعی ضعف گذاشت. در هر صورت، دیگر هیچوقت نباید به خودش اجازه بدهد که چنین ضعفی را در مقابل دیگری نشان بدهد. رفاقت با گودریک باعث شده بود که چشمانش ضعیف بشوند و به حقایق زودتر پی نبرد. دیگر هیچوقت نباید بگذارد هیچ چیزی و هیچکسی مزاحم تصویری که از دنیای جادوگری دارد بشود.
بووووومب!
این صدای مهیب که از سالن غذاخوری به گوشش رسید، مثل دستی از اقیانوس افکار بیرون کشیدش و انگار که سالازار دوباره به دنیای واقعیتها برگشت. قدمهایش را سریعتر کرد و به سمت سالن حرکت کرد. آنقدر قدمهایش محکم و با اراده بودند که پاهایش مثل دستهای یک نوازنده ماهر، به کمک کاشیهای زیر پایش، موسیقی با هیجانی تولید میکردند.
وقتی به سالن غذاخوری رسید، متوجه شد که باز هم یک گروهی از ماگلزادهها، در حال جشن و پایکوبی در مورد یک جشن ماگلی دیگر هستند. همانطور که دم در سالن ایستاده بود، به گودریک و هلگا نگاه کرد که همراه بقیه ماگلزادهها جشن بر پا کرده بودند و با آهنگ اسکاتلندی میرقصیدند. دیدن این صحنه انگار که آتش درونش را از همیشه شعلهورتر کرد. دیگر نمیتوانست که فقط به نابودی هاگوارتز و از آن مهمتر نابودی آرزوهایش نگاه کند و کاری نکند. این جایی که با دستان خودش ساخته بود، دیگر خانه او نبود. سالازار باید دنبال خانه جدیدی برای خودش میگشت و طرفداران خودش را پیدا میکرد.
فکر اینکه نوادگان خودش و بقیه جادوگران خالص را در این مدرسه تنها بگذارد ناراحتش میکرد و برای همین، رفیق قدیمیش و هیولای تالار اسرار را مسئول حفاظت از این دسته دانشآموزان کرد. آخرین کار او در هاگوارتز نوشتن نامهای بود که در دفتر مدیریت برای بقیه بنیانگذاران باقی گذاشت. بر روی این نامه فقط یک جمله کوتاه نوشته شده بود:
هاگوارتز برای شما اما جهان از آن ماست!
بووووومب!
این صدای مهیب که از سالن غذاخوری به گوشش رسید، مثل دستی از اقیانوس افکار بیرون کشیدش و انگار که سالازار دوباره به دنیای واقعیتها برگشت. قدمهایش را سریعتر کرد و به سمت سالن حرکت کرد. آنقدر قدمهایش محکم و با اراده بودند که پاهایش مثل دستهای یک نوازنده ماهر، به کمک کاشیهای زیر پایش، موسیقی با هیجانی تولید میکردند.
وقتی به سالن غذاخوری رسید، متوجه شد که باز هم یک گروهی از ماگلزادهها، در حال جشن و پایکوبی در مورد یک جشن ماگلی دیگر هستند. همانطور که دم در سالن ایستاده بود، به گودریک و هلگا نگاه کرد که همراه بقیه ماگلزادهها جشن بر پا کرده بودند و با آهنگ اسکاتلندی میرقصیدند. دیدن این صحنه انگار که آتش درونش را از همیشه شعلهورتر کرد. دیگر نمیتوانست که فقط به نابودی هاگوارتز و از آن مهمتر نابودی آرزوهایش نگاه کند و کاری نکند. این جایی که با دستان خودش ساخته بود، دیگر خانه او نبود. سالازار باید دنبال خانه جدیدی برای خودش میگشت و طرفداران خودش را پیدا میکرد.
فکر اینکه نوادگان خودش و بقیه جادوگران خالص را در این مدرسه تنها بگذارد ناراحتش میکرد و برای همین، رفیق قدیمیش و هیولای تالار اسرار را مسئول حفاظت از این دسته دانشآموزان کرد. آخرین کار او در هاگوارتز نوشتن نامهای بود که در دفتر مدیریت برای بقیه بنیانگذاران باقی گذاشت. بر روی این نامه فقط یک جمله کوتاه نوشته شده بود:
هاگوارتز برای شما اما جهان از آن ماست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:26
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
422
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

شب قشنگی بود. باد ملایم می وزید و شاخه و برگ درختان را تکان میداد. قلعهی هاگوارتز زیر نور ماه خودنمایی میکرد. جیرجیرک ها لابه لای چمن ها آواز می خواندند.
داخل قلعه اکثر بچه ها در خوابی ناز فرو رفته بودند و صدایی ازشان در نمی آمد. البته این وسط پسر بچه ای گریفیندوری وجود داشت که خوابش نمی برد.
-نمی تونم بحوابم... حتّی پلک هم نمیتونم بژنم... هرچی بیشتر شعی میکنم بحوابم، بیشتر احشاش بیدار بودن میکنم... اشلاً احشاش حواب آلودگی ندارم.
خوابیدن به رشد بچّه ها کمک میکنه!
کمی بعد_ تالار اسلیترین
دیانا کارتر خسته روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت خواب قشنگی می دید که با صدای جیر جیری از خواب پرید.
در تالار تا نیمه باز بود و چهرهی ترسناک پسری در آستانهی در، نمایان.
دیانا خواب آلود نگاهی به پسر بچه انداخت.
-کوین؟ اینجا چی کار می کنی؟ چطور اومدی تو؟
کوین جواب دختری که هنوز هم کامل نمی دانست با او چه نسبتی دارد؛ نداد. در عوض با چشمانی که زیرشان سیاه شده و گود افتاده بود به او خیره شد.
-حوابم نمیبره. گفته بودی اگه حوابم نبرد بیام پیشت.
دیانا خمیازه ای کشید. هیچ دانش آموزی حق نداشت بی اجازه وارد تالار دیگران شود. ولی امسال به علت خلوت بودن هاگوارتز کسی کاری به کار دیگران نداشت.
- عیبی نداره بیا تو. ولی به هرحال باید بخوابی چون فردا کلاس داریم... خود منم بعد شکار، بلافاصله اومدم خوابیدم.
از سر و وضع دختر و جایی که خوابیده، کاملا معلوم بود دارد حقیقت را می گوید.
-تو هم تا دیروقت بیدار نمون.
-حوابم نمیبره.
-اینو که گفتی... اگه خوابت نمیبره، بهتر نیست تا موقعی که خوابت بگیره، بیدار بمونی؟
بعد از گفتن این جمله؛ دیانا غلتی روی کاناپه زد و دست راستش را روی چشمانش گذاشت تا بخوابد. کوین هم نزدیک کاناپه روی زمین نشست و مشغول بازی با اسباب بازی هایش شد.
البته بازی که نه... بیشتر داشت اسباب بازی هایش را خورد و خاکشیر می کرد بس که محکم آنها را به هم می کوبید.
-خیلی شلوغی میکنی! بذار یه ذره بخوابیم خب؟ گفتم که فردا کلی کار داریم.
-حوابم نمی بره.
ناگهان دیانا احساس کرد پایش محکم کشیده می شود.
-هوی، چی کار داری میکنی!؟
کوین، پای دخترک را گرفت و با قدرتی که از یک بچهی بعید بود؛ او را از روی کاناپه پایین کشید. سپس خودش جای او را اشغال کرد.
-به نژر میرشه این کاناپه حیلی برای حوابیدن گرم و نرمه. من میحوام اینجا بحوابم.
-اینقدر لوس بازی در نیار. مگه تو تالارتون کاناپه ندارین؟
-داریم ولی رو اونا حوابم نبرد. این کاناپه شاید بتونه منو بحوابونه.
-بخوابی که دیگه بلند نشی، بچّهی نُنُر.
دیانا با حرص از زمین برخاست و برای خودش کاناپه ای ظاهر کرد و رفت روی آن خوابید.
تازه چشمانش گرم شده بود که صدای ناله های کوین، او را از جا پراند.
-چته تو بچه؟ خواب خواب بودما!
-نمیحوام روی این جای یخ بحوابم... حوابم نمیبره... حتّی نمیتونم پلک روی هم بژارم... به هیچ وجه حوابم نمیبره... شاید به حاطر این کاناپه که مال اشلیتریتی هاشت حوابم نمیبره.
-خودت خواستی روی اون بخوابی!
دیانا حسابی کلافه شده بود و کوین همچنان با چشمانی باز، سقف تالار را می نگریست.
-باید به چیژی فکر کنم که منو بحوابونه... و حالا، نمیدونم به چی فکر کنم...یادم رفته چطور باید حوابید... چطوری باید بحوابم؟... چطور یه راهی پیدا کنم که حواب آلود بشم؟-اوّلش باید خفه بشی! بعدش، چشمهات رو ببندی و همون جوری صبر کنی...
-و نهایتاً حوابت میبره... ولی دیانا وقتی در موردش فکر میکنی، اژ حودت می پرشی چه جور حوابی؟ وقتی چشمهامون رو میبندیم، در واقع فقط پلک هامون رو بشتیم... هنوژ تحم چشم مون در حال حرکته. کاملاً تاریکه، ولی دلیلش اینه که داریم به پشت پلک هامون " اژ داحل " نگاه میکنیم... و به این معنی نیشت که ما حوابیم... برای اشبات این حرف، اگه در طول روژ چشمهات رو ببندی، کاملاً قرمژ میشه... اگه بحوام حوابم ببره، تحم چشمم رو چکارش کنم؟...فقط باید به داخل پلکم نگاه کنم؟ یا باید به بالا نگاه کنم؟چی کار کنم؟
-بس کن! حالا منم دیگه خوابم نمی بره!
دیانا با عصبانیت بالشش را سمت کوین پرتاب کرد بلکه آرام بگیرد ولی بچه دست بردار نبود.
-پایین رو ببینم؟ بالا رو ببینم؟ نمیدونم با تحم چشمهام چه بکنم!.. و وقتی حوابیم باید اژ طریق دهن نفش بکشم؟... یا اژ طریق دماغ؟ یا باید اژ دهن بدم تو و اژ دماغ بدم بیرون؟... یا اژ دماغ بدم تو و اژ دهن بدم بیرون ؟
-حالا که منو هم به این فکر انداختی، منم دیگه خوابم نمیبره! در این مورد چکار میخوای بکنی؟
-باید دشتهام رو بژارم روی شینم؟
-جان مادرت بس کن!
-یا باید بژارم کنار پهلوم؟... روی پتو باشه یا ژیر پتو؟... جای بالش چطور باشه؟... رو به بالا؟... رو به پایین؟
-بسه!
کوین صدای دیانا را نمی شنید. او در جهانی دیگر سیر می کرد.
-ما اژ کجا اومدیم؟ به کجا میریم؟...انتهای جهان کجاشت؟... چرا اژ رول نویشی پول در نمیاد؟
دیانا که عصبانیتش به اوج رسیده و خواب از سرش پریده بود، سمت پسرک هجوم برد.
-بس کن کوین! خوابم نمی بره! دیگه اصلاً خواب از چشمام پرید!... خوابیدن اینقدر سخت بود!؟ هر شب باید برای خوابیدن اینقدر تلاش بکنیم!؟
-دیانا دوباره حوابمون میبره؟
-ساکت شو! اگه مسائل رو اینقدر پیچیده کنی، اصلاً خوابت نمی بره!-بیشتر و بیشتر احشاش بیداری میکنم. چیکار کنم حالا؟
کوین نزدیک دیانا آمد و خودش را به او چسباند. دیانا که خیلی از این حرکت خوشش نیامده بود، خود را عقب کشید.
-ولم کن بچه. ساعت دو و نیم صبحه... فردا باید ساعت 7 از خواب بیدار شیم. حتّی ناپلئون هم این مواقع، اخلاقش گند بوده.¹
-چیکار کنم حب؟
-ببین کوین خوابیدن نباید از روی عمد و قصد باشه. مردمی که بطور معمولی زندگی میکنن، خود به خود شبها خوابشون می بره. اگه تمام روز خودت رو با کار کردن و درس خوندن، سرگرم کنی اینقدر خسته میشی، که مثل سنگ خوابت میبره... روش کار خواب، همینه... حالا اگه فهمیدی برو یک دور کامل دور هاگوارتز بچرخ تا از خستگی جونت در بیاد.
ایدهی بدی نبود. هاگوارتز هم امسال انقدر خلوت بود که اگر شب ها تنهایی جایی می رفتی کسی متوجه نمی شد. پس کوین از جایش برخاست و رفت تا دور هاگوارتز را بدود.
-------------------------
دیانا با حس کشیده شدن لباسش از خواب پرید. پسر بچهی گریفیندوری که چهره اش گل انداخته و لپ قرمزی شده بود؛ نفس نفس زنان صدایش می کرد.
-دیانا... دیانا! حوابم نمیبره... حیلی گرممه.
-کی بهت گفت با دویدن خودتو نابود کنی؟ معلومه با این همه عرقی که کردی، خوابت نمیبره.
-گفتم شاید هرچی حشته تر بشم، ژودتر حوابم ببره. ولی الان احشاش میکنم تک تک شلّول های بدنم، داره فعّالیّت می کنه.
-احساس می کنی؟ سلّول های مغزت دارن میمیرن! بعد از همچین تمرین شدیدی، عمراً اگه خوابت ببره! برو یه دوش بگیر خنک شی. بوی عرقت کل تالار رو برداشته.
همان موقع صدای قار و قور شکم کوین بلند شد. دخترک که نگاه مظلوم پسر را دید؛ چشمانش را در حدقه چرخاند.
-خیلی خب میرم یه چیزی برات بیارم بخوری. تا اون موقع میتونی بری یه دوشی بگیری.
-غژا برام میاری؟
-آره. همه بعد از خوردن غذا خوابشون میگیره مگه نه؟ برای سلامت خیلی خوب نیست ولی برای خوابیدن باید سلامتیت رو فدا کنی. در ضمن، تا وقتی تو نخوابی منم نمی تونم بخوابم... حالا زود برو دوش بگیر.
کوین نگاه قدردانش را به دیانا دوخت و راهی حمام شد.
-------------------------------------------'
- هه... هه... هه...
- چیکار داری می کنی؟
دیانا با ناله این را از کوینی که مانند زنان حامله نفس می کشید؛ پرسید.
-اشلاً حوابم نمیاد..هه... دوش...هه.. گرفتم...هه... ولی الان نفشم در...هه... نمیاد، برای همین... هه...حوابم نمیبره.
-آخه کی گفت اینقدر غذا بخوری که نتونی نفس بکشی!؟ معلومه وقتی که شکمت پره خوابت نمیبره.
-حب تو کلی غژا آورده بودی...
-همش که مال تو نبود! برای صبحونهی فردای من و هم گروهیامم بود. سهم اونا رو چرا خوردی؟!
بچه جوابی نداد. از دل درد و کمبود اکسیژن داشت به خودش می پیچید. ساعت از چهار گذشته بود و آن دو هنوز بیدار بودند.
کوین می دانست درس و مشق هاگوارتز چقدر برای دیانا اهمیت دارد. او آنقدر به هاگوارتز علاقه داشت که سعی می کرد برخلاف غریزه ی خونآشامی اش رفتار کند و شب ها بخوابد.
-باشه. دیگه باعش اژیّتت نمیشم. تو برای من غژا آوردی... ولی اگه حیلی فژا شاکت باشه، دوباره فکرم معطوف اون مشائل میشه... میشه برای جلوگیری اژ این اتفاق کتاب شحنگو گوش کنم؟
دیانا مخالفتی نداشت. کتاب های سخنگو برای این ساخته شده بودند تا کودکان را به خواب ببرند. شاید شنیدن داستان باعث می شد خودش هم خوابش ببرد.
بنابراین کوین رفت و از ناکجا آباد یک کتاب سخنگو آورد.
-شب بخیر کوچولو! بچه های قشنگم امشب براتون یه قصه آوردم که اشکتون رو در میاره.
صدای آرام و ملایم ساحره و موسیقی دلنشین در تالار پیچید.
-خب می خوایم بریم سراغ داستان اول که اسمش هست: "ببخشید جری"
صدای ساحره قطع شد و جای آن را صدای دخترکی جوان گرفت:
نقل قول:
دیانا با سرعت کتاب را برداشت و درون شومینهی تالار انداخت. صفحات کتاب سخنگو آتش گرفت و صدای جیغ دخترک درون آتش محو شد.
-این چه مدل قصّه ای بود؟ چرا همچین قصّه های سوزآوری، آخرش تبدیل به قصّهی ترسناک میشه!؟ چه آدمایی با این قصّه ها گریه میکنن!؟ بیشتر میخوان آدم رو دق بدن، تا گریش رو در بیارن! بعد از شنیدن همچین قصّه ی مزخرفی، عمراً اگه خوابم بره!
دخترک که به نظر می رسید از پایان داستان شوکه شده، درحالی که شقیقه هایش را می مالید، سمت کاناپهی کوین رفت.
-هوی کوین دیگه نباید از این چرت و پرتا گوش... عه خوابش برده! چه عجب!... بالاخره بعد این همه دردسر می تونم بخوابم.
دیانا با خوشحالی روی کاناپهی خود پرید و چشم هایش را بست.
-درست پشت سرت!
صدایی که دائما در سرش تکرار می شد، متاسفانه اجازهی خوابیدن به او را نمی داد.
-آه، خب میگما داستانای مزخرف منو نمی ترسونه فقط کمی غافلگیر شدم. فرق زیادی بین داستان های طنز و وحشتناک نیست.
-درست پشت سرت!
صدا به قدری واضح بود که دختر حاضر بود قسم بخورد از پشت سرش می آید.
- لعنتی چون خیلی نخوابیدم، از این چیزا میشنوم. الان دیگه خوابم نمیبره... شرمنده اگه بیدارت میکنم.
دیانا به آرامی کوین را تکان تکان داد ولی پسرک از خواب بیدار نشد.
-کوین تو بیداری نه؟ تا چند دقیقه قبل، کاملاً بیدار بودی. کوین می شنوی؟... اصلا خنده دار نیست! میدونی من چقدر تلاش کردم که تو خوابت ببره؟ حالا تو منو ول کردی به امون مرلین؟ حدّاقل میتونی یکّم باهام حرف بزنی.
کوین به داد و فریاد های دیانا پاسخی نداد. چون بالاخره بعد چند ساعت در خواب عمیقی فرو رفته بود و قصد بیدار شدن نداشت.
-کوین پاشو! خواهش می کنم!... اصلا بیا منو بزن! فقط جوری بزن که بیهوش بشم! کوین!... یکی منو بخوابونه!
شب به آرامی محو می شد و ستاره ها جایشان را به خورشید می دادند تا صبحی جدید را شروع کند.
و دیانا کارتر همچنان بیدار بود.
¹.ناپلئون به این مشهور بوده که روزی سه ساعت بیشتر نمیخوابیده و همچنین میگفته : کلمه ی غیر ممکن برای من مفهومی نداره.
بخشی از خاطرات کوین سوراچی رئال کارتر.
داخل قلعه اکثر بچه ها در خوابی ناز فرو رفته بودند و صدایی ازشان در نمی آمد. البته این وسط پسر بچه ای گریفیندوری وجود داشت که خوابش نمی برد.
-نمی تونم بحوابم... حتّی پلک هم نمیتونم بژنم... هرچی بیشتر شعی میکنم بحوابم، بیشتر احشاش بیدار بودن میکنم... اشلاً احشاش حواب آلودگی ندارم.
خوابیدن به رشد بچّه ها کمک میکنه!
کمی بعد_ تالار اسلیترین
دیانا کارتر خسته روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت خواب قشنگی می دید که با صدای جیر جیری از خواب پرید.
در تالار تا نیمه باز بود و چهرهی ترسناک پسری در آستانهی در، نمایان.
دیانا خواب آلود نگاهی به پسر بچه انداخت.
-کوین؟ اینجا چی کار می کنی؟ چطور اومدی تو؟
کوین جواب دختری که هنوز هم کامل نمی دانست با او چه نسبتی دارد؛ نداد. در عوض با چشمانی که زیرشان سیاه شده و گود افتاده بود به او خیره شد.
-حوابم نمیبره. گفته بودی اگه حوابم نبرد بیام پیشت.
دیانا خمیازه ای کشید. هیچ دانش آموزی حق نداشت بی اجازه وارد تالار دیگران شود. ولی امسال به علت خلوت بودن هاگوارتز کسی کاری به کار دیگران نداشت.
- عیبی نداره بیا تو. ولی به هرحال باید بخوابی چون فردا کلاس داریم... خود منم بعد شکار، بلافاصله اومدم خوابیدم.
از سر و وضع دختر و جایی که خوابیده، کاملا معلوم بود دارد حقیقت را می گوید.
-تو هم تا دیروقت بیدار نمون.
-حوابم نمیبره.
-اینو که گفتی... اگه خوابت نمیبره، بهتر نیست تا موقعی که خوابت بگیره، بیدار بمونی؟
بعد از گفتن این جمله؛ دیانا غلتی روی کاناپه زد و دست راستش را روی چشمانش گذاشت تا بخوابد. کوین هم نزدیک کاناپه روی زمین نشست و مشغول بازی با اسباب بازی هایش شد.
البته بازی که نه... بیشتر داشت اسباب بازی هایش را خورد و خاکشیر می کرد بس که محکم آنها را به هم می کوبید.
-خیلی شلوغی میکنی! بذار یه ذره بخوابیم خب؟ گفتم که فردا کلی کار داریم.
-حوابم نمی بره.
ناگهان دیانا احساس کرد پایش محکم کشیده می شود.
-هوی، چی کار داری میکنی!؟
کوین، پای دخترک را گرفت و با قدرتی که از یک بچهی بعید بود؛ او را از روی کاناپه پایین کشید. سپس خودش جای او را اشغال کرد.
-به نژر میرشه این کاناپه حیلی برای حوابیدن گرم و نرمه. من میحوام اینجا بحوابم.
-اینقدر لوس بازی در نیار. مگه تو تالارتون کاناپه ندارین؟
-داریم ولی رو اونا حوابم نبرد. این کاناپه شاید بتونه منو بحوابونه.
-بخوابی که دیگه بلند نشی، بچّهی نُنُر.
دیانا با حرص از زمین برخاست و برای خودش کاناپه ای ظاهر کرد و رفت روی آن خوابید.
تازه چشمانش گرم شده بود که صدای ناله های کوین، او را از جا پراند.
-چته تو بچه؟ خواب خواب بودما!
-نمیحوام روی این جای یخ بحوابم... حوابم نمیبره... حتّی نمیتونم پلک روی هم بژارم... به هیچ وجه حوابم نمیبره... شاید به حاطر این کاناپه که مال اشلیتریتی هاشت حوابم نمیبره.
-خودت خواستی روی اون بخوابی!
دیانا حسابی کلافه شده بود و کوین همچنان با چشمانی باز، سقف تالار را می نگریست.
-باید به چیژی فکر کنم که منو بحوابونه... و حالا، نمیدونم به چی فکر کنم...یادم رفته چطور باید حوابید... چطوری باید بحوابم؟... چطور یه راهی پیدا کنم که حواب آلود بشم؟-اوّلش باید خفه بشی! بعدش، چشمهات رو ببندی و همون جوری صبر کنی...
-و نهایتاً حوابت میبره... ولی دیانا وقتی در موردش فکر میکنی، اژ حودت می پرشی چه جور حوابی؟ وقتی چشمهامون رو میبندیم، در واقع فقط پلک هامون رو بشتیم... هنوژ تحم چشم مون در حال حرکته. کاملاً تاریکه، ولی دلیلش اینه که داریم به پشت پلک هامون " اژ داحل " نگاه میکنیم... و به این معنی نیشت که ما حوابیم... برای اشبات این حرف، اگه در طول روژ چشمهات رو ببندی، کاملاً قرمژ میشه... اگه بحوام حوابم ببره، تحم چشمم رو چکارش کنم؟...فقط باید به داخل پلکم نگاه کنم؟ یا باید به بالا نگاه کنم؟چی کار کنم؟
-بس کن! حالا منم دیگه خوابم نمی بره!
دیانا با عصبانیت بالشش را سمت کوین پرتاب کرد بلکه آرام بگیرد ولی بچه دست بردار نبود.
-پایین رو ببینم؟ بالا رو ببینم؟ نمیدونم با تحم چشمهام چه بکنم!.. و وقتی حوابیم باید اژ طریق دهن نفش بکشم؟... یا اژ طریق دماغ؟ یا باید اژ دهن بدم تو و اژ دماغ بدم بیرون؟... یا اژ دماغ بدم تو و اژ دهن بدم بیرون ؟
-حالا که منو هم به این فکر انداختی، منم دیگه خوابم نمیبره! در این مورد چکار میخوای بکنی؟
-باید دشتهام رو بژارم روی شینم؟
-جان مادرت بس کن!
-یا باید بژارم کنار پهلوم؟... روی پتو باشه یا ژیر پتو؟... جای بالش چطور باشه؟... رو به بالا؟... رو به پایین؟
-بسه!
کوین صدای دیانا را نمی شنید. او در جهانی دیگر سیر می کرد.
-ما اژ کجا اومدیم؟ به کجا میریم؟...انتهای جهان کجاشت؟... چرا اژ رول نویشی پول در نمیاد؟
دیانا که عصبانیتش به اوج رسیده و خواب از سرش پریده بود، سمت پسرک هجوم برد.
-بس کن کوین! خوابم نمی بره! دیگه اصلاً خواب از چشمام پرید!... خوابیدن اینقدر سخت بود!؟ هر شب باید برای خوابیدن اینقدر تلاش بکنیم!؟
-دیانا دوباره حوابمون میبره؟
-ساکت شو! اگه مسائل رو اینقدر پیچیده کنی، اصلاً خوابت نمی بره!-بیشتر و بیشتر احشاش بیداری میکنم. چیکار کنم حالا؟
کوین نزدیک دیانا آمد و خودش را به او چسباند. دیانا که خیلی از این حرکت خوشش نیامده بود، خود را عقب کشید.
-ولم کن بچه. ساعت دو و نیم صبحه... فردا باید ساعت 7 از خواب بیدار شیم. حتّی ناپلئون هم این مواقع، اخلاقش گند بوده.¹
-چیکار کنم حب؟
-ببین کوین خوابیدن نباید از روی عمد و قصد باشه. مردمی که بطور معمولی زندگی میکنن، خود به خود شبها خوابشون می بره. اگه تمام روز خودت رو با کار کردن و درس خوندن، سرگرم کنی اینقدر خسته میشی، که مثل سنگ خوابت میبره... روش کار خواب، همینه... حالا اگه فهمیدی برو یک دور کامل دور هاگوارتز بچرخ تا از خستگی جونت در بیاد.
ایدهی بدی نبود. هاگوارتز هم امسال انقدر خلوت بود که اگر شب ها تنهایی جایی می رفتی کسی متوجه نمی شد. پس کوین از جایش برخاست و رفت تا دور هاگوارتز را بدود.
-------------------------
دیانا با حس کشیده شدن لباسش از خواب پرید. پسر بچهی گریفیندوری که چهره اش گل انداخته و لپ قرمزی شده بود؛ نفس نفس زنان صدایش می کرد.
-دیانا... دیانا! حوابم نمیبره... حیلی گرممه.
-کی بهت گفت با دویدن خودتو نابود کنی؟ معلومه با این همه عرقی که کردی، خوابت نمیبره.
-گفتم شاید هرچی حشته تر بشم، ژودتر حوابم ببره. ولی الان احشاش میکنم تک تک شلّول های بدنم، داره فعّالیّت می کنه.
-احساس می کنی؟ سلّول های مغزت دارن میمیرن! بعد از همچین تمرین شدیدی، عمراً اگه خوابت ببره! برو یه دوش بگیر خنک شی. بوی عرقت کل تالار رو برداشته.
همان موقع صدای قار و قور شکم کوین بلند شد. دخترک که نگاه مظلوم پسر را دید؛ چشمانش را در حدقه چرخاند.
-خیلی خب میرم یه چیزی برات بیارم بخوری. تا اون موقع میتونی بری یه دوشی بگیری.
-غژا برام میاری؟
-آره. همه بعد از خوردن غذا خوابشون میگیره مگه نه؟ برای سلامت خیلی خوب نیست ولی برای خوابیدن باید سلامتیت رو فدا کنی. در ضمن، تا وقتی تو نخوابی منم نمی تونم بخوابم... حالا زود برو دوش بگیر.
کوین نگاه قدردانش را به دیانا دوخت و راهی حمام شد.
-------------------------------------------'
- هه... هه... هه...
- چیکار داری می کنی؟
دیانا با ناله این را از کوینی که مانند زنان حامله نفس می کشید؛ پرسید.
-اشلاً حوابم نمیاد..هه... دوش...هه.. گرفتم...هه... ولی الان نفشم در...هه... نمیاد، برای همین... هه...حوابم نمیبره.
-آخه کی گفت اینقدر غذا بخوری که نتونی نفس بکشی!؟ معلومه وقتی که شکمت پره خوابت نمیبره.
-حب تو کلی غژا آورده بودی...
-همش که مال تو نبود! برای صبحونهی فردای من و هم گروهیامم بود. سهم اونا رو چرا خوردی؟!
بچه جوابی نداد. از دل درد و کمبود اکسیژن داشت به خودش می پیچید. ساعت از چهار گذشته بود و آن دو هنوز بیدار بودند.
کوین می دانست درس و مشق هاگوارتز چقدر برای دیانا اهمیت دارد. او آنقدر به هاگوارتز علاقه داشت که سعی می کرد برخلاف غریزه ی خونآشامی اش رفتار کند و شب ها بخوابد.
-باشه. دیگه باعش اژیّتت نمیشم. تو برای من غژا آوردی... ولی اگه حیلی فژا شاکت باشه، دوباره فکرم معطوف اون مشائل میشه... میشه برای جلوگیری اژ این اتفاق کتاب شحنگو گوش کنم؟
دیانا مخالفتی نداشت. کتاب های سخنگو برای این ساخته شده بودند تا کودکان را به خواب ببرند. شاید شنیدن داستان باعث می شد خودش هم خوابش ببرد.
بنابراین کوین رفت و از ناکجا آباد یک کتاب سخنگو آورد.
-شب بخیر کوچولو! بچه های قشنگم امشب براتون یه قصه آوردم که اشکتون رو در میاره.
صدای آرام و ملایم ساحره و موسیقی دلنشین در تالار پیچید.
-خب می خوایم بریم سراغ داستان اول که اسمش هست: "ببخشید جری"
صدای ساحره قطع شد و جای آن را صدای دخترکی جوان گرفت:
نقل قول:
- هرگز اوّلین دوستی رو که داشتم، فراموش نکردم... تابستون ده سال پیش بود. بچّه ی ساکت و آرومی بودم که معمولاً با خودم بازی میکردم. برای همین بابام برام یه هاپو کوچولو به عنوان دوست آورد. اون، کسی نبود جز جری.
من و جری همیشه باهم بودیم... هر جا میرفتیم، باهم بودیم... هرکاری می کردیم باهم بودیم. مثل دوستهای واقعی... کارهای زیادی یادش دادم:
-صبرکن! بشین!
بهترین کارش صبرکن/بشین بود. تا زمانی که من بهش میگفتم، منتظر میموند. حتّی اگه جلوش غذا میذاشتن... به غیر از جری، هیچ دوست دیگه ای لازم نداشتم. اون موقع، همچین احساسی داشتم.
ولی از طرف دیگه، بچّه های زیادی بودن که به جری علاقه نشون میدادن و من کم کم متوجّه شدم که، در کنار جری، دوستهای خیلی زیادی، دارم.
-بشین!
خیلی طول نکشید، که نظرم از جری به بقیه جلب شد. جری همیشه با من بازی میکرد. برام پارس می کرد. اون موقع بود که بهترین کارش، جواب گو بود. من بهش یه جمله می گفتم بشین/صبرکن... و جری همیشه منتظر برگشتنم میموند. حتی یک سانت هم از جاش تکون نمیخورد.
از بد شانسی، کار و کاسبی پدرم از رونق اُفتاد. وضع زندگی خانواده رو به افول گذاشت... طلبکار ها و شاکی ها زندگیمونو از بین بردن... فکر کنم من فقط یه بچّه بودم که فکر می کردم از اون شرایط خارج میشیم... اما جری خیلی خوب تقدیرشو فهمیده بود. اون بدون هیچ درنگی دنبالم میومد.
-صبر کن!بشین!
با کلماتی سرد و بی روح، حرف همیشگی رو بهش زدم و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم، اونو ترک کردم...
بعد از گذشت ماهها، به اون مکان برگشتم. الان تو شهر دوری زندگی می کردم ولی نمیتونستم فکر جری رو از سرم بیرون کنم. مطمئن بودم حالش خوبه و یکی بردتش... حالا که فکرش رو میکنم ، میخواستم خیالم رو راحت کنم... از اینکه فکر میکردم جری زنده ست می خواستم احساس گناهمو از بین ببرم...
اما جری حیوون خونگی کس دیگه ای نمیشد. اون مثل همیشه منتظر بود. حتی بدون اینکه یه سانت تکون بخوره... منتظر برگشتنم بود. حالا پیر و ضعیف شده بود و می لرزید. یه پیرمرد کنارش ایستاده بود و نگاهش می کرد:
-اسفناکه، نه؟ مردم زیادی سعی کردن با خودشون ببرنش یا بهش غذا بدن ولی اون دست رد به سینهی همشون زد... نگو که انتظار داشته صاحبش برگرده. واقعا داستان تکان دهنده ایه!
به آرومی دست کشیدم رو سرش. چشماشو باز کرد و نگاه خسته ای بهم کرد. دمش رو ضعیفانه تکون داد... بعدش، دیگه هیچ وقت تکون نخورد.
-خانم کوچولو پس تو صاحبش بودی.
-جری منتظر برگشتن من بود... تمام این مدت... جری چطور میتونم ازت معذرت خواهی کنم!؟...چند دفعه میخوای ازت معذرت خواهی کنم!؟تو خیلی بهم اهمّیّت میدادی! وقتی من تنها بودم، تنهایی منو پر کردی... دنیا رو بهم نشون دادی... اولین دوست من بودی! با این حال... من همچین کار وحشتناکی با دوستم انجام دادم.
جلوی جسد جری روی زمین نشسته بودم و گریه می کردم. پیرمرد که پشت سرم ایستاده بود به آرومی نزدیکم می شد.
-لازم نیست معذرت خواهیکنی. اون همیشه منتظرت بود و تو اومدی... باید خوشحال باشه که در آخرین لحظه، اربابش رو دیده.
-حقیقت نداره، اون حتماً از من متنفّره. برای اینکه من باعث مرگش شدم.
-جری هنوز نمرده. اون هنوز زنده هست.
حرفای پیرمرد باعث تعجبم شده بود با عجله از روی زمین بلند شدم و پرسیدم: جری کجاست؟
پیرمرد پوزخندی زد و گفت:
-معلومه... درست پشت سرت.
وقتی چرخیدم و پشت سرمو نگاه کردم. دیدم پیرمرد تبدیل به یه هیولای بزرگ سگی شده و می خواد گازم بگیره.
-جیییییییغ!...
دیانا با سرعت کتاب را برداشت و درون شومینهی تالار انداخت. صفحات کتاب سخنگو آتش گرفت و صدای جیغ دخترک درون آتش محو شد.
-این چه مدل قصّه ای بود؟ چرا همچین قصّه های سوزآوری، آخرش تبدیل به قصّهی ترسناک میشه!؟ چه آدمایی با این قصّه ها گریه میکنن!؟ بیشتر میخوان آدم رو دق بدن، تا گریش رو در بیارن! بعد از شنیدن همچین قصّه ی مزخرفی، عمراً اگه خوابم بره!
دخترک که به نظر می رسید از پایان داستان شوکه شده، درحالی که شقیقه هایش را می مالید، سمت کاناپهی کوین رفت.
-هوی کوین دیگه نباید از این چرت و پرتا گوش... عه خوابش برده! چه عجب!... بالاخره بعد این همه دردسر می تونم بخوابم.
دیانا با خوشحالی روی کاناپهی خود پرید و چشم هایش را بست.
-درست پشت سرت!
صدایی که دائما در سرش تکرار می شد، متاسفانه اجازهی خوابیدن به او را نمی داد.
-آه، خب میگما داستانای مزخرف منو نمی ترسونه فقط کمی غافلگیر شدم. فرق زیادی بین داستان های طنز و وحشتناک نیست.
-درست پشت سرت!
صدا به قدری واضح بود که دختر حاضر بود قسم بخورد از پشت سرش می آید.
- لعنتی چون خیلی نخوابیدم، از این چیزا میشنوم. الان دیگه خوابم نمیبره... شرمنده اگه بیدارت میکنم.
دیانا به آرامی کوین را تکان تکان داد ولی پسرک از خواب بیدار نشد.
-کوین تو بیداری نه؟ تا چند دقیقه قبل، کاملاً بیدار بودی. کوین می شنوی؟... اصلا خنده دار نیست! میدونی من چقدر تلاش کردم که تو خوابت ببره؟ حالا تو منو ول کردی به امون مرلین؟ حدّاقل میتونی یکّم باهام حرف بزنی.
کوین به داد و فریاد های دیانا پاسخی نداد. چون بالاخره بعد چند ساعت در خواب عمیقی فرو رفته بود و قصد بیدار شدن نداشت.
-کوین پاشو! خواهش می کنم!... اصلا بیا منو بزن! فقط جوری بزن که بیهوش بشم! کوین!... یکی منو بخوابونه!
شب به آرامی محو می شد و ستاره ها جایشان را به خورشید می دادند تا صبحی جدید را شروع کند.
و دیانا کارتر همچنان بیدار بود.
¹.ناپلئون به این مشهور بوده که روزی سه ساعت بیشتر نمیخوابیده و همچنین میگفته : کلمه ی غیر ممکن برای من مفهومی نداره.
بخشی از خاطرات کوین سوراچی رئال کارتر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/5/17 10:33:34
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!

جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

اکثریت خوابگاه های هاگوارتز در حیاط تجمع کرده بودند و شعار میدادند.
حالا که جامو دادین به هافلپاف، نیکلاس دیگه رئیس ماست.
-عه. راستی چرا اصلا باید رئیسمون باشه. ربطی نداره اصلا.
-راست میگی ها چرا قبل از اینکه خودمون بلند بلند براش شعار بدیم، فکر نکرده بودیم؟
-حالا فکر کنیم؟
-نه پاتریک الان وقت تصمیم گیریه. آهای ملت چرا شعار میدین؟
صورتِ خندانِ مرگبارِ نیکلاس پشت سر جماعت ظاهر شد.
-چون من طلسمتون کردم. هی ها ها ها ها...
هرمیون گِرِنخَرخون یه لوموس فرستاد هوا و از روح آلبوس طلب کمک کرد.
...
آسمان تیره و تار شد. زمین لرزید. برق چیزی در چشمان نیکلاس افتاد. زیر پایش خالی و به عقب پرت شد و به سمت آسمان کشیده میشد.
برق سفید.
شَتَرَق. بــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!!!
نیکلاس معلوم نبود! در میان برق سفید، زمین میشکافت و پایین تر میرفت.
رئسای هاگوارتز، بدو بدو جلو آمدند و یک دستشان را به حالت دفاع بالا آوردند.
نور رفته رفته محو شد و در امتداد چاله ی تو خالی جادواموزان بودند که به سختی خودشان را نگه داشته بودند تا لای زمین فرو نروند. همه به هم کمک میکردند. هافلپافی ها طبق معمول کار های همیشگی شان را کردند چون در هر صورت ان ها سختکوش بودند و همیشه بهترین کار را میکردند. برق رعد و برق آلبوس چشمان ریونکلاوی هارا حسابی درخشان کرده بود و مثل الماس در هوا شناور بودند. اسلیترینی ها از هاگوارتز و از خودشان و بقیه با طلسم هایی حفاظت میکردند. گریفیندوری ها کار را کمپلت برداشته بودند و در حال تحلیل خسارات وارده بودند تا کار تعمیر و احیای هاگوارتز را انجام دهند.
رئیس اول هاگوارتز، بالای سکو رفت و بلندگوی چوبدستی اش را تا ته زیاد کرد.
-کی از آلبوس درخواست کمک کرد؟
-بهتر نیست بپرسیم چرا اصلا البوس به این درخواست مهر تایید زده؟
نیکلاس وقتی از لبه ی چاله خودش را بالا کشید نفسش را بیرون داد و خودش را تکاند. چیز کمی از پیراهنش باقی مانده بود و از کفش ها و دست هایش دود بلند میشد و موهایش شاخ شده بود.
-نه بهتر نیست! بهتر نیست. ببین وضعو. خجالت نمیکشی طلسم میکنی مردمو؟
-خودشون خواستن به جام دست بزنن منم گفتم باشه، ولی بهایی داره.
جادوجوهای بیشتری وارد مکالمه شدند.
-اصلا نیکلاس مارو بیچاره کرده.
-اره خانوم اجازه؟ همش میاد جامش رو میکنه تو چشم ما.
نگاه ها به سمت پیکت رفت که توی جیب رز بود.
چند لحظه سکوت شد و باز توپ در زمین نیکلاس بود.
-خب چی داری بگی؟ اصلا رعایت نمیکنی. من متاسفم باید اجازه بدم بری.
-اجازه بدین برم؟
-ینی دیگه اینجا کاری نداری.
-اما من خیلی خفنم.
-متاسفم اینجا لایق خفنیت تو نیست.
-بسیار خب... .
نیکلاس اندوگین شد اما چاره ای نداشت ساکش را ظاهر کرد و جام را از تویش برداشت و توی دست سدریک و رز گذاشت؛ بعد هم درش را بست و به سمت دروازه ی خروجی رفت.
جمعیت پشت سر نیکلاس به هم پیوستند و رفتن او را نظاره کردند.
-پچ پچ پچ چ پچ.
-اره برو.
-زودتر برو.
-یه قدم دیگه.
نیکلاس از در خروجی دور شد و در پشت سرش بسته شد.
-واقعی رفت؟
-واقعی واقعی؟
-بچه ها شروع کنید.
ارکست ها کوک و باند ها تنظیم شدند. یوان بالای جمعیت رفت و میکروفون رو به دست گرفت.
-اوووو. افترپارتی مدرسه است.
بترکونین تا ترم دیگه.
دوبس دوبس دوبس دوبس.
کل هاگوارتز در حال شادی بودند و دوست داشتند کتاب هاشان را اتش بزنند. اما چون کتاب داخل گوشی شان بود. اینکار را نکردند و به بغل کردن هم و پایکوبی کردن بسنده کردند تا سالی دیگر و ترم هاگوارتز دیگری.
و هرمیون در حالی که با رون میرقصید به اسمان نگاهی کرد.
-ممنونم آلبوس.
-قابلی نداشت.
حالا که جامو دادین به هافلپاف، نیکلاس دیگه رئیس ماست.
-عه. راستی چرا اصلا باید رئیسمون باشه. ربطی نداره اصلا.
-راست میگی ها چرا قبل از اینکه خودمون بلند بلند براش شعار بدیم، فکر نکرده بودیم؟
-حالا فکر کنیم؟
-نه پاتریک الان وقت تصمیم گیریه. آهای ملت چرا شعار میدین؟
صورتِ خندانِ مرگبارِ نیکلاس پشت سر جماعت ظاهر شد.
-چون من طلسمتون کردم. هی ها ها ها ها...
هرمیون گِرِنخَرخون یه لوموس فرستاد هوا و از روح آلبوس طلب کمک کرد.
...
آسمان تیره و تار شد. زمین لرزید. برق چیزی در چشمان نیکلاس افتاد. زیر پایش خالی و به عقب پرت شد و به سمت آسمان کشیده میشد.
برق سفید.
شَتَرَق. بــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!!!
نیکلاس معلوم نبود! در میان برق سفید، زمین میشکافت و پایین تر میرفت.
رئسای هاگوارتز، بدو بدو جلو آمدند و یک دستشان را به حالت دفاع بالا آوردند.
نور رفته رفته محو شد و در امتداد چاله ی تو خالی جادواموزان بودند که به سختی خودشان را نگه داشته بودند تا لای زمین فرو نروند. همه به هم کمک میکردند. هافلپافی ها طبق معمول کار های همیشگی شان را کردند چون در هر صورت ان ها سختکوش بودند و همیشه بهترین کار را میکردند. برق رعد و برق آلبوس چشمان ریونکلاوی هارا حسابی درخشان کرده بود و مثل الماس در هوا شناور بودند. اسلیترینی ها از هاگوارتز و از خودشان و بقیه با طلسم هایی حفاظت میکردند. گریفیندوری ها کار را کمپلت برداشته بودند و در حال تحلیل خسارات وارده بودند تا کار تعمیر و احیای هاگوارتز را انجام دهند.
رئیس اول هاگوارتز، بالای سکو رفت و بلندگوی چوبدستی اش را تا ته زیاد کرد.
-کی از آلبوس درخواست کمک کرد؟
-بهتر نیست بپرسیم چرا اصلا البوس به این درخواست مهر تایید زده؟
نیکلاس وقتی از لبه ی چاله خودش را بالا کشید نفسش را بیرون داد و خودش را تکاند. چیز کمی از پیراهنش باقی مانده بود و از کفش ها و دست هایش دود بلند میشد و موهایش شاخ شده بود.
-نه بهتر نیست! بهتر نیست. ببین وضعو. خجالت نمیکشی طلسم میکنی مردمو؟
-خودشون خواستن به جام دست بزنن منم گفتم باشه، ولی بهایی داره.
جادوجوهای بیشتری وارد مکالمه شدند.
-اصلا نیکلاس مارو بیچاره کرده.
-اره خانوم اجازه؟ همش میاد جامش رو میکنه تو چشم ما.
نگاه ها به سمت پیکت رفت که توی جیب رز بود.
چند لحظه سکوت شد و باز توپ در زمین نیکلاس بود.
-خب چی داری بگی؟ اصلا رعایت نمیکنی. من متاسفم باید اجازه بدم بری.
-اجازه بدین برم؟
-ینی دیگه اینجا کاری نداری.
-اما من خیلی خفنم.
-متاسفم اینجا لایق خفنیت تو نیست.
-بسیار خب... .
نیکلاس اندوگین شد اما چاره ای نداشت ساکش را ظاهر کرد و جام را از تویش برداشت و توی دست سدریک و رز گذاشت؛ بعد هم درش را بست و به سمت دروازه ی خروجی رفت.
جمعیت پشت سر نیکلاس به هم پیوستند و رفتن او را نظاره کردند.
-پچ پچ پچ چ پچ.
-اره برو.
-زودتر برو.
-یه قدم دیگه.
نیکلاس از در خروجی دور شد و در پشت سرش بسته شد.
-واقعی رفت؟
-واقعی واقعی؟
-بچه ها شروع کنید.
ارکست ها کوک و باند ها تنظیم شدند. یوان بالای جمعیت رفت و میکروفون رو به دست گرفت.
-اوووو. افترپارتی مدرسه است.
بترکونین تا ترم دیگه.دوبس دوبس دوبس دوبس.

کل هاگوارتز در حال شادی بودند و دوست داشتند کتاب هاشان را اتش بزنند. اما چون کتاب داخل گوشی شان بود. اینکار را نکردند و به بغل کردن هم و پایکوبی کردن بسنده کردند تا سالی دیگر و ترم هاگوارتز دیگری.
و هرمیون در حالی که با رون میرقصید به اسمان نگاهی کرد.
-ممنونم آلبوس.
-قابلی نداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/7/16 20:40:10
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/7/16 20:41:11
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/7/16 22:10:53
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/7/16 20:41:11
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/7/16 22:10:53



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/08
تولد نقش: 1400/05/12
آخرین ورود: جمعه 22 دی 1402 18:12
از: ایران_اراک
پستها:
174

آرام نگاهی به سرسرای بزرگ انداخت و آهی از حسرت و دلتنگی کشید. دستی به شکم برآمده اش کشید و لبخندی زد. زمان برگردان را در دستش فشرد و زیر شنل نامرئی جایی که هیچ کس نمی رفت قایم شد. زمان متوقف شد. کمی فکر کرد و سپس به عقب برگشت. جیانا آدم ها را می دید که عقب عقب می رفتند و دیوار ها جدید تر می شدند. کم کم به زمانی که میخواست رسید. زمان به حرکت درآمد. جیانا و کتی مو های کل مدرسه را قرمز کردند. جیانا خنده ای آرام کرد...جیانا و لیلی و آلبوس دردسر درست کردند ... اولین جام قهرمانی کوویدیچ و گروه ها را بالا بردند...جیانا در آزمون سمج قبول شد...اولین بوسه...کلاه گروهبندی او را گریفیندور فرستاد... به اسکورپیوس و آلبوس مخفیانه کمک کرد...چند بار به خاطر کار هایش تنبیه شد...زمان بالاخره به حالت عادی برگشت. شنل را تا کرد و در جیب ردایش که طلسم گسترش رویش اجرا کرده بود گذاشت. آلبوس پیشش آمد.
- حالت خوبه؟
-آره تا وقتی تو کنارمی عالی ام... داشتم به خاطرات فکر می کردم...چه روزایی بود.
آلبوس جیانا را در آغوش می گیرد و دستی به شکمش جایی که بچه شان بود می کشد .
- به زودی اونم میاد اینجا و خاطرات خوبی می سازه ، حتی بهتر از ما...البته اگه پرونده های مامانش تو ادراه کاراگاه ها بگذاره.
جیانا می خندد و با آرنج سلقمه ای به آلبوس می زند.
-شوخی کردم گرچه واقعا دل خودمم تنگ شده بود. اگه به خاطر پرونده ات نبود اینجا نبودیم . درست قبل از شروع سال تحصیلی...
- ببینم یادته از اینجا متنفر بودی؟
-خب...وقتی یکی باشه تا باهاش قانون رو یکم بشکنی و ...
- آلبوس.
- باشه ... باشه...امیدوارم اخلاقش به تو نره.
- چطور جرعت میکنی؟
آلبوسودر حالی که از خنده روده بر شده به جیانا نگاه می کند که می خندد.
- مرلین رو شکر که دست کم مطمئنم مثل مادرش سرسخت میشه.
- آلبوس خب خودتم سرسختی..ممنونم...
-کتی رو ازش خبر داری؟
- دیروز دیدمش داشت برای سمینار حیوانات جادویی و شوخی های جادویی آماده می شد.
-واقعا؟خب امیدوارم کارمند های آب نبات فروشی در امان بمونن .
-آلبوسسسس.
-راستی پروفسور مک گانگال میخواد ببینتت فکر کنم تو دردسر افتادی.
- یادش بخیر.
هر دو به سمت در سرسرا می روند.جیانا زیر لب زمزمه می کند:
- تو هم میای اینجا زیاد طول نمی کشه .
ناگهان جیانا می ایستد.
- چی شد؟
- بچه...بچه لگد زد!
- واقعا؟الان؟
آلبوس خوشحال و متعجب به سمت جیانا می آید. دستش را روی شکم جیانا می گذارد طولی نمی کشد که او هم حرکت بچه را حس می کند
- حالت خوبه؟
-آره تا وقتی تو کنارمی عالی ام... داشتم به خاطرات فکر می کردم...چه روزایی بود.
آلبوس جیانا را در آغوش می گیرد و دستی به شکمش جایی که بچه شان بود می کشد .
- به زودی اونم میاد اینجا و خاطرات خوبی می سازه ، حتی بهتر از ما...البته اگه پرونده های مامانش تو ادراه کاراگاه ها بگذاره.
جیانا می خندد و با آرنج سلقمه ای به آلبوس می زند.
-شوخی کردم گرچه واقعا دل خودمم تنگ شده بود. اگه به خاطر پرونده ات نبود اینجا نبودیم . درست قبل از شروع سال تحصیلی...
- ببینم یادته از اینجا متنفر بودی؟
-خب...وقتی یکی باشه تا باهاش قانون رو یکم بشکنی و ...
- آلبوس.
- باشه ... باشه...امیدوارم اخلاقش به تو نره.
- چطور جرعت میکنی؟
آلبوسودر حالی که از خنده روده بر شده به جیانا نگاه می کند که می خندد.
- مرلین رو شکر که دست کم مطمئنم مثل مادرش سرسخت میشه.
- آلبوس خب خودتم سرسختی..ممنونم...
-کتی رو ازش خبر داری؟
- دیروز دیدمش داشت برای سمینار حیوانات جادویی و شوخی های جادویی آماده می شد.
-واقعا؟خب امیدوارم کارمند های آب نبات فروشی در امان بمونن .
-آلبوسسسس.
-راستی پروفسور مک گانگال میخواد ببینتت فکر کنم تو دردسر افتادی.
- یادش بخیر.
هر دو به سمت در سرسرا می روند.جیانا زیر لب زمزمه می کند:
- تو هم میای اینجا زیاد طول نمی کشه .
ناگهان جیانا می ایستد.
- چی شد؟
- بچه...بچه لگد زد!
- واقعا؟الان؟
آلبوس خوشحال و متعجب به سمت جیانا می آید. دستش را روی شکم جیانا می گذارد طولی نمی کشد که او هم حرکت بچه را حس می کند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

وسایلش را به آرامی در چمدان قهوهای رنگش میچید. گلویش فشرده میشد و دلش نمیخواست باور کند تمام این دوران خوش به پایان رسیده است. در عین حال در قلبش شوق شروع مرحلهای نو، مانند پروانههایی با بالهای هفت رنگ به پرواز در آمده بود.
دوستانش هم در اتاق، وسایلشان را جمع میکردند.
خاطرات در ذهن همهشان در حال مرور بود. صندلی محبوبشان که همیشه برای آن دعوا میکردند، آنجا بود. به افرادی فکر میکردند که در سالیان آینده روی آن خواهند نشست و برایش دعوا خواهند کرد. به تمام آنهایی که قرار بود تمامی آنچه آنها پشت سر گذاشته بودند را پشت سر بگذارند و بعد یک روز وسایلشان را جمع کنند و برای همیشه آنجا را ترک کنند.
سرش را بلند کرد و به دوستش نگاه کرد. بغضشان که شکست، هیچ کدام نمیدانستند از دلتنگی که آغاز شده بود میگریند یا از رویای فردایی که دیگر برای امروز بود.
این اولین پایان برای او نبود. این اولین پایان برای هیچ کدامشان نبود.
با خودش که فکر کرد، دید شاید آنچه بیشتر از همه قلبش را به درد میآورد، فراموشی است. میدانست مثل بقیهی خاطراتش، احساساتی که به این روزهایش جان میدهد، با گذشت زمان، کم کم محو خواهند شد.
-اگر یادمون بره چی؟
بغض صدایش، خبر از دردی حقیقی میداد.
-یادمون نمیره. یعنی... شاید یادمون بره اما وقتی چیزی رو تجربه میکنی، حتی اگه یادت بره بازم بخشی از وجودته. مهم نیست چقدر زمان بگذره، حتی اگر نخوای، این روزها روی قلبت حک میشه. فرقی نمیکنه که چقدر گرد فراموشی و غبار زمان روی قلبت رو بگیره. مهم نیست چندتا حکاکی دیگه روش بشه. همیشه داخل قلبت باقی میمونه و شاید یک روز، مثل باستان شناسی که یک حکاکی قدیمی رو از زیر خاک بیرون میکشه، تو هم غبار این خاطرات رو پاک کنی. اون روز شاید تصمیم بگیری این قسمت از قلبت باید بافت قدیمیش رو حفظ کنه و این روزها هم از دفن شدن زیر خونههای جدید نجات پیدا کنن. شاید حتی روزهایی که دلت میگیره، به اینجا سری بزنی تا بتونی چشمات رو ببندی، یک نفس عمیق بکشی و اجازه بدی نسیم خاطرات موهات رو نوازش کنه.
در چمدانش را بست. رفتن، وقتی میدانی میشود برگشت، آسان است.
دوستانش هم در اتاق، وسایلشان را جمع میکردند.
خاطرات در ذهن همهشان در حال مرور بود. صندلی محبوبشان که همیشه برای آن دعوا میکردند، آنجا بود. به افرادی فکر میکردند که در سالیان آینده روی آن خواهند نشست و برایش دعوا خواهند کرد. به تمام آنهایی که قرار بود تمامی آنچه آنها پشت سر گذاشته بودند را پشت سر بگذارند و بعد یک روز وسایلشان را جمع کنند و برای همیشه آنجا را ترک کنند.
سرش را بلند کرد و به دوستش نگاه کرد. بغضشان که شکست، هیچ کدام نمیدانستند از دلتنگی که آغاز شده بود میگریند یا از رویای فردایی که دیگر برای امروز بود.
این اولین پایان برای او نبود. این اولین پایان برای هیچ کدامشان نبود.
با خودش که فکر کرد، دید شاید آنچه بیشتر از همه قلبش را به درد میآورد، فراموشی است. میدانست مثل بقیهی خاطراتش، احساساتی که به این روزهایش جان میدهد، با گذشت زمان، کم کم محو خواهند شد.
-اگر یادمون بره چی؟
بغض صدایش، خبر از دردی حقیقی میداد.
-یادمون نمیره. یعنی... شاید یادمون بره اما وقتی چیزی رو تجربه میکنی، حتی اگه یادت بره بازم بخشی از وجودته. مهم نیست چقدر زمان بگذره، حتی اگر نخوای، این روزها روی قلبت حک میشه. فرقی نمیکنه که چقدر گرد فراموشی و غبار زمان روی قلبت رو بگیره. مهم نیست چندتا حکاکی دیگه روش بشه. همیشه داخل قلبت باقی میمونه و شاید یک روز، مثل باستان شناسی که یک حکاکی قدیمی رو از زیر خاک بیرون میکشه، تو هم غبار این خاطرات رو پاک کنی. اون روز شاید تصمیم بگیری این قسمت از قلبت باید بافت قدیمیش رو حفظ کنه و این روزها هم از دفن شدن زیر خونههای جدید نجات پیدا کنن. شاید حتی روزهایی که دلت میگیره، به اینجا سری بزنی تا بتونی چشمات رو ببندی، یک نفس عمیق بکشی و اجازه بدی نسیم خاطرات موهات رو نوازش کنه.
در چمدانش را بست. رفتن، وقتی میدانی میشود برگشت، آسان است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/06/11
تولد نقش: 1400/06/12
آخرین ورود: سهشنبه 30 آبان 1402 22:43
از: میتوانی درون هاگوارتز مرا بیابی :>
پستها:
47

و مینویسیم که به یاد بماند روزگارانی در هاگوارتز! 
رکسان تنها درحال قدم زدن بود..
در دست راست اش غذای مخصوص گربه گرفته بود.
رکسان با بغض به آسمان خیره شده بود
- ولی مطمئن بودم که میاد.. همان گربه ای که بهترین دوست او بود.
رکسان تا حدودا دو ساعت بعد همانجا منتظر گربه بود، اما.. :)
رکسان به خوابگاه بازگشت .
حتی برای شام هم به سرسرای بزرگ نرفت !
رکسان تا خودِ صبح نزدیک پنجره نشست و با اشک نامه نوشت.. برای مادرش، خانمِ انجلینا
رکسان درحین نوشتن نامه به خواب فرو رفت!
در ان هوای زمستانی.. رکسان بدون لباس گرم و زیر پتو های گرم و نرم اش به خواب رفت..
چند دقیقه بعد از حاضر شدن هم اتاقی های رکسان او نیز از خواب پرید..
نامه ای که دیشب نوشته بود را پاره کرد.. مثل همیشه وانمود کرد مشکلی ندارد
و مثل همیشه تنها سر میزِ صبحانه نشست با لبخند و قهوه اش را نوشید طوری که انگار هیچ چیز بدی رخ نداده بود !
پ ن : تهش تنها موند..
قرار که نبود پایان شاد باشه.. نه؟!

رکسان تنها درحال قدم زدن بود..
در دست راست اش غذای مخصوص گربه گرفته بود.
رکسان با بغض به آسمان خیره شده بود
- ولی مطمئن بودم که میاد.. همان گربه ای که بهترین دوست او بود.

رکسان تا حدودا دو ساعت بعد همانجا منتظر گربه بود، اما.. :)
رکسان به خوابگاه بازگشت .
حتی برای شام هم به سرسرای بزرگ نرفت !
رکسان تا خودِ صبح نزدیک پنجره نشست و با اشک نامه نوشت.. برای مادرش، خانمِ انجلینا

رکسان درحین نوشتن نامه به خواب فرو رفت!
در ان هوای زمستانی.. رکسان بدون لباس گرم و زیر پتو های گرم و نرم اش به خواب رفت..
چند دقیقه بعد از حاضر شدن هم اتاقی های رکسان او نیز از خواب پرید..
نامه ای که دیشب نوشته بود را پاره کرد.. مثل همیشه وانمود کرد مشکلی ندارد
و مثل همیشه تنها سر میزِ صبحانه نشست با لبخند و قهوه اش را نوشید طوری که انگار هیچ چیز بدی رخ نداده بود !
پ ن : تهش تنها موند..
قرار که نبود پایان شاد باشه.. نه؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

یک روز بعد از ظهر توی یکی از کلاس های هاگوارتز که دانش اموز ها رفته بودن و تخته سیاه داشت برای میز و صندلی ها پانتومیم بازی میکرد، نیکلاس فلامل قصه ی ما هفت تا صندلی و دو تا میز را به هم چسباند تا یک تخت دو نفره سایز کینگ برای خودش درست کند، بعد هم کتش را زیر سرش گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت.
نیکلاس خودش را در جسم یک پسر جوان ماگل که داشت با لپتاپش بازی میکرد دید. بازی استراتژیک و اکشنی بود و واقعا حال میداد خصوصا که تیم حریف هم متشکل از لینی، حسن مصطفی، تام جاگسن و یوان ابروکمونی بودند.
نیکلاس یعنی همون پسر جوان قهرمان خودش را انتخاب کرد. لینی هم ریکی را پیک داد. حسن مصطفی مارس شده بود و تام هم ترینت پروتکتور برداشته بود و داشت درو میکرد. یوان هم مثل تسترال از اینور مپ به اونور مپ تله پورت میکرد و زیاد به تیم کمکی نمیکرد. نیکلاس تصمیم گرفت درس خوبی به لینی بدهد چون خیلی از او ناراحت بود. در واقع اصلا از او ناراحت نبود اما پسرجوانی که در خواب جای نیکلاس بود و معلوم نبود اصلا لینی را از کجا میشناسد با لینی چپ افتاده بود و همش قدرت هایش را روی او خالی میکرد. ناگهان لینی فریاد زد ای بابا این کنه منو ول نمیکنه. پسر جوان صدای لینی را از خیلی نزدیک شنید. سرش را از توی لپ تاپ بیرون آورد و به روی به رویش خیره شد که خودش را در محاصره ی هزاران تماشاچی دید. تازه فهمید که در مسابقات جهانی اینترنشنال هستند.
همینطور خواب هچلهف ادامه داشت که نیکلاس با صدای شترقی از خواب پرید گویا یکی از جغد ها سنگی را از بالای برج هل داده بود و سنگ درست روی سقف شیشه ای گلخانه ی کلاس درس فرود امد و نیکلاس را از خواب شوم نجات داد.
نیکلاس خودش را در جسم یک پسر جوان ماگل که داشت با لپتاپش بازی میکرد دید. بازی استراتژیک و اکشنی بود و واقعا حال میداد خصوصا که تیم حریف هم متشکل از لینی، حسن مصطفی، تام جاگسن و یوان ابروکمونی بودند.
نیکلاس یعنی همون پسر جوان قهرمان خودش را انتخاب کرد. لینی هم ریکی را پیک داد. حسن مصطفی مارس شده بود و تام هم ترینت پروتکتور برداشته بود و داشت درو میکرد. یوان هم مثل تسترال از اینور مپ به اونور مپ تله پورت میکرد و زیاد به تیم کمکی نمیکرد. نیکلاس تصمیم گرفت درس خوبی به لینی بدهد چون خیلی از او ناراحت بود. در واقع اصلا از او ناراحت نبود اما پسرجوانی که در خواب جای نیکلاس بود و معلوم نبود اصلا لینی را از کجا میشناسد با لینی چپ افتاده بود و همش قدرت هایش را روی او خالی میکرد. ناگهان لینی فریاد زد ای بابا این کنه منو ول نمیکنه. پسر جوان صدای لینی را از خیلی نزدیک شنید. سرش را از توی لپ تاپ بیرون آورد و به روی به رویش خیره شد که خودش را در محاصره ی هزاران تماشاچی دید. تازه فهمید که در مسابقات جهانی اینترنشنال هستند.
همینطور خواب هچلهف ادامه داشت که نیکلاس با صدای شترقی از خواب پرید گویا یکی از جغد ها سنگی را از بالای برج هل داده بود و سنگ درست روی سقف شیشه ای گلخانه ی کلاس درس فرود امد و نیکلاس را از خواب شوم نجات داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج