هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   4 کاربر مهمان





کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۰:۲۴:۰۱

هوریس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
دیروز ۱۲:۰۰:۵۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۰:۵۷
از هاگوارتز
گروه:
جادوگر
پیام: 2
آفلاین
عکس شماره ۲۱
در دیاری جادویی، درست زمانی که نیمه شب نزدیک می‌شد و آسمان پر از ستاره‌های درخشان بود، گروهی از جادوگران جوان در حیاط عظیم قلعه‌ای باستانی جمع شده بودند. قلعه‌ای که بیش از هزار سال به عنوان پناهگاه و مکان آموزش جادوگران جوان خدمت کرده بود.
این شب، شبی متفاوت بود. آن‌ها برای احترام به جادوگر بزرگی جمع شده بودند که روزهای زیادی از این قلعه حمایت کرده و دانش خود را به شاگردان مشتاق انتقال داده بود. جادوگری که معروف به نگهبان نور بود و همیشه می‌گفت: "نور درون‌تان را بیابید و تاریکی را با آن مبارزه کنید."
جوانان، با چوبدستی‌های خود به آسمان اشاره می‌کردند و نورهای رنگی از نوک چوب‌ها برخاسته و به سمت آسمان پرواز می‌کرد. هر نور، نمادی از تعهد و احترامی بود که به این جادوگر می‌گذاشتند. هر کدام از آن‌ها عزم خود را جزم کرده بودند که دروس و ارزش‌هایی را که از استاد خود آموخته بودند را به کار ببندند.
مراسم با صدای زمزمه نفس‌های هماهنگ آغاز شد. جادوگران جوان، یکی پس از دیگری، از شکوه و پایداری نگهبان نور می‌گفتند و خاطرات و درس‌هایی که به آن‌ها آموخته بود را به یاد می‌آوردند. آن‌ها می‌دانستند که نگهبان نور دیگر در میان آن‌ها نیست، اما روح و درس‌های او همیشه در قلب‌ها و جادوی آن‌ها باقی می‌ماند.
موجی از انرژی مثبت و یکپارچگی در آن حیاط جاری شده بود، و همانطور که نورها به سمت آسمان بالا می‌رفتند، به نظر می‌رسید که نجوم و ستارگان پاسخ می‌دهند. اجتماع بزرگی از ستارگان، درخششی فوق‌العاده را در آسمان ایجاد کردند که انگار خود نگهبان نور از این مکان دوردست، نظاره‌گر آن‌ها بود و به آن‌ها برکت می‌داد.
شب تمام شد و جادوگران با دل‌هایی پر از امید و قدرت تازه به بسترهای خود بازگشتند، مصمم به اینکه در دنیایی که نیازمند نور و حقیقت است، جادو و مهارت‌های خود را به کار گیرند.
دراکو، نیرویی شوم که قلعه‌ را به محاصره در آورده بود.
شب سرد و طوفانی بود و باران به طور پیوسته بر پنجره‌های قدیمی قلعه می‌کوبید، و اما در بین جادوگران، نور گرمی حضور داشت. همه جادوگران، با چوب‌های جادویی برافراشته که مثل ستاره‌های روشن در تاریکی شب می‌درخشیدند، ایستاده بودند. تصمیم آنها یکی بود: مقاومت و مبارزه تا پایان.
هری، رهبر جسور و شجاع گروه، نقشه‌ای استراتژیک طراحی کرده بود. هرمیون، با دانش خارق‌العاده و کتاب‌هایی پر از دانش باستانی، فرمول‌ها و طلسم‌های نیرومندی پیدا کرده بود. رون، با شوخ‌طبعی و روحیه‌ای قوی یاری‌گر همه بود و جینی، با شجاعت و اراده محکم خود، برای هر چالشی آماده می‌نمود.
دراکولا، با شکلی نیمه‌بشر و نیمه‌خفاش، در تاریکی شب جولان می‌داد و با هر حمله ترسناک‌تر از قبل به قلعه نزدیک‌تر می‌شد. اما جادوگران، با قدرتی متحد و اراده‌ای راسخ، به جنگ نور در مقابل تاریکی می‌پرداختند.
هری فریاد زد: "برای نور، برای آزادی!". چوب‌های جادویی با طلسم‌های قوی به حرکت درآمدند و نوری به اندازه‌ی هزاران شعله‌ور بر فراز قلعه برخاست. طلسمی باستانی که با قدرت دوستی و شجاعت برانگیخته شده بود.
هنگامی که گروه جادوگران جوان به رهبری هری، هرمیون، رون و جینی در حیاط زیر سایه شوم قلعه مرتفع ایستاده بودند، سکوت ناگهانی و کر کننده ای فرود آمد. به نظر می‌رسید که باران در هوا متوقف می‌شود، قطرات مانند ستاره‌ها در برابر آسمان تاریک می‌درخشند، نشانه‌ای مطمئن از اینکه جادوی قدرتمند و باستانی در کار است.
وقتی آنها عصای خود را بالا می بردند، هوا از تنش می ترقید، نور طلسم ها درخششی اثیری می بخشید. احساس ترس فضا را پر کرده بود، زیرا آنها می دانستند که این آرامش کوتاه، منادی طوفانی است که بسیار بزرگتر از طوفانی است که قبلاً با آن روبرو شده بودند.
خنده ای عمیق و طنین انداز از سنگ های باستانی طنین انداز شد، صدایی که آنها را تا حد استخوان سرد کرد. این خنده ای بود که قبلاً نشنیده بودند، نه از طرف دراکو و نه هیچ دشمن شناخته شده ای. آنها چرخیدند، عصا آماده بودند، فقط دیدند که سایه ای شروع به شکل گیری کرد. آنها باید با دراکو رو به رو نمی شدند، بلکه با شکلی شوم تر، وحشتی بی نام و نشان که در کمین بود و منتظر لحظه مناسب بود.
هری چشماشو ریز کرد و جلو رفت و گفت: خودتو نشون بده! او خواست، زیرا می‌دانست که رویارویی قریب‌الوقوع محدودیت‌های آنها را بیش از پیش آزمایش خواهد کرد. فیگور از سایه بیرون آمد، موجودی بلند و شنل پوش که کینه توزی می تابید و چشمانش قرمز غیرطبیعی می درخشید.
هوای اطراف آنها غلیظ شده بود که انگار جوهر تاریکی می خواهد شجاعت آنها را خفه کند. چهار نفره جادوگران با نگاه‌های کوتاه و آگاهانه ارتباط برقرار می‌کردند و درک می‌کردند که این نبرد به تمام قدرت، خرد و شجاعت آنها نیاز دارد.
اوج زمزمه در میان متحدانشان پشت سرشان بلند شد - زمزمه های پیشگویی های باستانی و شگون های تاریک. قلب جادوگران جوان به تپش افتاد، اما آنها متحد ایستادند، زیرا در درون خود نور تسلیم ناپذیر امید را در برابر تاریکی متجاوز نگه داشتند.
نبردی که در گرفت سخت و بی امان بود. در حالی که موجودیت هجومی از قدرتی غیرقابل بیان را آغاز کرد و نفرین هایی را بارید که تهدیدی برای غلبه بر آنها بود، هری و دوستانش با رقصی از طلسم های پیچیده و نفرین های متقابل به مقابله پرداختند. آنها تیمی بودند که در آتش آزمایش های بی شمار جعل شده بودند و عزمشان شکست ناپذیر بود.
آیا آنها پیروز می شدند یا سرنوشت پایان متفاوتی برای این داستان نوشته بود؟ یک چیز مسلم بود: آنها تا آخر در کنار هم خواهند ایستاد.


---
توصیفات خوبی داشتی. فقط لطفا با اینتر آشتی کن و بین دو پاراگراف متوالی به جای یک اینتر، دو بار اینتر بزن. به این شکل:

در دیاری جادویی، درست زمانی که نیمه شب نزدیک می‌شد و آسمان پر از ستاره‌های درخشان بود، گروهی از جادوگران جوان در حیاط عظیم قلعه‌ای باستانی جمع شده بودند. قلعه‌ای که بیش از هزار سال به عنوان پناهگاه و مکان آموزش جادوگران جوان خدمت کرده بود.

این شب، شبی متفاوت بود. آن‌ها برای احترام به جادوگر بزرگی جمع شده بودند که روزهای زیادی از این قلعه حمایت کرده و دانش خود را به شاگردان مشتاق انتقال داده بود. جادوگری که معروف به نگهبان نور بود و همیشه می‌گفت: "نور درون‌تان را بیابید و تاریکی را با آن مبارزه کنید."


معدود مواردی هستن که بین دو پاراگراف متوالی یک بار اینتر می‌زنیم که با حضور تو بخشای مختلف سایت به مرور متوجهشون می‌شی. فعلا با همون دو اینتر جلو برو.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

+ لطفا به جای زدن تاپیک جدید، از قسمت "پاسخ" که بالای هر تاپیک قرار گرفته برای ارسال پاسخ استفاده کن.

پیوست:



jpg  Picsart_24-07-25_00-23-02-926.jpg (44.61 KB)
48338_66a169ce34e6d.jpg 300X300 px


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۵/۴ ۰:۵۹:۵۰

Prof.slughorn


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۵۶ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۳

امیلی تایلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۱:۰۵:۱۴ شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جادوگر
جادوآموز سال‌پایینی
پیام: 7
آفلاین
(https://www.jadoogaran.org/uploads/images/img667c484ec17a7.jpg)

همونطوری که از شدت بارون موهام نم دار شده بود، اهسته و رزین قدم هام رو بلند کردم. ارام شروع کردم به راه رفتن و وارد دنیای درونی ام شدم. ناگهان اطرافم سرسبز و زیبا شد و انواع درخت، گل و گیاهان مختلف دور و برم ایجاد شد.
اولش تصور کردم خیالاتی شدم و فقط اثر اون همه اتفاقات بد و ناجوره، ولی وقتی کمی به خودم اومدم متوجه شدم که خودم رو وارد چه داستان شوم و ناپسندی کردم. دختری چهارده ساله که ناخواسته وارد جنگل ممنوعه شده بود! کمی با خودم فکر کردم، بوی خاک مرطوب و نم خورده میومد. سعی کردم از همون راهی که اومده بودم برگردم به مدرسه، ولی دیگه دیر شده بود. توی دردسر افتاده بودم.
اونقدری که کنترل ذهنم رو از دست داده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. نسیم خنک و ملایمی موهای خرمایی ام رو به رقص دراورد. لب هام ترک خورد.
کنار بوته های فراوان قارچ های قرمز با نا امیدی جلوس شدم.
همانطوری که پوست لبم رو میکندم و کم کم سرما داشت وارد بدنم میشد صدای قدم های ریز و کوچکی رو شنیدم که باعث شده بود صدای خش خش برگ های پاییزی به گوش برسه.
یک لحظه به خودم اومدم و از جام بلند شدم. چوب دستی انعطاف پذیر و لطیف ام رو که از موی تکشاخ و پوست گردو پدید اومده بود دراوردم.
کمی اطرافم رو جست و جو کردم ولی چیزی دستگیرم نشد.
نفس به شدت عمیقی کشیدم و تا میتونستم هوا رو وارد شش هام کردم.
چوب دستی ام رو فشار دادم و نخستین قدمم رو با ارامش برداشتم.
رفته رفته قدم هام بلند و بلند تر میشد.
هر نوع شاخ و برگی که به چشمم میومد رو با احتیاط به وسیله پاهام هل میدادم به سمت اون طرف.
مجدد همون صدا!
این دفعه نتونستم خودم رو کنترل کنم. از ترس اب دهنم رو قورت میدادم و به سختی نفس میکشیدم.
اون صدا هی نزدیک و نردیک تر میشد به قدری که فکر میکردم پشت سرم نشسته.
دستی به موهام کشیدم و اون هارو پشت گوشم قرار دادم تا جلوی دست و بالم نباشن.
و تا جون داشتم و پاهام توانایی داشت دویدم
به دشواری شاخ و برگ های سر راهم رو کنار میدادم طوری که تمام تیغ تو دست هام فرو رفته بود و قرمز شده بود.
اونقدر درد میکرد که دلم میخواست زجه بکشم.
ولی با اون همه اتفاقات ناجور و بدی که در عاقبت م قرار داشت پابرجا و امیدوار دویدم.
یک دفعه دیگه توانایی دویدم نداشتم.
انگار پاهام داشتن کنترل میشدن! اول فکر کردن قدرت بدنی ام رو از دست دادم ولی، وقتی چشمم به زمین خورد وحشت کردم!. پاهام بشدت استوار و محکم تو گل فرو رفته بودن!
دیگه نمیتونستم مقاومت کنم. سعی و تلاش کردم تا به خودم بفهمونم بالاخره یکی میاد نجاتت میده و از این جهنم در میارتت تا ابد که اینجا نمیمونی!
ولی نمیشد، دیگه واقعا نمیشد. با حسرت و نامیدی سرم رو روی شاخه ای که روی زمین افتاده بود و در اون گوشه قرار داشت گذاشتم.
شاخه های گیاهان و درختان متعدد، اسمان رو پوشانده بود. همه جا کاملا تاریک و بی روح بود.
به تدریج پلک هایم سنگین شد و همانطوری که سر و تنم گلی و کثیف بود و برگ گیاهان روش نشسته بود به خواب رفتم.
چند دقیقه بعد کمی چشمام باز شد و انگاری که خواب بودم و نمیتونستم دست و پام رو تکون بدم.
ولی متوجه تک شاخی سفید رنگ، پریچهر و زیبا همانند مروارید که شاخی براق و جلا پذیری داشت شدم.
دیدم که داره به سمت من میاد و بعد از اون دیگه متوجه هیچی نشدم تا وقتی توی حیاط بیدار شدم و همه دورم بودن.
و تکه ای از موی درخشان تکشاخ روی لباسم بود!


داستان خوبی بود و توصیفاتت واقعا عالی بودن! فقط یکم ظاهر پستت تو پاراگراف‌بندی مشکل داره. لزومی نداره بعد از پایان هر جمله، اینتر بزنی و به پاراگراف بعدی بری. تا جایی که جملات مرتبط با هم هستن بذار تو یه پاراگراف باشن و بعد با زدن دو اینتر پاراگراف بعدی رو بنویس. مثلا:

به دشواری شاخ و برگ های سر راهم رو کنار میدادم طوری که تمام تیغ تو دست هام فرو رفته بود و قرمز شده بود. اونقدر درد میکرد که دلم میخواست زجه بکشم. ولی با اون همه اتفاقات ناجور و بدی که در عاقبتم قرار داشت پابرجا و امیدوار دویدم.

یک دفعه دیگه توانایی دویدم نداشتم. انگار پاهام داشتن کنترل میشدن! اول فکر کردن قدرت بدنی ام رو از دست دادم ولی، وقتی چشمم به زمین خورد وحشت کردم! پاهام بشدت استوار و محکم تو گل فرو رفته بودن!


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

+ لطفا به پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده مراجعه کن.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۲۷ ۱۸:۱۸:۱۶
ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۲۷ ۱۸:۱۸:۵۰


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۲۱ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳

ریونکلاو

آنتونی گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۴۵ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۰:۰۷:۱۱ دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموز سال‌بالایی
پیام: 11
آفلاین
تصویر شماره ۱۵داستان نویسی

#هری‌پاتر

*با نفرت به بلاتریکس خیره شدم، چوبدستیم رو توی آستینم قایم کرده بودم، بلاتریکس با لبخندی همونطور که چوبدستیش رو سمتم گرفته بود نزدیکم اومد.*

#بلاتریکس‌لسترنج

+ +اووووه، پسر برگزیده توی بنده، الان دیگه میتونم به خودم افتخار کنم؟؟

ـحوصله صحبت کردن با نخاله هایی مثل تورو ندارم بلاتریکس، میدونم تا الان خبرش کردی، بهش بگو ترسو نباشه و از سایه در بیاد...

*صدای قدم های ولدمورت در فضا پیچید، ولدمورت همراه نگینی قدم قدم از سایه خارج شد، چوبدستیش رو در دست داشت و خونسرد قدم میزد، به هری که رسید شروع کرد به چرخیدن دورش*


#ولدمورت

+ +از این موش و گربه بازی خسته شدم، اینجا این جنگ تموم میشه.

*لبخندی شیطانی روی لب های ولدمورت شکل گرفت، چوبدستیش رو بالا آورد و فریاد زد*

+ +Avada Kedavra

_Sectum Sampra

*طلسم های هری و ولدرمورت با هم برخورد کردن و تشکیل نوری ترکیبی از قرمز و سبز دادن، هر دو طرف در حال زور زدن برای شکست دادن دیگری بودن، اما رابطه خانوادگی دو چوبدستی جلوی طلسم هارو میگرفت، قطرات عرق روی صورت هر دو طرف دیده میشد و مشخص بود فشار زیادی بهشون میاد*

+الان لوسیوس...

*لوسیوس مالفوی ناگهان چوبدستیش رو سمت هری گرفت و طلسم دوم رو اجرا کرد*

#لوسیوس‌مالفوی

+Petrificus Totalus

*نوری از سر چوبدستی لوسیوس سمت هری شلیک شد و همون لحظه انفجاری سقف عمارت رو نابود کرد و خرابه های سقف مانعی بین هری و طلسم ایجاد کرد و جلوی طلسم لوسیوس رو گرفت، هری همونطور که داشت جلوی طلسم ولدرمورت رو میگرفت لبخندی زد*

ـ هرماینی!

*هرماینی و رون از سقف داخل عمارت پریدن و هر دو چوبدستی هاشون رو سمت ولدمورت گرفتن، ولدرمورت اخمی کرد و در لحظه ای غیب شد، از طرفی مرگ خوار های پشت دیوار سعی در خراب کردن دیوار داشتن، تسترالی بالای سقف فرود اومد، هرماینی دست هری و رون رو گرفت و نور عظیمی فضا رو در بر گرفت و هرماینی همراه بقیه به بالا پرتاب شد و در کسری از ثانیه همه روی سقف بودن و یکی یکی سوار تسترال شدن*

#هرماینی

+خیلی خوشحالم که زنده ای هری...
ما از نگرانی مردیم

ـخب..
فکر کنم دفعه بعدی باید با محافظ بیرون برم

*همونطور که سوار بر تسترال به مقصد نامعلومی پرواز میکردن هر سه شروع به خنده کردن*

پایان؟؟

_________________

سلام دوست من!

جالب نوشته بودی.
یه چند تا نکته رو بهت میگم که در مورد ظاهر پستت رعایت کنی:
نیازی نیست از * قبل و بعد از هر توصیفت استفاده کنی.
برای نوشتن دیالوگ‌ها هم نیازی نیست از ++ استفاده کنی. فقط گذاشتن - اول دیالوگ کفایت میکنه.
و استفاده از یک علامت سوال یا تعجب هم کافیه.
مثلا:
نقل قول:
+ +اووووه، پسر برگزیده توی بنده، الان دیگه میتونم به خودم افتخار کنم؟؟

که حالت درستش میشه:
- اووووه، پسر برگزیده توی بنده، الان دیگه میتونم به خودم افتخار کنم؟

مطمئنم که این مشکلات در آینده حل میشن.

تایید شد.


مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۸ ۱۶:۳۲:۲۷


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸:۲۹ شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۳

گریفیندور

ترزا مک‌کینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۱:۱۳ جمعه ۱۵ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۲:۰۵:۴۳ دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳
گروه:
گریفیندور
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
پیام: 5
آفلاین
https://www.jadoogaran.org/uploads/images/img667c484ec17a7.jpg

تا حالا توی جنگل ممنوعه نرفتم. همیشه میترسیدم که پامو توی اون تاریکی مطلق و بین حیوانات خطرناک بزارم. با این که خیلی درباره حیوانات مختلف و روش‌های دفاع کردن دربرابرشون خوندم ولی بازم استرس دارم.
- کوثر آروم باش! یه نفس عمیق بکش! تو میتونی! میدونم که میتونی!
تلاش میکردم خودم رو آروم کنم. نفس عمیقی کشیدم و هوا رو تا جایی که میتونستم توی شش هام فرو کردم. بوی خاک بارون خورده میداد! به خودم گفتم:
به چیزای خوب فکر کن! به این فکر کن که وقتی اون قارچ مخصوص رو پیدا کنی ترزا حالش خوب میشه و دوباره میتونین مثل قبل با هم باشین! به ترزا فکر کن! تو میتونی! نباید بزاری بمیره!
چوبدستیم رو محکم تر توی دستم فشار دادم و قدم به تاریکی گذاشتم.
چند قدم که جلو رفتم چشمم به تاریکی عادت کرد. کم و بیش میتونستم یه چیزایی ببینم و راهم رو ادامه بدم. جنگل بوی خاک مرطوب و انواع گیاهای مختلف رو میداد. همینطور که پیش میرفتم بادقت پای درختا رو نگاه میکردم تا اون قارچ نارنجی شبرنگ رو پیدا کنم. نمیتونستم چوبدستیمو روشن کنم. اگه روشن میکردم دیگه نور قارچ رو نمیدیدم!
با احتیاط شاخ و برگ ها رو کنار میزدم و پیش میرفتم. جنگل خیلی ساکت بود. تنها صدایی که میومد صدای خش خش برگ‌ها زیر قدم هام بود. یهو صدای رد شدن سریع چیزی رو از پشت سرم شنیدم. سریع برگشتم ولی چیزی ندیدم! از گوشه چشم سایه ای رو دیدم که از سمت راستم رد شد. خیلی سریع از کنارم رد میشد. شروع کردم به دویدن. میخواستم تا جایی که میتونم ازش دور بشم. همینطور .ه داشتم میدویدم یهو پام به یه ریشه درخت که از زمین بیرون زده بود گیر کرد و با صورت افتادم. همه لباسام خاکی و یکم گلی شد. خواستم بلند بشم که دیدم نمیتونم پام رو تکون بدم. پام بین زمین و ریشه درخت گیر کرده بود و خیلی درد میکرد. کورمال کورمال روی زمین دست کشیدم که چوبدستیمو پیدا کنم. بالاخره یه تیکه چوب به دستم خورد. برش داشتم که ببینمش. چیزی که دیدم بدترین اتفاقی بود که میتونست بیفته! چوبدستیم شکسته بود! حالا تک و تنها بدون هیچ وسیله دفاعی توی جنگل بودم و پام هم گیر کرده بود و نمیتونستم تکون بخورم! دیگه کارم ساخته بود! حتما به زودی خوراک حیوون ها میشدم! یا شاید هم اینقدر اونجا میموندم تا آب و غذام تموم میشد و از گرسنگی میمردم! روی زمین دراز کشیدم و به جایی که باید آسمون میبود نگاه کردم. ولی شاخه های درختا اینقدر متراکم بود که اصلا آسمون دیده نمیشد. یاد ترزا افتادم. یاد اون زمانی که دوتایی روی چمن ها دراز میکشیدیم و گذر ابر ها رو نگاه میکردیم. یا ستاره ها رو میشمردیم.آسمون چیزی بود که حتی وقتی از هم دور بودیم ما رو به هم وصل میکرد ولی الان... الان من اینجا بدون این که بتونم برای آخرین بار آسمون رو ببینم خوراک حیوونا میشدم و ترزا هم به خاطر این که من نتونستم اون قارچ ها رو براش ببرم زیر یک سقف بی روح میمرد!
از این فکر اشک از چشمام جاری شد. همش تقصیر من بود که ترزا میمرد. اون برای محافطت از من جلوی اون حیوون وایساد. اگه من شجاع تر بودم نمیزاشتم که اون حیوون ترزا رو نیش بزنه. اگه قوی تر بودم الان قارچ رو براش برده بودم. همش تقصیر منه و حالا جفتمون به خاطر حماقت من میمیریم!
هوا داشت تاریک تر میشد و ما به مرگ نزدیک تر. دوست داشتم توی آخرین لحطات به خازرات خوبم با ترزا فکر کنم. صدای آروم خش خش برگ ها داشت نزدیک تر میشد. داشتم به آخر خط میرسیدم. همونطور که دراز کشیده بودم چشمامو بستم و غرق خاطراتم شدم. در حال مرور خاطراتم به خاطره اون روزی رسیدم که از جادو کردن نا امید شدم. طلسم هام کار نمیکردن و معجون هام به معنی واقعی کلمه افتضاح بودن. ناامید کنار همون درخت همیشگی نشسته بودم. ترزا اومد که حالمو بهتر کنه ولی خیلی تند باهاش برخورد کردم. اون همیشه جادوهاش درست و دقیق بود. ولی با این که برخوردم خیلی بد بود ترزا کنارم نشست و بغلم کرد. بهم گفت: "هرکدوم از ما درون خودمون کلی جادو داریم فقط باید پیداش کنیم و بفهمیم چطوری کار میکنه. این طلسم ها و حرکات چوبدستی فقط یه وسیله برای جادو هستن. جادوی واقعی اینجاس" و دستش رو گذاشت روی قلبم.
یهو نوری توی ذهنم شکل گرفتم. چوبدستی فقط وسیله است! جادوی واقعی از درونه! سریع نشستم. صدای خش خش برگ ها خیلی نزدیک شده بود. باید سریع کار میکردم. وقت داشت تموم میشد. نفس عمیق کشیدم. من همیشه با محیط اطرافم خیلی خوب ارتباط میگرفتم و حسش میکردم. دستامو روی ریشه درخت گذاشتم، چشمامو بستم و تمرکز کردم. سعی میکردم به درخت ارتباط برقرار کنم و حسش کنم. یواش یواش حس کردم که ریشه دور پام داره شل میشه. چشمامو باز کردم. دستام به رنگ سبز میدرخشیدن! آروم پامو از زیر ریشه کشیدم بیرون و بعد درخت دوباره ریشش رو همونجایی که بود گذاشت. صدای خش خش برگ ها از پشت نزدیک ترین درخت اومد ولی همراهش یه حاله درخشان سفید از پشت درخت معلوم بود. دیر شده بود. احتمالا کمین کرده بود و به زودی بهم حمله میکرد. پام هنوز درد میکرد. احتمالا شکسته بود. نمیتونستم با این پا فرار کنم. اون موجود از پشت درخت بیرون اومد. یه تکشاخ بود. به زیبایی و لطافت برف بود!اینقدر ظریف بود که حس میکردم اگر لمسش کنم میشکنه. اومد نزدیک تر و رو به روم وایساد. سرش رو پایین آورد و توی چشمام نگاه کرد. منم خیره نگاهش کردم. آروم دستم رو بردم طرفش و سرش رو نوازش کردم. اگار اون تکشاخ به خاطر من اونجا بود. سرش رو کرد زیر بازوم و کمکم کرد بلند بشم. آروم شروع به حرکت کرد و منم که یه دستم رو دور گردنش انداخته بودم لنگ لنگان همراهش میرفتم. نمیدونستم داره کجا میره ولی حس میکردم باید بهش اعتماد کنم. یکم که گذشت وایساد. ازش پرسیدم چیشده؟ اینجا کجاس؟ با سر به سمتی اشاره کرد. وقتی اشارش رو دنبال کردم چشمم به یه عالمه قارچ شبرنگ نارنجی خورد که پای یکی از درختا رشد کرده بودن. دستمو از دور گردنش برداشتم و آروم نشستم روی زمین. در کیفم رو باز کردم و شروع کردم به کندن قارچ ها. وقتی کیفم پر شد به تکشاخ که همه وقت کنارم وایساده بود نگاه کردم و گفتم: میشه دوباره کمکم کنی بلند بشم؟ تکشاخ دوباره کمکم کرد بلند بشم و بهم اجازه داد که پشتش سوار بشم. خیلی نرم راه میرفت. یه مدت که گذشت به حاشیه جنگل رسیدیم. پیاده شدم و حسابی از تکشاخ تشکر کردم. اگه اون نبود احتمالا هیچ وقت نمیتونستم قارچ ها رو پیدا کنم و برگردم. تکشاخ موقع خداحافظی یه تکه چوب بلند و محکم بهم داد که به عنوان عصا ازش استفاده کنم.

آخرش این که خودمو به درمانگاه رسوندم و قارچ ها رو تحویل دادم. روز بعد ترزا بهوش اومد و 2 روز بعدش از درمانگاه مرخص شد. چند روزی پام بسته بود و با همون عصایی که تکشاخ بهم داده بود راه میرفتم. بعدا دیدم که یه موی تکشاخ به عصام چسبیده بوده. به کوچه دیاگون رفتم و یه چوبدستی جدید سفارش دادم که با همون موی تکشاخ برام بسازن. اونجا بود که فهمیدم موی تکشاخ چوبدستی قبلیم هم از همون تکشاخ بوده و اون تکشاخ مدت هاست که منو انتخاب کرده!

پایان

_________________

سلام دوست من.

چه داستان قشنگی نوشته بودی... با تجسم فضایی که از جنگل توصیف کرده بودی از خوندن داستانت لذت بردم.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۶ ۱۳:۲۵:۵۰


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
پیام زده شده در: ۹:۱۵:۲۵ چهارشنبه ۶ تیر ۱۴۰۳

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۴:۲۰ سه شنبه ۵ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۹:۴۲:۱۲ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جادوگر
پیام: 2
آفلاین
► تصویر شماره 12 داستان نویسی ◄

سلام

هری پاتر و رون ویزلی و هرماینی گرنجر توی ماشین پدر رون نشسته بودند و رون بهشون گفت دوستان بیاید بریم تا مغازه ی چوبدستی تا چوبدستی شکسته مو تعمیر کنم. شما هم با من میاین؟
هری و هرماینی سری تکان دادند و کمربند هایشان را محکم بستند.
رون ماشین را استارت زد و شروع کرد به حرکت.
هرماینی از جا پرید و بیرون رو نگاه کرد و گفت
وای بچه ها ما داریم پرواز میکنیم.
هری و رون ترسیده بودند و هری سعی می‌کرد دکمه هارو بزند اما رون فرمان ماشین رو به هر طرف میچرخاند و ماشین در هوا میچرخید و ممکن بود به درخت بخورند.
هرماینی سریع کتاب آموزش رانندگی را پیدا کرد و به رون یاد داد که چطوری با ماشین پرواز کند رون در حالی که می لرزید از ماشین پیاده شد.
ممنون هرماینی بدون کمک تو تا الان مرده بودیم. هرماینی کمی قرمز شد و به زمین نگاه کرد. هری هم هر دو را به سمت مغازه هل داد و گفت
زود باشید وگرنه تا شب هم نمیرسیم به تالار.


_________________

سلام دوست من.

کمی هول هولکی بود. جا داشت توی داستانت بیشتر مناظری که پشت شیشه ماشین می‌بینن و گفتگوی بین شخصیت‌ها و احساساتشونو برامون بنویسی.

لطفا دیالوگ هارو با این علامت ( - ) از توصیفات جدا کن. مثلا:

رون در حالی که می لرزید از ماشین پیاده شد.
- ممنون هرماینی، بدون کمک تو تا الان مرده بودیم!

هرماینی کمی قرمز شد و به زمین نگاه کرد.


اما در کل برای این مرحله قابل قبول بود.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۶ ۱۱:۳۵:۵۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱

Queen0hagwartz


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۹ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۳۵ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱
از هاگوارتز
گروه:
مـاگـل
پیام: 1
آفلاین
سلام.. من عکس شماره ۱۸ رو انتخاب کردم. همونی که دامبلدور نامه رو با شمشیر باز میکنه. نتونستم لینک رو بزارم پس اینجا میگم لطفا قبول کنید..
[ سلام پروفسور. مطمئنم حدس زدین که من واسه چی به شما نامه فرستادم. به یکی دیگه از خونه های مشنگی حمله شده. همه ده عضو اون خونه کشته شدن. درسته که فعالیت مرگخوار ها خیلی رفته بالا ولی کار اونا نبوده. با اینکه ما رد ضعیفی از جادو رو اونجا حس کردیم اما همه آدما با شمشیر کشته شده بودند و هیچ علامت شومی بالای خونه نبود. از این حادثه ما فقط یه شاهد داریم که میگه :(من دیدمش.. یه پیرمرد سیاه پوش با یه ریش بلند و سفید بود ج که یه شمشیر با یاقوت قرمز دستش بود. اون رفت تو خونه و کم بعد با یه شمشیر خونی برگشت. من مطمئنم که اون قاتلشون بوده.)
عجیبه نه؟ به هرحال امیدوارم که بتونی کمکمون کنی. این هفتمین حمله به مشنگ ها تو این ماهه. واقعا دارم گیج میشم. اگه اون یه مشنگ بوده پس چرا اونجا جادو استفاده شده؟ بعدم اگه اون جادوگر بوده چرا با یه آوداکداورا اونا رو نکشته؟ به هر چی برسیم بهت میگم..
امیدوارم که حالت خوب باشه... آلیس بلک وزیر سحر و جادو]
پروفسور دامبلدور با تاسف نامه را در آتش انداخت و سوختنش را تماشا کرد. او مطمئن بود که هیچکس به او شک نمیکند. به شمشیر گریفندور که از قتلی که دیشب انجام داده بود خون قدش بود نگاهی انداخت. بله درست فکر کردید؛ قاتل مشنگ ها آلبوس دامبلدور است!! درست بود که او حامی مشنگ ها بود اما این یک پوشش بود تا انتقام خواهرش را از مشنگ های کثیف بگیرد. بعد از سال ها تلاش بلاخره کارش را شروع کرده بود و تا تمام مشنگ ها را نمیکشت دست بر نمیداشت. شمشیر را برداشت و به خون خشک شده روی آن نگاه کرد. آنقدر غرق تماشای شمشیر بود که نفهمید هری داخل اتاق شده و با تعجب به او و شمشیر خونین در دستش نگاه میکند. ذهن هری داشت دیوانه وار کار میکرد. پیرمرد سیاه پوش... ریش بلند و سفید. او بود که قتل ها را انجام داده بود. با تعجب گفت:
+پروفسور. اون شما بودین؟! اون شما بودین که قتل ها رو انجام میدادین؟
_اوه هری کی اومدی اینجا؟ ندیدمت!! آره من بودم. و تو رازم رو فهمیدی! منو ببخش هری ولی تو قراره الان بمیری.
دامبلدور با یک حرکت، سر هری را از تن جدا کرد. سرش را در دست گرفت و گفت:
و این هم پایان پسری که زنده ماند!!


تایید شد.
مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۲۳ ۱۴:۱۲:۲۷

آلیس بلک... ملکه هاگوارتز


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۱ جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
مـاگـل
پیام: 33
آفلاین
تصویر شماره 8 کارگاه


خورشید رو به غروب بود و آخرین اشعه های باقی مانده از روز بر روی چمن های خاکستری خانه ریدل ها افتاده بود.
مرگخواران هر کدام در گوشه ای مشغول به سرگرم کردن خودشان و طفره رفتن از انجام وظایفشان بودند.وضعیت اتاق اصلی عمارت نیز، تفاوت چندانی با دیگر اتاق ها نداشت. ولدمورت با بی حوصلگی روی صندلی چرمی پوسیده اش لم داده بود،به سقف نگاه می کرد و هر از چند گاهی پشه ای را که به این طرف و آن طرف می رفت را میپایید.
این غروب کسل کننده تنها گریبان گیر ساکنان عمارت ریدل ها نبود و اعضای محفل ققنوس را هم درگیر خود کرده بود.
دامبلدور در دفتر کارش قدم می زد و هر از چند گاهی جهت رفع بی حوصلگی دستی بر روی ریش های نقره ای فامش می کشید.
گویی همه منتظر پایان این روز نه چندان جالب بودند.
--------------------------------------

-باورمان نمی شود یک روز چقدر میتواند برای ما که ارباب جهان هستیم خسته کننده باشد. نه مرگی و نه شکنجه ای هیچ تفریحی نداریم.

در همین حین صدای دویدنی از دور نزدیک به اتاق شد و رودولف، یکی از یاران وفادار ولدمورت، نفس نفس زنان وارد اتاق شده و جلوی صندلی که ولدمورت در آن لم داده بود تا کمر خم شد.
-ارباب!!! اربااااااب... یافتم. بالاخره یه ایده بی نظیر به ذهن حقیرم خطور کرد.
-رودولف، اگر منظورت از ایده بی نظیر همان ایده هایی است که تابستان گذشته باعث کشته شدن تعدادی از یارانمان شد ، بگو تا دستور دهیم تا حداقل مغزت را برای شام نجینی مان سرو شود بلکه سودی از تو به ما که ارباب جهانیم برسد!

رودولف که از تصور مغز له شده اش که در ظرف غذای نجینی ریخته می شد وحشت کرده بود سرش را تکان داد و با لکنت گفت:
-ار.. ارباب نظرتان درباره سرکار گذاشتن محفلی ها چ..چیست؟
- رودولف چرا چرت و پرت محض تحویلمان می دهی؟ گویی ما احمقیم و نمی دانیم تمام محفلی ها شاغل هستند، حتی اگر هم نباشند مطمئنیم آن دامبلدور نادان با پارتی بازی آنها را وارد آن مدرسه نه چندان حرفه ای جادوگری که قابل ذکر است زمانی خودمان هم آنجا به تحصیل با دود چراغ میفرمودیم، می کند.

رودولف با سردرگمی نگاهی به اربابش انداخت و درحالی که به چرایی وجود جهان و زمان می اندیشید گفت:
-ارباب منظورمان شوخی است، شوخی مشنگی، نظرتان چیست که نامه ای برایشان بنویسید و این گونه حوصله مبارکتان را از سر رفتن محافظت کنید؟
-ایده ات آنچنان هم که به نظر می آید بد نیست رودولف... نامه ای طولانی برایشان می نویسیم و سپس به مغز کوچک آنها می خندیم......

پس از حدود نیم ساعت از خنده های شیطانی ولدمورت، رودولف قلم و کاغذ مخصوص که طلسم شده بود تا به این راحتی ها باز نشود را، به نزد لرد سیاه آورد و بعد از اعلام آمادگی ولدمورت آن را با جغدی مستقیم روانه دفتر دامبلدور در هاگوارتز کرد.
--------------------------------------
- اوه هری تو اینجایی؟
-پروفسور این چهلمین باریه که این جمله رو تکرار می کنید.بله من اینجام و تمام اعضای محفل هم همینجان اگر براتون سواله....

دامبلدور برای بار چهلم سرش را بالا آورد و به چهره محفلی های بی حوصله نگاه کرد. دستی برریش هایش که حالا بعد از بار ها کشیده شدن دست بر رویشان ، چندادن پرپشت نبودند کشید و باز هم به بیرون خیره شد.
در همین هنگام بود که جغدی با سرعت یوزپلنگ، خودش را به شیشه کوبید،
و کوبید....
و کوبید.
وکوبید.....
دامبلدور پنجره ی ترک خورده دفترش را باز کرد و جغد بخت برگشته را به داخل کشید، نامه ای که در چنگال هایش داشت را آزاد کرد و او را مستقیم از پنجره به بیرون انداخت.
-پروفسور....نه....
-خدای من! جغده مرد؟
-سیریوس از کی تاحالا حامی جغد ها شدی؟
-از وقتی که تو بر علیهشون اعلامیه پخش...

دامبلدور که گویی تا الان تمام حواسش به نامه بود، سرش را بالا آورد و از پشت شیشه های عینکش نگاهی تهدید آمیز روانه اعضای محفل که درحال بحث بر سر جغد ها بودند، انداخت و گفت:
- تام. نامه از طرفه تامه...
-پروفسور! تام و جری؟ اوه خدای من اونا خیلی معروفن شما میشناسیدشون؟
-تام ریدل رو میگم رون! ولدمورت...

رون با شرمساری نگاهش را از چشمان نا امید دامبلدور دزدید و به سویی دیگر نگاه کرد. محفلی ها با کنجکاوی تمام به نامه خیره شده بودند، که ناگهان دامبلدور در حرکتی ناگهانی شمشیر گودریک گریفندور را از محفظه اش در آورد و مشغول ور رفتن با نامه شد.
-پ..پروفسور چرا.. چرا با شمشیر؟
- اینجوری خیلی خفن تر و هیجان انگیز تره هری. اینطور فکر نمیکنی؟مخصوصا که نامه از طرف تامه!

هری که گیج شده بود به نامه ای که حالا پاکتش با شمشیر پاره شده بود نگاه کرد. دامبلدور با دستانی لرزان نامه را باز کرد. همه نفس ها در سینه حبس شده بود.
بعد از مدتی نسبتا طولانی ،هرمیون که جرات حرف زدن پیدا کرده بود با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
-پروفسور تو نامه چی نوشته؟

دامبلدور سرش را بالا آورد و با چهره ای که نا امیدی در آن موج میزد، گفت:
- خالیه! نامه هه خالیه...
--------------------------------------
در همین حین صدای قهقهه های بلند ولدمورت از خانه ریدل ها شنیده می شد و سکوت شب را که به تازگی فرا رسیده بود را می شکست.
- یو ها ها ها ها..... سرکار گذاشتیمشان...سر کار گذاشتیمشااااان.


پایان

خیلی خوب و بی نقص نوشته بودی. توصیف هات کامل و دقیق بود و طنز قشنگیم داشت.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۰ ۲۱:۴۲:۳۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۰ ۲۱:۴۴:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۶ شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 4
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png
هری پاتر مثل همیشه منتظر بود تا شب بشه . وقتی که شب میشد قلعه چیزای جدیدی رو از خودش نشون میداد که باعث هیجان زدگی هری کنجکاو میشد .
هری رفت توی تختش و تظاهر به خوابیدن کرد منتظر موند تا همه بخوابن نقشه و چوبدستیش رو گرفت و شنلش رو گرفت و راه افتاد .
همینطور که داشت راه میرفت و به مقصدی که توی نقشه علامت زده بود پیش میرفت که یهو اقای فیلچ و خانم نوریس از راه رسیدن . اقای فیسلچ که مثل همه ی ادامای عادی نمیتونست حضور هری رو احساس کنه اما خانم نوریس از اونجایی که یه گربه بود به راحتی میتونست حضور هری رو حس کنه حتی شایدم میتونست هری رو ببینه کسی چمیدونه
خانم نوریس انگار توی چشمای هری زل زده بود و هری هم نمیتونست از اون نگاه ها نجات پیدا کنه هری داشت اروم اروم از دست خانم نوریس فرار میکرد که یهو شروع کرد به در اوردن صدای های عجیب غریب که اقای فیلچ رو از حضور هری با خبر کنه اقای فیلچ همینطو دالشت نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر میشد همون لحظه که اقای فیلچ اومد شنل رو از روی سر هری بکشه خانم مکگونگل سر رسید : اقای فیلچ
- بله خانم
+در حال گشتزنی بودید ؟؟
- بله خانم
+و چیزی هم پیدا کردید ؟؟
-نه خانم
+پس چرا اینجا وایستادید
-خانم نوریس یچیزی اینجا حس کرده بود بخاطر همین اینجا بودیم ولی الان که شما اینجایید پس نیازی به من نیست از حضورتون مرخص میشم خانم و با یه تعظیم اونجا رو ترک کرد پرفسور مکگناگل صبر کر تا اقای فیلچ کتمل اونجا رو ترک کنه و بعد رو بعد بدون اینکه به هری نگاه کنه گفت : پاتر بهتره این عادت بد شبگردیت رو کنار بزاری وگرنه بخاطر نقض قانون قلعه برای بار هزارم موقتا اخراج میشی بعدم سریعا برگرد به اتاقت تا این موضوع رو به اقای دامبلدور واگزار نکردم .
هری که انگار این دفعه براش درس عبرتی شده باشه به اتاقش برگشت درسته که هنوزم بعضی شبا به قلعه سر میزنه اما این دلیلی نمیشه که به حرف خانم مکگناگل گوش نداده باشه مگه نه ؟؟؟

http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png



کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۳۴ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۶ شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 4
آفلاین
بالاخره پیداش کرد . چیزی که چند سال دنبالش بود خودش هم نمیدونست چرا انقد دنبال اون اینه بود
شایدم میدونست اما نمیخواست به روی خودش بیاره که اون دلیل اصلیشه .
سوروس یه نگاه به خودش توی اینه کرد لیلی ... اون اونجا بود درست کنارش درحال که بهش لبخند میزد . بعد اینکه جیمز پاتر اون رو ازش دزدیده بود دیگه هیچوقت لبخندشو ندید دلش میخواست اون روزا دوباره برگرده روزایی که با لیلی روی درخت مینشستن یا وقتایی که کلاسایی که اونموقع ها از نظرشون خسته کننده بود رو میپچوندن فقط بخاطر اینکه بتونن باهم وقت بگذرونن لیلی تنها کسی بود سوروس رو خوشحال میکرد و پاتر اومد و اون رو ازش گرفت سوروس توی اون دوران ادم شجاعی نبود همینطور ادم شر و شور و بد قلقی نبود سرش تو کار خودش بود اما خب قلدری همیشه هست مگه نه ؟؟
اما وقتی با لیلی بود دوست داشت که یذره شیطونی کنه و از اون پوسته ی همیشگی خودش در بیاد .
لیلی اولین و اخرین عشق سوروس بود دلش برای لیلی تنگ شده بود و خب فقط از یه طریق میتونست دوباره لیلی رو ببینه که اونم همین اینه بود میتونست ساعت ها جلوی اون اینه بشینه و خودش رو غرق در رویاها و حسرتای خاک خوردش ببینه .
میتونست ساعت ها چشمای لیلیو تو اون اینه تماشا کنه خیلی وقت بود که توی اون چشما زل نزده بود اما خب یکی شبیهش همیشه کنارش بود هری پاتر ... همیشه میرفت اونجا و با لیلی توی خیالات خودش درد دل میکرد و توی اینه لیلی ای رو میدید که داره بهش گوش میده همیشه ی خدا از لیلی بخاطر اینکه پسری شبیه جیمز بدنیا ورده بود شاکی بود و همیشه هم ازش ممنون بود که چشماش رو به هری داد توی خیالاتش برای لیلی از دردسر هایی که هری براس همشون درست کرده بود میگفت یا از شجاعتایی که بخرج داده بود
همه ی اینا میگذشت هر روز ساعتها به اون اینه خبره میشد و دوباره توی خیالاتش غرق میشد کی باید اون رو از اون حال و روز در میاورد ؟

فلش بک به روز های قبل :
دامبلدور که حواسش به همه چیز بود متوجه غیبت های طولانی مدت سوروس شده بود دامبدور احتمال میداد که اینه رو پیدا کرده باشه متوجه شده بود که تو این چند سال دhttp://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpgنبال اینه میگشت اما خب دلش نمیخواست که اونو پیدا کنه چون ممکن بود سوروس دوباره به سال های گذشته برگرده همه یادشونه که سوروس ماه ها ی اول ازدواج لیلی و جیمز چقد گوشه گیر تر شده بود و اینکه ... در کل حالش خوب نبود . حالا هم که یجورایی دوباره لیلی رو پیدا کرده بود قانع کردن سوروس برای دل کندن از این اینه سخت بود اما خب به هرحال اون دامبلدور بود میتونست همه کاری انجام بده پس صد در صد قانع کردن سوروس هم ممکن بود براش

حال : سوروس مثل هر روز رفت کنار اون اینه اما انگار قبل اون کس دیگه هم اونجا بود کسی جز دامبلدور نمیتونست باشه چون به هر حال اون اینه رو قایم کرده بودبا همون لحن همیشگیش شروع به حرف زدن کرد : اوه سوروس بالاخره اومدی خیلی وقت بود منتظرت بودم
- پرفسور شما اینجا چیکار میکنید
+میدونستم بالاخره پیداش میکنی و نگران همین روزا بودم که یوقت خیلی غرقش نشی ولی همونطور که انتظر میرفت تو هم مثل بقیه خودتو توی رویاهات غرق کردی سوروس بزار قبل اینکه چیزی بگی بهت بگم کهزندگی رو باید گذروند و نباید توی گذشته ها غرق شد لیلی بر نمیگرده و حتی اگر بر میگشت به بزرگ کردن پاتر و زندگیش میرسید این حقیقت تلخیه که توی زندگی هرکسی به یه شکلی هست و برای تو این حقیقت تلخ لیلی بود سوروس پس سعی نکن خودت رو تو رویاهات غرق نکن و به زندگی عادیت برگرد و همینطور دیگه هم دنبال این اینه نگرد
دامبلدور بدون اینکه منتظر حرفی از جانب سوروس باشه اونجا رو ترک کرد و دوباره اون و اینه باهم تنها شدن حرفا ی دامبلدور منتطقی بود نباید زندگیشو خرج روباهاش میکرد ولی از طرفی هم ترک ردن وباره لیلی براش سخت بود در اخر بعد از ساعت ها فکر تصمیم گرفت دوباره به زندگی عادی خودش برگرده
کارگاه داستان نویسی

•~•~•~•~•~•~•~•

سلام دوست عزیز.
به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی!
پستت خیلی قشنگ بود. فقط در مورد استفاده از علائم نگارشی یکم مشکل داشت.
مثلا اینکه از علامت هایی مثل علامت تعجب یا سوال دو بار پشت هم استفاده نکن.
و اینکه هیچ وقت هم جملاتتو بدون نقطه تموم نکن.
ولی به جز اینا ایراد خاصی نداشت.
امیدوارم تو سایت موفق باشی.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۲:۲۷:۵۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱

جیمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۴۵ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 14
آفلاین
- لعنت به اون لوگان که تو فیلم خودش مرد و سطح هر داستانی رو که یکی نَمیره آورد پایین، حالا ما رو باش که تو یه مدرسه گیر افتادیم!

می‌دانید، انصافاً حرص بد است، سیگار و مشروب هم همین‌طور، فقط جان آدمی‌زاد است که پنجاه پنجاه است.
اگر در یک داستان یا فیلمی فردی را ببینید که سیگار می‌کشد یا مشروب می‌نوشد، پیف‌پیفی می‌کنید و بعد هم به سراغ نان و پنیر خودتان می‌روید. اما اگر کسی بمیرد، جای آنکه جلوی چشمان کودک دلبندتان را بگیرید که نبیند، شیوه‌ی کشتار آن فرد را با خود تمرین می‌کنید تا آن را به‌طور کامل یاد بگیرید. بعضاً هم زیر لب به کارگردان فحش می‌دهید، نه به‌خاطر آنکه شخصیتی را کشته‌است، به این خاطر که شیوه‌ی مرگی فجیع‌تر و هولناک‌تر را به نمایش نگذاشته‌است تا شما بیاموزید و فردا پس‌فردا در خیابان‌ها با جَو حق‌گو به مردم چشم‌غره بروید و دفترچه شیوه‌های «قتل پونی کوچولو، اسب نازنازو» خودتان را به نمایش بگذارید. انصافاً کارگردان فلان فلان شده‌ای است.
به داستان خودمان برگردیم...

- بس کن نویسنده‌ی عوضی، انقدر زر می‌زنی که نمی‌ذاری بریم کپه مرگمونو بذاریم، گروه‌بندی بشیم یا نه آخر سر؟

آه، بله. متاسفانه جیمز چندان حال و هوایش خوش نیست، فروش فیلم‌های دسته دویش از یک دلار به نیم سنت کاهش یافته‌است. آن استودیوی فلان شده هم روانشناس ندارد که کمی از شدت این درد جان‌کاه بکاهد، بخصوص برای این کانادایی بی‌اعصاب...

- دهن آشغال کثیفتو ببند عوضی!

لطفاً ساکت شو، جیمز. خب، داستان از جایی شروع شد که جیمز در صحنه فیلم‌برداری، پایش به یک مدرسه‌ی علوم و فنون...

- خفه بابا! بگو یه مدرسه جادو جمبلی!

بله، همان که گفت...

"فلش بک - چندین ساعت قبل"

- من دست خدا برای اجرای عدالتم!
- خدا فقط یه دست داره، اونم انتقامه. من اون انتقامم!
- هی، پسر تو خیلی دارکی، مطمئنی از دی‌سی یونیورس نیستی؟
- کـــات!

تیم کات، کارگردان معروف، غرغرو و کات‌دهنده، به سمت جیمز و جاش بروکلی رفت.
- معلوم هست چی‌کار می‌کنی؟
- هی با توئه تانوس. یالا جوابش رو بده، بازیگر دسته دوی عوضی!
- نه، من با توئم جیمز.
- اوه، عزیزم. من می‌دونستم تو عاشق منی. اوه، عشقم بیا بوست بدم.
- لطفا دهنتو ببند جیمز و انقدر چرت و پرت نگو. باور کن اگه اونجایی که لوگان زد تو رو کشت، تو فیلمش نبود، استودیو یک‌صدم هم برا تو فیلم نمی‌ساخت. اَه.
- با احساسات من بازی می‌کنی، آشغال؟ به من خیانت می‌کنی، عوضی؟

تیم کات، از وسط صحنه‌ی فیلم‌برداری که یک دستشویی توالت در وسط یک جنگل بود، به پشت دوربین خودش رفت.

جیمز اعصاب نداشت. او نمی‌خواست این خیانت را تحمل کند، تازه آن هم از سوی کارگردان او و آن لوگان. او باید می‌رفت و به همگان اثبات می‌کرد که جیمز قابل خیانت نیست!
- لعنت به همتون! من می‌رم تا لذت ببرم از زندگیم بدون همه‌ی شما عوضی‌های خائن!

جیمز از سوی صحنه‌ی فیلم برداری، به سمت ناکجا آباد قدم برداشت.
او عصبانی بود و برایش اهمیت نداشت که کجا برود.
او همین‌طور قدم بر‌می‌داشت، تا اینکه با سر به یک کپه‌ی ریش برخورد و با ما تحتش بر روی زمین فرود آمد.
- لعنت بر ریش، لوگان و هر کی که این دو تا رو دوست داره! تو از کجا پیدات شد کپه ریش شپشو؟
- آه، عزیزم؟

جیمز سرش را به بالا برگرداند. آن صدا برایش آشنا بود. آن صدا همان صدایی بود، کلاسیوس، رفیقِ کرومیِ جیمز، او را به پیش آن برده‌بود تا کمی به جیمز مشاوره بدهد و این بد دهنی او را درمان کند. این همان کسی بود که جیمز با تفنگ ساچمه‌ای اش او را مورد هدف قرار داده‌بود و متاسفانه تیری را در دماغش رها کرده‌بود. آری، او پروفسور ایکس بود.
- پروفسور ایکسِ... ریشو؟
- اوه، نه عزیزم. من آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، مدیر مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز هستم و مایلم تا استعداد‌های جادویی تو رو پرورش بدم. حالا یه بغل میدی؟

پروفسور دامبلدور، پس از آنکه در بغلی سریع، فوری، انقلابی تمام قولنج‌های جیمز را شکست، دست او را گرفت تا با یکدیگر به مدرسه‌اش بروند.

"پایان فلش بک"


جیمز هم‌اکنون در پشت میز‌های هاگوارتز، با چهره‌ای بغ کرده، به در نگاه می‌کند، دریچه نیز آه می‌کشد.

- دهنتو می‌بندی یا ببندم برات نویسنده!
- جیمز... مزدور. بیا اینجا. نوبت گروه بندی‌ته!

جیمز از جایش بلند شد و سلانه‌سلانه به سمت صندلی چوبی‌ای که کلاه بر روی آن قرار داشت رفت و بر روی صندلی نشست. لحظه‌ای بعد کلاه گروه‌بندی بر سر جیمزی که به هر احدی که آنجا بود فحش و بد و بیراه می‌گفت، نشست.

کلاه شروع به صحبت کرد.
- بد دهن، زشت، اُزگَل، بدبین، احمق. فقط هلگا تو رو قبول می‌کنه، تازه اونم با شرط و شروط!
- می‌شه دهن ناپیدات رو ببندی و کارتو بکنی؟
- هافلپاف!

جیمز کلاه را بر روی زمین پرتاب می‌کند و سپس به سمت میز هافلپافی‌ها می‌رود.
حتی آن‌ها هم از ورود او به گروهشان خوشحال نشده‌بودند!


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۳ ۲۲:۱۲:۰۷

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.