هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۳۹ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
#17

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
ناتان با ناباوری به مادرش خیره شده بود. او نمی توانست آن چه شنیده بود را هضم کند.
- مادر، شما الان چه گفتید؟

- گفتم باید با دختری که برایت در نظر گرفتم، ازدواج کنی.

- نه، نه، این غیر ممکن است. مگر شما نمی دانید که من عاشق گادفری هستم؟

- گادفری، آن موجود عجیب؟ فراموشش کن، تو با او هیچ آینده ای نداری.

- مادر، گفتم من عاشق او هستم. این هیچ معنایی برای شما ندارد؟

- تو عاشق او هستی، ولی او چه طور؟

- خب معلوم است، او هم عاشق من است.

- هه، جدا؟ اگر عاشق توست، چرا به آن دختر راهبه چسبیده است؟

- چون رزالی جان او را دو بار نجات داده و گادفری نسبت به او احساس وظیفه می کند. گادفری از ابتدا عاشق من بوده و هست و خواهد بود.

ناتان این را گفت و به سمت در عمارت دوید و مادرش او را صدا زد.
- ناتان، صبر کن، ناتان!

ناتان از باغ بزرگ عمارتشان رد شد، در را باز کرد و دوان دوان خودش را به دریاچه ای در آن نزدیکی رساند، جایی که بارها سوار بر قایق با گادفری در آن وقت گذرانده بود.

به سطح آرام دریاچه و قایق چوبی کوچکی که در ساحل آن بود، نگاه کرد و بعد چشم هایش مرطوب شد و اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند.
- گادفری، کاش الان این جا بودی و مرا در آغوش می گرفتی و بعد به من لبخندی می زدی و می گفتی که همه چیز رو به راه است.

احساس می کرد چیزی در گلویش جمع شده و سعی دارد او را خفه کند. نمی توانست این وضعیت را تحمل کند. همان طور که لباس خواب تنش بود، راه افتاد و به سمت خانه ی گریمولد رفت. باید حتما گادفری را می دید.

وقتی به آن جا رسید، از درختی که زیر پنجره ی اتاق گادفری بود، بالا رفت و هنگامی که به پشت پنجره رسید، صحنه ای دید که قلبش را آتش زد.

گادفری روی تخت نشسته بود و رزالی در آغوشش بود و سرش را روی سینه ی او گذاشته بود. گادفری یک دستش را دور کمر رزالی گذاشته بود و با دست دیگرش موهای طلایی و مواجس را نوازش می کرد.

ناتان در حالی که غم مثل سمی مهلک به سرعت در رگ هایش پخش می شد، از درخت پایین آمد و همان طور که دستش را روی سینه ی پر دردش فشار می داد، بی هدف شروع کرد به راه رفتن در کوچه ها و خیابان ها.

هق هق می کرد و با صدای بلند اشک می ریخت و اهمیتی نمی داد که رهگذران با تعجب به لباس خواب و حال خرابش می نگریستند.

همان طور رفت و رفت تا این که به یک پارک رسید و روی یکی از نیمکت هایش نشست و دست هایش را روی صورتش گذاشت و ضجه زد.

در همین لحظه دستی روی شانه اش قرار گرفت. ناتان از جایش بالا پرید و متوجه شد که مرد غریبه ای ملبس به لباس راهبان کنارش نشسته.

- متاسفم.‌ قصد نداشتم تو را بترسانم. وقتی تو را در آن وضعیت دیدم، قلبم شکست و آمدم تا ببینم می توانم کاری برایت بکنم.

ناتان به موهای طلایی و چهره ی فرشته وار راهب نگاه کرد و یاد رزالی افتاد و از شدت رنج به خودش پیچید. راهب دستش را روی شانه ی او گذاشت و با حالتی تشویق آمیز گفت:
- به من بگو چه چیز تو را این طور عذاب می دهد؟

- برادر راهب، حس می کنم خارهای بزرگی در قلبم فرو رفته و نمی توانم آن ها را بیرون بکشم. هر تپش قلبم با درد و عذاب فراوان عجین شده.

- چیست عامل این عذاب؟

- امشب این حس به من دست داد که عشقم به معشوقم مثل یک جاده ی یک طرفه بوده. او را در آغوش دیگری دیدم.

راهب مشغول نوازش کتف های ناتان شد.
- پسر بیچاره ی من! می دانم رنجی که به دوش می کشی، غیر قابل تصور است، ولی باید به تو بگویم که دارویت نزد من است.

چشمان ناتان گرد شد.
- نزد شما، برادر راهب؟!

- بله. حال که عشق زمینی تو را این چنین ناامید کرده، با من بیا و خودت را به آغوش عشق الهی بسپار. با من به معبد بیا و راهب شو.

اگر در آن لحظه زمان به عقب بر می گشت و کسی از ناتان می پرسید که آیا امکان دارد در آینده به معبد برود و راهب شود، ناتان حاضر بود سر جانش شرط ببندد که این یک امر محال است.

ولی اکنون زندگی چنان در برابر دیدگانش تیره و تار شده بود که فقط می خواست با دستانش یک طناب نجات را محکم بگیرد و خودش را از اقیانوس یاس بیرون بکشد.

او سرش را مشتاقانه تکان داد و با حالتی که آمیزه ای از خوشحالی و غم بود، گفت:
- همین کار را می کنم، برادر راهب.




پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷:۰۷ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲
#16

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۱:۳۶ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از دستم حرص نخور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 311
آفلاین
در تار عنکبوت گیر افتاده بود.
تارْ دست‌وپایش را سفت چسبیده بود و به او اجازه‌ی حرکت نمی‌داد. مثل ترس‌ها، تردیدها و نگرانی‌ها. عنکبوت را نمی‌دید، اما می‌دانست که دارد به او نزدیک می‌شود. احساسش می‌کرد.
شاید پایان کار او به‌راستی همین بود.
شاید سرنوشتش به‌راستی از ازل قرار بود اینگونه رقم بخورد. که در کُنجی تاریک، لقمه‌ی عنکبوت حریصی بشود.

ناگاه دو گوی رخشنده‌ی آبی را مقابل خود دید. پسربچه‌ای خردسال با کنجکاوی چشم به او دوخته بود. برقی به درون آن چشم‌ها دوید و خاموش شد، اندیشه‌ای از خط پایان گذشت.
- فووووووووووت!

تار از هم پاشید. پروانه آزاد شد و روی دست پسرک فرود آمد. عنکبوت از تارش آویزان بود و چهارچشمش مترصد حرکت بعدی آن خانه‌خراب‌کن.

- دزدیدم... طعمه‌ت رو!

پسرک جلوی پنجره آمد و پروانه‌ی نشسته در دست‌های کاسه‌شده‌اش را روبه‌روی صورتش گرفت.
- فووووووووووت!


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۶:۵۶ جمعه ۲۰ بهمن ۱۴۰۲
#15

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۴:۳۷
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 147
آفلاین
خوابش نمی برد. چند وقتی می شد که شب ها بیدار می ماند. نمی دانست علتش چیست. شاید ترس از دست دادن چیزی بود. ولی او هرگز نمی ترسید. برای بار هزارم ساعتش را چک کرد. ماه قرمز نورش را در تمام اتاق به نمایش گذاشته بود. ستاره ها در آسمان شب می رقصیدند. حس می کرد چیزی را فراموش کرده. چیزی که سالیان سال منتظرش بود. چیزی که هر لحظه به یادش بود ولی در آن باد دیده نمی شد. چشمانش را بست تا به لالایی قشنگ باد گوش کند. پرده ها در بیرون اتاق پرواز می کردند. صدایی عجیب در گوشش پیچید. شاید خودش چیزی بود که فراموشش کرده بود.


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۵۷ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲
#14

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۴:۳۷
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 147
آفلاین
موهای قهوه ای رنگش را در هوا تاب داد.عرق سردی از پیشانی اش می ریخت. مطمئن بود که خواهرش جایی نمی رود. مطمئن بود همه ی چیزهایی که خواهرش گفته شوخی بوده،مطمئن بود...
در با صدای نسبتا عجیبی باز شد و دخترک یازده ساله وارد اتاق شد.

-این آخرین روزی که در کنار هم هستیم. بیا از تک تک لحظه هاش لذت ببریم.

این صدای دختری بود که تمامی اعضای خانواده‌ی او ماگل بودند.

-لطفا بهم یه قولی بده. تا زمانی که بر می گردی حسابی بزرگ شده باشی و کلی چیز جدید یاد گرفته باشی.
سپس او را در آغوش کشید و سرش را نوازش کرد.
-قول می دم که هر لحظه و هر جا به یادت باشم. قول می دم!


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵:۱۹ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
#13

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۳ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
اولین باری که نیوت باغ وحش شگفت انگیز و جادویی را در لندن دید، فکر می کرد جایی جادویی برای زندگی حیوانات در صلح و دوستی در کنارهم است. با این تفکر با هیجان و کمی اضطراب به آنجا رفت. اما اصلا آنجا آنطوری که فکرش را می کرد نبود. بد رفتاری که با حیوانات می شد، شلاق هایی که هیچکس از تاباندن آنها و ضربه زدن بی رحمانه به جانوران عبایی نداشت و به راحتی هر رفتاری با جانوران می شد. رفتارهایی که هیچ آدمی توان دیدنش را نداشت.
قفس هایی تنگ، که با میله هایی حرارتی و داغ تعبیه شده در دورتادور قفس، دانه دانه در کنار هم قرار گرفته بودند و منظره ای را ساخته بودند که فقط اسارت را یاد آدم می انداخت. نیوت از دیدن صحنه هایی که می دید اصلا خوشحال نبود و پس از چند دقیقه به سرعت باغ وحش را ترک کرد.


نقل قول:
فرستنده: نیوت اسکمندر 17 ساله - ساکن آزمایشگاه جانور شناسی
گیرنده: مادام پیکوئری، رئیس کل - وزارت سحر و جادو


درود

مادام در باغ وحش شگفت انگیز و جادویی لندن هیچ اثری از رفتار مناسب با جانوران شگفت انگیز نیست و آنها در حال تحمل آسیبی شدید هستند!
لطفا رسیدگی کنید.



و نیوت اسکمندر مسبب برچیده شدن و منحل شدن باغ وحش شگفت انگیز و جادویی و انتقال آن به خیابان ها به صورت سیرک عجایب و در نتیجه دشمنی عوامل باغ وحش با نیوت اسکمندر شد. اما نیوت توانست کمی از مرگ جانوران به دلیل تحمل فشار زیاد جلوگیری کند. فقط کمی!


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۲:۰۹:۵۴

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۲۱ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#12

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۴:۳۷
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 147
آفلاین
باران روی شیشه ها می رقصید و خود را به نمایش می گذاشت.
بخار قهوه تمامی اتاق را پر کرده بود. این اتاق همان اتاقی بود که تا یازده سالگی اش شب ها آنجا می خوابید.
اتاقی با کاغذ دیواری بنفش کم رنگ و یک میز که در کنجش قرار داشت.
نگاهی به پرده ها انداخت. آنها کاملا خاک گرفته بودند. آخرین شبی که آنجا خوابیده بود،ستاره های چسبیده بر روی سقف اتاقش نمایان بودند.
او هیچ وقت از آن لحظه ها لذت نبرده بود و حالا که از آن خانه رفته بود خيلي دلش می خواست دوباره به آنجا برگردد.


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶:۰۵ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#11

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۳ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
چند روزی بود که کسی ازش خبری نداشت. تنها خودش را در اتاقش حبس کرده بود و با کورجیمن، موجود ایده ساز وقت می گذراند. کوردیمن، هرگاه به شخصی می رسید، بلافاصله چندین ایده در سر او می انداخت و به زندگی او کمک می کرد. اما حالا بیشتر از یک هفته بود که با نیوت در یک اتاق حبس شده بود و خبری از ایده های نابش نبود. شاید کورجیمن خسته بود و ایده سازیش کار نمی کرد یا نیوت حال ایده گیری نداشت. به هرحال اوضاع اونطور که باید پیش نمی رفت.
نامه هایی خوانده نشده از دوستان، آشنایان، همکاران و چندین نامه تبلیغاتی روی هم جمع شده بود که نیوت از دم در جمع می کرد و بدون خواندن در گوشه ای می انداخت. نظرش به نامه ها جلب شد و به سمت آنها رفت و اولین نامه را برداشت به امید اینکه ایده ای یا چیزی مثل آن دستگیرش شود.
آن را باز کرد:

نقل قول:
سلام نیوت عزیز

گرچه خبری ازت ندارم، اما امیدوارم حالت خوب باشد.
هفته خوبی را نگذراندم. چون می خواستم دارویی را که غیر قانونی برای درمان پدرم خریده بودم، به او بدهم و چون نامه ها چک می شوند توسط وزارت جادو، داروی من هم ضبط شد و حالا پدرم حالش بسیار بد است.
ببخشید اگر سرت را درد آوردم، فقط ضمن صحبت با یه نفر اینرا باهات در میان گذاشتم! ای کاش میشد جوری که کسی نفهمد آن نامه را به پدر می نوشتم، درواقع جوری که فقط من و اون بفهمیم1



دوست دارت!
الیزابت...



ناگهان خنده ای به صورت نیوت و کورجیمن نشست. قلم پرش را برداشت. اول دفترش با خطی درشت نوشت:

پروژه جدید: زبان منداسکی!


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۲۳:۰۶:۱۴

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵:۲۹ شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۲
#10

اسلیترین

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۷ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۲:۵۱:۲۸ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲
از اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
نیمه شب بود و نوری نقره ای اطراف را روشن میکرد.
با هر ضرب و زوری که شده از دست فلیچ و گربه اش فرار کرده بود و از برخورد با اسنیپ که عادت داشت شب ها در هاگوارتز بگردد و مچ بچه های خلافکار را بگیرد ، جلوگیری کرده بود.

خب این خودش ی موفقیت به حساب می آمد،نه؟

حتی نمیدانست چرا آنقدر یهویی تصمیم به همچین کاری گرفته بود...شاید حس میکرد فشاری سنگین رویش است، یا حس میکرد کلمات از درون خفه اش خواهند کرد، و یا حتی دلتنگ شده ...اما هرچه بود به این کار نیاز داشت.

به ماه نگاه کرد؛اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند و پایین روی سنگ ها ریختند.صدای هق هق گریه اش سکوت شب را شکست.

مطمئن بود او بین ابرهای تاریک قایم شده و یواشکی به او نگاهی می اندازد.

پس تصمیم به صحبت گرفت.

_مگه نمی گفتی تنهات نمیذارم،هان؟ چیشد؟ میبینم زدی زیر قولت...مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟ چرا من رو تنها ول کردی؟

خسته بود...
_چرا؟
اشکی ریخته شد و دخترک بر زمین افتاد.



یک مرگخوار اسلیترینی


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵:۲۵ جمعه ۲۲ دی ۱۴۰۲
#9

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۴:۳۸
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
قطرات درشت باران بر موهایش می‌بارید و قطرات آب از لباسش چکه میکرد، ولی سرما بر او اثری نداشت، سالها بود که دیگر سرما او را آزار نمی‌داد، بلکه به آن عشق میورزید. اگر چیزی را در این دنیا هنوز دوست می‌داشت برف و باران و باد سرد بود، از چیز های دیگر دل کنده بود.

با پوزخند به افراد اندک حاضر در خیابان، که خود را محکم در پالتو های ضخیمشان چپانده بودند نگاه کرد. چقدر ضعیف و شکننده بودند، چتر ها را بالای سر خودشان برافراشته بودند و چه احمقانه سعی می‌کردند خود را از نعمتی که به آنها هدیه شده بود دور نگه‌دارند.
-تموم عمرم از چترها متنفر بودم، هنوزم همینطور. چترها مردم رو از رحمت دور نگه میدارن.

به برج های کدر و بدرنگی که ماگل ها در بی سلیقگی تمام ساخته بودند، نگاه کرد و به این اندیشید که بی عدالتی دور از دنیای جادویی هم موج می‌زند، صاحبان طبقات بالاتر، آسمان را هم خریده بودند و حتی آن را هم از مردم عادی گرفته بودند.

همیشه همینطور بود. زندگی بارها و بارها به او آموخته بود که ضعیف تر ها خود را به در و دیوار میزنند تا زنده بمانند، زندگی کردن، متعلق به قوی‌ترها بود، به ثروتمندان.
- از این ساختمونا هم متنفرم. چطور جرئت میکنن به آسمون هم چنگ بندازن.

از دنیا هم متنفر شده بود؟ جوابی نداشت. دیگر برای هیچ سوالی جوابی نداشت، حتی اگر نامش را هم می‌پرسیدند جوابی نمیداد. از پوچی پر شده بود.

به قدم هایش ادامه داد، هیچ عجله ای نداشت، آرام و با حوصله راه می‌رفت چون جایی برای رفتن نبود، مقصدی نداشت، مهم فقط قدم زدن بود‌. می‌خواست انقدر راه برود که یا به آخر دنیا برسد یا به آخر عمرش.


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۲ ۱۵:۲۸:۴۶
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۲ ۱۵:۲۹:۲۱


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳:۴۲ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۲
#8

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۴:۳۷
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 147
آفلاین
در را باز کرد. دری که سالیان سال انجا بود و ورود سال اولیا به هافلپاف را تبریک می گفت . دری که باوجود روغن کاری نکردنش انقدر جیر جیر نمیکرد .
وارد سالن شد. در گوشه ی اتاق تعدادی بالشت افتاده بود . مشخص بود صاحب ان بالشت ها کیست .
به سمت کمد هلگا رفت تا شاید چیزی در انجا پیدا کند اما جز یک ماهیتابه که متعلق به اریانا دامبلدور بود و چند تیکه کاغذ چیز دیگری پیدا نکرد .
روی چند کاغذ اول عکس دوران وارد شدن او به هافلپاف و قبل از او بود . در زیر یکی از عکس نوشته شده بود:
گرفته شده در ۱۳۹۷/۶/۱۱
دست خط رز زلر را داشت .
آن خانه ای که جدایی از آن امکان ناپذیر بود حالا تبدیل شده بود به اتاقکی که وابستگی به آن فایده ای نداشت‌. ‌‌‌‌
به اتاق پاتریشیا رفت تا برای آخرین بار انجا را ببیند . درون اتاق یک میز کوچک قرار داشت که روی ان یک لیوان آب کدو حلوایی بود. مشخص بود که خیلی وقته انجا مانده است.
موقعه ی خروج از اتاق پایش به چندین کاغذ برخورد کرد. روی آن ها را خواند : بهترین آینده را برای خود بسازدید.
باید از همان اولش هم می دانست که روزی باید از هم جدا شوند . لبخند تلخی زد . پشت همان کاغذ نوشت :
برایتا آرزوی موفقیت دارم و تا زمانی که بر گردید منتظرتان میمانم .


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.