جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه‌تریای مادام پادیفوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی و بادراد ، به سرعت خودشونو به در رسوندن و از کافه خارج شدن ... مادام پادیفوت هم بعد چند لحظه خودشو به بیرون رسوند تا شاهد منظره باشه .
کراب روی زمین افتاده بود و شکمشو گرفته بود و داشت به خودش می پیچید .
چند متر اونورتر هم ، هدویگ روی نرده های ایوان کافه نشسته بود و داشت با پرش نوکشو می مالید .
همه با تعجب به این فکر می کردن که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه ! ... همه ساکت بودن و منتظر بودن کس دیگه ای شرح حادثه رو بپرسه !
بالاخره خود کراب به حرف اومد :
- واسه چی می زنی ؟ ... مگه مرض داری جغد خر(!) ؟!
همه به هدویگ نگاه کردن ... هوهوی ضعیفی ازش برخواست و دوباره مشغول مالیدن نوکش شد !
کراب از جاش بلند شد و اومد روبروی هدویگ ایستاد و گفت :
- دونه دونه پراتو بکنم جغد بوووقی ؟ ... جغد هری هم که هستی ! ... شام شبم جور شد !
هدویگ پرشو از روی نوکش برداشت .
- دِ بوقی هی من نمی خوام حرف بزنم هی این پرروتر می شه ها !
آنی مونی : این جغده حرف می زنه ؟!
بادراد : پس چی ! ... تازه به من هم می گه پشمک !
هدویگ ادامه داد :
- من داشتم دنبال اون موشه می کردم ... یهو تو اومدی سر راهم ... بابا خب من گشنمه باید غذا پیدا کنم دیگه ... زن و بچم رو گازن ! ... هیچی نداریم بخوریم ... لونمون روی یه درخت مصنوعی دکور صحنه است !! ... هر روز باید صبح تا شب بگردم یه دونه موش پیدا کنم ... اونم که تو نذاشتی ... حالا زن و بچم از گشنگی می میرن !
کراب :
ملت :
ناگهان صدایی شنیده شد :
- بیبو بیبو بیبو بیبو بیبو(تابلوئه دیگه صدای جاروی آقا پلیسه که شبا که ما می خوابیم بیداره !)
پلیسه اومد جلوی کراب جاروشو متوقف کرد ... بعد کلاه کاسکتشو(!) از سرش برداشت و رو به کراب کرد و گفت :
- شما به اتهام قتل بازداشتید !
و دستبندشو در آورد تا دستای کرابو ببنده .
کراب : آقا به جون مادرم من بی گناهم ! ... اصلا مگه کسی مرده ؟!
پلیس : ببینم مگه زن و بچه هدویگ نمردن ؟!
هدویگ : آقا مگه خودت خوار مادر نیستی ؟! ... اصلا به تو چه مرده باشن ! ... بساطتو جمع کن برو .. وگرنه به منکرات قزوین شکایت می کنما !
پلیس : ببخشید مثل اینکه سوءتفاهم پیش اومده ... من رفع زحمت می کنم !
پلیسه سوار جاروش شد و کلاه کاسکتشو گذاشت و رفت !
ناگهان چشم هدویگ به فرد معلوم الحالی افتاد که پشت دیوار ساختمون روبرویی کافه بود و داشت اونا رو دید می زد ، و با دیدن رفتن پلیس لبخند موزیانه ای زد و تلفن توی دستشو برای هدویگ تکون داد و رفت !!

مادام پادیفوت جلو اومد و گفت :
- اشکال نداره حالا تو بیا تو امشب شامو مهمون منی !
هدویگ به سمت بادراد رفت و گفت :
- بادراد این مادام پادیفوت واسه همه انقدر ناز می کنه ؟!
بادراد :
هدویگ دوباره به سمت مادام پادیفوت برگشت و در حالی که سرشو به زیر انداخته بود و داشت روی هوا بال بال می زد گفت :
- آبجی ... دستتون درد نکنه ... ولی من نمی تونم از نامحرما چیزی قبول کنم ! ... بزارید با کتلتم یه زنگ به عیال(لونا) بزنم تا خودش و هدنا(بچمون) رو برداره بیاره اینجا تا ببینیم چی می شه !(زدم تو خط جواتی های گذشته !)

و بدین شرح همه با هم وارد کافه شدن و به انتظار لونا و هدنا نشستن !
--------------
ورود ژانگولری ، اگه مفید باشه هیچ اشکالی نداره !
تلاش ملت برای فعالیت به من انرژی می ده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه ای می گذره تا این که کراب متوجه تهدید بی مبنای خود می شه. برای همین اون رو به کل فراموش می کنه و دوباره به سمت پیشخون می ره تا سفارش یه شکلات داغ رو بده. اما دریغ از این که بچه های گروه های دیگه اون رو با حالتی معنا دار نگاه می کنن. انگار که در پس نگاهشون هدفی شیطانی نهفته شده ست !
مادام پادیفوت لبخندی گشاد می زنه تا جایی که کل صورتش رو در برمی گیره بعد هم به پشت می ره و از نظرها پنهان می شه. کراب هم با دیدن این وضعیت با قدم هایی آهسته به جای اول خود برمی گرده... تو همون لحظه آلبوس در رو به آرامی باز می کنه اما برعکس با صدای محوشی می بنده. همه دو متر از جاشون می پرن اما در این بین کراب با آرامش سر جای خود نشسته بود !
ناگهان در با صدای غیژ غیژ مانندی باز می شه. دو نفر روبروی اون ظاهر می شن که رداهای متفاوتی رو به تن کرده بودن و این نشان می داد که آن دو نفر تو گروه هایی متفاوت از یکدیگر قرار گرفتن !
هر دوی اون ها به طرف کراب میان و در حالی که روی لبانشون پوزخندی عجیب به چشم می خوره، روبروی میز اون می شینن !
سرانجام یکیشون که آرم سبز رنگی در گوشه ی ردای اون دیده می شد، لب به سخن می گشاید: خب که گفتی ما رو حذف شناسه کنن !!!
کراب: ها؟! ... نه اون که آنی اسی بود !
فرد کناری اون می خنده و می گه: خب اینم آنی مونیه !
نفس کراب تو سینه حبس می شه؛ چون می دونه آنی مونی همون آنی اسی قبلیه با این تفاوت که شناسه ش عوض شده و توی گروه اسلی قرار گرفته... با این حال هنوز مطمئن نبود فرد کناریش چه کسی هست !
کراب رو به اون فرد می کنه و با حالتی بهت زده می پرسه: خب حالا این کیه؟!
پاسخ می ده: من هم بادراد ریشو هستم زاخی قبلی !
در همون لحظه کراب جیغ بلند می کشه. مادام پادیفوت هم در حالی که ابروهاش رو در هم کشیده با شکلات داغ جلو میاد و اون رو به آرامی روی میز قرار می ده. بعد هم چهره ش تغییر می کنه... برای چند ثانیه همون جا می ایسته و به دو غریبه نگاه می کنه !
مادام پادیفوت: چیزی میل دارین؟!
بادراد و آنی: نه !!!
مادام پادیفوت شونه هاش رو بالا میندازه و باری دیگه به طرف پیشخون حرکت می کنه... لحظه ای به همون منوال می گذره. هیچ حرفی هم بین اون ها رد و بدل نمی شه. تا این که بعد از گذشت چندین دقیقه چراغ های کافه خاموش می شه و صدای زنگی به گوش می رسه !
مادام پادیفوت: کافه تعطیله !
کراب با شنیدن این حرف نیشش رو تا بناگوش باز می کنه و رو به بادراد و آنی می گه: خب من فردا همین جا منتظرتونم... آخه من هم با شما کار دارم !
اون ها سرهاشون رو به علامت مثبت تکان می دن. بعد از اون هم کراب بدون خوردن شکلات داغ در کافه رو باز می کنه و قدم به بیرون می ذاره. بعد از رفتن اون به مدت یه ثانیه سکوت حکمفرما می شه. اما ناگهان صدای فریاد کراب سکوت اون جا رو در هم می شکنه... صدای اون در کل کافه پیچید و همه رو ساکت کرد !
ناگهان آنی و بادراد مانند برق از جا پریدن و به طرف بیرون خیز برداشتن... حتماً فرد و یا چیز مهمی عامل این فریاد بود، در غیر این صورت این فریاد چه معنای می تونست داشته باشه؟!
--------------------------------------------------------
اگه می بینین این پست خیلی ارزشیه یاد تعجب نکنین... فقط برای فعال کردن این تاپیک بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام پادیفوت به سمت پیشخوان رفت تا سفارشها رو بیاره..
در همون لحظه آنکین رو به زاخی کرد و گفت:این پادیفوت چقدر بی ناموس بازیدر میره..خجالت نمی کشه؟؟500 سالشه بازم ...(این تیکه باید سانسور میشد...
زاخی هم که اصلا به حرفای آنی گوش نمیداد و فقط داشت به یکی از دخترا نگاه میکرد و برای اینکه نشون بده داره گوش میکنه همش اینطوری میکرد:
آنی:هووی..زاخی!!کجایی با تو هستما!!!
زاخی:
آنی که میبینه زاخی به حرفاش اصلا توجه نداره یه چک میزنه تو گوشه آنی..:poser:
زاخی:بی شعور چرا میزنی؟؟
دوستای زاخی که این حرکتو از طرف آنی میبینن حمله میکنن به طرف آنی..
آنی:
***5 دقیقه بعد***
پادیفوت:ای بی ادبا..آبرو واسه کافه من نذاشتین..از این به بعد هیچ دختری به همراه پسر به این مکان ارزشی نمیاد..
ملت:باشه..
یکی از دخترا:نه..من نمی تونم دوری آنی رو تحمل کنم..
ملت:
آنی:..آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..بی وفا حالا که کافه شده تیریپ مجردی؟؟(عجب شعره باحالی سرودم)
ملت:
پادیفوت داشت یکی یکی بچه ها رو مینداخت بیرون که یه دفعه یکی درو باز میکنه..
پادیفوت:سلام کراب..
ملت:
کراب:اینجا چه خبره؟؟به به..آنی و زاخی عزیز..مشکوک میزنین..
پادیفوت:کراب جوونم..چی میخوری؟؟
کراب:به حق چیزای ندیده..زنیکه 500 سالشه داره واسه منه جوون لاو میترکونه..
پادیفوت:گم شو بیرون..
کراب:فحش نده..الان میرم..هیچ کی نمیاد بریم..
دخترا:
آنی و زاخی:..
زاخی و آنی میفتن سره کراب و تا اونحایی که میتونن کرابو میزنن..
کراب:..ایشالا شناستون پاک بشه..
در همون لحظه آلبوس میپه تو مغازه..
آلبوس:سلام بچز هافل و اسلی..
کراب:سلام آلبوس جوون..منو از دست اینا نجات بده..
آلبوس:واسه همین اومدم..
آنی و زاخی:
آلبوس:طبق ماده 744 کتاب آفتابه سازان
اینحانب آلبوس دامبلدور..مدیر مردمی سایت اعلام مینمایم که آنی استنبز بره جلو بوق بزنه..
به دستور لرد سیاه..
شناسه آناکین استنبز بسته شد..همین..تمام..
ملت:
آناکین:(بعد از اعلامیه آلبوس آناکین چهره اش اینطوری شد.از خنده به گریه..)
کراب:..زاخی آنی رفت..حالا من میدونم با تو


**
***
دیدم این تاپیک در حال کپک زدن بود اومدم که فعالش کنم..
افراد طنز نویس ماهر بیان..
تاپیکه جالبیااااا...


عزيز من. فكر كنم ديگه تو سايت زاخارياس اسميت نداريم. الان تبديل شده به بادراد ريشو
در ضمن ازت ممنونم كه اين تاپيك رو راه انداخت
ي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1385/7/16 13:45:12
فقط بای(از جادوگران) وجود داره و کسانی که از دادنش عاجزند
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
**** بعد از ظهر روز قبل از يك روز تعطيل ****

كافه ترياي مادام پادي فوت مثل هميشه شلوغ بود. خود مادام پادي فوت هم با حوصله در بين ميزها مي چرخيد و سفارش ها رو يادداشت مي كرد . تو همين موقع يه دفعه در كافه باز شد و دو نفر اومدن تو . همه ي نگاهها به سمت اون دو نفر برگشت . ناگهان مادام با صداي متجب و بلندي گفت :
آناكين استبنز؟ ... زاخارياس اسميت؟ .. شما كجا ؟ اين جا كجا ؟
بعد هم به سرعت به سمت اون دو نفر رفت و اونها رو كشون كشون به سمت يكي از ميزهاي چهار نفره برد و بدون اينكه چيزي بپرسه رفت و بعد از چند ثانيه با دو تا فنجون قهوه برگشت و دقيقا مقابل آني و زاخي كه قيافه شون به شدت خسته بود نشست . بعد حسابي و دقيق اونها رو نگاه كرد و آهسته پرسيد :
تنها اومدين ؟
زاخي با تعجب پرسيد : چطور مگه ؟
- مطمئنيد كه هيچ كس همراهتون نيست ؟
آني به زاخي كه دستش رو به سمت فنجون قهوه ش برد ، نگاهي كرد . بعد هم فنجون خودش رو برداشت و بعد از اينكه اولين جرعه رو سر كشيد با بي خيالي گفت :
آره تنهاييم .
اما هنوز اين حرف از دهنش بيرون نيومده بود كه يه دفعه مادام پادي فوت فنجون ها رو از دستشون كشيد و داد زد : بيرون . زود باشين برين بيرون .
بعد هم اونها رو محكم به سمت در هل داد .
زاخي با تعجب : آخه چرا ؟ مگه ما چي كار كرديم ؟
آني – مثلا ما دانش آموزان مدرسه ايم . ما عضو هافلپافيم . پس چرا بايد بريم ؟
- چون بدون دوست دخترهاتون اومدين .
زاخي فورا نگاهي به اطرافش كرد و با ديدن دو تا پسر بچه فورا با خجالت گفت :
يواش تر . حداقل ملاحظه ي اين كوچولوها رو بكنين. زشته . بچه ها از حالا منحرف مي شن .
مادام پادي فوت – همينكه گفتم . دفعه بعد هم تنهايي بيايين راهتون نمي دم .
زاخي و آني با تعجب راهشون رو كشيدن كه برن .
مادام – واستا ببينم . پول قهوه تون چي ؟
آني در حاليكه چشماش داشت از حدقه بيرون مي زد گفت :
ولي من كه فقط يه جرعه خوردم .
مادام – يه جرعه يا يه فنجون . فرقي نمي كنه . تازه چون تنها هم اومدين ميشه سه گاليون .
- سه گاليون ؟

**** فرداي اون روز . يه روز تعطيل ****

در كافه نيمه باز شد و كله ي يه نفر زودتر از دست و پاش اومد تو . بعد از چند ثانيه ديد زدن ، اون كله برگشت بيرون . و بعد در كاملا باز شد وهفت هشت تا پسر با هفت هشت تا دختر اومدن توي كافه .
مادام پادي فوت تا بين اون جمعيت ، آني و زاخي رو ديد، فورا اون جمع رو به سمت يه ميز بزرگ راهنمايي كرد .
بعد هم رو به آن دو نفر كرد و گفت :
مي بينم كه اين دفعه تنها نيومدين .
بعد رو به زاخي گفت : خب ، بگيد ببينم كدوم يك از اين دخترا دوست توئه ؟
زاخي نگاهي به تك تك دخترا كرد و گفت : همه شون .
مادام پادي فوت كه نزديك بود شاخ در بياره تكرار كرد : همه شون ؟!!
چه خوش اشتها !!! تو چي آني ؟
آني هم جواب زاخي رو تكرار كرد .
- شما دو تا بشر چرا انقدر خنگين ؟ يعني دوست دختراتون هم با هم مشتركه ؟
زاخي – خب ، شما گفتين با دوست دخترامون بياييم . اينا هم همه دوستاي دختر ما هستن .
بعد اشاره اي به پسرا كرد و گفت : اينم از پسرا .
اين بار ديگه مادام پادي فوت همه ي پسرا رو با عصبانيت شوت كرد بيرون و با فرياد بهشون يادآوري كرد :
ورود پسرا به صورت مجردي اينجا ممنوعه . حاليتون شد ؟
بعد هم به سمت دخترا برگشت و با خوشرويي پرسيد :
خب ، عزيزانم ، چي ميل داريد سفارش بديد ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیا بریم!!!
-نه....من هنوز جوونم....
اگه نیای میکشم ها!!
-چیو؟
-ریشت رو...
- باشه..باشه ..بیا بریم...
و اینجوری بود که بالاخره تانکیان قبول کرد با اسپراوات به کافه تریا پادیفوت بره....
-بفرمایین اول شما..
-نه خیر اول تو..نمیذارم در بری...جیگررررررررررررررر...
در این لحظه تانکیان اینجوری شد:
-
هر دو با کمال زیبایی و متانت وارد کافه شدند.مادام پادیفوت تا انها را دید اینجوری شد:
-
سپس گفت:
-به به !تانکیان عزیز از ین ورا!!!اسپراوات جان شما خوبین؟یه چند لحظه صبر کنین تا من میزی رو که مناسب شخصیت شما(منظورش همون هیکل اسپراوات و ریش تانکیان بود)آماده کنم...
سپس چهار میزرا برداشت و به جای آن یک میز بسیار بزرگ با چهار صندلی گذاشت...
-بسار خب..میزتون آماده است....
-مادام پادیفوت عزیز چرا چهار تا صندلی گذاشتی؟
-یکی واسه خودتون,یکی واسه ریشتون,یکی هم پروفسور اسپروات و اون یکی هم واسه شکمشون که بتونن راحت بشینن و شکمشون زیاد تکون نخوره...
-آخ...مرسی پادی عزیز...تو چقدر به فکر مایی...
-آره دیگه چی کار کنیم...(این اسپی چقدر خنگه واقعا...)
اسپراوات و تانکیان به سمت میزشان رفتند و بعد از اینکه مستقر شدند اسپراوات گفت:
-عزیزم چقدر ریش بهت میاد!!از کی گذاشتی؟؟؟
-نمنه!!!
در این هنگامه بزرگ که تانکیان داشت پس میافتاد مادام پادیفوت آمد و گفت:
-بسیار خب چی میل دارین؟
-من یه معجون تقویت کننده ریش میخورم..
-چشم و شما,اسپراوات عزیز؟
-من ده تا نوشیدنی کره‌ای میخورم...
تانکیان گفت:
- ولی آخه عزیزم..
-آره راست میگی..به نظر خودمم کمه,لطفا پانزده تا بدین... در ضمن مادام پادیفوت میشه یه لحظه بریم اونجا من کارتون دارم..
مادام پادیفوت در حالی که داشت زهره‌ترک میشد و از ترس اینکه کل دکوراسیون چپکی بشه گفت:
-عزیزم اصلا لازم نیست بلند شی...برات بده. ..من خودم میام پیشت...
پادیفوت باعجله به پیش اسپراوات رفت تا قبل از اینکه او بلند شود از فاجعه جلوگیری کند...
-بله عزیزم....
اسپراوات رو به تانکیان کرد و گفت:
-عزیزم میشه یه لحظه کر بشی؟
-جانممممممممممممممممممم!!!!
- یه کار خصوصی با مادام پادیفوت دارم...یه لحظه اگه میشه..
-باشه..چشم...
و برای اینکه از فاجعه جلوگیری کند خودش بر روی خود طلسم مافیالاتو را اجرا کرد.و اسپراوات رو به مادام پادیفوت کرد و گفت:
-ببین میخوام قویترین معجون عشقت رو توی معجون تقویت ریش تانکیان بریزی جوری که واسه همیشه به من دلبستگی داشته باشه.چون من دیوونه اون هستم و لی اون اصلا من رو دوست نداره...
-ولی آخه این خلاف قانونه...
-خواهش میکنم...به خاطر رفاقتمون...
-باشه.
-ممنونم.
-آی کمک!!!خفه شدم!!!
اسپراوات مادام پادیفوت را در آغوش گرم خود گرفته بود و لی متاسفنه تانکیان چیزی از تقاضای کمک وی نفهمید و در همون لحظه استثنایی که مادام پادیفوت در حال خفه شدن بود اسپراوات او را رها کرد...و پادیفوت در دلش گفت:
-ریش مرلین به داد تانکیان برسه. ..اگه قرار باشه اون رو هم اینجوری بغل کنه که...
ولی مادام پادیفوت چاره‌ای نداشت ...مجبور بود معجون عشق را به داخل آن اضافه کند..چون اگه اسپراوات تاثیر آنرا نمی‌دید مسلما ناراحت میشد و دوان داون از آنجا بیرون میرفت و همین امر باعث میشد که تمام دکوراسیون آنجا منهدم شود...
در همان حال تانکیان رو به اسپراوات زد و گفت:
-خب مثل اینکه میخواستی یه چیزی رو به من بگی...من آماده‌ام..
-الان که نمیشه..اول نوشیدنیت رو بخور...یه کم ریشت پرپشت بشه بعد بهت میگم...
در همان حال مادام پادیفوت با شانزده معجون درخواستی آنها به سراغشان آمد و همین امر باعث شد تا صحبت آنها در همانجا متوقف بشه....
-بفرما این معجون تو تانکیان عزیز و این هم پانزده نوشیدنی کره‌ای تو اسپراوات عزیز...
تانکیان نگاهی به پادی کرد و گفت:
-مادام پادیفوت مطمئنین که معجون رو درست آوردین؟
-چرا؟چطور مگه؟
-آخه رنگش با تمام معجونهای تقویت ریش فرق داره...
-آهان از اون لحاظ میگی....ما یه مورد ترکیبی مخصوص خودمون داریم که رشد ریش رو تا دوبرابر افزایش میده...
-ااااااااا!آخ جون ..اگه اثر کنه هر روز میام و از اینجا خرید میکنم...
-خوشحال میشم در خدمتتون باشم...
و مادام پادیفوت از آنها دور شد.اسپروات نگاهی بسیار ملیح(اینجوری ) به او انداخت و گفت:
-عزیزم چرا نوشیدنیتو نمیخوری ؟
-هان..چی میگه...الان میخورم...
سپس تانیکان نگاهی به نوشیدنیش انداخت و بعد با عجله آنرا سر کشید..در حالی که ریشش را پاک میکرد لبخندی با خجالت به اسپراوات زد.اسپراوات هم با لبخند زیبایی جواب او را داد.و در دل گفت(مرسی پادیفوت)سپس با آرامش مشغول نوشیدن نهمین نوشیدنی کره‌ایش شد.در هیمن لحظه تانکیان گفت:
-عزیزم,خیلی وقته میخوام یه چیزی بهت بگم ولی روم نمیشه...
اسپراوات در حالی که در دلش اینجوری( )میشد گفت:
-بگو,خجالت نکش...(آخ جون بالاخره خودش اومد منت کشی... )
-م...می...میخواستم بهت بگم که من عاشق تو و اون خیک باشکوهت شدم...
ناگهان همه افراد حاضر در کافه به سمت میز انها برگشتند و اینجوری به آندو نگاهی ادنختند:
-
اسپراوات گفت:
-عزیزم بهتر نبود که قبل از گفتن این حرف مافیالاتو رو اجرا میکردی؟
تانکیان از خجالت سرخ شد و گفت:
-چ..چرا!ببخشید...
-مهم نیست بالاخره همه دیر یا زود می‌فهمند...خب چی شد به این نتیجه رسیدی( )
-نمیدونم...حتی یه لحظه هم نمیتونم فکر شکمتو از ذهنم بیرون کنم!!!
اسپراوات اینجوری شد و سپس گفت:
-آه!تانکیان عزیز بیا در آغوشم...
مادام پادیفوت داد زد:
-نههههههههههههههههههههههههههه.. !
و بصورت حرکت اهسته بسوی آندو رفت..
اما قبل از اینکه بتواند جلوی آندو رابگیرد تانکیان در اغوش اسپراوات رفته بود...
-آه..تانکیان عزیزم..قربون او ریش nمتری تو برم...
-منم قربون اون خیک دایره‌ای تو برم...
مادام پادیفوت که به این نتیجه رسیده بود که کار از کار گذشته و کاملا از این نکته غافل بود که اثر این معجون عشق بر اثر فشار زیاد از بین می‌رود به همراه سایرین شاهد صحنه‌های سانسوری در آنجا شد...
که ناگهان تانکیان که در آستانه خفگی بود به سر عقل امد و گفت:
-ااااااااااا!چرا همه جا سبز شده!!من کجا هستم؟دارم خفه میشم کمک!
-عزیزم تو در آغوش من هستی آرام باش...!
-نمنه! الان نقش من اینجا چیه؟کمکککککککککککککک!کمکککککککککک!منو از دست این غول بیابونی نجات بدین!!!
ناگهان اسپراوات که بسیار رنجور بود اشک در چشمان معصومش حلقه زد و گفت:
-به من گفتی غول بیابونی!!!مامانننننننننننننن!
وتانکیان را رها کرد....
تانکیان در حالی که تمام ریشش در دهانش فرو رفته بود سراسیمه دنبال راه خروجی گشت و به سرعت از آنجا خارج شد...
اسپراوات بعد از اینکه نیم ساعت گریه کرد و در این مدت تمامی افراد حاضر در کافه به دلیل اینکه سیل ایجاد شده بود آنجا را ترک کرده بودند ,به سختی جلوی گریه‌اش را گرفت و نگاهی به اطراف انداخت و زمانی که متوجه شد تانکیان از انجا فرار کرده است خواست دوباره گریه کند که مادام پادیفوت با نهایت درماندگی گفت:
-نه...دوباره نه ....خواهش میکنم...
اسپراوات داد زد:
-تو..!تو!!!خیلی نامردی به اون معجون عشق تقلبی دادی که منو از سر خودت وا کنی...
-نه باور کن من همچین کاری نکردم....من اصلا همچین منظوری نداشتم...
-دروغگووووووووووووو...
و اسپراوات دوان دوان به سمت در رفت در همین حین مادام پادیفوت پناه گرفت و زمانی که اسپراوات از انجا بیرون رفت از زیر پیشخوان بیرون آمد و درحالی که به کافه خیس و درب و داغون ود نگاه می‌کرد اینجوری شد:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/6/2 12:56:54
فریا
عشق پیر و جون نمی شناسه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام در حال پذیرایی از عاشقان جوان بود که نظرشو یک میز ته کار جلب می کنه

-اهم اهم خدای من این سرفه منو ول نمی کنه عزیزم
-اوه عزیزم تو به زودی خوب می شی اونقدر شاداب و جوان هستی که در برابر یک سرما خوردگی کوچیک مقاومت کنی

مادام زیر چونه اش رو با تعجب می خوارونه!
مادام با خودش:خدای من وقتی این رو می بینم ذوق زده می شم!
و می ره جلو
-سلام آلبوس! از این طرفا! اوه مگی عزیزم سلام! من یک نوشیدنی جدید عاشقانه درست کردم با بوی عشق با طعم عشق!
آلبوس: اهم اهم تو همیشه ابتکارات جالبی داشتی!
مگی: من از نشستن و دیدن این مکان هیچوقت خسته نمی شم یاد دوران گذشته می یفتم امممممم پادی چند لحظه بریم اون کنار کارت دارم!
و مگانگال از جاش بلند می شه و به گوشه ای که اشاره کرده بود می ره!
مگی با کمی مکث: پادی یاد مودی افتادم .... های های های(در حال گریه!)

پادی شونه های مگی رو می گیره و اونو دلداری می ده!

آلبوس با خودش: اوووه می دونم که مگی در عشق من می سوزه و این اشکها برای بیماری منه!

مگی اشکهاشو پاک می کنه و به مادام می گه از اون نوشنیدی عاشقانه بیاره!پیش آلبوس بر می گرده و می شینه کافه همچنان شلوغه و هیچکس حواسش به اون دو پیر فرزانه نیست که عاشقانه در چشم های هم خیره شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاكور در 1385/6/2 3:18:26
ویرایش شده توسط فلور دلاكور در 1385/6/2 3:33:38
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1385 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پادی خسته و کوفته وارد کافه اش شد و روی اولین صندلی وا رفت
زیر لب غرغری کرد و گفت :

_:وای که این مسافرت مشنگی چه حالی می خواد! 8 ساعت بشینی تو ماشین که 2 روز بخوای 1 جا مسافرت بری

پادی توی این فکر و خیال ها بود که متوجه جنبشی در پشت یکی از میز ها شد ... برسید یعنی کی می تونست باشه؟ اونم بعد از این همه مدت که اون نبود ...!

چوب دستیش رو بیرون کشید و جلو رفت چهره ایی از تاریکی بیرون اومد ... صورت بشاش و لبخند بزرگ شخص نظر پادی رو تغییر داد ... می شناختش قبلا یک جایی دیده بودش ... خیلی اشنا بود ... بیش تر به چهره اش نگاه کرد ...

_:وریتی!!!!!

مادام در اغوش وریتی فرو رفت ...

_:تو کجا این جا کجا؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت!

وریتی: بابا تو کجایی؟ 2 هفته است منو اینجا کاشتوندی! مسافرتت 1 هفته ایی بود ها!

پادی:شرمنده ... طول کشید! حتما کار مهمی داشتی که اینقدر منتظر بودی نه؟

وریتی: اره 1 نوشیدنی می خواستم ... اخه خیلی تشنه مه!

پادی:بابا تو دیگه کی هستی!

---------------------------------

لیست فعلی :

نوشیدنی کره ای
شراب عسلی ( واسه دانش اموز ها مجاز نیست )
قهوه به همراه شیر و شکر یا بدون ان ( به سلیقه مشتری!)
چای ساده
چای میوه ای
انواع کیک
انواع اب میوه
انواع میلک شیک ( نوشیدنی مشنگی)
شیرکاکائو داغ یا سرد ( به سلیقه مشتری!)


از پیشنهاد های سازنده شما استقبال می کنیم!

مادام پادی فوت عزیز، این تاپیک یکی از تاپیک هاییه که نظر من رو به خودش جلب کرده و مطمئن باش که چشمان ناظر،این تاپیک رو زیر نظر داره پس مراقب باش که تاپیک چه روندی رو پیش میگیره.مورگان آستکباریسمی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام پادیفوت در 1385/6/1 19:42:34
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1385/6/1 23:16:40
[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزم?
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب خوب خوب خوب ... خوب هاگرید جان ممنون! پیش تر از این خجالتم نده
ازت به خاطر بازگشایی این جا متشکرم ... قول می دم که حداکثر توانم رو برای اینجا به کار ببرم ... البته من از فردا به مدت 1 هفته به یک مسافرت کوچولو می رم امیدوارم تو این مدت این تاپیک رو دوباره قفل نکنین!

خب مسلما من که نمی تونم خودم تنهایی این جا رو راه اندازی کنم پس از همگی جادوگران و ساحره های گرامی می خوام که با حضور در این جا مارو نه ببخشید منو دلگرم کنن ...

فعلا که اینجا کارمند نمی خواد بعدا اگه نیاز شد خودم اعلام می کنم و اما اولین کار ... زدن پست افتتاحیه !

_______________________________


بشتابید بشتابید

کافه تریا مادام پادیفوت دوباره افتتاح شد!

مکانی برای شما دوست عزیز و هر کس دیگری که با شما نسبت فامیلی دارد یا ندارد!

مکانی برای گذراندن ساعات تفریح شما


منتظرتان هستیم

مکان : هاگزمید ... اون اخر ماخرا ... کافه تریای مادام پادیفوت!

_____________________________

فعلا که کسی اینجا نیست نمی دونم اولین نمایشنامه ام رو با 1 نفر چه جوری می تونم بزنم پس فعلا معافم کنید!

منتظرم .... یادتون نره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام پادیفوت در 1385/5/9 19:27:30
[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزم?
کافه تریا مادام پادی فوت
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام آنکه عشق را آفرید و در دل ها نهاد

در آزادی فروم بنده و یار همیشگیم توماس جانسون عزیز تصمیم گرفتیم این تاپیک مجدادآ باز شود و این مصادف شد با بازگشت مادام رزمرتای قدیم با شناسه مادام پادی فوت !

نام قبلی تاپیک : کافه سنتی پادی فوت

موضوع : عشق و شکست عشقی و ..

اخطار ! مدیریت تاپیک به عهده ی مادام پادی فوت است ولی در صورتی که مشاهده شود تاپیک به هجو گرایش پیدا میکند بدسه ناظر های انجمن اداره میگردد !
با تشکر هاگرید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: قهوه خانه ی سنتی پادی فوت
ارسال شده در: یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
این تاپیک به علت اینکه مدت زیادی است توش پست نزدین به طور موقت قفل میشه...ممکنه با مشورت ناظران باز بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�