جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بشدت گرم بود. آن روز هرمیون گرنجر همراه رونالد ویزلی برای تمرین هری به ورزشگاه کوییدیچ رفته بودند . آفتاب داغی بود ! طوری که موهای قرمز رونالد را سرخ تر از قبل نشان می داد ! هرمیونی ان رو نتوانسته بود بیشتر از این در افتاب به تماشای تمرین هری بنشیند زیرا آفتاب چشمانی را که دیشب تا نیمه شب به کلمات کتاب خیره شده بود و در زیر ان گود افتاده بود می سوزاند رونالد هم که از تمرین آن روز هری خسته شده بود با هرمیون به قلعه باز گشت . اشعه های خورشید بر فراز قلعه تابیده میشد و برق آن هرمیون گرنجر را بیش از پیش مایل به درس خواندن می کرد ولی هم اکنون او آنقدر خسته بود که تصمیم گرفت فقط به خوابگاه دختران برود و خود را روی تخت بیاندازد پرده های تختش را بکشد و فکر کند ! به چیزی که قرار بود تا دوروز دیگر به او اهدا شود ! وارد قلعه شدند !
بد عنق روح اسلیترینی فریاد زد : اهای ویزلی فکر می کنم از وسایل برادران احمقت استفاده کردی که موهات این قدر روشن شده است ! درسته ؟ هاهاهاها...
در همین لحظه نیک بی سر فریاد زد : هی بد عنق این موقع ی ظهر هم دست از سر ما بر نمی داری برو بگیر بخواب دیگر !
بد عنق گفت : هه ههه ههه..موهاهاهاها ..تنبل ها برید بخوابید!
و سپس از تالار بیرون رفت . هرمیون رو به رونالد گفت : ببین رون من باید برم استراحت کنم خیلی خسته هستم! امروز بعد از ظهر مصاحبه دارم خودت که می دونی قراره چی بهم بدهند؟ امیدوارم ناراحت نشی برای شام می بینمت !
رونالد گفت : نه ..نه هرمیانی ..اشکالی نداره .. من ناراحت نمی شم ..برو ...فقط ..شام امشب...شاید دیگه نتونیم حالا حالا ها سر فرصت با هم شام بخوریم می دونی که بعد از گرفتن اون هدیه تو دیگه وقت زیادی نداری که ....
هرمیون گفت : باشه رون من باید برم بعد از ظهر قبل از شام کلاس ریاضیات جادویی دارم ...ظهر بخیر
و هرمیون گرنجر به سرعت به طرف خوابگاه دختران گیریفندور رفت و رونالد ویزلی را با مشتی از افکار پراکنده تنها گزاشت او هرگز نفهمید که رون اصلا از هدیه ای که هرمیون می خواست دریاف کند خوشحال نبود نفهمید که رون فکر می کرد هرمیون خیلی مغرور شده است!

در خوابگاه دختران گیریفندور
هرمیون گرنجر کتاب ها و وسایلی که با خود به باشگاه کوییدیچ برده بود به روی تختش پرتاب کرد و خودش هم روی تخت نشست و بعد ناگهان بلند شد : هی هممممم جینی امروز کلاس ریاضیات داری ! مطمئنی که دیگه توی اون درس مشکلی نداری ؟ سوالی داری بپرس !
جینی ویزلی در حالی که سعی می کرد جورابش را در اورد گفت : ممنون هرمیانی !
هرمیون پرده های تختش را کشید و به فکر رفت ! در فکر هدیه و مسئولیتی که قرار بود بر وی واگزار شود ! می ترسید که اگر این مسئولیت را بپزیرد دیگر نتواند با دوستانش اوقات خوشی را بگزراند! مخصوصا حالا که لرد خبیث برگشته بود و او باید بیش از پیش به وظیفه ای که قرار بود بهش موکول شود
می رسید !

3 ساعت بعد کلاس ریاضیات جادویی
_خانم گرنجر عزیز ببخشید می شه لطف کنید و تاریخی که اصول اقلیدس به زبان ریاضی جادویی بیان شد را متذکر شوید ؟
هرمیون گرنجر در حالی که با لبخند از نیمکت بلند می شد و نگاه های سنگین گروه اسلیترین رو بر خود تحمل می کرد گفت : سال 1506 میلادی 18 اگست !
پرفسور : عالی بود خانم گرنجر 5 امتیاز برای گیریفندور
و صدای ناشی از یاس و خشم اعضای اسلیترین بلند شد !
حالا شما اقای ویزلی می توانید بگویید که چه زمانی اولین کتاب ریاضی جادوویی نوشته شد؟
رونالد ویزلی سرش را خاراند و بعد در حالی که گوش هایش سرخ شده بود گفت : نمی دونم اقا!!
صدای انفجار خنده ی اعضای اسلیترین کلاس را برداشت
پرفسور که سرخ شده بود گفت : رونالد ویزلی ، خوب گوش کن!تو یک حواس پرت و مایع ننگ گیریفندوری ! اصلا ادم به اصیل بودن تو شک می کند! من اگر جای دوشیزه گرنجر بودم هرگز با تو حرف هم نمی زدم ان هم درست در زمانی که قرار است هدیه ی بزرگی ...
همه ی کلاس هو کشیدند و پرفسور با فریادی همه ی انان را ساکت کرد گوش های رون سرخ شده بود و هرمیون سخت در فکر بود!

شب هنگام شام
سفره های سفید تمامی میز های هاگوارتز را پوشانده بود ! و غذاهای رنگین ..هری پس از انجام تمرینات بسیار برای کوییدیچ هم اکنون خواب بود
رونالد به هرمیون گفت : شاید پرفسور راست می گفت ما بدرد هم نمی خوریم اره من یک حواس پرتم و تو یک دانش اموز ارشد حد اقل تا دوروز دیگر ...
هرمیون : بس کن رون تو نمی فهمی که من ...
اما رونالد با عصبانیت به سمت خوابگاه پسران دوید و از نظر هرمیون پنهان شد

دوروز بعد هنگام اهدای جایزه
تمامی قلعه به سکوت فرو رفته بود حتی بد عنق هم ساکت بود ! پرفسور دامبلدور قفل این سکوت را شکست و گفت : تمامی دانش اموزان من ! هم اکنون دانش اموزان ارشد کلاس پنجم و ششم معرفی می شوند
اسلیترین :...هافلپاف ....رونکلاو ...سر انجام : گیریفندور ....هرمیون گرنجر
همه ی اعضای گیریفندور هرمیون را تشویق می کردند او به سمت میز اساتید رفت و با لبخندی ساختگی مدال را تحویل گرفت و بر رداش وصل کرد و سپس در سکوت کامل بر روی صندلی خود بی توجه به تشویق ها نشست!

شب هنگام شب سرد ..برف سنگین
آلبوس : خانم گرنجر می دانید که لرد ولدمورت بازگشته است شما محافط و ارشد گروهتان هستید خواهش می کنم که امشب را کشیک بدهید می دانید که ..و شما می توانید به خوابگاه پسر ها هم بروید چون شرایط خیلی بحرانیست!
هرمیون : بله پرفسور
آلبوس ان جارا ترک کرد
ساعت ها گزشت و هرمیون گرنجر هنوز در حال کشیک دادن بود که ناگهان دلش برای رون شور زد به سمت خوابگاه پسران رفت حسی به او می گفت که ...
درست بود پیتر گرو ... با یک خنجر بروی رون ویزلی و...ممکن بود که ..
هرمیون به سمت پیتر هجوم برد می خواست فریاد بزند که پیتر به یک موش تبدیل شد و در سوراخی پنهان شد
هرمیون اندیشید: من باید موش را پیدا کنم دم باریک تنها نشونه ی من از لرد سیاه است .. اگر مساحت اینجا حدود 349 متر مکعب باشد و دم باریک 10 سانتی متر باشد و این جا 6 سوراخ داشته باشد به فاصله ی 5،6، 8 سانتی متر از هم در نتیجه دم باریک فقط می تواند در سوراخ شمار ه ی سه باشد
هرمیون با سرعت به سمت سوراخ رفت : اهان بیا اینجا موش کوچولو! و بعد فریاد بلندی کشید و تمامی اساتید به انجا امدند ..
البوس دامبلدور : کارت عالی بود هرمیون تو تونستی جون یک اصیل زاده رو نجات بدی و این پیتر احمق رو هم دستگیر کنی! تو تونستی از اطلاعات جادوییت به نحو احسنت استفاده کنی20 امتیاز برای گیریفندور و همچنین راستش هرمیون بهتر است با من بیایی و دست هرمیون را گرفت و جلوی چشم همه ی اساتید به دفتر خود برد :

در دفتر البوس دامبلدور
ببین هرمیون می دونی که محفل عضو کم دارد و بیشتر عضو های ان نمی توانند از جادو به نحو احسنت استفاده کنند مطمئن هستم که خوشحال می شوی اگر فردا تو رو جلوی همه ی دانش اموزان یکی از اعضای محفل معرفی کنم !
هرمیون گفت : اما پرفسور برای وارد شدن به محفل محدوده ی سنی قرار داده اند! ممکن نیست که من عضو شوم!
البوس لبخندی زد و گفت : فراموش نکن محفل را من تشکیل داده ام !
فردا صبح در هاگوارتز پس از صرف صبحانه
البوس دامبلدور : به پاس فداکاری و شجاعت دوشیزه گرنجر و نجات دادن رونالد ویزلی از دست پیتر یا همان دم باریک و استفاده ی صحیح او از جادو که نشان دهنده ی لیاقت ساحره بودن وی است او را از حالا یکی از اعضای محفل اعلام می کنم
صدای فریاد اعضای گیریفندور بالا رفت و همه تشویق می کردند.
پس از این که همه بر سر کلاس ها رفتند هرمیون به سمت کلاس پیشگویی پرفسور لاکهارتی حرکت کرد رونالد به طرفش اومد : هرمیون فکر کنم یک عذر خواهی بهت بدهکارم !
هرمیون : مهم نیست رون بیا ریم یک ربعی از کلاس گزشته است !
و ان دو در پس خنده های بد عنق به سمت کلاس پیشگویی پرسفور لاکهارتی حرکت کردند
...........................................................................
این بار سعی کردم مشکلات املاییم رو برطرف کنم همچنین کمی شخصیت هارو تفاوت دادم در مورد پاراگراف بندی هم کمی بهتر نوشتم! امیدوارم این بار تایید شوم و اگر تایید نشدم خیلی خوشحال می شوم که بهم مشکلاتم را بگویید!

هرمیون جان!

اول از همه اسمت رو درست بنویسید. یا هرمیون یا هرماینی. هرمیونی نداریم!
علامت تعجب زیاد استفاده می‌کنی. پستی که جدی نوشته شده باید اصول نگارشی توش رعایت شه. علامت تعجب الکی به کار بردن خوب نیست.
نقل قول:

هرمیون گرنجر کتاب ها و وسایلی که با خود به باشگاه کوییدیچ برده بود به روی تختش پرتاب کرد و خودش هم روی تخت نشست و بعد ناگهان بلند شد

همه رو با "و" به هم چسبوندی در حالی که مثلا ناگهان بلند شدن هرمیون باید ناگهانی جلوه بده نه اینکه اینجوری با "و" به جمله های قبل بچسبه و دیگه حسی که می‌خواد به خواننده نده.
در ضمن، آخر پستت به صورتی تموم شد که ما بهش می‌گیم "انتحاری". یهو همه چیز رو به نفع هرمیون تغییر دادی و هرمیون شد عضو محفل ققنوس.
و نحوه دستگیری پیترپتی‌گرو هم یه جوری بود که ما بهش می‌گیم "ژانگولر". یعنی منطقی توش وجود نداشت. هرمیون تعداد سوراخ‌های هاگوارتز و مساحت هاگوارتز رو می‌دونست و پیتر نمی‌تونست از خودش جلوی یه دانش‌آموز هاگوارتز دفاع کنه و ... همه اینا یه خورده بی منطقن.

یه چیزی هم برای خودت می‌گم. ببین برای اینکه عضو محفل شی زیاد روی غلط‌های املایی و نگارشی تمرکز نکن. اینا به مرور رفع می شن و تو یاد می گیری چه جوری شکل ظاهری پستتو درست کنی.
ولی چیزی که باید خودت روش کار کنی اینه که راجع به چی بنویسی و چطوری بنویسی. چه سوژه ای داشته باشی و چه جوری اونو پرورش بدی و راجع بهش بنویسی. سبک نگارشت باید جذاب باشه. و ضمنا یادت باشه که تو می‌خوای توی ایفای نقش جادوگران بنویسی. پس برو پست‌های بقیه رو بخون تا یه سری چیزا رو یاد بگیری و با جو آشنا شی. اینجا قراره راجع به شخصیت‌های که توی ایفای نقش فعالیت می‌کنن بنویسی. مجبور نیستی راجع به خود کتاب و شخصیت‌های کتاب بنویسی. یه خورده برو توی ایفای نقش پست بخون. این می‌تونه خیلی کمکت کنه.

تایید نشد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1386/12/23 16:40:24
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1386/12/24 15:20:09
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
من در این جا خودمو انسان فرض کردم.

**************************************************
دیر وقت بود و برق همه ی خانه ها جز یک خانه خاموش بود. برف های درشت گوله گوله بر روی زمین می نشست. در این میان مردی در تاریکی به سوی خانه ای می رفت ، بها دیدن برق روشن خانه فهمید که نوربرتا هنوز نخوابیده است.

نوربرتا در حال آماده شدن برای خواب بود. به طرف اتاق خوابش رفت ، دستش را به چراغ نزدیک کرد و ...

زینگ ... زینگ ... زینگ

از قرار معلوم مرد به خانه رسیده بود و زنگ در را فشار داده بود. نوربرتا به طرف در ورودی رفت ، آخه این موقع شب کی ممکنه اینجا بیاد. قفل درو باز کرد و از لای در بیرونو نگاه کرد.
_ تو کی هستی؟
_ سلام نوربرتا. من آرتورم. یه کار خیلی مهم داشتم. خواب که نبودی؟
_ آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
_ رنگ زرشکی رو. ( اینو از خودم گفتم.)
نوربرتا درو کامل باز کرد و گفت: سلام آرتور. نه هنوز نخوابیدم ، بیا تو.
آرتور که مانند یک آدم برفی از برف پر شده بود ، برفاشو پشت در تکوند و سریع وارد خانه شد. خانه ای مربع شکل با دیوار های گل دار بنفش بود. لوستر هایی که از دیوار آویزان بود نیز بنفش رنگ بود. سراسر خانه پر شده بود از پوسترهایی با قاب های بنفش رنگ.
بارانیشو به چوب لباسی دم در آویزان کرد و به سمت پذیرایی رفت. مبل های پذیرایی حنایی رنگ بود. در سمت دیگر نیز شمینه ای با دو مبل در کنارش بود. رو به روی آن نیز آشپزخانه ای اُپن قرار داشت.
آرتور به سمت یکی از مبل های بنفش رنگ کنار شومینه رفت و خودش رو روی مبل رها کرد.
نوربرتا در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت ، گفت: این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟
آرتور دستشو جلوی شومینه گرفت و در حالی که دستاشو به هم میمالید گفت: اومدم یه مسئله ی خیلی مهمو بهت بگم. بیا بشین تا بت بگم.
نوربرتا با دو تا قهوه وارد پذیرایی شد و رو به روی آرتور نشست.
_ بیا اول این قهوه رو بخور تا گرم شی بعد موضوع رو بهم بگو.
هر دو شروع به خوردن قهوه کردن ، بعد از خوردن قهوه آرتور به نوربرتا نزدیک شد و گفت: تو که می دونی ولدمورت دوباره قدرتمند شده؟
نوربرتا با ناراحتی سرشو به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت: یه چیزایی شنیدم. همه می گن چرنده ولی به نظر من امکانش هست برگشته باشه.
آرتور حرف اونو تایید کرد و گفت: اون برگشته. هری اونو با چشمای خودش دیده. وقتی هم که دامبلدور می گه برگشته یعنی برگشته. یادته اون وقتی رو که ولدمورت تازه به قدرت رسیده بود؟
نوربرتا آهی کشید و گفت: آره یادمه. عجب روزگاری بود ، این هری فرشته ی نجات ما بود.
آرتور: منظورم محفله.
نوربرتا: محفل؟ هه معلومه که یادمه ناسلامتی خودمم یه محفلی بودم.
آرتور با این حرف کمی امید گرفت و با خوش حالی گفت: دوست داری دوباره تو محفل مشغول به کار بشی و جلوی ولدمورتو بگیری؟
نوربرتا با خوش حالی از جایش بلند شد و گفت: معلومه که دوست دارم. اتفاقاَ خیلی دوست داشتم یه کاری کنم ولدمورت از بین بره حالا با راه افتادن دوباره ی محفل ما می تونیم جلوی خیلی از کارای ولدمورتو بگیریم.
آرتور بلند شد و نوربرتا رو سرجاش نشوند و ادامه داد: محفل تشکیل شده. یه جایی رو برای قرارگاه انتخاب کردیم اما دامبلدور می گه اونجا امن امن نیست. ولی چی کار می تونیم بکنیم جای دیگه ای رو سراغ نداریم. تو جایی رو سراغ نداری؟
نوربرتا به فکر فرو رفت: بذار ببینم ... اینجا که خودم زندگی می کنم ... جای دیگه ای رو هم که ندارم.
_ نه من جایی رو سراغ ندارم. اما اگه بخوای می تونم از جیمی بپرسم جایی رو سراغ داره یا نه.
آرتور: ازش بپرس. فقط باید یه جای کاملا مخفی و امن باشه. مواظب باش از این محفل بویی نبره باشه؟
نوربرتا با اطمینان کامل گفت: جیمی قابل اعتماد هستش. چرا باید بهش شک کنیم. اما باشه یه جوری می گم که شک نکنه مثلا می گم ... می گم که می خوام خودم یه مدت تنها و به دور از همه باشم.
آرتور: عالیه. خب این مشکلم حل شد ، من دیگه باید برم.
نوربرتا بلند شد و جلوی آرتورو گرفت.
_ مگه من می ذارم این موقع شب تنها جایی بری. امشبو همین جا بمون فردا صبح برو.
آرتور گفت: نه نمی شه. هنوز باید برم یه چند جای دیگه رو هم سر بزنم و ببینم میان یا نه.
نوربرتا: باشه برو. اما یادت باشه یکی طلب منه.
آرتور قبول کرد و به سمت چوب لباسی رفت. بارونیشو پوشید و به سمت در رفت. در همون یه لحظه ی کوتاه نوربرتا غیبش زد.
آرتور: نوربرتا کجا رفتی قایم شدی؟ بیا که من عجله دارم.
اما هیچ صدایی نشنید. به سمت آشپزخانه رفت و خندید. در و دیوار و همه ی وسایلش با گل های بنفش رنگی جلوه ی زیبایی پیدا کرده بود.
آرتور کنجکاو شد و دستشویی را نیز نظاره کرد. دستشویی دیوار و زیمنی سفید با خال های بنفش رنگ داشت. حوله بنفش و توالت بنفش و دمپایی بنفش بود.
از دستشویی خارج شد و به طرف اتاقی رفت. از تخت خواب یاسی و لحاف بنفشی که در وسط اتاق بود می شد فهمید که اتاق خواب نوربرتا هست. آرتور وارد اتاق شد و صدایی شنید. مطمئن بود که کسی در داخل دری در کنار اتاق است.
آرتور چوبدستیشو بیرون آورد و وارد اتاقی که بیشتر به انباری می موند شد و چشمش به کسی در وسط اتاق افتاد که مشغول خالی کردن وسایل چمدانی بود.
نوربرتا با دیدن آرتور با ترس بلند شد و گفت: آرتور منم نوربرتا. مگه دیوونه شدی؟
آرتور با دیدن نوربرتا گفت: آخ ببخشید. قصد بدی نداشتم. تو یک دفعه کجا غیبت زد؟
نوربرتا دوباره نشست و وسایل چمدونو بیرون ریخت و بعد چتری را از آن بیرون آورد و بالا گرفت و گفت: اومدم تا اینو بهت بدم. چه طور می تونم بذارم تو این برف و کولاک بدون چتر بیرون بری تا دوباره آدم برفی شی؟
آرتور خندید و هر دو به سمت در ورودی خونه رفتن.
آرتور چتر رو گرفت و بیرون اومد.
_ خدانگه دار.
_ خداحافظ.
نوربرتا تا لحظه ی غیب شدن آرتور همان جا ماند و بعد درو بست و خوب قفلش کرد. به سمت اتاقش رفت و خواست چراغو خاموش کنه که ...

زینگ ... زینگ ... زینگ

نوربرتا از جا پرید و به سمت در ورودی رفت. از پشت در داد زد: کیه؟
_ منم آرتور. یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم.
نوربرتا: آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
آرتور: رنگ زرشکی. حالا می شه درو باز کنی.
نوربرتا قفل در رو باز کرد و آرتور سریع وارد خانه شد.
_ چیه چه خبرته؟
آرتور: هیچی فقط می خواستم بگم که تو هدویگو می بینی؟
نوربرتا: من هر روز اونو می بینم چه طور مگه؟
آرتور: می تونی اونم در جریان محفل بذاری؟
نوربرتا: آره من خودم بهش می گم. اتفاقا ظهر خونم دعوته.
آرتور: خوبه. راستی ببخشید که برای خونت کادو نخریدم. دفعه ی بعد با یه کادوی بنفش به خونت میام.فعلا خداحافظ.
نوربرتا هم خداحافظی کرد و درو بست و اونو قفل کرد. رفت چند دقیقه رو مبل نشست و وقتی مطمئن شد که دیگه خبری از کسی نیست به اتاقش رفت ، برقو خاموش کرد و خوابید.

**************************************************

سعی کردم فضاسازیمو بیشتر کنم اما دیگه بهتر از این نشد. نتونستم دیالوگا رو کم کنم و به صورت کتابی بنویسم. می بخشید دیگه.

نوربرتای عزیز!
فضاسازیت بهتر شده بود...خوبه!
ولی مثل اینکه منظور من رو درست نفهمیدی. با پیام شخصی هم برات توضیح دادم. دیالوگ ها نمی خواد کتابی باشه ولی هر جمله ای به جز دیالوگ مثل فضاسازی ها و ... باید کتابی باشه. مثلا تو نوشتی:
نقل قول:
آرتور بلند شد و نوربرتا رو سرجاش نشوند

باید اینجور بنویسی:
آرتور بلند شد و نوربرتا را سر جایش نشاند.
امیدوارم منظورم رو فهمیده باشی. تا وقتی که این مشکلت رو برطرف نکردی تاییدت نمی کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/24 14:14:53
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت اسکمندر به همراه یکی از نیزل های دست آموزش به نام هاپی در اطراف پاتیل درزدار قدم می زد.پس از مدتی به پاتیل درزدار رسید. در مهمانخانه را گشود.سپس وارد مهمانخانه شد.به درون مهمانخانه نگاهی انداخت.آن جا دیگر مانند دفعات قبلی شلوغ نبود و افراد کمی در آن جا بودند.تام(صاحب مهمانخانه که کمری خمیده دارد وطاس است) نیز پشت میزی نشسته بود و با ساحره ای صحبت می کرد.در گوشه ای از مهمانخانه آلبوس دامبلدور پشت میزی که دو صندلی داشت نشسته بود.نیوت در این فکر بود که پیش دامبلدور بنشیند یا خیر که ناگهان صدایی را شنید و از جا پرید.
_آقای اسکمندر.قربان چه چیزی میل دارید؟
این صدای تام بود و نیوت در پاسخ گفت:
_لطفا برای من یه نوشیدنی کره ای بیار.
_بله قربان.
نیوت تصمیم خود را گرفته بود و به سوی دامبلدور رفت.او نیز مانند بسیاری از افراد دامبلدور را بهترین جادوگر قرن می دانست.به میز دامبلدور رسید وگفت:
_پروفسور اجازه هست کنار شما بنشینم؟
_آه... بله نیوت عزیز.
_خیلی ممنون پروفسور.
_اصلا انتظار نداشتم شما رو این وقت شب ببینم.
_منم هم انتظار نداشتم.ببخشید پروفسور اجازه هست سوالی بکنم؟
_بله بفرمایید.
نیوت مکثی کرد وسپس گفت:
_ببخشید این شایعات حقیقت دارند که اسمشو نبر بر گشته؟
در همان حال تام با یک نوشیدنی کره ای رسید وگفت:
_بفرمایید.پروفسور دامبلدور چیز دیگه ای نیاز دارید؟
_نه ممنون تام.
پس از چیزی در حدود ده ثانیه تام از آن جا رفت و به پیش ساحره برگشت.
_خب باید بگم که از نظر من حقیقت داره.
_پس اگه اومده چرا هیچ کسی جلوی اون نمی ایسته؟
_چرا برای این کار سازمانی تشکیل شده.
نیوت که بسیار خوشحال بود وآرزو می کرد در آن سازمان عضو شود پرسید:
_ببخشید چه سازمانی ؟
_محفل ققنوس که رهبرش خود من هستم و اگر شما هم می خواید می تونید عضو بشید.
_من حاضرم.
_پس با من بیاین.محفل ققنوس برای جلوگیری از پیوند موجودات به ارتش ولدمورت به کسی نیاز داره و چه کسی بهتر از شما؟
با گفتن نام ولدمورت نیوت بر خود لرزید.نیوت نوشیدنی خود را خورد و به همراه دامبلدور از روی صندلی هایشان بلند شدند و به سمت تام رفتند و نیوت به او یک سی کل و دامبلدور نیز دو سی کل دادند.به سمت در خروجی رفتند و از آن جا خارج شدند.آن ها اکنون در بیرون مهمانخانه بودند.که دامبلدور گفت:
_خب ما باید غیب ظاهر بشیم وبه میدان گریمولد بریم اما نیزل شما...
_اوه نه هاپی می تونه خودش به خونه بره.
سپس هاپی را بغل کرد ودوباره او را بر روی زمین گذاشت آن گاه وردی را تلفظ کرد تا مشنگ ها او را نبینند.نیزل به سمت یکی از خیابان های اطراف رفت و از نظر دور شد.نیوت گفت:
_خب من آماده هستم.
آن گاه غیب و ظاهر شدند وبه میدان گریمولد رسیدند.دامبلدور گفت:
_خب من ابنجا رو با افسون راز داری طلسم کردم پس من رازدار این جا هستم پس من به شما می گم که اینجا خانه شماره دوازده میدان گریمولد محل اجتماع اعضای محفل ققنوسه. پس لطفا شما به کسی در این مورد چیزی نگید و در ضمن هر روز جلسه داریم.
_خب پس تا فردا خداحافظ.
_خداحافظ
سپس نیوت به سمت خانه خود حرکت کرد.

نیوت عزیز!
باز هم سوژت ضعیف بود. خیلی ها داستان عضویتشون در محفل رو می نویسن. سعی کن یک سوژه ی بهتر پیدا کنی. قبل از دیالوگ ها هم از علامت - به جای _ استفاده کنی بهتره. در چهار خط آخر پستت هم خیلی از کلمه ی «پس» استفاده کرده بودی که یکم نوشتت رو بد کرده بود ولی خب، نسبت به پست قبلیت خیلی بهتر بود!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/24 13:51:45
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1386 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا به تنهایی در محوطه ی جلوی جنگل ممنوعه قدم میزد و به سکوت گوش فرا سپرده بود که با فاصله های منظم با غژ غژ قدم هایش روی برف شکسته می شد بی هدف قدم بر می داشت و به دانه های زیبای برف می نگریست... ناگهان صدای زمزمه هایی در گوشش پیچید صدا ها از درون جنگل بودند ... به سوی آنها حرکت کرد و ناگهان نگاهش به جسمی عجیب افتاد که روی برف ها درخشش سبزی داشت نزدیک رفت گوی سیاهی بود که نشانه ای عجیب روی آن خودنمایی می کرد اسکلتی که از دهانش ماری بیرون زده بود ...
کششی عجیب و ناخودآگاه وسوسه اش می کرد که آن جسم را لمس کند قلبش دیوانه وار می تپید دستش را دراز کرد ... لحظه ای مکث ... سطحش بسیار سرد و صیقلی بود آن را بلند کرد در میان دو دستش مقابل صورتش قرار داد و با چشمان سبز و براقش به آن خیره ماند صدای زمزمه ها در گوشش پر طنین شدند آن ها را می توانست تشخیص بدهد درون گوی بودند ... آدمک هایی ریز اما واقعی گویی آن جسم مکانی دیگر را نشان می داد ... مکانی بسیار دور ... ناگهان صدای جیغی کر کننده بدنش را لرزاند ... دنیا در اطراف سرش می چرخید ... رنگ ها با هم در آمیخته بودند ... از سفید به سیاه مبدل می شدند ... ناگهان سایه هایی را در اطراف خود تشخیص داد ... واقعیتی دردناک قلبش را به هیجان آورد ... او از هاگوارتز خارج شده بود ... سایه ها شکل واضح تری به خود می گرفتند و کم کم قابل تشخیص می شدند صدایی عجیب و مار مانند از دور ترین سایه به گوش می رسید که به آهستگی زمزمه می کرد : اونو می خوامش لوسیوس ... اونو برام میاریش ... باید بیاریش ... وگرنه ...
صدای مردی لرزان از گوشه ای از یک حلقه که از انسان هایی ردا پوش تشکیل شده بود برخاست :
چشم ارباب ... بله ارباب ... ولی ...
- ولی نداره!
- درسته ارباب ...
- اون گوی می تونه خیلی از اطلاغات رو فاش کنه ... و همه ی اینا به خاطر حماقت توئه اوری!
مرد سایه مانند که صدای بی روحی داشت با چشمان قرمزش به لونا خیره شده بود چشمان لونا از تعجب گرد شده بود ... آن مرد او را اوری خوانده بود ... مرد نزدیک و نزدیک تر شد ... آن قدر که نفس سردش صورت لونا را پوشاند ...
- کروشیو!!!
دردی سراسر وجود لونا را فرا گرفت دردی بی سابقه فراتر از همه ی شکنجه ها ...
در میان همه ی دردی که وجودش را می سوزاند صدای آوایی از دور دست در وجودش طنین انداخت ... آوای ققنوس ... صدا بلند تر و درد کم تر می شد ... ناگهان با تکانی شدید به خود آمد و چشمان آبی دامبلدور را خیره به خود یافت ... چشمانی که تا اعماق وجودش راه یافت وگرمایی بی سابقه را چون شعله های آتش بر آن افکند...
- تو خیلی چیزارو دیدی و فهمیدی خانم لاوگود ... و البته کارت بدون لطف نبوده ... تو چیزی رو پیدا کردی که ما مدت ها پیش به دنبالش می گشتیم ...
لونا صدای لرزان خودش را شنید که می پرسید : من ...
دامبلدور حرفش را قطع کرد : بلند شو ... دنبالم بیا!
لونا با پاهایی لرزان از جا برخاست و در حالیکه می دوید تا خود را به دامبلدور برساند صدایش را می شنید که با خود زمزمه می کرد و کلماتی نامفهوم مانند عضویت و محفل ققنوس بر زبان می آورد
لونا متعجب به دنبال دامبلدور دوید .

هوووم...تایید نشد!
پیام شخصی داری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/24 12:12:59
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1386 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی بارانی بود.

هری با ساکی در دست وارد خانه ای که اکنون محفل ققنوس لقب داده شده بود شد. خانه ای تقریبا بزرگ بود در گوشه ای مبل های راهتی و در وسط مبل ها هم میزی گرد بود که هری پیش خود فکر کرد حتما وقتی مشکلی برای اعضا پیش میاد این جا دور هم جمع میشن از چهار طرف همه ی پرده ها کشیده شده بود . انگار که نمیخواستند کسی بداند که کسی در انجا زندگی میکند . ان خانه پر از گرد و خاک بود و هر گوشه ای را تار انکبوتی لانه کرده بود.

هری صدای پایی را شنید که از طبقه ی بالا می امد . بله او ارتور ویزلی بود. هری به نظرش امد که ارتور سال هاست که نخوابیده اما با این حال با لبخند به سوی هری امد و در حالی که دست هایش را به طرفین باز کرده بود گفت : هری چه قدر خوشحال شدم که تو را دیدم به محفل خوش اومدی ما ساعت ها منتظرت بودیم . حالت چه طوره ؟ رون ؟ هرمیون ؟ بیاین دوست عزیزتون اومده پس کجا موندین ؟ هری بیا بشین اینجا تا بچه ها بیان .

بعد او را به طرف صندلیی راهنمایی کرد .

_ خواهش میکنم اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون .

هری بالبخندی گفت : هر چی باشه از خونه ی دورسلی ها بهتره .

از بالا صداهای تالاپ تالاپی امد که هری اول گربه ی هرمیون را دید و بعد رون را و بعد از رون هم هرمیون را دید . رون به سرعت از هرمیون جلو زد وبه هری رسید .

_ هری سلام چه طوری وای پسر دلم برات تنگ شده بود . با دورسلی ها چی کار میکنی ؟

هری اهی کشید و گفت : میگذره.

هرمیون در کنار هری نشست و گربه اش را روی پاهایش نشاند .

_ هری به نظر خسته میای سفر سختی رو داشتی نه ؟


هری خمیازه ای کشید و گفت : اره واقعا خسته ام.

رون با شور و هیجان گفت : هری بیا یه سورپریز برات دارم بیا دیگه .

بعد دست هری را کشید و با خود بالا برد .

_ هری وای نمیدونی خیلی زحمت کشیدم تا درستش کردم خدا کنه ایندفعه دیگه جامون عوض نشه بیا دیگه چه قدر اهسته میای .

و بعد با یک هولی در را باز کرد .

_ واااااااااای رون تو تو واقعا دوست خوبی هستی ممنون.

هری در مقابل خود اتاقی را میدید که پر بود از عکس های سه نفری سه دوست .

_ قابلی نداره کلی زحمت کشیدم تا اینا رو جمع کردم.

هری خود را روی تخت انداخت و به خوابی عمیق فرو رفت .

صبح هری بیدار شد و تخت رون را خالی یافت نگاهی به ساعت انداخت 7:00

_ چه طور ممکنه که رون به این زودی بیدار بشه ؟

به طبقه ی پایین رفت دوستانش از جمله اقا و خانم ویزلی . رون . هرمیون . ریموس لوپین . فرد و جورج...

خانم ویزلی گفت : هری پسرم بیا این جا بشین و با ما صبحانه بخور دیشب خوب خوابیدی ؟

_ بله خانم ویزلی عالیترین شبی بود که تا حا لا داشتم .

و بعد کنار رون نشست . او خوشحال بود که کنار عده ای نشسته بود که او را دوست داشتند و او نیز ان ها را دوست داشت او احساس میکرد ان ها خانواده ی او هستند.

جیمی عزیز!
اشتباهات املایی به وضوح در پستت مشاهده می شد. درسته جمله بندی هات مشکل داشت ولی روی فضاسازی هات خوب کار کرده بودی و سوژه ی نسبتا خوبی داشتی. قبل از دیالوگ هات از علامت - به جای _ استفاده کنی بهتره. در ضمن لازم نیست بعد از هر خطی که می نویسی یک خط فاصله بزاری. همین پست رو دوباره بنویس و اشکالاتی رو که گفتم برطرف کن تا تاییدت کنم! روی جمله بندی هات هم بیش تر کار کن.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/24 11:58:10
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1386 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در راهرويي بسيار تاريك:

_ چه قدر تند تند مي ري! يكم آروم تر!
لوپين آرام زمزمه كرد: نميشه. بايد زودتر برسيم. قبل از اين كه... اتفاق بدي صورت بگيره.
آن شخص كه فرد ويزلي بود ساكت شد . آن دو در طول راهروي به نظر بي پاياني كه به شدت تاريك بود مي دويدند. بدون اين كه كوچك ترين حرفي با هم بزنند.
لوپين آرام تر از هميشه گفت: فكر مي كنم ديگه داريم ميرسيم.
فرد غرولند كنان نگاهي به لوپين كه چهره اش در تاريكي فرو رفته بود انداخت. چهره ي لوپين سفيد شده بود. فرد اين را مطمئن بود.البته نه از ترس. از اين كه مي ترسيد اتفاقي براي فرد بيفتد. هرچه باشد اون فرد رو با خودش آورده بود.
ديگر كسي چيزي نگفت. تا اين كه لوپين ايستاد.
_ چيزي شده؟
لوپين زمزمه وار گفت: رسيديم.
آن ها درست رو به روي دري بزرگ ايستاده بودند.
لوپين به آرامي گفت: چوب دستيتو آماده كن.
و بعد خودش هم چوب دستيشو بيرون كشيد. آرام گفت: مواظب باش. بايد..مواظب خودت باشي. فهميدي؟
فرد سرش را تكاني مختصر داد.
لوپين: با شماره ي سه وارد مي شيم. 1 ... 2 ... لوپين به فرد با نگراني نگاهي انداخت: ...سه...
لوپين و فرد وارد اتاقي بزرگ و روشن شدند. همه چيز در هم ريخته شده بود. انگار وارد صحنه ي جنگ شده بودند. بي هيچ مقدمه اي...
لرد داشت وردي نثار دامبلدور مي كرد. بلاتريكس مشغول طلسم كردن هري بود.
جرج با گري بك مشغول بود . لوسيوس مالفوي داشت رون و نويل را طلسم مي كرد.
نارسيسا با مالي ويزلي و آرتور ويزلي با پرسي مشغول بود.
_ اكسپليارموس!
_ آودا كداورا!
_ سكتوم سمپرا!
لوپين به كمك جرج شتافت و در حالي كه طلسمش را نثار فنري گري بك مي كرد فرياد زد: فرد! برو پيش مادرت! زود باش!
فرد با عجله به طرف مادرش دويد.
ناگهان:
_ آودا كداورا!
همه به سمتي نگاه كردند كه هري موفق شده بود بلا را طلسم كند. بلا روي زمين افتاد و در حالي كه مي ناليد با خشم به هري نگاه مي كرد.
لرد كه از اين وضعيت خسته شده بود فرياد زد: تمومش كن دامبلدور! امروز روز مناسبي براي جنگ نيست.
دامبلدور خنديد و گفت: ترسيدي؟
لرد خشمگين فرياد زد: نه!
دامبلدور نگاهي به بلا انداخت و فرياد زد: بســـــــــه!
همه دست نگه داشتند.
دامبلدور گفت: لرد از ما خواست جنگ رو عقب بندازيم. نظرتون چيه؟
لوپين خشمگين فرياد زد: چه طور ممكنه؟ من بايد...
دامبلدور به ميان حرف لوپين پريد: امروز نه. باشه براي يه وقت ديگه. اما يه شرطي داره تام. يه شرط!
ريدل گفت: چه شرطي؟
دامبلدور به آرامي گفت: خودت تنها مياي و با من دوئل مي كني. نظرت چيه؟
لوپين دوباره ناليد: اما من مي خوام انتقام..
دامبلدور: انتقام باشه براي بعد... بعد از شكست لرد.
لرد چيزي نگفت و در عوض به مرگخوارانش اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروند. دامبلدور كه پيروزمندانه مي خنديد گفت: مي دوني چيه ريموس؟ خواري و پوچي خيلي خيلي به نظر تام ريدل بدتر از باخته! اون در واقع از ما شكست خورده. پس خوشحال باش.

هدویگ عزیز!
پست خوبی بود. مشخصه که خیلی روی فضاسازیش کار کردی. غلط املایی هم در پستت نمی بینم. نگارش خوبی هم داشت. رفتار ولدمورت از واقعیت دور بود ولی پستت نکات مثبت زیادی داشت که میشه از این چشم پوشی کرد.
به محفل ققنوس خوش آمدی.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 13:56:22
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1386 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین و دامبلدور و مودی در حال حرکت به سوی وزارتخانه بودند.آن ها خود را غیب و ظاهر کردند.هنگامی که به وزارتخانه رسیدند هیچ کس در اطراف وزارتخانه پرسه نمی زد.مودی به دامبلدور گفت:
_آلبوس بهتره که از مسیر مهمون ها بریم.
_باشه قبوله.
پس از مدتی آن ها وارد وزارتخانه شده بودند و هنگامی که به اطراف خود نگاه کردند دیدالوس دیگل و استرجس پادمور را دیدند که با آلکتو کرو و فنریر گری بک مبارزه می کردند.هرسه با هم به کمک آن ها رفتند. دامبلدور چوبدستی خود را در آورد و به سمت کرو گرفت وگفت:
_اکسپلیارموس.
و سپس اضافه کرد:
_استوفپای.
در این هنگام لوپین به سوی گری بک رفت و او را خلع سلاح و بیهوش کرد.
_عالی بود.
_به موقع به دادمون رسیدید.
نا گهان صد دیوانه ساز به آن ها حمله کردند.
_بچه ها جلوی اونارو بگیرید مهمون داربم.
این صدای دامبلدور بود و او درست می گفت.لرد ولدمورت آمده بود.دامبلدور به سوی او رفت و گفت:
_چه طوری تام.
_ممنون خوبم دامبلدور ولی با این که دفعه ی آخر که همدیگر رو می بینیم لطفا دیگه من رو با ابن اسم مضحک صدا نکنید در ضمن افراد شما خیلی احمق هستند.
_نه تام افراد محفل ققنوس احمق نیستند مرگ خوارهای تو خیلی احمق هستند.در ضمن من آماده دوئل هستم تو چی؟
_بله.با کمال میل.
دوئل شروع شده بود.دامبلدور گفت:
_ریکتو سمپرا
_سکتوم سمپرا
_بمباردا ماکسیما
_آود...
دامبلدور ضد طلسم این طلسم را بلد بود و با مهارتی که در چفت شدگی داشت جلوی او را گرفت.
ناگهان باسیلیسکی ظاهر شد.ولی به فاصله کمی بعد از آن فوکس ظاهر شد وبه سمت باسیلیسک رفت. ولدمورت که خیلی ترسیده بود با جارو از آنجا فرار کرد و دیوانه سازها نیز فرار کردند.
دامبلدور گفت:محفل ققنوس بار دیگر حساب اون مرگ خوارهای احمق را رسید.
_زنده باد دامبلدور.
_پاینده باد محفل.
_مرگ بر مرگ خوار ها.
با کار اعضای محفل ققنوس مرگ خوارها نتوانستند وزارتخانه را تصرف کنند.

نیوت عزیز!
سوژه ی پستت ضعیف بود. اتفاقات خیلی سریع و بدون دلیل و زمینه قبلی می افتاد. دیالوگ ها و حالات چهره ی افراد با واقعیت فاصله داشت. پستت از منطق دور بود. دامبلدور ضد طلسم آواداکداورا رو بلده؟
اولین پستی بود که در ایفای نقش میزدی. معلومه که خیلی به محفل علاقه داری ولی عضویت در محفل مستلزم یک پست با سوژه ی عالی و فضاسازی های خوبه. بیش تر تلاش کن!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:35:11
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1386 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
من در این جا خودمو انسان فرض کردم.

**************************************************
شبی برفی بوددیر وقت بود. نوربرتا در حال آماده شدن برای خواب بود. به طرف اتاق خوابش رفت ، چراغ را خاموش کرد و ...

زینگ ... زینگ ... زینگ

به طرف در ورودی رفت ، آخه این موقع شب کی ممکنه اینجا بیاد. از لای در بیرونو نگاه کرد. لای در رو یکم باز کرد و گفت:
_ تو کی هستی؟
_ سلام نوربرتا. من آرتورم. یه کار خیلی مهم داشتم. خواب که نبودی؟
_ آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
_ رنگ زرشکی رو. ( اینو از خودم گفتم.)
نوربرتا درو کامل باز کرد و گفت: سلام آرتور. نه هنوز نخوابیدم ، بیا تو.
آرتور آدم برفی برفاشو پشت در تکوند و زودی وارد خانه شد و بارونیشو به چوب لباسی دم در آویزون کرد و رفت روی مبلی در کنار شومینه نشست.
نوربرتا در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت ، گفت: این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟
آرتور دستشو جلوی شومینه گرفت و در حالی که دستاشو به هم میمالید گفت: اومدم یه مسئله ی خیلی مهمو بهت بگم. بیا بشین تا بت بگم.
نوربرتا با دو تا قهوه وارد پذیرایی شد و رو به روی آرتور نشست.
_ بیا اول این قهوه رو بخور تا گرم شی بعد موضوع رو بهم بگو.
بعد از خوردن قهوه آرتور به نوربرتا نزدیک شد و گفت: تو که می دونی ولدمورت دوباره قدرتمند شده؟
نوربرتا: یه چیزایی شنیدم. همه می گن چرنده ولی به نظر من امکانش هست برگشته باشه.
آرتور: اون برگشته. هری اونو با چشمای خودش دیده. وقتی هم که دامبلدور می گه برگشته یعنی برگشته. یادته وقتی ولدمورت تازه به قدرت رسیده بودو؟
نوربرتا آهی کشید و گفت: آره یادمه. عجب روزگاری بود ، این هری فرشته ی نجات ما بود.
آرتور: منظورم محفله.
نوربرتا: محفل؟ هه معلومه که یادمه ناسلامتی خودمم یه محفلی هستما!
آرتور: دوست داری دوباره تو محفل مشغول به کار بشی و جلوی ولدمورتو بگیری؟
نوربرتا با خوش حالی از جایش بلند شد و گفت: معلومه که دوست دارم. اتفاقا خیلی دوست داشتم یه کاری کنم ولدمورت از بین بره حالا با راه افتادن دوباره ی محفل ما می تونیم جلوی خیلی از کارای ولدمورتو بگیریم.
آرتور بلند شد و نوربرتا رو سرجاش نشوند و ادامه داد: محفل تشکیل شده. یه جایی رو برای قرارگاه انتخاب کردیم اما دامبلدور می گه اونجا امن امن نیست. ولی چی کار می تونیم بکنیم جای دیگه ای رو سراغ نداریم. تو جایی رو سراغ نداری؟
نوربرتا به فکر فرو رفت: بذار ببینم ... اینجا که خودم زندگی می کنم ... جای دیگه ای رو هم که ندارم.
_ نه من جایی رو سراغ ندارم. اما اگه بخوای می تونم از جیمی بپرسم جایی رو سراغ داره یا نه.
آرتور: ازش بپرس. فقط باید یه جای کاملا مخفی و امن باشه. مواظب باش از این محفل بویی نبره باشه؟
نوربرتا: جیمی قابل اعتماد هستش. چرا باید بهش شک کنیم. اما باشه یه جوری می گم که شک نکنه مثلا می گم ... می گم که می خوام خودم یه مدت تنها و به دور از همه باشم.
آرتور: عالیه. خب دیگه من باید برم.
نوربرتا بلند شد و جلوی آرتورو گرفت.
_ مگه من می ذارم این موقع شب تنها جایی بری. امشبو همین جا بمون فردا صبح برو.
آرتور گفت: نه نمی شه. هنوز باید برم یه چند جای دیگه رو هم سر بزنم و ببینم میان یا نه.
نوربرتا: باشه برو. اما یادت باشه یکی طلب منه.
آرتور قبول کرد و به سمت چوب لباسی رفت. بارونیشو پوشید و به سمت در رفت.
_ نوربرتا کجا رفتی؟ من دیگه دارم می رم. خداحافظ.
بلافاصله نوربرتا ظاهر شد و گفت: بیا این چتر رو بگیر تا برفی نشی.
آرتور چتر رو گرفت و بیرون اومد.
نوربرتا درو بست و خوب قفلش کرد. به سمت اتاقش رفت و چراغو خاموش کرد و ...

زینگ ... زینگ ... زینگ

نوربرتا از جا پرید و به سمت در ورودی رفت. از پشت در داد زد: کیه؟
_ منم آرتور. یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم.
نوربرتا: آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
آرتور: رنگ زرشکی. حالا می شه درو باز کنی.
نوربرتا قفل در رو باز کرد و آرتور دوید اومد تو.
_ چیه چه خبرته؟
آرتور: هیچی فقط می خواستم بگم که تو هدویگو می بینی؟
نوربرتا: من هر روز اونو می بینم چه طور مگه؟
آرتور: می تونی اونم در جریان محفل بذاری؟
نوربرتا: آره من خودم بهش می گم. اتفاقا ظهر خونم دعوته.
آرتور: خوبه. فعلا خداحافظ.
نوربرتا درو بست و اونو قفل کرد. رفت چند دقیقه رو مبل نشست و وقتی فهمید که دیگه خبری نیست رفت به طرف اتاقش برقو خاموش کرد و خوابید.

**************************************************

امیدوارم تایید بشم.

نوربرتای عزیز!
سوژه ی خوبی داشتی ولی دیالوگ های پستت خیلی زیاد بود و فضاسازی در اون به ندرت مشاهده می شد. بهتر بود روی فضاسازی بیشتر کار می کردی. مشکل اصلی پستت این بود که به زبان محاوره بود. به زبان محاوره‌ای پست جدی و زیبا نوشتن مهارت زیادی می‌خواد. سعی کن با لحن کتابی بنویسی پستای جدی رو. نگارش پستت خوب بود. می تونی همین پستت رو بازسازی کنی و اشکالاتی رو که گفتم برطرف کنی چون سوژه خوبی داشت.
فعالیت خوبی هم در ایفای نقش داری. خوشحال میشم عضو محفل بشی!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:11:45
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:14:55
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 12:49:37
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1386 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
با اولين شراره هاي خورشيد بر روي صورتش بيدار شد كمي در رختخواب خود را كش وقوسي داد بعد به طرف پنجره رفت و ان را باز كرد تا نسيم خنك صبگاهي به داخل بايد وهواي گرفته ي اتاق را عوض كند.

در كنار پنجره ايستاده بود كه ديد از دور مردي با شتاب به طرف پناه گاه مي ايد كمي به جلو خم شد تا چهره ي ان مرد را ببيند بله درست ديده بود پدر سدريك بود اما او !اينجا! در همين حين بود كه رون وارد اتاق شد وگفت:بيدار شدي؟ چرا نمياي پاين صبحانه بخوري؟


هري گفت:رون پدر سدريك اينجا چي كار داره ؟ رون با تعجب گفت مگه نمي دوني ؟اون الان دو ماه عضو محفل شده ازون اتيشي هاست اخه ديگه باورش شده سدريكو اسمشو نبر كشته . هري گفت مگه امروز جلسه ي محفل است رون گفت :هري حالت خوبه خوبه ديشب تا دير وقت به مامان در تميز كردن خونه كمك مي كرديم .



هري كمي سرش را خاراند گفت راسميگي از گرسنگي" بيا بيريم صبحانه بخوريم تا از گرسنگي به پرت و پلا گفتن نيفتادم بعد هردو خنده اي كردنند وباهم به طرف اشپز خانه رفتند.

ارول، جغد عزیز!
پستت سوژه نداشت. خیلی کوتاه بود و اتفاق خاصی توی پستت نیفتاد. اشتباهات نگارشی و املایی هم که داشتی. خیلی با یک پست خوب برای عضویت فاصله داره! بیشتر تلاش کن.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/20 16:41:43
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست هركسي نغمه ي خود خواند واز صحنه رود
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دو تا پستت با هم ادغام شد. سعی کن تا وقتی که فرصت ویرایش داری پست نزنی. پست اولت هم چون ربطی به تاپیک نداشت پاک شد!

عینکش شکسته بودو به دیوار زیر شیروانی پناهگاه متروکه تکیه داده بود از شدت خشم می لرزید در حالی که شمشیر گریفیندور چند قدم آنطرف تر افتاده بود و بلاتریکس در چند قدمیش قهقهه سر می داد. بلاتریکس گفت: آماده مردن باش پاتر میخوام پیش لردسیاه ببرمت. هری گفت: خفه شو پست فطرت. بگو ... بگو جینی کجاست. زود باش. بلاتریکس: اوه، هری کوچولو عاشق جینی شده. ها ها . هری:گفتم بگو پست فطرت وگرنه... بلاتریکس گفت: پاتر، تو، داری از من بازجویی می کنی؟ پاتر تو در موقعیتی نیستی که از من سوال کنی تو رو زمین افتادی بدون چوبدستی. هری فریاد زد: خفه شو بلاتریکس فریاد زد: کروشیو. هری خود را به طرف چوب دستیش پرت کرد. طلسم بلاتریکس به دیوار خورد و کمانه کرد. هری چوبدستیش را برداشت و گفت: آواداکداورا اما اتفاقی نیفتاد. بلاتریکس: می خوای من رو بکشی حتما بعدش میری خونه مالفوی ها تا جینی رونجات بدی؟ هری فریاد زد: پروتگو نوری قرمز رنگ پدیدیار شد و بلاتریکس در همان نقطه بیهوش بر زمین افتاد. هری از جایش بلند شد شمشیر گریفیندور را برداشت عینک شکسته اش را تعمیر کرد و به سمت خانه مالفوی ها رفت

------------------------------------------------------------------------------------------------

سیریوس ، جیمز و لوپین (سال پنجم تحصیل در هاگوارتز):
سیریوس ، جیمز و لوپین به سمت کلاس معجون سازی می رفتند. تا 30 دقیقه دیگه کلاس شروع می شد.
سیریوس گفت: خیلی دوست دارم اسنیپ رو ببینم. می دونی که قرار بود معجون شادی آور واسه دوروی ببره. اگه ببینم معجونش رو دستکاری می کنم.
جیمز گفت: موافقم.
اما لوپین مثل همیشه گفت: ول کنید بچه ها، تا کی می ...
سیریوس گفت: هیس. اون جا رو ببین. اسنیپ
اسنیپ در حالی که پاتیلی در دست داشت پشت دری ایستاده بود که به نظر می آمد یک کلاس مترو که باشد. چوبدستیش را به سمت قفل گرفت که ناگهان کسی فریاد زد: سروروس
سیریوس ، جیمز و لوپین پشت دیوار قایم شدند.صدای اورگی بود.
اورگی: سروروس اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟
اسنیپ: این همون معجونیه که قراره واسه دوروی ببرم. فقط 10 دقیقه دیگه باید بجوشه می زارمش تو این اتاق تا بجوشه.
اسنیپ وارد اتاق شد و چند دقیقه بعد از اتاق خارج شد.
سیریوس ، جیمز و لوپین صبر کردند تا اسنیپ از آنجا دور شود، سپس به سمت اتاق رفتند سیریوس دستگیره را چرخاند اما در قفل بود.
جیمز چوبدستیش را بیرون آورد و زیر لب گفت: اکسپلیار موس اما در باز نشد.
لوپین چوبدستیش را بیرون کشید و زیر لب وردی را زمزمه کرد: نور شدیدی از انتهای چوبدستی خارج شد و در باز شد.
سیریوس به داخل اتاق دوید و مقداری تیغ از جیبش بیرون آورد: اینا تیغ سرخس. می دونین که وقتی نوشیده بشه درد و سوزش ایجاد می کنه.
سپس مقدار زیادی از آن را درون معجون ریخت. و سه نفری از اتاق خارج شدند. و به سمت کلاس معجون سازی رفتند.
______________________

در کلاس:
دوروی: خوب سروروس بگو ببینم معجون مارو آوردی؟؟؟؟
اسنیپ: بله پروفسور. بفرمایید تو این شیشه هست.
اسنیپ شیشه را به اسلاگهورون داد.
دوروی معجون را یک نفس سر کشید ولی ناگهان از درد به خود پیچید.
معجون کار خود را کرده بود و سیریوس چشمکی به جیمز زد.
دوروی در حالی که به حخود می پیچید با زحمت گفت: کلاس تعطیله. اسنیپ تو هم فردا میای دفترم ساعت 5

جیمز پاتر عزیز!
پستی که برای عضویت میزنی باید راجع به محفل، فعالیت هاش یا اتفاقاتی که براش بوجود میاد باشه.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 15:26:10
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 18:42:15
تصویر تغییر اندازه داده شده