(مرگخوار )(خطرناک )به سمت او امد.او (خسته )بود اما( دویل) کرد(.غرور )او اجازه نمیداد تسلیم شود او با ردای (سیاه )دور او چرخید و( ورد )میخواند اما( چوبدستی )او شکست میخواست (فرار) کند (کمک) میخواست اما با نفرین مرگخوار کشته شد.
---------------
پستت نا مفهوم بود.تایید نشد.
در ضمن نیاز نیست هزار بار یه پست رو بفرستی.من هشت تا پست ازت پاک کردم.یه بار دگمه ارسال رو بزنی پست فرستاده میشه.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
36 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
نوری در دلش روشن بود نوری که مانند سایه ای سیاه سرگردان بود.بار ها احساس کرد که به کمک احتیاج دارد اما غرورش اجازه این کار را به او نمی داد. خسته از تمام رویداد ها بر روی تخت دراز کشیده بود.غرق در افکارش به سقف چشم دوخته بود در حالی که اصلا ان را نمی دید ... مرگ خواران نابود شده بودند.دویل های خطرناک پایان یافته بود.حال خسته اما اسوده بود. چوبدستی خود را تکان داد و وردی بر زبان راند همه جا تاریک شد واو خوابید. اسوده تر از همیشه...
تایید شد.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرشته تاریکی در 1387/5/27 18:11:15
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/27 19:01:29
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/27 19:05:37
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/27 19:01:29
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/27 19:05:37
جزئیات کاربر

خطرناک - مرگخوار - دوئل - چوب دستی - ورد - کمک - خسته - فرار - غرور - سیاه
درست دو روز بعد از فرار هری از دست لرد سیاه بود که دابی برای کمک هری که خسته از دوئل بود ، رسید!
هری با چوب دستی خود،ورد همیشگی را بر زبان آورد و همه جا روشن شد در حالی که مرگ خوار تشنه خونی به دنبال او بود!
جمله هات پراکنده بود با این حال تایید شد.
درست دو روز بعد از فرار هری از دست لرد سیاه بود که دابی برای کمک هری که خسته از دوئل بود ، رسید!
هری با چوب دستی خود،ورد همیشگی را بر زبان آورد و همه جا روشن شد در حالی که مرگ خوار تشنه خونی به دنبال او بود!
جمله هات پراکنده بود با این حال تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/27 0:36:57
زنده باد هری پاتر
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

خطرناک - مرگخوار - دوئل - چوب دستی - ورد - کمک - خسته - فرار - غرور - سیاه
دوئل خطرناکی بود ! درست مثل خودکشی ، اما تنها راه چاره ! نمیدانستم باید منتظر کمک بمانم یا مبارزه کنم ؟! سینه سرشار از غرور مرگخوار مقابلم در شنل سیاه و نفرت انگیزش تکان می خورد و نفس نفس میزد ! ساعت ها فرار و تعقیب و گریز هردو مارا خسته کرده بود ! دستانم عرق کرده بود. بدنم می لرزید و لرزش زانو هایم مرا از پا انداخته بود ! باید تمامش می کردم ، چوبدستی ام را در دستان عرق کرده ام بالا گرفتم و اولین وردی را که به ذهنم رسید خواندم : ایمپدیمنتا !
<><><><><><><><><><><><><><><>
نمیدونم چرا اینجا پستیدم ... اگر بده ناظر پاکش کنه ! اگر هم مورد تاییده میتونه الگویی باشه برای تازه وارد ها !
دوئل خطرناکی بود ! درست مثل خودکشی ، اما تنها راه چاره ! نمیدانستم باید منتظر کمک بمانم یا مبارزه کنم ؟! سینه سرشار از غرور مرگخوار مقابلم در شنل سیاه و نفرت انگیزش تکان می خورد و نفس نفس میزد ! ساعت ها فرار و تعقیب و گریز هردو مارا خسته کرده بود ! دستانم عرق کرده بود. بدنم می لرزید و لرزش زانو هایم مرا از پا انداخته بود ! باید تمامش می کردم ، چوبدستی ام را در دستان عرق کرده ام بالا گرفتم و اولین وردی را که به ذهنم رسید خواندم : ایمپدیمنتا !
<><><><><><><><><><><><><><><>
نمیدونم چرا اینجا پستیدم ... اگر بده ناظر پاکش کنه ! اگر هم مورد تاییده میتونه الگویی باشه برای تازه وارد ها !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

خطرناک - مرگخوار - دوئل - چوب دستی - ورد - کمک - خسته - فرار - غرور - سیاه
مرگخوار به سمتش آمد. مرد خسته و گیج بود اما غرورش به او اجازهی فرار نمیداد. خاطرهی مرگ خانوادهاش به دست لرد سیاه برایش زنده میشد. اصراری برای دوئل نداشت. میخواست زودتر به خانواده اش بپیوندد.مرگخوار چوبدستیاش را در آورد و وردی خواند. نوری سبز و باز تابی از خانواده اش آخرین چیزی بود که او دید.
تایید شد.
مرگخوار به سمتش آمد. مرد خسته و گیج بود اما غرورش به او اجازهی فرار نمیداد. خاطرهی مرگ خانوادهاش به دست لرد سیاه برایش زنده میشد. اصراری برای دوئل نداشت. میخواست زودتر به خانواده اش بپیوندد.مرگخوار چوبدستیاش را در آورد و وردی خواند. نوری سبز و باز تابی از خانواده اش آخرین چیزی بود که او دید.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/22 22:17:50
من شهادت میدهم که با هر گونه انجمن، گروه و کلا انسانی که حاضر به پذیرش ضریب هوشی زیر پنجاه باشد همکاری کامل داشته باشم
جزئیات کاربر

خطرناك- مرگخوار- دوئل- چوب دستي- ورد- كمك- خسته- فرار- غرور- سياه
مرگخوار آرام آرام پیش می آمد. نزدیک تر نزدیک تر ولی هری هنوز خود را پشت مجسمه سنگی بزرگ مخفی کرده بود. خسته بود خیلی خسته بود نمی دانست که چه کار باید بکند ذهنش بسته بود فکرش هیچ کمکی نمی توانست به او بکند به فکر فرار افتاد اما حالا فرار تقریبا غیر ممکن می نمود مرگخوار تقریبا چند قدمی مجسمه ایستاده بود و فریاد میکشید: کجایی پسر بیا از غرور نداشته ات دفاع کن ناگهان هری تصمیم خود را گرفت و از پشت مجسمه بیرون آمد و به صورت مرگخوار نگاه کرد ولی صورت او پشت نقاب سیاهی پنهان شده بود . شاید دوئلی پیش بیاید ولی نه بی مقدمه مرگخوار چوب دستی اش را به سمت هری گرفت و وردی خواند و هری بیهوش بر زمین افتاد مرگخوار از ته دل خندید و گفت حتما ارباب خوشحال میشود.
تایید شد.
مرگخوار آرام آرام پیش می آمد. نزدیک تر نزدیک تر ولی هری هنوز خود را پشت مجسمه سنگی بزرگ مخفی کرده بود. خسته بود خیلی خسته بود نمی دانست که چه کار باید بکند ذهنش بسته بود فکرش هیچ کمکی نمی توانست به او بکند به فکر فرار افتاد اما حالا فرار تقریبا غیر ممکن می نمود مرگخوار تقریبا چند قدمی مجسمه ایستاده بود و فریاد میکشید: کجایی پسر بیا از غرور نداشته ات دفاع کن ناگهان هری تصمیم خود را گرفت و از پشت مجسمه بیرون آمد و به صورت مرگخوار نگاه کرد ولی صورت او پشت نقاب سیاهی پنهان شده بود . شاید دوئلی پیش بیاید ولی نه بی مقدمه مرگخوار چوب دستی اش را به سمت هری گرفت و وردی خواند و هری بیهوش بر زمین افتاد مرگخوار از ته دل خندید و گفت حتما ارباب خوشحال میشود.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Severus.o.0.o.Snape در 1387/5/21 14:31:14
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/22 22:17:42
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/22 22:17:42
جزئیات کاربر

خطرناک - مرگخوار - دوئل - چوب دستی - ورد - کمک - خسته - فرار - غرور - سیاه
بدن خسته و بی جانش بار دیگر درمیان گرمای سوزان افتاب رها شده بود.احساس می کرد که به پایان رسیده است به نقطه ی نیستی .
خاطرات مبهمی در مقابل چشمانش جان می گرفتند خاطراتی مملوء از رویا های شیرین و سپس رنگ های درهم قهوه ای زرد،ابی و صورتی بدون هیچ دلیلی در ذهنش هویدا شده بود.
لایه ای از اشک چشمان بی جانش را پوشاند .غرورش شکسته بود ..غروری که سالیان سال برای نگه داشتنش هرکاری کرده بود.اما حالا در ان دوئـل وحشتناک شکست خورده بود ..
خسته از زندگی که در مقابل چشمانش قرار داشت و با ترس از اینده ی مبهمی که لرد سیاه برایش رقم زده بود از جا بلند شد .
بعد از تلاش های بسیار توانست روی پاهایش بایستد سپس در امتداد جاده ی نیستی و تاریکی پای به فراری ابدی نهاد.
با خود این چنین گفت :چه کسی فکرش را می کرد که من وفادار ترین مرگخوار لرد اکنون در جستجوی کمکی باشم تا از میان سرنوشت سیاهی که در ان دوئل مشخص کرد بگریزد .چوب دستی اش را بالا اورد و زمزمه کرد ..این ورد گویی انرژی تازه ای را در وجودش زنده می ساخت
آری بلاتریکس لسترنج در ان دوئل شکست خورده بود و لرد سیاه قسم خورده بود که نابودش می کنـد شاید غیب شدن در ان لحظه تنها کاری بود که از دستش بر می امد
تایید شد.
بدن خسته و بی جانش بار دیگر درمیان گرمای سوزان افتاب رها شده بود.احساس می کرد که به پایان رسیده است به نقطه ی نیستی .
خاطرات مبهمی در مقابل چشمانش جان می گرفتند خاطراتی مملوء از رویا های شیرین و سپس رنگ های درهم قهوه ای زرد،ابی و صورتی بدون هیچ دلیلی در ذهنش هویدا شده بود.
لایه ای از اشک چشمان بی جانش را پوشاند .غرورش شکسته بود ..غروری که سالیان سال برای نگه داشتنش هرکاری کرده بود.اما حالا در ان دوئـل وحشتناک شکست خورده بود ..
خسته از زندگی که در مقابل چشمانش قرار داشت و با ترس از اینده ی مبهمی که لرد سیاه برایش رقم زده بود از جا بلند شد .
بعد از تلاش های بسیار توانست روی پاهایش بایستد سپس در امتداد جاده ی نیستی و تاریکی پای به فراری ابدی نهاد.
با خود این چنین گفت :چه کسی فکرش را می کرد که من وفادار ترین مرگخوار لرد اکنون در جستجوی کمکی باشم تا از میان سرنوشت سیاهی که در ان دوئل مشخص کرد بگریزد .چوب دستی اش را بالا اورد و زمزمه کرد ..این ورد گویی انرژی تازه ای را در وجودش زنده می ساخت
آری بلاتریکس لسترنج در ان دوئل شکست خورده بود و لرد سیاه قسم خورده بود که نابودش می کنـد شاید غیب شدن در ان لحظه تنها کاری بود که از دستش بر می امد
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپلین در 1387/5/21 10:03:52
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/22 22:16:04
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/22 22:16:04
جزئیات کاربر

مرگخواری سیاه و خطرناک...در حومه شهر برک سیتی پرسه زنان به این ور و آن ور میرفت و به هر جاوگری که می رسید ,اندکی از وجود او را می بلعید.جادوگری خسته را دید که او هم در حال پرسه زدن در خیابان های هومه شهر بود.مرگخوار به او نزدیک شد و تا خواست اندکی از وجود او بنوشد جادوگر چوب دستی اش را بالا آورد و از یک ورد کمک گرفت,گفت:اکسپکتو پاترنیوم...
مرگ خوار انچنان از این ورد ترسید که هنوز گفتن جادوگر تمام نشده بود با حداکثر قدرت پا به فرار گذاشت و غرور مخصوص مرگ خواری اش را زیر پا له و لورده کرد.شاید این یک دوئل نبود اما ارزش چیزی از آن کمتر هم نبود.
تایید شد.
مرگ خوار انچنان از این ورد ترسید که هنوز گفتن جادوگر تمام نشده بود با حداکثر قدرت پا به فرار گذاشت و غرور مخصوص مرگ خواری اش را زیر پا له و لورده کرد.شاید این یک دوئل نبود اما ارزش چیزی از آن کمتر هم نبود.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/22 22:14:01
بر سنگ مزارم بنويسيد:
در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي
در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي
میخواست با(جاروی پرنده ی )خود مانند (ویکتور کرام )پرواز کند اما در وسط اسمان سقوط کرد و روی سر یک (ماگل) بیچاره افتاد!ماگل او را( چپ چپ) نگاه کرد(!پرفسور )اسنیپ از پشت او فریاد زد (هیس )! بیاکنار !او می دوید!خود را به( سرسرا )رساند دوستش را کناره (شومینه )یافت وبرای او همه چیز را تعریف کرد!
باید با این کلمات بنویسی:
خطرناک - مرگخوار - دوئل - چوب دستی - ورد - کمک - خسته - فرار - غرور - سیاه
باید با این کلمات بنویسی:
خطرناک - مرگخوار - دوئل - چوب دستی - ورد - کمک - خسته - فرار - غرور - سیاه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hani در 1387/5/19 21:16:24
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/19 21:21:19
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/5/19 21:21:19
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج