جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غار تنهایی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1397 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تا حالا شده به این فکر کنین که اگه پدر و مادرتونو از دست بدین بعدش چی میشه؟ من این حسو بدون اینکه فکر کنم بدست آوردم. البته زندگی بهم تحمیلش کرد. وقتی شش سالم بود پدر و مادرم رو در یک سانحه ی هوایی از دست دادم. برای یک بچه ی شش ساله پدرو مادرش همه چیزشن. قهرمانشن... عشقشن... زندگیشن. حالا تصور کنین که اینا ازش گرفته شه.
برام سخت بود خیلی سخت.
روز تصادف بهم نگفتن که چه اتفاقی افتاده. منم که دلم برای مامان بابام تنگ شده بود بهشون زنگ زدم ولی کسی برنداشت. تنها شماره ای که بجز شماره ی مامان بابام بلد بودم، شماره ی خونه ی داییم بود. بهشون زنگ زدم تا شاید اونا خبری داشته باشن ازشون. پسر داییم که سه سال از من کوچیک تر بود برداشت و گفت:
- سلام
- سلام. به دایی بگو نمیدونه مامان بابام کجان هرچی بهشون زنگ میزنم بر نمیدارن.
- دلت بسوزه من مامان بابا دارم ولی تو دیگه نداری.

اون لحظه تلخ ترین لحظه ی عمرم بود. برای یه بچه اون حرف ینی پایان زندگی.
صدای داییمو میشنیدم که داره پسر داییمو دعوا میکنه که این حرفا چیه داری میگی و بعد گوشی رو ازش گرف و گفت:
- الو...الو گوشی دستته

میخواستم جوابشو بدم ولی گریه ام نمیزاشت بعد از چند لحظه گفتم:
- دایی مامان بابام کجان؟ پسر دایی چی میگه؟
- گریه نکن دایی جون ... گریه نکن

فهمیدم که بغض کرده ولی نمیخواد گریه کنه برای همین قطع کردم که راحت باشه.
از اون موقع دوازده سال میگذره و من هر سال تنهاتر میشم.
من از خیلی چیزا محروم بودم. از عشق مادرانه، شوخی های پدرانه، بازی های خونوادگی و....
هر چند وقت خوابشونو میبینم و دوست دارم اون خواب ها ابدی باشه ولی ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/9/23 23:57:51
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غار تنهایی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1397 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سردی بود ، باران قصد بند امدن نداشت.آندریا به سختی خود را روی سنگ های لغزنده نگه داشته بود.
سیاه پوشانی که قصد جان او را کرده بودند با سلاح های غیر جادویی کار خود را شروع کرده بودنند و اصلا معلوم نبود برای چه آندریا را میخواستند و تنها چیزی که آندریا میدانست این بود که باید فرار میکرد فرقی نمیکرد کجا باید جایی پنهان میشد.
به سختی از کوهای تانسالیا بالا میرفت باران صورتش را خیس کرده بود و از سرما میلرزید اما درونش گرمایی غیرقابل باور شکل گرفته بود نیرویی که ترس به جانش تزریق کرده بود قدرت بیشتری نسبت به خستگی اش داشت.
تخته سنگ بزرگی از زیر پاهایش لیز خورد و ریخت. حال تنها چیزی که اورا نگه داشته بود تا با مرگ وحشتناکش رو به رو نشود دستان بی جانش بود که به سنگ های خیس چنگ زده بودند.
ناگهان گلوله ای از سوی محاجمان به دستش اصابت کرد ، خونش بی صبرانه از رگ ها خود را به بیرون پرتاب میکرد.
درد دستش وحشتناک و غیرقابل تحمل بود ، چشمانش را محکم به هم فشار داد و لبش را گزید تا فریاد نزند.تنها دستی که نگه اش داشته بود حالا در حال سر خوردن بود. واقعا این بود؟ پرتاب شدن از دره و تمام؟ آیا زندگی دردناک او اینگونه به پایانش میرسید؟
چشمانش را درحالی که از همیشه برای زنده بودن مصمم تر بود باز کرد و محکم تر از پیش به زندگی چنگ زد! او برای مردن خیلی جوان بود، زندگی اش باید چیزی بیش از این روند ساده تولد و مرگ میبود.
به سختی جای پایش را روی کوه محکم کرد و بی توجه به درد طاقت فرسای دستش که گلوله مانند انگلی دروش جا خوش کرده بود به بالا رفتن ادامه داد.
سیاه پوشان دوباره او را گم کرده بودند. باران شدید و ریز نقشی دخترک میان کوهی به ان عظمت گیجشان کرده بود، اما هدفی که داشتند باید انجام میشد. ان دختر به خودی خود خطرناک ترین گونه بشری به حساب میرفت چه بسا که به دنیای جادوگری هم راه پیدا کرده بود.
آندریا به سختی خود را بالا میکشید. درحالت عادی امکان نداشت دختری به ضعیفی آندریا (که تنها با یک دست بالا میرفت)بتواند از چنان کوهی در چنان وضعیتی بالا برود اما شرایط او نیز عادی نبود. دستش را روی صخره ی بالایی کشید شاید که جای دستی برای بالا کشیدن خودش پیدا کند، اما دستش به چیزی گیر کرد. چیزی شبیه یک حفره.
روی نوک پاهایش ایستاد تا بهتر ببیند، حفره بسیار کوچکی بود، اما انگار به عمق کوه راه داشت. این تنها فرصت آندریا برای نجات یافتن بود. سریع خود را به حفره رساند و به سختی از ان عبور کرد.
درون غار حتی سرد تر از بیرونش بود و به قدمت دنیای جادویی بود ولی تنها راه آندریا برای فرار از چنگ انسان های ماگلی بود که حتی نمیدانست از جانش چه میخواستند.درون غار تنگ بود، طوری که آندریا مجبور شده بود درون ان دراز بکشد تا جا شود.
دقایق به شکل مسخره ای مانند روزها میگذشتند. آندریا خسته بود و بدنش از خیسی لباس هایش درد گرفته بود . دست مصدومش را با ان یکی دستش نگه داشته بود و چندباری بعلت درد خیلی زیاد گریسته بود اما آرام و بی صدا، هیچ کس نباید متوجه او میشد.

-بووووومممم

لرزشی عجیب و ناگهانی همراه صدایی بلند کوه را لرزاند. ناگهان جیغ های هراسان و فریاد هایی از درد به پا خاستند و با صدای آتشی که از جایی نامعلوم پرتاب میشد ، درجه وحشت آندریا را تا انجا که میشد بالا بردند.آندریا نمی توانست ببیند مسبب چه اتفاق وحشتناکی شده است اما تمام ان صدا های هراس انگیز در لحظه ای جای خود را به خاموشی دادند.
آندریا خیلی ترسیده بود به حدی که نمی توانست تکان بخورد تمام خواسش به این بود که بیرون چه خبر است.
بعد از مدت زیادی که چیزی نشنید از خستگی به خواب رفت.

درخواب هاله هایی نورانی و سبز رنگ از جسمی انسان نما را میدید. شخصی انگار در ان هاله گیر افتاده بود و از سایه های تیره بیرون که نگاهش میکردند عاجزانه کمک میخواست. آندریا حسش میکرد، درد خیانت را خوب حس میکرد امید ها و اعتماد های برباد رفته ان شخص را میدید که مانند خاطره ای گنگ در ذهنش شکل میگرفتند او هیچ کدام از ان تقلا ها را برای زنده ماندن خودش نمیکرد فقط برای فرزندش که در این چند ماه تنها دارایی اش شده بود میکرد تمام عشقی داشت حال متعلق به دختری بود که درون شکمش بود. زن فریاد میکشید و شخصی را از میان سایه های تیره مورد خطاب قرار میداد، شخص جلو تر امد هاله هایی از جنس کینه و نفرت دور تا دور اورا پوشاندند. مرد از همه افراد خواست که تنهایشان بگذارند. چندی نگذشت که توانست زن را ارام کند آندریا نمی دانست چه میگفتند حالت صورتشان را تشخیص نمیداد اما حس میکرد، همه چیز را به خوبی حس میکرد نگرانی و وحشت زن که حال تبدیل به غمی جانگداز شده بود را حس میکرد و بعد انفجاری مهیب که گریه دخترکی یتیم را به همراه داشت. لحظه ای بعد ناگهان همه چیز به سیاهی گرایید.

آندریا درحالی بیدار شد که دستی لرزان و سرد پوست گونه اش را نوازش میکرد. چشمانش را ارام ارام باز کرد اما هنوز همه جا تاریک بود. چند باری چشم هایش را باز بسته کرد تا به تاریکی عادت کنند. سایه ای سیاه که روبه رویش نشسته بود را تشخیص داد، ترسید و از سایه دور شد.
هرچه انجا بود لبخندی زد و گفت:
-نترس...کاری باهات ندارم

آندریا با لرزشی در صدایش گفت:
-تو...تو کی هستی؟

زن لبخندش عریض تر شد و گفت:
-میتونی صدام کنی کارولین...

آندریا گیج شده بود، دیشب در حفره ای تنگ و تاریک در کوه بخواب رفته بود و حال اینجا در غاری دالان مانند بود. پرسید:
-چطوری منو اوردی اینجا؟

کارولین لبخندی زد و گفت:
-نمیدونم...من باید این سوالو ازت بپرسم، فکر کنم خودت اومدی اینجا

آندریا فکر میکرد کارولین درحال دروغ گفتن است، اما چهره اش با اینکه دیده نمیشد مصر تر از ان بود که شکی به حرفش وارد شود.
آندریا آرام پرسید:
-اینجا کجاست؟

کارولین لبخندش را خورد انگار چیزی دردناک و غم انگیز را که سعی در فراموشی اش داشت به یاد اورده. پاسخ داد:
-غار تنهایی

آندریا گیج شده بود به دور و ورش نگاهی انداخت و در دل ارزو کرد اینها فقط یک خواب باشند، او کجا بود؟ دوستانش کجا بودند؟ چقدر با انها فاصله داشت؟ چطور میتوانست از انجا خارج شود؟ تمام سوال ها با تیر کشیدن دستش از یادش رفتند.
-آخ!

کارولین جلو امد و دست مصدومش را گرفت و با دقت وارسی کرد. آندریا تصمیم گرفت به او اعتماد کند به هرحال کار دیگری از دستش بر نمی امد. کارولین از جیبش چوبی در اورد و وردی را زیر لب زمزمه کرد دست آندریا به شکلی ماهرانه پانسمان شد.
کارولین رفت عقب و به دیواره سنگی پشت داد و مشتاقانه پرسید:
-خب؟

آندریا با تعجب پرسید:
-چی؟

-از زندگیت برام بگو...چیشده که سر از اینجا در اوردی؟

آندریا اهی کشید و روی زمین نشست:
-زندگی؟ ... هعی کدوم زندگی؟ اگه این خلا تاریک اسمش زندگیه پس اونایی که اون بیرون میخندن و از هرچیزی لذت میبرن دارن چیکار میکنن؟

کارولین لبخند زد:
-زندگی هیچوقت بدون درد نبوده...

آندریا عصبی میان حرفش پریدو داد زد:
-نه نبوده! دنیا هیچوقت برای من خوشبختی نخواسته! هر روز از زندگیم پر مرگ بوده...پر درد پر تنهایی...

اشک ها دیدگانش را تار کردند و ارام از میان صورتش راه باز کردند. ادامه داد:
-اون بیرون آدما میخندن درحالی که من دارم به حال زندگیم زار میزنم ... زندگی که هیچوقت نخواسته روی خوش ببینم...تقسیر من چیه؟! من چه گناهی کردم که یه همچین عذابی رو باید به دوش بگیرم؟

صدای هق هقش مانع این میشد که ادامه دهد، کارولین که همچنان با لبخند نگاهش میکرد، جلو امد و آندریا را در اغوش گرفت و گفت:
-زندگی بی رحم نیست...اون با عدالت ترین چیزیه که تو عمرم دیدم، چیزی رو که دوست داری ازت میگیره تا بتونی به چیزی که واقعا لیاقت دوست داشتن رو داره توجه کنی. زندگی غم انگیزه درصورتی که بی هدف به دنبال نابودی بدی ها بری. هیچ وقت جهان سراسر شاد و یا تماما غم انگیز نمیشه چون شادی از تسکین غم پدید میاد. اما این وسط چیزی وجود داره که هرکسی نمیتونه شایسته داشتنش باشه ولی زندگی خالصه اون رو به خواهانش میبخشه اون عشقه...عشق همیشه هست توی کنج قلب ها عشق نفس میکشه چه تو سختی و چه توی شادی عشق مثل طنابی مارو به زندگی متصل میکنه.

آندریا اشک هایش را پاک کرد، احساس بهتری داشت با اینکه کارولین دستی به سردی یخ داشت حال انگار گرمایی از جنس محبت بین شان پدید امده بود.
آندریا پرسید:
-تو چطوری به اینجا رسیدی؟

کارولین لبخند زد ... لبخندی که از خاطر های قدیمی و بعضا غم انگیز نشات گرفته بود. اهی کشید و جواب داد:
-دنیا عجیبه آندریا...گاهی وقتا که فکر میکنی زندگیت بهتر از این نمیشه و خوشبخت ترین انسان روی زمینی ... زندگی شروع میکنه به تغییر کردن انگار میخواد قدرت نمایی کنه که چه راحت میتونه از بلندترین صخره های موفقیت طوری به پایین پرتت کنه که دیگه حتی نای بلند شدنم نداشته باشی...بعدش آدما میان سراغت و به بهانه کمک کردن بهت چیزی که میخوان رو میدزدن و میرن...و بعد وقتی تنهای تنها شدی تبعید میشی به غار تنهایی چون نتونستی مثل بقیه دزد و رذل باشی.

آندریا لحظه ای دلش به حال او سوخت ، هرکس درد های خودش را داشت. ولی صبر کن! او چیزی درباره اسمش به او نگفته بود او از کجا میدانست اسمش چیست؟خواست سوالش را مطرح کند ولی هوای انجا خیلی سنگین شده بود باید از انجا بیرون میرفتند...باید ثابت میکردند که لیاقت زنده ماندن را دارند.
آندریا از زمین بلند شد، لباس های خاکی اش را تکاند و به کارولین گفت:
-ما باید از اینجا بریم بیرون...به هرقیمتی که شده!

کارولین متعجب به آندریا گفت:
-ولی تو نمیتونی بری! نمیشه بری! کسایی که به اینجا میان محکوم به مرگ و عذاب میشن، ما تا ابد اینجا زندانی هستیم!

آندریا اخم کرد و گفت:
-تا حالا تلاش کردی که از اینجا خارج بشی؟

کارولین ساکت ماند، چیزی برای گفتن نداشت. معلوم نبود چه مدتی انجا مانده بود اما مشخص بود که انقدر غرق افکار پوچ و حقایق تلخ زندگی اش بود که حتی تلاشی برای ازادی نکرده بود.

آندریا دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
-کمکت میکنم...باهم میریم بیرون...

کارولین لحظه ای مردد ماند، یادش نمی امد خانه اش کجاست دوستانش که بودند اصلا دوستی داشت یانه؟! اما چیزی را خوب یادش مانده بود، وزیدن باد لای موهایش درحالی که به قلعه ای بزرگ و پر شکوه چشم دوخته بود و به صدای خاموش طبیعت گوش سپرده بود که چگونه زنده میکرد و میمیراند و زندگی را در رگ هایش حس کرده بود او طعم زنده بودن را به یاد داشت.
دست آندریا را گرفت و بلند شد. آندریا دستش را روی دیوار کشید تا بالاخره توانست تنها مسیر خروج را پیدا کند.
هرچقدر که بیش تر پیش میرفتند راهرو سنگی باریک تر میشد و ان دو به سختی میتوانستند راه بروند.
ناگهان صدایی مانند ریزش سنگ ها شکل گرفت.
کارولین وحشت زده گفت:
-دارن دنبال تو میگردن!

یک انفجار دیگر از روبه روی انها صورت گرفت. آندریا از خوشحالی خندید و گفت:
-وای باورم نمیشه ما نجات پیدا کردیم! اهاااایی...

خواست داد بزند و کمک بخواهد که کارولین جلوی دهانش را گرفت و با وحشت گفت:
- هیسس...نباید بفهمن من اینجام!

آندریا متعجبانه گفت:
-چرا؟اونا میخوان کمکمون کنن

کارولین که انگار خاطره ای دردناک را به یاد اورده باشد صورتش از غم جمع شد و با لبخندی غم انگیز گفت:
-تو باید بری عزیزم...اونا دنبال تو اومدن نه من...

آندریا که هر لحظه متعجب تر میشد گفت:
-چی داری میگی کارولین؟! عجله کن باید بریم وگرنه غارو رو سرمون خراب میکنن!

قطره اشکی از چشمان کارولین غلتید کارولین محکم آندریا را در اغوش گرفت و گفت:
-خیلی دوست داشتم عزیزم...بیشتر از هرچیزی که فکرشو بکنی دوست داشتم ، اونا فکر کردن با کشتن من میتونن تورو برای اهداف خودشون استفاده کنن...ولی قسم جادویی هیچوقت شکسته نمیشه...

سپس آندریا که حسابی گیج شده بود را از اغوشش جدا کرد و گفت:
-باید مطمعن میشدم که سالمی...من همیشه مراقبتم عزیزم حتی وقتی نباشم...قول بده که منو فراموش نمیکنی

آندریا نمیدانست چه باید بکند چه باید بگوید ذهنش مانند صفحه سفیدی بود که کسی ناشیانه برای نوشتن رویش تقلا میکرد.
انفجار دیگری رخ داد که باعث خراب شدن بخشی از سقف غار شد و آندریا توانست کارولین را ببیند. لحظه ای فکر کرد رو به روی ایینه ایستاده است اما نه کارولین بیست و خورده ای ساله به نظر میامد چشمانش از اشک برق میزدند و با مهربانی به آندریا خیره شده بودند قدش نسبتا بلند بود و موهای کوتاه قهوه ای اش کاملا مانند آندریا بودند.

صدای داد تازه به گوش آندریا رسید:
-آندریاااااا

-آندریا کجاییی؟

-پیداش کردم! پیدایش کردمممم اینجاست.

کارولین میدانست که وقت رفتن است به سرعت گفت:
-دخترم...تو لیاقت زنده بودن و زندگی کردن رو داری بهم ثابت کردی که میتونی زندگی بهتر از مال من برای خودت بسازی...دوست دارم

هنگامی که کسی آندریا را گرفت و از غار بیرون کشید تنها توانست به محو شدن مادرش مانند سایه ای که انگار هیچوقت وجود نداشته خیره شود.

روز های متوالی آندریا در پی یافتن مادرش غار را زیر رو میکرد و نام اورا بارها صدا میزد و به امید جواب کوتاهی کل کوها را زیر و رو میکرد.
زندگی سخت و بود برای آندریا سخت ترین برنامه هایش را چیده بود. اما آندریا حال هدفی برای زندگی و امیدی برای زنده ماندن داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غار تنهایی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آذر 1397 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
من همیشه این حس رو دارم که واقعا تنها هستم، انگار کسی به من توجه نمیکند، انگار از دید دیگران حذف شده ام، انگار...
خیلی با خودم فکر میکنم که دلیل این تنهایی چیست ولی به نتیجه ای نمیرسم چون افکار دیگری حواسم را پرت میکند، افکاری مانند ضعیف بودن، گوشه گیری و...
خیلی دوست دارم با بقیه حرف بزنم، ارتباط برقرار کنم، شوخی کنم، بخندم ولی نمیدانم که چرا نمیشود، یعنی مشکل از من است یا دیگران. شاید دیگران نمیتوانند با من ارتباط برقرار کنند. ولی خودم می دانم که این افکار فقط برای دل خوشی خودم است.
بارها سعی کردم که دنیا را از نگاه دیگری ببینم ولی نه! دنیا برای من چیزی جز تاریکی مطلق نیست، تاریکی ای که وجود من را نیز فرا گرفته است.
یادم می آید اولین بار که میخواستم با پسری دوست شوم، او و دوستان دیگرش مرا مسخره کردند. شاید فکر کنید که خب این چیز خاصی نیست ولی برای یک بچه که میخواست اولین دوستی خود را شروع کند این یک ضربه ی خیلی محکم بود. وقتی رفتم به خانه، رفتم توی اتاقم و به این موضوع فکر کردم. رفتم جلوی آیینه تا ببینم آیا در ظاهرم مشکلی بود، ولی چیزی پیدا نکردم که بتوانم خودم را قانع کنم که بخاطر این است که با من دوست نشد. تا شب به این موضوع فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. فردا دوباره رفتم پیش همان پسر و دوباره ازش خواستم که باهام دوست بشود ولی دوباره همان رفتار ها. ایندفعه علت این کار هایش را ازش پرسیدم برگشت و گفت:
- فکر کردی که کی هستی که میخوای با من دوست شی؟

و شروع کرد در مورد شغل پدرش و فلان و بهمان صحبت کردن، ظهر که رفتم خانه به بابام کل موضوع رو گفتم و بعد بهش گفتم تو چرا مثل پدر اون نیستی تا منم بتونم دوست پیدا کنم. خب بچه بودم، قکر میکردم تنها دلیل دوست پیدا نکردن من اینه، بابامو دیدم که دستش مشت شد و چشمانش پر از اشک و رفت توی اتاق و در را پشت خود بست.
هر بار که به این خاطره فکر میکنم به خودم لعنت میفرستم چون فردای آن روز بابام تصادف کرد و مرد. هیچوقت خودمو بخاطر ناراحت کردنش نمیبخشم.
دنیا برای من یه چیز پوچ و بیهودست. هیچ زیبایی نداره چون بهترین زیبایی زندگیمو از من گرفت.
دنیا بدترین چیزیه که وجود داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غار تنهایی
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1397 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
من گریه می کنم چون غمگینم.
من گریه میکنم چون کسی را ندارم که با او سخن بگویم.
من دستانم را با جوهر و خودکار خط خطی میکنم....خط های بی معنا
من فریاد میزنم چون احساس میکنم کسی گلویم را می فشارد و کسی صدایم را نمی شنود.
چون تنها هستم.
من بر سر دیگران فریاد می کشم با اینکه می دانم اشتباه است و انان تقصیری ندارند.
اما چاره ای ندارم....
من بی دلیل کاغذ ها را پاره میکنم و تنهایی اهنگ هاییی بی معنا را با ویولون خود میزنم.
کسی برای نجات من نیست...

کسی مرا نمیبیند و مرا نمی شنود.

هیچکس....

مانند مرده ای متحرک...


ایا من یک دیوانه ام؟

ایا من یک ساحره نفرین شده ام؟

هرچه برایتان بگویم کم گفته ام......

تنها اشتباه زندگی من این بود که فقط....

از روی کنجکاوی پا به غارتنهایی گذاشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ℓєαяи тσ ℓєтgσ ѕσмє peopleω∂σи'т иєє∂ тσ вє ιи уσυя ℓιfє

In every angel, a demon hides,
and in every demon, an angel is struggling.

*/نیست در دنیای من هیچ بجز تنهایی..../*


پاسخ به: غار تنهایی
ارسال شده در: دوشنبه 22 دی 1393 07:16
نمایش جزئیات
آفلاین
توضيح:

هر کسی که پا به غار تنهایی بذاره، نفرین خواهد شد. نفرین برای اینکه تمام عمرش تنها بمونه، هیچ کس رو برای با هم بودن نداشته باشه و همیشه از این تنهایی عذاب بکشه. و این فرد تنها...وقت خیلی زیادی برای فکر کردن خواهد داشت! اینجا تفکرات مسافران تنهای غار رو مینویسیم...این مسافرا هر جور آدمی میتونن باشن. جادوگر، فشفشه، ماگل، مرد، زن، بچه.....و حتی اگه جانوری هم به این غار پا میذاره، میشه تفکرات اون رو هم نوشت.
همه پستها تکی هستن! و در حد یک یا دو پاراگراف!

فراموش نکنین، اینجا نفرین شده ست. مسافران غار هیچ راهی برای یادگار گذاشتن از خودشون پیدا نمی کنن...کابوس های از دست رفته هاشون و صحنه های تلخ زندگیشون مدام به خوابشون میان و آزارشون میدن...اینجا چیزی مثل سرزمین دیوانه سازهاست، با این فرق که پاترونوسی برای دور کردنشون وجود نداره...

+ اينجا قفل بود فقط به اين دليل باز كردم كه احساساتتون رو بنويسيد بيشتر رول ها طنز هستند يا ربطى به شخصیت شما ندارند.
اين و ايندو سبک متفاوت هستند و شما هر طور دوست داريد بنويسيد.

موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
Re: غار تنهایی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 بهمن 1387 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد بود...بارون میبارید...باد با شدت می وزید...آن شب، شب خوبی نبود...غول های غار نشین با صدای بلندی نعره می زدند...آنها در غار هایشان بودند.دختر بچه ای بالای یکی از صخره ها نشسته بود و با صدای جیر جیر مانندش گریه می کرد.او با خود می گفت:_چرا...؟!چرا این کارو کردم!نباید به چوبدستی بابام دست میزدم!چرا دست زدم؟چرا؟
او جیغ زد و با صدای بلند تری گریه کرد.آخر میدانید او دست به چوبدستی پدرش زده بود و پدرش از روی خشم دست او را گرفته بود و با او غیب شده بود و در کوه های پیرنه ظاهر کرده و رفته بود.دختر با خود گفت:_با ید یه غار پیدا کنم شاید فردا پدرم بیاد و منو با خودش ببره!
او به یک غار کوپک رسید و گفت:_آره!باید امشب همینجا بخوابم!وااااااااای چقدر هوا سرده!
او این را گفت و گوشه ای کز کرد و خوابید.
فردا صبح پدرش که به دنبالش اومده بود،جنازه ی یخ زده ی دخترش را در گوشه ی غاری دید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: غار تنهایی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
چرا نمی توانست ؟
قدرتش را نداشت یا نمی خواست ؟
آیا اصلا راهی برای فهمیدنش وجود داشت ؟
آیا هیچ کس به نجاتش می آمد ؟
آیا به کمک کسی نیاز داشت ؟

هرگز روزی را که به این مکان پای گذاشته بود ، فراموش نمی کرد . خسته ، تنها ، زجر کشیده از نامردمی های نارفیقان ، گرگ هایی در لباس میش ، دشمنانی با لبخندهای دوستانۀ فریبکارانه !

رهایشان کرده بود و به اینجا آمده بود ، می خواست در سکوت به گذشته و آینده بیندیشد ، گذشته ای غمین و آینده ای مبهم . از آن روز به بعد ، آسایشی نیافته بود . هیچ شبی به راحتی نخوابیده بود . آیا خودش مقصر بود ؟ آیا اصلا مقصری وجود داشت ؟

دیگر خسته شده بود . از اینهمه افکار بیهوده و فراموشی ...
خسته بود و دلتنگ . تا کی در حسرت گذشته و منتظر آینده ؟ پس حال برای چه آفریده شده ؟

سربلند کرد . به اطراف خود نگریست . اتاقش پر از خاک و شلوغ ، خانواده اش ساکت و گوشه گیر و هراسان از پرخاشگری وی ، کتابهایی رویهم انباشته ، لباسهای درهم ریخته گوشه اتاق !

دریافت که تاکنون بازنده بوده ، اسیر در حصاری از افکار پوچ و تلخ که همچون غاری تاریک ، او را دربرگرفته بودند . تا کی می توانست اینگونه بی هدف زندگی کند ؟ آیا حقیقتا نارفیقان و نامردمی ها ارزش این زجری که به خود میداد را داشتند ؟

نه نداشتند !!! پس باید حصار را می شکست و خود را رها می کرد . آغازی ساده درنظر گرفت :
- بابا ! پسرا هم خونه رو گردگیری می کنن ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/21 18:16:17
Re: غار تنهایی
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1387 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سر درد داشت تمام فضای سرد و یخ زده ی غار در مقابل چشمان بی رمقش به دوران در امده بوداحساس می کرد که زندگی کوتاهش لحظه به لحظه در مقابل چشمانش هویدا می شود

جیغ کوتاهی کشید کابوس های شبانه ای که اورا از دنیای پر ستاره اش جدا و به اسمان وحشت می برد بار ها و بار ها جسم ناتوانش را به لرزه در اورد .صدای ناله های دخترانی که همچو او قربانی غار تنهایی بودند .

تصویر رنجان اولین قربانی هیولای تنهایی در مقابل چشمانش هویدا گشت.صدای رنجان دخترک که دستان لرزانش را برای رهایی از دیواره ی سنگی غار دراز کرده بود بار ها و بار ها اورا به رعشه انداخت

نور لرزان ماه از تنها روزنه ی دیواره سنگی تابید .دخترک اینگونه می اندیشید که به یاد اخرین نفس هایش ماه طلوع کرده است .به مهتاب زیبایی نگریست که وجودش را زیر و رو می کرد و انچنان دانست که اسمان در غیابش می گرید می گرید به حال او که قربانیه رحم اسمان شده بود .

سرش گیج رفت و سر خورد.سرش با تخته سنگ گوشه ی غار برخورد کرد و ...!

و تا سالیان سال اسمان قهر کرده بود.قهر برای دختری که برای اشتی دادن او خود را قربانیه غار تنهایی کرده بود و قهر با مردمیانی که حق اخرین نفس هایش را نیز گرفته بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: غار تنهایی
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1387 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در خیال خود میدوید.فریاد کشان،سعی بر دور کردن خود از مکان شیطانی بود.گویا آن مکان،با هر قدم وی،ده ها قدم به او نزدیک تر میشد.ترس وجودش را فرا گرفته بود.گونهایش از اشک خیش شده بودند و وی،تنها میدوید تا از آن فرار کند.

سرش گیج میرفت.در دل،هیچ اثری از امید دیده نمیشد.روزهای وی،در افکار و دل خویش همچون ابرهای تاریک و سیاه،رنگ ننگ را باخود داشتند.آینه زندگی،دیگر فرد همیشگی را به وی نشان نمیداد.و وی تنها میدوی تا از آن فرار کند


دنیا در جلوی چشمانش،تاریک و تیره دیده میشد.خزان زندگی،سالها بود که برگ درختان دلش را ریخته بود.و وی،تنها میدوید تا از آن فرار کند.از غاری که زندگی در آن برایش معنای مرگ را داشت.غار تنهایی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: غار تنهایی
ارسال شده در: جمعه 2 آذر 1386 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نــه ... نـه ... نه ... ن ه ... ن ه

صدای فریاد دختر تا مرز نابودی پیش رفت . حالا دیگر او تنهای تنها بود . در حالی که به فضای خالی پشت سرش تکیه داده بود . تنهائی را دوست داشت . می خواست در تنهائی بمیرد . افکار پسر بچه آزارش می داد . در حقیقت تنهائی اش را نابود می کرد . می خواست رها باشد . از همه چیز ، همه کس ...

لذت بخش بود : سکوت ، تنهائی ... سکوت ، تنهائی ... سکوت ... اه ! دوباره پسر بچه .
- برو گمشو ... برو گمشو .... ب ر و گ م ش و
صدا دوباره تا مرز نابودی پیش رفت . و دختر دوباره تنها شد . به دفترچه ی کنارش نگاهی انداخت . آن هم مانع تنهائیش بود . نوک دستش را گزید . سرخی خونش سفیدی دستش را بیشتر نشان می داد . دستش را به صفحه ی خالی دفترچه فشار داد :
- ازت متنفرم . تنهام بزار ! تنها !
دفترچه را پرت کرد به گوشه ای . پسر بچه کنارش نشسته بود . پسر می خندید . گریه می کرد . عصبانی می شد . دختر خندید ، گریه کرد ، عصبانی شد . پسر دوباره رفت . دختر ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»