جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی در حالی که در زیر زمین خانه ای تانکس ها در حال گشت بود ناگهان چشمش به دفترچه خاک گرفته می افتد .

دفتر چه خاطرات ریموس جان لوپین

روز اولی که دارم خاطراتم می نویسم من امروز از سنت مانگو مرخص شدم . نمی دونم کدوم بیچاره منو گاز گرفته و خوب من هم به درد گرگینه بودن دچار شدم بعد از مرخصی از سنت مانگو فهمیدم که برای همیشه گرگینه خواهم بود نگاه های بچه های محله به من جور دیگری شده انگار از من می ترسند .

امروز یک خبر مهم برای من آمده دامبلدور منو به هاگوراتز دعوت کرده باورم نمی شه یعنی من هم می تونم برم هاگوارتز ...

خیلی می ترسم . نمی دونم توی هاگوراتز چه جوری با من رفتار می کنن ولی دامبلدور گفته این موضوع مخفی خواهد ماند .

امروز من به گروه گریفیندور افتادم و سه دوست خوب پیدا کردم ولی نمی دونم وقتی بفهمن من گرگینه ام باز هم با من دوست می مانند ؟

امروز ما از هاگوارتز فارغ التحصیل شدیم و چون وضعیت خطرناکی هست ما همه عضو محفل ققنوس شدیم . محفل ققنوس مکانی که دامبلدور راه انداخته و ضد ولدمورت و مرگخوران می جنگه .

امروز همه از خبری که ما رسید شوکه شدیم . جیمز و لی لی کشته شدند و ولدمورت از بین رفته ولی هری زنده مونده .دامبلدور آشفته است و نمی تونه جوابی بده.

امروز هم از دیروز بدتره سیریوس پیتر و چندتا مشنگ کشته. من که نمی تونم باور کنم.
.
.
.
امروز بعداز مدتها دوباره سراغ این دفترچه اومدم . دامبلدور کشته شده و ولدمورت دوباره جون گرفته و همه امید ما به هریه . راستی بع دورا تانکس ازدواج کردم و در حالی که دارم به پسرم تدی نگاه می کنم دوباره خاطره می نویسم .

تدی سرش رو از روی دفترچه بلند کرد و اشکی از گوشه چشمش به پایین افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دورکاس در گوشه ای نشسته بود و دفترچه ی خاطراتش را ورق میزد و تمام لحظه های خوب و بدی که داشت را از خاطر میگذراند .
صفحه ای را باز کرد که بالای آن تاریخ 1974/1/2 هک شده بود .
اینگو نه شروع به نوشتن کرده بود ...
امروز استاد درس تغییر شکلمون ارتقاء درجه گرفت و مدیر مدرسه شد .او فردی مهربان است و مرا هم خیلی دوست دارد . همیشه مرا در درس هایم راهنمایی می کند .
نمی دانم اگر او نبود من این سال ها را توی هاگوارتز چگ.نه می گذراندم ؟!
چگونه درد بی خانوادگی رو تحمل می کردم .
پدرم به دست مخوفترین جادوگر این عصر کشته شد .مادرم هم همینطور . شاید اگر استاد دامبلدور نبود من هم به هاگوارتز نمی آمدم و این همه کار یاد نمی گرفتم .
الان خوشحالم که او همیشه در کنارم هست و برای من قوت قلب ...
همینطور که در حال خواندن خاطراتش بود دستی شانه ی او را نوازش کرد و او یکهو از جا پرید و کتاب را سریع بست .
دامبلدور بالای سر او ایستاده بود و با لبخندی شیرین به او گفت :
- می دونم به چی فکر می کنی .چرا می خوای از من پنهان بکنی ؟
- من نمی خواستم .هول شدم .
- دوست داشتی که دوباره به ون موقع بر می گشتی ؟
- آره ، ای کاش می شد .تو چی آلبوس ؟
- نه من هیچ وقت نمی خوام به گذشته برگردم .
- چرا آلبوس ؟
- قضیه ش مفصل . بذار برای بعد .
- باشه . یادم نبود که دوست نداری در این مورد حرف بزنی .
دامبلدور به او لبخندی زد و برگشت و از اتاق خارج شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 آذر 1387 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هر چقدر فكر مي كرد به ياد نمياورد كه آخرين بار در چه سني قلم به دست گرفته بود. خاطرات مبهمش مي گفت كه احتمالا يا در يازده سالگي بود يا در شانزده سالگي.. فقط مي دونست كه سالهاست دست به قلم پر نزده و هميشه از جادو براي نوشتن دل نوشته و احيانا خاطراتش استفاده كرده.

چوب زيبا و خوش تراشش را به سمت قلم پر گرفت و با يك ورد كه بسيار براش پيش پا افتاده بود قلم را جادو كرد و شروع به سخن گفتن كرد.

- قلعه ي هاگوارتز از هر زمان ديگه اي خسته كننده تر و بي روحتر شده... دامبلدور مدتهاست اخراج شده و حتي در كارهاي خودش مربوط به محفل درمانده شده ... مينروا از مدير شدن سر باز مي زنه و مدير جديد ..البته نه چندان جديد، ديگه علاقه اي به ادامه ي كار در هاگوارتز نداره..

قلم پر خر خر كنان روي كاغذ سر مي خورد و با جوهر مشكي بسيار تيره اي سخنان اربابش را مي نوشت.

- سازمان نظارت بر هاگوارتز با پشتيباني ويزنگاموت سعي داره در هاگوارتز تغيير ايجاد كنه و من فكر مي كنم اين مي تونه هم خوب باشه هم بد..

صداهايي كه از پشت در دفترش مي آمد چند لحظه اي او را مجبور به سكوت كرد. مدرسه ي علوم و فنون جادوگري هاگوارتز ايت روزها از دانش آموز خالي بود و دلايل اساسي آن خرابي هاي چشمگير آن در طول نبرد پنج سال پيش هاگوارتز بوده ..
واقعا از اعماق وجوش مشتاق اين بود كه بفهمه چه چيزي مي تونه هاگوارتز رو دوباره به اوج برگردونه..

- هنوز بخشهايي از هاگوارتز تعمير نشده و اوضاع خيلي وخيم و بده... البته من فكر مي كنم ساختن يه هاگوارتز كليشه اي و كهنه خيلي ناخوشاينده.. تحولات جديد مي تونه خيلي خوب باشه..

- تق تق تق ..!

روي صندلي چرخيد و به در دفترش نگاه كرد. با صداي نازكش پرسيد: " كيه؟". از پشت در صداي زنانه اي پاسخ داد:

- اگه امكان داره براي شركت در انجمن مشورت هاگوارتز به دفتر مدير بيايد پرفسور ..فكر مي كم بايد تصميمات اساسي گرفته بشه..

با خودش و در جواب زن پشت در گفت:
صد در صد... بايد همه جمع بشيم و براي آينده ي هاگوارتز گفتگو كنيم قبل از اينكه وقتش بگذره و ترم جديدي شروع بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1387 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از نوشته های برادر دامبلدور


امروز از صبح که بیدار شدم دنیا برام قشنگ بود ،یه حسی بهم میگفت که امروز روز خوبی هستش و اتفاقهای خوبی هم برام میوفته . از روی تختم بلند شدم می خواستم رو تخت بشینم که یه چیزی تو بدنم فرو رفت ،از تیزی اون شئ از جا پریدم ، یه نگاه روی تختم انداختم تا ببینم چی بوده که متوجه شدم گردنبند شاسی دار پرسی بوده که حتماً دیشب بعد از کلاس خصوصی جا گذاشته بود ، شنیدم از این گردنبند به عنوان شاسی هم میشه استفاده کرد.
بی خیال گردنبند ،پاشدم رفتم توی سالن غذاخوری ،نمی دونید چه قدر بهم ریخته بود ،همش زیر سر این نیکلاس هس .

دوباره زنش براش غذا درست نکرده اومده بدون اجازه تو خونه ی من تمام غذاهام رو خورده هیچ خونه رو هم بهم ریخته ، یادم باشه بعداً واسه خونه افسون راز داری بزارم . کمی به خونه رسیدم و اتاق ها را مرتب کردم ،یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک دهه . سریع مثل B13 پریدم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم . سریه زدم جادوگر تی وی ، خدا رو شکر کردم به موقع گرفته بودم تازه برنامه ی قفل اسرار شروع شده بود ، خداییش عجب برنامه ای هستش پر از آدم های خوشگل و خوشتیپ ،از همه بهتر این مجری برنامه اشون هوگو ویزلیه . پسره انگار مانکنه ، هر برنامه یه لباس می پوشه میاد . عجب آدم خوشتیپی هستش .

آقا عجب داستانی بود این قسمت ، بعد از دیدن فیلم به فکر این افتادم که به این هوگو پیشنهاد بدم بیاد تو دست و بال خودم تا کمی با اون هم کلاس خصوصی بزاریم . دوباره به سبک B13 از کاناپه پریدم روی پله هایی که به طبقه دوم می خورد ، از پله ها بالا رفتم ، در هنگام بالا رفتن از پله ها خاندان دامبلدور که عکس هایشان بر روی دیوار پله ها به چشمم می خورد من را تشویق می کردند . به طبقه ی دوم که رسیدم از راهروی اتاق خوابها عبور کردم و به دیواری رسیدم ، با ضربه ی چوب دستیم به خراشی در گوشه ی دیوار ،دیوار کنار کشید و دری رو به رویم باز شد ؛ داخل اتاق شدم ،خیلی وقت بود (24 ساعت بیشتر نبود) که داخل اتاق نشده بودم ،تمام اسباب ها خاک گرفته بودند ،به طرف میز کامپیوترم رفتم ، رایانه را روشن کردم

سریع به اینترنت متصل شدم ،وارد سایت جادوگران شدم یوز و پسم رو وارد کردم بعد از عبارت از ورد شما متشکریم آلبوس دامبلدور وارد محفل شدم ، یه نگاهی به پست های اخیر هوگو ویزلی انداختم ، بچه خوبی هستش ،زیاد هم دور و بر ولدی نمی ره ، هرزگاهی یه پستی برعلیه کچل خان می زنه و نقدش رو می خواد ، فکر کنم اگه بیاد محفل پیشرفت زیادی بکنه ، رفتم توی قسمت پروفایل هوگو و براش دوتا پیام شخصی گذاشتم.
« سلام بر هوگو کاندید بد شانس ریاست جمهوری :
همانا ما از شما در خواست می کنیم که اگر مایل به ثبت نام در کلاس های خصوصی من هستید هرچه سریعتر تا ظرفیت پر نشده به سازمان منکرات و آسلام تشریف بیاورید و در آنجا درخواست ثبت نام بکنید ، بقیه اش هم بامن ، سریعتر به طرف آغوش گرم دامبلدور بزرگ تشریف فرما بشو »

توی پیام دوم هم نوشتم :
« همانا که ما پست های آخر شما از جمله خاطرات مرگ خواران را خواندیم ، در پست های شما جنبه ی حمایت از لرد دیده نمی شود و من 80 درصد سفیدی خالص ناشی از زیاده روی کردن در خوردن ماست پیدا کردم ، اگر مایل هستید در تاپیک ثبت نام محفل پستی بزنید تا ثبت نام شوید ،شما جای پیشرفت زیادی دارید و محفل در پیشرفتتان کمک زیادی می کند . »
بعد از این که جفت پیام فرستاده شد هوگو ویزلی لاگین شده بود ، دو سه دقیقه موندم تا شاید بره و پیام ها رو ببین ، دو سه دقیقه شد ده دقیقه ، همین که خواستم برم بیرون جلوی پیام شخصی ها عدد یک را مشاهده کردم . به قسمت پیام شخصی رفتم تا جوابش رو ببینم . نوشته بود :
« سلام بر یگانه جادوگر سیاه سفید (قسمتی رنگی) سایت دامبلدور بزرگ :
همانا که کا قصد شرکت در کلاس های شما را داریم و همین الآن که دارید پیام شخصی را می خوانید من ثبت نام کرده ام ، در مورد محفل هم باید بگویم که من خودم قصد انجام چنین کاری را داشتم ولی چون شما گفتید ، صد در صد این کار رو می کنم و انجام می دهم .

به امید آن که قبول شوم .
هوگو رونالد ویزلی همون هوگو ویزلی »
خوشحال و شنگول از جایم بلند شدم و ریش های بلندم را در هم آشفتم ، بعد از دیدن پست هوگو در ثبت نام رایانه رو خاموش کردم و به دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم ، از دستشویی که اومدم بیرون با ریشهام صورتم رو پاک کردم ، یه نگاه به ساعت انداختم اوه کی شده بود یازده ، ساعت یازده شب بود و من خبر نداشتم ؟!

می خواستم برم دوباره توی دستشویی که مسواک بزنم بخوابم که صدای زنگ در اومد .
از پله ها پایین رفتم ، فکر کردم پرسی هستش که دوباره اومده کلاس خصوصی ، در رو باز کردم که با صورت مسخره شاد نیکلاس فلامل روبه رو شدم ؛ همین که خواست بگه سلام در رو روش بستم ، بیچاره دماغش لای در گیر کرده بود و فکر کنم که شکسته بود

،بی خیال فلامل از پله ها بالا رفتم ، مسواک زدم .
داخل اتاق تزئینات گریفندوری ام شدم ، نامه ای واسه ابرفورث نوشتم و بعد از اون نشستم خاطراتم رو بنویسم .
من که نفهمیدم این کار برام چه سودی داره شما اگه فهمیدید به من پیام شخصی بدید .
حالا این قدر خاطره ی من مادر مرده رو نخونید که می خوام بخوابم . شب بخیر . راستی شما نمی دونید که آدم نباید خاطره ی مردم رو بخونه ؟ خجالت بکشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
اين تاپيك رو زدم تا هر كسي كه ميخواد خاطره روز هاي پر اتفاقي كه از اين به بعد تو هاگوارتز داره و يا هفته هاي شلوغ و پر هيجانشو بگه تا بعدا بشه خوندشون و لذت برد.



سنگ های سفید دستشویی خرابی که آن دو در آن قرار داشتند به وضوح تصویرشان را نمایش می داد .
شیشه های شکسته باد را به داخل راه می دادند و نوازش کنان از کنارشان عبور می کردند .

- ... بدو گابر باید این معجون رو سریعتر درست کنیم . الانه که جنگ رو ببرن .
- باشه صبر کن . یک ماهه می خوای اینو درست کنی حالا که موقع جنگ شده فکرش افتادی ؟
- باشه . خواهش می کنم گابر . بیا سریعتر درستش کن ... چقدر طول می کشه ؟
- یه 10 دقیقه وایسی تمومه . بیا کمکم کن !

دو نفری مشغول ریز کردن موادی شدند و همینطور مشغول ور رفتن با پاتیل و مواد بودند که از پشت شخصی به بارتی ضربه زد و او همون فشنگ پرید هوا ...

- چیه ؟ چته ؟ کیستَه ؟ ای بوق تو گورت ... باب نمی شد مثل آدم بیای ؟
- ببخشید بابا . چیکار می کنی ؟ بیا الان اون گروه از ما می برنا .
- باشه . بذار این معجونو درست کنیم .
- معجون ؟ معجون چیه ؟ ها ؟
- ایـــــــی ... باید واسه تو هم توضیح بدم ؟

باب با سرش به او می فهماند که بهتره بگه این چه معجونیه .

- خب باشه . معجون های پاور (High Power) این یه معجونه که قدرت بدنی رو زیاد تر می کنه . یه قلپ هم تو بخوری بهتره .
- من ؟ باشه ... خوبه . حتما می بریم . گابر درست نشد ؟
- نه . یه چند دقیقه وایسین درست می شه . نگاه کنین الان رنگش آبیه . وقتی این افسنتین ها رو توش بریزم بنفش می شه و کمی هم جیگر آرمادیلو برای اینکه کمی تزهوش بشین و با فکر بجنگین بهش اضافه می کنم که رنگش رو قهوه ای می کنه .

نگاهی به آن دو که دهنشون وا مونده می کنه و سپس نگاهی به در دستشویی . گویا صدایی از پشت آن شنیده می شد .
به آرامی در گوش بارتی و باب زمزمه ای کوتاه کرد و آن دو به سرعت به سمت در شتافتند .
کتف ها را به در تکیه داده بودند و آن را با قدرت هل می دادند . انگار فهمیده بودند کسی قصد ورود دارد .

گابر در آنطرف دستشویی به سرعت معجون را هم می زد که بالاخره دست از آن کشید و دو لیوان ظاهر کرد .
دو لیوان را از معجون قهوه ای رنگ پر کرد و به سمت بارتی و باب دوید .
به آنها رسید و کمی از معجون را به بارتی خوراند و کمی به باب .
سپس لیوان را به آن دو داد و آنها تا ته سر کشیدند .

- عجب مزه ای داشت .
- من که به زور خوردم .
- بچه ها بدویین . الان دیر می شه ها .
- اوه ... راست می گه . بدو باب , فکر کنم بچه ها همه نفله شدن . چقدر عضلاتت زده بیرون
- واسه تو که از مال من بدتره .
- فقط تا دو ساعت اثر داره و از یک ساعت و نیم که گذشت همینجور اثرش کم می شه !

به سرعت در را باز کردند و کفشی را در انتهای سالن دیدند که به سمت راست پیچید . به سرعت به دنبالش دویدند و گابر را با آن پاتیل و مواد معجون تنها گذاشتند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/12/23 13:53:35
دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1386 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات دانش آموزان و كاركنان هاگوارتز!

اين تاپيك رو زدم تا هر كسي كه ميخواد خاطره روز هاي پر اتفاقي كه از اين به بعد تو هاگوارتز داره و يا هفته هاي شلوغ و پر هيجانشو بگه تا بعدا بشه خوندشون و لذت برد.

خاطره نويسي جلوي ملت خودتون ميدونين كه بايد داراي نكات طنز باشه كه حوصله ملت سر نره و به تعداد خطوط كمتر باشه خيلي بهتره.

پ.ن.به يك يا چند نفر از بهترين خاطره نويس هاي هاگوارتز در آخر ترم امتيازي تعلق خواهد گرفت.

ممنون!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/12/2 12:36:15
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:47:31
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین