جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اگبرت پیکچرز تقدیم میکند ...

محفل همیشه پیروز ...

سفید ترین فیلم تاریخ سینما ...

دامبدور خونه اشون نشسته و کارگردان داره ازش کلوز آپ میگیره ...

دامبلدور: حوصله ام سر رفته چی کار کنم؟! ... هیچکسم که نیست باهاش بازی بازی کنم ..... بهتره برم خانه ریدلو به اتیش بکشمو بگردم ....

دامبلدور راه میفته میره دم خانه ریدل ارتش میلیونی مرگخوارا وایسادن، دامبلدور فقط با نگاهش ارتش میلیونی مرگخوارها رو ناکار میکنه ...

بعد در خانه ریدل ها رو میشکونه لردولدمورت اونجا وایساده دامبلدور نزدیک میشه و با یه مشت کارشو میسازه و با یه اهنگ حماسی فیلم تموم میشه.

در صحنه ی انتهایی هم اگبرت به عنوان نماد سیاهی یه بوسه ی اتشین از جینی نماد سفیدی میگیره و این صحنه سمبل صلح میشه و نویسنده جایزه نوبل میگیره.

متاسفانه به دلیل توانایی های دامبلدور این فیلم خیلی کوتاه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/2/14 14:34:50
پاسخ به: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
نام فيلم:مستند رولينگ!
كارگردان:ايگور كاركاروف
بازيگران:هري پاتر،رولينگ،لرد ولدمورت و ... .

-----------------------------
صفحه سياه بود و جمله اي با رنگ قرمز بر روي آن نمايان بود..انگار فيلمي تازه،پر هيجان در آستانه شروع شدن بود.

تا حالا قدرت رولينگ رو ديديد!؟هه هه!

صفحه كنار رفت و بياباني پر آب و علف نمايان شد.هري پاتر طرف چپ صحنه و لرد ولدمورت طرف راست صفحه قرار داشت.هري پاتر قيافه اي نگران داشت و هر لحظه منتظر مرگي دردناك بود.ميدانست كه با شش سال تحصيل نميتواند در مقابل لرد ولدمورتي كه با جادوگران بزرگ سياه ديدار داشته است و قدرت زيادي در اجراي ورد هاي سياه دارد،دووم بياره.اون الان چو،جيني و لونا رو نياز داشت تا با آنها به راز و نياز بپردازد.

لرد ولدمورت وردي سبز رنگ كه هر فردي متوجه ميشد كه آن ورد آوداكداورا است به طرف هري پرتاب ميكند.

پاق!!
رولينگ به طور ناگهاني در صحنه حاضر شد و يك سري عمليات عجيب انجام داد و دوباره غيب شد.

ورد ولدمورت با سرعت به طرف هري مي آمد و به او نزديك شد.فقط چند سانتي متر مانده بود كه ناگهان ورد بازگشت به خود لرد خورد.لرد بر روي زمين افتاد و با سرعت غيب شد.

هري پاتر كه فكر كرده بود ديگر در جهنم به سر ميبرد،چشمانش را باز كرد و به اطراف نگاه كرد.رولينگ در مقابل ايستاده بود.با مهرباني به سر او دستي كشيد و گفت:
-هري عزيز،تو زنده اي!ورد ولدمورت به لباست خورد و بر گشت.چون لباست يك بار خورده بود به نجيني و به همين خاطر طلسمي بر قرار شده كه ورد بهش بر ميخوره و برميگرده!
ملت و خود هري به اين صورت در آمدند( ) و هري با سرعت از رولينگ پرسيد:
-خب اين همه آدم كتاب رو ميخونند،جواب برنامه ها رو چي ميدي؟
رولينگ با صداي بلندي خنديد و ادامه داد:
-ببخشيد،من به برنامه ها يك جوابي ميدم كه هيچ وقت نتونند جوابمو بدنند.يك جواب سر بالا!حالا فهميدي؟
-حالا ولدمورت كجاست!؟
-ولدمورت؟به اون چيكار داري؟الان ميفرستمت پيش چو كه صميمي بشي باهاش!

هاگوارتز :

آخر ترم بود و دامبلدور جلوی تمام دانش آموزان ایستاده بود .

-خب من قهرمان این ترم رو گریفیندور اعلام میکنم .

اسنیپ از کنار دامبلدور بلند میشه و در گوشش میگه :

-ولی قربان اسلیترین با 600 امتیاز اوله ، راونکلاو با 500 امتیاز دوم و گریفیندور با 100 امتیاز آخر !

دامبلدور سرفه ای کرد و گفت :

-خب در نتیجه من به گریفیندور 510 امتیاز میدم بابت مسائل شخصی که خودم میدونم و گریفیندور با 610 امتیاز قهرمان میشه !

ملت :
تيتراژ پاياني ظاهر شد و اسامي بازيگران فيلم بر روي آن نمايش داده شد.در آخر تيتراژ متني به صورت بولد نمايش داده شده بود كه واقعا جاي فكر و تامل داشت!

واقعا فيلم جالبي بود.آيا رولينگ جز برتر نشان دادن هري ميتواند كاري ديگر انجام دهد؟آيا بهتر نبود در بعضي جاها هري شكست بخورد؟آيا هري هميشه پيروز مي باشد؟تصميم گيري با خودتان!
اما ما همه رولينگ را دوست داريم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مهر 1390 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت دوم این سریال در روز شنبه ، در شبکه گریفندور تی وی بخش شده و حالا در هالی ویزارد!

تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات یک گریفندوری
قسمت دوم

هری با شنیدن صدا نزدیک بود خودش را خیس کند. گودریک قدمی به جلو انداخت و با دستش بر شانه او زد و او را برگرداند و بعد نقاب روی سرش را برداشت.

گودریک: « پرفسور مک گونگال ... شمایین؟! ... ببخشد مزاحم شدم »

گودریک به سرعت از آنجا دور شد و به همان سکوی تماشاگران برگشت و هری را که در نقاب مک گونگال بود تنها گذاشت. هری خنده ای کرد و رو به آنجلینا کرد و گفت: « ایول دختر ... اصلا متوجه دیگر چیز ها نشد »

آنجلینا چشمکی به هری زد و بعد رو به دیگر بازیکنان کوییدیچ کرد و گفت: « خب امروز تمرین نمی کنیم چون تمرین ها خیلی خزن و به جاش یه بازی دوستانه می کنیم و تیم کوییدیچ اسلایترین »

در همین لحظه در رختکن دیگر ورزشگاه بازیکنان تیم کویدیچ اسلایترین بیرون آمدند و هر کدام با چهره های آمیخته با خنده های شیطانی به گریفی ها که هر کدام در پشت دیگری قایم شده بودند ، نگاه می کردند.

استرجس: « بهتر نیست همون تمرین های خز رو انجام بدیم؟ »

آنجلینا با حرکت سرش مخالفت خود را به اون نشان داد و بعد سوار جارو خود شد و پرواز کرد. به دنبال او بقیه گریفی ها هم به پست های خود رفتند و همه چیز آماده ی یه بازی کاملا دوستانه شد.()

وضعیت هوا هم مشکلی برای آنها ایجاد نمی کرد چون کاملا آفتابی و بدون هیچ گونه نسیم و یا حتی باد بود. اسایترینی ها هم در مکان های خود قرار گرفته بودند و کاپیتان آنها نیز همانند کاپیتان گریفندور در وسط میدان بودند.

کاپیتان اسلایترین: « هر کی به امتیاز 150 برسه برندست ... قبول؟ »

استرجس: « هر چی شما بگید »

و در همین لحظه توپ های مختلف کوییدیچ از جعبه کوییدیچ خارج شدند و وارد میدان شدند. کاپیتان اسلایترین قبل از اینکه استرجس توپی را مشاهده کند ، آن را قاپید و به طرف جلو شروع به حرکت کرد. دیگر مهاجمان اسلایترین نیز به دنبال او رفتند.

در سکوی تماشاگران ریگولوس تیم اسلایترین را تشویق می کرد و در سوی دیگر جسیکا گریفندور را تشویق می کرد و همینطور سعی داشت و با پرتاب کردن کتاب ها و دفترهایش به ریگولوس بفهماند که باهاش قهر کرده است چون اسلایترین را تشویق می کند.()

اسلایترینی ها اولین گل مسابقه را زده بودند و 10 بر صفر از گریفندور جلو افتاده بودند در حالی که گریفندوری ها حتی از جای اول خود تکان هم نخورده بودند.

آنجلینا: « لعنتی ها یه تکونی بخورید دیگه »

صدای فریاد آنجلینا در تمام ورزشگاه پیچید و باعث شد یک شوک روحی در تیم کوییدیچ گریفندور ایجاد شود و باعث شد آنها به خود بیایند.

دروازبان توپ را محکم به آنجلینا رساند. او به سرعت شروع به حرکت کرد و قبل از اینکه با یکی از بازیکنان اسلایترین برخورد کند ، توپ را به طرف استرجس فرستاد. استرجس با دیدن توپ که داشت به طرفش می آمد ، قرمز رنگ شد و نزدیک بود از جارو بیفتد اما قبل از آن یک اسلایترینی توپ را قاپید.

استر: « خدا رفتگانت رو بیامرزه ... زهر ترک شد » ()

پنچ دقیقه بعد


اسلایترین 140 امتیاز گرفته بود و گریفندوری ها هنوز در حال انجام دادن تاکتیک های خود بودند. آنجلینا به هر کدام از بازیکنان گریفندور یک سیلی محکم زده بود تا به خود بیایند البته به استرجس یک اعتراض نامه نوشته بود و در ارتباط با مدیران ارسال کرده بود.()

آنجلینا در آخر نیز به طرف هری رفت و دو سیلی محکم به او زد و گفت: « اگر اسنیچ رو بگیری می بریم ، اما اگر نگیری ، گودریک می فهمه کسی که من دارم باهاش صحبت می کنم مک گونگال نیست »

بازی دوباره آغاز شد. گریفندوری ها در محوطه ی دفاعی با هم پاسکاری می کردند و قصد داشتند وقت را بگذرانند تا بلکه هری بتواند اسنیچ را بگیرد. هری دورتادور ورزشگاه می چرخید تا بلکه اسنیچ را پیدا کند که ناگهان در سکوی تماشاگران چیز درخشانی دید و به طرفش رهسپار شد. کمی دیگر که نزدیک شد ، فهمید که اسنیچ در بغل گودریک گریفندور هست در حالی که خود گودریک نمی داند.

هری: « گودریک جان ... میشه اون اسنیچ رو بدی به من؟ »

در همین لحظه صدای انجلینا به گوش هری رسید که می گفت: « زود باش هری اونا توپ رو گرفتن »

گودریک نگاهی به هری که در نمای مک گونگال بود ، کرد و گفت: « پرفسور شما از کی شروع به بازی کوییدیچ کردین؟ »

هری: « بعدا بهتون می گم گودریک جان ... حالا میشه اون اسنیچ رو بدین به من؟ »

گودریک هنوز در کمال تعجب به صورت هری نگاه می کرد و وقتی زخم روی پیشانی او را دید ، نزدیک تر شد اما هری به طرفش رفت و اسنیچ را از بغل گودریک برداشت. در همین لحظه صدای شرو و شوق اسلایترینی ها آمد که بازی را برده بودند اما هری به طرف میانه میدان رفت و فریاد زد: « ما بردیم » و اسنیچ را در بالا قرار داد.

یکی از اسلایترینی جلو آمد و گفت: « ما قبل از اون گل آخر رو زدیم. »

آنجلینا: « از کجا معلوم؟ »

اسلایترینی ها متعجب شدند و چیزی برای گفتن نیافتند اما ناگهان یکی از اسلایترینی ها گفت: « از کجا معلوم شما اسنیچ رو زودتر گرفتین؟ »

گریفندوری ها: « »

تمامی بازیکنان حاضر در زمین در سکوت فرو رفته بودند و نمی دانستند چه چیزی بگویند که ناگهان بازیکنان تیم هافلپاف و راونکلاو وارد ورزشگاه شدند و کاپیتان آنها نزدیک تر آمدند و گفتند: « خب دیگه ورزشگاه رو ترک کنید ... وقت تمرینتون تموم شده »

اعضای تیم گریفندور و اسلایترین که هنوز سوال چه تیمی برد؟ در مغزشان وجود ، داشت میدان را ترک کردند. در سکوی ورزشکاران نیز جسیکا و ریگولوس در حال شادی بودند و داد می زدند: « هورا ... مساوی شدیم »

در همین لحظه گودریک به رختکن ورزشگاه آمد و رو به هری کرد و گفت: « آقای پاتر حالتون خوبه؟ »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 23 شهریور 1390 09:34
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

این سریال توسط شبکه گریفندور تی وی ساخته شده و به علت درخواست زیاد این شبکه ، در این شبکه نیز پیخش خواهد شد اما کمی دیرتر از شبکه گریفندور تی وی. یعنی وقتی یک قسمت از سریال در سبکه گریفندور تی وی پخش شد ، چند روز دیگر در اینجا پخش خواهد شد پس اگر می خواهید زود به زود سریال را مشاهده کنید ، بیایید گریفندور

این سریال در هر قسمتش یک داستان متفاوت خواهد داشت اما بعضی وقتا این داستان ها در یک قسمت جا نمی شوند و دو قسمتی می شوند که در این صورت در آخر پست می نویسم "ادمه دارد" ... امیدوارم لذت ببرید. درضمن این سریال بر اساس خاطرات هری پاتر ساخته شده.

این هم پوستر سریال:
تصویر تغییر اندازه داده شده




خاطرات یک گریفندوری

قسمت اول

دوربین یک پسر بچه ی 16 ساله را نشان می دهد که بر روی تختی نرم دراز کشیده و در حال دیدن خواب های اسباب بازی می باشد و درست کمی آنطرف تر چند پسر بچه ی دیگر در حال ساختن چیزی هستند و هر از گاهی به پسر خوابیده نگاه می کردند و شیطانی می خندیدند که به خاطر یکی از همین خنده ها پسر خوابیده بیدار شد و متوجه آنها شد.

پسر تازه از خواب بیدار شده: « دارین چیکار می کنین؟ »

در همین هنگام پسری که چند لحظه پیش داشت چیزی می ساخت و حالا می خواست سطلی را با محتویاتش بر سر پسر از خواب بیدار شده بریزد ، با دیدن بیدار شدن او ، خشکش زد.

پسر تازه از خواب بیدار شده: « آلیواندر ... داشتی چیکار می کردی؟ »

پسری که اسمش آلیواندر بود ، خشکش زد و شکسته شکسته گفت: « هری ... تقصیر این لی بود » با دستش پسری را نشان داد که پشت بخاری خوابگاه پسران قایم شده بود.

هری به سرعت از رخت خواب خود بلند شد و لباس هایش را پوشید و با عصبانیت رو به آلیواندر و لی گفت: « امروز همه چی رو به گودریک می گم ... دیگه خسته شدم »

در همین لحظه لی و آلیواندر با یک حرکت چرخشی مقابل هری ظاهر شدند و در حالی که التماس می کردند ، گفتند: « نه ... خواهش می کنیم ... نگو »

هری که بیشتر عصبانی شده بود ، با صدای بلند تر از قبل گفت: « دیگه خسته شدم ... پریروز یه سطل اب پرتقال تو سرم خالی کردین و دیروز هم یه سطل ستاره دریایی ... امروز هم که می خواستین باقی مونده غذای دخترا رو تو سرم خالی کنین »

در همین لحظه بر اثر صدای بلند هری تمام پسر های گریف از خواب بیدار شدند که یکی از آنها هم ناظر گولاخ تالار بود که بعد از اینکه کمی هوشیار شد ، رو به هری گفت: « هری ... امروز تنبیه می شی »

هری: « »

لی و آلیواندر: « »

گودریک از تخت خود بلند شد و بعد از اینکه لباس هایش را پوشید ، هری را در اتاق کوچک زیر شیروانی تالار انداخت و او را از تفریح در روز تعطیل یکشنبه منع کرد.

اتاق زیر شیروانی برای هری همیشه اشنا بود چون خیلی آنجا می آمد و همیشه هم برای تنبیه نه برای برداشتن چیزی!

صدای برخورد قطره های آب با کف اتاق ، تنها صدایی بود که شنیده می شد و حکایت از این داشت که بالای اتاق ، حمام قرار داشت و حالا هم دختر های گریف دسته جمعی در حال حمام کردن بودند. ()

مدت ها گذشت و صدای صحبت و قدم های بچه های گریف شنیده می شد که برای صبحانه به سراسری عمومی می رفتند و هری چند ساعت بعد باقی مانده غذای آنها را خواهد خورد البته اگر گودریک این اجازه را بدهد.

اما در همین هنگام بود که ناگهان در اتاق باز شد و دختری مقابل در ایستاد و با صدایی ارام گفت: « بیا بیرون ... زود باش »

هری او را شناخت ، آنجلینا بود. او ادامه داد: « امروز تمرین کوییدیچ داریم و اگه تو نباشی نمیشه تمرین کرد ... زود باش بیا بیرون »

هری از اتاق خارج شد. در تالار هیچ کس نبود و همه به طرف سراسری عمومی رفته بودند تا صبحانه بخورند اما اگر هری نیز به سراسری عمومی می رفت ، گودریک او را می دید و معلوم نبود تنبیه دومش چی می شد؟!

آنجلینا گفت: « تو مستقیم برو زمین کوییدیچ و من هم بعد از صبحونه میام اونجا »

هری گفت: « من گشنمه »

صدای جیغ هری در تمام تالار پیچید اما هری فکر می کرد کسی در تالار نیست اما ناگهان صدایی آمد که می گفت: « باشه عزیزم ... من بعد صبحونه اونجا منتظرتم »

بعد از نیم دقیقه دختری قد بلند و زیبا و جیگر یا همان جسی خودمون () از پله ها پایین آمد و با تعجب گفت: « صدای جیغ از کجا اومد؟ »

آنجلینا خیلی سریع گفت: « از پله ها فک کنم اومد »

جسی در حالی که به طرف تابلوی بانوی چاق می رفت ، غر غر زنان می گفت: « فرهنگ ندارن که ... نمی زارن آدم تو سکوت با نامزدش حرف بزنه ... این سیم کارتم که مسدود شد » ()

آنجلینا با تکان دادن سرش به هری فهماند که کار اشتباهی نکند و در زمین کوییدیچ منتظر اوست(اینارو با حرکت سرش گفت) و از تالار خارج شد.

هری به سمت خوابگاه پسران رفت تا لباس های کوییدیچ خود را بردارد و شنل نامرئیش را نیز بردارد تا بتواند در سراسری صبحانه بخورد.

یک ساعت بعد ... زمین کوییدیچ


تمامی گریفی ها در سکوی تماشاگران نشسته بودند و هیچ توجهی به تیم کوییدیچشان که در حال تمرین بود نداشتند.

جسی در حال حرف زدن با گوشی مشنگی خود بود و به روبه رویش زل زده بود که یک پسر اسلایترینی نشسته بود. دیگر دختران هم گودریک را نظاره می کردند و داشت با دقت زیاد به تمرین تیم نگاه می کرد. جرج و لی هم داشتند مواد مهترقه برای بازی گریفندور و هافلپاف آماده می کرد و الیواندر هم داشت با یکی به نام حسین چت می کرد.()

هری یک کلاه بر سر گذاشته بود و یک نقاب هم به صورتش زده بود تا گودریک او را نشناسد. استرجس بالاخره با چند ساعت تاخیر () وارد میدان شد و اعضای تیم را دور خود جذب کرد و هر کدام تمرینی داد تا مشغول شوند اما قبل از اینکه تمام اعضای تیم با چوب های پرندشان پرواز کنند ، صدای گودریک شنیده شد که می گفت: « صبر کنین ... تو ... تو که نقاب زدی ... کی هستی؟ »

**ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 3 مرداد 1390 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دریدینگ دین دری دین دین دیینگ.دریدینگ دین دری دین دین دیینگ. گوگولی مگولی دیلی دیلی دالا گوگولی مگولی دیلی دیلی دالا.(افکت اهنگ مخصوص فیلم)

گلرت گریندل دالد
جیمز سیریوس پاتر
لینی وارنر
رز ویزلی
گودریک گریفیندور
سیریریوس بلک
جسیکا پاتر
و با حضور:
البوس دامبلدور و لرد ولدمورت

در:

......
.....
....
...
..
.


بمب خنده
کارگردان:لی جردن

اکنون دارید گودریک را می بینید که دارد با یک شنل پوش نا اشنا صحبت می کند.

-بیا اینم 2 گالیون دیگه نری تو وزارت لوم بدی ها!

-یه سیکل دیگم بزار روش درست شه.

-بیا.پس خیالم راحت باشه؟

-اره.اینم کنترلش.

صدای زنانه ای گفت:گودیییییییییی

-اومدم جسیییییییی

-نمی خواد بیای.تصویر هنوز خوب نشده.

گودریک کمی تکانش داد و پرسید:
-حالا چطور؟

-خوب شد خوب شد

-خیلی خوب .اومدم پایین.

###

الان گودریک و جسی و دو بچه رو میبینید که دارن تلویزیون میبینند.

کانال تلوزیون ناگهان چند تصویر ### می گزارد و جسی کانال را عوض می کند.
تصویر گلرت میاد که یک ردای چرم سیاه پوشیده و می خواند:

میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خونه ی ریدل/ توی دست لرد اسیر
منم اون گلرت پیر/ از همه دنیا جدا
داغ مرگخوار رو مچم/ زنجیر ولدمورت به پام
من همونم که یه روز/ می خواستم سیاه بشم
می خواستم سیاه ترین/ مرگخوار دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا/ به سیاهی برسم
شب ها آدم بکشم/ تا به ولدمورت برسم
اولش سیاه بودم/ زیر دست نجینی
اما از بخت خوبم/ راهم افتاد به هری
چشم من به محفل بود/ خونه ی گیریمولد
چون که دست سرنوشت/ برا من یه چاره کرد
توی خونه اومدم/ دامبلدور پنهونم کرد
تام ریدل پیدام نکرد/ منم محفلی شدم
حالا یه سفید شدم/ یه جادوگر شجاع
یه طرف میرم محفل/ یه طرف با کاراگاهام

گودریک که از این اهنگ خوشش امده بود پرسید:
- اسم کانال چیست؟

جسی می رفت که بگویدpmjکه پس از پخش یک اهنگ###از این کار منصرف شد.و کانال را عوض کرد.
تلویزیون تصویر رز و لینی را نشان داد.

لینی گفت:سالم.با صدای مرگخوار با شما هستیم.من لینی

-و من رز هستم.

-امروز ارباب یک نفر دیگر را هم کشت.

و یک صدای دست زدن پخش شد.

جسی::proctor:

و گودریک کانال را عوض کرد.

عکس سیریوس امد که می گفت:
و این بود خلاصه خبر ها.تابخش بعدی خبر bbjفارسی ا ساعت مانده. و اینک تخت جارو.
تصویر عوض شد.عکس سیریوس امد که می گفت:در برنامه ی امروز...
عکس جاروی نیمبوس 2011 و ستاره دنباله دار2011 امد و سیریویس ادامه داد:
-کدوم بهتره!
جسی که نمی خواست بچه هایش بگویند کهجارو می خواهند.کانال را عوض کرد.
تصویر رز و لینی امد.ناگهان صدای تلفون پخش شد و مردی گفت:
-چه خوشگل شدید امشب!

_باشه این اهنگ رو براتون پخش می کنیم.

-منظورم این بود که جفتتون خوشگل شدید.

لینی با لجاجت گفت :
-کدوممون بیش تر؟

در همین موقع گودریک بدلیل اشاره چشم جسی کانال را عوض کرد.

عکس دامبلدور و ولدمورت امد.
دامبلدور گفت:
-این خانوم چون کلند باید از اکستنشن براشون استفاده کرد.
ولدمورت که معلوم بود دارد از عصبانیت می ترکد چیزی نگفت.دامبلدور هم که داشت حداکثر استفاده را می کرد.

-و ایشون چون کچلن باید از ارایش مشرقی استفاده کنند.

کانال عوض می شود.

عکس جیمز و گلرت می اد که پشت یک کلاه مخروطی ایستاده اند.
جیمز:همین الان زنگ بزنید و این کلاه همه کاره را مال خود کنید.

گلرت:اکنون به مرور توانایی هاش می پردازیم.این کلاه نتنها یک کلاه بینقصه بلکه یک لباس زیر هم هست.
عکس ولدمورت میاد که ان را به عنوان لباس زیر استفاده کرده.

با اشاره های گودریک جسی کانال را عوض کرد.

تصویر گلرت امد و یک اهنگ اسپرت پخش می شدناگهان صدای تلفون امد و اهنگ قطع شد.

صدای مردانه ای گفت:دالاهوف نمی شه؟

گلرت :دالاهوفم نمی شه!

وشروع کرد به حرکات موزون که دوباره صدای تلفون پخش شد.

زنی گفت:دراکولا نمی شه؟

گلرت گفت :اینو که نفر قبل گفت.

و کانال ها همین طور عقب رفت تا به این کانال رسید .که جیمز را نشان می داد.
جیمز این اهنگ را می خواند و به مرور تصویر سیاه شد.
من دیگه خسته شدم، بس كه این سایت بی یویوئه!
پس دلم تا کی فضای سایبرو مهمونیه؟
من دیگه بسه برام، تحمل آینه اسرار
بسه جنگ بی ثمر، برای محفل و مرگخوار!

وقتی فایده ای نداره، سوژه دادن واسه چی؟
واسه پستای تو خالی، رنک گرفتن واسه چی؟
نمیخوام چوب حراجی به نهنگم بزنم...
نمیخوام ننگ نهنگ کشی بیفته گردنم!

نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم!
وایسا عله ! وایسا کویی! من میخوام بلاک بشم!


همه جیغ خوب میکشن، اما كی جیمزه این وسط؟!
جیغ و ویغش به شما، ما كه رسیدیم ته خط...
قربونت برم نهنگ! چقدر غریبی توی سایت...
آره عله ما نخواستیم جیمزو با زوپست نبین!
نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم
وایسا عله ، وایسا کویی من میخوام بلاک بشم!

این همه پستیدی و بحثیدی! آخرش چی شد؟!
اون بلیت باز ِ دائم، بگو به نفع کی شد!؟
همه کویی همه عله جای جیمزا پس كجاست
این همه منو و سیر، جای زوزه هات کجاست؟!

نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم
وایسا عله ، وایسا کویی من میخوام بلاک بشم!


شاعر اهنگ اول:گلرت گریندل وارد
شاعر اهنگ اخر:جیمز سیریوس پاتر
کارگردان:لی جردن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1390 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بنگ بنگ بنگ بنگ...

یک سی دی فیفا 2010 از سمت چپ دوربین وارد میشه. همون موقع از بالا 4 حرف میفته پایین.
r!
o!
s!
e!

سی دی فیفا جلو میره و روی حرف e می پره. صدای کلفتی از پشت صحنه به گوش می رسه.

- رِد فکشن تقدیم میکند... کاری از استادیوم انیمیشن رز... سرپرست دوبلر ها، رز ویزلی.

آهنگ ژاپنی ملایمی زده میشه و خورشید از پشت کوهی در دور دست بیرون میاد. صفحه قرمز میشه و پرتو های خورشید از زیر صفحه بیرون میاد و این عبارت با حروف فانتزی روی صفحه نقش می بنده:

چنگیز خان مغول!

کاری از:
استادیوم انیمیشن پیکسار...چیزه... کانال یه لحظه عوض شد! استادیوم انیمیشن رز!

بازیگران:
استرجس پادمور
سیریوس بلک
رز ویزلی
گلرت گریندل والد
کینگزلی شکلبوت
و
بازیگر مشهور و مردمی:

چنگیز خان مغول!
و...


تهیه کننده : رز ویزلی!

_______________________________

دوربین دوباره روی محل طلوع خورشید زوم میشه و پیکر شخصی رو نشون میده که داره با ملایمت و به صورت کاملا قدرتی کونگ فو کار میکنه.

چنگیز خان مغول با شنیدن صدای اسبی سر جای خود متوقف میشه و کونگ فو رو متوقف میکنه. پس از مدتی توده ای از گرد و خاک از دور نمایان میشه و اسبی با سوار سفید پوش به سرعت نزدیک میشه.

- درود بر خان خان ها! چنگیز خان !

سوار سفید پوش که شباهت بیش از حدی به سیریوس بلک داره، پس از گفتن این حرف ها تا کمر خم شده و طوماری را تحویل چنگیز می دهد. چنگیز طومار را تحویل گرفته و با حرکت دست مرد سفید پوش را مرخص می کند. طومار به آرامی درون دست چنگیز خان می لغزد و باز می شود.

چشمان چنگیز خان مثل چشمان جومونگ پر از خشم می شود.

- یــــــــــه!!

و نیزه ی خود را از کمر باز میکند و درون درخت سپیداری فرو می برد. سوار اسب سرتاسر سفیدش شده و ضربه ای وحشیانه به بدن او وارد میکند.

اسب بیچاره شیهه ای می کشه و توی راه خاکی شروع به دویدن می کنه.

صفحه آروم آروم سیاه میشه... و ناگهانی سفید میشه! و چادر های کرمی رنگ شش ضلعی رو نشون میده که توش پر از بچه های زرد پوسته که دارن با نیزه های چوبی با هم تمرین می کنن. پیکر چنگیز خان از دور نمایان میشه و تمام مردم از چادر ها بیرون می آیند و خبردار می ایستند.

چنگیز خان قبل از این که اسب کاملا از حرکت بایستد از روی اسب پایین می پرد.
- باید به لندن حمله کنیم. اولین حمله ی اصلی ما به اروپا.

پچ پچی بین جمعیت شروع میشه. زن ها همان طور که پشم گوسفندان را به هم می بندند تا لباس درست کنند به حرف های چنگیز گوش می دهند.

مرد ها پس از شنیدن حرف های رهبرشان، احترام می گذارند و می روند تا وسایل برای حمله به جای دوردست را تدارک ببینند. چنگیز هم گوشه ای می نشیند و تخته وایت بورد خویش را پاک میکند تا استراتژی حمله را آماده کند.

دوربین با همون آهنگ ملایم ژاپنی می چرخه و رو در روی یک چادر قرار میگیره تا صحنه عوض بشه...

دنگ دنگ دنگ!
دوربین داره خورشیدو نشون میده اما با این صدا پایین میاد و از پشت ارتشی هزاران نفری، چنگیزخان رو نشون میده که شمشیرشو گرفته بالا و لب مرز انگلیس وایساده.

- حمله...

تمامی مغول ها جلو می رن اما با شنیدن ادامه ی حرف چنگیز سر جاشون متوقف میشن.

- نکنین. مثل آدمای متمدن میریم از توی انگلیس رد میشیم تا به لندن برسیم. اونجا هم جلو می ریم. یه مدرسه به اسم هاگوارتز هست. هممون باید اونجا رو نابود کنیم!

مغول ها شگفت زده به یکدیگر خیره شدند.

صحنه با صدای هوشت عوض میشه و مغول های اسب سوار رو نشون میده که از بین مردم با فرهنگ متمدن لندنی عبور میکنن و دم دروازه ای بزرگ می ایستند.

چنگیز به تابلویی که اسم دهکده روش نقش بسته اشاره میکنه اما یادش میاد که مغولا سواد ندارن.

- اسم این دهکده هاگزمیده. پشت این دهکده، هاگوارتز قرار داره پس حمله کنین!یــــــــــــــــ!

مغول ها با فریادی وحشیانه حمله میکنن و بدون آسیب رسوندن به خونه ها و کافه ها به سمت دروازه ای می دوند که قلعه ی هاگوارتز پشت آن دیده می شود.

رزمرتا از پشت شیشیه ی مغازه اش با یک پیراهن خواب بیرون را نگاه میکند و سریع پرده را می کشد. مثل بقیه ی کسانی که در دهکده بودند.

مغول ها از دروازه می گذرند و عده ای از آنان با تبر و دیگر تجهیزات شروع به خراب کردن دروازه می کنند. یکی از چراغ های هاگوارتز که مربوط به دفتر مدیریت بود روشن شده و لحظه ای بعد استرجس پیژامه پوش از سرسرای ورودی بیرون می آید.

- تو رو خدا رحم کنین! چی شده مگه؟ چرا این کارو میکنــــ....

اما بقیه ی حرفش با سه شمشیر که هم زمان روی سرش فرود آمد قطع شد. استرجس خونین روی زمین افتاد. و مغول ها به تخریب خود ادامه دادند. چندی بعد، ارتشی که توسط کینگزلی شکلبوت هدایت می شد از در قلعه بیرون آمد و به سمت مغول ها هجوم برد. تمام دانش آموزان هاگوارتز برای دفاع از قلعه بیرون آمدند. دسته ی دوم بچه ها توسط رز و گلرت هدایت می شدند و همه به تیر کمان و چوبدستی مسلح بودند. باران تیر و طلسم بر سر مغولان فرود آمد و بیشتر آنان را کشت.

دو نفر دیگر باقی مانده بودند. چنگیز خان و یکی از یارانش. تیری یک راست به قلب چنگیز خان برخورد کرد و او را از پا در آورد. مغول دیگر با دیدن این صحنه نا امید شد و کنار چنگیز خان زانو زد.

- سرورم! سرورم! حد اقل به من بگین چرا ما با این دشمن قوی در افتادیم؟ چرا به اینجا حمله کردیم؟

چنگیز اخرین نفس عمیق زندگی اش را کشید و با صدایی ضعیف گفت:
- به من خبر دادن که هافلپاف از شرکت در هاگوارتز منصرف شده.

و جان به جان آفرین تسلیم نمود تا آخرین مغول باقی مانده با چشمان گشاده به رو به رو خیره شود تا کینگزلی وقت کافی برای اسیر کردنش داشته باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1389 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پدر خوانده
با حضور افتخاری بیلیتزیو زابینیو
سایر بازیگران: گراوپ، گلگومات، آنتونینو و لرد ولدمورتیو
این فیلم مستند می باشد و از زبان راوی تعریف میشود:

در بوق سگ یکی از شب های سرد، مخوف و ترسناک دسامبر، بلیتزیو در یک خانواده جادوگر با نام زابینیو چشم به جهان گشود. مادر زیبارویش او را خیلی دوس داشت و از یه ماهگی شروع کرد به بلیتزیو کباب برگ و جوجه و چنجه دادن. در نتیجه بلیتزیو خیلی زود رشد و نمو کرد. او در ده سالگی اندازه خرس گنده شده بود و موجب تحسین همگان.

بلیتزیو از ابتدا به قتل و غارت و جنایت علاقه فراوان داشت. جثه بزرگش هم مزید بر علت شده بود و او خیلی زود و بعد از گذراندن دوره های ابتدایی جادوگری در هاگوارتز وارد مخوف ترین و شاخ ترین باند تبهکاری شهر به نام مرگخواران شد که پدر خوانده ای به نام لرد ولدمورتیو داشت.

بلیتزیو سال ها در این باند خلافکاری و در واقع مافیایی شهر موند و رشد و نمو کرد و روز بروز بزرگتر شد. هم از لحاظ جثه و هم موقعیت اجتماعی. اونقد بزرگ شد که آخر احساس کرد این باند براش کوچیکه و حالا باید مستقل بشه و خودش برای خودش باند بزنه.

منتها هر چقدر زور زد دید اینکار واقعا سخته و کلا الان نمیشه تو شهر یک باند جدید مافیایی زد. در شهر اونا کلا دو باند وجود داشت. یکی همین باند مافیایی مرگخواران و یکی دیگه یه باند دیگه به نام محفل، که البته رقیب جدی مرگخوارا به حساب نمیومد چون مرگخوارا خیلی کت و کلفت و گنده بودند ولی در هر حال تنها باندی که تونسته بود تشکیل بشه و توسط مرگخوارا در نطفه خفه نشه و سال ها به کارش ادامه بدهد همین محفل بود.

بهله ... بلیتزیو با این پیشینه ذهنی و تجاربی که کسب کرده بود فهمید که نمیتونه باند جدید بزنه و در نتیجه باید از مرگخواران جدا بشه و وارد باند رقیب یعنی محفل بشه.

یه شب بعد از یه مشاجره با لرد ولدمورتیو یعنی پدرخوانده مافیای مرگخواران، بالاخره بیلیتزیو تصمیمشو گرفت و از مرگخوارا جدا شد و به محفل رفت.

بلیتزیو سال ها در محفل موند و بازم بزرگ و بزرگتر شد. از اونطرف بعد از رفتن بلیتزیو در باند مرگخواران یک خلا قدرت احساس میشد چون لرد ولدمورتیو همیشه بعنوان پدرخوانده و بزرگتر مافیا اونجا حضور داشت و بدلیل سن زیاد کارهای اجرایی رو به یه نفر دیگه واگذار میکرد که تا موقعی که بلیتزیو اونجا بود او از طرف لرد ولدمورتیو نماینده بود و کارهای مافیارو رتق و فتق میکرد.

خلاصه لرد ولدمورتیو تصمیم گرفت یه نفرو جایگزین بیلیتزیوی خائن بکنه و اون کسی نبود جز آنتونینو که یک سال بیشتر نبود وارد مافیای مرگخوارا شده بود اما بواسطه خلق و خوی خشن و خوانخوارش پله های ترقی رو دو تا یکی طی کرده بود.

و اینطور شد که بین باند مرگخوارا و محفل بر سر تصاحب شهر جنگ شد. تا قبل از این محفل اصلا قدرت قد علم کردن در برابر مرگخوارارو نداشت ولی وقتی بلیتزیو به لرد ولدمورتیو خیانت کرد و وارد محفل شد، به این باند یه جون تازه و توانایی رقابت با مرگخوارا رو بخشید.

چون دو تا از مهره های اصلی محفل که دوست جون جونی بلیتزیو شده بودن یعنی گراوپ و گلگومات هر دو آشناهای ذی نفوذی در دادگستری داشتن و بواسطه اطلاعاتی که بلیتزیو از لرد ولدمورتیو و آنتونینو و مرگخوارا به دادستان داد تونستن اونارو به دادگاه بکشونن و محاکمه کنن و بفرستنشون زندان.

گراوپ و گلگومات که البته ناگفته نمونه غول بیابونی بودن و آی کیوهاشون در حد کراپ و گویل بود فقط بواسطه قتل و غارت بی اندازه شون تو محفل رشد کرده بودن وگرنه اصلا مغز طراحی استراتژی و نقشه کشیدن نداشتن بنابراین تصمیم گرفتن یه حالتی مثل دراکو و کراپ و گویل بوجود بیارن و بلیز رو که البته شبیه دراکو مغرور بود رو بکنن رییس خودشون و محفل.

سال ها گذشت و بلیتزیو با کله کردن لرد ولدمورتیو و آنتونینو و به تبعشون مرگخوارا تونست محفل رو بعنوان تنها مافیا و باند شهر بزرگ و بزرگتر کنه. البته بالاخره لرد ولدمورتیو و آنتونینو از زندان آزکابان فرار کردن و گفته میشد دوباره مرگخوارارو البته در کشور دیگه ای احیا کردن اما بلیتزیو اصلا براش مهم نبود چون اونا دیگه نمیتونستن وارد اون شهر بشن و براش ایجاد مشکل کنن.

بالاخره بلیتزیو پیر شد و صاحب نوه و نتیجه. یه روزی که رفته بود تا از مدرسه نوه شو بیاره، دو نفر که سوار یک جاروی سیاه اسپورت نیمبوس دو هزار و ده شده بودن بغلش زدن رو ترمز و گفتن: لرد ولدمورتیو سلام رسوند. این از طرف لرده .... یکی از اونا چوبدستیشو درآورد و یه آودا بطرف بیلیتزیوی پیر شلیک کرد و ... بیلیتزیو جا خالی داد و زنده موند و اونام فرار کردن، منتها پس فرداش بلیتزیو سکته کرد و مرد.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مستندی از بادراد ریشو با همکاری تیم مشهور تهیه کننده : راز بقا
ایوان روزیه کیست؟!
یا شاید هم...
چیست؟!

اول از همه ذکر میکنم که تنها یک بالا و پایین رفتن انگشت من برای تایپ یک نوشته به اندازه تک تک نفس های بعضی از دوستان ارزش داره. اگر دوستان بنا به دلایل مختلف اعم از شرایط اقلیمی، جغرافیایی و احتمالا خانوادگی به درستی تربیت نشده اند مشکل نویسنده نیست چرا که توهینی به کسی در فیلم قبلی وارد نبود و به هیچ عنوان از کسی به صورت مستقیم نام برده نشد!


-------

ایوان روزیه... پدیده ایست تقریبا نوشکفته. عزیز دل اعضای سایت و سرور بزرگ مرتبه و عالی مقام و پدر رول نویسی.
هیچ احدی حق نگاه کردن به او را ندارد و چنانکه آدولف هیتلر در کتابش " نبرد من" ذکر کرده است : الگوی من برای آغاز حکم رانی دیکتاتوریم!

هرچند نویسنده بسی مشعوف خواهد شد تا ذکر کند که لااقل دوست عزیزمان هیتلر بر نصف اروپا حکم رانی می کرد و اسمی داشت و رسمی و اگر حرفی میزد، ملت به حق رهبریش به او گوش میکردند ولی چه میتوان گفت از مدیری لایق، شایسته و خوش روی سایت جادوگران که حکومتش مجموعا چند کیلوبایت نمی شود. به اندازه یک عکس عریان لیدی گاگا موجود در کامپیوتر نویسنده!

در بعضی از محافل نقل شده است که ژوزف استالین به هنگام مرگش، ایوان روزیه را صدا می کرده است. دوستان از وی دلیل را جویا می شوند. جواب میشنوند که " اگر بعد از من، کسی بتواند راهم را ادامه دهد، بی شک ایوان روزیه است. "

ایوان مخوف را یکی از اجداد ایوان روزیه قلمداد میکنند طوری که اگر هم اکنون نیز به مزار شریف ایوان مخوف بروید و دست بر روی قبرش بگذارید متوجه لرزشی عجیب می شوید. البته یک وقت فکر نکنید که این لرزش از فرط ناراحتی و گریه و لابه ایوان مخوف از دست نوه اش است... خیر... این لرزش شوق و شادیست!

درنهایت این اعجوبه قرن، حق اجازه و دخول در کارهای شخصی تالار ریونکلاو را به خویش میدهد. البته او آقای ماست ولی به خاطر دارم زمانی ققنوس، بزرگ مرد راونکلاوی، در کتاب خاطرات چاپ نشده اش و یا در کنار شومینه و در جمعی از راونکلاوی ها گفت : فقط اجنبیانی که خر کله آنها را گاز گرفته است حق دخالت در امور جاری در تالار ما را دارند! البته توهینی به جناب روزیه نباشد... ایشان برادر ما هستند و در کل ما درک میکنیم که هیچ الاغ بیچاره ای هنوز در این کره خاکی پیدا نشده است که بخواهد سر سرور ما را گاز بگیرد. مگر اینکه الاغ دیگری پیدا شود که سر این الاغ را گاز بگیرد!!

در کل بنده نهایت تشکرم را از این دوست عزیز می کنم که یکی از بهترین اعضای سایت هستند. من ایشان را همانند پدر خودم دوست میدارم و حق کوچکترین توهینی به شخص شخیص ایشان را نمی دهم.

در آخر نیز مفتخر میگردم به عنوان سفیر حمایت از گونه های زیستی از تمامی اعضای سایت درخواست کنم که اندکی با این مدیر گرامی مراعات کنید چرا که اگر این برادر از پیش ما برود، آنگاه چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ آیا جز این است که سایت با خاک یکسان شده و به درک اسفلوسافلین می رود؟!

پس بیایید دست در دست یکدیگر و لبخند بر لب و یکصدا بگوییم :
روزیه دوستت داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 16 تیر 1389 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اصغر پیکچرز تقدیم میکند...
شخله!
با تشکر فراوان از دوست عزیز، مهربان و دلسوزمآلبوس دامبلدور که باعث شد تا این فیلم ساخته شود. همچنین با تشکر از نیروی انتظامی، جمیع مدیران و ناظران و خانواده شهید فرخنده جهت همکاری با ساخت این فیلم.
( تمامی گفته ها و نوشته ها، جملگی طنز اند و فقط جهت نشاندن لبخند بر روی لبان شما نقش بسته شده اند. اگر به کسی برخورد، خواهشا به من پیام شخصی بده و در اسرع وقت حتما حتما اون قسمت از فیلم که مربوط به اونه ویرایش و اصلاح خواهد شد! )

صحنه تاریک میشه...
سال 1350
مردی روی صندلی بزرگی نشسته و داره سخنرانی میکنه.
- من دامبلدورم!
ملت شروع میکنن به تعظیم کردن...
- من کسی هستم که ابهت دارم! محفل رو در آستانه منفجر شدن بردیم جلو! ما فعالیم... ما قدرتمندیم!

صحنه دوباره تاریک میشه...
بازیگران :

اصغر آقایی که جلوی کوچمون شیرموز میفروشه در نقش دامبلدور فعلی
اکبر آقایی که قبلا جلوی کوچمون شیرموز میفروخت در نقش دامبلدور قبلی
جاسم نصفه در نقش بادراد ریشو و یکی از دامبلدورهای قبلی
قاسم چپه در نقش ایوان روزیه
اصغر راسته در نقش پروفسور کوئیریل

دوباره صحنه تاریک میشه و سکانس عوض میشه...
سال 1387
دوربین روی یک کپه ریش زوم میشه. بی شک بادراد ریشو هست. از چشماش معلومه که میخواد تحولی ایجاد بکنه. میخواد دامبلدور رو نجات بده پس به سمت دفتر مدیران حرکت میکنه.
بادراد : سلام!
ایوان روزیه : علیک سلام! بلاک شدی!
بادراد : وا؟! چرا؟
ایوان روزیه: چرا؟ خب مگه نمیبینی؟ اگر عدد هفتم آی پیت رو با عدد پستای فلان شناسه جمع بکنی میشه تاریخ تولد بابابزرگ همون شناسه! پس شما دو تا یکی هستین!
بادراد : ههه! عموجان میخوام در مورد دامبل با کوئیریل صحبت کنم اگه میشه!برو بگو که کوئیریل بیاد!

ایوان میره و کوئیریل میاد.
بادراد : میخوام دامبل بشم.
کوئیریل : باشه.
بادراد دستی به ریشش میکشه.
- مرسی!

3 ماه بعد...
ملت محفلی جلوی دفتر دامبلدور که همون بادراد باشه ایستادن و داد و فریاد راه میندازن. همین داد و فریاد ها باعث میشه تا دامبلدور بیاد بیرون و به اعتراضاشون گوش بده.
یکی از اعضای محفلی : من اعتراض دارم!
دامبل : بگو عزیزم. بگو رفع میشه.
همون عضو محفلی : رنگ لاک ناخون شصت پام به نظر با رنگ روتختی اتاقم تو محفل ست نیست. تو چجور دامبلدور خاک بر سری هستی که اینارو مراعات نمیکنی؟
دامبلدور : ها... خب یکی دیگه بیاد اعتراضشو بگه.
یکی دیگه میاد و شروع به اعتراض کردن میکنه.
- من نمیتونم فعالیت محفل رو تحمل کنم!
دامبلدور اون شخص رو برانداز میکنه و متوجه میشه که چه آدمیه. پس یکی میخوابونه تو گوشش و نفر بعدی رو صدا میکنه.
- پاشنه صندل عمم گم شده! چرا پیداش نکردی؟
- پسرخاله ی همسایمون درس ریاضیشو نتونست پاس بکنه. خاک بر سرت دامبلدور!
و...

1 ماه بعد...
بادراد دوباره میره به سمت دفتر مدیران و به سمت اتاق کوئیریل میره.
- بیا! این استعفامه! غلط کردم که دامبلدور شدم... فهمیدم که این شناسه نفرین شدست. تو اون استعفانامم یک نفر رو معرفی کردم برای دامبل شدن. بد نیست...
کوئیریل : خیلی خب. همونو میزاریم دامبل!
و اینگونه بزرگترین اشتباه تاریخ جادوگری سایت جادوگران در 6، 7 سال تاسیسش رخ داد. جهان به نابودی کشیده شد... اوه! اوغ!

2 ماه بعد...
دیگه خبری از دامبل قبلی نیست و ایندفعه یک دامبل جدید اومده. شاید تحولاتی دیگر... شاید آغازی دیگر...

حیاط خونه گریمولد!
دامبلدور توی حیاط ایستاده و داره بادقت به آسمون نگاه میکنه. انگار داره دنبال یک چیزی میگرده.
در همین لحظه یکی از اعضای محفل وارد میشه.
- قرار نیست فعالیت کنیم عموجان؟
دامبلدور بدون اینکه سرشو برگردونه جواب داد : چرا دیگه! نمیبینی دارم دنبالش میگردم؟
عضو محفلی : دنبال چی؟
دامبلدور : دنبال فعالیت دیگه! قرار از پشت ابرا بیاد بیرون.. ایناهاش... اوخ اوخ... در اومد؟! اه! در نیومد که! لعنت! نمیدونم چرا از پشت ابرا بیرون نمیاد. برو بزن ببین هواشناسی نمیخواد بگه هوا قراره آفتابی بشه؟
عضو محفلی بدو بدو میره خونه و تلفن رو بر میداره.
- الو؟ مرکز بیماری های غیرقابل درمان؟ بله... ما یک بیمار داریم اینجا ممنون میشم که هرچه سریعتر یک آمبولانس بفرستین میدان گریمولد. خیلی ممنون.
و تلفن رو میزاره.
سکانس عوض میشه...

چند ماه بعد...
دامبلدور دوباره عوض شد... اوضاع بیریخت میزد!
بادراد دوباره وارد میشه و میره سمت دامبلدور.
- این شناسه نفرین شدست! ازت تمنا میکنم که بیخیالش باش.
دامبلدور : آخه چرا؟
بادراد : چون جادوگرا و عجوزه هایی اطراف این شناسه هستن همیشه که زهرشون از باسیلیسک هم بدتره!
دامبلدور : حذف شد!
بادراد : چی؟ چی حذف شد؟
دامبلدور : حرفای چرت و پرت! مگه نمیدونی من چقدر شخلم؟ همین دیروز از ایوان یاد گرفتم که چجوری میشه پستارو پاک کرد!
بادراد : جــــــون! من خیلی دوستت دارم دامبلدور... تو اگر هیچکی رو نخندونی منو میخندونی. اگر با من مهربون باشی و دیگه پستامو پاک نکنی بهت قول میدم یادت بدم چجوری پستارو هم ویرایش کنی!

صحنه دوباره تاریک میشه و آهنگ بوی پیراهن یوسف همراه با اسامی کادر تهیه و تولید فیلم پخش میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1389/4/16 22:29:24
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1389/4/16 22:30:54
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 10 دی 1388 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
---- فقیرز پرزنت تقدیم می کند ----

نون خشک

کارگردان : کور ممد
فیلمبردار : [ به علت فقر با وبکم ِ منشی ِ صحنه فیلم گرفتیم و چون پولمون نمی رسید از خود منشی صحنه بجای فیلمبردار استفاده شد. ]

بازیگران :

سرژ تانکیان -------- پیرمرد بازنشسته
دومبول -------- دومبول (در نوجوانی)
سرژ تانکیان ------- نون خشکی
دومبول -------- نون خشکی [ بعلت فقر و ایجاد مشکلات مالی با سرژ تانکیان ادامه ی نقش نون خشکی رو دومبول بازی کرد چون دومبول تئاتریه و به پول اهمیت نداد ! ]

و با معرفی :

پروفسور کوییرل در نقش آقای نیکی
تهیه کننده : قلک پسر ویلی ادوارد.

-------------------------------------- اپیزود ابتدایی --------------------------------------

دومبول سوار دوچرخه ای قدیمی در حال گشتن توی خیابون های شلوغ لندن، در حالی که چهره ی نگرانی داره و عرق از پیشونیش شر شر میریزه پایین ، لحظه ای بعد سرژ رو داریم که توی یه پارک نشسته و داره با خودش شطرنج سرعتی بازی می کنه و خیلی نگران به نظر میرسه و عرق از پیشونیش شر شر میریزه پایین . در تمام این صحنه ها صدا نداریم و سعی شده ژانر استرس بره تو حلق ببینده.
حالا دومبول رو داریم که به پارک رسیده ، خیلی نگرانه و عرق از پیشونیش شر شر ریخته پایین ، در اون سمت هم سرژ رو داریم که نگرانیش دو چندان شده و دستهاش هم عرق کرده ، صدا نداریم و بیننده کم کم داره نگران میشه .
دومبول داره با سرعت رکاب میزنه و خیلی خیلی نگرانه ، سرژ تو اوج نگرانیه ، بیننده رنگش پریده ، انگار می خواد بگه: "_ بی کرفول ! " ، اما چیزی تو گلوشه که نمی تونه حرف بزنه ، دومبول یه آن میبینه چشاش سیاهی رفته ،... زینگ زینگ زینگ و این تنها کاریه که از دستش بر میاد و ....
صدا نداریم ، نگرانیه خودتونو حفظ کنید! سعی کنید خودتونو خیس کنید ! پتو یا هر چی دم دستتونه گاز بگیرید ، استــــرس ، اســـــــــــتـــــــــــرس ، اســـــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــرس .....

-------------------------------------- اپیزود ثانویه ---------------------------------------

در انتهای کوچه ی منتهی به پارک ، صدای نون خشکی تمام محله رو برداشته ، مرد نون خشکی رو داریم با لباسی ژنده که با نگرانی داره میگه :

_ نـــــونَ خوشکووووئه!
[ البته صدا نداریم و فقط در زیر نویس به چندین زبان مرده و زنده ی دنیا متوجه میشیم که اون چی میگه ]

در انتهای دیگه ی کوچه ی منتهی به پارک ، دم در سوپری محل ، آقای نیکی رو داریم که با لباسی فاخر و نایس و لبخندِ جِکوندی بر لب داره با یک خانم [ که خیلی اتفاقی تنها زن بیوه ی محله س ] در مورد فواید شیر موز طبیعی به نتایج جالب و هیجان انگیزی میرسه ...
[ یادتون نره که صدا نداریم ، به زیرنویس توجه داشته باشید ]

در اواسط کوچه ی منتهی به پارک هستیم ، نون خشکی رو داریم که خیلی عرق کرده و عین خری شده که تیاپشو ازش گرفتن ، عاجزانه داد میزنه :

_ نـــــونَ خوشکووووئه! ... آه ... نـــــونَ خوشکووووئه

[بیننده با اینکه فقط زیرنویس داره ولی گریه ش گرفته ، با نون خشکی تکرار میکنه : نـــــونَ خوشکوووئه! آههه خداااایا!! نـــــــونَ خوشکووووئه! و حتی بعضی بیینده ها آب دماغشون هم سرازیر شده و عده ای از ببینده های مسن تکرر ادرار پیدا کردن و وضعیت خیلی بغرنجه ]...
نزدیک به پارک هستیم و نون خشکی رو داریم که ناگهان با صدایی به بلندای فریاد سرژ میگه :

_ ... وااای دَدَم ! اَبیلفضل! هوووووشـــــــــــــــــــــهَ ....... آخ!!!


------------------------------------ اپیزود ثالثیه ------------------------------------------

محیط شلوغ بیمارستان رو داریم ، از هر طرفی مردم نگران به طرف دیگه میدوئن و پرستار ها از همه نگران تر از دست عده ای نگران کننده ، در حال گریزن ، بیینده ها نگران پرستارهان و صدا نداریم و زیر نویس هم نداریم و این خیلی به استرس فیلم اضافه کرده و بالاخره به سمت پله ها میریم ، با سرعت از پله ها بالا میریم و از راهروئیی در بخش سی سی یو به اتاق شماره ی سیزده میرسیم و این یعنی بیننده باید خودشو برای بدتر از اینها آماده کنه ...

_ راحتـــی؟ .... _ راحتـــــم! ...._راحتـــــی؟ ...._ راحتـــــم ....

و دومبول رو داریم که روی تخت دراز کشیده و چند عضو از اعضاءش توی گچه ، نون خشکی با گاریش در کنار اونه و دست نوازش و مهرورزی به سر دومبول نوجوان میکشه و نگران کننده اینه که نگران نیست و این خودش باعث نگرانیه، صدا نداریم ولی برای رضای خدا هم که شده صدای تَلَق تَلَقی به گوش می رسه و گویا صدای افتادن میز یا صندلی یا چیزی شبیه به اونه اما بیننده غرق در نگرانیه و منتظره یه فاجعه س، پس متوجه صدا نیست و خب بالاخره اینکه اســـترس ...
فردی با لباس سفید وارد میشه و نگران به نظر میاد ، رو به مرد نون خشکی چیزی میگه و اتاق رو ترک میکنه ...
مرد نون خشکی دستی به موهاش میکشه و خیلی عاجزانه و دردناک میگه :
_ اوه خدایا ، شنیدی ؟! ... من بچه ی مردم رو فلج کردم! اوه من ... من مست بودم! اوه من نباید پشت گاری میشستم! خدایا ..

و دومبول رو داریم که لبخند خسته ای میزنه و با چشمانی پر از امید و بوی کافور* میگه :
_ عمو جان ، خودتون رو ناراحت نکنید ، حتماً این اتفاق حامل پیغامی برای من بوده ... این پیغام سرنوشت منه! ... میدونم معنیش چیه !...

و سرژ رو در نمایی کلوزفـ[...]کینگ آپ داریم که لنز دوربین فقط دماغش رو داره ولی باز بیننده میدونه که اون مضطربه و منتظر ، و با نگرانی می پرسه :
_ اوه مای اوس کریم! ... یعنی چی پسرم؟ اون معنی رو به من بگو!... نَوو! نَوو ! [ now! now! ...]

صدا نداریم و نور محیط زیاد شده و تشعشعات زیادی از صورت دومبول که حالا لبخندش بیشتر شده و با چشمانی درخشان به آسمون خیره شده رو داریم و اون در یک لحظه ی استثنایی که بیننده رو غافلگیر میکنه ، میگه :

_ من باید شاعر و نقاش قرن 5 مصری با ویلچر میشدم ! سرنوشت من اینه! اوه مای دِستنی!!

بیننده عرق کرده و از فرط احساسات دچار رعشه شده ، دنیا به خودش لعنت میفرسته و زمین از شرم ترک می خوره ، خدا از عرش به فرش میاد و بالای سر دومبول به فقان و زاری مشغول میشه ! و نگران کننده ش اینه که سرژ با تبسم و فراق خاطری نگران کننده زیر لب ، نجوا کنان از دومبول میپرسه :

_ راحتـــی؟ .... _ راحتـــــم! ...._راحتـــــی؟ ...._ راحتـــــم ....

-------------------------------- اپیزود پایانی -------------------------------------------

صدا نداریم و صحنه تاریکه ، نور از پساپیش انتها به گونه ای هَندسام و هنری به درون میاد ولی بیننده چیزی دستگیرش نمیشه و کسی یا چیزی رو برای توصیف و فضاسازی صحنه نداریم اما نوشته ای روی تصویر میاد که :

و من چشمــــــانم را ... بسته بودم.

--------------------------- تیتراژ پایانی ------------------------------------

دومبولِ روزگار منم، سرژِ نون خشکی متهم
یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم
فحشا دهن وا می‌کنن، وقتی دل از ویسکی پره
دست من‌و بگیر که پام رو خون دومبول می‌سره
بگو که از کدوم طرف می‌شه به آمارش رسید
وقتی تو چشم هر کسی برق آمار‌و میشه دید
راه پارتیه امشبو به من ، دستای کی نشون می‌ده
وقتی که حتی دومبولم این روزا بوی خون می‌ده
لالا لالا لالا لایی دومبول بگـــو که راحتی ، لالا لالا من راحتم عموی ِ خوب ِ پاپتی (دو بار )
تمرین مرگ می‌کنم تو گود این پیاده‌رو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو
دارم به داشتن یه زخم تو [سینه!؟!] عادت می‌کنم
دارم شبامو با تن ِ دومبولی قسمت می‌کنم
لالا لالا لالا لایی دومبول بگـــو که راحتی ، لالا لالا من راحتم عموی ِ خوب ِ پاپتی (دو بار )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده