به لطف مرلین و بچه ها،
اسلیترین قهرمان میـــشه
اسلیترین قهرمان میــشه
حالا لالای لالای لالای، لالای لالای ...
در جایگاه مدیر
دلورس در حالیکه ناخن هایش را سوهان میکشید به یاکسلی که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد تا با سطلی پر از آب رولینگ را مجددا به هوش آورد. در حینی که یاکسلی می کوشید رولینگ را به هوش آورد دلورس که تنها نظاره گر آن صحنه بود با ناخوشنودی نفسش را بیرون داد.ظاهرا او در انتخاب گزارشگران هیچ وقت موفق عمل نمی کرد.اما پذیرفتن ایده ی آوردن رولینگ برای گزارش دادن مسابقه ایده ی بسیار بدی بود.چرا که از اول بازی کل جمعیت حاضر را ناچار به شنیدن غرولندهای تمام نشدنی اش کرده بود مبنی بر اینکه اقدامات آنها دنیای ساخته دست او را تماما زیر و رو کرده است.
در همان لحظه رولینگ بعد از مقدار زیادی نوش جان نمودن آب سرد با فریادی خفه از جا جست و با مشاهده چشم غره دلورس بدون فوت وقت به سمت میکروفن جادویی شیرجه رفت تا ادامه مسابقه را گزارش دهد.
- کوافل دست رون ویزلیه و داره میره به طرف دروازه اسلیترین...و...چی؟اون چیه که داره پرواز میکنه؟لرد ولدمورت؟چطور ممکنه لرد ولدمورت تو تیم باشه؟
با بر زبان آوردن نام لرد ورزشگاه به هم ریخت.صدای جیغ های وحشت زده و فریادهای اعتراض آمیز جمعیت از هر سو به گوش می رسید. رولینگ بی توجه به جو ملتهبی که ایجاد کرده بود جیغ جیغ کنان در میکروفن جادویی ادامه داد:
- این ممکن نیست....اون از کوییدیچ متنفره.من شخصیت اونو خلق کردم!من!شما با این کارتون تمام معادلات داستان منو به هم زدین!
ضربه ی دیگری از چماق که بر سر رولینگ فرود آمد او را مجددا وادار به سکوت کرد.آمبریج زیرلب گفت:
- سالازار آخر و عاقبت این بازی رو به خیر کنه!
فریاد "کیـــــــــــه" که از آن سوی زمین به گوش رسید باعث شد با اشاره دلورس، رولینگ ضربه ی چماق دیگری از یاکسلی دریافت کند.
بر فراز زمین کوییدیچ-جایی میان زمین و آسمان!
لرد سیاه با نگرانی هرچه تمامتر در هوا معلق مانده بود و تنها نظاره می کرد.کمی دورتر آیلین با سرعت از توپ بازدارنده ای میگریخت که لرد اصلا عبورش را هم ندیده بود.در پشت سر او مورفین با تکیه بر دروازه اسلیترین در حال گشت و گذار میان سیارات بود و به دلیل مشغله ناشی از سفر متوجه نشد که برای بار دوم دروازه توسط چارلی ویزلی گشوده شد.صدای فریاد و هیاهوی جمعیت سرخ پوش با غرولندهای سبز پوشان در هم آمیخت.صدای دلورس به گوش رسید که غرغرکنان گفت:
- بیست امتیاز به نفع گریفندور!
اما هیچ کدام از اینها برای لرد اهمیت نداشت.او عصبانی و نگران بود.تا آن لحظه دو جان پیچ با ارزشش را از دست داده بود.با چشمانش آسمان را برای یافتن اثری از سالازار جستجو کرد.حالا به نظرش می رسید فکر سپردن جان پیچ هایش به او کار بسیار اشتباهی بوده است.او به هیچ وجه به ریگولس اعتماد نداشت و حضور او در تیم بر بدبینی اش می افزود .چه بسا حتی توبه ی او ظاهری و نقشه ای برای نابودی جان پیچ های دیگرش بود.به ویژه اینکه در شرایط مسابقه این کار برای او راحت تر از هر زمان دیگری بود.
با خشم دندان هایش را بر هم فشرد و با جدیت بیشتری در پی سالازار گشت.حتی خود پیرمرد هم نمی دانست حامل چه شی با ارزشی است.
فلش بک-شونصد سال پیش
پسربچه ی رنگ پریده ای که در آستانه کچل شدن بود با حسرت به پیژامه ی باشکوهی که بر تن پیرمرد لرزانی بود زل زده بود.رنگ سبز زمردی آن به همراه راه راه های نقره ایش چشم را خیره می ساخت.پسرک در حالیکه با دهان باز به حاشیه دوزی نقره ای رنگ آن خیره شده بود آب دهانش را که جاری شده بود قورت داد.مطمئن بود اگر سایر بچه ها آن را بر تن او ببینند همه اشان در برابرش سر اطاعت فرود می آورند و او را رهبر خود خواهند کرد.
پسرک در این فکر بود که رنگ پیژامه با بچه مارنحیفی که جدیدا یافته بود هماهنگی کامل دارد که ناگهان پیرمرد با صدای لرزانی فریاد زد:
- به چه زل زدیه؟نگاه پر طمعت را از ردای جدیدمان برداریه...همانا رنگش می پرید!
پسرک:
در همان لحظه مرد گوژپشتی با سرعت به داخل اتاق آمد و در حالیکه به طرف پیرمرد می رفت گفت:
- تام برو این دایی عملیتو پیدا کن.بازم بوقی رفته سر بساطش یادش رفته دواهای این پیرمردو بهش بده...برای چی وایسادی مثل هیپوگریف به من زل زدی توله تسترال؟
پسرک بینی اش را بالا کشید.در حالیکه از اتاق خارج میشد نگاه دیگری به پیژامه انداخت و چشمانش برقی زد.می دانست روزی خواهد رسید که آن را به دست می آورد و با داشتن آن قدرتمندترین جادوگر دوران میشد و بر دیگران حکومت میکرد و دیگر کسی نمی توانست او را به خاطر کچلی اش مسخره کند.
پایان فلش بک
لرد سیاه با شنیدن صدای رولینگ به خود آمد.
- کوافل دست آیلین پرنسه که داره میره به طرف دروازه گریفندور جاییکه بیل ویزلی دروازه بان تیم...وایسا ببینم...اصلاشماها می دونین آیلین چند وقته از مدرسه فارغ التحصیل شده؟ چه جوری ممکنه...
گرومــــــــــــــــــــپ!
وقتی بار دیگر صدای خسته دلورس آمبریج در ورزشگاه پیچید لرد مطمئن شد صدای ناخجسته ای که لحظه ای قبل به گوش رسیده بود در نتیجه برخورد دوباره چماق با سر رولینگ بوده است.
- کوافل دست آیلین پرنسه که با سرعت داره میره به طرف دروازه گریفندور و توپ بازدارنده ای رو که جیمز به طرفش پرتاب میکنه جا می ذاره...
لرد به خودش زحمت نداد تا بقیه گزارش مسابقه را بشنود. بی آنکه فکرش را برای مسابقه پیش پاافتاده ای مثل کوییدیچ آزار دهد برای یافتن سالازار در آسمان به پرواز درآمد.
آنسوی زمین شاید هم آسمان! جایی در نزدیکی دروازه گریفندور
آیلین خود را از مقابل توپ بازدارنده ی دیگری که اینبار جینی ویزلی به سویش پرتاب کرده بود کنار کشید و همزمان با آن کوافل را به رودلف که در نزدیکی اش پرواز می کرد پاس داد.از گوشه چشم نگاهی به جایگاه تماشاچیان انداخت تا بلکه موفق به دیدن سوروس شود. از اول مسابقه او را ندیده بود.با دلسردی نگاهش را از جمع هم گروهی هایش که پر سر و صدا به تشویق آنها پرداخته بودند برداشت.یعنی ممکن بود پسرش حتی به تماشای مسابقه هم نیامده باشد؟
شپـــــــــــــــــــــلق!
آیلین با سرعت به محلی که صدا را از آنجا شنیده بود نگاه کرد.توپ بازدارنده ی جیمز سیریوس پاتر ظاهرا زودتر از کوافل او به رودولف رسیده و صورتش را کاملا صاف کرده بود!
رون ویزلی با خنده بلندی کوافل را در هوا قاپید و مثل جت به طرف دروازه اسلیترین پرواز کرد.بلاتریکس از پشت سر رودولف ظاهر شد. به نظر می رسید هنوز به خاطر اتفاقاتی که از صبح برایش افتاده اند،آزرده باشد.چرا که بی معطلی ضربه محکمی نثار پس کله رودولف کرد.
- خاک تو سرت رودولف!بی عرضه! :vay:
رودولف که دهانش در اثر اصابت توپ بازدارنده فرو رفته بود به سختی موفق شد بگوید:
- مووومن...ممیی...آآ...ممیی...ارررم...
آیلین و بلا:
بلا با عصبانیت ضربه ی دیگری بر سر رودولف کوبید.
- خجالت نمی کشی تو؟این چه زبونیه؟از اولش باید تو همون کارگاه نمایشنامه نویسی می کشتمت تا پات به اینجا نرسه.
- اوووم...بممممااا...ممموننموو...بمممققش...
- درست حرف بزن تا نگفتم دلو حذف شناسه ات کنه!
آیلین ناگهان جیغی کشید.
- بلاتریکس به گمونم این داره بهت فحش میده!
همین جمله کافی بود تا آتش خشم بلاتریکس را شعله ور کند.در یک چشم بر هم زدن از جیب ردایش چوبدستی ای را که به شکل قاچاقی وارد زمین کرده بود بیرون کشید.
- می کشمت رودولف!
رودولف با دیدن چوبدستی در دستان همسرش خود را برای آرام کردن او معطل نکرد.سر جارو را برگرداند و پا به پرواز گذاشت!
- وایسا بی غیرت!کجا فرار میکنی؟نترس.فقط می خوام بکشمت!
آیلین کلاغی را که همیشه همراه داشت پر داد.
- سریع به اطلاع اعضای سازمان حمایت برسون اینجا یه مورد نقض آشکار حقوق زنان مشاهده شد!
در جایگاه مدیر
دلورس که مشغول نوشیدن قهوه بود اشاره کرد تا رولینگ را به هوش آورند.رولینگ با ناله ای به هوش آمد.دلورس بی آنکه به صورت از ریخت افتاده ی او نگاهی بیاندازد گفت:
- بالاخره می خوای مسابقه رو گزارش بدی یا بگم از این به بعد یه جور دیگه تشویقت کنن؟
- βµαβµ£ÝËÊßÔƜ.
آمبریج و یاکسلی:
یاکسلی گفت:
- فکر کنم یه کم محکم زدم پروفسور.انگار گویشش عوض شده.
پیش از آنکه آمبریج بتواند علتی برای این واقعه بیابد متوجه کلاغی شد که بر فراز آسمان ورزشگاه اوج می گرفت.
- یا سالازار کبیر!باز این آیلین فرستاد دنبال اعضای سازمانش!
- کیــــــــــــــــــــــــــــــه؟
دلورس بی توجه به فریاد سالازار رو به یاکسلی گفت:
- یاکس زودتر برو نیروهای ویژه ضربتو بفرست تو زمین تا مثل مسابقه قبل ورزشگاه به بوق کشیده نشده.قبل از رفتن هم یه ضربه ی دیگه تو سر این مشنگ حیف نون بزن! لازمش داریم هنوز! :vay:
نزدیک دروازه اسلیترین
لرد ولدمورت در جستجوی سالازار بی اراده به نزدیک دروازه های اسلیترین رسیده بود اما هنوز اثری از سالازار به چشم نمی خورد. مورفین سر بر حلقه میانی دروازه چنان غرق در خواب بود که متوجه نشد کوافل رون درست از کنار بینی اش عبور کرد و وارد دروازه شد.
صدای فریاد و هلهله طرفداران گریفندور با غرولند تماشاچیان اسلیترینی در هم آمیخت.صدای دلورس در محوطه ورزشگاه طنین انداخت:
- سی صفر به نفع گریفندور!اعضای اسلیترین هم مثل همیشه دلمشغولی های مهمتر از بازی دارن...
- ɘɧɗɗɓɓɱɲ...
- اینو خفه اش کن یاکسلی! :vay:
گرومـــــــــــــــپ!
لرد بی توجه به هیاهوی اطرافش نگاهش را چرخاند و بالاخره سالازار اسلیترین را در نزدیکی جایگاه تماشاچیان گریفندوری یافت. طرفداران گریفندوری با حرارت مشغول شعار دادن و تشویق کردن استرجس بودند که شانه به شانه سالازار در پرواز بود. به احتمال زیاد علت اصلی سر و صداهایشان هم برای همین بود.هر چند این موضوع در آن لحظه کوچکترین اهمیتی نیز نداشت.در آن لحظه رسیدن به سالازار و پس گرفتن جان پیچ نازنینش از هر کار دیگری مهمتر بود.
در همان لحظه دسته ای سیاهپوش با سرعت از بالای سرش عبور کردند و باعث شدند تا تعادلش برای یک لحظه کوتاه بر هم بخورد. زمانیکه بر خود مسلط شد تعدادی سیاه پوش مسلح به چماق را دید که آسمان ورزشگاه را جولانگاه خود ساخته بودند.لرد غرولندی کرد و به جایی که تا لحظاتی پیش سالازار را آنجا دیده بود بازگشت.چیزی که دید سبب شد تا نفسش برای لحظه ای از وحشت بند بیاید.نه برای اینکه گوی زرین در نزدیکی جایگاه تماشاچیان گریفندوری پر و بال میزد و سالازار بی توجه به آن سراغ ژوزفین را از تماشاچیان می گرفت.بلکه به دلیل اینکه استرجس از پشت سر در حال کشیدن جان پیچ پیژامه شکلش بود تا مانع دست یابی سالازار به گوی زرین شود!
لرد نعره زد:
- خــــــطا آقا!خــــــــــطا!پس این داور بوقی کجاست؟
به نظر می رسید داور موقتا نابینا و ناشنوا شده باشد چرا که در در کمال خونسردی مشغول سوت زدن بود.
لرد که خون به مغزش نمی رسید دست در جیب شنلش کرد تا چوبدستی اش را بیرون کشیده و آوادایی نثار داور کند. اما در کمال تعجب متوجه شد چوبدستی ای وجود ندارد!با وحشت به یاد آورد پیش از ورود به زمین آن را تحویل داده است.
قبل از آنکه لرد موفق شود بر افکارش تسلط یابد صدای نامیمونی که از نزدیکی جایگاه تماشاچیان بلند شد او را وادار کرد بر خلاف میلش سرش را برگرداند تا به آن منظره خیره شود.
خـــــــــــرررررررررت...جــــــــــــــــــــــــررررررررر!
ملت :
استرجس:
لرد:
داور:
لرد که از شدت خشم از خود بی خود شده بود نعره ای زد و چماق بازدارنده اش را سوی داور پرتاب کرد.اما بلافاصله متوجه شد اشکالی در کار است.او اصلا چماق بازدارنده ای در دست نداشت بلکه چیزی که به عنوان چماق بازدارندگی همراه خود به زمین آورده بود چیزی نبود جز....
- مــــــامـــــــان!جان پپچم!
نگاه وحشت زده لرد حرکت چرخش وار جان پیچی را که در واقع وردنه یادگاری مروپ بود به جانب کله داور دنبال می کرد.وردنه در هوا پیچ و تاب می خورد و...
دنــــــــــــــــــــگ!
وردنه با شدت هر چه تمامتر بر سر داور نگون بخت فرود آمد و با صدای مهیبی چند تکه شد!
داور:
لرد:
ریگولس که درست در همان لحظه از کنار لرد عبور می کرد تا به دنبال توپ بازدارنده برود فریاد زد:
- ارباب.چرا نارحتین؟داور فامیلتون بود مگه؟
لرد:
در کنار دروازه اسلیترین
مورفین که از سر و صدای موجود در ورزشگاه چرت شیرینش پاره شد بود تکانی خورد و سرش را از لبه حلقه وسطی دروازه برداشت.با بدخلقی زمزمه کرد:
- اه...شقدر شروشدا میکنن.نمیگن وژیر مملکت باید اشتراحت کنه تا بتونه به امور رشیدگی کنه...اَه...
- اسلیترین!
مورفین با عصبانیت کلاه وزارتش را از سر برداشت.
- کوفت و اشلیترین!تا الان شونصد بار منو گروهبندی کردی کلاه بوقی!
با این همه برآمدگی نامتعارف کلاه توجه او را به خود جلب کرده بود.مورفین بی توجه به کوافلی که اینبار از حلقه کناری وارد دروازه شد و متعاقب آن فریادهای جمعیت را بدرقه راه خود کرد دستش را داخل کلاه فرو کرد و کورمال کورمال چیزی را از درون آن بیرون کشید.
- دمم شیز!این قلیونه ارو یادم رفته بود!ایــــــول!
مورفین درحالیکه دلش از خوشحالی غنج میزد به سمت زمین جایی در نزدیکی تیر دروازه ها پرواز کرد تا در کمال آسودگی و به دور از هیاهو قلیان عتیقه ای را که از درون گونی سالازار کش رفته بود چاق کند.غافل از اینکه شی ای که در دست داشت قلیان گمشده ی هافلپاف و یکی از هورکراکس های نازنین لرد سیاه بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





جان پیچ هام رو که دادم بهت قایم کنی..

نمیدونم چش شده... از وقتی این محفلیا تو درگیری شیون آوارگان جای ققنوس شون، بردنش... هر شب تبدیل به یه تخم گنده میشه و دوباره صبح از تخمش در میاد! به گمونم افسرده شده... اگه دستم به این دامبل ِ کفتر باز ِ....
تا اینکه لرد سیاه سرش فریاد زد:
در همین فکرها بود که جرقه ای به ذهنش خطور کرد! و به سرعتش اضافه کرد و از آشپزخونه خارج شد.
مگه یادت رفته یه جان پیچم رو نابود کرد؟!








