جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  39 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1394 04:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- مگه پیامبر نیستم؟! ببین اینا رو! تو دیگه چرا اسنیپ؟ یادت رفته چند بار واست حوری فرستادم بیاد؟ ای آدم نمک نشناس!
- مشاهده میکنین که، ادعای رد و بدل کردن حوری هم داره!

پرستار فوق الذکر که از شانس مرگخواران، بانویی بسیار خوش تیپ و خوش چهره بود، دست مرلین رو میگیره. مرلین به سمت پرستار برمیگرده تا به اون هم چند تا حرف منشوری بزنه، ولی به محض دیدن پرستار، در کسری از ثانیه لبخند پهنی تمام صورتش رو می پوشونه و به کمال آرامش میرسه!
- ببخشید خانم بسیار متشخص، شما احیانا یکی از حوری های بارگاه ملکوتی نیستن؟ :pretty:
- چرا پدر جان، خودمم. بیا بریم با هم تا از خاطراتت واسم تعریف کن.

مرگخواران که فرصت را مناسب می دیدند، سعی کردند تا با کمترین جلب توجه ممکن، وارد ساختمان بشنود. در ابتدا همه چیز خوب پیش می رفت. مرگخواران سعی داشتند با چهره هایی بسیار متشخص و متین، فاصله بین درب ورودی و ساختمان اصلی را طی کنند. البته در این ایوان هنگام عبور از جلوی نگهبان، تصمیم داشت تا به وی زبان درازی کند که توانسته بودند وارد شوند، ولی متاسفانه فاقد ابزار لازم بود.

مرلین و پرستار دست در دست یکدیگر حرکت می کردند و با هم گرم گرفته بودند. پرستار درب ساختمان اصلی را باز کرد و همراه با بیمار جدید، وارد ساختمان شد. مرگخواران نیز همگی در کمال متانت و وقار، سوت زنان وارد شدند و سعی داشتند کماکان بدون جلب توجه، به بخش های حساس این ساختمان وارد شوند که با شنیدن صدایی، سرجایشان میخکوب شدند.
- اوهوی! کجا؟
- داریم بیمارمون رو همراهی میکنیم!
- بیخود! بیایین اینجا پولشو پرداخت کنین بعد!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند؛ هیچکدام آهی در بساط نداشتند، طبق معمول لرد سیاه حقوق آن ماه آنها را نیز برایشان پس انداز کرده بود. بانز اما فرق داشت، تصمیم گرفت تا برود و هزینه ها را پرداخت کند تا شاید لرد سیاه او را ببیند و به او افتخار کند!
- من پرداخت میکنم آقا!
- با شماها هستم عجیب غریبا! بیایین پول رو پرداخت کنین بعد.
- گفتم که، من پرداخت میکنم آقای محترم.

متصدی صندوق به کل بانز را ندید! بانز از اینکه توسط یک مشنگ هم نادیده گرفته میشد؛ بیشتر از همیشه سرخورده شد و به سمت گروه مرگخواران برگشت، با اینکه هیچ فرقی نداشت که کجا باشد. همینطوری حضور داشت فقط، حضوری خالی خالی!

ناگهان لینی فکری به ذهنش رسید.
- انفجار نوترونی! من به عنوان جیمی نوترون... چیزه ینی، لینی وارنر، یه پیشنهاد بسیار خوب دارم! بگم؟
- آره، بگو!

مرگخواران یکصدا لینی را تایید کردند و این باعث شد که لینی بیش از پیش به جوگیری اش افزوده شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا من؟چرا؟چرا؟

ملت مرگخوار که سعی در آرام کردن مرلین داشتند کم کم زیر نگاه خیره کارکنان و سایر بیماران و مراجعه کنندگان معذب میشدند.واقعا که دیوانه داری کار بسیار سختی بود!
هکتور و آرسینوس به سختی دست های مرلین را گرفته بودند تا او را از احضار لشگر حوریان بازدارند و فداکاری در راه اجرای دستورات اربابشان را به او یاداوری کنند هرچند بعید به نظر می رسید مرلین که از ته دل نعره می زد و زمین و زمان را تهدید می کرد به درجه اهمیت این موضوع پی برده باشد!

رودولف که با اشاره قمه یکی از مراجعه کنندگان را عقب راند.
- خب حالا مگه چه ایرادی داره حوریا بیان اسکورتمون کنن؟کلا من علاقه خاصی به حوریایی دارم که میان به اسکورت پیامبر الهی آسمانیشون!

آرسینوس که عرق ریزان دست مرلین را کشید تا او را به داخل شدن ترغیب کند وسوسه شد تا رودولف را با یک طلسم از وسط نصف کند اما چون مرلین شدیدا تقلا می کرد دست هایش را آزاد کند منصرف شد.
- چــــرا من؟چــــــرا؟مگه من چیکارتون کردم بوقیای نمک نشناس؟من پیامبر این مملکتم!بوق عظمی بر شما باد!

هکتور که تقریبا تمام وزنش را روی دست مرلین انداخته بود تا بتواند او را در مسیر نگاه دارد گفت:
- بهش معجون بی سر و صدایی بدم آرسینوس؟

کم مانده بود آرسینوس به جای مرلین گریبان چاک دهد و داوطلبانه خودش را به عنوان دیوانه معرفی کند و شاید هم بهتر از آن... از دست این جماعت سر به بیابان بگذارد و عطای پیروزی در انتخابات وزارت پیش رویش را به لقایش ببخشد. اما قبل از اینکه موفق شود بین تیمارستان و بیابان یکی را انتخاب کند صدای سرد و بم اسنیپ از پشت سرش گفت:
- نه هکتور.لازم نیست.بذار داد و فریاد کنه اونطوری طبیعیتر به نظر میاد.

هکتور آشکارا ناراحت به نظر می رسید.
- با این حرف خواستی بگی من معجونام کار نمیکنن؟یا اشتباه کار میکنن سیو؟اصلا برای چی باید به حرف تو گوش بدم که تو سوژه هم نبودی؟

اسنیپ موقرانه خود را داخل کادر کشید.
- خب اون دیگه از کم لطفیه شماهاست که من تو سوژه نبودم. حقتونه به خاطر اینکه منو به این زودی فراموش کردین نفری 10 امتیاز از همه تون کم کنم. ولی چون به خاطر اعتراضای آرسینوس ممکنه پست طولانی بشه منصرف میشم. هرچند یادم نمیره این کارتون رو. نامردا زنگ خورد وایسین سرکوچه!

اسنیپ لحظه ای ایستاد تا چشم غره ای به سایر همکارانش برود سپس با سر رسیدن اولین پرستاری که به قصد راهنمایی و کمک و نه تماشا کردن جلو آمده بود به سرعت جلو رفت.
- خوب شد اومدین. مریضمون حالش خیلی بده. همینجور که ملاحظه میکنید فکر میکنه پیامبر الهیه و از طرف آسمون بهش وحی می رسه!

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1394 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- نفرین بر تو! ما دیوانه ایم؟ عالم بالا را به سخره گرفته ای؟ ما شبیه دیوانه ها هستیم؟ ما مجنونیم؟ ولم کن هکتور! می خوام حسابشو برسم! نفرین پیغمبران بر تو باد!

مرگخواران لحظاتی به مرلین نگاه کردند. لحظاتی به تیمارستان نگاه کردند و بعد به مورگانا خیره شدند. ایرما نجوا کنان گفت:
- مورگانای بیچاره! چطوری با این زیر یه سقف زندگی میکنی؟ تامین جانی داری؟

مورگانا با متانت لبخند زد
- ادواریه! چند دقیقه بعد خوب میشه! :angel:

روونا به طرف آنها برگشت:
- خوب چرا همین الان نمی بریمش تو؟ میتونیم...

جمله روونا هنوز کامل نشده بود که آگستوس و رودولف به طرف مرلین رفتند. تحت الحفظ! با ساطور و قمه! انها تصمیم داشتند مرلین را به تیمارستان ببرند. البته فقط تصمیم داشتند...
- ولم کنید! من نمیااام! آهااااای من پیغمبرم!
- خوب باش! مگه پیغمبرها دیوانه نمیشن؟
- بوقی! تو تا ابد از حوری ها محرومی!

رودولف با شنیدن این حرف قدری خودش را عقب کشید.
- عه...خوب.. آخه می دونی... بلاخره باید یکی رو بفرستیم اون تو دیگه!
- خوب آخه چرا من؟ چراااااا من؟؟؟؟
- ببخشید مشکلی پیش اومده؟

همه به جز مرلین که هنوز با نت سی دو لا سی، آواز چرا من سر داده بود، به سمت صدا برگشتند. مرگخواران در تلاش بودند هویت او را از روی لباس هایش تشخیص دهند.چون قابل تشخیص نبود با یک دیوانه روبرو شده اند یا یکی از مسئولین تیمارستان!

- یکی تون به من بگه؟ اخه چرااااااا من؟
ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1394 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا بدون معطلی به طرف تیمارستان حرکت میکنن.

مرگخوار: تاکسی؟ تاکسی! تیمارستان!

راننده جارو به ایوان نگاه میکنه و جواب میده: دوبرابر میگیرم ازت.
ایوان:چرا؟ من که وزنی ندارم!
راننده: استخونات چوب جارومو خراب میکنه. اگه دوبرابر میدی بپر بالا!
ایوان چاره ای نداره.دستورلرد باید اجرا بشه. برای همین میپره بالا. بقیه مرگخوارا بطور دسته جمعی سوار یه جاروبرقی میشن. هرچی باشه عجله دارن. همگی با هم به طرف تیمارستان میرن.
وقتی به مقصد میرسن بعد از کمی دعوا و گلاویز شدن ایوان با راننده تاکسی جارو، بطرف در تیمارستان حرکت میکنن. ولی مانع جدیدی به اسم نگهبان سر راهشونه.

نگهبان:اوهوی؟کجا؟
ایوان: تیمارستان خب!
نگهبان: الان وقت ملاقات نیست. برین فردا سر ساعت چهار تشریف بیارین. میتونین بیماراتونو ده دقیقه از پشت محفظه ی شیشه ای ببینین.

ایوان و مرگخوارا نمیخواستن بیماراشونو از پشت محفظه ببینن. برای همین مجبور بودن از راه دیگه ای وارد تیمارستان بشن.
ایوان:مرلین، قلاب بگیر من برم رو دیوار.
مرلین دستشو روی کمرش میذاره:نمیتونم فرزند.من پیرم، علیلم،ذلیلم! تو خم شو من برم رو پشتت.

ایوان که هیکل مرلین رو با استخونای ظریف خودش مقایسه میکنه متوجه میشه که این روش عملی نیست. برای همین نقشه ی بعدیشو رو میکنه:ما وارد تیمارستان میشیم. ولی نه به عنوان ملاقات کننده. به عنوان دیوانه!

ملت مرگخوار عصبانی میشن و بارون گوجه و تخم مرغ به طرف ایوان پرتاب میکنن. ایوان فورا حرفشو اصلاح میکنه:البته نه هممون. وانمود میکنیم مرلین دیوونه شده و حالش خیلی بده و همین الان باید بستری بشه. اینجوری میریم تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان قصد نداشت وارد تیمارستان شود. مغزی در جمجمه ایوان وجود نداشت ولی سالها خدمت به ارباب او را تبدیل به اسکلت عاقلی کرده بود. برای همین ایوان با نهایت سرعت به طرف خانه ریدل بازگشت.

لرد سیاه جلوی آینه سرگرم امتحان کردن کلاه گیس هایی بود که از شکنجه گاه برایش آورده بودند. لرد سیاه به این موضوع فکر می کرد که این موها چطور از سر زندانیان کنده شده و لذت می برد! لرد قسی القلب بود!
-ایوان؟....برگشتی؟

ایوان جا خورد. برای این که تا آن لحظه حرفی از او زده نشده بود. ایوان منتظر بود که ورودش اعلام شود و بعد شروع به گفتن دیالوگش کند. ولی لرد سیاه تصویر ایوان را از آینه دیده بود و همه نقشه ها را نقش بر آب کرده بود. لرد سیاه مقتدر بود!
-اینفری های ما کجا هستن ایوان؟

کمی دیر شده بود. ولی ایوان تعظیمی کرد.
-رفتن تیمارستان ارباب!

لرد سیاه کلاه گیس طلایی رنگ را روی میز گذاشت. رنگ طلایی پوست سفید صورتش را رنگ پریده جلوه می داد.
-چرا ایوان؟ مشکلی در روح و روانشون دیدی؟

-نه ارباب! اون یارو کارواشیه گفت برین تیمارستان. اینا هم جدی گرفتن. ما هم گفتیم نریم تو که شما از وجود یار وفاداری مثل ما محروم نشین.

لرد سیاه به طرف ایوان برگشت. به نظر می رسید که اصلا ازاین که ایوان را از دست نداده خوشحال نیست!
-اینفری های ما رو به باد دادی؟! ما تازه داشت ازشون خوشمون میومد. سریع می رین تیمارستان و اینفری های ما رو بر می گردونین. وگرنه مغزاتونو در میاریم و با هم جابجا می کنیم. تو که نمی خوای مغز کراب رو بذارم تو سرت؟ یا مغز هکتور رو؟

ایوان نمی خواست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1394 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-شامپو دارم شامو دارم... شامپو های خوشگل دارم... شامپو دارم مشکل دارم! هوووم چی دارم میگم من؟ ولش! شامپو دارم شامپو دارم...

ایوان شعر بی سر و تهش را مدام میخواند. آنقدر از شامپو دم میزد که میخواستید بپرید و با یکی از آن شامپوها بزنید توی سر کچلش! در این بین تنها فایده ای که وجود ایوان داشت، انگار همین بود که آن اینفری ها را دنبال کند و مواظبشان باشد. که به نظر زیاد هم موثر نبود!
اینفری ها اول رفتند سراغ یک کارواش. در جایگاه مخصوص شستنِ ماشین ها نشستند و همینطور که داشتند با چشمانی ور قلمبیده (و بعضا تجزیه شده) به در و دیوار زل میزدند، مامور کارواشی ظاهر شد.
-هی دوستان... ماشینتون کجاست؟ می خواین خودتون رو بشورین گرمابه دو قدم پایین تره!

یک اینفری، سرش را طوری به زمین دوخت که باعث شد یکی از گوش هایش روی زمین بیفتد.
-راه نزدیک بود. اینفری ها خسته بود. گفت آمدند و نشستند و ماشین را گذاشتند تا هوا آلوده نشد.
-هی شما جوگیرها... پاشین برین همون تیمارستانی که ازش اومدین.

پس اینفری ها از جایشان بلند شدند و کارواش را به مقصد دیگری ترک گفتند. رفتند و رفتند و ایوان هم به دنبالشان رفت و رفت! تا اینکه به یک ساختمان بلند و سفید رنگ رسیدند و بدون لحظه ای درنگ، سرشان را انداختند زمین و درحالیکه سرشان روی زمین قل میخورد، وارد آن شدند.
اما ایوان قبل از ورود به ساختمان، کمی ایستاد و به تابلوی آن که نام درخشان تیمارستان رویش نقش بسته بود نگاه کرد.
_آخی قربونشون برم. چقدر عاقل و فهمیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/11 21:55:56

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1394 08:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: هکتور به وسیله معجونی اجساد گورستان ریدل ها را زنده کرده. لرد به فکر استفاده ای از این زامبی ها که او را ارباب میخوانند میباشد. نجینی به این که امشب شب هالوین است و رسوم مخصوص این شب اشاره میکند.

_____________


لرد چند لحظه ای به نجینی خیره شد. لحظات برای مرگخواران که از معنای نهفته در صحبت های نجینی بی خبر بودند سخت و طاقت فرسا بود. همگی مُستَرِس این پا و آن پا میکردند! این که در پست قبل مرگخوار ها به نجینی پاسخ میدادند به دلیل سوتی نویسنده یا مار زبان بودنشان نیست! آن ها فقط لرد را در پاسخگویی به دخترش همراهی میکردند

- احسنت بر تو دخترم! قدرت ذهن خونیت به پدرت کشیده ... نجینی ایده من رو برای استفاده از لشگر زامبی ها بیان کرد، زامبی های من ...

- اینفری ایم! اینفری ایم! اینفری ایم!

فریاد یک صدای آن همه زامبی باعث شد ترس لرد از آن ها که به مرور ریخته بود با شدت بیشتری به وجودش برگردد! این بار دست انداخت و غلاف قمه ی رودلف را گرفت و او را مقابل خودش کشید تا بینشان حایل شود.

- میگفتیم ... اینفری های من! امشب ما هوس شکلات کرده ایم! به خیابان گریمولد بروید و در تک تک خانه ها را بزنید و از آن ها شکلات طلب کنید. دقت کنید که در هیچ خانه ای را نزده باقی نگذارید.

مرگخواران مات و مبهوت از ضدحالی که خورده بودند به لرد خیره ماندند. رودلف نیز به سمت لرد برگشت و گفت:

- ارباب؟ شکلات؟! اینو که چارتا فشفشه هم میتونن انجام بدن! الان ته استفاده تون از زام ... اینفری ها اینه؟

- کروشیو رودلف! خیلی گستاخ شدی ... تصمیم تصمیم ماست، اینفری های ... اممم ... عزیزمان! مشکلی که ندارید احیانا؟ یعنی مشکل که نباید ... منظورمون اینه که از پس این کار بر میاید؟

لرد با احساساتی متناقض به زامبی ها خیره شد تا پاسخشان را بشنود. خوشحال از این که بالاخره موفق شد جمله ای بگوید که نه ابهتش از بین برود و نه خشم احتمالی زامبی ها را با جمله ای امری برانگیزد و مظطرب از این که نکند دیدگاهشان به جمع آوری شکلات مانند رودلف باشد و آن را توهین تلقی کنند.

- بله ارباب! اطاعت شد.

عقب گرد و سپس قدم رو لشگر زامبی ها باعث شد کسی صدای "هــــوفـّــــــ"ـی که حاصل نفس راحت لرد بود را نشنود.

- یک نفر بره تعقیبشون! اعتمادی به این موجودات کم عقل نیست ...

در میان مرگخوارانی که همگی نگاهشان را از زامبی های در حال دور شدن میدزدیند تا با دیدن استخوان های تار عنکبوت بسته به شکوفه نیفتند، کسی هم بود که دید دیگر به آن ها داشت و لحظه ای چشم از موجودات اسکلتی بر نمیداشت.

- ارباب میشه من برم دنبالشون؟

- برو ایوان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 15 اسفند 1393 08:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جیغ نجینی، سکوت فضا را در هم شکست.
- فـــــــوس؟«بـــــــابــــــــا؟»

لرد نا خود آگاه از جا پرید و خواست برای تلافی یکی از اینفری ها را به کروشیویی مهمان کند که بعد از دیدن چشمان شهلای اینفری مذکور، باز هم نا خود آگاه چوبش به سمت هکتور برگشت.
بعد از گذشتن لحظاتی و ویبره زدن های هکتور روی زمین از درد، لرد سرش را به سمت نجینی چرخاند و با لحن ملایمی گفت:
- چیزی شده دخترکمان؟

نجینی خزون، خزون، پیکر مار گونش را به پیکر دخترکی کوچک تبدیل کرد. با ذوق به ارتش زامبی ها نگاه کرد که با دیدن یکی از زامبی ها که چشمش از جا در آمده بود و در دستش قرار داشت، ذوقش به ترس تبدیل شد و جیغ بلند بالای دیگری کشید.
- بـــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــا؟

لرد باز نامحسوس از جا پرید و با خشم کنترل شده ای پرسید:
- نجینی؟نمی خوای بگی چی شده؟

نجینی خودش را کمی پشت مورگانا کشاند و با لب و لوچه ی آویزان به همان زامبی چشم در رفته اشاره کرد:
- اون یارو منو ترسوند، یادم رفت چی می خواستم بگم.

لرد چشم غره ای به یکی از ممد های مرگخوار رفت و دستور برگشت به خانه ی ریدل را داد.

همین که ملت مرگخوار آماده آپارات شدند، جیغ دیگری در فضا پیچید.
- یــــــــادم اومـــــــــــد!

لرد از حرصش، پس گردنی نثار لودو کرد و به نرمی رو به نجینی کرد:
- آفرین دخترم!آفرین!من همیشه به حافظه تو افتخار می کردم! حالا بگو ببینم چی شده؟

نجینی لبخند شیرینی زد و گفت:
- امشب شب هالووینه دیگه؟

لرد و ملت مرگخوار مانند گروه سرود، هم زمان با هم جواب دادند:
- بلــــــــــه!
- شب هالووین، همه لباسای عجیب و غریب می پوشن دیگه؟
- بلـــــــــه!
- میرن دم خونه ی مردم، آب نبات و شکلات و از این جور چیزا میگیرن دیگه؟
- بلــــــــــه!
- عمو زنجیر...نه...چیزه...ینی ما می تونیم به بهونه ی گرفتن شکلات، بریم دم مقر محفلی ها و اون جا یه حرکتی بزنیم. مثلا حمله ای، چیزی. کسی چه میفهمه که اینا واقعا زامبی ان؟ و این که، بابا؟ من چهار تا از این زامبی ها رو میخوام! با این که ترسناکن ولی خیلی شیرینن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1393/12/15 17:03:16
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1393 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه‌ای به همین منوال سپری می‌شه. مرگخوارا که از ایستادن بیش از حد خسته شدن، وزنشون رو از این یکی پاشون به اون یکی پاشون انتقال می‌دن.

اما زامبی‌ها برخلاف مرگخوارا همچنان با صلابت و شکیبایی منتظر ایستاده بودن. خستگی برای اونا معنی نداشت! همین باعث می‌شه لرد بیشتر بهشون علاقمند بشه و فکر و خیال دنبال نخود سیاه فرستادن‌ـه اونارو کامل از سر بپرونه.

لودو که همچنان در نقش مرز بین لرد و زامبیا وایساده بود، با بروز این حس درونی که هرلحظه ممکنه صدای شکمش به دلیل گرسنگی به هوا بلند شه، کمی نگران می‌شه. هرچی باشه این برای اولین بار بود که در مقابل چنین ارتش بزرگی از زامبیا قرار داشت و تو هیچ کتابی هم نخونده بود که عکس‌العمل اونا در برابر صداهای این‌چنینی به شکل می‌تونه باشه. همین افکار موجب می‌شه که لودو به این فکر بیفته که از این به بعد بیشتر به خوندن کتابای مختلف رو بیاره.

از اونجایی که صدای شکمش امری ناخواسته بود و در اون لحظه هم کتابی در اختیار نداشت تا با اتفاقاتی که ممکن بود رخ بده آشنا بشه و راهی براش پیدا کنه، به این نتیجه می‌رسه که بهتره دست به دامن لرد بشه. بنابراین بدون اینکه تکونی به پاهاش بده، سرشو برمی‌گردونه و به لرد زل می‌زنه.

اندر تفکرات لرد، پارت1: دامبلدور یه عالمه جن خونگی داره که براش تو هاگوارتز آشپزی می‌کنن و همه‌جارم نظافت می‌کنن. چطوره اینا هم ... نه نه! شاید اینفری‌ها عقل نداشته باشن ولی ... ولی نداره! ما می‌گیم نمی‌شه پس نمی‌شه.

پارت2: ارتش اینفری؟ چی بهتر از این برای مقابله با محفل! ... ولی نه! محفل نون و آب روزشم به زور تامین می‌کنه، خطری ندارن واسمون. موجودات بی‌آزار ولی سفیدی هستن که فقط گاهی جرقه می‌زنن. حیفه این ارتش در راه نابودی اونا تلف شـ... ابله! چند بار باید بهت بگیم که موقع تفکر مزاحممون نشی؟

لرد جمله‌ی آخرو بلند و رو به لودو که دستش رو شکمش بود و ملتمسانه بهش خیره شده‌بود بیان می‌کنه. لرد اهمیتی به نگرانی لودو نمی‌ده. یک لودو کمتر = زندگی بهتر! اما از شانس و خوش‌اقبالی لودو، لرد قدمی به جلو برمی‌داره و همین حرکت نشون می‌ده بالاخره تصمیمشو در مورد زامبیا گرفته.

مرگخوارا با اشتیاق و زامبیا با ذوق (تفاوت بین این دو احساس رو خودتون دریابید!) نگاهشونو روی لب‌های لرد زوم می‌کنن. که البته این ذوق چندان از چهره‌های بی‌روحشون قابل تشخیص نبود ولی چه کسی بهتر از نویسنده می‌دونه؟ مسلما ارباب!

باری به هر جهت، لرد بالاخره به ذوق و اشتیاق اونا پایان می‌ده.

- دستور می‌دیم به خونه ریدل برگردیم. اونجا تصمیمون رو به شما ابلاغ می‌کنیم.

و اون ذوق و اشتیاق به همون سرعتی که ایجاد شده بود از بین می‌ره.

مرگخوارا:
زامبیا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1393 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اجساد دفن شده در گورستان ریدل ها توسط معجون هکتور زنده شده و در محضر لرد سیاه حاضر شده اند!
_____________________________

رودولف دوان دوان خودش را به اتاق لرد سیاه رساند.
-چی شده؟!

کسی جواب رودولف را نداد! کسی اهمیتی به رودولف نمی داد.لرد سیاه در حالی که سعی می کرد فاصله اش را با لشکر تازه بیدار شده زامبی ها حفظ کندبازوی لودو را گرفت و او را بین خودش و زامبی ها قرار داد!
-تو وایسا همینجا....شاید لازم باشه پیغامی برسونی!...اهم...اینا ما رو چی خطاب کردن؟

رودولف مشتاق به جواب دادن بود ولی با طلسم بلاتریکس به محل کارش بازگشت. زامبی ها مجددا تعظیم کردند.
-مای لرد!

لرد سیاه در جواب مرگخواری که او را "مای لرد" خطاب می کرد از کروشیو، آواداکداورا و طلسم های کارآمد دیگری استفاده می کرد...ولی این ها...زامبی بودند! برای همین کمی سرش را خم کرد.
-اهم...بله...خوش آمدید...ولی چه چیزی باعث شد آرامگاه خود را ترک کنید؟

زامبی بلند قامتی که چیزی جز اسکلت از او باقی نمانده بود شروع به صحبت کرد.
-شما ما رو احضار کردین ارباب! ما آماده خدمتگزاری هستیم.

لرد سیاه بی اختیار فکر کرد که "من کی همچین غلطی کردم؟!"...که چشمش به هکتور که در گوشه ای از اتاق در حال التماس به نجینی بود. هکتور ظرفی را جلوی نجینی گرفته بود.
-دو قطره بزاق دهان مار...تف کن...آفرین عزیزم...تف کن!

لرد سیاه هکتور را صدا کرد!
-هکتور؟ما فقط آرزو کردیم که اینفری ها حاضر بشن. بقیه ماجرا رو می تونی توضیح بدی؟

هکتور جوابی نداشت! چون او هم ناخواسته آرزوی لرد سیاه را برآورده کرده بود و حالا لرد مانده بود و ارتشی از اینفری ها که منتظر دستور بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!