اگر شخصی هفته پیش در جامعه جادوگری به کما رفته و بعد از یک هفته بهوش آمده بود، بدون شک آنچه را که میدید باور نمیکرد!
جامعه جادوگری یک هفته ای میشد که به دلایل نامعلومی دچار حالت عجیب شده بود...همه چیز تغییر و صد و هشتاد درجه عوض شده بود.
و این فرصتی برای کراب بود که به نظر میرسید تنها شخصی بود که هنوز تغییر نکرده بود!
کراب نقشه شومی در سر داشت...او میخواست تا ارتش جدیدی تشکیل دهد و با آن جامعه جادوگری را تسخیر کند! و او برای این کار ابتدا میبایست کادر ابتدایی ارتشش را پیدا میکرد...برای همین به چاپخانه هاگزمید رفت...
_ببخشید آقا؟

_بله بانوی متشخص؟

_چی؟ لودو تو اینجا چیکار میکنی؟
_دارم به بشریت خدمت مینمایم!

_تو؟ خدمت؟ اوف...حالا بگو ببینم میتونی به من خدمت کنی؟

_هر کاری که از دستم برمیاد!

کراب نگاهی به سر تا پای لودو بگمن انداخت...فردی که سالها به عشق قدرت بودن و سواستفاده و فساد مالی و اخلاقی شهره بود...
_خب...میخوام این تبلیغ رو روی شونصدتا کاغذ چاپ کنی و توی سطح جامعه تکثیر کنی...قیمتش فقط...اووووم...میشه تخفیف بدی؟

_چرا نمیشه؟

لودو دست در جیبش کرد و ده گالیون از آن بیرون آورد و در دست کراب گذاشت...
_واقعا عذر میخوام...این تمام مبلغی بود که همراهم بود!

_این چیه؟ گفتم تخفیف!

_خب...من برای رضای مرلین کار میکنم و این کار مجانیه، چون تخفیف خواستی یه چیزی هم گذاشتم روش...حالا متن تبلیغت رو بده تا چاپ کنم!

کراب متن تبلیغ که از همه جامعه جادوگری دعوت کرده بود برای عضویت در یک گروه سرّی، عصر آن روز به کافه مادام پادیفوت مراجعه کنند را در اختیار کراب گذاشت و خودش به سمت آن کافه حرکت کرد!
بدون شک آن روز، برای کراب یک روز تاریخی بود...روزی که قرار بود از حاضرین در آن کافه که برای عضویت در گروه سرّی که کراب نام "ارتش صورتی ها" را برای آن در نظر گرفته بود، مصاحبه جهت عضویت بگیرد!