جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1396 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
همه تغییر کرده بودن و ادوارد هم از این قضیه مستثنی نبود. دست قیچی که همیشه آروم و مظلوم یه گوشه می نشست و کاری به کسی نداشت, این بار خودش باعث بعضی از شلوغی ها بود. مثلا دست هاش به صورت کاملا اتفاقی به سیم های برق می خورد و اون ها رو قطع می کرد. از پشت سر مو ی ملت رو می برید و یا به صورت فیلم های هندی روی افراد می افتاد و با دست گردنشون رو می گرفت. و اینبار هم به دنبال شخصی بود تا مثلا شوخی جدیدش رو پیاده کنه.
_ هی بلاتریکس.
_ بل...آخ!

بلاتریکس با برگشتن به سمت صدا باعث شد که انگشت ادوارد که در نزدیکی صورتش بود به داخل صورتش فرو بره و خون همه جا بپاشه.

_ خوبی؟
_ آره. چیزی نشده که. الان میرم با اون نخ های مشنگی می دوزم صورتمو.
_

ادوارد که از این حرکت بلاتریکس جا خورده بود و از طرفی ناراحت هم بود که نتونست یکی دیگه از اون خنده های ترولی اش رو نشون بده و فرار کنه, رفت تا شخص دیگه ای رو برای شوخی های جالبش پیدا کنه.

اما در طرف دیگه, در کافه مادام پادیفوت. افراد یک به یک برای عضویت توی یک گروه سری جمع می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1396 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر شخصی هفته پیش در جامعه جادوگری به کما رفته و بعد از یک هفته بهوش آمده بود، بدون شک آنچه را که میدید باور نمیکرد!
جامعه جادوگری یک هفته ای میشد که به دلایل نامعلومی دچار حالت عجیب شده بود...همه چیز تغییر و صد و هشتاد درجه عوض شده بود.

و این فرصتی برای کراب بود که به نظر میرسید تنها شخصی بود که هنوز تغییر نکرده بود!
کراب نقشه شومی در سر داشت...او میخواست تا ارتش جدیدی تشکیل دهد و با آن جامعه جادوگری را تسخیر کند! و او برای این کار ابتدا میبایست کادر ابتدایی ارتشش را پیدا میکرد...برای همین به چاپخانه هاگزمید رفت...
_ببخشید آقا؟
_بله بانوی متشخص؟
_چی؟ لودو تو اینجا چیکار میکنی؟
_دارم به بشریت خدمت مینمایم!
_تو؟ خدمت؟ اوف...حالا بگو ببینم میتونی به من خدمت کنی؟
_هر کاری که از دستم برمیاد!

کراب نگاهی به سر تا پای لودو بگمن انداخت...فردی که سالها به عشق قدرت بودن و سواستفاده و فساد مالی و اخلاقی شهره بود...
_خب...میخوام این تبلیغ رو روی شونصدتا کاغذ چاپ کنی و توی سطح جامعه تکثیر کنی...قیمتش فقط...اووووم...میشه تخفیف بدی؟
_چرا نمیشه؟

لودو دست در جیبش کرد و ده گالیون از آن بیرون آورد و در دست کراب گذاشت...
_واقعا عذر میخوام...این تمام مبلغی بود که همراهم بود!
_این چیه؟ گفتم تخفیف!
_خب...من برای رضای مرلین کار میکنم و این کار مجانیه، چون تخفیف خواستی یه چیزی هم گذاشتم روش...حالا متن تبلیغت رو بده تا چاپ کنم!

کراب متن تبلیغ که از همه جامعه جادوگری دعوت کرده بود برای عضویت در یک گروه سرّی، عصر آن روز به کافه مادام پادیفوت مراجعه کنند را در اختیار کراب گذاشت و خودش به سمت آن کافه حرکت کرد!
بدون شک آن روز، برای کراب یک روز تاریخی بود...روزی که قرار بود از حاضرین در آن کافه که برای عضویت در گروه سرّی که کراب نام "ارتش صورتی ها" را برای آن در نظر گرفته بود، مصاحبه جهت عضویت بگیرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1396 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن طرف تر ، وزارت سحر و جادو ؛


آرسینوس تاجش را از سر برداشت و درون کارتن لبالب پری پرتاب کرد.
- این رو هم بفرستین ، به مناطق زلزله زده ، برای بیچاره ها چادر بگیرن ، اون گلدون هم خرج مریض های سنت مانگو کنین ناسلامتی گلدون مرلینه ! اون ، اون هم کلکسیون کراوات هامه ، بدین شون به یتیم خونه ای که ارباب توش بزرگ شدن ، اون رو هم خرج ...

ارسینوس نگاهی به دور و برش انداخت .
- مالیات ها رو هم برگردونین !

چیز دیگری برای اهدا باقی نمانده بود . کمی دور خودش گشت . حتی از شنل اش هم گذشته و تنها دارایی باقی مانده اش نقاب بود!
نفس عمیقی کشید ، و نقاب را درآورد .
- اینم بدین خرج محفل کنین .

سپس با آرامش به آزکابان رفت ، تا با زندانی ها چای بنوشند و شطرنج بازی کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1396 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

همه چیز در دنیای جادویی در حال تغییره.
هکتور معجون سازی رو کنار گذاشته. رودولف به جادوگرا کمک می کنه. مالی آشپزی نمی کنه. هری تلاشی برای جلب توجه نمی کنه ...و دامبلدور به اسنیپ مشکوکه!
وینکی دنبال آزادیه و لرد سیاه از کشتن هری پاتر منصرف شده و در اين ميان، يك نفر هست كه تغيير نكرده و ميخواد دو تا ارتش رو يكى كنه و قدرت رو دست بگيره.
.......................................

-مو ها ها ها... ارتش... ارتش صورتى!... ارتش مخصوص من!

كراب نگاهى سرشار از نفرت، به نارسيسا انداخت.
-ايششش!... نگاش كن زشت ايكبيرى رو! دخترى مثلا! چيه سر تا پا سياه. يه آبى دربارى يه صورتى... ايييش!

نارسيسا چشم غره اى به كراب رفت و...
-كروشيو!... جا خالى ميدى؟... وايسا!

بلاتريكس در حالى كه نيمى از موهايش صاف و يكدست و نيم ديگر، وز و فر بود، اتوى مويش را به كنارى انداخت و خودش را سپر كراب كرد.
-نكن سيسى جونم!... گناه داره اين گوگولى آخه!... موش بخورتت آخه عسلم!

كراب از پشت سر بلاتريكس چندين فحش آبدار نثار نارسيسا كرد و همچنين قسم خورد سمت مناسبى در ارتش آينده اش به او بدهد... سمتى مثل... جن خانگى.
اما پيش از آن، بايد ارتشش را تشكيل مى داد!... ارتش صورتى ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1395 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها كسي كه تغيير نكرده بود كسي نبود جز، جيني ويزلي. او همچنان دختر مغرور آرتور و مالي ويزلي بود. اما از اين وضعيت واقعا خسته شده بود. همه چيز تغيير كرده بود. هيچ چيزي سر جايش نبود. لردسياه كه يك روزي قصد جان هري را كرده بود الان حتي نميتوانست عصباني شود، چه برسد به اينكه بخواهد كسي را بكشد. پس تصميم گرفت كه اين وضعيت را به حالت اول برگرداند. اما نميدانست از كجا شروع كند. كمي فكر كرد. شايد تنها كسي كه تغيير نكرده بود، جيني نبود. فرد ديگري هم بود كه كمتر كسي متوجه او شده بود. هرميون گرنجر، دوست جيني، هم مانند او تغييري نكرده بود. او همچنان به درس خواندن و درست كردن معجون هاي مختلف ادامه ميداد و البته تاحدودي از وضعيتي كه پيش آمده بود، خود را كنار كشيده بود. پس جيني تصميم گرفت كه به ديدن دوست خود برود. بعد از چند روز علافي بالاخره توانست آدرسي از هرميون پيدا كند. بعد از اينكه به آدرس مربوطه رسيد، هرميون را در ميان انبوهي از كتاب ها و وسايل معجون سازي ديد. او آنقدر محو كار خود شده بود كه حضور جيني را احساس نكرد.

- تو هنوزم ياد نگرفتي وقتي ميخواي كار انجام بدي اينقدر سايل دوروبرتو ريخت و پاش نكني؟ اطرافتو مرتب كن. اون وسط گم شدي .

هرميون با شنيدن صداي جيني به پشت سرش برگشت و او را درآغوش كشيد. هر دو از ديدن يكدييگر بسيار خوش حال شده بودند. شايد اگر اين مسايل پيش نمي آمد آنها يكديگر را به اين زودي نمي ديدند.

- تو اينجا چيكار ميكني جيني؟ چه خبرا؟

- راستش يه كاري باهات داشتم.

جيني درباره ي تمامي تغييرات با هرميون صحبت كرد. نظر او هم مانند جيني بود و تمامي حرف ها جيني را تاييد كرد. پس تصميم گرفت كه دراين راه به او كمك كند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/14 14:52:06
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1395 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

همه چیز در دنیای جادویی در حال تغییره.
هکتور معجون سازی رو کنار گذاشته. رودولف به جادوگرا کمک می کنه. مالی آشپزی نمی کنه. جیمز بچه بازی در نمیاره. هری تلاشی برای جلب توجه نمی کنه ...و دامبلدور به اسنیپ مشکوکه!
وینکی دنبال آزادیه و لرد سیاه از کشتن هری پاتر منصرف شده.

....................

-بلاتریکس...از اون جایی که قصد قتل پسر بچه معصوم و مظلومی به نام هری رو نداریم، یک لیوان نوشیدنی برای ما بیار که احساس آرامش کنیم.

بلاتریکس که اتوی مویش را تازه روشن کرده بود و منتظر داغ شدنش بود تعظیم کوتاهی کرد.
-با کمال میل میاوردم ارباب. ولی نگرانم که همسرم از این وضع ناراحت بشه. درست نیست من زیاد با شما ارتباط داشته باشم. اگه ممکنه به یه جادوگر بفرمایین بیاره. یا مثلا...به این حشره بی مقدار!


لرد خشمگین نشد! سعی کرد...ولی نشد! چون همه چیز در ذهنش تغییر کرده بود. حق با بلاتریکس بود. او بانویی متاهل بود و لرد با بی فکری در میان این همه مرگخوار، به او دستور داده بود.

لرد سیاه از خودش خجالت کشید.

هکتور کلکسیون پاتیلش را به آشپزخانه برد.
-اینا رو می ذارم اینجا. ازشون برای یه کار مفید استفاده کنین. مثلا غذا درست کردن. من که استعداد اون کارم ندارم! شک دارم کاری وجود داشته باشه که من استعدادش رو داشته باشم.

در خانه ریدل همه چیز تغییر کرده بود...در محفل ققنوس هم همچنین...

فقط یک نفر بود که این تغییرات را از دور تماشا می کرد. تنها کسی که بدون تغییر باقی مانده بود.

افکار و احساسات همه به هم ریخته بود.

حالا بهترین فرصت برای یکی کردن دو ارتش و به دست گرفتن قدرت بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 13 تیر 1395 08:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس به سمت لردسیاه میره و لرد رو در آغوش میگیره و دلداری میده. بیشتر مرگخوارا هنوز سکوتِ مرگ رو اختیار کردن.

- ارباب ناراحت نکنید خودتون رو. من که گفتم امروز روز قشنگیه. چرا اصلا اینجا نشستیم هنوز؟ دخترعموی عزیزم غذای خوشمزه ای برای ناهار پخت. که بنظرم الان برای دسر میشه از این خونه بیرون زد و کمی حال و هوامون رو تغییر بدیم.

- ولی وینکی هیچکسی را کول نکرد. وینکی خواهان آسایش و برابری. وینکی خواست روی نجینی سوار شد. وینکی حال تکون خوردن نداشت

- ما رو به یک کافه‌ی باحال ببرید. ما نوشیدنی کره ای و عشق و حال میخوایم! و یک دسر توت فرنگی!!

- من حالا چی بپوشم سرورم؟ موهام رو اتو بکشم بهتر نیست؟ رودولف؟ اتوی مو رو بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 12 تیر 1395 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل-میز نهارِ بلاتریکس-حوالی ظهر

_چه روز قشنگیه ارباب، باورم نمیشه که بهار اینگونه روی اکوسیستمِ پیرامونِ خانه ی ریدل اثر مثبت خودش رو بر جا گذاشته باشه و حقیقتا که جای خوشحالیه.

لرد سرش را از روی پیام امروز بالا آورد تا مطمئن شود که صدای گوینده ی دیالوگ را درست شناخته است. چشمانش گرد شد، و برای لحظه ای انگشتانش در تلاش برای هضمِ این حقیقت که گوش هایش همین الان کلمه ی "ارباب" را بجای "اربوب" از بیخود ترین و آزار دهنده ترین مرگخوارش شنیده اند، به لبه های روزنامه بیشتر و بیشتر فشار آوردند.

نفس عمیقی کشید. اگر ریگولوس میگفت که "چه روز قشنگیه"، حتما شب بود. ولی نسیم بهاری که همان لحظه به صورتش برخورد کرد، فشار انگشتانش را دو چندان نمود. آهسته سرش را بلند کرد. واقعا روز قشنگی بود.

به ریگولوسی خیره شد که خردمندانه و وارسته طور لبخند می زد و شبیه پادشاه توی کارتون راپونزل و امثالهم ژست گرفته بود و تلاش کرد باور کند که ریگولوس برای اولین بار در زندگیش چرت و پرت نگفته است.

نفس عمیقی کشید و در تلاش برای اینکه بیش از این وقتش را هدر ندهد و با یاداوری اینکه در همین تایم بجای خیره شدن به ریختِ ریگولوس میتوانست شش یا هفت خط پیام امروز بخواند، دوباره سرش را توی روزنامه فرو کرد.
_رودولف، ریگولوس رو نزن.
_نزدم.
_مگه نشنیدی... چی گفت درباره ی اثر مثبت بهار و برجای و جای خوشحالی و این حرفا؟
_چرا، شنیدم.
_و نخواستی بزنیش؟
_نه واقعا.

به دوربین خیره شد.
_این دیگه واقعا جای تعجبه.


خانه ی گریمولد-سوپ پیاز

هیاهوی میزِ ناهار با قیام کردنِ ناگهانیِ پسر برگزیده ناگهان به پایان رسید.
_وقت خداحافظیه دوستان. :pretty:

اهالی خانه ی گریمولد برای چند ثانیه به هری خیره شدند و بعد که دیدند قصد ندارد دیالوگش را ادامه بدهد رفتند سر کار خودشان.

_همیشه میدونستم که موندن من در کنار شما جاودانه نخواهد بود، همیشه میدونستم که بالاخره باید به خونه ی ریدل ها برم و سرنوشت خودم رو رقم بزنم، همیشه که نمیشه از مرگ فرار کرد. :pretty:

خانه ی ریدل ها-وسطِ بحثِ همیشگیِ "دیگه وقتشه از شر این پاتر خلاص بشیم"


_نه فرزندانم... مشخصه که نمیکشمش!

در خانه چنان سکوتی حاکم شد که دیگر حتی میز صندلی ها هم تق تق نمیکردند.

_نمیکشینش ارباب؟ پاتر رو؟
_اون فقط یه بچه ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1395/4/12 21:29:09
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 11 تیر 1395 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

-چپ چپ، خوبه. یه کم به راست. بهتر شد.
بلاتریکس مشغول تغییر دکوراسیون خانه ی ریدل شده بود. جملات مذکور رو به مرگخوار ناشناسی گفت و روی صندلی نشست.
- اخی، حالا شد یه خونه درست حسابی. تنها چیزی که مونده یه گردگیری حسابیه. این بوی چیه؟ نههههه، غذام!

آرسینوس با حالت پوکر فیس داشت به بلاتریکس لسترنجی نگاه میکرد که سوی آشپزخانه دوان شده بود. بلاتریکس نسخه جدید تغییر دکوراسیون میداد، غذا می پخت و محبت میکرد.

- داریم به کجا میرویم وجدانا؟
- به سوی باشگاه ورزشی!
مابین دویدن بلا به سوی آشپزخانه و فکر های آرسینوس، مورفین با یک شلوار پیراهن ورزشی و کلاه کَپ در آستانه در ایستاده بود.
- ما باید ورزش کنیم آرسی. پاشو بریم. ورزش برای سلامتی مفیده. احساس سرزندگی میکنم.

و دست آرسینوس باندپیچی شده را گرفت!

خانه گریمولد

- هیتلری بزن.
- ولی بهتون نمیاد.
- هیتلری بزن گفتم.

حالا مراحل اخر کوتاه کردن ریش دامبلدور بود. و البته نفس های آخر زندگی دابی.
-کمک! پروفسور! دوشیزه گرنجر میخواد سر منو بزنه. کمک!
- هرمیون؟ اوه. اون تبری که برداشتی مناسب نیست. بیا این یکی رو بگیر که راحتر بتونی سر بزنی.
و مقابل چشمان خیره دابی، تبری مخصوص زدن سر اجنه از ریش های کف زمین(به ارتفاع دو متر!) در اورد و به هرمیون داد.

- زاویه 37 درجه فراموش نشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1395 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون که همچنان داشت شکلک چکش شیطانی میزد و دنبال تبر خود میگشت. یک نگاه دیگر هم به کوهی از کتاب های کمیاب علمی و غیر علمی اش که در آتش میسوختند انداخت. سپس با دیدن چهره متحرک و وحشت زده بیدل نقال که داشت روی جلد کتابش میدوید و تقاضای کمک داشت، لبخند و چشمکی دلربا زد که به موجب آن تصویر متحرک بیهوش شد تا مرگ بی دردسری را تجربه کند.
البته به نظر میرسید شعله های آتش علاقه ای به بیهوش شدن نداشته باشند. بنابراین اندکی اوج گرفتند و از دیوار ها تا سقف را پوشاندند و همچنان به آرامی پیشروی کردند.

هرمیون که رویش را برگردانده بود، بالاخره تبر نقره ایش را پیدا کرد. سپس یک تار موی سفید را که از کف زمین بیرون زده بود، برداشت و به آرامی روی تیغه تبر کشید. تار مو بدون هیچ صدایی دو نصف شد و هرمیون با تمام وجود هار هار خندید.
- دااااااااااابی؟ کجایی؟
- دابی جن بد بود قربان. دابی بردگی دوست داشت. همه جن های خانگی باید برده بود.
- آره آره... همینطوره. بیا سرتو بذار روی این تخته چوب که کارت دارم حالا.
- اوه... دده دابی وای. دابی الان یادش افتاد که اصلا برای دامبل کار میکنه.

بدین ترتیب دابی با تمام سرعت دوید. هرمیون هم همچون پلنگ بلند شد و دوید دنبال دابی تا بزند کله وی را بفرستد پای دیوار.
البته شعله های آتش زودتر رفته بودند سمت پایین و توسط ریش های دامبلدور که خاصیت نسوز بودن داشتند کاملا خاموش شده بودند و بدین ترتیب راه فرار دابی هم باز شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!