اینو میشه نقد کنین؟
من نمیدونم چرا وقتی درمورد خودم رول میزنم انقدر برام سخته. هی حس میکنم دارم بد مینویسم یا دارم زیاده روی میکنم و کلی "یا" های دیگه. :|
راه حلش چیه؟ اصلا آدم چجوری باید درمورد شخصیتش بنویسه؟

جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
بررسی پستهای انجمن مرگخواران


aven

... میشه لطفا این پست من رو که در تاپیک فرهنگستان ریدل ارسال کردم نقد کنید؟

دو درخت کاج بعد از رفتن رودولف خودشون رو تکون دادن و برای پیدا کردن نفر بعدی به اینور و اونور نگاه کردن. یکم دیگه نگاه کردن, یخورده دیگه هم نگاه کردن و بعدش بهخاطر سرگیجه گرفتن دیگه به اینور و اونور نگاه نکردن.
- آآآآیییی...![]()
- چی شد؟
- نمی دونم, ببین پشتم چیه.![]()
- هی...تو بیا اینجا ببینم.
- سلام درخت های عزیز.![]()
- تو اون پشت چیکار می کردی؟
- پشت اون یکی درخت یکم نامیزون بود, گفتم یکم مرتبش کنم.
- تو پشت من داشتی چیکار می کردی؟ به موهام دست میزدی؟![]()
-
- آآآآیییی...![]()
- چی شد؟
- نمی دونم, ببین پشتم چیه.![]()
- هی...تو بیا اینجا ببینم.
- سلام درخت های عزیز.![]()
- شاید بتونی, دستات که میگه این کاره ای. بیا ببینم چیکار می کنی. فقط اگه خراب کنی موهامو میفتم روت.
- میتونم درستش کنم.![]()
- چجوری؟ اون مدل روز بود.![]()
- میتونم بهترش کنم.![]()
- شاید بتونی, دستات که میگه این کاره ای. بیا ببینم چیکار می کنی. فقط اگه خراب کنی موهامو میفتم روت.
-
ادوارد هنوز هم با افکت متفکر پش درخت ایستاده بود و در حال فکر کردن بود. بعد از چند لحظه به صورت شیطان تاسمانی توی لونی تونز شروع کرد به بریدن شاخ و برگ های درخت کاج. بعد از چند دقیقه بعد با گرفتن قیافه "آره من اینکاره ام" کارش رو تموم کرد.
- چون این لباس پاره وجودمه, اصن با همین به دنی...چیزه... ساخته شدم. بابای مرلینبیامرزم اینو گرفت پاق چسبوند بهم. مرلینبیامرز اعصاب نداشت پوست بسازه.
+ لینک پست یادم رفت. اینه!
- وفاداری رو باید از این مرگخوار یاد گرفت. آفرین لاتینا. بیا جلو. هدفونتم بنداز اون طرف که یه دفعه توی گلوی بانو نجینی گیر نکنه.
در انتهای جمعیت مرگخواران، شخصی با اشتیاق به بالا و پایین میپرید.
- وفاداری رو باید از این مرگخوار یاد گرفت. آفرین لاتینا. بیا جلو. هدفونتم بنداز اون طرف که یه دفعه توی گلوی بانو نجینی گیر نکنه.![]()
بالا و پایین پریدن لایتینا متوقف شد ولی هنوز اشتیاق در چشمانش دیده میشد.
- نه من نمیخوام خورده بشم که. ولی یه پیشنهاد دارم. لیسا رو بدین بخورن؛ یا لینی. لیسا بهتره. قهر دون هاش از بین نمیرن.
بالا و پایین پریدن لایتینا متوقف شد ولی هنوز اشتیاق در چشمانش دیده میشد.
- نه من نمیخوام خورده بشم که. ولی یه پیشنهاد دارم. لیسا رو بدین بخورن؛ یا لینی. لیسا بهتره. قهر دون هاش از بین نمیرن.![]()
با قیافه ای "مثلا" کنجکاو به همه نگاه کرد و انتظار پرسیدن چرا را داشت اما با بی توجهی افراد تصمیم گرفت خودش چرا را طرح کند.
- میدونین چرا؟
- بله چی شده؟ چرا اینجا جمع شدین؟![]()
- اون وسیله ماگی رو در بیار و بیا اینجا.
- چی؟ هدفون؟ اگر ازش جدا بشم میمیرم!![]()
- باید درش بیاری. گیر میکنی تو گلوش!![]()
- نه امکان نداره.



_هعی!
تنها در پیاده رو ای باریک، روبروی یک عمارت مجلل ایستاده بود که یک دکه دربانی کوچک هم داشت...این بار با صدای بلندتری آهی از سر حسرت کشید!
_هعععععععی!
هیچکس نه در اطراف دیده میشد و نه کسی از آن عمارت نگاهی به او انداخت!
این بار با تمام توانش، آه کشید!
_هعععععععععععععععععععععععععععععععععی!
باز هم بی نتیجه بود...به نظر میرسید همهمه داخلِ آن خانه مانع رسیدن صدای او به داخل میشد...حتما بدون او در آن خانه بسیار خوش میگذشت!
_با کمالاتم...از امروز همه هزینه هام برای تو میشه!
_جون!![]()
_از به بعد تو ساحره منی!
_جون جون!![]()
رودولف لسترنج که از خانواده متمولی بود، در حالی که ساحره ای را در بغل داشت، در خانه اشرافی لسترنج ها که به او ارث رسیده بود با ساحره ی جارو پرست و پول دوستی نشسته و در حال دل دادن و قلوه گرفتن بود!
مهم نبود که او زشت و کریه المنظر، هیز و چشم چران بود، مهم این بود که او پول داشت و میتوانست مهریه سنگینی را متقبل شود...مثل همان خانه اشرافی!
طولی نکشید که این ساحره با این بهانه که رودولف ازدواجش با بلاتریکس لسترنج را از او مخفی کرده بود، از رودولف جدا شد و مهریه اش که همان خانه اشرافی بود را هم گرفت!
_میدونی...مهم اینه که آدم تو زندگی صداقت داشته باشه!![]()
_اوهوم!![]()
_چیه این مال دنیا؟پول چرک کف دسته...این دکه دربونی رو من خودم به صدتا خونه اشرافی و اینا نمیدم...مهم این نیست که کوچیکه، مهم اینه که باصفاس!![]()
_درسته!![]()
_واقعا اینایی که پول براشون مهمه رو نمیفهمم... یارو پولدار باشه، لاکن بهت علاقه خاص نداشته باشه و آدم رو فقط برای کمالاتش بخواد خیلی بده!![]()
_آره!
رودولف با ساحره ای با کمالات متوسط، که او دور از چشم لرد به دکه دربانیش کشانده بود، در حال صحبت بودند...
رودولف در حالی که با ساحره ی پیری با کمترین کمالات صحبت میکرد،
لرد بعد از اینکه ساحره ای که از او طلاق داده بود را به ارتش سیاهی وارد کرد،
...ساحره ای که از او طلاق داده بود آخه؟رودولف تنها با یک لباس زیر به تپه رسید...نگاهی به ساعد دستش کرد...پوست دستش کنده شده بود و لرد بعد از اینکه ساحره ای که از او طلاق داده بود را به ارتش سیاهی وارد کرد، رودولف را به دلیل محافظت نکردن و نداشتن نشان مرگخواری، از جمع مرگخواران، خانه ریدل و دکه اش بیرون کرده بود!
جرقه ای در ذهن رودولف زده شد...او هنوز شلوارش را داشت!
_چیزه...پسر جون...نمیشناسی جایی رو که شلوار بخرن؟
رودولف لسترنج در حالی که بر مبل خانه اشرافی لسترنج ها تکیه زده بود، در حال تیز کردن قمه هایش بود...به نظر میرسید که دختر پادشاه توانسته بود هرچند به زحمت، رودولف را به پس گرفتن خانه اشرافی لسترنج ها، علامت مرگخواری، قمه، چوب جادو و شلوارش راضی کند و دیگر آرزوهای اخلاقی و غیر اخلاقی را بیخیال شود!
-مار ما هنوز گرسنه است.سوروس!!معجون راستی را بیاور و به تک تک مرگخوارانمان بده تا ببینیم دیگر چه کسی در خیانت این عنکبوت دست داشته؟!!
لردسیاه به سمت تخته سنگی در آن نزدیکی رفت و روی آن نشست و شروع به پرسیدن اولین سوالش کرد.....
-اول خودت امتحان کن یار وفادار من!


...یا شارژ...


مادر دامبلدور که درون تابلوی مقابل مرگخواران جا خوش کرده بود، هر از چند گاهی رو به یکی از مرگخواران مینمود و او را به راه راست فرا میخواند. و این بار نوبت رودولف بود.
_ من پاکی و خلوص رو در تو میبینم... تو را به رهایی از تاریکی ها فرا میخوانم فرزندم... به آغوش ما بیا!
برای رودولف تنها جنسیت اهمیت داشت. سن و سال ، شکل و قیافه و حتی واقعی بودن یا تابلو بودن هیچ کدام اهمیتی نداشتند. بنابراین با رویی گشاده به سمت تابلوی مادر دامبلدور شتافت.
متاسفانه رودولف خشک شده بود و قادر به ابراز خجالت خود نبود.
_
مادر دامبلدور برای اولین بار بعد از ورود لرد به خانه، بلاخره متوجه وی گردید.
_ به به! چه مرد جوان با صلابتی...به مسکن مهر خوش آمدی فرزند!
_ پیرزن گستاخ! الان واضحا کچلی مارو مسخره کردی؟ این بازتاب نور روی سر ماست عجوزه! نه هاله نور!
با درود ؛
می دونم سرتون شلوغه ولی اگه می شه اینو
نقد کنین.
- حالا ...
آراگوگ دوتا از دست هایش را زیر چانه ش گذاشت که «دارم فکر می کنم» و بعد از کمی مکث گفت :
- خب خب ، حالا بریم سراغ ... یکی اونو خفش کنه!
با دست به رودولف اشاره کرد که بر خلاف بقیه هنوز در حال رقصیدن بود سپس برای نشان دادن ، اراده ی محکمش بر سر رودولف کوبید.
- خب ، از این یارو بدم اومد - اشاره به رودلف- ام می خوام یکی دیگه بیاد ولی اون یارو- اشاره به آرسینوس- خوبه ! حالا بیاد ...
کلاه گروهبندی: این کار مال منه ، وینتربون خنگ !
وینتربون: عاقو خب چه اشکالی داره باید بدانند ...
کلاه گروهبندی : به تو چه؟ مگه تو مسئول دانش ملتی؟
وینتربون: نمی دانند خب!-بعداز
چشم غره ی کلاه- خیلی خب ، حالا بزار اینو بنویسم ، بعدش می تونی غر بزنی و صورتت رو کج و کوله کنی یا هر کاری که یه کلاه متمدن می کنه...
خب ، آراگوگ فقط به صورت آن ها نگاه کرد . به قیافه هاشان . به قد رعناشان . سپس ساحره ای را پسندید . ابرو بالا انداخت .
نقد کننده : خب شکلک بزار ، این چه کاریه؟
نقل قول:ابرو بالا انداخت
اصلا خوب نبود ! اضافه بود!
نویسنده :![]()
