جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1397 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1397 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اما جایی دورتر از لایتینا، لرد همچنان مشغول بحث با نجینی بودند.
-گفتیم خیر!
-فس!
-چرا مجبورمون میکنی هر چیز رو سی بار بهت بگیم؟... اصلا کی اینقدر لوس شدی تو؟... کو اون نجینی که سوروس رو نیش زد؟... کو اون نجینی که اسمش رعشه مینداخت به جون همه؟... کو اون...
-فس سیس هـــــاس؟!
-تازه میگی مگه چی گفتم؟... از یک ساعت پیش داری با ما بحث می کنی! اون جغد میاد... وگرنه پشت اون وزیر دوتا بال میبندیم و مجبورش می کنیم کل شهر رو هو هو کنان پرواز کنه!

نجینی مطمئن بود که لرد قطعا اینکار را خواهند کرد. لاکن از آمدن جغد...خیر...مطمئن نبود!
-هیسا فیس پیتزوس؟
-پیتزا؟... واقعا نجینی؟ تو این وضعیت هم به فکر...

تق!

-پیتزایی؟... برای ما... بزرگترین جادوگر سیاه تمام اعصار، برای ما... لرد...

توق!

-سیاه، دعوتنامه نیومده و تو به فکر...

ترق!

-پیتزا... اه... این صدای کوبیده شدن چیه؟!

اما لرد منبع صدا را خیلی زود، با دنبال کردن نگاه نجینی، یافتند...
جغد قهوه ای رنگی که پاکت بزرگی به پایش بسته شده بود و خودش را به پنجره می کوباند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1397 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- دعوتنامه‌س... از وزارته!
- لایت تو خودتم تو وزارتی.
- ولی این از وزارته!

خیلی اونور تر از جایی که لینی زانوی غم به بغل گرفته، لایتینا که نامه‌ای رو توی دستش گرفته بود و بالا پایین می‌پرید، همزمان درحال بحث با دای هم بود.
- ببین نوشته... برای لایتینا از طرف وزارت.

دای:

دای دلش میخواست در اون لحظه از لاله‌ به عنوان طناب دار استفاده کنه و یه بار برای همیشه دنیا، مرگخوارا و حتی خودشو از شر لایتینا راحت کنه. اما سعی کرد به خودش مسلط باشه و ویبره‌های بی وقفه‌ی لایتینا رو نادیده بگیره.
- حالا برا چی هست؟
- گفتن یه چیزی رو به اسمم زدن و شخصا ازم میخوان افتتاحش کنم.
- واو.

لایتینا دچار شکست واکنشی شده بود. اون این همه بالا پایین نپیرده بود که بعدش یه "واو" بشنوه.
- فقط همین؟
- خب... اممم... واهاهای؟
-

لایتینا به این نتیجه رسید که نمیتونه واکنش بهتری از یه خون آشام خسته‌ی شب دریافت کنه. پس شونه بالا انداخت و دوباره با ذوق به نامه نگاه کرد.
- بیا بریم دای. نمیخوام دیر برسم.
- من که دعوت نشدم.
- تو مهمون افتخاری‌ای.

لایتینا این رو گفت و مچ دست دای رو گرفت و سعی کرد با کشیدن دست دای، به راه رفتن وادارش کنه.

- نصف ملت خونه ریدل خواستن برن افتتاحیه نیم ساعت به خودشون رسیدنا، تو حتی به خودت تو آیینه‌م نگاه نکردی.

اما لایتینا هدفون رو گوشش بود و چیزی از حرف‌های دای نمیشنید. فقط دست دای رو گرفته بود و پشت سر خودش میکشیدش.
و به این ترتیب نقشه‌ی دای برای این که قبل از رفتن یه کمی بخوابه هم نقش بر آب شد و تصمیم گرفت خودش لایتینا رو تا مراسم همراهی کنه تا دستش از جا درنیومده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/1/20 0:17:19
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/1/20 0:23:04
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره لینی که به خیال خودش بسیار پیکسی آراسته‌ای شده بود، بال‌بال‌زنان خودشو به محل برگزاری مراسم می‌رسونه. جایی که هزاران جادوگر و ساحره و موجود جادویی، فقط برای دیدن اون و افتخار به وجودش گرد هم میومدن. حدس این که چه چیزی قرار بود به نامش ثبت بشه چندان سخت نبود.

شاید کوچه‌ای که مخصوص محل زندگی حشرات می‌شد؟ یا شاید مکانی که محل گردهمایی‌ها و تجمعات حشرات می‌شد؟ فکر خیابانی که به خاطر حضور پررنگ و مفیدش در جامعه به نامش می‌زدن، از همه جالب‌تر بود!

بیچاره لینی که دقایقی دیگه تمام افکار خوشش تبدیل به رویایی که هرگز به حقیقت نمی‌پیوست می‌شد! شاید اگه از اول می‌دونست با چی قراره مواجه بشه، چنان لبخند شادی تحویل جمعیت نمی‌داد.

بالاخره در میون تشویق تماشاچیا که به نظر بسیار هم مصنوعی میومد، لینی به سن می‌رسه. به آرومی به سمت میکروفون بال می‌زنه.
- اهم اهم...
- باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود!
- می‌خواستم بابت این اتفاق فرخنده... عه.
- باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود!

به نظر میومد ذوق ملت برای دیدن چیزی که به نام لینی ثبت شده بود، بیشتر از سخنرانی خودش بود. بنابراین از پشت میکروفون کنار می‌ره و خودشو به جعبه کادوپیچ شده می‌رسونه.
- آه! یعنی تابلوی کدوم خیابو... این یه شوخی زشته!

لینی با دیدن چیزی که به نامش ثبت کرده بودن تو شوک عظیمی فرو می‌ره. همونجا سقوط می‌کنه و زانوی غم به بغل می‌گیره و همچون دیوانه‌ها به آسمون زل می‌زنه. حضار بدون توجه به پیکسی کوچیکی که پخش زمین شده بود، به شیئی که از جعبه بیرون اومده بود زل می‌زنن.

حشره‌کش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرگخواران در تلاش و تکاپو بودند، لرد سیاه، رسمی ترین و سیاه ترین ردایش را پوشیده، و سرگرم برانداز کردن خودش در آینه بود.
گهکاهی از داخل همان آینه نگاهی به مار غول پیکری که درست پشت سرش روی تختخواب مجللش چنبره زده بود می انداخت.
-اون جوری زل نزن به ما. گفتیم نمی تونیم ببریمت. اون جا که جای حیوانات نیست. یه مراسم خیلی رسمیه. بسیاری از طرفداران و هواداران ما حاضر خواهند بود. ما تو رو به چه کسی بسپاریم و برای سخنرانی به بالای سکو بریم؟

نجینی صورتش را برگرداند.

-حداقل نظری بده. چطور به نظر می رسیم؟

نجینی فس فسی کرد که مطمئنا حاوی نظرات مثبتی نبود. چرا که بلافاصله بعد از آن، لرد سیاه سرش را به نشانه افسوس تکان داد و دیگر چیزی نپرسید.

چند دقیقه بعد دو ضربه به در اتاق خورد.

-بیا تو!

لایتینا، اول یک پوشه و سپس سرش را از لای در وارد اتاق کرد!
-ارباب ببخشید. فرموده بودین سریعا باید برین. ولی می خواستم بپرسم وقت رسیدگی به این مورد اضطراری رو هم...
-نداریم!

با صدای نسبتا بلندی گفت و لایتینا فورا از اتاق خارج شد.

-نمی فهمن...بالاخره زحمتی کشیده شده. مراسم با شکوهی تدارک دیده شده. مکانی به اسم ما ثبت شده. در شان ما نیست دیر برسیم. تو که هنوز تو همی!

بار دیگر صدای فس فس نجینی به گوش رسید.

-بله...شش بار دیگه هم پرسیدی. تو دعوتنامه نوشته شده این دعوتنامه مختص یک نفره و نمی شه با خودمون همراه ببریم.

فسسسسسسسسس

-چی رو می خوای ببینی دقیقا؟...گیرم نشونت دادیم ...چی می فهمی ازش؟ انگار خوندن بلده.

نجینی به چشمان سرخ رنگ لرد سیاه خیره شد. چشمانی که به وضوح از روبرو شدن با چشمانش فرار می کردند...
او را خوب می شناخت.
از پایه تخت خزید و بالا رفت...از میله های کنار تخت هم بالا رفت. تا جایی که صورتش درست در مقابل چهره لرد قرار گرفت.
-یسیییسیس فیسسسس...

چشمان سرخ رنگ باز هم فرار کردند...ولی این بار سوال واضحی پرسیده شده بود که به هیچ بهانه ای نمی توانست از پاسخ گفتن طفره برود.
کمی فکر کرد...به دنبال راه فراری گشت...ولی پیدا نکرد.
عاقبت تسلیم شد و روی صندلی نشست.
آهی کشید.
-اممممم....خب...هنوز نه...ولی سرشون شلوغه. ما اینو می دونیم. اصلا منظورت چیه؟ که فراموش شدیم؟ خب تو اون شلوغی کمی دیر فرستاده شده. همین الاناس که برسه. دعوتنامه ما تو راهه. ما باید آماده باشیم. به محض این که رسید حرکت کنیم. و مطمئنیم توش نوشتن که نمی تونیم تو رو همراه خودمون ببریم. شاید هم ننوشته باشن...ولی چیزی که می دونیم اینه که می رسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز برای صدمین بار سوال تکراریشو از لیسا میپرسه.
-خوش تیپ شدم؟

لیسا بدون این که سرشو بلند کنه جواب میده:
-بانز...چند دفعه باید بهت بگم؟ آره...خیلی...
و زیر لب ادامه میده:
-آخه تو تیپت کجا بود؟ ده لایه لباس رو هم رو هم پوشیده.کراوات زده....

-به نظرت یکی از نقابای شیک آرسینوسم بزنم؟ این اولین باره که اینقدر برای من ارزش و اهمیت قائل شدن. میخوام خیلی خوب به نظر برسم. فکر میکنی بطور مستقیم تو جادوگر تی وی پخش بشه؟

لیسا هوووففف بلندی میکشه و به حالت قهر اتاق رو ترک میکنه.
بانز هم راهی افتتاحیه میشه.
.
.
.
-اوهوی!

بانز از این برخورد بی فرهنگانه میرنجه. ولی وقار و متانتشو از دست نمیده.
-ببین عزیزم. من بانزم. اوهوی نیستم. من مهمون افتخاری این افتتاحیه میباشم. حتی صاحبشم! در نتیجه میتونم همینجا تو رو اخراج کنم و کاری کنم که تا آخر عمرت دیگه کار پیدا نکنی. فهمیدی توله تسترال هیپوگریف قورت داده؟

بله...بانز اولش قصد داشت وقارشو حفظ کنه ولی وسطا انصافا دیگه اعصابش نکشید...نتونست.

نگهبان بی توجه به حرفای بانز، یقه شو میگیره و میکشه عقب.
-دربیار!

بانز گیج میشه.
-کدومو دقیقا؟

-همشو...لباس ممنوعه.

و به کارت دعوت اشاره میکنه. بانز تازه خط ریزی رو میبینه که گوشه ی کارت نوشته شده.

افتتاحیه ی اتاق های آینه کاری شده...ورود شرکت کنندگان با هر گونه لباس ممنوع میباشد.این خط بسیار ریز است.


بانز سرخورده و غمگین میشه. نمیدونه از این عصبانی بشه که همچین چیز منحرفانه ای رو لایقش دونستن یا این که الان مجبوره همه ی لباساشو در بیاره...


چند دقیقه بعد...


-بله...مهمانان عزیز...و هم اکنون شاهد سخنرانی غرا و سهمگین جناب آقای بانز بانز، میباشیم.

بانز پشت میکروفون میره و شروع میکنه.
-خب...اهم...سلام!

صدا دوباره به گوش میرسه.
-خب...شرکت کنندگان عزیز...ظاهرا اشکالی در فرستنده ها وجود داره. ما فقط صدای آقای بانز رو داریم. خبری از تصویر نیست. با همین سر کنین.

توهین پشت توهین. بانز که خیلی بهش برخورده کاملا احساس لیسا بودن میکنه در اون صحنه.


و یه جایی دورتر از اتاق های آینه کاری شده ی به درد نخور، مرگخوار دیگه ای در حال آماده شدنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- نامه داری حشرکم!

با به هوا برخاستن صدای رز، توجه لینی به برگی جلب می‌شه که دستشو از زیر در دراز می‌کنه و بعد از گذاشتن نامه‌ای ناپدید می‌شه.

لینی به سرعت جلو می‌ره و از نیشش بعنوان قیچی استفاده می‌کنه و پاکت نامه رو پاره می‌کنه. با هر خطی که می‌خونه، لبخندش گشادتر می‌شه.
- واااااو! منو می‌گه! یه جاییو به افتخار من می‌خوان نام‌گذاری کنن! مرگخوار پیکسی! مرگخوار محبوب لرد! باید آماده شم!

لینی نامه رو گوشه‌ای پرتاب می‌کنه و پروازکنان خودشو به آینه‌ی کوچیکی که توی اتاقش قرار داشت می‌رسونه. نگاهش روی برس متوقف می‌شه.
- اول موهامو شونه کنـ... یعنی شاخکامو صاف کنم.

لینی برسو سرجاش می‌ذاره و دستشو دراز می‌کنه تا وسیله‌ی بعدیو برداره. ولی هرچی نگاه می‌کنه چیزی برای برداشتن پیدا نمی‌کنه. زندگی حشرات عاری از هرگونه لوازم آرایشی خاصی بود!
- خب همینطوری خوبم. چیزی لازم ندارم... اوه داشت تو رو یادم می‌رفت!

لینی با هیجان عطرو برمی‌داره، اما قبل از اینکه بخواد ازش استفاده‌ای بکنه، توجهش به بوی آشنایی که از اون خارج می‌شه جلب می‌شه. بنابراین با تعجب ظرف عطرو برمی‌گردونه و...
- هکتووور!

- بامزه بود نه؟

لینی با خشم به سمت در می‌ره و حشره‌کشی که هکتور در جایگاه عطرش قرار داده بودو فرق سر هکتوری که پشت در کمین کرده بود و صدای خنده‌هاش به هوا برخاسته بود می‌کوبه.
بعد از رفتن هکتور، لینی چند نفس‌عمیق می‌کشه و با بدست آوردن دوباره‌ی آرامشش، رهسپار جایی می‌شه که تو پاکت نامه نوشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- « چیزی از درونمان رد شد ... فکر میکنم دچار فعل و انفعلات معنوی شدیم !! »

- « چیز خاصی نبود ارباب ... پیوز بود ... عینکش رو نزده دوباره چشماش درست نمیبینه هی از بین این و اون رد میشه ... »

دوربین به دنبال پیوز از درون (!) لرد ولدمورت رد میشه و پیوز رو نشون میده که در حالی که با کمک عصاش پرواز (!) میکنه به سرعت در حرکته. پیوز جلو و جلوتر میره و از وسط دیوار خانه ریدل خارج میشه و دوربین هم به دنبالش حرکت میکنه و ...

دنگ !!

دوربین توی دیوار خورد و بطور کامل درون صورت فیلمبردار فرو رفت ...

<><><><><><><><><><><><>

پیوز وسط میدان کوچکی قرار داشت. چهار طرف میدان، چهارخیابان بسیار باریک سنگفرش بود. خانه ها بسیار قدیمی بودند و بوی نم و کثافت حیوانات همه جا را گرفته بود. تراس همه خانه ها پر از بند رخت بود که لباس های کهنه و پاره رنگی رنگی به آنها آویزان شده بود. اینجا احتمالا قدیمی‌ترین و فقیرترین محله هاگزمید بود.

پیوز کمی به اطرافش نگاه کرد. مردی در کنارش ایستاده بود.

- « تو کی هستی ؟»

- « ... همین الان خودم رو معرفی کردم که ... پدر جان شما آلزایمرت خیلی شدیده ... من نماینده وزارت سحر و جادو هستم قراره این عمارت باستانی رو به نام شما نامگذاری کنیم و باهم افتتاحش کنیم ... »

- « کدوم عدالت سازمانی ؟!؟»

- « عمارت باستانی !! ... ایناهاش ... »

مردی که در کنار پیوز بود، دستانش - که بسیار پرمو بود، صد رحمت به گوریل ... اه اه اه ... مرتیکه حالمونو بهم زد ... با همین دستا حتما غذا هم میخوره !!! - را جلو بُرد و پرده را عقب زد. زیر پرده یک سازه کوچک آجری قرار داشت که یک قاب فلزی بالای آن بود، یک شیر آب برنجی داشت روی قاب فلزی، یک دست فلزی قلم‌زنی شده بود. هرچه که بود، کاملا قدیمی، خراب و کثیف بود ...

- « این دیگه چه کوفتیه ؟!؟»

- « سقاخانه است قربان ... »

پیوز با عصایش محکم در سر نماینده وزارت کوبید و گفت : « صفاخونه ؟!؟!؟؟؟ ... واقعا که ... از دولت آسلامی کالین کریوی چنین انتظاری نداشتم ...»

- « پدرجان سمعکتون رو نذاشتین ؟!؟ سقاخونه ... دولت کالین کریوی هم مال عهد بوقه ... الان آرسینوس وزیره!»

- « کُسینوس ؟!؟ ... کسینوس کیه ؟!؟ مگه وزیر همین فک و فامیل لُرد نبود ؟!؟ »

- « منظورتون مورفین گانته ؟»

- « کُتانژانت ؟!؟ »

نماینده وزارت :

- « دست کیه اینجا حکاکی شده ؟!؟»

- « دسته مرلینه ... »

- « خاک بر سرم ... دسته‌ی مرلین چیه دیگه ؟!؟ »

- « دسته‌ی مرلین نه ... دسته مرلین ... »

- «پسرم یا تو داری هکسره رو رعایت نمی‌کنی ... یا من دارم بیناموسی مینویسم خودم خبر ندارم ... »

نماینده وزارت :

ماهیت هکسره :

<><><><><><><><><><><><>

چند دقیقه بعد، که بالاخره مفهوم سقاخانه به پیوز حالی شده بود، در حالی که خبرنگاران مشتاقانه عکس می گرفتند، نماینده وزارت ابتدا رو به دوربین با پیوز دست دادند، که البته دست نماینده از وسط پیوز رد شد و باعث شد تعادلش بهم بخورد ...
سپس نماینده وزارت دستش را در جیبش کرد و یک قیچی اندازه هیکل خودش بیرون کشید که ربان کوچک صورتی رنگی به آن زده شده بود و آن را به پیوز داد ... اما قیچی هم از وسط پیوز رد شد و به زمین افتاد ...
سرانجام نماینده وزارت تسلیم شد و خودش رُبان را بُرید تا سقاخانه افتتاح شود ... در این لحظه دوربین میچرخه ... روی صورت مردی زوم میکنه و مرد شروع به خوندن میکنه : « دیشب اومدم خونتون نبودی، راستشو بگو کجا رفته بودی ... »
از سمت دیگه دختری با چادر سفید گلگلی وارد میشه و به سمت «سقاخونه پیوز» حرکت میکنه و میخونه « به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم ... شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم ... »

خبرنگاران، نماینده وزات و پیوز : (اون گوریله نماینده پُرموی وزارته !)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...