جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
1
مهمان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1398 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره ی بعدی شروع شد.

رودولف جوون با شادی و خوشحالی به سمت خونه می رفت. دنیا از نظرش خیلی قشنگ بود. آفتاب از گوشه ی صحنه می تابید و هیچ ابری تو آسمون نبود. نسیم ملایمی می وزید. دو تا پروانه دور سر رودولف چرخیدن و به سمت گوشه ی چپ صحنه پرواز کنان رفتن.

-این دوباره داره پر می‌شه!
-"دیوونتم" تو قبلا این صحنه رو جایی ندیدی؟
-آره "منم دیوونتم"!...انگار همین چند لحظه پیش این اتفاق افتاده.

دو دیوانه ساز که تازه از اسماشون رو نمایی کرده بودن، حق داشتن.

-هیس! ساکت باشین...من هر موقع عاشق می‌شدم اینجوری می‌شد. اون پروانه ها واقعا رو مخ بودن.

دیوانه ساز های ساکت شدن و هرسه مشغول دیدن ادامه ی خاطره شدن.

-مامان! مامان! این دیگه خودشه! اینو برام بگیرش!

مامان رودولف واقعا خسته شد بود. چون این حرفو هر روز می‌شنید.
-باشه! برو آماده شو!

-هی! این رفته توی درجه max max!

یه max دیگه لازم بود تا عیش مرگخوارا تکمیل بشه.

مامان رودولف لباساشو پوشید. کروات رودولف رو هم درست کرد. رودولف درو باز کرد. هردو به سمت جاروی پرنده رفتن تا سوار بشن و برن خواستگاری!

بوم!

مامان رودولف تصادف کرد و با زمین یکی شد.

درجه ی شادی سنج رفت روی min min!

دیوانه ساز ها امیدوار بودن که خاطره ی بعدی یک خاطره ی شاد باشه...سراسر شاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1398 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

رودولف به زندان آزکابان افتاده و از اون جا فرار کرده.
لرد ولدمورت احساس می کنه بدون رودولف، ارتشش ناقص شده و باید بره رودولف رو نجات بده.
رودولف حین فرار وسط دریا با دو دیوانه ساز گیر کرده. دیوانه سازا ازش می خوان که به چیزای خوب فکر کنه و براشون کمی شادی تهیه کنه که ازش تغذیه کنن.
___________________________________________________________________


- هنوز پر نشده. عمیق تر فک کن!
دیوانه ساز ها از تفکرات سطحی و خالی از شادی رودولف حوصله شون سر رفته بود. شادی سنجشون منفی ترین عدد ممکن رو نشون می داد. با این وضع فکر کردن رودولف، هیچ شادی گیرشون نمی اومد.

- به درونت رجوع کن. خاطرات شادت یه جایی اون گوشه موشه ها افتادن احتمالا.

رودولف سعی کرد به درونش رجوع کنه. و رجوع کرد.

- بله؟ در خدمتم!
- ام... اینجا درونه؟
- بله. فعلا بفرمایید اونجا تشریف داشته باشید. همه ی سرورا پُرن. هر سروری که خالی شد بهتون اطلاع میدم.

رودولف به طرف ردیف صندلی های نقره ای رفت تا تشریف داشته باشه. اونجا همه چی نقره ای بود. میزا، صندلیا، کف، سقف، دیوارا... حتی مگسام نقره ای بودن.
- چرا اینجا همه چی نقره ایه؟
- چون درونه!
دمنتوری که پیشنهاد رجوع به درون رو داده بود، جواب داد.
- خب که چی؟!
- نمیدونم! منم چن باری اومدم همینجوری بود.
- دنبال خاطرات شاد بودی؟
- نه! دنبال حقیقت وجودیم بودم...
حرف دیوانه ساز با ظاهر شدن موجودی انسان نما و نقره ای قطع شد.
- قربان! سرور شماره 616 خالی شد. کجا میخواین تشریف ببرید؟
رودلف هیچ ایده ای نداشت که کجا میخواد بره. مگه قرار نبود به درونش رجوع کنه و گوشه موشه هاشو بگرده؟
- ما دیوانه سازیم. همراه ایشون میریم. میریم به... بخش خاطراتش!

داخل سرور
- چیه این شکم گنده؟ خجالت نمی کشی؟ با اینا می جنگی؟
- ببین تو که میتونی پرواز کنی. چرا گیر دادی حتما کنار من وایسی؟
- شکمت اضافه س. جای شادی سنجو گرفته.

رودولف و دو دیوانه سازبه هر ترتیبی بود، به زور خودشونو تو اتاقک کوچیکی که روش نوشه شده بود " سرور 616" جا کردن. به محض بسته شدن در، همه چیز چرخید و چرخید. رودولف حس مگسی رو داشت که تو فنجون چای در حال هم زدن افتاده باشه.همون لحظه با خودش عهد کرد دیگه هیچوقت موقع صبحونه مگسی که تو چایش میوفته رو اونجوری شکنجه نده. بالاخره چرخیدن و پیچیدن تموم شد. رودولف که نمیتونست مثل دیوانه ساز ها پرواز کنه، با صورت رو یه صندلی فرود اومد.

- یا گوشه ی ردای ارباب! چرا همه جا تاریکه؟ نکنه کور شدم؟ نه... نمود کمالات ساحره ها رو چجوری ببینم؟

دو دیوانه ساز تو عمرشون همچین انسانی ندیده بودن. یکیشون که شادی سنج دستش نبود، پای رودولفو گرفت، بلندش کرد و به صورت صحیح روی صندلی نشوندش.

- عه کور نشده بودم؟ اربابو شکر! اع! اومدیم سینما؟
- اینجا بخش خاطراته!

بخش خاطرات، بخش کوچیکی بود. حداقل اون چیزی که رودلف ازش می دید کوچیک بود. یه اتاق کوچیک با سه تا صندلی و یه پرده سینما ی بزرگ. چشم رودولف داشت کم کم به روشنایی کم اتاق عادت می کرد که همه جا کاملا تاریک شد. نوری روی پرده ی سینما افتاد و 3... 2... 1... یکی از خاطرات رودولف نمایش داده شد.

رودولف جوون با شادی و خوشحالی به سمت خونه می رفت. دنیا از نظرش خیلی قشنگ بود. آفتاب از گوشه ی صحنه می تابید و هیچ ابری تو آسمون نبود. نسیم ملایمی می وزید. دو تا پروانه دور سر رودولف چرخیدن و به سمت گوشه ی چپ صحنه پرواز کنان رفتن.

- هی... پیست... داره پر میشه!
دیوانه سازی که شادی سنج دستش بود، شادی سنجو آروم یکم بالاتر آورد تا دوستشم اونو ببینه.

رودولف جوون، همونطور با شادی، از پله های ورودیِ خونه ی لسترنجا با عجله بالا رفت و وارد خونه شد.
- مامان؟ مـــامـــان! کجایی؟
همزمان که مادرشو صدا میزد، به تک تک اتاقای خونه م سر می کشید.
- چیه؟ چه خبرته خونه رو گذاشتی روسرت؟
- مامان! پیداش کردم! بالاخره پیداش کردم! این یکی دیگه خودشه!
- تو باز عاشق شدی؟
- مامان این یکی دیگه خودشه! همین امروز برو بگیرش برام. مامان واقعا دختر آرزوهامه!

شادی خاطره ی در حال پخش رودولف به حدی زیاد بود، که شادی شمارِ شادی سنج، به عبارت "MAX" خیلی نزدیک شده بود.

خانم لسترنج سری به نشانه ی تاسف تکون داد. سعی کرد مهربون ترین و در عین حال جدی ترین حالت چهره رو بگیره.
- نه رودولف! نمیشه! اصلا حرفشم نزن! دفعه پیشو یادت رفته؟

با این جمله، صحنه عوض شد. شادی سنج دیوانه سازا دوباره خالی شد و هر سه نفر، رودولف و دو دیوانه ساز، با نگرانی منتظر پخش خاطره ی بعدی شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ینی من الآن کلّی فسفر بسوزونم و ذهنمو زیر و رو کنم و به خاطرات و چیزای خوب فک کنم تا کلّی انرژی مثبت تو درونم تولید کنم؟!
-
- که دوتایی منو عین وحشیا ببوسین و این انرژی مثبت رو هورت بکشین؟!
-
- که بتونین انرژی واسه پرواز و بازگشت به خونه داشته باشین؟!
-
- که تهش منو وسط دریا تنها بذارین؟!
-
- زهرمار و ! ... زپلشک! برو عامو! برو خودتو گول بزن!

دوتا دیوانه‌ساز نااُمید شدن. ولی یه‌کمی مشورت کردن و بعد، با قیافه‌های خندون برگشتن سمت رودولف.
- خب... ما تصمیم گرفتیم که تو رو هم با خودمون ببریم.
- راست میگین؟!
- آره! فکرای خوبتو بیار، ماست بگیر!

یکی از دیوانه‌سازها یه چیزی رو از توی جیب رداش در آورد.
- به این میگن شادی‌سنج. اگه به چیزای خوب فک کنی، پُر میشه. اگه کامل پُر بشه، حلّه!
- خب، باشه... الآن فک می‌کنم...

رودولف به فکر فرو رفت. سعی کرد به علاقه‌مندی‌های خاصش فکر کنه. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که...
شترق!
یکی از دیوانه‌سازها زد پس گردن رودولف.

- آخ! واسه چی می‌زنی؟!
- خجالت بکش با این فکرات!
- زشت‌تر از بوسیدناتون که نبود!
- ما بوسه‌هامون فرق می‌کنه. ما می‌بوسیم که از انرژی طرف تغذیه کنیم. ولی فایده‌ی مزاحمتی که برای نوامیسِ ملّت ایجاد می‌کنی چیه دقیقاً؟!
- عجب انگلی هستین شما دوتا! خب حالا...

و رودولف تصمیم گرفت که به چیزای مثبت‌تر و البته پاک‌تری فکر کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell?
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1397 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب...حداقل می ذاشتین پاشو داشته باشم. با همونم کلی معجون می شد درست کرد.

لرد سیاه عصبانی به نظر می رسید.
-ساکت!ما این جا درگیر مرگخوار گمشده مون هستیم و شما به فکر خرده حساب هاتون. الان وقت این حرف هاست؟

نه هکتور و نه لینی جرات نمی کردند به لرد سیاه یادآوری کنند که "این حرف ها" را خود او شروع کرده بود. برای همین به حالت سر افکنده در گوشه ای ایستادند.

لرد شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد. قدم زدنی که بسیار عصبی و نا آرام به نظر می رسید.
-ما باید بریم رودولفمون رو پیدا و ارتشمون رو کامل کنیم. باید بریم...درسته؟

لینی و هکتور برای اولین بار بصورت هماهنگ، سر هایشان را به نشانه "نه" تکان دادند.


وسط دریای آزکابان:

-اون یکی جیبشم بگرد.
-گشتم...چیزی نبود. بی خیال. ولش کنیم بریم. داریم وقتمونو تلف می کنیم.
-تا این جا اومدیم خب...نمی شه دست خالی برگردیم که. تازه...من گشنمه!

رودولف صدای گفتگوی مبهمی را بالای سرش می شنید. چشم هایش را به سختی باز کرد و دو دیوانه ساز را بالای سرش دید.
-پناه بر ردای ارباب! چی از جون من می خوایین...ولم کنین. دست از سر شادی هام بردارین!

دیوانه ساز با عصبانیت جواب داد:
-راجع به کدوم شادی حرف می زنی؟ دو ساعته توی قلب و ردا و جیباتو گشتیم. دریغ از یک قطره شادی. چیزی نمونده بود من اون یه لقمه شادی ای که مامانم موقع اومدن تو جیبم گذاشته بود رو بدم بهت و برم! این چه وضعیه خب؟ به خودت بیا!

رودولف اصلا خوراک خوبی برای دیوانه سازها محسوب نمی شد. دیوانه ساز اول با ناامیدی پرسید:
-اگه کمی سعی کنی نمی تونی یه کم خوشحال بشی؟ ما انرژی نداریم پرواز کنیم برگردیم خب! به چیزای خوب فکر کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور پای لینی رو تو هوا می‌قاپه.
- بیا بریم ببینم.

لینی با تمام زوری که از یه پیکسی انتظار می‌رفت در جهت مخالف بال‌بال می‌زنه، اما خب، زور هکتور بهش غلبه می‌کنه و هر لحظه به در خروجی نزدیک‌تر می‌شه.
- صبر کن!
- راه نجاتی نیست لینی. بیخودی زور نزن. تا سه روز پیکسی آزمایشگاهی خودمی!

لینی که خروجی رو تو دو قدمی خودش می‌دید، برای آخرین بار تلاششو می‌کنه.
- ارباب مگه نمی‌خواستین رودولفو نجات بدیم؟ این منو ببره که دو تا مرگخوار برای نجات رودولف کم می‌شن.

لرد نگرانی‌ای از بابت کم شدن یک عدد حشره‌ی کوچیک از این ماموریت بزرگ نداشت.
- خب بشه!

لینی سعی می‌کنه توجه لردو به نکات مهم‌تری از وجود گهربارش جلب کنه.
- من پیکسی‌ام کوچیکم از همه جا رد می‌شم! می‌تونم هرجای آزکابان که بگین برم و رودولفو پیدا کنم.

لرد برای چند لحظه به فکر فرو می‌ره و بعد انگشت اتهامو به سمت هکتور می‌چرخونه.
- هکتور؟ تو می‌خواستی تا سه روز بری و از زیر بار این ماموریت فرار کنی؟

هکتور که نه‌‌تنها پیکسی آزمایشگاهیشو از دست داده بود، بلکه مورد اتهام هم قرار گرفته بود، با اندوه و آه و افسوس پای لینی رو رها می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1397 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

لرد ولدمورت قبلاً رودولف لسترنج رو به زندان انداخته ولی الان به دلیلی نامعلوم رودولف براش مهم شده و دستور میده تا رودولف رو از آزکابان فراری بدن... از طرفی هم رودولف هم از زندان فرار کرده و توی دریای نزدیک زندان گیر کرده ، حالا توی قصر هم ولدمورت میخواد لینی رو بخاطر اینکه به اربابش توهین کرده مجازات کنه که ....
-----------------------------------------
در دریای نزدیک آزکابان

رودولف که از تشنگی و گرسنگی نای تکون خوردن هم نداشت توی آسمان چند تا لکه تیره دید

- مرلین رو شکر ! ای نیمبواستراتوس ! ببار بر من بیچاره ، بزن باران ، ببار از چشم من ، بزن باران ، بزن باران بزن !

اما اون ها چیزی جز دمنتور ها نبودند .

- چیزه ... عه این ابرا چرا تکون میخورن ؟ یا مرلین !!!!! اینا که ابر نیستن ، اینا دمنتورن !

و از حال رفت .

-------------

در قصر ولدمورت

- ارباب ! ارباب ! نزار منو ببرن من که پیکسیه شما بودم ، وز وز میکردم دم گوشتون ، بزارم برم ؟!

لرد ولدمورت سخت در فکر فرو رفته بود ... در حدی که حتی صدای لینی رو هم نمیشنید .

- ارباااااااااااب !

لرد که ریشه ی افکارش پاره شده بود گفت :
- تو ..... تو حشره ی ملعون چطور جرئت کردی سر من داد بزنی ؟؟

- نه ارباب منظوری نداشتم ، گفتم شاید صدامو نشنیدین

- چی ؟!!!! یعنی میگویی گوش ما هم ایراد پیدا کرده است ؟؟ اون از پست قبل که میگفتی من بین مغز و زبونم هماهنگی ندارم ، اینم از الان حالا دیگه راه بخشش نداری . هکتور !!

- بله ، ارباب ؟ معجون شبیه ساز رودولف میخواید ؟؟ بــــــدم

- نه ! معجون نمیخواهیم ! بلکه میخواهیم لینی رو 3 روز برای آزمایش معجونات در اختیارت بگذاریم

- نه ارباب ! ارباب بدین همون یه شاخک و یه بالمو بکنن ، لااقل اون بعدا در میاد . ولی این منو میکشه !

- حرف نباشه لینی ! ببرش هکتور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در 1397/10/23 13:18:44
دلیل: اضافه کردن خلاصه
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در 1397/10/23 13:30:31
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1397 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی سعی کرد کم هوش به نظر برسد.
-نه ارباب...فقط می خواستم میزان اطمینان شما رو از جمله ای که به زبون آوردین بسنجم.

لرد همچنان عصبانی به نظر می رسید.
-تو...حشره... کی باشی که بخوای چیزی رو در مورد ما بسنجی؟ یعنی فکر می کنی بین مغز و زبون ما ارتباط صحیحی برقرار نشده و ممکنه چیزی که به زبون آوردیم با چیزی که تو سر مبارکمونه متفاوت باشه؟

لینی در مخمصه گیر کرده بود. نگاهی به نزدیک ترین مرگخوار ریونکلاوی انداخت که شاید کمکش کند.
-پیست...سو...به خاطر روونا کمک...

ولی سو سرگرم مرتب کردن کلاه بزرگش بود و اصلا اشاره های لینی را نمی دید.
وقتی لینی کاملا از رسیدن کمک ناامید شد، لرد سیاه دستور داد:
-اینو ببرین...یه شاخک و یه بالش رو به عنوان مجازات بکنین. اگه اعتراض کرد نیشش رو هم بکنین. یاد بگیره به گفتار و اندیشه ما شک نکنه.


در فاصله ای بسیار دورتر، رودولف در حال له له زدن از شدت تشنگی بود و تازه متوجه شده بود که نوشیدن آب دریا در حین تشنگی چه خطای عظیمی است.
کاملا بی حال روی قایق افتاده بود. چشم هایش در حال بسته شدن بودند. برای آخرین باز پلک هایش را کمی باز کرد که آسمان را ببیند...و چیزی که دید، نهایت آرزویش بود!
-ابر...ابر تیره و تار...جون هر کی دوست داری یکی دو قطره ببار اینجا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1397 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فرسنگها آن طرف تر:

رودولف که همچنان روى تکه چوبى وسط دريا لم داده بود ،براى اينکه گشنگى و تشنگى به او فشار نياورد که آورده بود ،بى رمق زير لب آواز ميخواند.
-من...م.مرد..تنها..ى..شبم...مهر... خامو..شى...بر لبم...از زندان ..آرکابان...من..ر..رفته ام..بار...سفر.را....بسته..ام

در همين حين که در حال آواز خواندن بود ،ماهى درشتى کمى آن طرف تر حواس اورا به خود پرت کرد.
-به به عجب ماهى درشتى ...با..بايد..بخورمش

رودولف ،اين دفعه با دست و پايش پارو زد ،تا به ماهى درشتى که آن طرف دريا بود ،برسد.اما نا گهان تکه چوب ،به صخره ى بزرگى گير کرد.رودولف سعى کرد ،روى صخره برود و ماهى را از آنجا بگيرد ،اما ماهى آن قدر ها هم نزديک نبود ،بلکه هر ثانيه که ميگذشت دورتر ميشد. رودولف تشنه هم بود ،اما هنوز به فکرش نرسيده بود وقتى روى درياست کلى آب زيرش است.
پس از چند دقيقه انگار اين فکر به ذهنش آمد و شروع به خوردن آب دريا کرد.
-هوومم... چه خوش..مزه س..مزه آب ميده..با ماهى مرده..و..و..آهان...جلبک!

در همين زمان خانه ريدل

لرد ديگر طاقت نداشت ،همين حالا رودولف را ميخواست که آن طور که خودش گفته بود ،تعداد مرگ خوارانش نه زوج باشد ،ونه عدد اول.
-چرا نارسيسيا و بلاتريکس نيومدن؟
لرد زير لب زمزمه کرد ،اما لينى صدايش را شنيد.
-ارباب ،شما مطمئنين که فقط واسه چندتا عدد رياضى ميخواين رودولف رو برگردونين؟

لرد براى اولين بار از باهوش بودن لينى اصلاً خوشش نيامد.
-منظورت چيه لينى يعنى ما داريم مخفى کارى ميکنيم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1397 02:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یکی از حاضران دور میز شام، فنریر گری بک بود. فنریر پیش از همه بشقابش را خالی کرده بود اما همچنان بزاقش چکه می‌کرد. نگاهش به بشقاب پر از غذای لرد خیره مانده و آماده بود در یک لحظه تمام محتویاتش را ببلعد ... اما جرات این کار را نداشت. جریان بزاق آویزانش هر لحظه پرفشارتر می‌شد و رفته رفته گرسنگی بر او غلبه می‌کرد.

- بخورش فنر!

فنریر جا خورد و به بغل دستی‌های ساکتش زیرچشمی نگاه کرد. ظاهرا این صدا را فقط خودش شنیده بود!

- بخورش ... سوسیس کالباس نامرئی که رو صندلی روبروییت نشسته رو نمی‌بینی؟!

به صندلی خالی روبرویش قرار داشت نگاه کرد. قاعدتا متعلق به بانز بود. هرگز او را ندیده بود، احتمال داشت جادوگری تپل و گوشتی باشد.

- آخه ... ارباب ...

- بزن زیرش! ارباب فکر می‌کنن بانز هنوز به صورت نامرئی این اطراف می‌پلکه.

خون گوشت جلوی چشم فنریر را گرفت ... دیگر چیزی نفهمید و با یک پرش از روی میز به صندلی مقابل یورش برد و شروع به بلعیدن فضای خالی مقابلش کرد. لرد که به ناگاه از دریای عمیق افکارش بیرون کشیده شده بود گفت:

- این بی خرد چی کار داره می‌کنه؟

- بانزو خورد ارباب! گشنش شده بود.

لینی که همان لحظه از گوش فنریر خارج شده بود این را گفت و برای تکمیل نقشه هوشمندانه‌اش، بال بر دهان بانز واقعی گذاشت. فعلا نیازی به ساکت کردن فنریر نبود؛ مغز او زمان زیادی نیاز داشت تا این موضوع را تحلیل کند که چیزی نخورده.

- عه! دیدین چی شد ارباب؟ بدون این که مرگخوار جدید بگیریم مرگخواراتون دوباره فرد شدن!

- فرد شدن؟ خوب که ...

لرد به یاد بهانه‌ای که چند دقیقه پیش تحویل مرگخوارانش داده بود افتاد.

- دیگه بدتر! تعدادتون عدد اول شد. ما از اعداد اول بیش از اعداد زوج متنفریم. علاوه بر پیدا کردن رودولف، این بی مایه‌ی حقیر رو هم مجبور کنید بانز رو بالا بیاره تا خودشو خوراک نجینی نکردیم.

عموم مرگخواران نمی‌دانستند عدد اول چیست. اما این موضوع اهمیتی نداشت؛ مهم تحقق حرف لرد سیاه بود. فنریر که هنوز متوجه نشده بود بانز را نخورده، از ترس خوراک نجینی شدن دچار حالت تهوع شد.

- هوع! بالا آوردمش سرورم ... با معدم ناسازگاری داشت. هردوشون اذیت می‌شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1397 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟

لرد سیاه جوابی نداد که پریشان حالی خودش را بیش از پیش نشان دهد. ولی مرگخوار مذکور دست بردار نبود!

-سرورم؟

لرد به یک نگاه اکتفا کرد و مرگخوار، سرش را پایین انداخت و سرگرم خوردن سالادی شد که خیلی وقت بود تمام شده بود.

ولی باز طاقت نیاورد!
-یه سوالی ذهن منو به خودش مشغول کرده...

سوالات زیادی هم ذهن لرد را به خودشان مشغول می کردند، ولی لرد هرگز با این سوالات مزاحم کسی نمی شد.

-این رودولف که تا حالا برای شما پشیزی ارزش نداشت...چی شد که یهویی مهم شد؟

-نشد!

همین یک کلمه که از زبان لرد شنیده شد، غنیمتی بود. حداقل حالا می شد بحث را ادامه داد.

-پس برای چی باید پیدا بشه؟

-تعداد شما فرد بود...حالا زوج شده...ما زوج دوست نداریم! و نخیر! نمی شه جای رودولف یه مرگخوار جدید بیاریم. به این سادگیا که نیست. حساب و کتاب داره. رودولف باید پیدا بشه.

در مکانی بسیار دورتر، در میان آب های آبی، رودولفی شناور، احساسات جدیدی در وجود خودش کشف کرد!
-من...از درون احساس تهی بودن می کنم. این خلاء به دلیل نبودن بلاست؟ یا ارباب؟ یا هیچیک؟ ...یا شاید هم فقط گرسنگی! من گشنمه...تشنمه...خسته هستم و دارم گرما زده می شم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!