جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] حکومت تاریکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1398 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- بازم که بدون دونستن مقصد مشخص راه افتادی!
- البته خیلی هم نامشخص نیست.

گابریل که داشت با طی زمین را می سابید، با حالتی کاملا عادی سرش را بالا آورد و گفت:

- می شه دقیق تر تو ضیح بدی.
- بله. ببین، اول بگو ما چی هستیم!
- ما اصیل زاده ایم؟
- به غیر از اون.
- ما جادوگریم؟
- جادوگر که هستیم ولی مهم تر از اون این که ما مرگخواریم!

گابریل به دسته طیش تکیه کرد و با دقت به حرف های بانز گوش سپرد.

- مرگخوار ها کجا زندگی می کنند؟
- تو خونه ریدل.
- درسته!
- خب!؟
- خب نداره که! گادفری مگه یه محفلی نیست!؟
- بله محفلیه!
- پس اگه یه مرگخوار داخل خونه ریدل باشه، می تونیم نتیجه بگیریم یه محفلی هم داخل محفله!... چه استدلال خوبی کردم من!

گابریل کمرش را صاف کرد و با دقت به اطراف خیره شد.

- بانز، حالا می شه من از تو یه سوال بپرسم!؟
- بپرس گابریل! هر چند تا سوال دوست داری بپرس!
- ما الان کجاییم؟

بانز اطراف را می نگرد و قبل از اینکه حرفی بزند گابریل می پرسد:

- آیا ما داخل خونه ریدل هستیم بانز؟
- قطعا نه! ما داخل خونه ریدل نیستیم.
- پس حتی با وجود اینکه مرگخوار هستیم، بیرون از خونه ریدلیم و این نشون دهنده ی این که...
- این که گادفری با اینکه محفلیه ممکنه تو محفل نباشه؟
- بله دقیقا!

بانز دستش را زیر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت.

- یعنی اگه فرض کنیم گادفری داخل محفل نیست، پس کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 12:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- کجا!؟ سرتو انداختی پایین و همینجوری می‌ری؟

- به سرعت می‌رم دنبال گادفری.

- خوب مگه اصلا می‌دونی کجا می‌شه گادفریو پیدا کرد؟

- من نمی‌دونم کجا می‌شه اونو پیدا کرد. اون که می‌دونه کجا می‌شه منو پیدا کرد.

گابریل با دیدن عصای لرزانی که روی هوا ایستاده، متوجه حالت تاثیرگذارانه‌ای شد که بانز در هنگام گفتن این جمله به خودش گرفته بود.

- چه ربطی داره؟

- نمی‌دونم ... ولی خیلی با این ساختار جمله حال می‌کنم. همیشه دوست داشتم به کار ببرمش.

گابریل فهمید دلایلی بسیار بیشتر از نامتقارن بودن چهره نامرئی بانز برای عصبانیت از همراه شدن با او وجود دارد.

- باز که راه افتادی.

- از کجا فهمیدی؟

گابریل به سبک و سیاق تام و جری، دستش را به پشت خود برد و از ناکجاآباد یک طی بیرون کشید و شروع به سابیدن زمین کرد.

- از لک‌هایی که رد پات رو زمین انداخته در حالی که من تازه تمیزش کرده بودم.

بر خلاف گابریل، نظر بانز کم کم داشت عوض می‌شد. او تا به آن لحظه با کسی همراه نشده بود که محل حضورش را تشخیص دهد. حداقلش این بود که در طول این ماموریت هیچ گاه گابریل برای صحبت با او به چپ یا راستش خیره نمی‌شد.

- الانم می‌دونی کجام؟ الان چی؟ حتا الان؟

بانز بی وقفه به این طرف و آن طرف می‌پرید تا قابلیت همراهش را بیازماید. گابریل نیز دیوانه وار این نقطه و آن نقطه را طی می‌کشید تا رد پاهای بانز را از بین ببرد.

- بس کن! می‌دونی داری ماموریت اربابو عقب میندازی؟

- من نمی‌دونم دارم ماموریت ارباب رو عقب می‌ندازم ... ماموریت ارباب که ... اوه! به سرعت بریم دنبال گادفری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1398 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم همراه هکتور به محفل می ره و اونا با این وعده که یکی از مرگخوارا می‌خواد به روشنایی بپیونده و دامبلدور باید اونو با خودش ببره، میارنش.
حالا دامبلدور تو خونه ریدل‌هاست و نوبت ماموریت دومه.

....

بعد از این‌که دامبلدور " فرزند روشنایی ِ من کجاست؟ " گویان وارد خونه ریدل می‌شه و با احتمال این‌که هر یک از افرادی که اونجان ممکنه همون شخص ِ مورد نظرش باشن، کل مرگخوارا رو جمع می‌کنه و جلسه وعظ می‌ذاره و شروع به سخنرانی می‌کنه. مرگخوارا هم که خیلی وقت بود نخندیده‌بودن، پاپ‌کرن به‌دست می‌نشینن پای حرفاش.

لردِ سیاه دستی به چونه می‌کشه. شاید حرفای دامبلدور بتونه مرگخوارهاشو بخندونه، ولی خودش رو نه. پس خودش چجوری باید سرگرم بشه؟

بیشتر دستش رو به چونه می‌کشه و متوجه می‌شه باید چکار کنه. او اربابی‌ست همیشه دانا.
- گب، بانز!

گب و بانز دست از خنده می‌کشن و جلوی اربابشون می‌ایستن.

- ماموریت ِ دوم مال شماست! برین و گادفری رو برای ما بیارین! ما نیاز به کمی تفریح داریم تا روحیه‌مون عوض بشه و بعد با روحیهء عوض شده دامبلدور رو بکشیم و صحنه خوبی رو خلق کنیم!

بانز اصلا دل خوشی از گابریل و شستشوهای شبانه‌ش نداره، گابریل هم حس می‌کنه چهره‌ی واقعی ِبانز اصلا متقارن نیست! ولی امر، امر اربابه و اونا به‌سرعت می‌رن دنبال گادفری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدوری که تازه از راه رسیده، درست همونجایی که ظاهر شد چمباتمه میزنه و پاهاشو جمع میکنه زیر... آم... دامنش. لرد ابروهاشو میبره بالا و با کنجکاوی خیره میشه به توده ی پوچ گرایانه ای که از دامبلدور باقی مونده.
_ما دامبلدورِ خمار نخواستیم از شما. انقدر اینور اونور دوی استقامت دادینش، ما کاریشم نداشته باشیم خودش میمیره. جالب نیست برامون.

لینی و هکتور نگاه هشدار دهنده ی لرد رو متوجه میشن-به سختی- و بعد به همدیگه نگاه میکنن. بعد از چند ثانیه، هکتور ناخن انگشت کوچیکشو میاره جلو و با احتیاط میزنه به شونه ی دامبلدور. دامبلدور برنمیگرده، و بجز یه آه عمیق واکنشی نشون نمیده.

_آم... دامبلدور؟
_چیه؟ تو هم بگو. تو هم یکی بزن... فکر کنم هنوز روی بدنم یکی دو جا برای خنجرای شما باشه.

لرد با ناامیدی آه میکشه.
_خرابش کردین. دامبلدور رو خراب کردین، و لحظه ی بزرگ ما رو هم همینطور.

دامبلدور با صدای بیروحی زیر لب زمزمه میکنه.
_چه اهمیتی داره؟ چیزی بنام لحظه ی بزرگ تو زندگی وجود نداره. همش یه توهمه که برای کنار اومدن با تنهاییمون به خودمون قبولوندیم.

لینی دستش رو میبره جلو تا بزنه به شونه ی دامبلدور، ولی وسط راه پشیمون میشه.
_آ... دامبلدور... به فرزند سیاهی فکر کن... قرار نبود... یه نفرو... به روشنایی دعوت-

دامبلدور آه میکشه و شونه هاش از قبل هم پایین تر میفتن.
_روشنایی؟ کدوم روشنایی. چیزی بنام روشنایی توی زندگی وجود نداره.
_خب شما بذار کلام من منعقد بشه...
_ما یه مشت خاک ستاره هستیم وسط این کهکشان عظیم، دیر یا زود خودمون از بین میریم و هر نشونه ای ازمون هم از بین میره.

لرد دندوناشو به هم فشار میده و دستاشو مشت میکنه.
_دیر یا زود چیه، تو قراره الان از بین بری، اونم به دست لرد سیاه!

شونه های دامبلدور کم کم به زمین رسیده بودن.
_چه خوب... شاید تو بتونی منو بکشی. میدونی، آخه من خودم پنج بار سعی کردم به زندگی خودم پایان بدم. اما هر بار بطرز معجزه آسایی-
_بله؟!


دامبلدور آه عمیقی میکشه و شونه هاشو بالا میندازه. ولی بعد از بالا انداختن، دوباره مثل دوتا وزنه ی سنگین سر میخورن و دنگ، به زمین میچسبن.
_باشه... باشه. اصرار نکن. برات تعریف میکنم. همه چی از اون روز شروع شد که فکر کردم چیزی توی این دنیا هست که بتونه منو نجات بده.
_این کیه برای ما آوردین؟
_عشق... من به عشق امید داشتم! ولی عشق چیزی بجز یک سراب نیست.
_ارباب شما خودتون آوردینش.
_عشق هم فقط یه توهمه که برای کنار اومدن با تنهاییمون به خودمون می قبولونیم. اصلا الان که فکر میکنم فقط عشقه که یه توهمه که برای کنار اومدن با تنهاییمون به خودمون می قبولونیم، بقیه رو بدلیل عدم حضور ذهن اشتباه گرفتم.

لرد مکث طولانی ای میکنه، بعد پشت یقه ی مارکوس هیتچین رو میگیره و از در اصلی خونه ی ریدل ها میندازه بیرون.
_دامبلدور ما کجاست؟! دو نفری یه دامبلدور نتونستین برای ما حمل کنین!

همون لحظه، صدایی از پشت در شنیده میشه.
_من اینجام فرزندم... فرزند روشنایی آینده رو به من نشون بدید!
_چرا نمیگی اینجایی خب؟
_باید انرژی م رو برای حمل فرزند روشنایی آینده ذخیره میکردم.
_قرار نیست روی کولت حملش کنی که.
_عه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1398 04:44
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظه، قبل از این که هکتور فرصت کنه بره سمت دامبلدور و ازش بپرسه آیا پیکسی‌کش داره و اگر داره بهش قرض می‌ده و حتی حاضره بخردش، آسمون رعد و برقی می‌زنه و می‌شکافه و مرلین که بود و چه کرد و جهان زیر و رو می‌شه و لینی جیغ میکشه که «دیدی گفتم پیکسی‌کش داره! » و دامبلدور عصاشو می‌کشه و می‌کوبه به زمین!
- YOU SHALL NOT PASS!

رعد و برق و مرلین و لینی و هکتور همه برمی‌گردن دامبلدور رو نگاه می‌کنن.
-
- این مال یه جا دیگه‌م بود، نه؟

همه مایلند مدتی بیشتر پوکرفیس به دامبلدور نگاه کنن، ولی از اونجا که اگر ثانیه‌ای بیشتر تعلل کنن،‌ از شدت خُنُکی نگارنده یخ می‌زنن، برمی‌گردن ببینن مرلین که بود و چه کرد، که متوجه می‌شن مرلین اصلاً کسی نبود و کاری نکرد و این لرد ولدمورته که کله‌شو از وسط آسمون آورده بیرون و کم‌کم داره می‌شه.
- لینی. و هکتور.

اگر دامبلدور به هفتاد و سه سلاح پیکسی‌کش هم مجهز بود، هکتور که قطعاً و لینی احتمالاً انقدر ناراحت نمی‌شد.
- ارباب؟
- شما سه‌پسته که دارید یک... دامبلدور برای ما میارید و ما کم‌کم داریم صبر بی‌کران و اربابامه‌مون رو از دست می‌دیم. اگر تا پایان این پست به خانه‌ی ریدل‌ها نرسید...
پاق!
- اربااااب! ارباااااب! ما اومدیم! رسیدیم!

لرد چند لحظه در سکوت به لینی و هکتور خیره می‌شه تا ببینه خودشون متوجه می‌شن یا نه. بعد فکر می‌کنه ارزششو داره که متوجهشون کنه یا نه. بعد فکر می‌کنه آیا ممکنه هرگز اون‌ها متوجه چیزی شن یا نه. و آیا ممکنه دخترش انقدر بدسلیقه باشه که به پیتزای حشره و معجون هکتور رضایت بده یا نه.

در انتها آهی می‌کشه، چوبدستی‌شو بلند می‌کنه و به سمت مسیری که لینی و هکتور داشتن ازش میومدن نشونه می‌ره.
- اکسیو دامبلدور.

و دامبلدوری که لینی و هکتور از شدّت عجله وسط راه جا گذاشته بودن، هوشت وسط خانه‌ی ریدل ظاهر می‌شه.
بالاخره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1397 08:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب اون بی خطر بود, نکنه تو کیفش اسلحه داشته باشه... از این اسلحه های ماگلی که کیو کیو صدا میده... برو دوباره بپرس.

هکتور دوباره به سمت دامبلدور رفت و سر ناخن کوچک ترین انگشتش را به دامبلدور زد. دامبلدور با سرعت جت سرش را از روی جزوء برداشت و نیشش تا بنا گوش وا کرد.
- تصمیم به پیوستن روشنایی گرفتید!؟

هکتور قیافه اش را شبیه مرزبانان استرالیا کرد و گفت:
- نه, میشه بگید تو کیفتون چی همراه دارید؟
- لباس روشنایی.
- میگم قرار نیست خونه ی ریدل اقامت کنیدا, میریم بر می گردید.
- برا خودم نیست برای فرزندیه که می خواد به تاریکی بپیونده. نمیشه که با لباس فرزندان تاریکی وارد خونه ی فرزندان روشنایی بشه.

هکتور دوباره از دامبلدور فاصله گرفت و به لینی نزدیک شد.
- گفتم اینم چیزی نبود.
- شاید لای لباساش پیکسی کش داشته باشه. برو دوباره بپرس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور همین‌طور که در حال حرکت به سمت خانه ریدل به همراه دو مرگخوار بود، چیزهایی رو زیر لب زمزمه می‌کنه.

- پیشت پیشت... هکولی!

هکتور قدم‌هاشو آروم‌تر می‌کنه تا کمی با دامبلدور فاصله پیدا کنه.
- آخه مگه من گربه‌م که پیشت پیشت می‌کنی؟

لینی اهمیتی به اعتراض هکتور نمی‌ده.
- این چی می‌گه زیرلبی؟ نکنه می‌خواد بر ما نیرنگ بزنه؟

هکتور این‌بار قدم‌هاشو تندتر می‌کنه و سرشو کمی خم می‌کنه تا به دهن دامبلدور نزدیک‌تر شه. چند ثانیه به همون شکل می‌مونه و دوباره برمی‌گرده عقب.
- نه فک نکنم چیز خاصی باشه. جملات بی‌معنی‌ای بودن. عشق و روشنایی و اینا لپ کلامش بود. حالا بذار بپرسیم ازش.

هکتور انگشتشو دراز می‌کنه و بعد از زدن ضربه‌ای به شونه دامبلدور، به سرعت دستشو عقب می‌کشه تا محفلی نشه.
- جناب دامبلدور، می‌خواستیم بدونیم شما این همه وقته چی دارین زیر لب می‌گین؟

دامبلدور دستی به ریش‌های بلندش می‌کشه و نگاهی به افق می‌ندازه.
- جزوه‌ی هدایت فرزند تاریکی به سمت روشنایی رو مرور می‌کنم.

دامبلدور دقایقی به افق خیره می‌مونه و لینی و هکتور هم تمام مدت پوکرفیس‌وارانه بهش زل می‌زنن. تا اینکه بالاخره هکتور با زدن سقلمبه‌ای به لینی به این صحنه‌ی نه‌چندان دیدنی پایان می‌ده.
- دیدی گفتم بی‌خطره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1397 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دو مرگخوار و یک دامبلدور داشتن می رفتن. همینجوری که رو به جلو میرفتن یکی از مرگخوار ها که کسی نبود جز حشره ی آبی پوش محبوب، لینی وارنر، تازه متوجه سر تا پای دامبلدور مذکور شد.

دامبلدور چکمه ای سفید که تا زیر گردنش می رسید رو به پا کرده بود، بلوز سفید پولک دوزی که طبیعتا اون هم سفید بود، پوشیده بود و ریسه های چراغ و شمع که از سر و کله اش آویزون کرده بود.

- الان اینا چیه پوشیدی؟
- اینا وسایل هدایت به سوی نوره. هرگز نمیرد اون که تو دلش لامپ روشن است فرزند سیاهی. من در این راه تو رو هم به سمت سفیدی خواهم برد.

لینی دوباره نگاهی به سرتا پای دامبلدور و نوری که از شکم و مغز دامبلدور بیرون میزنه، میندازه و سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده. هیچ امیدی به دامبلدور وجود نداره. بنابراین لینی به کلی بی خیال ماجرا میشه و به راهش ادامه میده.

و باز هم دو مرگخوار و یک دامبلدور بودن که داشتن به سمت خانه ی ریدل می رفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1397 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست:

لرد سیاه سه ماموریت برای سه تا از مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده!
لینی هم همراه هکتور به محفل می ره.
هکتور و لینی وارد محفل می شن و سعی می کنن دامبلدور رو راضی کنن همراهشون بره( به این بهانه که یکی از فرزندان تاریکی می خواد به روشنایی بپیونده و دامبلدور باید بیاد و اونو با خودش ببره). دامبلدور قبول می کنه و سه نفری از محفل خارج می شن.

.................

-دامبلدور هرگز نمی میرد...دامبلدور بر هر موجود زنده حکومت خواهد کرد. دنیا پر از دامبلدور خواهد شد. آب نبات چوبی هایی به شکل سر دامبلدور تولید خواهید کرد. مجسمه سر دامبلدور از ریش به بالا، سردر هر خانه ای را مزین خواهد کرد. می فهمی لینی؟...لینی؟...لینی؟

لینی با تکان های سختی که به شانه اش داده می شد چشمانش را باز کرد! هکتور را دید که در حال تکان دادنش است.
-ارباب...کجاست؟

هکتور بدون توجه به این موضوع که لینی به هوش آمده، همچنان او را تکان می داد!
-لینی به خودت بیا! ارباب کجا بود. ما وسط محفلیم. آخه ارباب یهو میان اینجا؟ اون گیاهی که دامبلدور داشت بهش رسیدگی می کرد...تا بوش به دماغت خورد بیهوش شدی. بعدم هی بال بال زدی.

لینی از جا بلند شد.
-دامبلدور چی شد؟ فرار کرد؟

هکتور بال لینی را گرفت و کشان کشان به طرف در خروجی برد.
-نه بابا فرار چیه. اون که از خداشه بیاد تاریکی ها رو برگردونه به سمت روشنایی! داره کفشاشو می پوشه. بزن بریم تا یکی ندیده.

به این شکل، دو مرگخوار و یک دامبلدور از خانه شماره دوازده گریمولد خارج و به سمت خانه ریدل ها رهسپار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 13 آبان 1397 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران کمى به اطراف خود نگاه ميکنند و متوجه دليل بى هوش شدن لرد و دامبلدور میشوند.
خب،هيچوقت نبايد وسط جنگل در ميان کوه ها ودرختان دوئل کرد،مرگخواران پس از اينکه اربابشان را که توسط يه سنگ از خدا بى خبر که احتمالاً ازشدت فشار جادو هاى دوئل دامبلدور و لرد سياه ريزش کرده ،و روى آنها فرود آمده،واحتمالاً الان هم ارباب وهم دامبلدور مردند،به اين موضوع پى بردند.

بلاتريکس به سمت ارباب و هکتور به سمت دامبلدور براى چک کردن علائم حياتشان مى روند.
بلاتريکس دستش را روى رگ گردن ارباب مى گزارد .
-ميزنه ارباب هنوز زنده اس اما فک نکنم بتونه دووم بياره بايد سريع به خانه ريدل ببريمش.

هکتور همچنان سعى در پيدا کردن رگ گردن دامبلدور داشت،اما بجاى گردن دماغ دامبلورد رو گرفته بود.
-واى نه نميزنه دامبلورد مردههه!

ناگهان پس گردنى از طرف لينى ميخوره.
-چرا ميزنى؟؟
لينى با خونسردى دست کوچيکشو روى گردن دامبلدور ميزاره.
-براى اينکه وقتى ميخواى رگ گردن کسيو بگيرى بايد بدونى اون توى دماغش نيست،والبته دامبلدور هنوز زندس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده