جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه‌تریای مادام پادیفوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1399 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کراب تصمیم گرفته تا ارتشی به اسم ارتش صورتی ایجاد کنه و علیه لرد سیاه شورش کنه. فعلا فقط لینی به ارتشش ملحق شده.
حالا تصمیم گرفتن شخص مرموز بی دماغ و مویی رو (که لرد سیاهه اما هنوز نفهمیدن) جذب کنن که مروپ، مادر لرد، سر می‌رسه و می‌خواد منصرفش کنه.

***


- مثلا اون روزی که داییت مورفین داشت به قاچاقچیای چیز می‌فروختت! فک کردی کی نجاتت داد؟ کی با یه موز پابلو اسکوبارِ مامان رو ادب کرد؟ حالا می‌خوای با کسایی که نمی‌شناسی گروه تشکیل بدی و منو دق بدی ترخون مامان؟

لردسیاه به دنبال راه حلی برای مشکل جدیدش دور تا دورش را نگاه می‌کرد و اما مروپ ادامه می‌داد.
- یا اون باری که پسرِ اقدس خانم داشت بهت پنالتی میزد. فک کردی کی از پشت بوم توپشو هدشات کرد که نره تو گلِ پیازجعفریِ مامان؟ اصلا من میرم خانه سالمندان. ولی این نبود جواب این همه زحمتم.

لرد سرعت جستجویش را بیشتر کرد و بالاخره در نقطه ای نه چندان دور از محل میزشان راه حل را یافت.
- یک لحظه وایسین مادر!

بعد دستش را به سمت هدفش دراز کرد.
- اونجا رو ببینین! دارن کالباس می‌فروشن به مردم!

مروپ ناگهان همه چیز را فراموش کرد. رگ وگانش به ناگاه به جوش اومد و با شعار "طبیعی و ارگانیک" به سمت میزِ مذکور حمله ور شد.
بعد لرد دوباره رویش را به سمت لینی کرد.
- مایلیم نقشه هایتان برای جذب اعضای دیگر را برایمان توضیح دهید.

لینی بالچه به نیش به نقشه هایش فکر کرد... برنامه ای برای این مرحله نداشت؛ اما فکری به ذهنش رسید.
- باید برای اینکه عضو تایید شده بشی، یه نفر دیگه رو جذب کنی.

لرد برای یافتن عضو جدید به فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/24 23:01:08
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/25 12:05:06
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اسفند 1398 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صدای تق بلندی در کافه به گوش رسید.

-وای وای ارتش لرد سیاه حمله کردن لینی...اونوقت من هنوز نه رژ لب جیگریمو خریدم و نه ارتش صورتیمو جمع کردم‌.
-ما هرگونه عملیات از سوی ارتش خود را تکذیب...یعنی از سوی ارتش لرد سیاه را تکذیب می کنیم. صدا از زیر میز آمد! ما شنیدیم!

زن میانسالی از زیر میز بیرون آمد.
-بابا این میزای کافه تونو چرا مثل میزای خانه سالمندان بلند تر درست نمی کنید که بشه راحت تر از زیرش استراق سمع کرد تا کله آدم بهشون برخورد نکنه و لو بره گور به گور شده ها؟!
-مادر جان؟ زاغ سیاه ما را چوب می زدید؟
-چرا باید یک زاغ سیاه رو با چوب بزنم کدو حلوایی مامان؟ حالا درسته قیافه نداره ولی دلیل نمیشه ما پرنده آزاری کنیم که!

لینی آهی از سر ناامیدی کشید. ظاهرا ضریب هوشی تمام آدم های کافه پایین تر از حد انتظار بود.
-خب بلاخره به ما ملحق میشین یا نه؟
-ما برای فهمیدن نقشه هایتان...اهم...ما ملحق می شویم.
-نخیرم! چی چیو ملحق می شوی عزیز مامان؟ من از کجا بدونم اینا رفیق ناباب نباشن؟ شاید ببرنت توی این ارتش صورتیشون به دام اعتیاد بندازنت! من تو رو با هزار زحمت بزرگ کردم. اون روز که گور به گور شده منو با یه فرزند با ابهت تنها گذاشت و رفت تازه آغاز زندگی سخت من بود...

زن میانسال تازه گوشی برای شنیدن پیدا کرده بود و این یعنی ساعت ها و ساعت ها حرف پیرامون مشقت هایش داشت تا بلاخره پسرش عذاب وجدان گرفته و از تصمیمش منصرف شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 18 آبان 1398 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-اول باید بمون ملحق بشی.

کراب جمله لینی را عینا تکرار کرد. غریبه بدون مو و دماغ، اخم هایش را در هم کشید.
-بمونم و ملحق بشم؟ به مون ملحق بشم؟ مون کیه؟

-بمون...یعنی به ما...محاوره ای حرف زدم. محاوره ای نمی فهمی؟ بِنیشمت که بفهمی؟

مقداری از خوشحالی چند دقیقه پیش کراب دود شد و به هوا رفت.
-لینی...این که خنگه...بی خیالش بشیم؟

برخلاف نظر کراب، لینی هیجان زده تر شده بود.
-نه بابا...خنگ نیست...موشکافه!

-مو چی چیه؟...تو چرا همچین حرف می زنی خب؟ هر چی سرمون میاد تقصیر توئه.

-یعنی کنجکاوه! شماها چرا هیچی نمی فهمین! نامستعد ها!

کراب در فرهنگ لغاتش سرگرم جستجو شد و لینی جلوتر رفت.
-ببین آقای غریبه که نه مو داری و نه دماغ...برای فهمیدن نقشه های ما باید به ما ملحق بشی. ما چرا نقشه هامونو به یک غریبه بگیم؟ هان؟ چرا واقعا؟

غریبه در حال فکر کردن به نظر می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1398 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر تغییر اندازه داده شده

کراب موجود جوگیری بود. اونقد جوگیر که وقتی بعد از مدت‌ها بالاخره با کسی برخورد می‌کنه که نسبت به ارتش صورتیش کنجکاوی نشون داده، تصمیم می‌گیره تمام نقشه‌های کشیده و نکشیده‌شو بذاره کف دستش.
- بعد حالا جدا از اون ما تصمیم داریم که از روش...
- هی کراب! پیست پیست!
- روش‌های جدید و خیلی...
- با توام کراب! پیشته!

کراب عمیقا سرگرم رو کردن همه چیز بود طوری که اصلا به تلاش گاه و بی‌گاه لینی برای جلب کردن توجهش اهمیتی نمی‌داد. اما کلمه‌ی آخر... پیشته خوkده شدنش... اونو با گربه یکی دونستنش... نه! این یکی چیزی نبود که بتونه ازش چشم‌پوشی کنه.
- مگه من گربه‌م؟
- خب کارت دارم گوش نمی‌دی!
- تازه اون برا دک کردن گربه‌س نه فرا خوندنش!
- خیله خب باشه عه! فقط یه دقیقه بیا اینور ببینم.

کراب با اکراه مرد مرموز که مشخص بود از قطع شدن صحبتشون لذت نبرده رو تنها می‌ذاره و همراه لینی یه گوشه‌ای می‌ره.
- ایش. چته تو؟ نمی‌بینی رهبر ارتش صورتی سرگرم صحبته؟
- برات عجیب نیست که اون مرد بی‌دماغ و مو به شدت داره به نقشه‌های تو علیه لرد واکنش نشون می‌ده؟ نقشه‌های تو؟ ارتش صورتی؟
- چرا باید عجیب باشه؟ مگه خودم و ارتشم چشه؟

لینی راهی برای قانع کردن کراب پیدا نمی‌کنه، اما گزینه‌ی دیگه‌ای می‌تونه پیش پاش بذاره.
- حداقل بگو اول باید بمون ملحق شه، بعد همه چیو لو بده بهش. هان؟ چطوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1398 19:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بله همونطور که گفته شد، در دنیای جادوگری خیلی چیزها تغییر کرده است. مثلا کافه مادام پادیفوت که قبلا یک کافه خیلی شیک و گوگولی مگولی ای بود و فقط توش کیک و چایی سرو می‌شد، الان با اینکه همچنان صورتی بودن خودشو حفظ کرده اما محتواش اصلا با قبل همخوانی نداره. مدتیه که توی کافه، انواع نوشیدنی های کره‌ای سرو می‌کنن و هرشب هم چندتا آدم با دست و پای شکسته از کافه می‌اندازن بیرون. یا مثلا قبلا کافه فقط موسیقی‌های مجاز فرانسوی پخش میکرد اما الان از جواد یساری و شماعی‌زاده گرفته تا متالیکا و ...، پخش میکنن. خلاصه همه چیز خیلی تغییر کرده...

- لینی خیلی ها هستن که مو و دماغ ندارن، اینکه نشد دلیل! ما باید هرطور شده همه رو جذب کنیم. ضمن اینکه هیچوقت لرد سیاه بدون محافظ اینموقع شب بیرون نمیاد.

لینی هنوز قانع نشده بود و بال بال می‌زد تا جلوی کراب را بگیره اما کراب کله پوک تر از اینحرفا بود که بخواد به این چیزها توجه کنه و کار خودش رو میکرد.

مرد بدون مو و فاقد دماغ، روی یکی از صندلی های کافه نشست، کمی به جلو خم شد و یکی از دستانش را روی سرش گذاشت و آهی کشید. افسرده بنظر می‌رسید. با وجود چهره ترسناکش، لبخند مهربانانه ای بر روی لب داشت. هرچند تضاد آن چهره و این لبخند آنقدر آشکار بود که نمی‌شد هیچ رابطه ای بینشان برقرار کرد.
- یک نوشیدنی کره ای سنگین بی زحمت!

کراب و لینی هم به مرد مرموز پیوستن و اونها هم دوتا نوشیدنی کره‌ای سفارش دادن. چهره شون به مرد دوخته شده بود و منتظر بودن چیزی بگه.
- خب، نگفتی نظرتو؟ ارتش صورتی کلی کار برای انجام داره‌ها. می‌آی لرد سیاه رو بکشیم و دنیارو بگیریم یا نِ؟

مرد مرموز که بنظر می‌رسید کمی به این موضوع علاقه‌مند شده، به کراب نگاه کرد و همینطور که نوشیدنی‌شو میخورد گفت:
- خب حالا برای کشتن این لرد سیاهی که میگید نقشه‏‌ای هم دارید؟

کراب از خوشحالی بال بال می‌زد که با اضافه شدن یک نفر دیگه، روز به روز ارتش صورتیش بزرگ تر میشه و میتونه کارهای بزرگی بکنه. کارهایی به بزرگی مغزش! اما یک لحظه جوابی برای سوال فرد مرموز نداشت. اصلا هیچ چیز در مورد تشکیل و اداره یک ارتش نمیدانست.
- آره ما خعلی نقشه داریم! جونم برات بگه که ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1398 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تو دنیای جادوگری خیلی چیزا تغییر کرده. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها لرد سیاه رو بکشه و قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش صورتی شروع می شه ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
هر دو با هم راه میفتن که برای ارتششون عضو جمع کنن و بعد از لیسا که عضو نمی شه، به بانز می رسن.

..................

-خب چی؟ الان وعده های ترغیب کننده و خفن برای من ندارین؟ چیزی در حد...برات جسمی فیزیکی تدارک می بینیم!

کراب و لینی کمی دیگر به هم نگاه کردند. هیچیک توانایی خلق جسم فیزیکی نداشتند...ولی دادن وعده های غیرممکن درجهان سیاست کاری عادی بود.
-بله بله...همینو می خواستیم بگیم. برات یه جسم زیبا همراه با یه سر خوشگل تدارک می بینیم. جذاب...بدون نقص....

-خب شاید من قبلا نقصی داشتم. انسان ها با نقص هاشون زیبا می شن.

بانز برای عضویت در یک ارتش، زیادی ابله به نظر می رسید...ولی فعلا برای کراب کمیت مهم تر از کیفیت بود.
-خب یه نقصی چیزی هم برات می ذاریم. میای یا نه؟

-می رم فکرامو بکنم! اگه دوباره به هم برخوردیم ازم بپرسین!

و واقعا رفت.

کراب و لینی قصد فریاد و اعتراض و فغان داشتند که به شخص دیگری رسیدند و فرصت نشد! کراب فورا شروع به تبلیغ کرد.
-سلام آقای محترم...آیا مایلید عضو ارتش صورتی شده و ما را در امر کشتن لرد سیاه و تصاحب جهان یاری دهید؟

لینی با نیشش به بازوی کراب زد.
-هی...

-چته؟ آروم بگیر ببینم چه جوابی می ده...

لینی که به عقب هل داده شده بود، جلو رفت و دوباره سرنیشی به بازوی کراب زد.
-هی...پیست...آخه ببینش...مو نداره...دماغم نداره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1398 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- کراب، اونجا رو!

کراب اونجا رو نگاه کرد، ولی چیزی اونجا نبود. با اخم به لینی نگاه کرد که با فرمت درحال پرواز بود. آهی از سر تاسف کشید و راه افتاد دنبال لینی. چند قدم که جلو تر رفتن، کراب یهو متوقف شد.
- لینی، اونجا رو!
- اونجا رو نگاه نمیکنم!

لینی مصمم بود اونجا رو نگاه نکنه، و حواسش نبود که منظور کراب از "اونجا"، دقیقا جلوی روشه.

بوووووم!

این چیزی بود که لینی شنید. لینی محکم با شخصی برخورد کرد و به زمین افتاد. کراب و شخص که اصلا متوجه لینی نشده بودن، به همدیگه زل زده بودن.
لینی بعد از اینکه به سختی تعادلشو بدست آورد، پرواز کرد و رفت بالا تا بتونه صورت شخص رو ببینه. به نظر لینی و کراب، لباسهای شخص خیلی آشنا میومدن، ولی صورتشو تا الان ندیده بودن.

- سلام کراب. سلام لینی.
- سلام... ام...
- بانز هستم.
-

لینی یاد دفترچه توی دستش افتاد. دهنش که تا زمین رسیده بود رو جمع کرد.
- اهم، چیزه... بانز، دوست داری به ارتش صورتی ها ملحق شی؟
- ارتش صورتی ها؟ چی هست؟
- خب... ما میخوایم لرد سیاهو بکشیم و قدرت دنیا رو بدست بگیریم.
- همین؟

کراب و لینی به هم نگاه کردن. همین؟! چی میتونست بیشتر از این باشه که قدرت دنیا رو بدست بگیرن؟!
بعد از گذشت دو سه ساعت، بانز از نگاه های متعجب این دو نفر به هم خسته شد.
- خب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب و لینی به سمت شخص نشسته حرکت کردند.
او داشت زیر لب چیزی را زمزمه میکرد.
- همه با من قهر میکنن. هی بهشون میگم من با همتون آشتیم ولی با من بازم قهر میکنن.

- سلام.

دختر سرش را بلند کرد. لبخند پهنی زد.
- عه، شما با من آشتی هستید؟ من که باهاتون خیلی آشتیم!

کراب با تعجب به لینی نگاه کرد؛ سپس به سمت دختر برگشت.
- معلومه که باهات آشتیم لیسا. ما یه ارتش داریم به نام ارتش صورتی ها. میای عضو بشی؟

لیسا با صورتی متفکر به لینی و کراب نگاه کرد.
- ارتش صورتی ها؟ صورتی خیلی رنگ قشنگیه. حالا چی کار میکنین؟
- از تو حرکت از ما کشتن لرد سیاه! این شعار ماست. اونجا لباس صورتی میپوشیم و اینجور کار ها رو میکنیم.

لیسا سرش را پایین انداخت و فکر کرد. بعد با جیغ بلندی نظرش را اعلام کرد.
- نمیام!

اعضای ارتش صورتی نا امید شدند.
- خب چرا آخه؟
- آخه اگر کسیو بکشیم مردم باهامون قهر میکنن. من دوست ندارم کسی باهام قهر کنه. همه باید با هم آشتی باشیم.
- حالا که اینطوره باهات قهریم.

اعضای ارتش با نا امیدی دوباره به جست‌وجو پرداختند.
در همیت حال صدای لیسا را از دور میشنیدند.
- اینا هم باهام قهر کردن. ولی من هنوزم آشتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1398 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و کراب مدتی میدوئن و میدوئن و آخرش به نفس نفس زدن میفتن.
همین جا لینی داد میزنه:
-صبر کن! دست نگه دار! پا هم نگه دار ببینم...من چرا دارم میدوئم؟ من بال دارم! میتونم بال بزنم!

کراب که به دلیل اضافه وزن کلا داشت متلاشی میشد، روی زمین میشینه.
-منم...نمیفهمم...یه رهبر ارتش...چرا باید بدو بدو کنه! این زمین...چرا باید عقب عقبی بره؟ غذاهای کافه مشکل داشتن! حالا که زمین ثابت شده، بریم دنبال عضو گیری.

لینی و کراب و دفترچه شون راه میفتن.

میرن و میرن و میرن...

تا این که از دور یه نفرو میبینن که کنار خیابون نشسته و اصلا هم معلوم نیست داره چیکار میکنه.

کراب خوشحال میشه.
-دفترچه رو آماده کن لینی. اولین عضو...

لینی چپ چپ نگاهش میکنه.

-دومین عضو ارتش صورتی رو پیدا کردیم...بریم ترغیبش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1398 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
اینطور شد که کراب و لینی بلاخره پاشونو از کافه مادام پادیفوت بیرون گذاشتن، تا برای ارتش صورتیشون تلاش کنن و شعار ازتو حرکت از ما کشتن لرد سیاه رو به حقیقت تبدیل کنن...

مکالمات کرابنی:

-لینی،هرکسیو که دیدی وارد ارتش میکنی.

-آخه اونا نمیان!

-باید بیان!....اون مغز باهوشت رو به کار بنداز و از نقطه ضعف هاشون استفاده کن!

-هووووممم ..باشه!

خلاصه، کرابنی قصه ی ما رفتنو رفتن تا اولین عضو رو وارد ارتششون کنن،اما متوجه شدن که تازه چند قدم از کافه دور شدن!

لینی که از این موضوع تعجب بسیاری کرده بود روبه کراب کرد.

-کراب!...ماکه این همه رفتیم چرا هنوز کنار کافه ایم؟

کراب به دورو برش نگاهی کرد.

-ععه راست میگیا!!

ناگهان ترس بدی به تن کوچیک لینی افتاد.

-میگما کراب ،طلسمی که روی من انجام دادی...که با من کاری نکرد ،اگه سرخ شدنمو در نظر نگیری... پس....

کراب و لینی به زیر پاشون که نگاه کردن متوجه زمین شدن که مثل تردمیل هی عقب عقب میره.
لینی و کراب ایستادن اما ،نایستادن چون زمین عقب عقب میرفت و آن دورا با خود میبرد ؛پس مغز پر کراب در اون لحظه یک جرقه ی کوچیک زد.

-وایسا من یه فکری دارم!

لینی همونطور که به عقب رانده میشد ،شاخک ها شو خاروند.

-چ فکری؟

-چ فکری نه ..چه فکری؟

-خب حالا چه فکری؟

کراب با ذوق ادامه داد:
-خب...همونطور که میبینی زمین مثل ترد بیل شده پس ماهم باید...

-ترد بیل نه تردمیل...تلافی کردم!

کراب اخمی کرد و موهاشو به عقب هدایت کرد.

-خب داشتم میگفتم ، ما باید روی ترد میل بدوییم یعنی رو جاده،که عضو اضافه کنیم و ارتش صورتیمون رو بسازیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده