بیلی خودش را به باد سپرده بود... باد هم او را از آنجا برد و کیلومترها دورتر، کنار یک دکهی روزنامه فروشی انداخت!
بیلی بلند شد و خود را تکانی داد تا گرد خاک نشسته بر خودش را بلند کند...سپس چشمش به روزنامه نیازمندی ها افتاد!
_خودشه...مگه چقدر پیدا کردن یک کار برای یه تیکه چوب میتونه سخت باشه!

بیلی روزنامه نیازمندی ها را برداشت و شروع به خواندن کرد...
_بیا...این همه کار برای تیکه چوب...بذار بخونم...هوم..." به یک همکار چوب خانوم..." نه...این هیچی...این خوبه...."تعداد منشی چوب خانوم..." ای بابا....این چی؟ "یک چوب متشخص جهت کار در دفتر...خانوم!" تف! این یکی چیه؟ "به یک خانومِ چوب..."عه؟ "به یک چوب مجرد، خانوم نیازمند..." ای بابا...آها...چوب اقا...پیدا کردم..."یک چوب آقای متاهل!" حالا شد متاهل...خانوما باید مجرد باشن تا استخدام شن،اقایون متاهل!
همانطور که بیلی در حال خواندن روزنامه نیازمندی ها و غر زدن بود، مردی به او نزدیک شد و گفت:
_چوبِ جوون...میبینم که دنبال کاری!

_هستم...ولی نیست...همه کارها رو پلاستیکها گرفتن، دیگه برای ما چوب ها جا نیست!

_خب...من برات یه کار سراغ دارم اگه بخوای!

_ چی هست؟

_اوم...کار سختی نیس...یه تیکه پلاستیک قرمز سرت میکنی و....بقیهاش دیگه با اوپراتوره...تو فقط باید شل کنی!

_تیکه پلاستیک قرمز؟
_مشکیش رو هم داریم....فقط باید سرت کنی!
بیلی به فکر فرو رفت...در این بیکاری، همین کار هم نعمتی بود...
_باشه...کجا باید بیام و سر کنم؟
چند دقیقه بعد!_میگم....خیلی نسبت به من سنگین و بزرگه...چجوریم الان؟
_خیلی خوب...اصلا انگار برای تو ساخته شده...بیا خودت رو تو آینه ببین!
بیلی به سمت اینه رفت و خودش را دید...
_خب....حالا اینی که من هستم چی هست؟ چیکار باید بکنم؟
_اسم محترمانهات تلمبه دستی هست!

بیلی دوباره خودش را در آینه برنداز کرد...او هیچ ایده ای نداشت که به درد چه کار میخورد!