جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

73 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
73 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دو مرد دستان نداشته ی بیلی رو گرفتن و بیلی رو پیش رئیسشون بردن. بیلی انتظار نداشت محل کارش انقدر مکان با ابهتی باشه!
- ارباب میشه بیایم داخل؟

رئیس در حالی که یه حبه انگور بالا می‌نداخت اجازه داخل شدن داد.

بیلی و مردها وارد اتاق رئیس شدن، ولی بیلی هر چقدر می‌گشت رئیس رو پیدا نمی‌کرد.
- ام... میگما، فک کنم رئیستون نیستش، شاید رفتن مرلین‌گاه!

به رئیس توهین شده بود، پس خودش دست به کار شد.

- هوی یارو! بیل پلاستیکی! اینجارو نگاه کن! رئیس منم.

بیلی نگاهی به زیرپاش انداخت.
- چی؟!

بله! رئیس اون مجتمع بزرگ، همون موشِ تراکت پخش کن بود!
بیلی سعی کرد فک نداشته اش رو جمع کنه و مثل یه چوب با شخصیت بایسته.
- خب، چه کاری از دست من برمیاد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/24 16:04:49
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی وارد شد.
از فرط خوشحالی لی لی کنان حرکت می کرد که قسمت پلاستیکی‌اش به زمین چسبید.

بیلی گیر کرده ولی نمیخواست که اینجوری نشون بده چون می دونست اگه بفهمن که جریان چیه فکر می کنن مشکل داره و شغل رو بهش نمی دن.

شروع کرد به تلاش کردن...اول کمی اینو و اونور کرد خودشو ولی اتفاق خاصی نیفتاد...جلو و عقب...بازم هیچی...شمال شرقی جنوب غربی...نتیجه همون بود.

-مشکلی دارین؟

بیلی نگاهی به شخص گوینده کرد و مردی رو که تقریبا سه برابر خودش بود دید.
-مشکل؟ نه چه مشکلی! فقط دارم خودمو گرم می کنم.
-برای چی اینکارو می کنین؟

بیلی ایده ی خاصی برای جواب دادن به این موضوع نداشت ولی باید سریع یه جواب پیدا می کرد.
-چیزه...می دونین...برای آزمون عملی!

مرد دم گوش کسی که کنارش بود، گفت:
-رمز همین بود دیگه نه؟ آزمون عملی!
-آره همین بود...گفتن یکی رو می فرستن که اینو بهتون میگه!

بیلی نگاهی به این پچ پچ کردن ها کرد و اون رو به نیت خیر گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی خوشحال بود...خودش هم نمی دانست چرا اینقدر خوشحال است!

کمی فکر کرد. آیا پولی در آورده بود؟...نه!
آیا ارباب شده بود؟...نه!

ولی ناگهان به حقیقت شیرینی نایل شد! دلیل خوشحالی اش را فهمید.
-بیل! دسته بیل! هی...این شغل اجدادی منه. این هویت منه...این خود منم!

بیلی با خوشحالی آدرس را در دست گرفته بود و به سمت شغل آرزوهای رده دومش می رفت.
چون ارباب شدن همیشه برای اون در رده اول قرار می گرفت.

بالاخره رسید.

سرو وضعش را مرتب کرد...چون اصلا از جای خوبی نیامده بود. سعی کرد دسته بیل متشخص و مودبی به نظر برسد.

با سرش در زد.

-کیه؟
-بیل!

در باز شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/5/24 15:10:47
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- عاااااااااااا!

بیلی وضعیت وحشتناکی داشت. تصور کنین، یه پلاستیک قرمز مسخره روی سرتون باشه، اسمتونم گذاشته باشن تلمبه پلاستیکی، تا چند لحظه پیش مشغول تخلیه محتویات کولون‌ بزرگ ملت باشین، و الانم که با سرعت در حال سقوطین.

تنها چیزی که به بیلی امید می‌داد، تراکتی بود که توی حفره‌های تنش چپونده بودش و تا الان از جونش بیشتر مواظبش بود. پس تراکت رو بیشتر توی حفره فرو کرد و با عزم راسخی که این‌بار برای ثروتمند شدن بود، بالاخره از تونلی که توش بود خارج شد و با شدت به کف چاه فاضلاب شهری خورد.

کمی خودش رو به کناری کشید و تراکت رو باز کرد. تمام امیدش این بود که این‌جوری بتونه به جایی برسه.

- خب... ببینم اینجا چی نوشته...
چی؟ پذیرش دسته بیل‌ها در انواع و اقسام اندازه و رنگ و طرح، جهت استفاده در درگیری های فیزیکی.با حقوق بسیار خوب و بالا!
به ما بپیوندید!

... یعنی منظورش از درگیری فیزیکی چیه؟ ولی هر چی که هست از تلمبه دستی بودن که بدتر نیست! بزن بریم به سوی شغل نون و آب‌دار ِ جدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی دوباره با صورت توی دستشویی فرو شد. موقعیت براش به شدت نفرت انگیز بود. و تراکتی که توی حلقش بود، هر لحظه بهش انگیزه بیشتری برای فرار میداد.
البته اصلا راسخ نشده بود، فقط میخواست فرار کنه در اون لحظه. به عبارت دیگه ای راسخ شده بود، اما روی فرار کردن!

بیلی به بدنه ش نگاه کرد. نصف بدنه ش به شدت لزج شده بود. نصف دیگه ش هم که توی دست مرد نامرد بود، هنوز خشک و تمیز بود...
و بعد فکر بکری به ذهنش رسید. همونطور که توی دستشویی جلو و عقب میشد، این فکر مثل یه چکش توی سرش کوبیده شد.
- نه من اونطوری اصن نمیتونم!

و اگر بیلی که هورکراکس لرد سیاه بود و انقدر جاه طلب نمیتونست، اصولا هیچکس دیگه ای هم نمیتونست. اما در این موقعیت، بیلی مجبور بود توی نتونستن ها ستاره بشه و محدودیت هاشو نابود کنه.
بنابراین در لحظه ای که مرد از دستشویی کشیدش بیرون، سریع گفت:
- آقای محترم و مهربون، میشه لطفا یه لحظه من رو بیارید بالا؟

و مرد نامرد که اصلا انتظار همچین تغییر رفتاری رو نداشت، بیلی رو بالا آورد و جلوی صورتش نگه داشت. و بیلی، مقداری از اون ماده لزج معلوم الحال داخل دستشویی رو تف کرد توی صورت مرد.

- کفتار صفتِ شیش ستاره!

و بیلی در لحظه آخر از اینکه شیش تا ستاره مرحله رو گرفته اعلام رضایت کرد. اصلا هم متوجه نشد که مرد نامرد، با ادب بود و فحش هاش رو با شیش تا ستاره جایگزین کرد.
و البته بعد از اینکه مرد نامرد پرتش کرد توی دستشویی و سیفون رو هم روش کشید، دیگه نتونست اعلام رضایت کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-برو بمیر!
-چی؟ برو بریم؟ آفرین... پس معلومه شوق و ذوق کار رو داری!

بیلی تصمیم گرفت حرف دیگری نزند و پوکرفیس به مرد نامرد خیره شود.
مرد بیلی را در سطل آب فرو برد و سپس به سمت مستراح بعدی رفت...

و بیلی را با سر درون چاه فرو کرد، در همین حین ناگهان موشی تراکت پخش کن از چاه بیرون آمد و شروع به صحبت کرد.
-آیا یک چوبید؟
-بله!
-آیا میخواهید ارتش بزنید؟
-آره!
--آیا پول ندارید؟
-اوهوم!

موش بدون حرف دیگری تراکت را در حلق بیلی گذاشت و در چاه ناپدید شد. حتی به خودش زحمت نداده بود درمورد آن کار آبرومندانه و پر درآمد توضیح مختصری بدهد، موش ایرانی بود و میخواست سریع کارش را تمام کند تا به حل جدول بپردازد و از ساعت دوازده ظهر تا هشت شب در ساعت ناهاری باشد.

بیلی تصمیمش را گرفت... البته سر قولش بود و دیگر راسخ نشد... فقط تصمیم گرفت هرجور شده فرار کند و از تبلیغ هم مثل جانش محافظت کند تا از این طریق به زندگی اربابی خود ورود کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-آی ...اوی..نکن...اوقق..اوق

بیلی چوبه میخواست تمام محتویات معده اش را بالا بیاورد،اما چوب که معده نداشت!
مرد که نامرد شده بود،چوب بیچاره را بیشتر در چاه مستراح فرو کرد.
بیلی همونطور که بالا پایین میشد و بو های بدی رو حس میکرد به یاد خاطره هاش با لرد سیاه افتاد.

فلش بک:

لرد سیاه، بیلی را از روی تخت مخصوصش برداشت و به باغچه ی پشت خانه ریدل رفت.
تاب کوچکی در آنجا نصب شده بود،که سوراخ گردی وسطش داشت.
هورکراسش را درون گردی گذاشت و شروع به هل دادن تاب کرد.
صدای خنده های بیلی خانه ریدل را پر کرده بود.
-هاهاها ...هاهاها

فلش فوروارد:

هاهاها...هاهاها...
صدای خنده های آن زمان در سرش‌ اکو میشد.
همونطور که بیشتر و بیشتر در چاه مستراح فرو میرفت وکم کم
ماده لزجی بدن چوبی بی نقصش را آلوده میکرد،به این فکر کرد که کارش چطور به اینجا کشیده شده است.به راستی چطور؟
اما با بیرون کشیده شدن از چاه افکارش از هم پاشید.
-خب اینجا که تمیز شد.کارت عالی بود !
حالا بریم بقیه دستشویی هارم تمیز کنیم،حالاحالاها باهات کار دارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی که بسیار از کرده‌ی خود پشیمون شده بود، آخرین تلاشش رو قبل از وارد شدن به اون منطقه‌ی دل‌انگیز به کار می‌بره.
- حالا نمی‌شه یه کار دیگه برات بکنم؟ من چوب توانمندی هستما!

به نظر توانمندی‌های دیگه‌ی بیلی در اون لحظه برای مرد هیچ اهمیتی نداشت. مرد فقط و فقط درست شدن توالتش براش مهم بود و بس.
- نمی‌شه!

بیلی اما کوتاه بیا نبود. بالاخره اصرار کردن از فرو رفتن تو اون محوطه بهتر بود.
- نصف این کارم حقوق می‌گیرم. ببین چقد قانعم، توام قانع باش خب.

با این حرف مرد تصمیم می‌گیره سوء استفاده از موقعیت رو به حد اعلا برسونه.
- خیلی حرف زدی! هم وقت ارزشمندمو گرفتی هم سرمو به درد آوردی. واسه همین کار نصف مبلغ قبلی بت حقوق می‌دم.

بیلی دچار شوک روحی می‌شه!
نه‌تنها نتونسته بود از زیر بار شغل فعلیش در بره که حتی حقوشم نصف شده بود.
- نامر...

حقا که مرد نامرد بود! چون حتی نذاشت بیلی کلمه‌ی "نامرد" رو کامل بیان کنه و بلافاصله داخل کاسه توالت فرو بردش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 03:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اما واقعا به درد چه کاری میخورد؟

بیلی نمیدانست.

مرد پلاستیک قرمز را بر سر بیلی محکم تر کرد.
_نگران نباش... خیلی کار ساده ایه... انقدر ساده هست عاشقش میشی!

بیلی ذوق زده شد. درست بود که شغل قبلی اش اصلا آبرومندانه نبود اما حالا یک شغل جدید بسیار آبرومندانه داشت.
بیلی به این شغل اعتقاد راسخ پیدا کرده بود!

دقایقی بعد - مستراح

مرد بیلی را هر لحظه به کاسه توالت نزدیک تر میکرد.
_خیلی سادست... محکم فشارت میدم روی دهانه چاه و تو محتویات اون داخلو خالی میکنی... به همین راحتی.

بیلی محکم دستان مرد را گرفت.
_نههههه... غلط کردم ... نمیخواااام...من دنبال یه شغل آبرومندانه بودم... ولم کن...

به کاسه توالت نه چندان پاکیزه پایین نگاه کرد و از حرفش پشیمان شد.
_نههههه... ولم نکن! منو از اینجا ببر... من آبرو دارم... خوبه سر خودتم از این پلاستیکا ببندن باهات چاه باز کنن؟!

مرد به نظر قانع نشده بود.
بیلی دیگر تصمیم گرفت تا آخر عمرش از این اعتقاد های راسخ پیدا نکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی خودش را به باد سپرده بود... باد هم او را از آنجا برد و کیلومترها دورتر، کنار یک دکه‌ی روزنامه فروشی انداخت!
بیلی بلند شد و خود را تکانی داد تا گرد خاک نشسته بر خودش را بلند کند...سپس چشمش به روزنامه نیازمندی ها افتاد!
_خودشه...مگه چقدر پیدا کردن یک کار برای یه تیکه چوب میتونه سخت باشه!

بیلی روزنامه نیازمندی ها را برداشت و شروع به خواندن کرد...
_بیا...این همه کار برای تیکه چوب...بذار بخونم...هوم..." به یک همکار چوب خانوم..." نه...این هیچی...این خوبه...."تعداد منشی چوب خانوم..." ای بابا....این چی؟ "یک چوب متشخص جهت کار در دفتر...خانوم!" تف! این یکی چیه؟ "به یک خانومِ چوب..."عه؟ "به یک چوب مجرد، خانوم نیازمند..." ای بابا...آها...چوب اقا...پیدا کردم..."یک چوب آقای متاهل!" حالا شد متاهل...خانوما باید مجرد باشن تا استخدام شن،اقایون متاهل!

همانطور که بیلی در حال خواندن روزنامه نیازمندی ها و غر زدن بود، مردی به او نزدیک شد و گفت:
_چوبِ جوون...میبینم که دنبال کاری!
_هستم...ولی نیست...همه کارها رو پلاستیک‌ها گرفتن، دیگه برای ما چوب ها جا نیست!
_خب...من برات یه کار سراغ دارم اگه بخوای!
_ چی هست؟
_اوم...کار سختی نیس...یه تیکه پلاستیک قرمز سرت میکنی و....بقیه‌اش دیگه با اوپراتوره...تو فقط باید شل کنی!
_تیکه پلاستیک قرمز؟
_مشکیش رو هم داریم....فقط باید سرت کنی!

بیلی به فکر فرو رفت...در این بیکاری، همین کار هم نعمتی بود...
_باشه...کجا باید بیام و سر کنم؟

چند دقیقه بعد!

_میگم....خیلی نسبت به من سنگین و بزرگه...چجوریم الان؟
_خیلی خوب...اصلا انگار برای تو ساخته شده...بیا خودت رو تو آینه ببین!

بیلی به سمت اینه رفت و خودش را دید...
تصویر تغییر اندازه داده شده

_خب....حالا اینی که من هستم چی هست؟ چیکار باید بکنم؟
_اسم محترمانه‌ات تلمبه دستی هست!

بیلی دوباره خودش را در آینه برنداز کرد...او هیچ ایده ای نداشت که به درد چه کار میخورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!