بانز نه میتوانست اعتراضی کند و نه حتی حرفی بزند، دسترسی او گرفته شده بود و حالا فقط میتوانست در حد حضور ایفای نقش کند!
-الان مناسبه یعنی؟
-کت شلوار که داره... گل و شیرینی هم... مرگخوارا! گل و شیرینی!
حالا بار دیگر مرگخواران باید یک فرد را انتخاب میکردند... برای خرید گل و شیرینی!
-رابستن؟
-نه!
-راب؟!
-هرگز!
-راااااابستن؟!
-فورا انجام شدن میشه!
با فریاد بلاتریکس رابستن فورا برای خرید عازم شد.
...
...
بازار لندن
رابستن شیرینی به دست دنبال گل فروشی میگشت.
-هوی...آقاعه! چی میخوای؟
-من؟ گل خواستن میشم!
مرد مهربان که قصد کمک داشت دست رابستن را گرفت و راه افتاد.
-بهترین گلا رو اون مرده که اونجاس میفروشه!
-همون که تو پارک نشستن کرده؟
اما مرد مهربان دیگر رفته بود.
-سلام کردن میشم! گل خواستن میشم!
-هیس! آرومتر بابا، میخوای مامورا رو خبر کنی؟!
-مگه گل خریدن جرم محسوب شدن...
مرد گل فروش دستش را روی دهان رابستن گذاشت.
-هیس! بیا اینم گل! فقط برو!
رابستن با تعجب به گل در دستش نگاه کرد، احتمالا از این گل های جدید و پیشرفته بود!
-اینو باید چیکار کردن بشم؟!
-باید بکشیش!
و رابستن در یک قدمی دام اعتیاد قرار گرفت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







... همگی گم شن بیرون ببینم!








تو قصد ازدواج نداری. اصلا آمادگی نداری. سن و سالت کمه. اهداف دیگه ای برای آینده داری. قصد داری تحصیل کنی. دنیا رو بگردی. مار بزرگی بشی...گودزیلا بشی اصلا.
مشنگ که نیست...