جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

288 کاربر(ها) آنلاین هستند (167 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
288 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-گونی؟! کدوم گونی؟
-من! من دارم!

لینی گونی را از جیبش بیرون کشید.

-لینی! تو گونی قراره یه محفلی کامل جا شه، نه انگشت کوچیک پای یه محفلی!

قلب لینی شکست. همیشه سرکوفت جثه ریزش را می‌خورد.
در همان لحظه، جماعت محفلی به سان جوجه‌هایی که دنبال مرغ می‌رود، دنبال هری پاتر به راه افتادند و زیر یک درخت نشستند.
-ورم کرده.
-بیا بوسش کنم خوب شه.
-پیاز بدم؟

آمپر طاقت بلاتریکس به حدود ترسناکی رسیده بود.
-اینا همش چسبیدن به هم، باید جداشون کنیم. رکسان! برو این‌هارو از هم جدا کن، یکیشون رو بدزد و بیار، ضمنا... دیده هم نشو!

رکسان به وضوح هیچ علاقه‌ای به این کار نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
و می‌رسه! البته خود لرد شخصا اونجا حضور فیزیکی پیدا نمی‌کنه، اما دعاهای بلاتریکس به گوشش می‌رسه و مطمئنا فقط به خاطر نام و یاد اون بود که ورودی چادر شروع به تکون خوردن می‌کنه.

- فک کنم داره میاد.

این فریاد لینی بود که بعنوان نفر دوم به چادر چشم دوخته بود.
اما به جای این که یک عدد هری پاتر از چادر خارج باشه، یک عدد هری پاتر به همراه مقادیر زیادی ویزلی، هرمیون گرنجر و خلاصه هرچی محفلی هست و نیست، از چادر میان بیرون.

و همین باعث می‌شه لینی حرف قبلیشو تصحیح کنه.
- امممم... خب شایدم دارن میان.

مرگخوارا با تعجب به خیل عظیم محفلیا که به خاطر درد هری تا بیرون همراهیش کرده بودن خیره می‌شن.

- هری الان که باد به کله‌ت خورد بهتر شدی؟
- می‌خوای خودم برات فوتش کنم دردش بخوابه؟
- شاید اگه یکم پیاز روش بذاریم مثل مورفین عمل کنه.

در حالی که محفلیون مشغول پیدا کردن راهکاری برای کاهش درد پسر برگزیده بودن که مطمئنا دردش به اندازه سر سوزن بود و تا الانم هزار بار پایان یافته بود، مرگخوارا که گوشه‌ای استتار کرده بودن خودشونو آماده می‌کنن.

- حواستونو جمع کنین. هر کدوم زودتر از جمع جدا شدو تعقیب می‌کنیم و می‌کنیمش تو گونی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا منتظر موندن... منتظر موندن... و بازم منتظر موندن... و...

- منتظر موندن خیلی سخته بلا. هم خسته شدیم هم گشنه.
- خستگی و گشنگی بخوره تو اون سرتون. همش پنج دقیقه نیست اینجا نشستیم...
- مرگخوارای مامان گرسنه شونه؟ یه قابلمه پر از سوپ نارنگی و موز اون پشت دارم.

اما مرگخوارا فهمیدن که دیگه نه گرسنه ن و نه خسته. همشون دوباره چشمشونو به چادر دوختن. و باز هم منتظر موندن... ولی بازهم کسی از چادر بیرون نیومد.

- بابا چقد دیگه باید منتظر موندن بشیم؟ من دو داشتن میشم.

بلاتریکس از سر تاسف، نگاهی به رابستن ملتمس انداخت.
- فقط زود از جلوی چشمم دورش کن.

نگاه همه هنوز به چادر بود... همه به جز سدریک، آگلانتاین، مروپ دلشکسته که باز هیپوگریفش یاد خانه سالمندان کرده بود، هوریس...
گویا فقط بلاتریکس به چادر چشم دوخته بود.
- اربابا، خودت به دادم برس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 01:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آرتور و مالی به سرعت مشغول عوض کردن بچه شدند. به محض باز کردن پوشک، آرتور یک قدم عقب رفت و مالی نیز بهت زده به او خیره شد.

- مالی ... خیانت؟
- آرتور باور کن ...
- بعد از این همه مدت؟

- همیشه!

جمله آخر را رودولف اضافه کرد که گردن کشیده بود تا به خیانت نهفته در پوشک بچه پی ببرد. فورا پی برد که این جمله مال این جا نبوده و البته خوش شانس بود که آرتور و مالی به اندازه‌ای درگیر موضوع بودند که متوجه پارازیت او نشدند.

- می‌دونی آخرین بار این صحنه رو کی دیدم؟
- موقع عوض کردن پرسی ...
- اون موقع می‌تونستیم گوشت بخوریم. حالا من دارم له له گوشت می‌زنم و تو میدیش به این بچه ...

رودولف از فرصت استفاده کرد و بچه را از میان آرتور و مالی قاپید و از چادر خارج شد. آن دو به حدی عصبانی بودند که متوجه هیچ چیز نمی‌شدند.

- آوردمش! آوردمش!

رودولف با بزرگنمایی پیروزی که در نجات بچه به دست آورده بود، سعی کرد ناتوانیش در دستیابی به هدف اصلی را پنهان کند.

- پس محفلی؟
- چیز شد ... خیلی بود! اومدم از همسر دلبندم مشورت بگیرم. هرمیونشو بدم، جینیشو بدم، تانکسشو بدم، مالیشو بدم؟

رودولف منتظر بود بلاتریکس مانند یک همسر رویایی بگوید «همشو بده!» اما بلا بیشتر شبیه یک کابوس بود.

- به نظرم تو خودتو به اندازه کافی برای این ماموریت به زحمت انداختی رودولف. نیازی نیست برگردی توی چادر.
- فکر کردی اگه من نرم کس دیگه‌ای داوطلب می‌شه؟
- لازم نیست کسی بره تو ... یه محفلی رو می‌کشیم بیرون.

بلا آستینش را بالا زد و نوک چوبدستی‌اش را بر روی علامت شوم فشرد. بلافاصله صدای هری پاتر از داخل چادر شنیده شد.

- چیزی نیست ... چیزی نیست ... من خوبم ... فقط می‌خوام یکم هوا بخورم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-اما چهرت خیلی شبیه رودولف لسترنجه ها.

رودولف تصمیم گرفت کمی نقشش را قانع کننده تر بازی کند.
-نه بابا رودولف کیه؟! من شنیدم خیلی زشت و بد قیافه هست. من کجام زشت و بد قیافه هست؟

مالی و آرتور و بچه با هم جواب دادند:
-همه جات!

و بچه ادامه داد.
-پر از خراش نیستن میشی که هستن میشی. دماغت بزرگ نبودن میشه که بودن میشه. مزاحم ساحره های جامعه...
-اهم اهم...این بچه تون چقدر با ادبه!
-مامان قربونش بره...چقدر باهوشه!
-حلال زاده به عموش رفتن میشه.

بچه و شیطنت هایش دیگر!

-خب...شبه لسترنج...کارت ملی و شناسنامه!

رودولف نگاهی با عنوان "جون بابات یه کمکی بکن دیگه" به بچه رابستن انداخت.

-آه آه چه بویی.
-فکر کنم بچه خودشو کثیف کرده آرتور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-قیافت برام آشناست...شما رو قبلا جایی ندیدم؟

رودولف با جدیت سر تکان داد.
-ابدا!

مالی بیشتر به چهره اش دقت کرد. این اولین بار بود که رودولف، از نگاه خیره یک ساحره احساس بدی پیدا می کرد.

-یه کمی شبیه اون یارو هستی...چی بود اسمش؟

-تام ریدل جوان؟
-نه نه...اون که خوشگل بود...تو همچین...کج و معوجی... مثل....
-سدریک دیگوری حداقل؟
-نه...اون که کلا یه شکل دیگه بود. تو زشتی! مثل یکی از اون...لسترانجای لعنت شده!

قبل از رودولف، به بچه برخورد! او هم از نوادگان لسترنج ها بود. برای همین زد زیر گریه!
گیرنده های حسی-عاطفی مالی ویزلی شدیدا به صدای گریه بچه واکنش نشان می داد. ملاقه و قابلمه را با هم به هوا پرتاب کرد و شروع کرد به چرخیدن دور خودش. ولی از آنجایی که بچه را به پشت خودش بسته بود، هر چقدر می چرخید به بچه نمی رسید.
-گریه نکن کوچولوی مامان. الان بهت پیاز قندی می دم. ای شبه لسترنج...بیا کمک کن!

رودولف خیال کمک نداشت...تا وقتی که آرتور وارد چادر شد و همسرش را در حال چرخش جلوی یک مرد غریبه دید.
-هی...تو...رودولف لسترنج که نیستی؟

رودولف: ابدا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه بانوی با کمالاتی! حتما اهالی خانه با دیدن بوی خوشی که از غذاهای دلپذیر شما خارج می‌شه، اختیار از کف می‌دن.

مالی شاید بچه‌هاش رو از شدت زیاد بودن تو تعداد درست نمی‌شناخت، اما اهالی محفل ققنوس به جز ویزلی‌ها رو به خوبی می‌شناخت و بنابراین به سرعت متوجه می‌شه صدایی که با اون حرف زده، غریبه‌س!

مالی از یک طرف دوست داشت به این تعریفی که بعد از مدت‌ها ازش شده بود پاسخ مثبت بده، اما از یه طرف به یاد میاره که هنوز غذایی نپخته و صرفا داشته آبو می‌جوشونده. پس عجیب نیست اگه ملاقه‌شو بعنوان سلاح مخصوصش به دست بگیره و تهدیدکنان به سمت گوینده‌ی دیالوگ برگرده.

- شما کی باشی؟

رودولف که چنین عکس‌العمل‌هایی رو زیاد از جانب بلاتریکس دیده بود، با این تفاوت که بلاتریکس با چوبدستی تهدید می‌کرد و نه ملاقه، هم‌چنان با صلابت به مخ‌زنیش ادامه می‌ده.

- دلشیفته‌ی شمـ...

رودولف خیلی دوست داشت جمله‌ش رو به همین شکل تکمیل کنه، اما جلو اومدن مالی با ملاقه و نگاهش که ازونم خشمگین‌تر بود، پشیمونش می‌کنه.

- غذاهای شما.

بچه که پشت مالی جا خوش کرده بود، مقادیری به ریش رودولف می‌خنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف به سمت چادر محفلی ها می‌رفت که ناگهان صدایی به گوشش خورد.
- مطمئنی کسی نمی‌بینتمون رون؟

این حرف برای رودولف کافی بود تا وجهه ی گشت ارشادی خودش رو نشون بده؛ پس به جای برادر زاده اش، به سمت صدا رفت.

فلش این‎ساید به مغز نویسنده

- به نظرت خیلی بی‌ناموسی نمیشه؟
- مهم نی که تهش فیل‌تر می‌شیم دیگه.
- جمع کن بابا تا بدبختمون نکردی.
-اوکی.

فلش بک به داستان

اما در همون لحظه، آرتور از چادر بیرون اومد و رودولف رو مجبور به قایم شدن کرد.
بعد از رفتن آرتور، دیگه اون فکر پلید از سر رودولف بیرون رفت، بالاخره فیل‌تر نشدن هم مهم بود. ملت حق داشتن حریم شخصی داشته باشن.
رودولف، وارد چادر شد و بچه رو پشت کمرِ مالی ویزلیِ درحال آشپزی دید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.