شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخوارا منتظر موندن... منتظر موندن... و بازم منتظر موندن... و...
- منتظر موندن خیلی سخته بلا. هم خسته شدیم هم گشنه. - خستگی و گشنگی بخوره تو اون سرتون. همش پنج دقیقه نیست اینجا نشستیم... - مرگخوارای مامان گرسنه شونه؟ یه قابلمه پر از سوپ نارنگی و موز اون پشت دارم.
اما مرگخوارا فهمیدن که دیگه نه گرسنه ن و نه خسته. همشون دوباره چشمشونو به چادر دوختن. و باز هم منتظر موندن... ولی بازهم کسی از چادر بیرون نیومد.
- بابا چقد دیگه باید منتظر موندن بشیم؟ من دو داشتن میشم.
بلاتریکس از سر تاسف، نگاهی به رابستن ملتمس انداخت. - فقط زود از جلوی چشمم دورش کن.
نگاه همه هنوز به چادر بود... همه به جز سدریک، آگلانتاین، مروپ دلشکسته که باز هیپوگریفش یاد خانه سالمندان کرده بود، هوریس... گویا فقط بلاتریکس به چادر چشم دوخته بود. - اربابا، خودت به دادم برس.
آرتور و مالی به سرعت مشغول عوض کردن بچه شدند. به محض باز کردن پوشک، آرتور یک قدم عقب رفت و مالی نیز بهت زده به او خیره شد.
- مالی ... خیانت؟ - آرتور باور کن ... - بعد از این همه مدت؟
- همیشه!
جمله آخر را رودولف اضافه کرد که گردن کشیده بود تا به خیانت نهفته در پوشک بچه پی ببرد. فورا پی برد که این جمله مال این جا نبوده و البته خوش شانس بود که آرتور و مالی به اندازهای درگیر موضوع بودند که متوجه پارازیت او نشدند.
- میدونی آخرین بار این صحنه رو کی دیدم؟ - موقع عوض کردن پرسی ... - اون موقع میتونستیم گوشت بخوریم. حالا من دارم له له گوشت میزنم و تو میدیش به این بچه ...
رودولف از فرصت استفاده کرد و بچه را از میان آرتور و مالی قاپید و از چادر خارج شد. آن دو به حدی عصبانی بودند که متوجه هیچ چیز نمیشدند.
- آوردمش! آوردمش!
رودولف با بزرگنمایی پیروزی که در نجات بچه به دست آورده بود، سعی کرد ناتوانیش در دستیابی به هدف اصلی را پنهان کند.
- پس محفلی؟ - چیز شد ... خیلی بود! اومدم از همسر دلبندم مشورت بگیرم. هرمیونشو بدم، جینیشو بدم، تانکسشو بدم، مالیشو بدم؟
رودولف منتظر بود بلاتریکس مانند یک همسر رویایی بگوید «همشو بده!» اما بلا بیشتر شبیه یک کابوس بود.
- به نظرم تو خودتو به اندازه کافی برای این ماموریت به زحمت انداختی رودولف. نیازی نیست برگردی توی چادر. - فکر کردی اگه من نرم کس دیگهای داوطلب میشه؟ - لازم نیست کسی بره تو ... یه محفلی رو میکشیم بیرون.
بلا آستینش را بالا زد و نوک چوبدستیاش را بر روی علامت شوم فشرد. بلافاصله صدای هری پاتر از داخل چادر شنیده شد.
- چیزی نیست ... چیزی نیست ... من خوبم ... فقط میخوام یکم هوا بخورم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
رودولف تصمیم گرفت کمی نقشش را قانع کننده تر بازی کند. -نه بابا رودولف کیه؟! من شنیدم خیلی زشت و بد قیافه هست. من کجام زشت و بد قیافه هست؟
مالی و آرتور و بچه با هم جواب دادند: -همه جات!
و بچه ادامه داد. -پر از خراش نیستن میشی که هستن میشی. دماغت بزرگ نبودن میشه که بودن میشه. مزاحم ساحره های جامعه... -اهم اهم...این بچه تون چقدر با ادبه! -مامان قربونش بره...چقدر باهوشه! -حلال زاده به عموش رفتن میشه.
بچه و شیطنت هایش دیگر!
-خب...شبه لسترنج...کارت ملی و شناسنامه!
رودولف نگاهی با عنوان "جون بابات یه کمکی بکن دیگه" به بچه رابستن انداخت.
-آه آه چه بویی. -فکر کنم بچه خودشو کثیف کرده آرتور.
مالی بیشتر به چهره اش دقت کرد. این اولین بار بود که رودولف، از نگاه خیره یک ساحره احساس بدی پیدا می کرد.
-یه کمی شبیه اون یارو هستی...چی بود اسمش؟
-تام ریدل جوان؟ -نه نه...اون که خوشگل بود...تو همچین...کج و معوجی... مثل.... -سدریک دیگوری حداقل؟ -نه...اون که کلا یه شکل دیگه بود. تو زشتی! مثل یکی از اون...لسترانجای لعنت شده!
قبل از رودولف، به بچه برخورد! او هم از نوادگان لسترنج ها بود. برای همین زد زیر گریه! گیرنده های حسی-عاطفی مالی ویزلی شدیدا به صدای گریه بچه واکنش نشان می داد. ملاقه و قابلمه را با هم به هوا پرتاب کرد و شروع کرد به چرخیدن دور خودش. ولی از آنجایی که بچه را به پشت خودش بسته بود، هر چقدر می چرخید به بچه نمی رسید. -گریه نکن کوچولوی مامان. الان بهت پیاز قندی می دم. ای شبه لسترنج...بیا کمک کن!
رودولف خیال کمک نداشت...تا وقتی که آرتور وارد چادر شد و همسرش را در حال چرخش جلوی یک مرد غریبه دید. -هی...تو...رودولف لسترنج که نیستی؟
- چه بانوی با کمالاتی! حتما اهالی خانه با دیدن بوی خوشی که از غذاهای دلپذیر شما خارج میشه، اختیار از کف میدن.
مالی شاید بچههاش رو از شدت زیاد بودن تو تعداد درست نمیشناخت، اما اهالی محفل ققنوس به جز ویزلیها رو به خوبی میشناخت و بنابراین به سرعت متوجه میشه صدایی که با اون حرف زده، غریبهس!
مالی از یک طرف دوست داشت به این تعریفی که بعد از مدتها ازش شده بود پاسخ مثبت بده، اما از یه طرف به یاد میاره که هنوز غذایی نپخته و صرفا داشته آبو میجوشونده. پس عجیب نیست اگه ملاقهشو بعنوان سلاح مخصوصش به دست بگیره و تهدیدکنان به سمت گویندهی دیالوگ برگرده.
- شما کی باشی؟
رودولف که چنین عکسالعملهایی رو زیاد از جانب بلاتریکس دیده بود، با این تفاوت که بلاتریکس با چوبدستی تهدید میکرد و نه ملاقه، همچنان با صلابت به مخزنیش ادامه میده.
- دلشیفتهی شمـ...
رودولف خیلی دوست داشت جملهش رو به همین شکل تکمیل کنه، اما جلو اومدن مالی با ملاقه و نگاهش که ازونم خشمگینتر بود، پشیمونش میکنه.
- غذاهای شما.
بچه که پشت مالی جا خوش کرده بود، مقادیری به ریش رودولف میخنده.
رودولف به سمت چادر محفلی ها میرفت که ناگهان صدایی به گوشش خورد. - مطمئنی کسی نمیبینتمون رون؟
این حرف برای رودولف کافی بود تا وجهه ی گشت ارشادی خودش رو نشون بده؛ پس به جای برادر زاده اش، به سمت صدا رفت.
فلش اینساید به مغز نویسنده
- به نظرت خیلی بیناموسی نمیشه؟ - مهم نی که تهش فیلتر میشیم دیگه. - جمع کن بابا تا بدبختمون نکردی. -اوکی.
فلش بک به داستان
اما در همون لحظه، آرتور از چادر بیرون اومد و رودولف رو مجبور به قایم شدن کرد. بعد از رفتن آرتور، دیگه اون فکر پلید از سر رودولف بیرون رفت، بالاخره فیلتر نشدن هم مهم بود. ملت حق داشتن حریم شخصی داشته باشن. رودولف، وارد چادر شد و بچه رو پشت کمرِ مالی ویزلیِ درحال آشپزی دید.
قبل از اینکه بدن رابستن چیزی بگوید، این سر رابستن بود که سروکلهاش پیدا شد و چیزی گفت! _بچه رو پیدا شدن کردم! _سر؟ _بدن؟ _کجا بودی؟ _شوتیده شدن بودم...ولی الان همین بغل بچه رو پیدا شدن کردم...توی مرلینگاهه! _مطمئنا اشتباه کردن میکنی سر...همین الان ما بچه رو دیدن کردیم که با ویزلی ها به چادر محفلی ها رفتن کردن! _پس اون بوی بچه که از دستشویی اومدن کرد چی بود؟ _خب همه آدم ها و فضایی ها مرلینگاه نیاز پیدا کردن میکنن...اون بو که فقط مختص بچه بودن نیست!
مرگخورارن که از این بحث ما بین سروکلهی رابستن با بقیه قسمتهای او، چیزی نمانده بود تا حالت تهوع بهشان دست پیدا کند، تصمیم گرفتند تا این مکالمه دلنشین را قطع کنند! _چیزه...باشه حالا..بحث نکنید...فکر کنید که چیکار کنیم...یه حسی بهم میگه آرتور قراره بره بچهی رابستن رو بخوره! _بچهام!
پیش از آنکه کسی چیز دیگری بگوید، رودولف لسترنج به سمت سرِ قطع شدهی برادرش رفت و آن را برداشت...سپس با تمام وجود یک تف بر گردن اون کرد و با همان تف، سر را بر گردن و بدن برادرش متصل کرد...سپس با صدایی که به وضوح تغییر کرده و جدی تر شده بود، گفت: _هیچ نگران نباش داداش...تا وقتی یه برادر مثل من داری، غم نداری...مثل کوه پشتتم...من میرم و برادر زادهام رو، جزئی از خانواده ام رو از چنگال و شایدم کارد محفلی ها بکشم بیرون! _شیره رودولف! _و نه فقط این...بلکه همونجا میرم یک محفلی رو ورمیدارم و میام که بریم و ببریمش پیش ارباب! _من همیشه میدونستم که تو چنین شجاعتی رو توی خودت داری همسر عزیزم...بهت مفتخرم! _پس همینجا منتظرم باشید...زیاد طول نمیکشه...من میرم و سریع میام...برم یه دونه مالی ویزلیای، هرماینی گرنجری، فلور دلاکوری چیزی شکار کنم و بیام!
قبل از اینکه بلاتریکس و یا دیگر مرگخواران بخواهند چیزی بگویند، رودولف به سرعت از آنها دور شد و مخفیانه وارد چادر محفلی ها شد.
مرگخواران از پشت بوته ها در حالی که کاملا در برگ ها استتار کرده بودند، صدای آرتور ویزلی را شنیدند که با قدم های آرام به همراه مالی به چادر محفل نزدیک می شد. -مالی...ببین این اولین بار و شایدم آخرین باریه که بودجه محفل به ما اجازه چنین سفری رو میده. بیا یه امروز رو بالا غیرتا یه شامی غیر پیاز بخوریم. -خب مثلا چی؟! پیاز سوخاری خوبه؟ -اینم که پیازه! -نه دیگه این پودر سوخاری هم داره. -آهان...امم...نه منظورم گوشت بود. ببین این بچه آخریه که الان پیداش کردیم و گمنام هم هست معلوم نیست واقعا بچه ما باشه که! موهای هویجی هم که دلیل جامع ای برای فرزند ما بودن نیست. بیا یه امشب این بچه رو کباب کنیم... -پناه بر دامبلدور...آرتور زده به سرت؟ -امم...شوخی کردم، شوخی کردم مالی...جدی نگیر!
اما بدن بی سر رابستن هرچقدر بیشتر به آرتور نگاه می کرد قیافه اش اصلا شبیه افرادی نبود که شوخی کرده باشند. بیشتر انگار در خلسه گرسنگی فرو رفته بود.
مرگخوارها با عادات مشنگها آشنایی نداشتند و از همین روی، روش استتار مناسبی انتخاب نکردند. کودکان مشنگ یکی پس از دیگری به صف مرگخواران پیوستند. سر رابستن قل میخورد، مشنگها به دنبالش، مرگخواران به دنبال آنها!
- پاس بده!
- این طرف!
- بشوت!
شوتید. پسرک مشنگ، سر رابستن را شوتید.
- سوت شد.
- بریم.
کیلومترها آن طرف تر - ورزشگاه نقش جهان
- چرا نمیخواین بازی کنین؟
- میخوایم!
- پس چرا نمیاین توی زمین؟
- هوادارامون دوست نداشتن بازی کنیم ... توپو پاره کردن. حالا با چی بازی کنیم؟
زارپ
- این هم از توپ! از آسمون رسید.
- آممم ... صبر کنید ما یکم ذکر بگیم بعد خدمت میرسیم.
کمپ تفریحی مشنگی
- حالا بدون سر چطور ردیابی کردن بشم؟
- فکر کنم دیگه نیازی به ردیابی نباشه راب!
مرگخواران به جهت نگاه مرگخواری که این جمله را گفت خیره شدند. آلبوس دامبلدور مقابل چادری ایستاده بود و با اندوه و حسرت به کودکان مشنگی که ناامیدانه از آن چادر دور میشدند نگاه میکرد.
- هیچ بچه مشنگی حق نداره جولوی هاگرید قیلوله پروف رو با توپ بازی خراب کنه! الان توپتونو ... - آروم باش هاگرید. توپشون سوت شد ... نمیدونی چه نیروی عشقی بین اونها و توپشون جریان داشت! -عه؟ هیچ نگران نباش پروف ... الان براشون توپ جور میکونم.
هاگرید این را گفت و یکی از آن کدوحلواییهای غولآسا که کنار کلبهاش میرویید را از جیبش بیرون کشید. سپس آن را به سمت بچه مرگخوارها که اکنون از چادر دور شده بودند پرتاب کرد. کدو رفت و رفت و روی سر یکی از بچه مشنگها فرود آمد.
- برو تو هاگرید ...
هاگرید و دامبلدور برگشتند داخل چادر. مرگخوارها که بالاخره هدف ماموریت را یافته بودند، پیروزمندانه به یکدیگر لبخند زدند.
- یعنی سر من جز ردیابی براتون ارزشی داشتن نکرد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!