جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بحث‌های سر میز غذا

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اما پیدا کردن زاخاریاس به همین سادگی هم نبود . در کاخی که وسعت آن به اندازه هاگوارتز یا بزرگ تر بود . پیدا کردن زاخاریاس عین پیدا کردن تسترال تو اصطبل خانه ی ریدل بود .

هاگرید و آرتور در کاخ سفید مشغول پیدا کردن زاخاریاس شدند . اما به هر جا که سر می زدند تمام مشنگ ها از قد و قواره ی هاگرید و ندیده تکنولوژی یعنی ار تور تعجب میکردند .

بعد از کلی گشت گذار در کاخ سفید هاگرید تصمیم گرفت از خانمی که لباسی لی و شلوار لی پوشیده است و کلی ارایش کرده است سوال بپرسد .

- حانم یه کت کله که کلمه ی ناظر مدام ور زبونشه رو ندیدید .

- خدا مرگم بده چه هیکلی داره . إ إ إ همون آقای خوش تیپ رو میگید که داشت مصاحبه میکرد . که گفت میاد ناظر بچه های من میشه .

- خوش تیپ ؟

- اره اونجاست .

هاگرید و آرتور غافل از اینکه زاخاریاس خودش را به نامزد رییس جهموری آمریکا اعلام کرده است به دنبال او می روند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در 1399/6/21 21:02:53
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین

هاگرید به سمت کاخ قدم زنان میرفت و در راه به مصاحبه ای که ازش گرفته شده بود فکر میکرد.

-عجبا،این مشنگ ها خیلی کودن تر از ماها هستن ها! لقمه هامو شمرده بود! یا بیژامه ی مرلین!
-ببخشید اقای هاگرید؟
-بله خانم؟ مصاحبه تموم شد ها؟
-درسته ام...
-اهان بله...بینندگان عزیز امییدواروم از ای مصاحبه لذت تموم برده باشین،خداافس شما!
-اما اقای هاگرید!
-ممنون از مصاحبه ی خوبتون!

هاگرید دوباره به سمت کاخ حرکت کرد تا به همراه بقیه به دنبال دامبلدور بگرده!

-خب...دامبلدورمون کجاست؟
-سوال خوبیه هاگرید!
-ارتور ویزلی؟
-بیا بریم ببینیم میتونیم زاخاریاس رو پیدا کنیم؟اون بهتر از من بلده با اونا حرف بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1399 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کنفرانس خبری تموم شده‌بود و بچه‌ها هر یک به تمنایی، رفته‌بودند به صحرایی. هاگرید هم زد بیرون که یه هوایی بخوره. رفت تکیه داد به نرده‌های کاخ و دستامشو کرد تو جیبش، بلکه آب‌نباتی چیزی گیرش بیاد که یه خانمی از اون‌ور نرده‌ها و توی خیابون، دستشو آورد تو. هاگرید هم که خب، طی مطالعاتش شنیده‌بود که خارجی‌ها اهل تعارف نیستند. پس یه لبخند قدرشناسانه بهش تحویل داد و ازش تشکر کرد و شئ توی دستش که دراز شده بود سمتش رو ازش گرفت و بعدش برگشت سمت ساختمون که دنبال پروفسور دامبلدور بگرده. ولی یه عیبی پیش اومدش. ده قدم اینا که جلو رفت، یهو صدای جیغ خانمه بلند شد. هاگریدم که دیگه نمک‌گیر شده‌بودش، با خودش گفت برگرده ببینه چرا داره جیغ می‌زنه و بهش کنه تا جبران این چیزی که بهش داده هم شده‌باشه. سرشو که برگردوند، دید خانمه چسبیده به نرده‌های کاخ و داره له می‌شه از فشار. متوجه شد که از این شئ فلزی که داده بهش، یه سیم زده بیرون و سر سیمه تو دستای خانمه‌س و هرچی هاگرید می‌ره بیشتر و بیشتر، خانمه له می‌شه بیشتر و بیشتر. پس دیگه ادامه نداد. البته حالا که دارم می‌گم، بذارید دروغ نگم. یه قدم دیگه هم جلو رفت و بعد که باز خانمه جیغ زد و مطمئن شدم درست حدس زده‌، اون‌وقت دوید سمتش و گفت:
-ای بابا، سیمش گیر کرد؟ طوری نی. نیازی به عجله نیس. پروف قویه. من مونتظر می‌مونم آزادش کونید.
-چی رو آزاد کنم آقای محترم؟
-سیم این دیگه.
-سیم میکروفونو آزاد کنم؟ چرا باید این کارو کنم؟ مگه نمی‌بینید؟ میکروفون وصله به این دوربین.

چونه‌شو خاروند و نگاهی به این دوربینی که خانمه می‌گفت انداخت. راست می‌گفت.

-راست می‌گید خانوم. حالا چیکار کونیم؟ این دوربینه خیلی گونده‌س. از این نرده‌ها رد نیمیشه که. می‌خواید از بالا بندازیدش، من از این‌ور بیگیرمش؟ می‌تونم بیگیرم. شوما زورتون برسه پرتش کونید بقیه‌ش رواله. عه اون آقاعه اون‌ور خیابون به نظر زورش بدک نیس. داداش؟ داداش؟

خانمه پرید تو حرفش و نذاش یارو رو صداش کنه.

-یعنی چی آقا. من این میکروفون رو ندادم ببریدش برای خودتون که. فقط می‌خواستم باهاتون مصاحبه کنم.
-موصاحبه؟ که چه؟
-که راجع به اوضاع اون تو یه اطلاعاتی بگیرم.
-که چه؟
-که برای شبکه تلویزیونی‌ای که توش کار می‌کنم خوراک خبری تولید کنم.
-که چه؟
-پول توشه.
-روبیوس هاگرید، غول دورگه، شیکاربان مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، در خدمتگوذاری حاضرم.

خانمه خوشحال شد و یه کم با دوربینه ور رفت و چند تا دکمه زد و شروع کرد:
-خب، بینندگان محترم. لحظاتی پیش درهای کاخ سفید بسته شد. دلیل این اقدام، حمله‌ی یک گروه تروریستی گزارش شده. ما پشت درهای بسته‌ی کاخ هستیم. در کنار ما یکی از حمله‌کنندگان هستند. آقای هاگرید، سلام! شما از تروریست‌هایی هستید که به کاخ حمله کرده‌ن؟
-سولام. من؟ نه بابا تروریست کوجا بود، ما خودمون از بچه‌های محفل هستیم خانوم. کلاً فعالیتمون رو ایجاد صولح بنا شده. اصن باید شوما بیاید محفل، خودتون ببینید از نزدیک. بیاید گوزارش تهیه کنید، موتوجه می‌شید. ما خودمون یه بند و بساطی داریم اصن بر علیه تاریکی.
-ولی گزارش‌ها حاکی از اینه که گروه شما برای سوقصد به آقای پرزیدنت به کاخ حمله کرده.
-آقای پرزیدنت کدومه؟
-همون آقایی که تا چند لحظه پیش توی اتاقی که شما ازش بیرون اومدید کنفرانس مطبوعاتی داشتن.
-کودومو میگی؟ نتورکیه رو می‌گی؟ اونو که خدا زدتش.
-منظورتون چیه؟ نتورکی؟
-بله خانوم... اینا رو خدا زده. بیچاره رفته همه پولاشو داده وایتکس خریده، مونده رو دستش. الان داشت خودش رو آب و آتیش می‌زد که وایتکس بخورید وایتکس خوبه.
-منظورتون حرف‌های آقای پرزیدنت در راستای استفاده از وایتکس برای شست و شو هست؟
-بله همین.
-خب این چه ربطی به وایتکس خوردن داره؟
-هه هه هه. الان من چی بیگم که شوما بفهمی والا. اصن بله، ربط نداره حق با شماست. دیگه نمی‌خورم. تسلیم.
-آقای هاگرید یه سوال دیگه. چیزی که در بین شما و گروهتون دیده می‌شه، عدم رعایت پروتکل‌های بهداشتیه.
-دوروسته.
-مگه یه بیماری مهلک کل جهان رو نگرفته؟
-دوروسته.
-پس چرا رعایت نمی‌کنید؟ چند لحظه پیش خودم دیدم که برگای یکی از درخت‌های کاخ رو کندید و با همین دست‌هاتون خوردید.
-نوخوست باید به عرض برسونم که این کارتون خیلی زشته که لوقمه‌ی مهمون رو می‌شمرید، ثانیاً کودن‌ها نمی‌گیرن.
-بله؟
-کودن‌ها نمی‌گیرن.
-الان شما کودنید؟
-بله.
-متوجه نمی‌شم.
-پس شوما هم کودنید. می‌تونید ماسکتون رو درآرید. من دیگه دیرم شده. خودافس به بینندگان عزیز.

و به ساختمون کاخ برگشت تا دنبال پروفسور بگرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1399 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- بحران فعلی، سخت ترین بحرانیه که فعلا باهاش مقابله میکنیم همونطور که بحران های سابق، بحران هایی بودن که سابقا باهاشون مقابله میکردیم. جدا از صفات متفاوت بحران ها تمام اون ها زیر چای نا هستن! به زودی در دادگاه های سراسر دنیا رویداد مرگ بر چای نا و چشمای ژاپنی رو خواهیم داشت. وایتکس بزنید خوب بشید!

محفلیون که محو تماشای کنفرانس خبری رئیس جمهور وقت آمریکا برای اولین بار در زندگی خود بودند، بی اختیار در ذهن خود meme ها ساخته و ده ها آهنگ با lip sync وی را تصور کردند. با اتمام کنفرانس اما واقعیت زشت چهره خود را به آن ها نشان داد، روبیوس هاگرید! قصد توهین به هیچگونه شخص حقیقی یا حقوقی مطرح نیست ولی خب روبیوس هاگرید حتی در کتگوری خود هم زشت بود. جدای از تمام این بحث ها، دامبلدورشان را گم کرده بودند.

***


- وواعععیییی، یه دست تو ریشاش بکنی بانوی اول مملکت رو میکنی ایشون آقای رئیس جمهور وقت!

دامبدور که به صندلی بسته شده بود دیگر تحمل اهانت های بی شماری که نورممد های آمریکایی- لایت ممد- در مقابل رئیس جمهور مذکور میکردند را نداشت.
- ای بی خرد های بی روشنایی، برادر های لندنی ما هیچگاه اینگونه رفتاری با ریش با ریشه ی من نداشتند ای افراد رذل گریخته از سفیدی!
- جناب به نظرم ریش هاش واقعا ریشه دارن! با این حجم از روشنایی و سفیدی که ازش حرف میزنه حس میکنم خود جنسه، وایتکس خالص!

رئیس جمهور وقت ریش دامبلدور را در دست گرفت و به لایت ممد خیره شد.
- این پیرمرد درسته مخالف با برابری نژادی و حقوق رنگین پوست هاست ولی ریشش، خود داروئیه که لازم داریم! بلایند ممد ها رو بیارین، وقت تولید انبوه واکسنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1399 07:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: محفلیا تصمیم گرفتن آرمان‌های عشق رو فراتر از مرزهای دنیای جادویی گسترش بدن و برای دعوت اعضایی از بیرون این مرزها، در اولین گام به کاخ سفید رفتن. اونا توی کاخ پخش شدن و فعلا میدونیم که یکی از نگهبان‌‌ها دامبلدور روبه عنوان تروریست زده زیر بغلش و برده!

تصویر تغییر اندازه داده شده


آرتور ویزلی که همیشه خود را مجهز به آخرین تکنولوژی‌های روز مشنگی نگه می‌داشت، موبایلش را برداشت و این‌گونه جست‌وجو کرد: «آموزش باز کردن سر صحبت با خارجی‌ها». پس از دقایقی مرور ویدیوهای آموزشی مترجم‌های مجرب، با اعتماد به نفسی بالا راهی میدان جهاد فرهنگی در سنگر محفل شد.

- هلو مستر! مای کانتری ورلد کاپ یس، یور کانتری ورلد کاپ نو. [دکتر ج.خ - مترجم]
- سلام. خیلی چه؟ [گوگل ترنسلیت]
- وی هو آبگوشت، یو هو سوشی. [همان منبع]
- خوب برای تو. [گوگل ترنسلیت]
- آبگوشت ایز خوشبو. سوشی ایز بدبو. [همان منبع]
- چه ساخته است تو فکر که من یک لعنت پرنده می‌دهم درباره‌ی آبجوشت؟ [گوگل ترنسلیت]
- هپی نیو یر. [دکتر م.ا - رییس جمهور]
- بگیر لعنت را بیرون. [گوگل ترنسلیت]
- اه. گوه. این‌جا ما می‌ریم دوباره. [ک.ج - کارچاق کن، سارق، راننده، تاجر خودرو، خلبان، کازینودار و ...]

آرتور جمله آخر را در حالی ادا کرد که مانند دامبلدور، جهان را زیر بغل مرد کت و شلوار پوش می‌دید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ‌وقت یک پیرزن رو از خونه خالی نترسون! هیچ‌وقت!
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-babajan are you a khob man?l
-Yes.
-Wow! Pas babajan ozv Mahfel mishi?l
-No.
-niroo ie rooshanaii dar oon kale safet moj mizane ha!l
-No.
- Horry kojaii?l
-his! I have a job and I love it pas sokoot!l
به شدت شبیح بلاتریکس نگاه میکرد.


آن طرف تر
-میری اونور یا شاخی شم؟
-What?l
شاید باورتون نشه ولی زبون گوزن ها و اهالی کاخ سفید خیلی شبیه همه و ریموند اشتباهی که نباید میکرد رو کرد.
-بالاخره یه نیمه گوزن پیدا شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1398/12/7 17:47:18
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 01:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- خب ببینید بچه‌ها... الان بهترین راه اینه که پخش بشیم، هر کسی...

هر کسی به یک طرفی رفت؛ محفلی ها این کاره بودند.

- خب منم از این ور می‌رم.

دامبلدور با عزمی جزم و هدفی راسخ راه افتاد و ساعت‌ها همینجوری داشت برای خودش در آن اطراف می‌چرخید. چیزی هم پیدا نکرد و دست آخر یک نفر او را پیدا کرد؛ مردی بلند قد، با عینک دودی و کت و شلوار اتو خورده و کفشی براق.

- Hello pedar jan, what are you doing?

دامبلدور سکان دار محفل بوده و زبانش خیلی خوب بود.

- Eeeh...emmmm...I!... Am!... CharKhing in ... your beautiful...Horse.

دامبلدور همیشه Horse و House را قاطی می‌کرد.
گوشی توی گوش مرد دیگر خرخر صدا کرد.

-Yes.OK, i'll ask him but he has rish Aaaa!...do you have money?

پیرمرد دست آن‌ها را خواند.
- No money, i am cold and i am hungry.
- I told you, i did'nt?! !

گوشی در گوش مرد کت و شلوارپوش دوباره شروع به پچ‌پچ کرد.
-Ok ... migam OK,! Terroristaye Burned father,

لبخند مرد کت و شلوار پوش به اخم تبدیل شد و سپس دامبلدور را زیر بغل زد.

- تروریست چیه باباجان، من اومدم آب بخورم اصن الانم داشتم می‌رفتم... ولم کن نامرد...

دامبلدور مدّتی در دستان مرد دست و پا زده و سپس خسته شده و از زیر بغل او آویزان ماند؛ در حالی که امیدوار بود اوضاع برای دیگر محفلیون بهتر پیشرفته باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/12/5 2:12:16
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1398 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نا کجا آباد.

- رسیدیم!
- آره رسیدیم!
- ولی کجا رسیدیم؟

چند دقیقه قبل- خانه گریمولد

-اینم از رمزتاز ها... تا چند ثانیه دیگه حرکت می کنیم.

آرتور رمزتاز ها را روی میز گذاشت.
- خب دیگه تموم شد.

مالی با دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و در چمدان را محکم بست.
- چه خبره مالی!؟ مگه قرار بفرستیمون آفریقا که این همه غذا گذاشتی؟
- نخیر آرتور. قرار نیست برید آفریقا؛ قراره برید یه جایی که بهش میگن...
- وای رمزتاز ها!

محفلی ها خود را روی رمزتاز ها انداختند.


زمان حال

- خب، مالی که چیزی نگفت ولی...
- فهمیدم اینجا کجاست!

همه به سمت ریموند برگشتند که به تابلوی آن سوی خیابان اشاره می کرد.
- اونجا رو! رو اون تابلو نوشته که اینجا کاخ سفیده!
- کاخ سفید؟ از اسمش پیداست که فقط آدم های سفیدی مثل ما رو تو اونجا راه میدن. درست نمی گم پرفسور؟
- درست می گی باباجان.
- پس اگه اون ها سفیدن میشه به راحتی از بینشون عضو پیدا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1398 22:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ببينين! تهاجم فرهنگی از همینجا شروع می‌شه، از خود ما، از خونمون... چیه؟ چرا اینجوری نگا می‌کنید؟

در میان سکوت جمع مالی دو کف دستش را به سمت آرتور گرفت.

- روفت این تیکه هه دیگه در اومده باباجان.

آرتور خودش را در مقابل نگاه‌های شماتتگر دیده و سعی کرد اوضاع را درست کند، پس نگرانی را از چهره زدوده و لبخندی نصفه نیمه زد:
- بگذریم، کــــجا می‌خواید ببرمتون؟ هاگوارتز ببرمتون؟ ریوندل ببرمتون؟ نارنیـــا ببرمتون؟ تهران ببرمتون؟ اولیمپوس ببرمتون؟ کــــــجا ببرمتون؟

نگاه‌های محفلیون شماتت بارتر و سنگین تر و پرفشارتر شد.
آرتور تاب نیاورد، درهم شکسته و افسرده شده و دلش خورد و خاکشیر شده و سه تا از تار موهایش هم افتاد. اما راه حلی به ذهنش رسید تا موضوع را حل و فصل کند پس لبخندی کج و کوله تر از لبخند پیشینش زد و لب گشود:
- نخواید زود اومدین ...
- آرتور نمی‌ری طبقه بالا موهاتو بچسبونی؟
- می‌خواستم فضا رو گرم کنم.
- لازم نکرده، برو لباس بچه‌ها رو اوتو کن من کمرم گرفته از بس پختم و شستم و سابیدم.

آرتور با غم و اندوه و بغش از سر جایش برخواسته و با سه تار مویی که کف دستش بود به طبقه بالا رفت. در همان زمان مالی آرام به جایی که صندلی خالی آرتور بود رفته و خودش را روی آن ولو کرد که باعث شد ناله‌ی از آن بلند شود.

تپ!

مالی ساطوری را چنان به میز کوبید که صاف روی آن ایستاد و سپس توطئه گرانه روی میز خم شد:
- خب... من یه جایی رو سراغ دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 18 آذر 1398 23:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید:
(New Hope)


- چه شب بارونی قشنگی! خیلی خوبه که امشب تصمیم گرفتیم همگی کنار هم شام رو سپری کنیم.

تد ریموس لوپین مدتها منتظر چنین فرصتی بود. شبی آرام همراه با نوشیدنی کره‌ای که همه در کنار هم جمع شوند و یادی از خاطرات دوران جاهلیت کنند. البته خوراندن نوشیدنی کره‌ای و حرف کشیدن از دامبلدور کار به مراتب سختی بود. مالی و آرتور ویزلی در آشپزخانه مشغول تدارک یک مرغ سوخاری خفن بودند که آب را از لب و لوچه‌ی همگی سرازیر کرده بود.
- دو دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم، همش تو آشپزخونه بودید!

و این صدای یوآن ابرکرومبی بود که برای خوردن اون سوخاری‌های پدرسوخته در دل آرام و قرار نداشت. سیریوس آخرین کسی بود که رسید. زیر باران یک دوش حسابی گرفته بود. نوشیدنی کره‌ای به دست به سمت میز شام آمد و نوشیدنی را صاف جلوی دامبلدور گذاشت!

- بالاخره اومدی سیریوس! دلمون برات لک زده بود جون طو!
- دلت برای من لک زده بود هاگرید یا نوشیدنی های کهن خانه بلک؟ ای مرتیکه مادر سیریوس!

مالی از آنطرف که در آشپزخانه بود داد زد:
- مودب باش سیریوس! آدم که به مادر خودش بی احترامی نمیکنه.

سیریوس که نزدیک دامبلدور نشسته بود و نسبت به بقیه در شوخی کردن با او جسارت بیشتری داشت، یک لیوان نوشیدنی کره‌ای برای دامبلدور ریخت و آرام به بازوی او زد و گفت:
- خب پروفسور! امشب قراره یادی از اون قدیم مدیما بکنیم. برامون از گلرت گریندل والد بوگو!

دامبلدور کمی خودش را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت:
- سنگین باش فرزندم! چیز قابل ذکری نیست...

جمع افراد سر میز شام از 10 نفر بیشتر نمیشد. دامبلدور به اصرار سیریوس اولین جرعه را بالا رفت و مجلس کم کم گرم گرفت. چند ساعت بعدی سوژه، به دلیل درخواست سازمان محترم سانسور و نظارت بر محتوای زوپس، سانسور شده است. اما به قول دامبلدور : چیز قابل ذکری نیست!

چند ساعتی بعد:

- خب فرزندانم! حالا که دورهم جمع هستیم، بد نیست چند کلامی هم جدی صحبت کنیم. ببینید الان وضعیت محفل مناسب نیست. البته میدونید من همیشه بهتون امیدواری میدم و میگم باید استقامت کرد. اما الان شرایط فرق کرده.
- آره خعلی فرق کرده! واقعا مرغ‌های الان همه‌شون هورمونی شدن جون طو!
- البته منظورم فرق های مهمتری بود هاگرید! مرگخوارها همه جارو گرفتن. تعدادشون هم از ما خیلی بیشتره. باید برای این مسئله فکری اساسی کرد. یا کلا همه چیز رو رها کنیم و بریم یا اینکه باید یک اقدام ریشه ای انجام داد.

سیریوس از جا پرید. انگار بر دل و روح و جان او الهامی شده بود. کم مانده بود یک چراغ به نشان از نبوغ و خلاقیت در بالای سرش نمایان بشود.
- ما توی دنیای جادویی و ماگلی شانسی برای جذب افراد جدید نداریم. باید به دنیاهای دیگه سفر کنیم ...
- چه دنیایی مثلا فرزندم؟ اگر مرگخوارها بفهمن، اونها هم قطعا شروع به اینکار میکنن. خیلی خطرناکه!
- چه میدونم. دنیای رمان ها. دنیاهای موازی و مجازی. دنیای مارول. دنیای دی سی. سایر کهشان ها. اما به ریسکش می‎ارزه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1398/9/18 23:36:45
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are