جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دادسرای عمومی جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 16:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به محض این که مرگخوارها به بهانه‌ی جست‌وجوی ماما، دور دور بی هدفشان را آغاز کردند، موسیقی پلیسی جنایی در فضا پخش شد و چند مرد با ظاهر نینجا، سوار بر جاروهایی عجیب و پر سر و صدا که روی دسته‌شان عبارت CG125 هک شده بود به آن‌ها نزدیک شدند.

- یاسر یاسر مالک ... ما در موقعیتیم! سوژه رویت شد.
- مالک مالک یاسر ... برای دستگیری اقدام کنید.

موتورسوارها زیاد شدند و کم کم حلقه‌ی محاصره‌شان را اطراف مرگخوارها شکل دادند. مروپ شروع به پرتاب پوست میوه و هسته‌ی پرتقال به سمت مهاجمین کرد. ماروولو بی‌هدف فحاشی می‌کرد و لیسا سعی داشت هیچ یک از آن‌ها را در فهرست افرادی که با آن‌ها حرف نمی‌زند از قلم نیندازد.
محاصره تنگ‌تر شد و عاقبت مرگخوارها تسلیم شدند.

- می‌دونیم لینی ... واقعا جای سواله که «چرا ارباب باید توی این موقعیت بخوان ما رو تنها بذارن؟ »

راکبین پیاده شدند و به سمت مرگخوارها آمدند. یکی از آن‌ها دست انداخت و توله‌اژدها که از ترس زبانش بند آمده بود را از آغوش بلاتریکس بیرون کشید.

- گرفتیمش قربان!

«قربان» که پیرمردی با ریش سفید بود از میان جمعیت سیاه‌پوش ظاهر شد و در حالی که با ناشی‌گری تمام سعی داشت دیالوگ‌هایش را به تاثیرگذارترین شکل ممکن ادا کند، آرام آرام به سوی مرگخوارها حرکت کرد.

- موهاهاهاهاهاها! به سرنوشت جدیدت سلام کن ... اکنون، تو، تحت نظر من، به موجودی تاثیرگذار در نجات نسل بشر خواهی شد! و من، حکیم خیراندیش، اولین درمان قطعی ویروس کرونا را به جهانیان عرضه خواهم کرد! نترس دوست کوچک من. تنها کاری که تو می‌کنی، گزیدن نشیمن بیماران است. بده به من اون داروی زنده رو ببینــ... عه! این که اژدهاست!
- نمی‌دونم قربان! خودتون گفتید جونور مدنظرتون داره دنبال مادرش می‌گرده. ما هم ردیابیش کردیم.
- کوچولو؟ تو هاچی؟
- نه ... مــَ...مـَـ.. مـــن اژی!
- بچه‌ها سوژه رو اشتباه اومدیم.

در کسری از ثانیه مهاجمین ناپدید شدند و مرگخواران جست‌وجویشان را از سر گرفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین

-ما باید اول بریم...بلغارستان...ماما بهمون نیاز داره!

مرگخواران هنوز نقشه ای برای سرگرم کردن اژی نداشتن بنابراین تصمیم گرفتن در شهر گشت بزنن تا یکی یه فکر بکری بکنه!

-کجا دارین اژی رو میبرین؟
-اژی عزیز هیچ نگران...نباش! ما میخوایم بریم بلیط بخریم...برات

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

وزارتخونه نجینی رو دستگیر کرده و برای سنجش صلاحیت سیاها، اژدهای کوچیکی به نام اژی بهشون داده که پنج روز ازش مراقبت کنن.
اژدها پر توقع و لوسه ولی مرگخوارا مجبورن باهاش کنار بیان. لرد و مرگخوارا اژدها رو پیش مشاور می برن.
لرد سیاه که از روند کار و رسیدن اژدها به سن بلوغ خوشحال نیست و کلا از اژدهاهه خوشش نمیاد، به بلغارستان می ره و مرگخوارا رو با اژدها تنها می ذاره.
بلاتریکس شیشه ای رو روی لینی که دائم می پرسید" چرا ارباب ما رو تو این وضعیت تنها گذاشتن و رفتن؟" وارونه می کنه که صداش در نیاد.

...........................

-اژی جان... مامانت که نیست الان. رفته یه جایی زود بر می...

چشمان اژدها به گشادی دو عدد نعلبکی شد!
-ماما... نیس؟...رفت؟...اژی رو گذاشت و رفت؟

مرگخواران احساس کردند که طوفان جدیدی در راه است!

لینی با نیشش به دیواره های شیشه کوبید. او یک ریونی بود و مسلما فکری بکر در مغزش داشت. همه با دقت به لینی نگاه کردند.
لینی دیواره شیشه را "ها" کرد تا بخار گرفت. بعد با شاخکش نوشت:
- من حتی توی این شیشه هم نفهمیدم که ارباب چطور تو این موقعیت ما رو تنها گذاشتن و رفتن!

یکی از مرگخواران بی اعصاب با عصبانیت شیشه را به سمت دیوار پرتاب کرد. لینی که داخل شیشه پیچ و تاب می خورد، خوشحال شد که لحظه آزادی نزدیک است. ولی شانس نداشت و شیشه بسیار مقاوم بود و نشکست!

اژدها قیافه ای جدی به خودش گرفت.
-ماما نباید تنها بمونه. باید بریم دنبالش! تنهایی می ترسه!


مرگخواران اژدها را بیرون بردند. خوشحال بودند که این نوع اژدها قرار نبود خیلی بزرگ شود. خیال نداشتند به بلغارستان بروند. ولی حالا باید به بهانه رفتن به بلغارستان کمی سر اژدها را گرم می کردند.... شاید مادر کچلش را فراموش می کرد!
و البته شیشه حاوی لینی را هم فراموش نمی کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اژی با شنیدن اسم مرکز مشاوره بعد از چند تایی جرقه زدن، جیغش به هوا بلند شد.
- نمیخوااااااااااااااااام!
- اژی مامان برای تو میخوایم تغییر بدیم.
- گفتم نمیخوااااااااام، یا یه جای دیگه رو تغییر بدین یا "تغـ"تون رو عوض کنید.
- اما اژی مامان...
- الان دارم ناراحت میشما!

گویا مرگخوارها چاره ای نداشتن. باید به ساز اژی میرقصیدن.

- واقعا چرا ارباب باید توی این موقعیت بخوان ما رو تنها بذارن؟
- لینی معجون رهاسازی سوزن گیر کرده بدم؟
- نه یکی بیاد منو توجیه کنه که واقعا چرا ارباب باید توی این موقعیت بخوان ما رو تنها بذارن؟

مرگخوار ها از لینی به ستوه اومده بودن. بنابراین بلاتریکس در اقدامی حرفه ای شیشه ای رو وارونه روی لینی قرار میده و بعد از اون لینی فقط تصویر بود و صدایی ازش به گوش نمیرسید.
- خب حالا به ادامه ی کارتون برسید! داشتیم چی میگفتیم؟
- .... .... ..... ..... .... .... ...؟

اژی با لبخند ژکوندش به بلاتریکس خیره شده بود!

- .... .... ..... ..... .... .... .... ...؟
- موهای اینو بزنیم از ته بدیم ماما بذاره رو سرش!
- .... .... ..... ..... .... .... .... ...؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
اژی لبخند زد.
مرگخوارا آب دهانشون رو قورت دادن.

اژی حس خوب و جالبی داشت. حس مهم بودن. حس در مرکز بودن، و این براش به شدت شیرین بود، شیرین مثل گوشت تسترال.

از اون طرف، مرگخوارا حس میکردن دهنشون قراره تبدیل به زمین کوییدیچ بشه. همونقدر بزرگ، همونقدر جادار، و همونقدر غیر مطمئن با احتمال انواع سوانح مرگبار.

- چه تغییری حالا؟

مرگخوارا کم کم شروع کردن به متفرق شدن. سر همه شون به شدت شلوغ به نظر میرسید. و البته همه شون از شدت استرس خیس عرق شده بودن و صدای تپش قلبشون توی سراسر مرکز مشاوره میپیچید.

مروپ به مرگخوارا نگاه مرگباری کرد.
- دارید مامان مروپ رو عصبانی میکنید ها...

زمزمه های "غلط کردیم" بین مرگخوارا پیچید و دوباره جمع شدن. البته هنوزم از استرس و نگرانی می لرزیدن.
مروپ بهشون نگاه کرد... و گفت:
- خب؟ مرگخوارای پسرِ مامان میخوان چیو تغییر بدن به خاطر اژی؟

مرگخوارا همه شون به هم نگاه کردن. هیچکس جرئت نداشت صحبت کنه، تا اینکه مروپ با صدای بلند گفت:
- بریم دکوراسیون مرکز مشاوره رو به خاطر اژیِ مامان عوض کنیم که احساس راحتی بیشتری بکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/6/22 11:40:43
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/6/22 11:41:41
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک که تازه داشت به خواب می‌رفت، با دیدن اژدها که تازه داشت از خواب حاصل از هیپنوتیزم برمی‌خاست، خودش و بالشتشو روی گونی حاوی "تغذیه مناسب" پرت می‌کنه.
- نه تو رو هلگا به زبون نیارش! الان باز باید بریم چهارتا تسترال براش کباب کنیم یا یکیو شیر کنیم بدیم بخوره.

مروپ که با پرتاب شدن سدریک روی گونیش، امنیت تغذیه‌های مناسب داخلش رو در خطر می‌دید، تکونی به گونی می‌ده تا سدریک و بالشتش از اونورش شوت شن کنار.
- خیله خب می‌تونیم بعدا برای اژی به فکر تغـ... عه بیدار شدی؟

مروپ نطقش رو با دیدن اژی که حالا از جاش بلند شده بود و مستقیم بهش خیره شده بود قطع می‌کنه. اما اژدها بخشی از جمله رو شنیده بود به هر حال.
- تغ چیه؟ می‌خوام!

مروپ با اخطار سدریک، به زبون آوردن کلمه "تغذیه" رو خطرناک می‌دید، برای همین با نگاهش به مرگخوارا می‌فهمونه که اونا باید پاسخگو باشن.
مرگخوارا هم که منظور مروپو فهمیده بودن، سریعا از هرجا که شده کتاب فرهنگ لغات جور می‌کنن تا یه چیز آسون و بی‌خطر که حاوی تغ یا تق باشه رو پیدا کنن و تحویل اژی بدن.

اما فهرست کلماتی که زیرلبی جاری می‌شد تا مروپ یکیشو برگزینه بسیار سخت بود به طوری که مروپ حتی معنی بعضیاشون یا حتی کاربردشون رو نمی‌دونست. پس تصمیم می‌گیره به توانایی خودش اکتفا کنه.
- اژی هلوی مامان، داشتم می‌گفتم باید به خاطر تو به فکر "تغییر" باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 06:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نمی‌دانستند چرا اربابشان بخواهند آن‌ها را در این موقعیت تنها بگذارند؛ اما نکته‌ای را که خوب می‌دانستند این بود که سوزن لینی دوباره گیر کرده بود!
به همین دلیل، سعی کردند تا قبل از شروع مراسم تاریخی ایده‌دهی مرگخواران، که معمولاً در انتهای آن ناعقلانی ترین ایده مجوز اجرا می‌گرفت؛ او را دست به سر کنند.
- لن یه چیز رو می‌دونستی؟
- ارباب مارو تنها گذاشتن تو به فکر دانش منی؟!
- خب حالا داد نزن. می‌خواستم بگم پسر بروسلی زنده‌ست.
-

و بدین‌گونه بود که مرگخوار مذکور مخ لینی را زده و در گوشه‌ای از اتاق مشغول قصه‌بافی درباره: نحوه فرار فرزندِ بروسلی، درگیری او با ماموران امنیتی، کشتن هفتصد و پنجاه مامور با دست خالی و طی کردن مسافت چهل کیلومتری برای رسیدن به خانه شد.

- به نظرِ مامان مهم‌ترین نیاز یه بچه تو سن بلوغ، تغذیه‌ی مناسبه!

مروپ در حالی که گونی‌ای حاوی "تغذیه مناسب" را وسط اتاق حمل می‌کرد، این را رو به مرگخواران گفت.

ایده‌دهی مرگخواران شروع شده بود و اژی در حال بازپس گیری تمرکزش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/22 6:43:02
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 04:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- همش حرف‌های منفی بهم می‌زنه! گرد ناامیدی رو در محیط رشدم می‌پراکنه! هرچی که بهش می‌گم، فقط یک جمله رو در جواب تکرار می‌کنه. بهم القا می‌کنه که آینده‌ای تاریک پیش رومه ... بی هیچ روزنه امیدی. وقتی از خاطرات خوش دوران کودکیم حرف می‌زنم ... مثلا می‌گم که وقتی با ماما می‌رفتیم پارک آبی چقد بهمون خوش می‌گذشت ... بهم نمی‌گه حاضر شو تا بازم بریم! وقتی می‌گم توی تخم که بودم حسابی گرم بود و می‌تونستم راحت بخوابم، نمی‌گه الان برات پتو میارم تا بازم بخوابی. وقتی که می‌گم چه تسترال خوشمزه‌ای بود، نمی‌گه الان یکی دیگه برات کباب می‌کنم. وقتی که می‌گم چه کارتون قشنگی بود، دوباره برام پخشش نمی‌کنه و می‌زنه کانالی که کوییدیچ داره. وقتی که ...
- بهت چی می‌گه؟
- فقط و فقط همون جمله‌ی ناامید کننده رو تکرار می‌کنه.
- چه جمله‌ای؟
- «افسوس که گذشته، دیگه برنمی‌گرده!»

- خوب راست می‌گه!

ماروولو مکالمه‌ی دکتر و اژی را قطع کرد.

- بچه‌ها رو با قصه‌های صد من یه غاز بار میارین که چی؟ که فکر کنن اون بیرون گل و بلبله؟ نخیر! از اسب افتادیم! هممون! یه اصالت واسمون مونده که اونم می‌خوان از بین ببرنش. با این وضع من که چشمم آب نمی‌خوره شکوه و عظمت جادوگران در عصر سالازار برگرده. گذشت! تموم شد! بچه هم باهاس با حقیقت لختی که اون بیرون تو جامعه‌ی مشنگ‌پرست ما منتظرشه رو به رو بشه. تا ابد که نمی‌شه چشاشو بسته نیگه داشت! درود بر تو تام. افسوس که گذشته ... دیگه برنمی‌گرده. به مرلین که ما گر خرد داشتیم ... کجا این چنین سرانجام بد داشتیم؟

دکتر دیگر مطمئن شده بود که از حرف‌های این جماعت خل‌وضع چیزی دستگیرش نخواهد شد. بچه هم حکما بین آن‌ها خل شده بود و به حرف‌هایش اعتباری نبود. باید فن آخر را رو می‌کرد.

- لطفا همه سکوت کنید. ببین بچه جان ...
- سکوت کنیم؟ سکوت کردیم که این‌طوری شد دیگه ... تا کی سکوت؟
- پدربزرگِ ارباب، بی زحمت چند دقیقه اعتراض مدنیتون رو بیرون در پی بگیرید.
- سکوت! ببین بچه جان ... به این ساعت خیره شو و وقتی تا سه شمردم چشماتو ببند. یک ... دو ...

تصویر تغییر اندازه داده شده


- با این که یک ریونیم هنوزم نمی‌فهمم! چرا ارباب باید توی این موقعیت بخوان ما رو تنها بذارن؟

این سوال جدیدی بود که لینی هر دو دقیقه یک بار تکرار می‌کرد و فعلا به بار هجدهم رسیده بود.

- ما هم نمی‌دونیم! فقط من از پشت در شنیدم که دکتر داشت بهش یه چیزایی در مورد «عقده‌ی دوعیپ»، علاقه‌ی خاص، ریشه در کودکی و دوران بلوغ می‌گفت. ارباب پرسید «به ما؟!» و بعد اومد بیرون.

- بعدم به محض این که برگشتیم ارباب گفت باید برای یه ماموریت سری به بلغارستان بره و هر وقت که بچه از سن بلوغ گذشت خبرش کنیم و تو این مدت خوب مراقبش باشیم و نذاریم یه مو از سرش کم بشه.

- باشه. اینارو فهمیدم. اما به نظرتون چرا ارباب باید توی این موقعیت بخوان ما رو تنها بذارن؟

- نمی‌دونیم لینی ... فقط امیدوارم تا موقعی که ارباب برمی‌گرده، اثر هیپنوتیزم همچنان روی اژی باقی مونده باشه.

به محض پایان این جمله، توله‌اژدها که از زمان بازگشت به خانه هنوز در خواب عمیقی به سر می‌برد، شروع به تکان خوردن کرد. مرگخوارها با نگرانی به او که اکنون جوش‌های بلوغ روی صورتش دیده می‌شد خیره شدند.

- واقعا چرا ارباب باید توی این موقعیت بخوان ما رو تنها بذارن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما نباشیم، کی باشه؟!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تام که بوی اذیت و آزار اگلانتاین را استشمام کرده بود به سرعت کنار اژی بر روی کاناپه نشست.
-آخی اژی بیچاره...من حرفاشو تایید می کنم دکتر.

سپس دستش را دور گردن اژدها حلقه کرد و با اعتماد به نفس بیشتری خطاب به دکتر ادامه داد.
-این اگلا رو اینطوری نگاه نکنین خودشو زده به مظلومیت. نمی دونین چه آدم شرور و بی رحمیه! باید زمانی که می خواد شرارت کنه ببینیدش...از چشماش آتیش خشم فوران می کنه...از دندوناش خون مظلومان می چکه...از دماغش...

اژدها که از صمیمیت بیش از حد تام اصلا خوشش نیامده بود به زور دست او را از دور گردنش جدا کرد.
-این...اینم منو اذیت می کنه.

تام اصلا پیش بینی نکرده بود که ممکن است خودش در چاهی که دارد برای اگلانتاین می کند بیفتد! با وحشت به حرف هایی فکر کرد که اژی ممکن بود درباره اش به زبان بیاورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنم. کاملا مطمئنم‌.
- خیلی خب...حالا بدون این که نگران بشی یا بترسی، فکر کن ببین اون آقا چی‌ کار کرده که باعث ناراحتی تو شده؟
- خب اون...همش پیپ می‌کشه! وقتی کوچیک بودم، دود پیپش هی می‌رفت تو حلقم و تا مرز خفگی پیش می‌رفتم! اون باعث شد دچار جنون ترس از مرگ بشم.

اگلانتاین برای لحظه‌ای چشم از پایه‌ی صندلی برداشت‌.
- هی! پیپ من که همیشه خاموشه. اصلا دود نداره!

اما طبق عادت کسی توجهی به او نکرد. دکتر نیز کاملا نادیده‌اش گرفت و سرش را رو به اژدها به نشانه تایید تکان داد.
- خوبه خوبه. دیگه چی؟ چیزی یادت میاد؟
- اره! یه چیز دیگه هم هست؛ فندکش! با اون فندک و اون آتیش خطرناک و سوزانش، بارها باعث شد دست و پای من بسوزه. می‌گفت بیا ببینیم آتیشِ دهن تو داغ‌تره یا مال فندک من. بعد از اون ماجرا من دچار جنون ترس از آتش شدم؛ حتی آتیش خودم!

هیچ کس به خودش زحمت نداد گفته‌های اژدها را نقض کند و بگوید اگلانتاین بی‌آزارتر از این است که بخواهد چنین کاری با کسی بکند. نتیجتا دکتر تمام حرف‌ها را باور کرد و زیرچشمی نگاهی به اگلانتاین انداخت.
- بازم برام بگو. دیگه چه کارا می‌کنه؟

اژدها بیشتر فکر کرد. دیگر چیزی از بلاهایی که ممکن بود اگلانتاین روزی بر سرش بیاورد، به ذهنش نمی‌رسید. اما می‌توانست چیزهای بیشتری بسازد! اصلا هم اهمیتی نداشت که تمامشان زاده‌ی ذهنش هستند و حقیقت ندارند. بی‌شک این سرگرم‌کننده‌ترین کاری بود که می‌توانست در عمرش انجام دهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/6/22 1:20:06
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده