شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بعد از اینکه پانزدهمین نفر خواستش رو گفت نوبت رسید به من ! -خب، اتاق ضروریات !.... -تو دیگ کی هستی؟ -من آلبوس.... -تنبون مرلین! تو اینجا چیکار میکنی؟ -ارباب من آلبوس سوروس پاترم! نه آلبوس دامبلدور! -چییییی؟ پاتر؟ -ارباب! من به اونا کاری ندارم، اونا همشون خائنن. -چه عجب بین پاترا یه جنس خوب پیدا شد. از اتاق هر چیزی میخوای بگو. دیگر اعضای درون آن اتاق به طرز مزخرفی به اطراف نگاه میکردند و این نشان از بی حوصلگیشان داشت. -من میخوام چنتا وسیله برای سرگرمی ایجاد بشه. مردیم از بی حوصلگی. ناگهان درون اتاق چندین عروسک ظاهر شد؛ اما آنها عروسک معمولی نیودند،انگار جان داشتند. -اینا دیگ چی هستن؟ -ارباب! ابنها عروسک های دوئل هستن! بلاتریکس که از ذوق بالا و پااین میپرید با نگاهی پر از شکنجه و سرخوشی به ارباب نگا کرد. -باشه بلا. -کروشیو! کروشیو! کروشیو! کرو... -بلا وایسا! -امممم. ببخشید دراکو! -عیب نداره، یکم درد داشت. -خب ارباب چون دیدم شما حوصلتون سر رفته این خواسته رو از اتاق کردم. -آفرین! اسلیترین ها به پیش برای دوئل...
-مادرمون در خانه سالمندان گیر افتاد و حتی غیب شد! حتی اسم خونه سالمندان رو هم نمیدونیم. مادرمون!
لرد سیاه گویا حقیقتا دلتنگ مادرشان شده بودند چرا که در کسری از ثانیه، سیل عروسک های مروپ در اندازههای مختلف بر سرشان جاری شد.
-ارباب میبخشید مزاحم دلتنگتون میشم ولی...
با یک نگاه به گابریل مشخص میشد مشکلش کجاست... او تا کمر در خواسته های اعضای اسلیترین فرو رفته بود.
-چرا گابریل فرو رفته، ولی ما نه؟ -لابد زمین شیب داره. اتاق ضروریات؟ میشه زمین رو صاف کنی؟
خواسته معقولی بود. زمین صاف شد و در نتیجه همه به طور یکسان تا زانو در وسایل فرو رفتند... جز لرد سیاه البته. شکوه و عظمت ایشان وسایل را هم حتی ترسانده بود.
-خب... باید خواستههامون رو کنترل کنیم. نوبتی و به طور معقول خواسته هامون رو بیان کنیم. ما شروع میکنیم. ما یه تالار گرم و نرم، بدون خورشت کرفس و به رنگ تالار زیبای اسلیترین میخوایم!
در کسری از ثانیه اتاق تغییر کرد. دیگر خبری از وسایل و خورشت های کرفس نبود و در عوض، تبدیل به جایی گرم و نرم به رنگ سبز و نقره ای شده بود.
-پس راهش اینه! به ترتیب و به نوبت خواسته هامون رو بیان میکنیم.
اما قبل از آنکه خانه سالمندان کاملا محو شود تعادل مروپ بر هم خورد و ناگهان به داخل آن کشیده شد.
-تق تق تق...مامانو از خانه سالمندان نجات بدین...آخه مامان اینجا خیلی تنهاست. -مادر، زیر سایه ما بجای کوبیدن به شیشه پنجره به این فکر کنید که به خانه سالمندان دیگر نیازی ندارید تا از آن خارج شوید. -آخه مامان الان فقط داره به این فکر می کنه که به دلمه مامان خورشت کرفس بده.
اسلیترینی ها از پشت شیشه پنجره مقادیر عظیمی خورشت کرفس را دیدند که مانند سیلی در حال غرق کردن مروپ بود.
-نکنید مادر! یک دقیقه در عمرتان به خوراندن غذا به ما فکر نکنید. -نمیتونم پیازچه مامان.
نتوانست...گذراندن لحظه ای بدون مراقبت از فرزندش برایش بیهوده تر از آن بود که بخواهد حتی به آن فکر کند.
تا لرد سیاه خواست اعلام کند که تنها خورشتی که از آن متنفر می باشد، خورشت کرفس است، آرزوی دیرینه مروپ بر آورده شد!
خانه سالمندان کوچک و محقری در کنار اسلیترینی ها ظاهر شد. مروپ به خانه نگاه کرد و نا خودآگاه چند قدم عقب رفت. -اممم... حالا... خیلی هم ضروری نبودا...
این بار، لرد لج کرده بود! -نه مادر. بفرمایین. مگه یه عمر دنبالش نمی گشتین؟ برین تو. ولی یادتون باشه ورودتون به اختیار خودتونه و خروجتون با مسئولین خانه سالمندان و پزشک قانونی ای که تایید کرده باشه شما مردین!
لرد در حال حرف زدن، مروپ را به طرف خانه سالمندان هل می داد. -تازه این در صورتیه که جسدتونو به موقع پیدا کنن. می گن گاهی یکی می میره و مسئولا فکر می کنن خوابیده. سه چهار روز که می گذره، تازه از بوش متوجه می شن که مرده. می خوان منتقلش کنن ولی جسد شروع به پوسیدن کرده و لیز شده! نمی تونن ببرنش!
مروپ وحشتزده به نظر می رسید. او هیچوقت بطور جدی قصد رفتن به خانه سالمندان نداشت. پس چرا این آرزویش بر آورده شده بود؟ خانه سالمندان اصلا برای مروپ ضروری نبود!
با خوشحالی متوجه شد که خانه سالمندان روبرویش در حال کمرنگ شدن است!
خلاصه: جام آرزوها به اعضای اسلیترین یه ماموریت میده اما اونا نمیتونن انجامش بدن، و واسهی همین اونا رو از تالار اسلیترین بیرون میکنه. اسلیترینیها هم توی سرمای زمستون راهی ندارن جز اینکه برن و به اتاق و ضروریات مورد نیازشون فکر کنن تا ظاهر بشه. اما از اونجایی که نیازهای هر کی با اونیکی فرق داره، اتاق ضروریات به یه اتاق شلوغ و شلمشوربا تبدیل شده.
****
- من از اینجا بدم میااااااد! - منم از تو بدم میاد! اصلا حالا که اینطور شد پاشو برو بیرون. پاشین همتون برین بیرون تا تبدیل به تخت هری پاتر نشدم!
اینطور که معلوم بود، دیوار اتاق ضروریات زبون باز کرده و خیلی هم روی خودش غیرت داشت.
- گب داشت شوخی میکرد... چون اصلا دلش نمیخواد ما رو توی تخت کلهزخمی ببینه.
گابریل که کاملا با اربابش موافق بود بیخیالِ غر زدن شد و سعی کرد جادویی پیدا کنه که به همهچیز سر و سامون بده.
ملت اسلیترینی همینطور که به داد و فریادهای نیمهمشابه دومینیک و گابریل گوش میدادن، سعی کردن روی خواستههاشون که جلوی چشمشون بودن، متمرکز شن.
- کلم بنفش مامان ببین! انقدر خورشت کرفس اینجا هست که اگه تا یه هفته بعد هم بخوری تموم نمیشن! بیا از همین الان شروع کنیم. - ما دنبال هورکراکس های قشنگقشنگ میگردیم مادر، وقت نداریم! - انگار توی بهشتم! دیگه حتی لازم نیست دستم رو هم دراز کنم، خودِ قوطی روغن خالی میشه روی سرم! - از ناخنِ پای سالازار گرفته تا مژهش، همشون اینجان! ولی پس خودش کو؟ همش تقصیر این دخترهست! - چقدر مدل نقاشی! چقدر زیبا و جذاب! - مامان جان حالا واقعا نمیخوای بیای خورشت کرفساتو شروع کنی به خوردن؟ - گفتیم که وقت نداریم مادر. ما باید بریم! - خب پس وقتشه که برم به جایی که بهش تعلق دارم... خونهی سالمندان! کاش این اطراف یه دونه خونهی سالمندان بود.
- صبر و تحمل پیشه کنید. کارگران مشغول به کارند! - چی میگی این وسط؟ - پشت سرتونو نگاه کنید ارباب! اونجا نوشته!
کل جماعت اسلیترینی، همزمان به طرف دیوار و تابلویی که رویش ظاهر شده بود، برگشتند. کمی که دقت کردند، صدای بیل و کلنگ از آنطرف دیوار به گوششان خورد. بلاتریکس دومینیک را که با شنیدن صدای بیل، مدهوش شده بود و دائم خودش را به دیوار میکوبید، از پشت گردن گرفت و گفت: - چقد باید صبر کنیم خب؟ - این چه بساطیه دیگه؟ - زمان سالازار یه بشکن میزدی، اتاق ضروریات ظاهر میشد! قرتیبازی جدیدتونه؟
دیوار ایندفعه به نشانهی اعتراض به حرف آمد. - اگه اجازه بدین، داریم فرمایشاتتون رو پیاده میکنیم. یکی دونفرم که نیستین! آها بیا!...تموم شد! بیاین تو.
بچه زودتر از همه به سمت درِ چوبی که لحظاتی پیش ظاهر شده بود رفت و با لگد آن را باز کرد. در باز شد وَ...وَ هزاران شامپانزه مانند پیشی، که روی درختهایی به شکل تِی نشسته بودند، و مشغول خوردن خورشت کرفس بودند، همزمان به طرفشان بازگشتند. - یه عالمه پیشی! - ایدهی کی بود که همه با هم تمرکز کنیم؟
رابستن سعی کرد جلوی دهان بچه را بگیرد. -ارباب، این شوخی کردن کرد. هیچی نداره!
بچه در حال دست و پا زدن، اشاره کرد که خیلی هم دارد!
لرد سیاه با عصبانیت از رابستن و بچه اش فاصله گرفت. -ما الان نمی تونیم به چیزی جز شماره یک و دوی بچه تو فکر کنیم! و نگرانیم که با این فکرمون سر از کجا در بیاریم! بچه تو یا ساکت کن، یا بنداز دور!
ملت اسلیترینی روی زمین نشسته و شروع به تمرکز کردند.
دو دقیقه بعد!
-مروپ... خانم گانت... مامان!
با شنیدن کلمه "مامان" کل تمرکز مروپ به هم خورد و چشمانش را باز کرد. تازه می خواست برای گوینده ذوق کند که متوجه شد گوینده کمی پایین تر از او قرار دارد! -مامان چرا رو هواست؟ مامان زیادی تمرکز کرد و بالا رفت! گل کلم مامان از این بالا چه خوشگل به نظر می رسه.
لرد سیاه دیوار را امتحان کرد. هیچ دری وجود نداشت! -این چه وضعیه؟ این همه اصیل زاده نتونستین درست و حسابی تمرکز کنین؟ ما داریم خسته می شویم و وقتی خسته شویم اصلا جالب نمی شویم!
-چشم ارباب، نگران نباشید. من چرا اصلا باید به وایتکس فکر کنم؟
پس از یک ساعت رفت و آمد متوالی از جلوی در اتاق ضرویات...
رابستن نگاهی به مرلین که دنبالش می آمد انداخت. -چندین دور رفت و آمد کردن شدیم؟ سه دور شدن نشد؟! -رابستن پسر رینهارد، آیا از ما انتظار دارید که تعداد رفت و آمدها را در جلوی یک در نامرئی پوسیده بشماریم؟ از ما که شمارنده آیه های وحی هستیم؟
رابستن که اصلا نمی خواست با پیامبر جماعت بحث کند تا در آن بی خانمانی دچار عذاب های الهی نیز شوند نگاهش را به سمت گابریل برگرداند.
-آممم...راستش من فقط دو دور اول رو تونستم تمرکز کنم و به درز چرک بین کاشی های زیر پامون فکر نکنم.
رابستن آهی کشید و به بقیه اسلیترینی ها نگاه کرد.
-لواشک خونگی مامان؟ برا ناهار می خواستم خورشت کرفس درست کنم که جام آرزوهای مامان هممونو از تالار انداخت بیرون! -خودمان را شکر. -حالا اگر خورش کرفس خون اصیلت کم بشه چی؟
ظاهرا لرد سیاه و مروپ هم درگیر فکر کردن به مسائل مهمتری از شمارش تعداد رفت و آمدها بودند.
به هکتور نگاه کرد که سرش را درون پاتیلی فرو برده بود و حتی اگر می خواست هم جایی را نمی دید که بخواهد تعداد رفت و آمدهایشان را بشمارد.
-اسلیترینی ها، گوش کردن بشین. ما باید تمرکز کردن بشیم! -بابا...بابا...من زیاد رفت و آمد کردن شدم و الان یک و دو باهم داشتن می شم. -
کسی جای گرمی جز تالارشان نمی شناخت و دلشان به سرعت برای تالار زیبایشان تنگ شد. اما از آنجا که کم کم داشتند یخ میزدند بیخیال احساسات شده و شروع به همفکری کردند. - میتونیم قایمکی بریم تالار بقیهی گروها. - اونی که اینو گفت رو زیر برف مدفون میکنیم تا اینجوری گرم بشه. نکنه انتظار دارین بریم پیش کله زخمی و رفقاش بخوابیم؟
رابستن سعی کرد خوشحالیش از اینکه بچه یخ زده و دیر دستشوییش نمیگیرد را قایم کند. - خب حالا انقدم هوا سرد بودن نمیشه که. تونستن میشیم تحمل کنیم، ما اسلیترینی بودن شدیم.
اسلیترینیها چشمغرهای به رابستنِ منفعتطلب رفتند و سعی کردند به یاد بیاورند کِی از او نظر خواسته بودند.
- نظر هیچکدومتونو نمیخوایم اصلا. خودمون میدونیم باید چیکار کنیم... اتاق ضروریات! زود باشین حرکت کنین تا منجمد نشدیم!
و ملت اسلیتیرینی هلک و هلک به طرف راهروهای قلعه به راه افتادند.
***
- حالا بنظرتون واقعا کار میکنه؟ - باید کار کنه. ما نمیخوایم همه بفهمن آواره شدیم و واسه همین سریع باید بریم تو. زود باشین آرزو کنین که این در ظاهر شه! گب، فقط مواظب باش به چی فکر میکنی، ما اصلا دلمون نمیخواد تا وارد میشیم توسط وایتکس غرق بشیم!
-آفرین هک. این هرگز به ذهن ما نمی رسید. -واقعا چقدر خوبه که تو رو داریم. -برای کلاه گروهبندی باید خیلی سخت بوده باشه که بین اصالت بی مانند و هوش مثال زدنی تو یکی رو انتخاب کرده باشه. -حالا می شه بفرمایی اون جای گرم کجاست؟
هکتور شروع به شمردن مناطق گرمی که می شناخت کرد. -شومینه تالار عمومی اسلیترین... حمام تالار اسلیترین...زیر پتوی من تو خوابگاه اسلیترین...
-بی خرد! متوجهی که دیگه نمی تونیم بریم اونجا؟
هکتور از رو نرفت. -اگه یه آتیش روشن کنم و یه پاتیل بذارم روش و دورش بدوئم و به اندازه کافی "ها" کنم، توی پاتیل هم گرم می شه. بدوئم؟
اسلیترینی ها تصمیم قطعی گرفتند که اصلا و ابدا به هکتور توجه نکنند. هکتور جنبه توجه نداشت.
-کسی جای گرمی که بتونیم توش پناه بگیریم سراغ داره؟!