اما بر خلاف تصورشان، سرعتشان چندان زیاد نبوده و تنها چند سانتی متر از آن ها فاصله گرفته بودند. مرگخواران به صورت سرباز مذکور که به اندازه ی همان چند سانت با صورت خودشان فاصله داشت خیره شدند.
-چیه؟!
-ببین گوش کن به من... این خزیدنه اصلا کاربردی نیستشا. شما میخواید ما سریع بریم. به نظرت مثلا... مثلا پا مرغی بهتر نیست؟
-منم موافقم. هم کار شما زودتر راه میفته، هم نمیزنین تو سر ارباب ما، هم ما بهتر چیز میکنیم... آره.
مرگخوار ایده ی بدی نداده بود. سرباز در همان حال که چانه اش را با ملاقه میمالید به فکر فرو رفت.
-خیلی خب. ببین ولی دستتون بره به سمت جیب هاتون که اسلحه ای چیزی بیرون بیارید، با تیر میزنیمتون. همه تون رو با تیر میزنم. بعد هم با ملاقه میزنم تو سر این مرده.
لرد سیاه با ناراحتی و خشم سر جایش تکان خورد.
-به حرفش گوش کنید... ما دلمون نمیخواد یک تخم مرغ بر اثر کوبش ملاقه پس کلمه مون ظاهر بشه.
مرگخواران، هیچ کدام چنین چیزی را نمیخواستند. بنابراین آماده ی پا مرغی رفتن، شدند.
-و چیزه... آقای سرباز... میگم میشه بپرسم بعد از این، قراره با ما چی کار کنید؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








فکر کنم تو بیشتر از من به استراحت نیاز داری. من می تونم بالشمو یه مدت بهت قرض بدم.
حواستون به مبارزه باشه.
این مینای با کمالات رو نشون بدین!

