جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن.
برای این کار از فروشگاه اپل‌استور یه شارژر می‌گیرن تا لردو شارژ کنن ولی باتری لردو خراب می‌کنه و متوجه می‌شن علاوه بر باتری باید شارژر نوکیا می‌خریدن. از طرفی چون پول مشنگی نداشتن و با اسکناس تقلبی شارژر اپل رو گرفته بودن تحت تعقیب هستن. حالا مرگخوارا برای خریدِ دوباره، به خیابون اومدن که می‌بینن پلیسا همه جا پخش شدن...
~~~~~~~~~~~~~~~~~

مرگخوارا با دیدن این صحنه اختیار از کف می‌دن.
- این چه وضعشه؟ چرا همه پلیسا اینجان؟
- حتی اگه پولم داشتیم با این وضع نمی‌شد رفت خرید که!
- بمیرم برای گلابی مامان که بدون شارژ این گوشه افتاده و حالا مرگخواراش از یه مشت پلیس مشنگ ترسیدن.

همونطور که مروپ هم انتظار داشت، به ابهت و غرور مرگخوارا برمی‌خوره.
- نترسیدیم که!
- فقط هنوز تصمیم نگرفتیم چی بهتره!
- اصن الان خودم می‌رم یه آوادا به همه‌شون می‌زنم و برمی‌گردم. فقط تماشا کنین.
- منم میام هرکی جا موند قورت می‌دم.
- منم نیش می‌زنم.
- اگه ساحره با کمالات بینشون هست منم بیام!

پیتر راه میفته و ایوا بدو بدو و لینی بال‌بال‌زنان به دنبالش می‌رن. رودولف هم قبل از حرکت دستشو سایه‌بون چشماش می‌کنه تا ببینه ساحره‌ای بین جمعیت می‌بینه تا باشون بره یا نه. اما یهو بلاتریکس جلوشون قد علم می‌کنه.
- کجا کجا؟ اربابِ بدونِ شارژ همراهمونه! همینطوری که نمی‌شه رفت. باید نقشه بکشیم!

پلاکس شاید در نقشه کشیدن مهارت نداشت، اما در نقاشی کشیدن که داشت! پس نقاشیشو در قالب نقشه رو می‌کنه:
- به نظرم تو و رودولف این شکلی تغییر چهره بدین و در نقش زن و شوهری خوشبخت برین خرید کنین و بیاین. پلیسا هم تشخیصتون نمی‌دن.

مرگخوارا با دیدن نقاشی با وحشت نگاهی به بلاتریکس می‌ندازن. آیا پلاکس از جونش سیر شده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1400 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- اسم اون یکی خیابونه چی بود؟
-نمیدونم یادم نیست..
نجینی جان؟

نجینی هیس تحدید آمیزی کرد و مرگخواران متوجه شدند باید دنبال راهی به جز پرسیدن دوباره از دکتر باشند.
- فکر کنم گفت... بکشتر... اره..اره.. خیابون بکستر!
-بریم!
-ولی بلا... ما تحت تعقیبیم...
-اره ولی اونجا نه.

پیغ!

-ارباب رو نیاوردیم!
-از شارژ کشیدینشون؟ نسوزن!
-آتیش میگیرن ها ارباب!
-بر گردیممم!

پیغ!

وقتی که مرگخواران برگشتند، شارژر در پریز آتش گرفته بود و از باتری لرد سیاه دود بلند می شد.

- یا مرلین! ارباب!
مرگخواران به سمت لرد سیاه هجوم بردند و باتری را چک کردند.
باتری لرد سیاه باد کرده و سوخته بود.
-وای! باتریشون سوخت! حالا باید علاوه بر شارژر باتری هم بخریم!
- نظرتون چیه یه باتری شارژ شده بخریم؟
- خب بعد شارژ اونم تموم میشه!
- باید سریع بریم، یه باتری هم جور کنیم.

پیغ!


مرگخواران به محض خارج شدن از پس کوچه های لندن و رسیدن به خیابان اصلی که همان بکستر بود با صحنه ی غیر منتظره ای مواجه شدند.
پلیس های ماگل برای پیدا کردن سارقین همه جا پخش شده بودند و چیز هایی در ماسماسک های در دستشان می گفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1400 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- معمولا نقشه های سرهم کردنی و الکی جواب نمی دهند! یکهو دیدی به خاطر دزدیدن شارژر افتادیم زندان ماگل ها !

- چه حرفا ! اصلا تاحالا دید نقشه های من حتی سرهم کردنی هایش اشتباه از آب دربیایند ؟ نه که ندیدی.

- می دونم ! فقط برای احتیاط بهتر نیست از بقیه هم بپرسیم؟ شاید اونا یک نقشه ی درست حسابی داشتند؟

- مطمئنم که ندارن ! دارن ؟

مرگخواران که از حالت نگاه بلاتریکس ترسیده بودند فورا جواب دادند:

- نه اصلا! همیشه نقشه های تو جواب میده نه نقشه های من.
- آره ! موافقم
- من یک بار نقشه کشیدم بعد...
- با نقشه ی تو پیش می ریم.

بلاتریکس هم پس از نگاه ترسناک و سرزنش امیزی به مرگخواری که از نقشه ی نداشته اش شکایت کرده بود مرگخواران را به آن یکی شارژ فروشی هدایت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1400 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس گفت :
-حالا یه کوچولو که اشکالی نداره.
-بلااا.ارباب خراب میشه.
-خیله خب بابا . بریم تو آشپزخونه یه چیزی بخوریم تا ارباب شارژ بشه.

همه مرگخوار ها به سمت آشپزخونه رفتند و سر راه از کنار همون چند تا گربه وحشی هم رد شدند که چند تا مرگخوار سعی داشتند آرومشون کنن ولی از قرار معلوم گربه ها قصد آروم شدن نداشتن و بیشتر به مرگ خوار ها به چشم میان وعده نگاه میکردن.

خلاصه همه مرگ خوار ها وارد آشپزخونه شدن و تا نشستن بلاتریکس یهو از جاش پرید گفت :
-آخ کلا یادم رفته بود . نجینی جان می تونی اون جناب دکترو هضمش کنی دیگه لازمش نداریم.
نجینی با نگاه تشکر آمیزی به بلاتریکس نگاه کرد و گوشه آشپز خونه خودشو جمع کرد و شروع کرد به هضم جناب دکتر.
.
هنوز ۵ دقیقه نشده بود که از تو هال یه صدای انفجار اومد.
-وای خاک بر سرم ارباب ترکیدن.
-زبونتو گاز بگیر خدا نکنه.
-دیین گفتم باید بکنیم تو چشمشون.هی گفتم ولی شما ها گفتین بزنم تو سوراخ دماغشون.
-حالا هنوز که نمی دونیم چی خبره بیاین بریم شاید اصن ارباب شارژ شده باشه.
مرگخواران پشت سر بلاتریکس به سمت هال رفتند و دیدند که شارژر منفجر شده و جناب لرد هم از شدت انفجار رفتن تو دیوار و همچنان خاموش هستند.
رودولف گفت :
-ای بابا نکنه شارژرش فیک بوده.
-کیک بوده؟؟؟؟؟
-نه گفتم شاید فیک بوده یعنی تقلبی؟
-از بقالی سر کوچه که شارژر نخریدیم از اپل استور گرفتیم.
-شاید شارژرش زیادی قوی بوده.
-خب چه ربطی داره.
-مدل ارباب چیه.
-نمی دونم.
-خب برین نگاه کنین.
رودولف جلو رفت و پشت ردای لرد را بالا زد.
-اووووووووووووهههه.
-چی شده؟
-ارباب چه قدیمیه!
-مگه چیه؟
-ارباب نوکیاست.
-خب حالا شارژر نوکیا از کجا گیر بیاریم.
-اون یارو دکتره آدرس یه شارژر فروشی دیگه رو هم داد بریم اونجا.
-خب پول نداریم که.
-یه کاریش میکنیم دیگه.
-یعنی نقشه داری.
بلاتریکس که داشت از در خارج میشد برگشت و گفت :
-نه بابا بریم همین جوری الله بختکی یه کاریش میکنیم دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1400 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
_ سوراخ دماغ که دارن. کارمون هم اینجوری راحت تر می شه.

پیتر سر شارژر را به طرف بینی لرد سیاه برد.
_ حالا مطمئنین نباید تو چشمشون فرو کنم؟

_ کور می شن که.
_ بهتر از خاموش شدنه.
_ من شک دارم‌ که بهتر باشه. کاش بیدار بودن از خودشون می‌پرسیدیم.

ولی لرد سیاه خاموش بود و مرگخواران باید تصمیم می‌گرفتند‌.

بالاخره در مورد سوراخ دماغ به توافق رسیدند و شارژر را به لرد وصل کردند.

علامتی روی پیشانی لرد سیاه ظاهر شد. علامتی به شکل باتری کوچک سبز رنگ که در حال پر شدن بود.

لرد سیاه در حال شارژ شدن، بسیار با شکوه به نظر می رسید.

بلاتریکس دست لرد را گرفت.

ولی ایوا فورا دست بلاتریکس را پس زد.
_ وقتی داره شارژ می شه نباید باهاش کار کنیم. اینو از سدریک شنیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 23 خرداد 1400 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-آپارت کنیم!
-چرا به فکر خودم نرسید... هکتور فکر منو گفت! آپارت میکنیم!

پیغ!

مرگخوارا به خونه ی ریدل آپارات کردن ولی یه چیزی کم بود...
هیچکدوم دست و پا نداشتن!
- برمی گردیم

پیغ!

مرگخوارا...

پیغ!
---
راوی-بابا یه لحظه وایسین توضیح بدم خب!
-نمیتونیم وقت نداریم!
-باشه بابا...
---
-خب ارباب رو بزن تو شارژ.
-چجوری؟
-من چمیدونم!
-به نظرم اول اونو باید بزنی تو برق...اون دو شاخه رو...
-خونه ی ریدل پریز برق داره؟
-بله! معلومه که داره! داره،خوبشم داره! چطور جرعت میکنی بگی نداره؟
-
-به جای اینکارا اینو بزنین برق!
-زدممم!
-ولی چجوری؟...
-فکر کنم اونور سیم رو باید وصل کنیم به ارباب...
-به ارباب؟
-
-فکر کنم باید بکنیم توی سوراخ دماغشون...
-ولی ارباب که دماغ ندارن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1400 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن. برای این کار باید یه شارژر مناسب پیدا کنن.
برای همین تصمیم میگیرن که به فروشگاه اپل‌استور برن و شارژر بخرن ولی میبینن که پولشون نمیرسه، پس کتی وارد میشه و با اسکناسای قلابی گرون‌ترین شارژرو برای شارژ کردن اربابشون میگیره و وقتی مرگخوارا با لردسیاه از مغازه خارج میشن صاحب مغازه متوجه میشه که اسکناسا تقلبین.
__________________________

زن به سرعت بلند شد و دکمه‌ای که زیر پیش‌خوان بود را زد، آژیرهایی در سراسر مغازه به صدا درآمد و دو نفر از کارکنان آنجا با شنیدن صدای آژیر متوجه دزدیده شدن محصولشان شدند، برای همین به دنبال زن دویدند و گروه مرگخواران که با لباس‌هایشان بیش از حد توی چشم بودند را دنبال کردند.

-لو رفتیم! فرار..
و به سرعت در کوچه‌پس‌کوچه‌ها شروع کردند به دویدن، کارکنان مشنگی پشت سرشان می‌دویدند و آنها جایی را نداشتند که بروند.
بالاخره ماکسیم که داشت لرد خاموش شده را حمل میکرد درِ بازی را در آن کوچه تنگ دید، به سمت در پیچید و مرگخواران هم دنبالش دویدند. وارد آنجا شدند و در را به سرعت بستند. کارکنان به در کوبیده شدند.

-حالا چیکار کنیم؟!
-مشنگ بکشیم؟
-اربابو شارژ کنیم و بعدش مشنگارو دست به سر کنیم و در بریم؟

آنها مشکل بزرگی نداشتند، دست به سر کردن مشنگ‌ها مخصوصا برای مرگخواران سخت نبود. ولی چند انتخاب داشتند و باید بهترین را انتخاب میکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1400 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران به یکدیگر نگاه میکردند و منتظر معجزه ای بودند که کمکشان کند، و در همان لحظه معجزه از راه رسید. آدمی قد کوتاه که گلوله ای پشمالو روی سرش بود، با سامسونتی از راه رسید.

-اهم، اهم! برین کنار!

مرگخوارن، راه را باز کردند و با کتی که قاقارو روی سرش بود مواجه شدند. کتی، جواهرات زیادی به خودش آویخته بود و مغرورانه داشت به سمت پیشخوان میرفت. زن فروشنده، با دیدن کتی ذوق کرد و به استقبالش رفت.
- سلام خانم! قهوه میل دارید؟

کتی، از بالای عینک به زن نگاهی انداخت و پس از آن به مرگخواران زل زد.
-بادیگاردامو ببخشید مادام! قصد بی ادبی نداشتن.

زن با دهنی باز به انبوه مرگخواران نگاهی کرد، اما مرگخوارن که داشتند در دلشان آرزوی معجزه را پس میگرفتند به حرف های کتی توجهی نداشتند.

-لطفا گرون ترین و با کیفیت ترین شارژتون رو بیارین.

زن، چشمی گفت و پشت پیشخوان غیب شد. دقایقی بعد با بسته بندی بسیار زیبایی ظاهری شد و آن را به دست کتی داد.
- دو بیلیون پوند.

مرگخواران، هاج و واج به کتی نگاه میکردند و منتظر بودند که کم بیاورد، اما لبخند کتی پهن تر شد و سامسونت را روی پیشخوان پرت کرد. زن، به سرعت در سامسونت را باز کرد و با اسکناس های دسته بندی شده رو به رو شد. کتی، دید که نگاه بلاتریکس روی جواهرات او دوخته شده و سعی دارد چیز نوشته شده روی آنها را بخواند.
- جواهرات بدلی گل رز.

کتی، پشتش را به بلاتریکس کرد و گفت:

- خب، بریم.


مرگخواران، آنقدر از خریده شدن شارژر خوشحال بودند که توجهی به سامسونت پر از پول نداشتند. ارباب بدون شارژشان را برداشتند و بیرون زدند. کتی هم به امید دیداری گفت، و غیب شد.
زن، با خوشحالی رفت و اسکناس هارا از درون سامسونت بیرون آورد. با اینکه کمی لیز تر از اسکناس های معمولی بودند اما این ویژگی مانع از شمرده شدنشان نمیشد؛ که ناگهان متوجه چیزی شد. صورتکی خندان، گوشه ی هر کدام از اسکناس ها، و وقتی اسکناس هارا پشت و رو کرد با متنی رو به رو شد...
- لوله کشی صورتک خندان. با هرکدام از این اسکناس های قلابی، تخفیف بگیرید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1400 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران دست جمعی در حالی که ارباب خاموششان را حمل میکردند، وارد مغازه "اپل استور" شدند...
_در خدمتم....چیکار میتونم براتون بکنم؟
_

یکی از فروشندگان فروشگاه که خانوم بسیار زیبای بود، به سمت مرگخواران رفته بود تا آنها را راهنمایی کند...
_
_
_
_همه شما پسرا رودولف شدین؟ چشماتون رو درویش کنید ببینم!

با تهدید بلاتریکس، مرگخوارهای مرد که محو زیبایی آن زن فروشنده شده بودند، پا پس کشیدند...غیر از یه نفر که با قدرت به چشم چراندن ادامه میداد!
_
_عزیزم؟

آن یه نفر هم پا پس کشید!
بلاتریکس جلوتر از همه با بد اخلاقی تمام به سمت فروشنده رفت...
_هی تو...زشته!
_من؟
_اره دیگه...شخص دیگه‌ای مگه غیر از تو اینجا هست که زشت باشه؟

_فروشنده بلاتریکس را بیخیال شد و نگاهی به پشت سر بلاتریکس و جمع ساحره های مرگخوار پشت سر او، مخصوصا الکساندرا ایوانوا انداخت که در حال باد گلو زدن بود...
_والا چی بگم....زشت و زیبایی حالا سلیقه ای هست...ولی اوکی...باشه...بفرمایید چی میخوایین؟
_شارژر!
_خب از اول میگفتین..شارژرامون اینجاست، از شونصد پوند شروع میشه تا...
_شونصد پوند؟ این یعنی کلی گالیون....چه خبره؟

مرگخواران همه دست در جیب هایشان کردند...به نظر میرسید اگه تمام پول های خود را حالا روی هم میگذاشتند هم نصف قیمت ارزان‌‌ترین شارژر موجود در مغازه نمی‌شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1400 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا همان طور که از حمله یکی از گربه‌ها جا خالی میداد فریاد زد:
- دکتر لعنتی، به سالازار قسم اگه نجینی نخورتت خودم میخو...میدم نجینی بخورتت!

رودولف همان طور که یکی از گربه ها او را روی زمین انداخته بود و سعی داشت صورتش را گاز بگیرید از گربه می‌پرسید:
- عزیزم حالا چرا اینقدر خشن....آخ...بگو ببینم تو مجردی یا چی؟

... کروشیو!

- آییییییی بلا لعنت بهت چرا منو طلسم میکنی؟

- چون حقته مرتیکه بی چشم و رو!

- خب به جای من این لعنتی ها رو طلسم کن من نمیخوام شبیه صورت زخمی بشم!

بلا دوباره چوب دستی‌اش را بالا گرفت ولی با حمله ناگهانی یک گربه مواجه شد و چوب دستی اش به کنار خیابان پرتاب شد. لینی به زحمت خودش را با بال زدن از هرج و مرج پیش آمده دور کرد و در حالی که بالای سر مرگخواران و گربه‌های وحشی پرواز میکرد فریاد زد:

- پتریفیکوس توتالوس...

همه سر جای خود متوقف شدند. رودولف که صورتش در دهان گربه گیر کرده بود گفت:
-چرا اینقدر همه جا تاریکه؟ کی خورشیدو خاموش کرد؟ یکی منو از این تو در بیاره!

ایوان هم که دست استخوانیش تا معده گربه دیگری فرو رفته بود گفت:
- از کی تا حالا گربه استخون دوست داره؟ مگه بستنی گربه چه ایرادی داشت آخه؟

بلاتریکس چوب دستی اش را برداشت و به دکتر که رنگ صورتش بر اثر فشارهای نجینی به بادمجانی میزد نزدیک شد و با تهدید گفت:
- مرتیکه دوزاری، میخواستی ما و ارباب ما رو با این خزعبلات از بین ببری؟ درسی بهت میدم که آرزو کنی ای کاش نجینی تو رو خورده بود.

- آبژی ژون...باور کن من اشلا نمیفهمم شما شی میگین. مواد من تا حالا همشین اشرات مخربی...از خودش نشون نداده بود به ژون خودم!

- مواد؟ مواد دیگه چه کوفتیه؟ ما گفتیم دنبال شارژر میگردیم برای ارباب.

- ....آخ...خفه شدم...خب اخه آبژی مواد رو هم میژنن به بدن که شارژشون کنه دیگه!

مورفین به آرامی خودش را به دکتر رساند و کشیده آب نکشیده‌ای نثار صورت بادمجانی و ورم کرده‌اش کرد!

...شترررررررق....

- مرتیکه بنژل فروش کی اژ تو مواد خواشت؟ خون خود من مملو از مورفینه! اونم مورفین اعلا درژه یک! ما شارژر میخوایم.

دکتر که چشم‌هایش حتی در همان حالت از شدت ذوق برق میزد گفت:
- ژون من بدن تو مورفین طبیعی میساژه؟ میشه یکم باتری به باتری کنیم؟ خدا شاهده خیلی خمارم!

رودولف که صورتش توسط لینی از لای دندان‌های گربه بیرون کشیده بود استین‌هایش را بالا زد و گفت:
- همین الان آدرس مغازه شارژر فروشی رو بده یا میگم نجینی بخورتت.

دکتر که حسابی ترسیده بود گفت:
- باشه باشه، فقط ژون مادرت منو نخوره این. همین خیابون رو مشتقیم که برین یه مغاژه اپل اشتور هشت که واسه محشولات اپل شارژر میفروشه. اگه اونژا هم نداشت کمی ژلوتر تو خیابون بکشتر یه فروشگاه هشت که واسه همه لواژم قدیمی شارژر داره. فقط منو آژاد کنین.

بلاتریکس لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- خوبه این شد یه چیزی. حالا دوتا آدرس درست داریم.نجینی عزیزم، دکتر رو بخور که با خودمون ببریمش. فقط هضمش نکن که شاید مجبور بشیم دوباره ازش آدرس بپرسیم.

...نههههههههه....قلوووپ....فیش فیش

نجینی که از این درخواست خوشنود بود بعد از قورت دادن دکتر به پیش لرد سیاه برگشت. لینی نگاهی به گربه‌هایی که سر جای خود خشک شده بودن انداخت و از بلا پرسید:
- با اینا چیکار کنیم؟

- به نظرم میتونن بدردمون بخورن. یکی منتقلشون کنه به خانه ریدل‌ها. بقیه هم راه بیفتیم ببینیم تو این دوتا ادرس میتونیم شارژر گیر بیاریم یا نه. اپل اشتور...یعنی اپل استور و اون یکی خیابون بکستر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!