جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-مغز؟ مغزو؟ مغزک؟ مغز خوشگل ایوا؟ کجایی قشنگم؟

این حجم از عطوفت از گابریل بعید بود. لاکن در آن لحظه، همه مجبور بودند از نهایت مهر و محبت خود مایه بگذارند، بلکه موفق به یافتن مغز ایوا شوند.
اما در طرفی دیگر، لینی سخت مشغول تلاش برای رهایی از جیب بلاتریکس بود.
-بلا؟ میگم... می‌دونی من بال دارم؟
-نه. کورم آخه! تاحالا ندیدم.

نقشه لینی با شکست مواجه شد. هدفش نرم کردن بلاتریکس بود، نه عصبانی کردنش.
-نه! زبون پیتر لال... منظورم اون نبود. منظورم اینه که من بال دارم! می‌تونم پرواز کنم!
-چه خوب که گفتی... آخه من کودنم! نمی‌دونستم بال برای پروازه.

کلا خودگیر‌های بلاتریکس روشن بودند.

-نه بلا! بازم منظورم چیز دیگه‌است. منظورم اینه که می‌تونم بال بزنم و از بالا همه گوشه هارو نگاه کنم. اینجوری مغز رو زودتر پیدا کنم. بعد بدمش به تو که تو بدی به ارباب! فکر خوبیه نه؟

لینی حشره کوچکی بود و جیب بلاتریکس، جیبی بزرگ.
در کسری از ثانیه، به دلیلی نامعلوم پای بلاتریکس شروع به خاریدن کرده بود و لینی مجبور به اینور و آنور پریدن شد تا زیر انگشت او له نشود.
بلاتریکس در این سوژه بسیار بی حوصله و بی اعصاب بود!

-ارباب! من یه ساعته دارم قربون صدقه مغزش میرم بلکه گوشش بشنوه و دهنش جواب بده که مغزش کجاست! اما یا گوشش خیلی دوره یا دهنش... جوابی نگرفتم! می‌خواین ذهنش رو بخونیم؟

گابریل که محبتش ته کشیده بود، این را گفت و منتظر جواب لرد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایق هی سپری می‌شن و خبری از درخواست بعدی لینی نمی‌شه. در تاریخ گفته شده که حتی چندین سبزه زیر پای چندین مرگخوار از شدت انتظار در میاد. لینی موجود صبوری بود و انتظار چنین صبری رو از بقیه هم داشت. ولی شاید بقیه دوست نداشتن صبور باشن خب!

- می‌خوای بگی یا نه؟
- دو ساعته ما رو کاشتی اینجا که هیچی نگی؟
- ما باید ایوای پخش شده رو جمع کنیم، می‌دونی یا نه؟
- دِ بنال دیگه.

لینی وقتی شدت هیجان رو تو دیالوگ آخر می‌بینه به خودش میاد.
- اهم اهم...

چند دقیقه‌ی دیگه هم صرف صاف شدن گلوی لینی می‌شه. صبر مرگخوارا بیش از حد لبریز شده بود و لینی به راحتی اینو تو چهره‌هاشون می‌دید.
- خیله خب می‌گم. بلاتریکس قول بده که دیگه زودتر از من عیدو به ارباب تبریک نگه.

مرگخوارا انتظار هرچیزی رو داشتن جز این یکی! چطور یه جغله حشره جرات کرده بود بلاتریکس با اون ابهت رو به چالش بکشه؟

- البته لینی. البته.

برخلاف انتظار همگان، بلاتریکس اصلا عصبانی نبود و در کمال آرامش اینو گفته بود.
- یکم بمون تو جیبم، اگه بعد از پیدا کردن مغز ایوا هنوزم چنین نظری داشتی، چرا که نه؟

و لینی رو از شاخک می‌گیره و تو اون یکی جیبش می‌ذاره. حالا یک جیب بلاتریکس حامل پیتر بود و دیگری حامل لینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- من درخواست بعدیمو دارم!
- ما الان داریم دنبال مغز میگردیم وقت نداریم به درخواست های تو توجه کنیم.
- الان سعی کردی روح منو جریحه دار کنی؟ منم عکساشو پاره کنم؟ نامه هاشو پاره کنم؟ فکر یه چاره کنم؟

لرد حس کرد در این لحظه نیاز به دخالت اون وجود داره.
- یارانمون ببینید این پیکس چی میخواد براش فراهم کنید.

مرگخوار ها هوف گویان منتظر شدن ببینن لینی دقیقا چی میخواد.
لینی که از این همه توجه و محبت به خودش در پوست خودش نمیگنجید، چیزی نمونده بود عین ذرتی که توی دیگ تبدیل به پفیلا میشه از شدت هیجان بترکه و تبدیل به لینیلا بشه. ولی درست قبل از اینکه پوستش ترک بخوره و مغزش بشکفه، صدایی اونو از حال خوبش بیرون آورد.
- پیکس اگه هر چه زودتر درخواستتو نگی بیخیال همه چی میشیم و تحویلت میدیم به هکتور!

لینی اصلا دلش نمیخواست به هکتور تحویل داده بشه اونم بعد از درخواست آخرش، بنابرین پا و شاخک ولو شدش رو جمع و جور میکنه و درخواست بعدیش رو مطرح میکنه.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جیب بلا خیلی گرم بود، خیلی خیلی گرم بود، بیش از حد گرم بود و همین باعث شده بود پیتر با ناراحتی و غم و اندوه با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد از بلا که در حال گشتن بود چیزی بخواهد.
-بلا؟ من گناه دارما. یادت میاد اون‌موقع‌ها که برات خبرچینی رودولفو میکردم؟ یادته چقدر وفادار بودم بهت؟

اما مثل اینکه بلا هیچ اهمیتی به حرف‌های احساسی پیتر نمیداد و با تمرکز زیادی مشغول دنبال مغز ایوا گشتن بود. برای همین پیتر سعی کرد بیشتر از قبل برای جلب توجه بلا تلاش کند.
-بلا گوش میکنی؟ من فقط میخواستم از ارباب مواظبت کنم، وگرنه تو همیشه مرگخوار شماره یک ارباب بودی، من اصلا کاره‌ای نبودم.. یادت میاد؟

بلا همانطور که خم شده بود زیر مبل وزارتخانه نگاه میکرد دستش را در آن یکی جیبش کرد و اسکرین‌شات‌هایی حاوی حرف‌های پیتر به لرد را بیرون کشید و در آن یکی جیبش و روی سر پیتر انداخت.
-پیتر فکر کردی من احمقم؟ این اسکرین شاتارو میبینی؟ پلاکس برام گرفتتشون. دیگه سعی نکن منو گول بزنی.

پیتر همانطور که می‌لرزید و حرف‌های خودش را در اسکرین شات‌ها می‌دید سعی کرد آرامش خودش را در مقابل کاری که پلاکس کرده حفظ کند و سر جایش بماند.
و پس از چنددقیقه که پیتر در حال فکر کردن درباره راه نجاتش بودد، صدای شاد بلا باعث شد از جا بپرد. بلا با صدای بلند گفت:
-مغز پیدا کردم! این مغز ایواسـ... صبر کن ببینم؛ این مغز توئه تام؟ چرا روش اسم تام نوشته؟ تام چرا مغزتو جمع نمی‌کنی؟

تام به سرعت به سمت بلا دوید و مغزش را برداشت، تازگی‌ها اعضای بدن تام بیشتر از قبل از جایشان کنده میشدند و گم میشدند. بلا زیرلب غرغر کرد و راهش را ادامه داد تا مغز ایوا را پیدا کند و درست همان موقع صدای لینی از دور به گوش رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریاد التماس آمیز پیتر از جیب بلاتریکس به گوش رسید.
-من پیدا می کنم ارباب. من شخصا تک تک تکه هاش رو پیدا می کنم. قول می دم. فقط منو از این جا نجات بدین.

بلاتریکس لبخند مخوفی زد و کله پیتر را داخل جیبش فرو کرد.
-تو همونجا می مونی پیتر.

لرد سیاه احساس کرد، فرمانروایی اش زیر سوال رفته.
-اینجا تصمیم ها رو ما می گیریم بلا. تو همونجا می مونی پیتر. به بلا در یافتن قطعات ایوا کمک می کنی. به نظر ما اول مغزش رو پیدا کنین. مغز حتما می دونه بقیه اش کجاست. مثلا می تونه براتون توصیف کنه که داره چی می بینه. اینجوری می تونین چشم ها رو پیدا کنین. می تونه بگه چی می شنوه. و گوش ها رو پیدا می کنین. چقدر ما باهوشیم. به ما رمز افتخاری ریون هم بدین. ما لایق اون رمزیم.

سو و لینی، دو ناظر ریونکلاو، خودشان را به آن راه زدند و سرگرم سوت زدن شدند.

-بدهید!

صدای سوت سو و لینی بلند تر شد.

-نمی دهید؟

سو و لینی از شدت سوت، به سرفه افتادند.

آخر هم رمز را ندادند. نامردها!

یک نفر این وسط حرف عاقلانه ای زد.
-مغز سنگینه. نمی تونه خیلی دور رفته باشه. از همین اطراف شروع به جستجو کنیم. پیداش می کنیم. کاش می شد یکی باهاش حرف بزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه لرد سیاه در آن لحظه حاوی رکیک ترین الفاظ ممکنه بود.
-حیف... حیف مجبوریم بخاطر ارباب بودنمون سکوت کنیم... حیف!

مرگخواران نیز سری به نشانه همدردی تکان دادند.

-الان چرا ایستادین و مثل هیپوگریف تازه از تخم درومده زل زدین به ما؟
-بریم یه فکری به حال نهار کنیم؟
-نه! فکر کنم منظور ارباب اینه که بریم به وظایف جدیدمون برسیم.
-ارباب می‌خواین بریم چندتا ماگل بیاریم شکنجه کنین روحتون شاد شه؟

پسی محکمی پس گردن گوینده دیالوگ آخر فرود آمد.
-زبونم لال، زبونت لال مگه ارباب به رحمت مرلین رفتن که روحشون شاد شه؟
-بی سواد مگه فقط مرده روحش شاد میشه؟ زنده هم روح داره. روحش شاد میشه. دو صفحه کتاب بخون. کمی فرهیخته شو... بذار اربابمون بتونن بگن چهارتا مرگخوار با سواد و کتاب خون دارم. همین امثال شمان که باعث میشن سرانه مطالعه مملکتـ...

-آواداکداورا!

مرگخوار کتاب خوان دیار فانی را وداع گفت و رفت. بلاتریکس نیز چوبدستی‌اش را غلاف کرد و به سمت لردسیاه برگشت.
-می‌فرمودین سرورم!
-می‌فرماییم... لاکن قبلش یه سوال داریم ازت بلا! اون کپه مویی که از جیبت زده بیرون... اون چیه؟

بلاتریکس لبخندی زد، کپه مو را از جیبش بیرون کشید و چهره پیتر نمایان شد.
-‌پیتره ارباب. انفجار که شد گذاشتمش تو جیبم که آسیب نبینه. باهاش کار دارم.

در نگاه پیتر حرف‌های ناگفته فراوانی وجود داشت، لاکن فرصت بیانش نبود.

-بگذریم! یارانمون... همه میرید و دنبال تکه‌های ایوا می‌گردید. همه‌اش رو بدون کم و کسری می‌خوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه می‌گذره و بالاخره سکوت بر همه جا حکم‌فرما می‌شه. مرگخوارا هرکدوم گوشه‌ای پرتاب شده بودن و فقط لرد با مادام ماکسیمِ جلویش در کمال سلامت و صلابت سرجاشون ایستاده بودن.

- یاران ما، انفجار عظیمی رخ داد که مفتخریم اعلام کنیم حتی یک خراش هم برنداشتیم. ممنونیم مادام.

مادام ماکسیم با خوشنودی تعظیم ریزی می‌کنه و از جلوی لرد کنار می‌ره. همین‌جاس که لرد تازه با فاجعه‌ای که رخ داده رو به رو می‌شه!
تعدادی از مرگخوارا همچون کتلت به در و دیوار چسبیده بودن، تعدادیشون از لوستر آویزون بودن و عده‌ای روی زمین رو هم ولو شده بودن.

- پاتو از تو دهن من در بیار!
- هیکلتو از رو من بلند کن.
- آخ چرا می‌خوای پا شی دستتو رو صورت من می‌ذاری؟
- لطفا پا نشو. همینطور تو بغلم بمون.

آخری مسلما رودولف بود که ساحره‌ای تو آغوشش فرود اومده بود!
اما برای لرد هیچ‌کدوم از این‌ها مهم نبود. مرگخوارا بزودی بعد از مقادیری تو سر و کله هم زدن عین روز اولشون جلوش جمع می‌شدن. در حال حاضر اجزای بدن ایوا بودن که برای لرد در اولویت قرار داشت.

- یکی به ما گزارش بده ایوا مون کجاس.

ایوان به وضوح شاهد پراکنده شدن اجزای بدن ایوا در سرتاسر وزارتخونه بود. بنابراین با صدای تلقی استخون کتفشو سرجاش می‌ذاره و جلو میاد.
- ارباب! متاسفانه حامل پیام بدی هستم. قطعات بدن ایوا همه‌جا پخش شد و باید از نو جمعش کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که از این شرط عصبانی شده بود جلو پرید و جلز ولز کنان گفت:
- من معجون درست نکنم؟ من معجون درست نکنم چیکار کنم؟ این توانایی معجون سازی حاصل عمری رنج و مشقت و دود چراغ خوردنه!

لینی لحظه ای به یاد نتایج معجون‌های هکتور افتاد و با قیافه درهمی گفت:
- نه که خیلی هم معجون‌های موثری میساختی!

هکتور به سمت جعبه‌های چوبی پشت سر ایوان رفت و یک بطری از داخل آن‌ها بیرون کشید و گفت:
- این آخرین محصول منه! شامپوی کلسیم خوراکی با همکاری صنایع شامپو سازی ایوان. قراره با این معجون/شامپو مشکل پوکی استخوان رو در جامعه جادویی ریشه کن کنیم. باور نمیکنین که این محصول جواب میده؟ امتحان کنین!

از آنجایی که همه از آخر و عاقبت این کار مطلع بودن چند قدمی عقب رفتن. حتی ایوان هم که خودش روی این محصول سرمایه گذاری کرده بود به بهانه چک کردن تعداد استخوان‌های ایوا به زیر میز پناه برد.

هکتور که از این برخورد شدید ناراضی بود و احساس میکرد به حاصل تلاش‌های صادقانه‌اش خیانت شده بطری شامپو را پرت کرد و با ناراحتی گفت:
- اصلا اگه التماس هم بکنین دیگه براتون معجون نمیسازم!

در ان لحظه عصبانیت هکتور برای هیچ کس مهم نبود. تمام نگاه‌ها به بطری شامپو خیره شده بود که در هوا چرخ میزد. بطری بعد از اثابت به مجسمه سنگی شامپو وسط سرسرا خرد و خاکشیر شد و تمام محتویاتش روی مجسمه پخش شد.

ارباب که میدانست اتفاق خوشایندی در انتظارشان نیست ماکسیم را با دست به جلوی خودش هل داد!
مجسمه که اکنون آغشته به معجون/شامپو هکتور بود شروع به رنگ عوض کردن کرد، جرقه هایی همانند فشفشه از آن خارج شد و قبل از آنکه کسی بتواند پناه بگیرد با صدای مهیبی منفجر شد!

موج انفجار همه چیز را ( به غیر از لرد که همچون یک ستون استوار ایستاده بود ) به اطراف پرتاب کرد. ایوان همان طور که در هوا به پرواز در آمده بود تکه های ایوا را دید که هرکدام به سویی پراکنده شدند و با نا امیدی از ته دل نداشته‌اش فریاد زد:
- نههههههههههه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب چرا در اختیارمون نمی‌ذاری؟
- لینی، درسته بارها تلاش کردم بفهمم چه مزه‌ای هستی، ولی مهم اینه که نخوردمت! چرا داری ازم انتقام می‌گیری؟

لینی دو نقشه‌ی مربوطه را پشتش قایم کرد که البته زیاد هم در قایم کردنشان موفق نبود.
- چون که من هم مطالبات خودم رو دارم، ولی تا وقتی که کارتون پیش من گیر نباشه، نمی‌تونم بهشون برسم.

اگر در حالت عادی بودند، مسلما لینی تا الان تبدیل به یکی از معجون‌های هکتور یا اساس و بنیان شوینده‌ی جدید گابریل شده بود... اما او الان چیزهایی داشت که مرگخوارها واقعا لازمش داشتند تا از وزارتخانه بیرونشان نکنند؛ برای همین باید به خواسته‌های او توجه می‌کردند.

- خب... حالا این مطالباتت چیا هستن؟

لینی نگاه شیطانی‌اش را به تک تک مرگخوارانی که روزی اذیتش کرده بودند یا احتمال داشت روزی اذیتش کنند یا کلا ازشان خوشش نمی‌آمد، دوخت.

- در اولین قدم، هکتور دیگه نباید معجون درست کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا به فکر فرو رفت. البته نه کل ایوا. فقط مغزش.

بدن خودش را خوب می شناخت؟

شاید! ولی توانایی ابراز این شناخت را هم داشت؟

دهان ایوا به سختی باز شد.
- خب... ببین... من دو پا داشتم که یه جایی اون پایینا وصل می شد. دو چشم داشتم که یکی بزرگتر از اون یکی بود. نمی دونم باورت می شه یا نه. ولی دست هم داشتم.

اطلاعات جامع و کاملی که ایوا از آناتومی بدنش داده بود، چشمان ایوان را پر از اشک نکرد. چرا که ایوان چشمی نداشت و فقط صاحب دو حفره خالی بود.

لینی که دیگر بال نمی زد و روی بدن عنکبوت سیاه و درشتی نشسته بود و خودش را باد می زد اعلام کرد:
- من عکس کامل و عکس تیکه تیکه شده شو دارم. از روی این الگو می تونین وصلش کنین. البته اگه همه تیکه هاش حاضر باشه.

مرگخواران خوشحال شدند که بالاخره لینی هم به یک دردی خورد.

ولی لینی خیال نداشت به این سادگی ها به دردی بخورد.
-کی بهتون گفته که حاضرم همینجوری و به این سادگی، نقشه های با ارزشم رو در اختیارتون بذارم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!