جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

62 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خانه‌ی سالمندان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1402 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه پیرزن خورد! لرد سیاه بعد از خوردن پیرزن، توهم زد و فکر کرد همه سبزی بود. لرد سیاه فکر کرد خودش هم سبزی بود. لرد سیاه تصمیم گرفت باید کاشته شد. مرگخوارا دنبال خاک مناسب گشت تا لرد رو کاشت. مرگخوارا تصمیم گرفت رفت پیش بندن، گریم ریپرِ پاره وقت، خاک‌کلکسیونر تمام وقت!

ارباب، سبزی خووب!


×××


کوین کارتر به تپه خاکی که جلویش بود نگاه کرد. چرا کوین کارتر نباید به خاکی دست می‌زد که بندن باهایش مرلین را خاک کرده بود؟ چرا بندن حق داشت جلوی خاک‌بازی بچه‌ها را بگیرد؟ چرا بندن حق داشت همه مرلین‌خاک‌ها مال خودش باشند و به هیچکس ندهدشان؟ کوین دوست نداشت. کوین باید به همه نشان می‌داد دسترسی به خاک مرلین جزو حقوق اولیه انسانی‌شان بود! کوین باید علیه احتکار و خفقان و ظلم و جنایت طغیان می‌کرد!

کوین یک مشت خاک مرلین برداشت و کرد توی دهانش.

-نه بچه! تفش کن بیرون.
-قورتش دادم!
-بیخود. بالا بیارش.
-خودت بالا بیارش.

بندن فکر کرد. شاید خودش می‌توانست خاک مرلینی که کوین خورده بود را بالا بیاورد. به هرحال بندن موجودی قوی و کهن بود و زمان‌هایی را یادش می‌آمد که خود جهان هم یادش نمی‌آمد و آن موقع‌ها که هیچ خاکی نبود و دنیا کوچولو بود، دیده بود چطوری یک مشت گاز دور هم جمع شده بودند و خاک شده بودند و خاک‌ها دوباره مرلین شده بودند و مرلین دوباره خاک شده بود تا اینکه یک روز کوین کارتر آمد و خوردش.
بندن به مرگخوار خردسال جلویش نگاه کرد. آیا سرنوشت غایی جهان این بود؟ آیا تمام موجودات یک مشت گاز بودند که خاک شدند و مدتی موجود بودند و دوباره خاک می‌شدند و آخر سر کوین کارتر می‌آمد و می‌خوردشان؟ آیا کوین کارتر نقطه پایان هستی بود؟ آیا پشت چشمان کیوت و درخشان این کودک، پنجره‌ای بود به Heat Death of the Universe؟ آیا سرانجامِ جهان، یک مرگخوار خردسال بود که صدها سال بعد از خاموشی آخرین ستاره، برمی‌داشتش و می‌خوردش و می‌رفت پی کارش؟
شاید. ولی بندن گریم ریپری نبود که از یک کودک‌مرگخوار شکست بخورد. میلیاردها سال در آینده، وقتی حتی اتم‌ها هم پیر می‌شدند و همه جایشان درد می‌کرد، این بندن بود که به مبارزه علیه تاریکی به پا می‌خاست! بندن ناجی جهانی می‌شد که هیچ محافظی در برابر کوین کارتر و شکمش نداشت! بندن می‌خروشید! بندن می‌غرید! بندن می‌جنگید! بندن would not go gentle into that good night!
-RAGE, RAGE AGAINST THE DYING OF THE LIGHT!

بندن آنقدر محکم خروشید و طغید و غرید که توانست خاک مرلینی که کوین خورده بود را بالا بیاورد.

لرد سیاه به خاک لزج و سبز و بالاآورده‌شده‌ی جلوی پایش نگاه کرد.
-نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1402/7/14 18:19:01

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1402 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
استرس نیمه سفت بودن ارباب یک طرف بود و حالا می بایست خاکی درخور صفحات وجنات لرد سیاه پیدامی کردند.

-نظرتون چیه بریم دامبلدور رو بلرزونیم و از خاکی از ریش هاش میریزه برای ارباب بیاریم؟
-
-شوخی بود، به مرلین شوخی کردم!

مرگخواران به فکر فرو رفتند، اما بلاتریکس که گویی فکرش جای دیگری بود با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:

-ارباب باید میذاشتند فوتشون میکردم! اگر صورتشون شُره کنه چی؟ اگر دماغ دربیارن چی؟

تصور لرد سیاه با دماغ، برای مرگخواران همانقدر ترسناک بود که تصور خورده شدن لرد-آش توسط محفلی ها وحشتناک بود.
اما اکنون زمان فکر کردن به احتمالات و خطراتی که پیکر نیمه شل لردسیاه را تهدید می کرد، نبود! آنها باید برای ارباب خاک پیدا می کردند. و در حوزه خاک ها متخصصی متبحر تر و حرفه ای تر از بندِن که سال ها در حوزه مراسم های ختم فعالیت داشت نبود. مرگخواران تصمیم گرفتند تا با سرعت هر چه تمام تر به قبرستان رفته خاک را بگیرند و برگردند.

تق تق تق!
تق تق تق تق!

-یا زودتر در این قبرستونو باز میکنی یا فوتت... اهم چیزه، کروشیو میزنم بهت!

بندن همراه با بیلی که احتمالا برای خاک کردن جنازه ای استفاده شده بود ، در قبرستان را برای مرگخواران باز کرد و با نگاهی متعجب که به سختی از زیر کلاهش دیده می شد به آنها خیره ماند!

-هر چه سریعتر خاکی درخور وجنات صفحات ارباب با کیفیت مرغوب بده تا ارباب رو خاک کنیم.
-چ...چی؟ ارباب فوت کردن؟ غیر..غیر ممکنه من خودم...
-فوت چیه ملعون! ایشان قصد دارند تا به فرای حالت روحانی شان ارتقا یابند، برای همین نیاز به خاک دارند.

بندِن که خودش هم بنده ارباب تاریکی بود، در وصف وجنات ارباب گفت:

-بهترین دوست، ارباب است، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید
دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که
اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد . . .
- این چی میگه؟
-از همین قبرستون جنس میگیری؟

بندِن بدون اینکه پاسخی دهد، به سمت مکان نامعلومی حرکت کرد و دسته ای از مرگخواران جویای خاک به دنبالش رفتند.

-بیاید، اینم کلکسیون خاک هام! هرکدومو میخواید برای ارباب قدر قدرت والا شوکت بردارید، رایگانه! هوی بچه جون به اون دست نزن اون خاکیه که مرلینو باهاش خاک کردم!

مرگخواران که حالا به کوهی از خاک با ویژگی و رنگ های مختلف خبره شده بودند، جهت انتخاب خاک مناسب ارباب، مجددا وارد بحث شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1402 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در کسری از ثانیه، گردن مرگخواران به سرعت نور به طرف لرد سیاه که از درون قالب برخاسته بود، چرخید و باعث گرفتگی چندین عضله و شکستگی تعدادی گردن و قطع نخاع عده‌ای دیگر شد.

- ارباب!
- ارباب آماده شدن!
- خوش برگشتین ای قدرقدرت، قوی شوکت، والا هیبت اربابا!

لرد سیاه چندان قدرقدرت، قوی شوکت و والا هیبت بنظر نمی‌رسید. به دلیل فوت‌های به ثمر نرسیده‌ی بلاتریکس، چند جایی از بدنش هنوز به خوبی سفت نشده و اندکی شل و آویزان مانده بود.
- ما جایی نرفته بودیم که اکنون خوش برگشته باشیم. فقط مدتی تبدیل به آشی خوش طعم شده بودیم و حالا به همان ابهتِ قبل خود بازگشته، و مایلیم هر چه سریع‌تر کاشته شویم!

مرگخواران به اربابشان زل زدند.
- اممم، ارباب، فقط یکم...چیزه‌...

مرگخوار بخت برگشته که بویی از زمان و مکان درستِ حرف زدن نبرده بود، با ضربه‌ی بلاتریکس به پلوتون پیوست تا بعدا برگشته و تعریف کند آیا سیاره محسوب می‌شود یا خیر.

- مگه نشنیدین ارباب چی گفتن؟ مایلن کاشته بشن! زود باشین بگردین خاک مناسب برای کِشت ارباب رو پیدا کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1402 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- اول اون انگشتتو قطع می کنیم، سپس طوری فوتت می کنیم که تا نپتون بری! ما مگه مسخره شما هستیم؟

ایوان فورا جهت خودشیرینی و خود نمایی و خود ستایی جلو پرید.
-ارباب، پلوتون دورتره.

-پلوتون چیه؟
-اون که غذاس...
- پلوتون اصلا حساب نمی شه... از سیارگی اخراجش کردن...
- نه بابا... بعدا حرفشونو پس گرفتن...

مرگخواران سرگرم بحث در مورد این بودند که بلاتریکس به کدام سیاره پرتاب شود و بلاتریکس اصلا از این وضعیت راضی به نظر نمی رسید. برای همین سعی کرد حواس همه را به موضوع دیگری متمرکز کند.
- ارباب فوتتون کنم؟

به محض گفتن این جمله، خودش متوجه شد که چقدر در پرت کردن حواس ها ناموفق بوده و باز برگشته سر جای اولش!

لرد تکانی به دست و پایش داد.
-ما از قالب در آمده ایم و بسیار مساعد و آماده کاشته شدن هستیم. ما را ببرید و در جای مناسبی بکارید. مایلیم به سرعت ریشه بدوانیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1402 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ازونجایی که پاسخی از جانب لرد شنیده نمی‌شه، مرگخوارا سرگرم صحبت راجع به اون چه عمیقا فکرشون رو مشغول کرده بود می‌شن.

- می‌شه بررسی کنیم چی شد که به یه محفلی اعتماد کردیم؟
- ساده‌س. چون اون محفلیه!

مرگخوارا به سرعت برمی‌گردن و نگاه‌های سنگینی روانه آلبوس (از نوع سوروس پاتر) می‌کنن.
- معنی این حرفت چیه الان؟
- یجوری می‌گی انگار محفلی بودنش مبنی بر درست بودن نظریه‌شه!
- من به قامت مرگخواریم برخورد.

آلبوس که متوجه شده بود منظورشو بد بیان کرده، سعی می‌کنه بیشتر توضیح بده.
- نه چیزه، منظورم این بود که شاید از نظر آی کیو قابل اعتماد نباشن، اما فرض بر اینه که اهداف و نیات پاک دارن و بر کسی نیرنگ نمی‌زنن.

مرگخوارا کمی آروم می‌شن و از حجم نگاهشون بر آلبوس می‌کاهن. اما همچنان خیالشون راحت نشده بود.
- می‌شه برگردیم به اون بخش که گفتی از نظر آی کیو قابل اعتماد نیستن؟ همین به نظرت یه مشکل بزرگ نیست؟
- تازه این که نشد دلیل. لرد دشمن اونا محسوب می‌شه، شاید در مقابل دشمناشون خیلیم بی‌رحم و بدجنس و خشن و...
- خیله خب حالا ول کن دیگه، فهمیدیم منظورت اینه که بد می‌شن.

بلاتریکس که همچنان به امید شنیدن جوابی از جانب لرد، مستقیم بهش زل زده بود و حتی متوجه نشده بود که مرگخوارا مدتیه حواسشون از لرد پرت شده و سرگرم گفتگو شدن، با نگرانی جلو می‌ره و انگشتی به لرد می‌زنه.
- فوتتون کنم ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1402 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
فکرهای متنوعی بین مرگخواران شکل می‌گرفت، که همه به یک اندازه محال و ممکن بودن.
ولی البته که هیچکس جرئت نداشت با صدای بلند بیانشون کنه، بهرحال گوش‌های لرد که داشت داخل قالب خشک می‌شد، کاملا تیز بودن، حتی اگر در اون لحظه از لحاظ شخصیتی، فیزیکی و حتی روحانی نابودشون نمی‌کرد، بالاخره از قالبش خارج میشد.
احتمالا.

در اون لحظه لرد خطر بالقوه برای مرگخوارانی که افکار متنوع و نگران کننده‎ای در سر داشتن حساب می‌شد؛ اما خطر بالفعل، بلاتریکس بود که کاملا منتظر بهونه بود که یه بلایی سر یه نفر بیاره، چون از اولش هم مخالف اعتماد به محفلی‌ها برای نجات لرد بود.

- دوستان، من الان یک فکر نگران کننده‌ای به ذهنم رسید که می‌خواستم برای همه بیان کنم تا همه به این نتیجه برسیم که کاملا بی‌معنیه.

بلاتریکس با قدم‌های سنگین به سمت مرگخوار گوینده نزدیک شد.
- افکارت راجع به اربابه؟

مرگخوار مورد نظر آب دهانش رو محکم قورت داد. تا حالا از فاصله حدود ده سانتی‌متری با بلاتریکس چشم در چشم نشده بود، در واقع همیشه سعی می‌کرد حداقل فاصله پنج متری که فاصله نسبتا امن از بلاتریکس رو رعایت کنه، ولی این‌بار واقعا داشت جزئیات چهره بلاتریکس رو با وضوح کامل می‌دید، و کم کم می‌تونست لرزش ستون فقرات و زانوهاش از وحشت رو حس کنه.
- ن... ن... نه. الان که فکر می‌کنم کلا فکر خاصی ندارم؟

بلاتریکس سرش رو تکون داد، و از مرگخوار نام نبرده فاصله گرفت.

- ارباب... همچنان به من نگفتید که فوتتون کنم یا نه؟

و البته، افکار مرگخواران راجع به اعتماد به یک محفلی، و حاصل شدن یک ارباب کامل و قوی، باقی ماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1402 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- یواش... با احترام... اوهوی! اربابیم ما! مثل آدم...

مرگخواران وفادار لرد سیاه با احترام دسته های پاتیل را گرفتند.

- اندکی داغ می باشیم. خوب جا افتادیم. ولی ته نگرفتیم. با کمی کشک و نعناع عالی می شدیم. حیف...

مرگخواران با ترس از این که لرد سیاه منصرف شده و تصمیم بگیرد به زندگی رشته ای و شله قلمکاری خودش ادامه بدهد، پاتیل را بالای قالب گرفته و خم کردند.

- جاری شدیم!

آش داخل قالب ریخت و لرد سیاه کم کم شکل گرفت و کامل شد.

- دست نزنین. خیسه هنوز. شکلش کج و کوله می شه.

- ارباب... فوتتون کنم؟

لرد سیاه داخل قالب، ثابت ایستاده بود.
- احساس قدرت می کنیم. احساس می کنیم درختی تنومند هستیم. ما را جلوی آفتاب قرار دهید. یکی هم بالای سرمان سایه درست کند که آفتاب سوخته نشویم. کمی هم آب به ما بدهید که نخشکیم. از ما مراقبت کنید تا خشک شده، دوباره ارباب شویم و بلای جان جهانیان شویم.

مرگخواران در حال فکر کردن به این موضوع بودند که آیا از دستورالعمل یک محفلی، یک ارباب قوی و کامل حاصل خواهد شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت توهم زده و همه رو به شکل سبزیجات میبینه. محفلیا از وضعیت لرد سوءاستفاده میکنن و ازش آش درست میکنن تا بفروشن. ولی مرگخوارا، لرد-آش رو به زور نجات میدن.
لرد اما به گفته ی خودش آش مسئولیت پذیریه و میخواد که خورده بشه، ولی با تلاش مرگ‌خوارا، یادش میاد که لرد ولدمورته. برای برگردوندنش به حالت قبلی، لینی پیشنهاد میده که یه قالب شکل لرد بسازن ولی قالب می‌شکنه. یه کتاب از یه محفلی بهشون میرسه که می‌تونه مشکلشونو حل کنه، ولی بلاتریکس مخالف اینه که لرد رو با کمک یه محفلی نجات بدن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


مرگ‌خوارا دیگه انرژی این رو نداشتن که دنبال راه حل جدیدی بگردن. اصرار و التماس هم بی فایده بود و بلاتریکس حاضر نبود کمک یه محفلی رو قبول کنه. چاره ای برای مرگ‌خوارا نمونده بود، جز اینکه به آخرین راهکارشون رو بیارن و رامودا رو جلو انداختن، که آسمون چشماش، همیشه آماده بارش بود. رامودا با چشمای اشک آلودش، به بلاتریکس زل زد.
- بلا، من این مدت که ارباب رو ندیدم، آسمون چشمام خشک شده، مرلین می‌دونه تو که نزدیک ترین بودی بهش، الان چه حسی داری. نمی‌خوای ارباب از راه نادرست برگرده، حتی اگه به قیمت این باشه که دلت براش تنگ بشه.

بلاتریکس سعی کرد واکنشی نشون نده.

- یادته ارباب اینجا مینشستن و با خوش قلبی به هکتور کروشیو میزدن؟ یا وقتی که بانو نجینی رو میذاشتن روی پاشون و نوازش میکردن و ما حین تغذیه ایشون مورد عنایت نیش هاشون قرار می‌گرفتیم و ارباب میخندیدن؟ چه روزهای زیبایی بود.

بلاتریکس دیگه تحمل شنیدن نداشت. کم کم داشت حالت چهره رامودا رو به خودش می‌گرفت ولی خودش رو جمع و جور کرد.
- خیلی خب، هر کاری می‌خواین بکنین، فقط منو قاطی نکنین.

مرگ‌خوارا از درون هورا کشیدن و رامودا رو، که هنوز میخواست ادامه بده، کشیدن و با خودشون بردن. کتاب رو برداشتن و سریع مشغول کار شدن.

* * *


- خب این یکی میگه یه نفر به تیکه هایی که تا الان سر هم کردیم عشق بورزه بگیره... لینی تو عشق بورز.
- چرا من؟

نیازی به جر و بحث نبود چون رامودا سریع خودشو به قالب رسوند و با فرمت شروع کرد به ناز و نوازش قالب.

- حالا میگه این یکی تیکه رو باید همه در آغوش بگیرن. بلا...
- من چیزی رو در آغوش نمی‌گیرم.
- مگه نمی‌خوای ارباب برگرده؟
- بیا.

وقتی کار در آغوش کشیدن قطعه تموم شد، اونو سر جاش گذاشتن و قالب تقریبا کامل شد.

- حالا فقط مونده با نور درون بهش ریپارو بزنیم.
- مگه با چوبدستی ریپارو میزدیم درست نمیشد؟
- کتاب اینجوری ننوشته بود.

مرگ‌خوارا با ته مونده نور درونی که داشتن، چوبدستیشونو برداشتن و ورد رو اجرا کردن، و با این کار، قالب کاملا ترمیم شد.
حالا فقط مونده بود لرد-آش رو داخل قالب بریزن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1400 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اما بلاتریکس هنوز اخم هایش در هم رفته بود، این یعنی چه که مرگخوارانی با این ابهت از محفلی های پیاز خور کمک بگیرند...
-اون کتاب رو بندازید زمین!
-نه بلا! چرا؟ ما نیاز به کمک داریم اونم کمک کرد دیگه!
-ما نیاز به کمک داریم اما نه از یک محفلی!
مرگخواران به فکر فرو رفتند، تازه فهمیدند چه رخ داده است و متوجه وخامت اوضاع شدند...
-عه حالا چی کار کنیم؟
-احمقا من رو مسخره می کنید؟ اون کتاب رو بندازید اونور، شما با این کار غیرت مرگخواریتون رو زیر پا گذاشتین، واقعا بی غیرتین، بی غیرتتتت!
-بلا الان مشکل ما غیرته یا تبدیل کردن آش-لرد به لرد؟
بلاتریکس کمی فکر کرد و باز هم فکر کرد و بعد گفت:
-مطمئنم ارباب نمی خواست به دست یک محفلی نجات پیدا کنه!
مرگخواران کمی فکر کردند، آنها اگر لرد را نجات می دادند می دانستند دیگر نمی میرند، اما اگر بهش می گفتند که یک محفلی راه حل را گفته یا حتی دست یک محفلی به کتاب خورده لرد باز هم قصد جان آنها را می کرد، مرگخواری از میان مرگخوارانی که در حال فکر بودند گفت:
-خب به لرد نمی گیم، یا دروغ می گیم!
بلاتریکس که لحظه به لحظه داشت عصبی تر می شد، گفت:
-مگه ما به ارباب دروغ می گیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با بدن کوچک له شده و بغض به مرگخواری که با پا رفته بود رویش نگاه کرد و جواب داد:

_نظر خودت چیه؟ باید خوب باشم؟ چرا همیشه من بدبخت له می‌شم؟ هرچی بلا هست باید سر من بیاد؟
_آخی...

در همین لحظه آش_لرد عصبانی شد و گفت:

_تا فردا بهتون مهلت می‌دهم من را از آش شدگی نجات دهید وگرنه خودمان دست به کار خواهیم شد و در آخر شما را خواهیم کشت.
_نه ارباب

مرگخواری ها با نگرانی هرکدام گوشه‌ای نشستند و زانوی غم به بغل گرفتند که ناگهان صدایی ناآشنا به گوششان رسید:

_ای بابا حالا اینکه زانوی غم نمی‌خواد پاشین از ابهت مرگخواریتون خجالت بکشین
_تو کی‌ای؟

شخص ناآشنا از سایه بیرون آمد و در همان لحظه میوکی محفلی نمایان شد.

_یه محفلی اومده اینجا و ما نفهمیدیم؟ چجوریییی؟
_جوش نزنین دیگه صدای گریه زاری هاتون رو شنیدم گفتم بیام ببینم چه خبره که شمارو دیدم

مرگخواری ها با حرف آخر میوکی دوباره یاد اربابشان افتادند و گریه زاری را شروع کردند.

_باز اینا رفتن سراغ گریه زاری... خب، ببینین من محفلیم نباید بهتون کمک کنم ولی این کتابه که می‌تونه؟

سپس از ردایش کتابی با نام «راهکار های جادویی برای چسباندن قالب شکسته به هم» بیرون آورد و به مرگخواران داد

_منم شخصی که قالبتون رو شکست رو درک می‌کنم... اما ای فرزند بدان و آگاه باش دست و پا چلفتی بودن عیب نیست چه اشکالی داره حال این کتاب را بگیرید و مشکل رو حل کنید! اینجوری دیگه منم بهتون کمک نکردم کتابه بهتون کمک کرده.

میوکی بعد از اتمام دیالوگش برای اینکه بیشتر از این پیش مرگخواری ها نباشد به آرامی در سایه محو شد و بیرون رفت.
مرگخواری ها به کتاب و میوکی محو شده نگاه کردند. سپس کتاب را برداشته و با خوشحالی باز کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟