جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده : جیسون سوآن
گیرنده : اعضای گریفندور

آدرس مبدا‌: کوه و بیابان
آدرس مقصد: تالار گریفندور


به نام شجاعت و تاریکی


سلام.
امیدوارم خودتون بدونید چرا این نامه رو به همراه سیلی از خشم و ناراحتی براتون میفرستم اما از اون جایی که مطمئنم الان سوت زنان به در و دیوار قرمز و طلایی تالار خیره شدید و نهایت تلاشتون رو میکنید که به الکسی که سعی در خوندن نامه داره توجه نکنید باید بگم هر کس گوش نده وقتی برگشتم خورده میشه. بله؟ فکر کردید دیگه برنمیگردم؟ خیر! بنده بعد از کسب انرژي هر دو آستینم رو بالا میزنم و به قصد کشت وارد تالار میشم و زد و خورد راه میندازم. دیگه تصمیم با خودتونه که گوش میکنید یا نه.

آرکو! بله با خودتم. نمیدونم تا الان از کمد در اومدی یا نه ولی اگه در اومدی یکم دست از آبغوره گرفتن بردار.من حالم خوبه.
آرکو! من متوجه حساسیت های تو هستم. اما من یک نیمه خون آشام پیشرفتم که کاملا توانایی دفاع از خودش رو داره. لازم نیست هر کس از شعاع پنج کیلومتری به من نزدیک تر میشه کشته شه.
آرکو این حق منه که غیر از تو دوست های دیگه ای هم داشته باشم. مطمئن باش هیچ کس توی قلب من جای تو رو نمیگیره اما زندگی من به ادم های دیگه ای هم نیاز داره. همون طور که تو باید کم کم یاد بگیری افراد دیگه ای رو به قلبت راه بدی. نترس! هیچی نمیشه. من کنارت هستم. تا آخرش کنارت میمونم. دوست پیدا کردن درد نداره. قول میدم بهت. تا حالا دیدی آنکی زیر قولش بزنه؟ باید یه مدت ازت فاصله میگرفتم تا فکر کنم اما وقتی برگشتم با هم از پس این یکی هم برمیایم. اشکاتو پاک کن و همون آرکوی خوشحال خودم باش. زود میام.

الکس! میدونم همچنان بچه ی خوبی هستی. لوسی , لاوندر , کتی و جیانا رو به خودت میسپارم. مواظبشون باش و مطمئن باش آرتور بهشون چیزی غیر از پیاز میده که بخورن. تو سن رشدن. کوتاه میمونن.

آرتور! دست از اون پیازا بردار مرد حسابی. هر کاری میکنی فقط انگشت تو پریز برق نکن. اینقدرم پیاز نخور. این دفعه معده درد گرفتی نمیام برات چایی نبات درست کنم. از همون پنجره خوابگاه پرت میشی تو دزفول. رعایت کن!

ملانی! اینقدر با اون عصا تو سر بچه ها نزن. سر درد دارن همشون ؛ ما هم پول نداریم مسکن بخریم. خودت که بهتر از من درجریان وضعیت اقتصادی تالار هستی. مواظبشون باش. آرکو رو به خودت میسپرم. میدونم مسئولیت محافظت از بقیه جهان رو بهت میدادم راحت تر بود اما ممنونت میشم اگه کمکم کنی تو این مدت.

پیوز! دو دقیقه دست از سر ساحره های مثلا با کمالات گروه های دیگه بردار. پناه ببر به همون مکان های تنگ و تاریک هاگوارتز تا من برگردم. میدونم توقع زیادی دارم ازت اما میتونم قول بدم سوغاتی برات ساحره بیارم. گرچه بعید میدونم سلیقه هامون شبیه به هم باشه. دختر خون آشام با موهای سفید و چشم های قرمز دوست داری؟خنده های قشنگی داره. به نفعته خوشت بیاد .

ایوا! تالار رو نخور! تنها چیزی که میتونم ازت بخوام همینه. میدونم از پسش بر نمیای ولی سعیت رو بکن.

سرکادوگان و استرجس! مدتیه خبری ازتون نیست. دوست داشتم قبل از رفتن , بچه ها رو به شما بسپرم که ارشدمون هستید ولی ظاهرا سرتون شلوغه. حیف شد. مواظب خودتون باشید.

پیتر! کمتر ویبره بزن بچه!

یوآن! اصلا هستی تو تالار شما؟ اگه هستی خواستم بگم آرکو به موی روباه حساسیت داره. یکم رعایت کن خودت. آرکو مریض شه مسبب بیماریش با دندون های نیش من طرفه.

اما! اگه میخوای سر کسی تو این مدت کلاه بذاری , برو سراغ نیکلاس.حتی بهت جایزه میدم اگه بتونی پولاش رو ازش بگیری. مطمئنم که موفق میشی.

میدونم دل همتون برام تنگ شده. به هر حال نیم ساعته که سر به کوه و بیابان گذاشتم. زیاد غصه نخورید و سعی کنید تا یک ساعت دیگه که برمیگردم تالار رو به آتیش نکشید. فکر میکنم به اندازه کافی متنبه شده باشید. وای به حالتون اگه ببینم کسی تو تالار زباله ریخته. همون رو شام شبتون میکنم!

مواظب خودتون باشید.
جیسون سوآن
۱۷ سپتامبر ۲۰۲۱


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: اما ونیتی
آدرس فرستنده: پشت مبل

............................................................................
گیرنده: موهای سبیل لرد
آدرس گیرنده: اون دنیا- بخش به دنیا نیامده ها


سبیل عزیز، سلام
خوب هستنید؟ اون دنیا خوبند؟ به فرشته ها سلام برسانید.

تا حالا قسمت نشده بود خدمتتان نامه بنویسیم و شرفیاب شویم. من اما ونیتی هستم. در این دنیا یک کلاهبردار ساده هستیم ولی خیلی به لرد ارادت داریم. البته لرد معمولا ارادت ما را خیلی دوست ندارد. راستش در همین باب هم مزاحمتان شدیم.

میگویند شما عزیز دردانه لرد هستید و خیلی شما را دوست دارد. راستش میخواستیم مرگخوار شویم ولی خب یکم یواشکی.
شما نیست دنیا نیامده اید نمیدانید جو اینجا چطور است.راستش ما زبانمان لال یکم با این محفلی ها مراوده داریم و اگر مرگخوار شویم یکم اوضاع مالیمان حالش بد میشود. ما خیلی مرگخوار خوبی میشویم. تازه انواع کلک ها را هم بلدیم و یکم پول داریم که تقدیم پاتیل خیرات لرد میکنیم.

میشود به خواب لرد بیایید و ازشان بخواهید ما را یواشکی مرگخوار کنند؟ دستتان درد نکند!
مثلا به لرد بگویید به جای آن نشان معروف برایمان تتو کیتی بزند. نمیشود؟
اگر شما به لرد بگویید مطمئنم که قبول میکنند. آخر نیست شما هرگز به دنیا نیامده اید خیلی خاطرات سیاه و عزیز است .
نگران نباشید. راستش از خجالتتان در میاییم. یک خانم ابرو با کمالات داریم که برایتان تیغ زده و میفرستیم اون دنیا، که دیگر تنها نباشید. از مرلین خواستیم که این نامه را به دستتان برساند.

همیشه پرپشت و ضخیم باشید.

قربان شما
اماونیتی- مرگخوار یواشکی شما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: اس اس پیوس[مخفف اسکورپیوس]
آدرس: نمی توانم چیزی بگویم، امیدوارم من را ببخشی


گیرنده: فرد منتخب
آدرس: هر جا که بتوانی آن راپیدا کنی!


سلام!
امیدوارم حالا که داری پیام را میخوانی من را مسخره نکنی چرا که این حرف من باید اعتماد تو را جلب کند. شاید با خودت فکر کنی چرا باید اعتماد تو را جلب کنم و باید به این سوالت این‌گونه پاسخ دهم که حرفی که میخواهم به تو بزنم یک راز است یک راز بسیار جالب.
تا حالا رازی را کشف کرده ای؟ اگر کشف نکرده ای باید به تو بگویم راز ها همیشه آدم ها را کنجکاو می کند. اگر بفهمی رازی در جریان است و فرصت کشف آن داری آیا راز را کشف نمی کنی؟ اگر جواب تو به این سوال نه است باید بگویم همین الان نامه را ببند و خودت را از شر فهمیدن این نامه خلاص کن چرا که این راز بزرگ است و به کسی نیاز دارد که بتواند آن آن را کشف کند.
بزار همین الان یک چیز را برایت معلوم کنم. اگر در حال خواندن این نامه هستی باید شجاع و نترس باشی چرا که این نامه ممکن است روی احساسات فرد تاثیر بگذارد. شاید من را بخاطر این نامه سرزنش کنی و شاید این حقت باشد ولی بذار یک را همین الان چیز بهت بگویم این نامه محرمانه است. شاید حتی خواننده این نامه به من بخندد و من را دلقک صدا زند و شاید حتی این نامه به دست ادم های نا اهل هم افتاده که من از این مورد متاسف هستم چرا که این نامه کپی دیگری ندارد و فقط یکی است یکی.
شاید الان داری من را بخاطر دور زدنت سرزنش میکنی. بهت حق می دهم ولی تو هم باید به من حق بدهی چون که این راز بسیار بزرگ و خطرناک است بسیار خطرناک. الان روی کلمه خطرناک تاکید کردم چرا که دوست دارم اگر شرایط خواندن این نامه را نداری از خواندن این نامه منصرف شوی. منصرف نشدی؟ اشکال ندارد مجبورم بهت بگویم...از همان اول هم باید بهت می گفتم. ولی میدانی این نامه روی من هم تاثیر گذاشته و من را هیجان زده کرده که این نامه را برای تو بنویسم و تو را از راز ی که فهمیدم باخبر کنم. می دانی بدترین چیز های موجود چیست؟ دانستن راز و ندانستن راز از آن هم بدتر است و حتی من این را می دانم دارم تو را اذیت می کنم چرا که اشتیاق تو دقیقه به دقیقه و خط به خط بیشتر میشود.
شاید تو از آن خواننده هایی باشی که نامه را از اخر میخوانی و باید بگویم من از این نوع خواننده ها بدم می آید...ولی تو ناراحت نشو، چون که نظر من اهمیت ندارد و راز این داستان با اهمیت ترین راز تو است. من آدم پر حرفی هستم و این همیشه خودم و دیگران را ازار می دهد مخصوصا خواننده های این نامه را. میخواهی نگرانت کنم؟اگر نمیخواهی این دو سه خط را نخوان و اگر میخوانی امید وارم نگرانم شوی. الان که دارم این نامه را مینویسم جانم در خطر است و هر لحظه ممکن هست دستگیر شوم ولی نترسید نامه را تمام میکنم! از ترس های من میتوان به دستکاری نامه اشاره کرد و اگر دیدید من در نامه پرحرف بودم - شما را دور زدم - سعی کردم درباره این راز توضیح دهم خودم آن را نوشتم و از کجا معلوم حتی این را هم تغییر نداده اند.
میروم سراغ راز: خیلی کنجکاو هستید؟ درست گفتم؟ افرین به خودم! بهت هشدار می دهم اگر ترسو هستی این نامه را ببند و آتش بزن و فکر کن نامه ای در کار نبوده. خب شروع میکنم هری پاتر را خوانده ای؟ اگر نخوانده ای میتوانی تا آن زمان خواندن این نامه را متوقف کنی و مشغول خواندنش شوی! میخواهم راز خودم را بیان کنم و الان خیلی هیجان زده ام...تمام هری پاتر واقعی است. تمام چیزی که رولینگ نوشته واقعی است. باورت میشه؟ دیگر نیش و کنایه دیگران را نمی خواد در مورد بچگانه بودن هری پاتر تحمل کنی. هیجان زده ای؟ من هم هیجان زده ام و حالا فهمیده ای! امید وارم راز را راز نگه نداری و آن را برای همه بگویی...امیدوارم به حرفم نخندی.

دوستدار تو: خودم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 22:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فرستنده: آلنیس اورموند
آدرس فرستنده: زیرزمین خانه ریدل ها
گیرنده: کاترینا اورموند
آدرس گیرنده: عمارت اورموند ها


مادر عزیزم، سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد.
شاید الان تعجب کنی که چرا دخترت پس از مدت ها برایت نامه ای نوشته. فقط می خواستم حالی از تو و پدر بپرسم.
البته یک مشکل کوچکی هم برایم پیش آمده و دیگر دستم به دامنت ننه...

راستش دو روز پیش، دوستان مرگخوارت آمدند و من را گروگان گرفته و به محل استقرار خودشان بردند. حالا هر چه من می گفتم عزیزان، پدر و مادرم از آدم های خودتان هستند؛ گوششان بدهکار نبود و می گفتند پارتی بازی نداریم. محفلی محفلی است دیگر؛ حتی اگر کل خاندانش مرگخوار باشند.
تا جایی که دیدم، لرد بینشان نبود. فکر کنم رفته است صفا سیتی و جوج زنی با خانم بچه ها. این بیشتر نگرانم می کند چون می بینم بزرگتری بالای سر این مرگخوارها نیست.

خلاصه که در بد مخمصه ای و بین بد کسانی گیر افتاده ام.
البته از حق نگذریم، بعضی هایشان انسان های خوبی اند. (البته اگر بشود انسان حسابشان کرد؛ می دانی که، جانوران مختلفی بینشان هست.)

اوضاع اینجا کمی بلبشو ست. البته نه آنقدری که اذیتم کند. به هر حال من که در زیرزمینم و اطلاع زیادی از اوضاع آن بالا ندارم؛ فقط زیادی بالای سرم می لرزد. هر موقع آمدی خانه ریدل ها، بی زحمت بهشان بگو کمتر ورجه وورجه کنند.

همان روز اول پشم هایم را تراشیدند و سدریک شان با آنها برای خودش بالشتی درست کرد. روونا را شکر حداقل بدون کاربرد نماند پشم هایم.

خودم هم بدون کاربرد نماندم.
هکتور بعضی وقت ها یواشکی می آید و معجون هایش را روی من امتحان می کند. باید می بودی و قورباغه شدنم را می دیدی.
یادت باشد بعدا دستور معجون "قورباغه شو"یش را از هکتور بگیری.

مرگخواران ریونی شان تقریبا هوایم را دارند. البته داشتن هوای دیگران در فرهنگ مرگخواران کمی فرق دارد؛ خودت که می دانی. ریونیان شان حداقل بهم کروشیو نمی زنند. (البته به جز دیزی که بخاطر گل خوردنمان در کوییدیچ، حسابی از خجالتم در آمد.)

راستش اینجا پیاز نمی دهند بخورم. در اصل چیزی نمی دهند بخورم، اگر هم بدهند تکه نان خشکیست تحفه درویش تا از گشنگی تلف نشوم و بعد بدهندم به نجینی شان که خوراک زنده نوش جان کند.
البته دیشب لویی پیدایم کرد. بویایی اش از هر جغدی که می شناسم بهتر است. به خودم رفته قربانش بروم.
هر از گاهی برایم غذا می آورد و از پنجره کوچک زیرزمین به دستم می رساند. ولی غذاهایش پیاز ندارند؛ احتمالا چون بو می دهد سمتش نمی رود. خلاصه که مولتی پیازین خونم افتاده است بدجـــــور.

اینجا در زیرزمینشان اسکلت نگه می دارند. حدسم این است که اینها متعلق به محفلی های بیچاره ای بوده که قبلا خوراک نجینی شدند.
البته نگران نباشی ها! من خورده نمی شوم؛ حداقل امیدوارم خورده نشوم. یک بار نجینی آمد طرفم، من هم دمش را گاز گرفتم و گریه کنان گذاشت رفت. البته دقایقی بعد با بلاتریکس برگشت و از بعدش چیز زیادی به یاد ندارم؛ فقط ناگهان همه جا تیره و تار شد.

زیاد حرف زدم...
اصل مطلب اینکه... لطفا، خواهشا، تمنا می کنم هرچه سریع تر بیا و من را از دست دوستان مرگخوارت نجات بده.
امیدوارم وقتی این نامه را می خوانی به جمع استخوان های اینجا نپیوسته باشم...
(ببخشید اگر خط خطی شد، لویی حواسم را پرت می کرد.
راستی، آن جویدگی کنار کاغذ هم کار لویی است. یک وقت فکر نکنی از شدت گشنگی کاغذ خوردم ها!)


از طرف گل دخترت، آلنیس

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
۲۰۲۱-۰۹-۱۷

فرستنده: بلاتریکس لسترنج
گیرنده: رودولف لسترنج


به نام لرد سیاه

رودولف نسبتا عزیز، سلام.

امروز که این نامه را برای تو می‌نویسم، آخرین روز زندگی توست و احتمالا هیچگاه این نامه را نخواهی خواند، چرا که به زودی به دست من خواهی مرد.

سالیان درازی از روزی که تو را دیدم می‌گذرد.
یادم نیست کی و کجا برای اولین بار متوجه تو شدم. صرفا می‌دانم از یک جایی به بعد، به هر روزی که فکر می‌کنم، تو هم به نحوی آنجایی. در تالار خصوصی، پشت در مرلینگاه ساحرگان، سر کلاس، در هاگزمید، در خانه ریدل، در آزکابان، در ماموریت و هرکجا که فکرش را هم نمی‌کردم، هربار پشت سرم را نگاه کردم تو آنجا بودی.
ماموریتی را به خاطر دارم که نفرینی از پشت به سمتم روانه شده بود و تو خودت را همچون نخود هر معجون، انداختی جلوی نفرین و خط عمیقی روی سینه‌ات به جا ماند. انگار که خودم پشتم چشم نداشت و نمی‌توانستم از خود دفاع کنم. خود شیرین!

هیچ یادم نیست در آن روز منحوس چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که بعد از کروشیویی که بخاطر جسارتت به سمتت روانه کردم، درخواست ازدواجت را قبول کردم.
بعد از ازدواج با تو، اوضاع خراب تر هم شد. آرزوی یک روز تنهایی را بر دلم گذاشتی و ثانیه‌ای از کنارم تکان نخوردی. روزی را به یاد دارم که به ضرب مشت و لگد از اتاق بیرونت کردم تا کمی به حال خود غصه بخورم و تو از راه دودکش شومینه به اتاق آمدی و غصه‌هایم را برداشتی و از پنجره فرار کردی. دزد حسود غصه ندیده!

به هر روی، همانطور که می‌دانی کوچکترین اهمیتی برایم نداری.
این که تصمیم به قتل تو گرفته‌ام، دلیلش به هیچ عنوان این نیست که حس می‌کنم اخیرا توجهت نسبت به من کم و نسبت به ساحرگان دیگر زیاد شده است. خیر! هیچ اهمیتی برایم ندارد. خواستم که این را بدانی.

همسر دوست داشتنی تو،
بلاتریکس لسترنج

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام جادوگران.

دوست داشتم ازت بپرسم حالت چطوره و در انتظار بمونم تا جواب نامه‌مو بدی و از احساست با خبر بشم. اما می‌دونم که نمی‌تونی جوابمو بدی. تو فقط یه سایتی... حتی جسم هم نداری و فقط توی یه صفحه نمایش داده می‌شی. دوست ندارم با این الفاظ ابهت و ارزشی که برام داری رو کوچیک کنم. برعکس خواستم بگم چقد سخته نتونی جوابی از یکی از ارزشمندترین سرگرمیای زندگیت بگیری. لطفا دلخور نشو.

حتی نمی‌دونم نامه رو باید به کدوم مقصد بفرستم. اولش با خودم فکر کردم شاید باید مثل بچه‌هایی که قصد فرستادن نامه به عزیزان از دسته رفته‌شون رو دارن عمل کنم. آروم باش، می‌دونم تو هنوز زنده‌ای... خب، زنده‌ی زنده که نمی‌شه گفت. دلم می‌خواد بگم همین که وجود داری، یعنی زنده هستی. منظورم از این قیاس این بود که همونقد که اون بچه از ته قلبش نامه رو می‌نویسه و می‌فرسته، اونم با وجود این که می‌دونه جوابی نخواهد گرفت، احساس منم دقیقا همینه. پس تشابهشو درک می‌کنی، درسته؟

حالا بین این بچه‌ها، یکی تصورش اینه که خدا تو آسموناس و عزیزش اونجا بهش ملحق شده، پس می‌ره به بالاترین ساختمون و نامه‌شو از بالاترین نقطه براش پرتاب می‌کنه. یکی نامه‌شو توی بطری می‌ذاره و به دست آب‌های مواج دریا می‌سپاره. یکی شاید فقط بنویسه و بسوزونه به این امید که با هر ذره‌ای که تار و پود نامه خاکستر می‌شه، کلماتش تو روح عزیزش حک بشه.

خلاصه هرکس روشی داره و منم روش خودمو انتخاب کردم که جغد بی‌مقصد بود. شاید فکر کنی من یه جغد سرحال که روزانه ده‌ها نامه رو جا به جا می‌کنه و دنیا دیده‌س انتخاب کردم. اما انتخاب من دقیقا برعکسشه. جغدی که شاید کم‌تر کسی بهش توجه کنه. جغدی که کم‌تر نامه برده و کم‌تر دنیا رو دیده. این جغد اشتیاق بیشتری برای کشف دنیای بیرون داره. من چنین جغدی انتخاب کردم و هیچ مقصدی بهش ندادم... خواستم که خودش بره دنیا رو بگرده و هرجا که مناسب دید نامه رو رها کنه. می‌دونم که جای درست می‌ره.

زیاد در مورد ناممکنا باهات صحبت کردم. حالا می‌خوام از احساس واقعیم بهت بگم. که چرا برات نامه نوشتم. وقتی بچه بودم و فعالیت توی اینترنت اونقدر رواج پیدا نکرده بود پیدات کردم. اولش یکم گیج بودم، اما اونقدری جذبم کرده بودی تا بمونم و باهات آشنا بشم. به خاطر وجود تو بود که نوشتن رو یاد گرفتم، چیزی که شاید هیچ‌وقت بهش فکر نمی‌کردم. تو محیطی رو برام فراهم کردی تا کنار امثال خودم در انتظار اومدن کتابا باشم. دور هم جمع بشیم و حدس بزنیم که یعنی کتاب بعدی کی میاد و چطوری خواهد بود. با هم دیگه روزشماری می‌کردیم تا به صفر برسه و کتاب چاپ بشه. یه زمانی مثل گزینه "نقل قول"، گزینه "اسپویلر" داشتی. یادته؟ کسایی که زودتر کتاب رو خونده بودن حرفاشونو داخل اسپویلر می‌نوشتن تا برای بقیه داستان لو نره. هرکس هم خونده بود کافی بود روی گزینه اسپویلر کلیک کنه تا متن داخلش نمایان بشه. روزگار خوشی بود نه؟ انتظار هم گاهی شیرینه...

تا این که زمان گذشت و کتابا به اتمام رسیدن، بعدش فیلما... بعدش سورپرایزهای رولینگ که فکر می‌کردیم چقدر قراره بزرگ باشن، مثل پاترمور، اما نبودن. خیلیا گذاشتن و رفتن، پایان داستان هری پاتر رو پایان جادوگران می‌دونستن. ولی بهشون ثابت کردی که اشتباه می‌کنن. هنوزم با قدرت تو قلب خیلیامون می‌درخشی.

تو با وجودت یادم دادی که چطور مسئولیت‌پذیر باشم و عواقب عدم توجه بهش چه‌ها خواهد بود. تو منو جزء جامعه‌ی کوچیک‌تری کردی که مثل خودم اهل دنیای فانتزی بودن و از فعالیت تو این سایت لذت می‌بردن. چیزی که شاید برای عده‌ای مسخره، عجیب و غیر قابل باور باشه. آره، من با تو بزرگ شدم جادوگران. با تو و تمام اعضایی که اومدن و موندگار شدن، یا اعضایی که جا توی قلبمون باز کردن و برای همیشه تو تاریخ گم شدن.

با وجود این که منو هر روز ناخواسته به سمت خودت می‌کشی و گاهی ساعت‌های زیادی رو به خاطرت صرف می‌کنم، اما هیچ‌وقت نمی‌گم از آشنایی باهات پشیمونم، چون نیستم. اینقد به وجودت عادت کردم که حتی نمی‌تونم تصور کنم دنیا بدون تو چطور خواهد بود. تو دوستای زیادی بهم دادی. اومدنا و رفتنای زیادی رو دیدی، بعضیا بهت آسیب زدن. بعضیا به پیشرفتت کمک کردن. خیلیا با کوچک‌ترین اتفاقات ازت قطع امید کردن، خیلیا هم ایمانشونو بهت از دست ندادن. خوشی‌ها و ناخوشی‌های زیادی رو دیدی. خیلیا رهات کردن و درگیر زندگی خودشون شدن، خیلیا هنوزم نمی‌تونن ازت دل بکنن.

جادوی تو چی بود که ما رو به وجودت پیوند زده؟

می‌خوام بهت یه قولی بدم. تا وقتی که حتی یک نفر هست که از بودن تو لذت می‌بره، تنهات نمی‌ذارم. نمی‌خوام بذارم مثل کسایی که به تاریخ پیوستن، تو هم بدون روح تو دنیای بی‌انتهای اینترنت رها بشی. آره روح تو تمام اعضایی هستن که دوستت دارن، هنوز لاگین می‌کنن و از فعالیت توی محیطی که فراهم کردی لذت می‌برن. تا آخرین لحظه‌ای که باشم کنارت می‌مونم. بمون و بذار افراد دیگه‌ای هم این تجربه‌ شیرین رو داشته باشن. تو یه نعمتی که نمی‌خوام حتی خودت هرگز از خودت ناامید بشی.

از تو و از تمام کسانی که بهت کمک کردن تا هنوز پابرجا بمونی، ممنونم.

خوش‌حالم که هستی، خوش‌حالم که باهات آشنا شدم و خوش‌حالم که افراد زیادیو به خودت جذب کردی.

دوستت دارم جادوگران.
از طرف یکی از طرفدارای ویز ویزوت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: آرتور ویزلی
گیرنده: پریز های ماگلی دوست داشتنیم
آدرس: انبار خانه ویزلی ها


اول دفتر به نام مرلین دانا / صانع پروردگار حیّ توانا


سال هاست که شماها رو باز میکنم و به درونتون مینگرم تا از جهان درون شما با خبر شم ولی خبری از جهان نیست. مسیری ساده و زیباست که هرگز نتونستم اون رو بفهمم! بله، با هر پیچی که از میان شما باز میکردم به دنیای به ظاهر ساده اما پیچیده شما نزدیک تر میشدم. سال ها زمان خودم رو صرف باز کردن پیچ ها و مطالعه روی بخش های مختلفی از شما کردم اما زمانی که به اشتباه، جادویی روی یکی از شما اجرا کردم و به موجودی زنده تبدیل شد، دیگه نتونستم به تحقیقاتم ادامه بدم. از زمانی که یک وسیله کوچک ماگلی تبدیل به موجودی زنده شد که تنها قادر به راه رفتن بود، از زمانی که تلاش برای حرف زدن داشتید اما فقط صدای زیری ازتون به گوش میرسید، از همون زمان ها هرگز نتونستم مثل گذشته باهاتون رفتار کنم.

میدونم زجر های بسیاری کشیدید، زیر آزمایشات بسیاری بودید، پودر شدید، نصف شدید، تکه تکه شدید و اجزای درونیتون بیرون کشیده شد و من بابت همه این ها متاسفم. نباید اجازه میدادم جعبه پریز هایی که آزمایشات ناموفق روشون اجرا شدن رو می دیدین. با این حال همه چیز رو دیدین و حالا از من دور شدید. بعد از زنده شدن و جون گرفتنتون تصمیم داشتم ازتون مراقبت کنم و هرگز بهتون آسیب نزنم تا شاید روزی خودتون راز پریز های ماگلی رو بهم بگید یا حداقل بهم نشونش بدید. امیدوارم من رو به خاطر کاری که با دوستانتون کردم ببخشید و دوباره پیش من برگردید تا در کنار هم به راز دنیای ماگلی پی ببریم.

قاتل و نسل کش دوستدار شما
آرتور ویزلی

10 صفر 1443

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: گابریل دلاکور
گیرنده: بلاتریکس لسترنج

بلاتریکس عزیزم، مادامی که این نامه را برایت می‌نویسم، کیلومترها از تو دورم و دلم برایت تنگ شده است. اگرچه فکر نمی‌کنم تو دلت برایم ذره‌ای تنگ شده باشد، و از این بابت غمگینم.

راستش را بخواهی دلم نمی‌خواست این کار را بکنم، اما مجبور بودم؛ روزها بود که این فکر در سرم بود و با آن مبارزه کردم، اما در نهایت شکست خوردم.

می‌دانم که کارم در ظاهر بد به نظر می‌رسد و امروز که از خواب بیدار شوی و دست می‌کنی توی موهایت تا چوب‌دستی‌ات را بیرون بکشی و متوجه می‌شوی کچل شده‌ای چه حالی پیدا می‌کنی، اما باور کن که این برای خودت هم خوب است و مزایایی دارد. مثلا... مثلا الان سرت کلی هوا می‌خورد. یا اینکه دیگر لازم نیست پول روی شامپو بدهی، و از این به بعد وقتی قرار است به جای تاریکی بروی لازم نیست از لوموس استفاده کنی و خودت مثل یک لامپ دویست وات خواهی درخشید و چشم دشمنان را کور خواهی کرد. حتی یک چیز خفن‌تر، تو الان خیلی شبیه لرد سیاه شده‌ای!

راستش را بخواهی تقصیر خودت هم بود. هر بار که خواستم موهایت را شانه کنم و بشویم جوابم را با «کروشیو!» دادی. صبر آدم هم حدی دارد... آن موها منبع کثیفی و انواع میکروب‌ها شده بودند. پس به جای این‌که من را مقصر بدانی، خودت را مقصر بدان.

و اینکه لطفا توی کمد اتاقم دنبالم نگرد چون آنجا نیستم. در جواب این نامه هم اعلام کن که رشد موهایت چگونه است و چقدر طول می‌کشد تا در بیایند.

دوست‌دارت، گابریل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: جرمی استرتون
آدرس: دهکده هاگزمید، پستخانه

گیرنده: آلنیس اورموند
آدرس: میدان گریمولد، خانه شماره دوازده


سلام آلن!
خوبی؟ اون روی سگت گرگت خوبه؟
یادته اومده بودی خونه مون یک کیکی خوردی، خیلی خوشت اومد؟ چقدر هم که ازش تعریف کردی! آره می دونم آشپزی من بوده که کیک رو خوشمزه کرده. در هر حال؛ یادته بعدش بهم گفتی دستورش رو بهت بگم، منم گفتم بعدا برات تو یک نامه می نویسمش و می فرستم؟ الان می خوام تو ادامه نامه برات دستور پخت رو بنویسم. فقط این که دستورم مواد لازم نداره چون من همینجوری چشمی، مرحله به مرحله یاد دارم. خب دیگه بریم سراغش.

دستور تهیه کیک به سبک جرمی جون:

اول از همه قیمه ها رو می ریزیم تو ماستا. آره درست خوندی. قیمه ها رو می ریزم تو ماستا. بعد انقدر هم می زنیم که رنگش بشه سبز. اگه هم نشد یک کم بهش آب پرتقال اضافه کن که در اون صورت فکر نکنم بازم بشه. حالا اشکالی نداره هر سمی که در اومد رو بریز تو پاتیل بزار بجوشه.

حالا می ریم سراغ مرحله بعدی. اول از همه ته خیار ها رو جدا می کنیم. ده تا ته خیار. بعد همه رو انقدر می کوبیم که بنفش شه. نشد هم فدای سرت، فوقش سبز میشه دیگه! بعد از توی آفتابه یک کم شیرموز اضافه می کنیم. بعد هم چند دونه گردو بدون پوست رو در معرض دود عنبرنسا در حال سوختن قرار می دیم تا قشنگ عطرش رو به خودش بگیره. بعد که گردو قشنگ تو دودش موند اونو به موادمون اضافه می کنیم و قشنگ هم می زنیم؛ رنگش هم مهم نیست.

توی مرحله بعدی موادمون رو به معجون مرگ در حال قل خوردن تو پاتیل اضافه می کنیم و انقدر هم می زنیم تا از اونی که هست غلیظ تر بشه. بعد باید یک پودری بهش اضافه کنیم. نمی دونم بیکینگ پودر بود؟ کیکینگ پودر بود؟ یک چیزی بود تو همین مایه ها. در هر حال من چون نمی دونستم چیه، پودر سرگین خشک شده اژدها رو که از قبل تو ادرار قاقارو جوشونده بودمش، به مواد اضافه کردم. و حالا دو لیوان نمک بهش اضافه می کنیم و هم می زنیم. بعد کنار می ریم و اجازه می دیم تا بپزه و خوب خودشو بگیره. ببین اگه دیدی خیــــلی خودشو گرفت، دیگه اون مشکل از تربیتش بوده که انقدر مغرور شده.

وقتی که کامل پخت، می رسیم به مرحله تزئین. اول از همه عسل هزارساله مالیده شده به بدن مومیایی رو می مالیم رو کیک. بعد هم پوست تخم مرغ رنگی رو خرد می کنیم و می ریزیم روش. و در نهایت چند دونه م‍ عه... ببخشید انگار جوهرم پخش شد. باید آخرش چند دونه موی نیفلر بچینی روی کیک. بعد برای کیک آهنگ حالا بازم شراره پخش می کنیم تا خوشمزه تر بشه.

تموم شد! به همین سادگی و خوشمزگی! امیدوارم خوشت بیاد؛ چون با اون تعریف هایی که تو از کیکم می کردی، بعیده که خوشت نیاد!

از طرف بهترین آشپزی که تو دنیا می شناسی، جرمی استرتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در 1400/6/26 18:49:42
RainbowClaw


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
2021-09-16


از لرد ولدمورت
به آقای کیو



به نام خودمان، اجداد و نیاکانمان



با سلام و درود خدمت دوست عزیز، جناب آقای کیو!


مدتهاست که بر سر دوراهی نوشتن، و ننوشتن این نامه، گرفتار شده ایم. پس از کشمکش درونی فراوان، سرانجام امروز تصمیم به نوشتن گرفتیم؛ چرا که زندگی روز به روز برایمان سخت تر می شود.

روزی را به خاطر می آوریم که ذهنمان از افکار مشوش و نگران کننده پر بود. در همان اوضاع، یکی از یاران وفادارمان که او را نمی شناختیم سر رسید و قدح اندیشه ای به ما داد.
افکارمان را در آن ریخته و آسوده شدیم.
فردای آن روز که قصد سرکشی به بخشی از افکارمان را داشتیم، قدح را روی میز گذاشته و داخلش خم شدیم.
طبیعتا اولین بخشی که وارد مایع داخل قدح شد، بینی مبارکمان بود.
آه بینی ما!
بینی قلمی، سفید و زیبای ما!
به محض برخورد با مایع، دچار سوزش عجیبی شد و سپس دیگر نشد! چرا که حل شد! ذوب شد و تمام شد!
و دیگر وجود نداشت.

بعدها دریافتیم که یار وفاداری که قدح را به ما داده بود، چندان هم وفادار نبوده و شبانه قدح را پر از اسید کرده بود.
خلاصه این که بدبختی های ما از آن روز شروع شد.
شب و روز گریستیم. چشمانمان سرخ رنگ شد و روز بعدش فهمیدیم که دیگر قدرت و شفافیت گذشته را ندارند. به دکتر استانفورد مراجعه نمودیم. گفتند عینک بزنید. بر ابهت شما هم می افزاید.
نیفزود!
همان یک ذره ابهت باقیمانده را نیز شست و از بین برد.
ما نمی دانیم چرا ایده مراسم "عینک گذارون" رو پذیرفتیم. به ما گفتند اگر یارانمان همگی با هم و طی مراسمی، ما را با عینک ببینند، خیلی سریع، عادت می کنند و به نظرشان بسی هم جذاب می رسیم.
کسی جای خالی بخشی از صورت که قرار بود پایه و نگهدارنده عینک باشد را حساب نکرده بود.
عینک، با دیدن جای خالی بینی در صورت ما، دچار یأس شد. فراق بینی را طاقت نیاورد و خودش را از همان ارتفاع به پایین پرتاب کرده و زندگی را بدرود گفت.
ما چهار یارمان را دیدیم که زیر زیرکی می خندند. اسم هایشان را نوشتیم که بعدا به حسابشان برسیم.

سختی ها را پایانی نبود.
چگونه برای شما از بیماری ساده ای به نام سرماخوردگی بگوییم؟
وقتی همه با خوشحالی، دستمال های نرم و لطیف را به صورت می برند و بینی هایشان را پاک می کنند و ما مجبوریم دو گلوله پنبه در حفره های خالیمان بچپانیم. شبیه مانتیکور افسرده می شویم.
چگونه از روزی بگوییم که آمدیم کمی احساساتی شویم و گلی را ببوییم... ولی عنکبوتی که روی گل نشسته بود و ظاهرا به آن آلرژی داشت و دنبال راه فرار می گشت، حفره بینی ما را برای زندگی مناسب تر دید و فورا داخل آن جهید و تاری هم تنید و تنفس را برای ما سخت تر کرد.
عطسه هم می کند نامرد. به نظرمان دروغ می گفت که فقط به آن گل حساسیت دارد.

یا روزی که خوک چاقی در خانه را زد و در حالی که عکس بچه خوکی را در دست داشت، ادعا کرد که ما پسر گمشده اش هستیم که فقط قبلا کمی صورتی تر بوده ایم؛ وگرنه با نوزادیمان مو نمی زنیم.

و البته، روزی که قصد کشتن دو ماگل را داشتیم... ولی کودک مشنگشان وقتی ما را دید با عجله به سمت ما آمد و دو شاخه وسیله مشنگی اش را در بینی ما فرو کرد و سعی کرد آن را با ما شارژ کند.
لعنتی، شارژ هم شد! نمی دانیم چگونه.

یا روزی که برای تجدید خاطره به ایستگاه کینگزکراس رفته بودیم و مادری ما را به بچه جادوگرش نشان داد و گفت اگر درست و سریع به سمت دیوار بین دو سکو ندود، نخواهد توانست از دیوار عبور کند و شبیه ما خواهد شد.
ما انتقام گرفتیم... آن ها را به سمت سکوی نه و دو چهارم راهنمایی کردیم.

این شد که کم کم از اجتماع دور شدیم. خشمگین شدیم. غمگین شدیم. خود را در اتاقمان حبس کرده و شروع به خواندن کتاب کردیم. همه کتاب های نوشته شده و نشده را خواندیم. دومی کمی سخت بود. مجبور شدیم مستقیما از مغز نویسندگان استخراجشان کنیم.
تا این که یکی از کتاب ها باعث شد نور امیدی در قلب یخ زده ما روشن شود.
کتابی که قهرمانش شما بودید.
تصمیم خود را گرفتیم که این نامه را نوشته و از شما درخواست کمک کنیم.

آقای کیو... ما دروغ می گوییم. زیاد دروغ می گوییم. خوب هم دروغ می گوییم. به ما کمک کنید. چرا که مشکلی که از گذشته، گریبانگیر شما شده، دوای درد ماست. ما را با بانو، پری آبی آشنا کنید. شاید بتواند مشکل ما را حل کند.

منتظر پاسخ شما هستیم.

به امید دیدار

امضا - o0o -

ارباب شما، لرد ولدمورت!



از طرف لرد ولدمورت، ملقب به لرد سیاه

به جناب آقای پینو کیو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!