جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنیدن صدای نارلک همه ی مرگخوار ها با بیشترین سرعت ممکن به سمت نوک کشتی رفتن تا بتونن جزیره رو ببینن. جزیره ای که قرار بود محلی برای طی کردن تعطیلاتشون باشه.

- اون کوهه؟ اونجا مال منه!
- خیر اونجا برای ماست. از اون بالا به راحتی میتونیم به شما و جزیره نظارت کنیم.
- خب پس اون تپه مال باشه ارباب!
- خیر اونجا رو هم برای استراحت عصرگاهیمون انتخاب کردیم!
- ارباب دیگه اون سنگ کوچیکه مال من باشه دیگه!

لرد نگاهی به اطراف کرد.
- اون سنگی که نوکش تیزه رو میبخشیم بهت. ما بسیار سخاوتمندیم.

مرگخوار از شدت این سخاوت اشک شوق میریخت و حجم دریا رو زیاد تر می کرد. خیلی خیلی زیاد می کرد... به حدی زیاد میکرد که کمی عجیب بود چون آب داشت تا زانوهاشون میرسید...

- ما داریم خیس میشیم!
- نوک کشتی داره میره توی آب! وزن جلو کشتی زیاد شدهههههههههههههه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- خبببب طبق نقشه ما اینجا باید به چپ بپیچیم ولی من اجازه نمیدم یه نقشه ساده کاغذی به مرگخوار برگزیده لرد دستور بده، به همین خاطر به راست میپیچیم!

- ولی بلا باید طبق نقشه بریم جلو!

- کی این حرفو زد؟ خودت رو ناهار ماهیان دریا تصور کن!

ایوان که برای جلوه های ویژه کنار دست بلا ایستاده بود و باد دریا شنل و ردایش را در هوا به اهتزاز درآورده بود این حرف را زد. بلا نگاهی به سر تا پای ایوان انداخت و متوجه شد اون چیزی ندارد که به درد ماهی ها و کوسه بخورد. لعنتی نثار ایوان کرد، اگر بدرد بخور بود برای این صحنه تکه گوشتی به استخوانش باقی میگذاشت!

ایوان دوباره حرفش را تکرار کرد:
- بلا عزیز، فامیل من، خواهش میکنم طبق نقشه پیش برو!

بلا سکان را ول کرد و دست هایش را به پهلو زد و با خشم پرسید:
- چرا فکر میکنی من اجازه میدم یه تیکه کاغذ پاره مسیر منو مشخص کنه؟

ایوان با دست اسکلتی لرزانش جلو را نشان داد و گفت:
- برای اینکه اگه به راست بپیچی درست مثل الان به اون صخره گنده ای که روبرومون هست میخوریم!

بلا به سرعت برگشت و با دیدن صخره خودش را روی سکان کشتی انداخت و با سرعت هرچه تمام تر کشتی را به سمت چپ چرحاند!
مرگخواران، چمدان هایشان، کارکنان وزارتخانه و بشکه های کشتی همه به سمت دیگر کشتی پرتاب شدند.
- اووهووووی گاری چی!بلد نیستی کشتی برونی برو کنار بذار یه بلد کار بشینه پشت رل!

بلاتریکس بدون اینکه سکان را ول کند یا سرش را برگرداند آواداکداورایی به پشت سرش فرستاد و طلسم گوینده جمله بالا را پیدا کرد و به او اثابت کرد و او را در دم خاموش کرد!
لرد با نارضایتی به بلا نزدیک شد و گفت:
- این چه طرز هدایت کشتیه بلا؟ ما قراره به تعطیلات بریم نه اینکه سوار بر تکه پاره های کشتی روی آب شناور بشیم!

قبل از اینکه بلا از لرد عذرخواهی کند نارلک که برای گشت زدن پرواز کرده بود دوباره روی شانه بلا نشست و شانه بلا را از فرط سنگینی به یک طرف خم کرد و فریاد زد:
- جزیره! جزیره رو میبینم! جزیره درست اون جاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1401/5/13 19:23:18
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1401/5/13 19:23:50
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس مسیر صاف را می رویم.

- می شه من جک باشم؟

اسکورپیوس بود که انگشتش را بالا گرفته بود و داوطلب جک شدن شده بود. ولی بلاتریکس نمی دانست جک شدن به چه معناست.
-یعنی چی که جک بشی؟ جک کشتی بشی؟ یا این یه مقامیه توی کشتی؟ اگه مقامه مال خودمه.

اسکورپیوس توضیح داد:
- نه. من این قسمت از دریا رو توی فیلم دیدم. همین شکلی بود. اگه این وری بریم صد در صد می خوریم به کوه یخ و غرق می شیم. منم خواستم بگم که حداقل رزی برای من تهیه کنین که...

بلاتریکس کاملا متوجه شد که اسکورپیوس در حال دری وری گفتن است و اصلا ارزش وقت تلف کردن را ندارد.
- صاف می ریم. ولی به نقشه هم توجه می کنیم که گم نشیم.. نارلک کجاست؟ بیاد بشینه رو شونه من که بیشتر شبیه کاپیتانا بشم. ایوان هم کنارم وایسه از جلوه های ویژش استفاده کنم.


نارلک که از پرواز خسته شده بود با کمال میل روی شانه بلاتریکس نشست و بلاتریکس فورا کج شد.
- وزنت زیاده!

کشتی آب ها را می شکافت و به سمت جزیره پیش می رفت.

- ایییییسسسسست!

بلاتریکس به دلفینی که سوت شکسته ای در دهان و کلاهی بر سر داشت نگاه کرد و کشتی را متوقف کرد.
- بله؟

- سرعتتون بیش از حد مجاز بود.توضیح بدین ببینم کی هستین و از کجا میایین و به کجا می رین و هدفتون از این رفتن چیه! تجارت و شکار دلفین که نمی کنین؟ ظهر ماهی خوردین؟ گواهینامه و مدارک کشتی رو بدین. می تونین به راهتون ادامه بدین.

دلفین دیوانه ای بیش نبود...


به راهشان ادامه دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/13 17:02:09
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا در حالی که با یک دستش نقشه رو گرفته بود، با اون یکی دستش هم سکان رو گرفته بود. حسابی باورش شده بود که کاپیتان بوده و هست.
- کاپیتانی همیشه تو خون من بوده!
- اممم... چیزه... کاپیتان...
- وقت منو نگیر!
- اما آخه...
- پرتت کنم تو دریا؟

فرد گوینده که دلش نمیخواست خوراک کوسه ها بشه بیخیال حرفش شد و در حالی که شونه هاش رو بالا مینداخت رفت سر پستش.

- این مسیری که توی نقشه کشیدن خیلی پیچ در پیچه! راه باید صاف و هموار و مستقیم باشه. بنابراین مستقیم رو به جلو میریم.
- اما...

چشم غره ای که بلا به گوینده رفت باعث شد که خودش با پای خودش از بالای برج دیده بانی کشتی بپره توی آب و شنا کنون از محدوده ی دید خارج بشه.

- همون طور که گفتم مستقیم میریم. از این وری!

و به سمتی اشاره کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عصبانیت سر دیزی فریاد زد:
- اصلا ضدعفونی شدن چمدان ما به تو چه ربطی داشت؟ مگه تو گابریلی که روی ضدعفونی شدن حساسیت داشته باشی؟ مگه تو صاحب چمدان ها بودی؟ بفرما زدی تعطیلات ما را خراب کردی!

دیزی که بغض در گلویش گیر کرده بود گفت:
-ارباب من فقط میخواستم کمک کنم!

بلاتریکس به لرد پیشنهاد داد:
- ارباب میخواین من دیزی رو ثابت نگهدارم شما آواداکداوراییش کنین؟

لرد با خشم باقی ماندا چمدان را برداشت تا نگاهی به داخلش بیندازد و گفت:
- لازم نکرده، اگه این تعطیلات بهم بخوره...که ظاهرا داره بهم میخوره همه تون رو آواداکداورا کش میکنم!

خوشبختانه به نظر میرسید فقط چمدان به خاطر شدت مواد ضدعفونی از بین رفته بود و محتویات داخلش سالم باقی مانده بود. لرد که حالا کمی به اعصابش مسلط شده بود برخواست و به نعش کاپیتان که از سکان کشتی آویزان مانده بود نگاه کرد و گفت:
- کاپیتان که به رحمت ما رفت. حالا تکلیف تعطیلات ما چه میشود؟

مامور مشنگ ماسک کلاغی وزارتخانه با ترس و لرز کمی جلو آمد و گفت:
- سفر باید طبق برنامه...انجام بشه. چون دستور...قرنطینه شما صادر شده و هر طور که هست....باید شما رو به جزیره برسونیم.

لرد به سمت جسد کاپیتان رفت و اطراف را بررسی کرد:
- هوووووم...نقشه مسیر خوشبختانه همین جاست. کشتی هم که آماده حرکته. همه هم به همراه چمدان ها داخل کشتی هستیم. امکان ندارد بگذارم تعطیلات آن هم به خرج وزارتخانه از دستم برود! بلاااااا...

بلاتریکس سراسیمه خودش را به ارباب رساند. لرد دستان بلا را روی سکان کشتی گذاشت و دستان جسد کاپیتان را از روی سکان جدا کرد و نعشش را به کنار پرتاب کرد و گفت:
- به فرمان ما از این لحظه به بعد تو ناخدای کشتی هستی. نقشه هم داری. حرکت کن.

بلا از اینکه لرد برای هدایت کشتی به او اعتماد کرده بود با غرور کلاه کاپیتان را از سرش برداشت و روی سر خودش قرار داد و فریاد زد:
-بادبان ها آماده...لنگر رو بکشید...حرکت میکنیم.
و کشتی به راه افتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- چکار کردی دیزی؟

لرد یک نگاه به دیزی می‌کنه و یک نگاه به چمدون هاش که حالا بخاطر مواد زد عفونی پودر شده بودند و قسمتی که از اون که باقی مونده بود رنگ عضو کرده و از قهوه ای به رنگی نامشخص تغییر رنگ داده بودند.

دیزی که تازه متوجه قضایا میشه که اتفاقی افتاده دوباره وارد کادر میشه و سعی می‌کنه توضیحی به لرد بده تا بتونه وضعیت رو ماستمالی کنه.

- اوم ببینید ارباب. وقتی مامور کلاه کلاغی داشت ضد عفونی میکرد چمدون هارو منم دست به کار شدم و کمکش کردم تا بتونم سریع تر کارو انجام بدم. ...ولی از شانس شما زیاد روی کردم و حالا که می‌بینید باعث این اتفاق ناخواسته شدم.

عملا لرد سیاه دیگه نمی تونست تحمل کنه چون که بقیه یه طرف و چمدون هاشم یه طرف. اون چمدون هاش رو نیاز داشت و حالا نمی تونست با این حقیقت دردناک مواجه بشه. پس کاری رو کرد که توش بهترین بود. چشم های قرمز رنگش پر رنگ شد و با گرفتن چوبدستی تو دستش ورد آواداکداورا را به سمت دیزی فرستاد.

دیزی که دختری فرز بود و به واسطه روزنامه ها و دنبال کار پیدا کردن از این روزنامه به اون روزنامه واکنشش هم سریع شده بود جاخالی داد و طلسم بهش برخورد نکرد.

- چکار کردید؟ زدید ناخدا رو کشتید. الآنم طوفانه. هممون می میریم.

طلسم به ناخدا کشتی اصلا کرده و او را کشته بود.
حالا مرگخواران و لرد سیاه ماجرای جدیدی رو پیش رو داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دوباره به بلا نگاه کرد. بلا چوب دستی اش را آماده کرد و سپس به ایوا نگاه کرد.
-احتمالا تو که مسئول چمدونا نبودی؟ اگه بودی چمدون های ارباب رو نخوردی که ؟
- نه، همین چند دقیقه پیش چمدونای خودمو خوردم. دیگه نیاز...
بلا که از بابت ایوا خیالش راحت شده بود، قبل از اینکه او جمله اش را تمام کند به اسکورپیوس چشم دوخت.

- تو که مسئول بودی نه؟! نکنه مسئول شدی تا محتویات ارزشمند ارباب رو برداری؟
- دلم میخواست مسئول بشم ولی چمدون خودم مهمتر بود.

بلا نگاهش را از اسکور گرفت و چهار چشمی به پلاکس زل زد.
- بچه راستشو بگو چمدانا رو کجا گذاشتی؟
- بلا من چرا باید چمدونای ارباب رو بیارم؟ اصن گیریم من مسئول بودم، بنظرت این دل کوچیک من راضی میشه چمدونای ارباب کرونا بگیرن بعد چشم دیزیشون کور ارباب هم کرونا بگیرن؟

بلا میخواست جواب پلاکس را بدهد که ناگهان به موش آب کشیده ای که از تونل ضد عفونی بیرون می آمد نگاه کرد. موش آب کشیده همانطور که عینک آفتابی و کراوات جدیدش را صاف میکرد، با دست دیگرش چمدان های لرد سیاه را به دنبال خود می کشید.
-ارباب اینم چمدوناتون! یکم توی تونل خیس و ضد عفونی شدن ولی زود خشک میشند.

بلا به دیزی نگاه کرد و دیزی که خوب معنی این نگاه بلا را میدانست، خیلی سریع دم نداشته اش را بر روی کولش گذاشته و از این پست و این صحنه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1401/5/13 13:40:44
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور متعجب، تته و پته‌اش را جمع کرد و به اسکله اشاره کرد.
-ما میاریمشون تو براتون. نگران نباشید.

لرد سیاه بار دیگر نگاهش بین کوه چمدان های اسکله چرخید.
-نه!

مامور متعجب سعی کرد آموزش‌های سخنوری‌اش را به یاد بیاورد.
-من متوجه هستم که دلتون می‌خواد وسایل شخصیتون که اتفاقا خیلی مهم هستن نزدیکتون باشن، اما ما باید اون ها رو ضدعفونی کنیم. در نتیجه به ما اعتماد کنید و...

با اشاره لرد سیاه، نجینی مهره پایانی دمش را روی دهان مامور متعجب کوبید.

-چمدان همایونی ما اون پایین نیست! چمدان ما کو؟

با بالا رفتن صدای لردسیاه، توجه مرگخواران جلب شد. بلاتریکس پیش از همه، چوبدستی در یک دست و خنجر در دست دیگر، به سمت مامور متعجب خیز برداشت.
-بی ادبی کرد ارباب؟ بزنم؟
-نزن بلا... نزن! چمدان ما نیست! کی مسئول حمل چمدان های ما بود؟

بلاتریکس در حالی که هنوز نوک خنجرش روی گلوی مامور متعجب بود، با دست آزادش روی پیشانی‌اش کوبید.
-دیدین چی شد ارباب؟ اگه رودولف بود، قطعا اون مسئول حمل میشد و الان می‌تونستم یه دل سیر بهش نیش بزنم.

نجینی فس بی اعصابی کرد.

-نه اون نیش پرنسس. یه نیش دیگه.

نجینی قانع نشده بود.

-باشه میدادم شما نیش بزنی!

نجینی قانع شد.

-برای بار آخر می‌پرسیم! کی مسئول حمل چمدان های ما بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- پناه بر خودمان! دختر چقدر هم سنگین تر از دفعه قبل شده ای!

- فس فس!

لرد که حوصله سر و کله زدن با پرنسسش نجینی را نداشت سعی کرد این چند لحظه کوتاه را طاقت بیاورد. وارد تونل سفید رنگ شد و وقتی در پشت سرش بسته شد با خشم به اتاقک ضدعفونی فرمان داد:
- زودتر ما را ضد عفونی کن برویم! تمام مرگخوارهایمان زودتر از ما رفتند!

دستگاه شروع به فعالیت کرد و ابر سفیدی که حاوی مایع ضدعفونی بود را از خودش بیرون داد و تمام بدن لرد و نجینی را ضدعفونی کرد. لرد محض احتیاط چند بار به همراه نجینی چرخید و بعد از اینکه خیالش راحت شد به دستگاه فرمان داد:
- حالا در باز کن برویم بیرون. عجله داریم!

دستگاه باز شد و لرد و نجینی از آن خارج شدند. در آن طرف اولین چیزی توجه لرد را جلب کرد یکی از ماموران بود که پشت دستگاه کنترل تونل نشسته بود که با دهانی باز به لرد نگاه میکرد.
لرد خشمگین پرسید:
- چرا اینطور به ما زل زدی؟

مامور تته پته کنان گفت:
- این دستگاه مکانیکی بود! کنترل دست من بود ولی شما هر طوری که دلتون خواست بهش فرمان دادین!

لرد نگاه تحقیر امیزی به مامور خنگ که او هم ماسک منقار کلاغی بر صورت داشت انداخت و گفت:
- ما بزرگترین جادوگران تمام دوران ها هستیم ابله! توانایی ما فراتر از این حرف هاست!
سپس به اطراف نگاه کرد و از مامور متعجب پرسید:
- صبر کن ببینم، اسباب و لوازممان کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه نگاهِ سردش را از تری بوت گرفت و رو به مرگخواران گفت:

- یارانِ ما، همگی پیش به سوی تونـ..

هنوز جمله‌ی لرد تمام نشده بود که مرگخواران به سمت تونل هجوم بردند و لردسیاه و نجینی ماندند.

- ـل البته بعد از ما و دخترمون!

-

-

که البته انتهای صحبت لرد در هیاهوی جمعیت شنیده نشد. لینی تلاش می‌کرد از لابه‌لای جمعیت زودتر خودش رو به تونل برسوند. ولی موهای بلا مانع شده بود و بیشترِ ورودیِ تونل را مسدود کرده بود. اشعه‌های کوچک و قرمزی از چند جای جمعیت نشان‌دهنده‌ی صلح و سیاهیِ بینِ مرگخواران بود که می‌خواستند در انجامِ دستورات لرد اول باشند و زودتر ضدعفونی شوند. کم کم جمعیت کمتر میشد و از آن‌طرفِ تونل بیرون می‌آمدند و به سمت کشتی می‌رفتند.

- خیلی خب، دخترمون، بخز تا وارد تونل شویم.

ولی نجینی نخزید و با قهر نگاهی به لرد کرد و گفت:

- فس

- باید حتمن سرت روی شونه‌ی ما باشه؟!

-

-

لحظه‌ای در سکوت به دخترش خیره شد ولی قطعن صدایِ ذهنِ او را می‌شنید که در حالِ خط و نشان کشیدن برای خوردنِ خدمه‌ی کشتی بود، ولی لرد می‌خواست حتمن کشتی به مقصد برسد، پس خدمه را لازم داشت؛ پس دستش را به سمت نجینی که حین صحبت با مامورِ کشتی روی زمین گذاشته بودش دراز کرد، نجینی با رضایت دُم‌ش را تکان داد و از لرد خزید و روی شانه‌هایش جا گرفت. و به سمت تونل حرکت کردند.

- باید حتمن به خواسته‌هاش برسه. الحق که دخترِ خودمون میباشی!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1401/5/13 1:11:56
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."