دوباره سلام.
میتینگ پنجشنبه همچنان به راه هست.
هرکس مشکل وارد شدن به دیسکورد داره، لطفا یه پیام شخصی بفرسته که بهش آموزشات لازم داده بشه!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كنفرانسهای آنلاین جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: دوشنبه 11 اسفند 1404 23:43
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
310

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: دوشنبه 11 اسفند 1404 23:43
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
310

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

بعضیا پرسیدن لرد اینجا رو می خونه یا نه.
نه! من وقتی برم دیگه پشت سرمو نگاه نمی کنم. دلیلش این نیست که خیلی آدم قاطعی هستم. دلیلش احساسیه! مثل این می مونه که خونه رو ترک کنی و بعد یواشکی از پنجره توی خونه رو نگاه کنی. آدم دلش می گیره. ناراحت می شه. برای همین اینجا رو هم نخونده بودم و حتی به عنوان مهمان هم نمیومدم سایت. ولی وقتی لینی گفت بخون، اومدم و خوندم. الانم اومدم جواب بدم که فکر نکنین اهمیتی ندادم.
حرفاتونو خوندم. خیلی قشنگ بودن. اصلا بی تاثیر نبودن. خوشحال شدم. احساساتی شدم. متعجب شدم. و کلی احساس خوب دیگه.
من قهر نکردم برم. با کسی هم مشکلی نداشتم. مشکلم با شرایط بود. الانم منتظرم. اگه شرایط مناسب باشه بر می گردم چون هنوز انگیزه برگشتن دارم. اگه نباشه هم خیلی دوستانه از سایت جدا می شم. کاش قهر کرده بودم. کاش ناراحت بودم که الان با حرفای شما آروم می شدم و بر می گشتم.
این وسط نه من مقصرم نه اعضا نه مدیرا. چون اصلا تقصیری در بین نیست.
همه کسایی که اومدن این سایت بالاخره یه روزی رفتن. احساس کردن اینجا بهشون خوش نمی گذره یا شرایط برای فعالیتشون خوب نیست یا به هر دلیلی ترجیح دادن دیگه نباشن. منم مثل بقیه. یه روز اومدم و بالاخره یه روزی می رم.
من هیچوقت نگفتم چیزی رو به خاطر من حذف یا عوض کنن. من می گم شما کار خودتونو بکنین. بعدش منم تصمیم بگیرم که تو این شرایط می خوام باشم یا نه. این حق رو دارم دیگه؟ هر چند برای خودم هم سخت باشه.
بازم تشکر می کنم از کسایی که زحمت کشیدن و با حرفای قشنگشون دلگرمم کردن در حالی که می تونستن اهمیتی ندن و بی خیال باشن.
با همین قلب ولدمورتی، شما رو دوست دارم. مدیرا رو دوست دارم. حسن رو دوست دارم. سایت رو هم دوست دارم.
نه! من وقتی برم دیگه پشت سرمو نگاه نمی کنم. دلیلش این نیست که خیلی آدم قاطعی هستم. دلیلش احساسیه! مثل این می مونه که خونه رو ترک کنی و بعد یواشکی از پنجره توی خونه رو نگاه کنی. آدم دلش می گیره. ناراحت می شه. برای همین اینجا رو هم نخونده بودم و حتی به عنوان مهمان هم نمیومدم سایت. ولی وقتی لینی گفت بخون، اومدم و خوندم. الانم اومدم جواب بدم که فکر نکنین اهمیتی ندادم.
حرفاتونو خوندم. خیلی قشنگ بودن. اصلا بی تاثیر نبودن. خوشحال شدم. احساساتی شدم. متعجب شدم. و کلی احساس خوب دیگه.
من قهر نکردم برم. با کسی هم مشکلی نداشتم. مشکلم با شرایط بود. الانم منتظرم. اگه شرایط مناسب باشه بر می گردم چون هنوز انگیزه برگشتن دارم. اگه نباشه هم خیلی دوستانه از سایت جدا می شم. کاش قهر کرده بودم. کاش ناراحت بودم که الان با حرفای شما آروم می شدم و بر می گشتم.
این وسط نه من مقصرم نه اعضا نه مدیرا. چون اصلا تقصیری در بین نیست.
همه کسایی که اومدن این سایت بالاخره یه روزی رفتن. احساس کردن اینجا بهشون خوش نمی گذره یا شرایط برای فعالیتشون خوب نیست یا به هر دلیلی ترجیح دادن دیگه نباشن. منم مثل بقیه. یه روز اومدم و بالاخره یه روزی می رم.
من هیچوقت نگفتم چیزی رو به خاطر من حذف یا عوض کنن. من می گم شما کار خودتونو بکنین. بعدش منم تصمیم بگیرم که تو این شرایط می خوام باشم یا نه. این حق رو دارم دیگه؟ هر چند برای خودم هم سخت باشه.
بازم تشکر می کنم از کسایی که زحمت کشیدن و با حرفای قشنگشون دلگرمم کردن در حالی که می تونستن اهمیتی ندن و بی خیال باشن.
با همین قلب ولدمورتی، شما رو دوست دارم. مدیرا رو دوست دارم. حسن رو دوست دارم. سایت رو هم دوست دارم.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

سلام.
امیدوارم صحت و سلامت باشید.
حقیقتا آشنایی و شناخت خاصی ندارم ازتون، که ایکاش داشتم ولی حداقل میتونم به عنوان یکی از اعضای تازه وارد سایت بگم اگه میتونید بمونید، جمعیت کوچیک سایتو از این هم کمتر نکنید و بمونید. چون اینجا جای خالیتون به شدت حس میشه.
چند باری نقد هاتون از پست های بقیه (با اینکه به من مربوط نبود) رو خوندم و فکر میکنم نبودتون به شدت قراره باعث سوتوکوری بشه.
خواستم بگم (اگه چت باکسو یادتون باشه) من اینجا منتظرم که زمان شام رو بهتون یادآوری کنم و چوبدستیمو برای کشتن کله زخمی بهتون بدم...
امیدوارم صحت و سلامت باشید.
حقیقتا آشنایی و شناخت خاصی ندارم ازتون، که ایکاش داشتم ولی حداقل میتونم به عنوان یکی از اعضای تازه وارد سایت بگم اگه میتونید بمونید، جمعیت کوچیک سایتو از این هم کمتر نکنید و بمونید. چون اینجا جای خالیتون به شدت حس میشه.
چند باری نقد هاتون از پست های بقیه (با اینکه به من مربوط نبود) رو خوندم و فکر میکنم نبودتون به شدت قراره باعث سوتوکوری بشه.
خواستم بگم (اگه چت باکسو یادتون باشه) من اینجا منتظرم که زمان شام رو بهتون یادآوری کنم و چوبدستیمو برای کشتن کله زخمی بهتون بدم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سلام
میدونم تقریبا همتون تازه کار ترم ولی تو همین زمان کم شما همیشه برام مثل یه الگو بودین که برای اولین بار توی همین سایت بهم جرعت دادین بنویسم مهم نیست چطوری...دفتر دوئل جایی بود که از همه قسمت های سایت بیشتر دوستش داشتم و شما اداره اش می کردین.
باید بگم میفهممتون و به تصمیمتون احترام میگذارم هرچی نباشه شما لرد هستین...شاید چیزایه زیادی از شما ندونم ولی توی همین مدت کم حتی منم بهتون واقعا وابسته شدم و از نبودنتون اصلا حس خوبی ندارم.
فقط وقتی ارزش یه چیزو درک میکنی که از دستش بدی و ما هم به بدترین روش از دست میدیم.
نه مثل بقیه بچه ها میتونم خوب احساسمو توصیف کنم نه چیزی بنویسم که در صورت برگشتنتون و خوندن این نامه ارزششو داشته باشه و به پای پست های شما و بچه ها نمیرسه و اصلا قابل مقایسه نیست اما میخواستم سهمی توی این کار داشته باشم یا به قول اون پیرمرد ماگل کاموا فروش که میخواست یوزارهری رو بخره در حالی که خریدارایی چون لردسیاه عزیز مصر و دامبلدور داشت توی صف خریداراش باشه.
خیلی ها وقتی من برگشتم نبودن که دلمو شکست...مثلا جیسون و گابریل و کتی و خیلی های دیگه اما دلم گرم بود شما و لینی و اسکورپیوس و دیزی و یوآن و نیکلاس هستین...
لطفا برگردین
امضا: گمنام ترین فرد این جهان
میدونم تقریبا همتون تازه کار ترم ولی تو همین زمان کم شما همیشه برام مثل یه الگو بودین که برای اولین بار توی همین سایت بهم جرعت دادین بنویسم مهم نیست چطوری...دفتر دوئل جایی بود که از همه قسمت های سایت بیشتر دوستش داشتم و شما اداره اش می کردین.
باید بگم میفهممتون و به تصمیمتون احترام میگذارم هرچی نباشه شما لرد هستین...شاید چیزایه زیادی از شما ندونم ولی توی همین مدت کم حتی منم بهتون واقعا وابسته شدم و از نبودنتون اصلا حس خوبی ندارم.
فقط وقتی ارزش یه چیزو درک میکنی که از دستش بدی و ما هم به بدترین روش از دست میدیم.
نه مثل بقیه بچه ها میتونم خوب احساسمو توصیف کنم نه چیزی بنویسم که در صورت برگشتنتون و خوندن این نامه ارزششو داشته باشه و به پای پست های شما و بچه ها نمیرسه و اصلا قابل مقایسه نیست اما میخواستم سهمی توی این کار داشته باشم یا به قول اون پیرمرد ماگل کاموا فروش که میخواست یوزارهری رو بخره در حالی که خریدارایی چون لردسیاه عزیز مصر و دامبلدور داشت توی صف خریداراش باشه.
خیلی ها وقتی من برگشتم نبودن که دلمو شکست...مثلا جیسون و گابریل و کتی و خیلی های دیگه اما دلم گرم بود شما و لینی و اسکورپیوس و دیزی و یوآن و نیکلاس هستین...
لطفا برگردین
امضا: گمنام ترین فرد این جهان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/11/25
تولد نقش: 1400/11/28
آخرین ورود: یکشنبه 21 تیر 1405 15:54
از: بچگی دلم می خواست...
پستها:
94

سلام ارباب...
من یادم میاد یه مدتی افکارم حول محور این می چرخید که اگه دو یا چند نفر از اعضای سایت بین زندگی روزمره شون دور از قالب جادوگران همدیگه رو ببینن چی؟ تو اتوبوس یا تو پرواز هوایی کنار هم بشینن، تو ایستگاه مترو شونه به شونه ی هم منتظر وایسن، تو خیابون از بغل هم رد شن، با هم بحثشون شه یا تو موقعیتی قرار بگیرن که یه بگو بخند خوشایند داشته باشن...
بعد از اون یه مدت، تازه ماهیت این سایت برام معنی پیدا کرد. اینکه پشت هر شناسه یه دنیا خوابیده و هر کدوم از این دنیا ها بیش از چیزی که فکر می کنید تفاوت دارن. با اینحال همه اینجا دور هم توی یه پلتفرم جمع شدن و دنیای کوچیک خودشون رو ساختن. همه ی ما با این همه تفاوت یه تیکه از دنیاهامون رو باهم شریک شدیم. اما لرد! شما ورای این حرفا هستین، شما عمرتون رو پای این دنیای کوچیک گذاشتین و احتمالا به جزء بزرگی از دنیای شما تبدیل شده. به شخصه شما یکی از معیار های جاه طلبی من بودین از اوایل ورود تا همین لحظه. ما با نقدای شما کیف میکنیم. با حضورتونم کیف می کنیم. با حرفاتونم کیف می کنیم. ما با تک تک پستاتون کیف می کردیم... البته... بجز این پست آخریه...
ما مطمعنیم که بدون خداحافظی رفتن خواسته ی قلبی شما نبوده و واسه همینم بر برگشتتون اصرار داریم. دلتنگتونیم.
پی نوشت : مرلین لعنتت کنه کوین. بغض کردم.
من یادم میاد یه مدتی افکارم حول محور این می چرخید که اگه دو یا چند نفر از اعضای سایت بین زندگی روزمره شون دور از قالب جادوگران همدیگه رو ببینن چی؟ تو اتوبوس یا تو پرواز هوایی کنار هم بشینن، تو ایستگاه مترو شونه به شونه ی هم منتظر وایسن، تو خیابون از بغل هم رد شن، با هم بحثشون شه یا تو موقعیتی قرار بگیرن که یه بگو بخند خوشایند داشته باشن...
بعد از اون یه مدت، تازه ماهیت این سایت برام معنی پیدا کرد. اینکه پشت هر شناسه یه دنیا خوابیده و هر کدوم از این دنیا ها بیش از چیزی که فکر می کنید تفاوت دارن. با اینحال همه اینجا دور هم توی یه پلتفرم جمع شدن و دنیای کوچیک خودشون رو ساختن. همه ی ما با این همه تفاوت یه تیکه از دنیاهامون رو باهم شریک شدیم. اما لرد! شما ورای این حرفا هستین، شما عمرتون رو پای این دنیای کوچیک گذاشتین و احتمالا به جزء بزرگی از دنیای شما تبدیل شده. به شخصه شما یکی از معیار های جاه طلبی من بودین از اوایل ورود تا همین لحظه. ما با نقدای شما کیف میکنیم. با حضورتونم کیف می کنیم. با حرفاتونم کیف می کنیم. ما با تک تک پستاتون کیف می کردیم... البته... بجز این پست آخریه...
ما مطمعنیم که بدون خداحافظی رفتن خواسته ی قلبی شما نبوده و واسه همینم بر برگشتتون اصرار داریم. دلتنگتونیم.
پی نوشت : مرلین لعنتت کنه کوین. بغض کردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خواستن توانستن است.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:44
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
423
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

سلام برتو ای کسی که این نامه را یافته و می خوانی. باید بدانی که اجازه داری این نامه را به دیگران هم نشان بدهی تا همگی دست در دست هم بتوانید لردسیاه مان را بیابید.
بلی درست شنیدی! لرد سیاه! اصلا لردی داریم شاه نداره صورتی داره ماه نداره. به کس کسونش نمیدیم. به همه نشونش نمی دیم.
و بخاطر اینکه لرد سیاهمان فقط برای خودمان است و خیلی دوستش داریم و می ترسیم حسودی کنید به زیبایی و خفنیت ایشان، عکسشان را برایتان پیوست نمی کنیم!
اگر می پرسید پس چجوری پیدایش کنیم؟ باید بگویم به سادگی! لرد ها لردند و بقیه آدم ها معمولیند. هرکسی یک لرد را ببیند می شناسدش. باور نمی کنی امتحان کن. برو جایی که فکر می کنی شلوغ است و آنجا بایست. اگر یک لرد از کنارت رد شود حس می کنی تمام جذبه و ابهتش دارد تو را به سمت خود جذب می کند.
خودم احساساتی و دلتنگ گشتم. لرد ما را زودتر پیدا کنید دیگر!
اگر درمورد ظاهرشان می پرسی می گویم...
ظاهرشان چیز است... چیز... ولدمورتی است. کمی خشانت بار.
اما اگر قلبشان را لمس کنی! وای اگر قلبشان را لمس کنی!
عه. چرا اینجوری نگاه می کنی؟ نگفتم که قلبشان را از سینه خارج کن بعد لمس کن! منظورم از لمس یک چیز دیگر بود... بی خیال.
بله داشتم می گفتم انقدر ایشان خوبند که باورتان نمی شود. به قول تام جاگسن: بسیار دلسوز در عین جدیت. یک انسان بزرگوار و شریف.
و به قول آن پیکسی کیوت آبی مان: گاهی ایشان می توانند از دامبلدور هم مهربان تر باشند.
بلی. اگه یافتینشان برایمان پستش کنید. چیز... یعنی یک بلیط هواپیمایی، قطاری، کشتی فضایی ای چیزی (کلا چیزهایی در شان یک ارباب) برایشان بخرید و بدهید دستشان تا مستقیم تا خانه بیایند.
فقط کمی از وسایل مشنگی نفرت دارند و ممکن است لج کنند. در این صورت سعی کنید زوری سوارشان کنید.
ما هم از همینجا برای شادی روحتان جمیعا صلوات می فرستیم. باور کنید تضمینی میروید بهشت ها! همین پیامبر مرلینمان گفت!
درصورتی که بازنگشتند هم این نامه را بدهید به ایشان. از طرفی کودکی با چهرهی عبوس و لب و لوچه آویزان است. لیسا نیست. نامش کوین است.
اصلا هرکه هست هست. شما نامه را به لرد بدهید به هویت ملت چه کار دارید؟
نامه:
سلام سرورم. حالتون چطوره؟ خوبین؟ بدون ما بهتون خوش می گذره؟
سرورم چرا؟ چرا این کار رو باهامون کردین؟ نگفتین دلمون می شکنه؟ نگفتین قلبمون خورد می شه؟
اون لحظه ای که شنیدم رفتین با بیشترین سرعتی که می شد خودمو رسوندم دفترتون.
هیچی نبود جز یه یادداشت کوچیک. من یادداشتو نخوندم...
من از یادداشت سر در نمیارم...
من حتی یادداشتو ندیدم...
تنها چیزی که چشمای من دید جای خالی شما بود... جای خالی یه آدم که به بودنش عادت کرده بودیم... یه آدم خوب که دیگه بینمون نبود!
اگه بگم قلبم برای لحظه ای از حرکت وایساد باور می کنین؟ اگه بگم بغضم ترکید و اشکام رو گونه هام غلتید... چشمام خیس خیس و دیدم تار تار شد...
فشار زیادی یهویی بهم وارد شد. زانوهام شل شد و افتادم زمین.
یه نفر رو از دست داده بودم. یکی که برام عزیز بود.
پاشدم و جیغ کشیدم! مثل یه بچه که مادرشو از دست میده...
یه بچه که دیگه نمیدونه شبا باید تو بغل کی بخوابه.
سعی کردم با ایزابل که خبر رفتن تونو بهم داده بود حرف بزنم. اونم حالش بد بود. با همون قیافه خیس اشک و آویزون بهش لبخندی و زدم و پرسیدم:
- شوخیه نه؟
سرشو تکون داد.
لبخندم کش اومد:
-ایزا لطفا بهم بگو دروغه. دروغ سیزده که داره با سه رور تاخیر انجام میشه.
ایزابل بازم سر تکون داد و آروم گفت:
-نه کوین شوخی نیست.
این بار بلند خندیدم. انگاری خنده باعث می شد دردام پنهان شه. ولی اینطوری نبود.
- پس خوابه! چه خواب بدیه! چه کابوسی! اما منتظر میمونم بیدارشم و همه چی...
تو بغل ایزابل غرق شدم و حرفم نصفه موند. صدای نجوا مانند ایزابل تو گوشم تکرار شد:
-معذرت می خوام کوین عزیزم ولی تو خواب نیستی.
حرف ایزابل مثل زنگ ناقوس تو گوشم می پیچید:
-تو خواب نیستی...
اگه این خواب نبود پس چه کوفتی بود؟ چرا نمی تونستم رفتنوتونو باور کنم؟
یهو ناراحتی تو وجودم جاشو به عصبانیت داد.
همونطور که مشت می کوبیدم و دست و پا می زدم تا از بغل ایزا بیرو بیام فریاد زدم:
- شما حق نداشتین تنهامون بذارین! حق نداشتین ترکمون کنین!
مگه خودتون نبودین که می گفتین رفتن بدون سر و صدا و خداحافظی طولانی بی ادبیه؟ مگه نگفتین مهمون نباید میزبانشو اینطوری ترک کنه؟
اشکام بند نمیومد. ایزابل هم خیلی غمگین بود اما سعی داشت آرومم کنه.
یهو دست از گریه و زاری برداشتم و دویدم تا گودریکو پیدا کنم. میدونستم همیشه جواب سوالامو میدونه و بهم میگه. باید همه چیزو ازش می پرسیدم و ته توی ماجرا رو در میاوردم.
بعدش هم می رفتم سراغ لینی و ازش آدرستونو می گرفتم تا خودم بیام دنبالتون.
آره... این ایده خوبی بود. حداقل تا اون لحظه فکر می کردم ایده خوبیه.
رفتم سراغ گودریک. چون چشمام اشکی بود ناراحتی رو توصورتش ندیدم... دلتنگیشو ندیدم... ندیدم لبخندی که میزنه تصنعیه...
برای اینکه چشمام اشکی بود، هیچکدوم از اینا رو ندیدم، پس باهاش درست برخورد نکردم...
کورکورانه معتقد بودم تقصیر اون و دوستاشه که شما رفتین.
ولی گودریک برعکس من که گریه می کردم خودشو کنترل می کرد.
باهام با مهربونی حرف زد و کمک کرد بهترشم. ولی بهم نگفت همه چیز درست میشه.
وقتی پرسیدم آیا قراره همه چی درست شه؟ جواب داد: نمی دونم.
حتی خود لینی هم جواب این سوالو نمی دونست. هیچکدومشون بهم نگفتن: آینده روشنه و این یه شوخیه.
سعی کردم آدرستونو از لینی بگیرم ولی اون گفت تا رضایت شما رو نداشته باشه این کار رو نمی کنه و آدرس نمیده.
قلبم شکسته بود. با پشت دستم اشکامو پاک کردم و همه چی برام واضح شد.
و تازه دیدم لینی هم کلی ناراحته. کلی دل شکسته تر و غمگین تر از منه.
خجالت کشیدم که مزاحم لینی و گودریک شدم. اونا هم ناراحت بودن و من برخورد خوبی باهاشون نداشتم. بی خیال لینی شدم و رفتم سراغ ایزابل تا باهم گریه کنیم. اینجوری خالی می شدیم.
با خودم می گفتم حق نداشتین ترکمون کنین... ولی آیا واقعا حق نداشتین؟ راستشو بخواین خیلی هم حق داشتین.
شما اجازه داشتین هر موقع که دلتون خواست برین. هر موقع که خواستین از زیر بار مسئولیت ها رها بشین... به آرامش برسین و برای خودتون زندگی کنین.
مگه بقیه این کار رو نکردن؟ مگه بقیه ول نکردن برن؟ خصوصا اونایی که بی خبر رفتن و ته دلتونو خالی کردن.
با این حال شما موندین... دلخور شدین از دستشون ولی درهای خونه رو به روشون نبستین!
برای همین ما هم به حضورتون عادت کردیم و هیچکی نگفت: هی! ممکنه یه روزی این گنجو از دست بدیا! ممکنه یه روز دیگه نبینیشا!
یعنی اگرم می گفت بهش می خندیدیم و می گفتیم: زکی! لرد سیاه موندنی تر از این حرفاست. لردسیاه تا صد سالگیش اینجا میمونه و...
سرورم این کارتون بهمون درس بزرگی داد. یاد داد قدر آدمایی که کنارمونن رو بدونیم. فکر نکنیم بخاطر حضور دائمی ای که ازشون دیدیم می تونیم همیشه و همیشه داشته باشیمشون.
با این حال نمیدونم، آیا این درس انقدری ارزش داشت که ضربه ای که از رفتن یهوییتون خوردیم، بهاش بشه؟
این قلب شکسته و روح زخم خورده حتما باید برای یادگیری چنین درسی فدا می شد؟
یادتون میاد یه قصه تعریف کردم درمورد لردی که حافظشو از دست داده بود و مرگخواراش در به در دنبالش بودن؟ اون لرده شما نبودین ولی مرگخواراش ماها بودیم! تموم دیالوگاش برای ماها بود.
از اینکه پشتتونیم تا همین که بدون شما نمیشه خوشحال بود.
دیدین داستانم چقدر حق بود؟ دیدین همه احساسات داخل داستان واقعی بود؟
الان در به در دنبالتونیم. همه هم ناراحتیم از رفتنتون. امیدواریم زودتر گیرتون بیاریم. قبل اینکه گیر دمنتورا بیفتین... قبل اینکه گیر دمنتورا بیفتیم.
ما همگی به هم نیاز داریم.
لطفا هرجا هستین خودتونو نشون بدین.
برای یافتنتون حاضریم کل دنیا رو زیر و رو کنیم. همین که نرفتین آسمون و هنوزم یجایی روی زمین و تو این کره خاکی هستین خودش برامون انگیزه ست.
امیدوارم هرچی سریعتر پیداتون کنیم.
کوین دنی کارتر
سرورم.
من هیچ وقت قصد نداشتم و ندارم حضورتون تو ایفا رو نادیده بگیرم. اتفاقا هر وقت میدیم آنلاین شدین یا پست زدین، از خوشحالی بال در میاوردم. اینو کاملا جدی می گم.
انقدری دوستتون داشتم که می رفتم کل پستاتونو از انجمن همهی پیام ها می خوندم. البته این کارم فقط تا وقتی ادامه داشت که بهم گفتین گذشته رو بی خیال شم و انقدر تو گذشته نمونم.
میدونم که گذشته ها چقدر برای خودتون ارزشمنده. نوستالژیک به تموم معنا.
اما خودتون گفتین که باید آینده رو دید و غرق در گذشته نشد. نه؟
به شخصه منم از تغییرات بزرگ خوشم نمیاد و کلا شخصی نیستم که نظرم برای بقیه مهم باشه. با این حال نظر شما همیشه مهم و محترم بوده چون بزرگمونین.این بار هم بزرگی کنین و راه بیاین. شاید به قول خودتون این تغییر زیبا تر از چیزی باشه که فکر می کنیم.
الان که نیستین قلبم بدجوری شکسته. وقتی خبر رفتنتون رو شنیدم حس نکردم فقط یه رهبر رو از دست داده باشیم... یکی که برای بقای گروه بهش نیاز داریم... نه! همه مون میدونستیم ما یه نفر که حکم مادر یا حتی خواهر بزرگتر رو برامون داره از دست دادیم. و خبر رفتنتون همون شوکی رو بهمون وارد کرد که از خبر مرگ والدین می گیریم.
مخصوصا برای منی که آتازاگورا فوبیا دارم(ترس از ترک شدن و تنها موندن و فراموش شدن) این درد سه چهار برابر بود.
میدونم. بهتون حق میدم ناراحت بشین و بخواین برین. اینکه بعد از سالها زحمت و رنج و عذاب، کسی به حرفاتون گوش نده و بخواد نادیده تون بگیره... حق دارین دلخور شین.
اما خودتون گفتین وقتی ناراحتیم از سایت نریم. مگه نگفتین این کار هیچیو حل نمی کنه؟ یا باید وایسیم عقیده مونو ثابت کنیم یا هم که تغییر نظر بدیم. اما رها کردن هرگز!
شاید حرفام به مذاقتون خوش نیاد اما خودتون بودین که شجاع بودنو بهمون یاد دادین.
پای کاری موندن رو!
فرار نکردن رو!
شما به ما قوی بودنو یاد دادین!
شما بهمون یاد دادین تغییرات به اون ترسناکی ای که فکر می کنیم نیستن. کم کم بهشون عادت می کنیم و ازشون لذت می بریم.
میشه برگردین و همگی باهم از این تغییرات جدید لذت ببریم؟
شاید بهتون گفته باشن شایدم نه. ولی آموزه هاتون همیشه باهامونه. نه فقط تو جادو... تو کل زندگی!
شما بهمون کلی چیز یاد دادین ولی فراموش کردین مهم ترین اصل رو بهمون یاد بدین. 《قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد》 یادتون رفت بهمون یاد بدین چطوری مراقب و قدر دانتون باشیم. ما ها متاسفانه تا بهمون چیزی آموزش داده نشه، یادش نمیگیریم.
پس لطفا بهمون یاد بدین چطوری ازتون تشکر کنیم. چطور قدردان باشیم. چطور ازتون محافظت کنیم. چطور نذاریم برین و جلوتونو بگیریم. چطور مراقبتون باشیم!
لطفا هرچی نیازه رو خودتون یاد بدین تا رفتارمون باعث رنجشتون نشه. ما دوستتون داریم منتها نمی دونیم چطور از راه درست علاقه مونو ابراز کنیم که یه وقتی ناراحت نشین.
منتظر برگشتتون هستیم.
بلی درست شنیدی! لرد سیاه! اصلا لردی داریم شاه نداره صورتی داره ماه نداره. به کس کسونش نمیدیم. به همه نشونش نمی دیم.
و بخاطر اینکه لرد سیاهمان فقط برای خودمان است و خیلی دوستش داریم و می ترسیم حسودی کنید به زیبایی و خفنیت ایشان، عکسشان را برایتان پیوست نمی کنیم!
اگر می پرسید پس چجوری پیدایش کنیم؟ باید بگویم به سادگی! لرد ها لردند و بقیه آدم ها معمولیند. هرکسی یک لرد را ببیند می شناسدش. باور نمی کنی امتحان کن. برو جایی که فکر می کنی شلوغ است و آنجا بایست. اگر یک لرد از کنارت رد شود حس می کنی تمام جذبه و ابهتش دارد تو را به سمت خود جذب می کند.
خودم احساساتی و دلتنگ گشتم. لرد ما را زودتر پیدا کنید دیگر!
اگر درمورد ظاهرشان می پرسی می گویم...
ظاهرشان چیز است... چیز... ولدمورتی است. کمی خشانت بار.
اما اگر قلبشان را لمس کنی! وای اگر قلبشان را لمس کنی!
عه. چرا اینجوری نگاه می کنی؟ نگفتم که قلبشان را از سینه خارج کن بعد لمس کن! منظورم از لمس یک چیز دیگر بود... بی خیال.
بله داشتم می گفتم انقدر ایشان خوبند که باورتان نمی شود. به قول تام جاگسن: بسیار دلسوز در عین جدیت. یک انسان بزرگوار و شریف.
و به قول آن پیکسی کیوت آبی مان: گاهی ایشان می توانند از دامبلدور هم مهربان تر باشند.
بلی. اگه یافتینشان برایمان پستش کنید. چیز... یعنی یک بلیط هواپیمایی، قطاری، کشتی فضایی ای چیزی (کلا چیزهایی در شان یک ارباب) برایشان بخرید و بدهید دستشان تا مستقیم تا خانه بیایند.
فقط کمی از وسایل مشنگی نفرت دارند و ممکن است لج کنند. در این صورت سعی کنید زوری سوارشان کنید.
ما هم از همینجا برای شادی روحتان جمیعا صلوات می فرستیم. باور کنید تضمینی میروید بهشت ها! همین پیامبر مرلینمان گفت!
درصورتی که بازنگشتند هم این نامه را بدهید به ایشان. از طرفی کودکی با چهرهی عبوس و لب و لوچه آویزان است. لیسا نیست. نامش کوین است.
اصلا هرکه هست هست. شما نامه را به لرد بدهید به هویت ملت چه کار دارید؟
نامه:
سلام سرورم. حالتون چطوره؟ خوبین؟ بدون ما بهتون خوش می گذره؟
سرورم چرا؟ چرا این کار رو باهامون کردین؟ نگفتین دلمون می شکنه؟ نگفتین قلبمون خورد می شه؟
اون لحظه ای که شنیدم رفتین با بیشترین سرعتی که می شد خودمو رسوندم دفترتون.
هیچی نبود جز یه یادداشت کوچیک. من یادداشتو نخوندم...
من از یادداشت سر در نمیارم...
من حتی یادداشتو ندیدم...
تنها چیزی که چشمای من دید جای خالی شما بود... جای خالی یه آدم که به بودنش عادت کرده بودیم... یه آدم خوب که دیگه بینمون نبود!
اگه بگم قلبم برای لحظه ای از حرکت وایساد باور می کنین؟ اگه بگم بغضم ترکید و اشکام رو گونه هام غلتید... چشمام خیس خیس و دیدم تار تار شد...
فشار زیادی یهویی بهم وارد شد. زانوهام شل شد و افتادم زمین.
یه نفر رو از دست داده بودم. یکی که برام عزیز بود.
پاشدم و جیغ کشیدم! مثل یه بچه که مادرشو از دست میده...
یه بچه که دیگه نمیدونه شبا باید تو بغل کی بخوابه.
سعی کردم با ایزابل که خبر رفتن تونو بهم داده بود حرف بزنم. اونم حالش بد بود. با همون قیافه خیس اشک و آویزون بهش لبخندی و زدم و پرسیدم:
- شوخیه نه؟
سرشو تکون داد.
لبخندم کش اومد:
-ایزا لطفا بهم بگو دروغه. دروغ سیزده که داره با سه رور تاخیر انجام میشه.
ایزابل بازم سر تکون داد و آروم گفت:
-نه کوین شوخی نیست.
این بار بلند خندیدم. انگاری خنده باعث می شد دردام پنهان شه. ولی اینطوری نبود.
- پس خوابه! چه خواب بدیه! چه کابوسی! اما منتظر میمونم بیدارشم و همه چی...
تو بغل ایزابل غرق شدم و حرفم نصفه موند. صدای نجوا مانند ایزابل تو گوشم تکرار شد:
-معذرت می خوام کوین عزیزم ولی تو خواب نیستی.
حرف ایزابل مثل زنگ ناقوس تو گوشم می پیچید:
-تو خواب نیستی...
اگه این خواب نبود پس چه کوفتی بود؟ چرا نمی تونستم رفتنوتونو باور کنم؟
یهو ناراحتی تو وجودم جاشو به عصبانیت داد.
همونطور که مشت می کوبیدم و دست و پا می زدم تا از بغل ایزا بیرو بیام فریاد زدم:
- شما حق نداشتین تنهامون بذارین! حق نداشتین ترکمون کنین!
مگه خودتون نبودین که می گفتین رفتن بدون سر و صدا و خداحافظی طولانی بی ادبیه؟ مگه نگفتین مهمون نباید میزبانشو اینطوری ترک کنه؟
اشکام بند نمیومد. ایزابل هم خیلی غمگین بود اما سعی داشت آرومم کنه.
یهو دست از گریه و زاری برداشتم و دویدم تا گودریکو پیدا کنم. میدونستم همیشه جواب سوالامو میدونه و بهم میگه. باید همه چیزو ازش می پرسیدم و ته توی ماجرا رو در میاوردم.
بعدش هم می رفتم سراغ لینی و ازش آدرستونو می گرفتم تا خودم بیام دنبالتون.
آره... این ایده خوبی بود. حداقل تا اون لحظه فکر می کردم ایده خوبیه.
رفتم سراغ گودریک. چون چشمام اشکی بود ناراحتی رو توصورتش ندیدم... دلتنگیشو ندیدم... ندیدم لبخندی که میزنه تصنعیه...
برای اینکه چشمام اشکی بود، هیچکدوم از اینا رو ندیدم، پس باهاش درست برخورد نکردم...
کورکورانه معتقد بودم تقصیر اون و دوستاشه که شما رفتین.
ولی گودریک برعکس من که گریه می کردم خودشو کنترل می کرد.
باهام با مهربونی حرف زد و کمک کرد بهترشم. ولی بهم نگفت همه چیز درست میشه.
وقتی پرسیدم آیا قراره همه چی درست شه؟ جواب داد: نمی دونم.
حتی خود لینی هم جواب این سوالو نمی دونست. هیچکدومشون بهم نگفتن: آینده روشنه و این یه شوخیه.
سعی کردم آدرستونو از لینی بگیرم ولی اون گفت تا رضایت شما رو نداشته باشه این کار رو نمی کنه و آدرس نمیده.
قلبم شکسته بود. با پشت دستم اشکامو پاک کردم و همه چی برام واضح شد.
و تازه دیدم لینی هم کلی ناراحته. کلی دل شکسته تر و غمگین تر از منه.
خجالت کشیدم که مزاحم لینی و گودریک شدم. اونا هم ناراحت بودن و من برخورد خوبی باهاشون نداشتم. بی خیال لینی شدم و رفتم سراغ ایزابل تا باهم گریه کنیم. اینجوری خالی می شدیم.
با خودم می گفتم حق نداشتین ترکمون کنین... ولی آیا واقعا حق نداشتین؟ راستشو بخواین خیلی هم حق داشتین.
شما اجازه داشتین هر موقع که دلتون خواست برین. هر موقع که خواستین از زیر بار مسئولیت ها رها بشین... به آرامش برسین و برای خودتون زندگی کنین.
مگه بقیه این کار رو نکردن؟ مگه بقیه ول نکردن برن؟ خصوصا اونایی که بی خبر رفتن و ته دلتونو خالی کردن.
با این حال شما موندین... دلخور شدین از دستشون ولی درهای خونه رو به روشون نبستین!
برای همین ما هم به حضورتون عادت کردیم و هیچکی نگفت: هی! ممکنه یه روزی این گنجو از دست بدیا! ممکنه یه روز دیگه نبینیشا!
یعنی اگرم می گفت بهش می خندیدیم و می گفتیم: زکی! لرد سیاه موندنی تر از این حرفاست. لردسیاه تا صد سالگیش اینجا میمونه و...
سرورم این کارتون بهمون درس بزرگی داد. یاد داد قدر آدمایی که کنارمونن رو بدونیم. فکر نکنیم بخاطر حضور دائمی ای که ازشون دیدیم می تونیم همیشه و همیشه داشته باشیمشون.
با این حال نمیدونم، آیا این درس انقدری ارزش داشت که ضربه ای که از رفتن یهوییتون خوردیم، بهاش بشه؟
این قلب شکسته و روح زخم خورده حتما باید برای یادگیری چنین درسی فدا می شد؟
یادتون میاد یه قصه تعریف کردم درمورد لردی که حافظشو از دست داده بود و مرگخواراش در به در دنبالش بودن؟ اون لرده شما نبودین ولی مرگخواراش ماها بودیم! تموم دیالوگاش برای ماها بود.
از اینکه پشتتونیم تا همین که بدون شما نمیشه خوشحال بود.
دیدین داستانم چقدر حق بود؟ دیدین همه احساسات داخل داستان واقعی بود؟
الان در به در دنبالتونیم. همه هم ناراحتیم از رفتنتون. امیدواریم زودتر گیرتون بیاریم. قبل اینکه گیر دمنتورا بیفتین... قبل اینکه گیر دمنتورا بیفتیم.
ما همگی به هم نیاز داریم.
لطفا هرجا هستین خودتونو نشون بدین.
برای یافتنتون حاضریم کل دنیا رو زیر و رو کنیم. همین که نرفتین آسمون و هنوزم یجایی روی زمین و تو این کره خاکی هستین خودش برامون انگیزه ست.
امیدوارم هرچی سریعتر پیداتون کنیم.
کوین دنی کارتر
سرورم.
من هیچ وقت قصد نداشتم و ندارم حضورتون تو ایفا رو نادیده بگیرم. اتفاقا هر وقت میدیم آنلاین شدین یا پست زدین، از خوشحالی بال در میاوردم. اینو کاملا جدی می گم.
انقدری دوستتون داشتم که می رفتم کل پستاتونو از انجمن همهی پیام ها می خوندم. البته این کارم فقط تا وقتی ادامه داشت که بهم گفتین گذشته رو بی خیال شم و انقدر تو گذشته نمونم.
میدونم که گذشته ها چقدر برای خودتون ارزشمنده. نوستالژیک به تموم معنا.
اما خودتون گفتین که باید آینده رو دید و غرق در گذشته نشد. نه؟
به شخصه منم از تغییرات بزرگ خوشم نمیاد و کلا شخصی نیستم که نظرم برای بقیه مهم باشه. با این حال نظر شما همیشه مهم و محترم بوده چون بزرگمونین.این بار هم بزرگی کنین و راه بیاین. شاید به قول خودتون این تغییر زیبا تر از چیزی باشه که فکر می کنیم.
الان که نیستین قلبم بدجوری شکسته. وقتی خبر رفتنتون رو شنیدم حس نکردم فقط یه رهبر رو از دست داده باشیم... یکی که برای بقای گروه بهش نیاز داریم... نه! همه مون میدونستیم ما یه نفر که حکم مادر یا حتی خواهر بزرگتر رو برامون داره از دست دادیم. و خبر رفتنتون همون شوکی رو بهمون وارد کرد که از خبر مرگ والدین می گیریم.
مخصوصا برای منی که آتازاگورا فوبیا دارم(ترس از ترک شدن و تنها موندن و فراموش شدن) این درد سه چهار برابر بود.
میدونم. بهتون حق میدم ناراحت بشین و بخواین برین. اینکه بعد از سالها زحمت و رنج و عذاب، کسی به حرفاتون گوش نده و بخواد نادیده تون بگیره... حق دارین دلخور شین.
اما خودتون گفتین وقتی ناراحتیم از سایت نریم. مگه نگفتین این کار هیچیو حل نمی کنه؟ یا باید وایسیم عقیده مونو ثابت کنیم یا هم که تغییر نظر بدیم. اما رها کردن هرگز!
شاید حرفام به مذاقتون خوش نیاد اما خودتون بودین که شجاع بودنو بهمون یاد دادین.
پای کاری موندن رو!
فرار نکردن رو!
شما به ما قوی بودنو یاد دادین!
شما بهمون یاد دادین تغییرات به اون ترسناکی ای که فکر می کنیم نیستن. کم کم بهشون عادت می کنیم و ازشون لذت می بریم.
میشه برگردین و همگی باهم از این تغییرات جدید لذت ببریم؟
شاید بهتون گفته باشن شایدم نه. ولی آموزه هاتون همیشه باهامونه. نه فقط تو جادو... تو کل زندگی!
شما بهمون کلی چیز یاد دادین ولی فراموش کردین مهم ترین اصل رو بهمون یاد بدین. 《قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد》 یادتون رفت بهمون یاد بدین چطوری مراقب و قدر دانتون باشیم. ما ها متاسفانه تا بهمون چیزی آموزش داده نشه، یادش نمیگیریم.
پس لطفا بهمون یاد بدین چطوری ازتون تشکر کنیم. چطور قدردان باشیم. چطور ازتون محافظت کنیم. چطور نذاریم برین و جلوتونو بگیریم. چطور مراقبتون باشیم!
لطفا هرچی نیازه رو خودتون یاد بدین تا رفتارمون باعث رنجشتون نشه. ما دوستتون داریم منتها نمی دونیم چطور از راه درست علاقه مونو ابراز کنیم که یه وقتی ناراحت نشین.
منتظر برگشتتون هستیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/1/28 17:21:08
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/1/28 17:22:35
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/1/28 17:22:35
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

لرد سیاه عزیز، سلام.
نمیدونم، شاید کمی عجیب به نظر برسه که به عنوان یه محفلی دارم اینجا پیام میدم؛ ولی این سایت و دوستیهای درونش چیزی فراتر از جبههها و گروههاست.
از اول انتخابم برای کرکتر ایفا محفل بودهها، ولی شخصیت کاریزماتیک لرد سیاه که شما بهش جون دادین هر کسی رو به سمت خودش جذب میکنه.
بارها ازتون نقد گرفتم، بارها دوئل کردم و هردفعه اگر مورد تاییدتون واقع میشدم، ذوقی وجودمو فرا میگرفت و احساس غرور و اعتماد به نفس میکردم! کیه که دلش نخواد توسط یه فرد باتجربه و بزرگ تایید بشه؟ از شما چه پنهون، همیشه دوست داشتم تو پیاماتون منشن بشم.
میتونم بگم یکی از بخشهای مورد علاقهم تو چت باکس، حضور شما بود. در عین جدی بودن و ابهت، شوخیهاتون با سایر اعضا و دست انداختنشون همیشه حس خوبی بهم میداد. اصلا جنس «لرد ولدمورت» با بقیه فرق داشته همیشه.
حتی از نگاه محفلی هم بخوام بگم، این قوی بودن شما و جبهه مرگخوارا حس رقابتی ایجاد میکرد که به شخصه حس میکنم باعث پیشرفت خودم و محفل شده.
خیلیا اومدن و رفتن تو این مدتی که من بودم. حتی دوستانی که با رفتنشون دیگه هیچ دسترسیای بهشون نداشتم و دوستیمون همونجا تموم شد. ولی رفتن شما دوستی رو تموم نمیکنه، بلکه منجر به تموم شدن دوره طلایی سایت میشه. خدا میدونه چقدر ممکنه طول بکشه که یه انسان تاثیرگذار دیگه وارد این سایت بشه؛ که شاید بتونه کمی این خلاء رو پر کنه!
از صمیم قلبم، به عنوان یه عضو کوچیک سایت، کسی که 3 سال زندگیشو تو دنیای جادویی اینجا گذرونده و به اندازه خودش اومدن و رفتنای زیادی رو دیده، ازتون میخوام برگردین و ما رو اینجوری رها نکنین.
صد البته که هرچی بشه، مجبوریم به تصمیمتون احترام بذاریم، ولی دلمون برای حضورتون تنگ میشه. :)
نمیدونم، شاید کمی عجیب به نظر برسه که به عنوان یه محفلی دارم اینجا پیام میدم؛ ولی این سایت و دوستیهای درونش چیزی فراتر از جبههها و گروههاست.
از اول انتخابم برای کرکتر ایفا محفل بودهها، ولی شخصیت کاریزماتیک لرد سیاه که شما بهش جون دادین هر کسی رو به سمت خودش جذب میکنه.
بارها ازتون نقد گرفتم، بارها دوئل کردم و هردفعه اگر مورد تاییدتون واقع میشدم، ذوقی وجودمو فرا میگرفت و احساس غرور و اعتماد به نفس میکردم! کیه که دلش نخواد توسط یه فرد باتجربه و بزرگ تایید بشه؟ از شما چه پنهون، همیشه دوست داشتم تو پیاماتون منشن بشم.
میتونم بگم یکی از بخشهای مورد علاقهم تو چت باکس، حضور شما بود. در عین جدی بودن و ابهت، شوخیهاتون با سایر اعضا و دست انداختنشون همیشه حس خوبی بهم میداد. اصلا جنس «لرد ولدمورت» با بقیه فرق داشته همیشه.
حتی از نگاه محفلی هم بخوام بگم، این قوی بودن شما و جبهه مرگخوارا حس رقابتی ایجاد میکرد که به شخصه حس میکنم باعث پیشرفت خودم و محفل شده.
خیلیا اومدن و رفتن تو این مدتی که من بودم. حتی دوستانی که با رفتنشون دیگه هیچ دسترسیای بهشون نداشتم و دوستیمون همونجا تموم شد. ولی رفتن شما دوستی رو تموم نمیکنه، بلکه منجر به تموم شدن دوره طلایی سایت میشه. خدا میدونه چقدر ممکنه طول بکشه که یه انسان تاثیرگذار دیگه وارد این سایت بشه؛ که شاید بتونه کمی این خلاء رو پر کنه!
از صمیم قلبم، به عنوان یه عضو کوچیک سایت، کسی که 3 سال زندگیشو تو دنیای جادویی اینجا گذرونده و به اندازه خودش اومدن و رفتنای زیادی رو دیده، ازتون میخوام برگردین و ما رو اینجوری رها نکنین.
صد البته که هرچی بشه، مجبوریم به تصمیمتون احترام بذاریم، ولی دلمون برای حضورتون تنگ میشه. :)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

درود،
اربابآ،
خود خویشتن خویشمان چونان این دیگر تناولگران موت مبوده و فاقد عواطف، احساسات، دلهای مضیق گشته و زین دست اباطیل میباشیم و زجّه و لابه و امثالهم را نیز نه میپسندیم و نه میپنداریم جنابتان ایشان را مقبول دارید. لیک آمدیم تنها یک سخن بگوییم و تمام.
آنگاه که بر این سرای بازگردید - که جنابمان نمیدانیم چه زمان، لیک بدان اطمینان داریم - مرگخواری با کلاهی دراز و حشرهای منحوس و سیهچرده و موّزوز، گوش به فرمانتان خواهد بود. قبول داریم که سابقه درخشانی در خصوص ثبات و مسئولیت پذریری مداریم، لیک در این مورد با جنابتان پیمان ناگسستنی دور برد منقود میداریم و با وجود آنچه شواهد اخیر خلاف آن را ارائه میدهند، خانه ریدل و سوژگان نیکش را از گرد و غبار مصون نگاه خواهیم داشت و پُسوت فراوان زده و هنگامی که بازگشتید برخلاف قواعدِ مذکوره جنابتان، همه را یک جا برای نقد بر محضرتان وارد خواهیم آورد.
مرگخوار دون و بیمایه،
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.
اربابآ،
خود خویشتن خویشمان چونان این دیگر تناولگران موت مبوده و فاقد عواطف، احساسات، دلهای مضیق گشته و زین دست اباطیل میباشیم و زجّه و لابه و امثالهم را نیز نه میپسندیم و نه میپنداریم جنابتان ایشان را مقبول دارید. لیک آمدیم تنها یک سخن بگوییم و تمام.
آنگاه که بر این سرای بازگردید - که جنابمان نمیدانیم چه زمان، لیک بدان اطمینان داریم - مرگخواری با کلاهی دراز و حشرهای منحوس و سیهچرده و موّزوز، گوش به فرمانتان خواهد بود. قبول داریم که سابقه درخشانی در خصوص ثبات و مسئولیت پذریری مداریم، لیک در این مورد با جنابتان پیمان ناگسستنی دور برد منقود میداریم و با وجود آنچه شواهد اخیر خلاف آن را ارائه میدهند، خانه ریدل و سوژگان نیکش را از گرد و غبار مصون نگاه خواهیم داشت و پُسوت فراوان زده و هنگامی که بازگشتید برخلاف قواعدِ مذکوره جنابتان، همه را یک جا برای نقد بر محضرتان وارد خواهیم آورد.
مرگخوار دون و بیمایه،
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1403/1/28 0:02:48
جزئیات کاربر

سلام و امیدوارم حالتون خوب باشه.
امیدوارم لرد عزیز تک تک پست های این تایپیک رو بخونن.
سال پیش بود که برادرم طی یه حادثه یهویی از بین ما رفت و خونه ما بعد از مراسمات و تشریفات عزاداری تبدیل به یه خونه بدون روح و شادی شد.حتی همین الان هم اون خونه ، خونه سابق نیست. همیشه انگار یه چیزی کمه و خانواده من دیگه اون خانواده سابق نشد. به قول خواهرم: این خونه ستونش رو از دست داده پس تعجبی ندارد که داره کمکم آوار میشه!
لرد اگه این پیام رو می خونید ، فقط خواستم بگم وضعیت خونه ریدل ها بدون حضور شما(البته امیدوارم سالیان سال سلامت باشید.) دقیقا مثل خونه ماست. این خونه ستونش رو از دست داده پس تعجبی ندارد که داره کمکم آوار میشه! رفتن شما به قدری آزار دهنده ست که به شخصه دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره،هزاران دلیل هم پشتش وجود داره. چون اگه بنویسم دیگه کسی به خوبی شما نقدش نمیکنه و ...
یادمه اون اوایل از قضاوت پست هام توسط بقیه می ترسیدم، ولی خود شما کمک کردید و دیگه این ترس رو ندارم. هر باری که بهتون پیام میدادم ، شما بدون هیچ منتی جوابم رو میدادید و نمی دونید زمان لود شدن نامه هاتون من چه ذوقی داشتم.
میشه ازتون خواهش کنم برگردید ؟؟ خونه ریدل ها ، مرگخوار ها ، بقیه ملت و جادوگران بهتون نیاز داره.
همین و فعلا!
امیدوارم لرد عزیز تک تک پست های این تایپیک رو بخونن.
سال پیش بود که برادرم طی یه حادثه یهویی از بین ما رفت و خونه ما بعد از مراسمات و تشریفات عزاداری تبدیل به یه خونه بدون روح و شادی شد.حتی همین الان هم اون خونه ، خونه سابق نیست. همیشه انگار یه چیزی کمه و خانواده من دیگه اون خانواده سابق نشد. به قول خواهرم: این خونه ستونش رو از دست داده پس تعجبی ندارد که داره کمکم آوار میشه!
لرد اگه این پیام رو می خونید ، فقط خواستم بگم وضعیت خونه ریدل ها بدون حضور شما(البته امیدوارم سالیان سال سلامت باشید.) دقیقا مثل خونه ماست. این خونه ستونش رو از دست داده پس تعجبی ندارد که داره کمکم آوار میشه! رفتن شما به قدری آزار دهنده ست که به شخصه دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره،هزاران دلیل هم پشتش وجود داره. چون اگه بنویسم دیگه کسی به خوبی شما نقدش نمیکنه و ...
یادمه اون اوایل از قضاوت پست هام توسط بقیه می ترسیدم، ولی خود شما کمک کردید و دیگه این ترس رو ندارم. هر باری که بهتون پیام میدادم ، شما بدون هیچ منتی جوابم رو میدادید و نمی دونید زمان لود شدن نامه هاتون من چه ذوقی داشتم.
میشه ازتون خواهش کنم برگردید ؟؟ خونه ریدل ها ، مرگخوار ها ، بقیه ملت و جادوگران بهتون نیاز داره.
همین و فعلا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج