پست مشاوره
از ساختمون بیرون اومد. تصمیم گرفتم بخشی مسیر رو قدم بزنم. ذهنم خیلی آشفته شده بود.
- چرا توی مشاوره اونجوری حرف زدم؟ منی که خودم دم از عدم تبعیض میزنم نباید اونطوری با سالازار اسلیتیرین صحبت میکردم. خیلی تند و بی ادبانه حرف زدم. همه خشمی که از حرف اون اسلیتیرینی توم ایجاد شده بود رو سر سالازار خالی کردم. حقش نبود که اینطوری باهاش حرف بزنم. دلیلی نداره که هر کاری که بچه های اسلیتیرینی انجام میدن رو به پای اون سالازار بیچاره بنویسم. شاید اگر بهتر صحبت میکردم نظرش درباره ماگل زاده ها عوض میشد ولی ... ولی با این کاری که من کردم هیچی بهتر که نشد بدتر هم شد...
اشک از چشمام جاری شد. مثل ابر بهار گریه میکردم. مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن با تعجب نگاهم میکردم. نگاهشون اذیتم میکرد. سریع دویدم و وارد یه کوچه خلوت شدم که کسی منو نبینه.
- چرا این کارو کردم؟ حالا چیکار کنم؟ مهم نیست اون هر کاری هم بکنه من نباید اون حرفا رو میزدم و ناراحتش میکردم! کاش میتونستم برگردم عقب و همه چیو درست کنم...
بینیمو بالا کشیدم و تصمیم گرفتم که به خودم بیام. اینقدر اشکمو با آستینم پاک کرده بودم که هر دو تا آستین لباسم خیس خیس بود.
- با گریه کردن چیزی عوض نمیشه. کاش میشد برم و حافظشو پاک کنم ولی این کار درستی نیست. باید یه جوری براش جبران کنم. باید بهش بگم که متاسفم و میخوام که خود واقعیشو بشناسم نه یه مشت شایعه که ازش تو کتابا نوشته. بهتره زودتر برم خونه و براش جغد بفرستم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا دوباره تنفسم منظم بشه. آخرین اشک ها رو از روی صورتم پاک کردم و چوبدستیمو جلو گرفتم. اتوبوس شوالیه اومد. سوار شدم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خونه کیفم رو یه گوشه انداختم و یه راست رفتم تو آشپزخونه. یه بطری آب کدوحلوایی و تارت توت فرنگی برداشتم. رفتم توی اتاق. از مخزن خوراکی هام 2 تا قورباغه شکلاتی و یه بسته پاستیل نوشابه ای در آوردم. همه رو توی یه جعبه کوچیک گذاشتم و شروع کردم به نوشتن نامه.
"جناب سالازار اسلیتیرین گرامی!
من واقعا معذرت میخوام که امروز با شما اونطور بد صحبت کردم. نباید اجازه میدادم خشمم از یکی دیگه اونطور سر شما خالی بشه. دارم این نامه رو براتون مینویسم که بگم معذرت میخوام. لطفا این هدیه رو از طرف من قبول کنین!
و در آخر میخواستم بگم که من دوست دارم شما رو بیشتر بشناسم. البته اگر منو ببخشید و اجازه بدین که خود واقعیتون رو بشناسم نه چیزایی که تو کتابا هست.
ترزا مک کینز"
نامه رو توی پاکت گذاشتم و درش رو چسبوندم. بعد پاکت رو پیش خوراکی های توی جعبه گذاشتم و درش رو با یه ربان نقره ای بستم. بعد بسته رو به شکلات دادم.
- شکلات با بیشترین سرعتت پرواز کن و سریع اینو به دست سالازار اسلیتیرین برسون!
شکلات هوهویی کرد و از پنجره بیرون رفت.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

هوا ابری بود و هر لحظه ممکن بود باران بگیرد. با اینکه چند ساعت تا غروب مانده بود، هوا به خاطر ابرها تاریکتر از معمول بود و باد سردی می وزید. این ابرها و این هوا سرود مرگ تابستان بودند و پاییز کم کم می آمد که حکم روایی کند.
او لباس های همیشگیش را نپوشیده بود و به جایش کت بلند سیاهی پوشیده و کلاه بزرگش را طوری سرش گذاشته بود که چهره اش ناپیدا باشد. آخر خیابان خلوتی خودش را ظاهر کرده بود و با قدمهای محکم ولی آرام به سمت نقطه مورد علاقه اش میرفت. سرش پایین بود و از نگاه های غیر ضروری با ماگلهایی که از کنارش رد میشدند، اجتناب میکرد.
بلاخره به مکان مورد علاقه اش رسید و همه چیز شروع شد.
نیمکت سبز رنگ و رو رفته ایی که روبروی قنادی معروف لندن بود. قنادی "مارکینز"، قنادی معروف لندن بود که در همه ساعات کاری اش شلوغ بود. روی صندلی نشست و بلاخره نگاهش را از سنگ فرش خیابان گرفت.
نور زرد رنگ قنادی، پیاده رو را روشن کرده بود و بوی شیرینی های گرم، حتی تا آن نیمکت که او رویش نشسته بود، میرسید.
به چهره های خوشحال مشتریان نگاه کرد.
والدین خوشحالی که برای فرزندانشان، نان خامه ایی میخریدند، پیرزن هایی که با صورت چروکیده و پشت خمیده نان باگت برمیداشتند و دختر های نوجوانی که ریز میخندیدند و جلوی ویترین شیرینی ها سعی میکردند خوشمزه ترین تارت را پیدا کنند.
سرش را کج کرد و به فکر فرو رفت. چه چیزی در ذهن های کوچک و عقب مانده آنها، این قدر خوشحالشان میکرد؟ نیستی و مرگی که به سمتش حرکت میکردند، نمیدیدند؟
"برای لذت بردن از زندگی باید احمق بود"
جمله درستی بود. اما مگر لذت بردن از زندگی ارزش حماقت را داشت؟ شاید میشد ذهن های کوچک را گول زد ولی ذهن های بزرگ... ذهن های بزرگ هیچ وقت تن به حماقت نمیدادند. لذت بردن از زندگی ، هدف آنها نبود. آنها هدف های بزرگتری داشتند. ذهن های بزرگ خدایان کوچک روی زمین بودند.
ناگهان همهمه ایی در قنادی در گرفت. زنی جیغ زد و بعد او فریادها شدت گرفت. نور زرد رنگی که از قنادی بیرون میزد، رنگ خون گرفت و قرمز و قرمز تر شد. انگار جایی در قنادی آتش گرفته بود. صدای فریاد ها شدت میگرفت. کمک میخواستند. با مشت به در شیشه ایی مغازه میزدند و انگار در باز نمیشد.
به آنها نگاه میکرد. حالا چهره واقعی شان را داشتند. مثل مگسهای ترسیده ایی بودند که در شیشه مربا زندانی شده بود. دیگر خبری از لبخند ها نبود. در صورتها فقط وحشت و درد دیده میشد.
آتش شعله میکشید و قنادی را به فر بزرگی برای مشتریانش تبدیل کرده بود. به آتش نگاه کرد. مسلما آتش شکل طبیعی نداشت. هر وقت سعی کرده بودند خاموشش کنند، بیشتر شعله میکشید و مانند هیولایی بی صورت قربانیانش را میبلعید و در نهایت تک به تک همه را شکار میکرد.
فریاد ها کمتر و کمتر میشد.
قنادی پر بود از صورت های نیمه سوخته، شیرینی های آب شده و خامه بخار شده.
چشمهای نیمه بازی که شعله وحشت در آنها خاموش نمیشد. دیگر کسی برای فرار خودش را به در قنادی نمی کوفت. همه همان جا بودند که احمق ها باید باشند. در نیستی غوطه ور هستند و همیشه آنجا میمانند.
لبخند زد. البته فکر میکرد این چیزی است که به آن لبخند میگویند. احساس شادی نداشت. شادی به نظرش چیز اضافه ایی بود که گمراهش میکرد. در واقع احساس رضایت داشت. انگار چیزهایی را که جای نادرستی بودند به جای درستشان برگردانده بود.
- شما هم کسی رو در آتش سوزی پنجاه سال پیش از دست دادین؟ آخه خیلی وقته به این خرابه خیره شدین...
صدای پیرمردی بود که با عصایش کنار نیمکت ایستاده بود و از او سوال میکرد. باید او را میکشت؟...نه... لزومی نداشت.
بدون آنکه جوابی بدهد بلند شد و از نیمکت پیرمرد دور شد.
پنجاه سال پیش که این قنادی را فقط برای تفریحش سوزانده بود، فکرش را نمیکرد که به یکی از خاطره های مورد علاقه اش تبدیل شود. صحنه های آتش سوزی برای همیشه در خاطراتش زنده میماندند و او همیشه از مرورشان لذت میبرد.
بهترین قسمت ماجرا اما این بود که هنوز هم کسی نمیدانست مقصر آتش سوزی "مارکینز" ، لرد ولدمورت است.
دوست داشت این خاطره تنها برای خودش باشد.
او لباس های همیشگیش را نپوشیده بود و به جایش کت بلند سیاهی پوشیده و کلاه بزرگش را طوری سرش گذاشته بود که چهره اش ناپیدا باشد. آخر خیابان خلوتی خودش را ظاهر کرده بود و با قدمهای محکم ولی آرام به سمت نقطه مورد علاقه اش میرفت. سرش پایین بود و از نگاه های غیر ضروری با ماگلهایی که از کنارش رد میشدند، اجتناب میکرد.
بلاخره به مکان مورد علاقه اش رسید و همه چیز شروع شد.
نیمکت سبز رنگ و رو رفته ایی که روبروی قنادی معروف لندن بود. قنادی "مارکینز"، قنادی معروف لندن بود که در همه ساعات کاری اش شلوغ بود. روی صندلی نشست و بلاخره نگاهش را از سنگ فرش خیابان گرفت.
نور زرد رنگ قنادی، پیاده رو را روشن کرده بود و بوی شیرینی های گرم، حتی تا آن نیمکت که او رویش نشسته بود، میرسید.
به چهره های خوشحال مشتریان نگاه کرد.
والدین خوشحالی که برای فرزندانشان، نان خامه ایی میخریدند، پیرزن هایی که با صورت چروکیده و پشت خمیده نان باگت برمیداشتند و دختر های نوجوانی که ریز میخندیدند و جلوی ویترین شیرینی ها سعی میکردند خوشمزه ترین تارت را پیدا کنند.
سرش را کج کرد و به فکر فرو رفت. چه چیزی در ذهن های کوچک و عقب مانده آنها، این قدر خوشحالشان میکرد؟ نیستی و مرگی که به سمتش حرکت میکردند، نمیدیدند؟
"برای لذت بردن از زندگی باید احمق بود"
جمله درستی بود. اما مگر لذت بردن از زندگی ارزش حماقت را داشت؟ شاید میشد ذهن های کوچک را گول زد ولی ذهن های بزرگ... ذهن های بزرگ هیچ وقت تن به حماقت نمیدادند. لذت بردن از زندگی ، هدف آنها نبود. آنها هدف های بزرگتری داشتند. ذهن های بزرگ خدایان کوچک روی زمین بودند.
ناگهان همهمه ایی در قنادی در گرفت. زنی جیغ زد و بعد او فریادها شدت گرفت. نور زرد رنگی که از قنادی بیرون میزد، رنگ خون گرفت و قرمز و قرمز تر شد. انگار جایی در قنادی آتش گرفته بود. صدای فریاد ها شدت میگرفت. کمک میخواستند. با مشت به در شیشه ایی مغازه میزدند و انگار در باز نمیشد.
به آنها نگاه میکرد. حالا چهره واقعی شان را داشتند. مثل مگسهای ترسیده ایی بودند که در شیشه مربا زندانی شده بود. دیگر خبری از لبخند ها نبود. در صورتها فقط وحشت و درد دیده میشد.
آتش شعله میکشید و قنادی را به فر بزرگی برای مشتریانش تبدیل کرده بود. به آتش نگاه کرد. مسلما آتش شکل طبیعی نداشت. هر وقت سعی کرده بودند خاموشش کنند، بیشتر شعله میکشید و مانند هیولایی بی صورت قربانیانش را میبلعید و در نهایت تک به تک همه را شکار میکرد.
فریاد ها کمتر و کمتر میشد.
قنادی پر بود از صورت های نیمه سوخته، شیرینی های آب شده و خامه بخار شده.
چشمهای نیمه بازی که شعله وحشت در آنها خاموش نمیشد. دیگر کسی برای فرار خودش را به در قنادی نمی کوفت. همه همان جا بودند که احمق ها باید باشند. در نیستی غوطه ور هستند و همیشه آنجا میمانند.
لبخند زد. البته فکر میکرد این چیزی است که به آن لبخند میگویند. احساس شادی نداشت. شادی به نظرش چیز اضافه ایی بود که گمراهش میکرد. در واقع احساس رضایت داشت. انگار چیزهایی را که جای نادرستی بودند به جای درستشان برگردانده بود.
- شما هم کسی رو در آتش سوزی پنجاه سال پیش از دست دادین؟ آخه خیلی وقته به این خرابه خیره شدین...
صدای پیرمردی بود که با عصایش کنار نیمکت ایستاده بود و از او سوال میکرد. باید او را میکشت؟...نه... لزومی نداشت.
بدون آنکه جوابی بدهد بلند شد و از نیمکت پیرمرد دور شد.
پنجاه سال پیش که این قنادی را فقط برای تفریحش سوزانده بود، فکرش را نمیکرد که به یکی از خاطره های مورد علاقه اش تبدیل شود. صحنه های آتش سوزی برای همیشه در خاطراتش زنده میماندند و او همیشه از مرورشان لذت میبرد.
بهترین قسمت ماجرا اما این بود که هنوز هم کسی نمیدانست مقصر آتش سوزی "مارکینز" ، لرد ولدمورت است.
دوست داشت این خاطره تنها برای خودش باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

تکلیف روان درمانی
رزالین عادت نداشت هنگام قدم زدن در کوچه پس کوچه های لندن، به رفتارهای ماگل ها توجه کند. همیشه در رویاهایش غرق می شد و فرصتی برای توجه به رفتارهای دیگران پیدا نمی کرد.
اصلا شاید به خاطر همین بود که هرگز از مردم هیچ چیز نمی دانست. تنها کسانی که او واقعا می شناخت، شخصیت های داستان هایش بودند. حتی نمی توانست ادعا کند چیزی درباره همسرش، آموس می داند.
اما اکنون، زندگی روزمره مردم ناگهان برایش جذاب شده بود. مردمی ک عرق پیشانی اشان را پاک می کردند، به خرید می پرداختند، سوار اتومبیل می شدند یا گوشه ای توقف می کردند تا با هم صحبت کنند.
در تمام زندگی اش، اعتقاد داشت "سالم" بودن به یک یا چند نوع رفتار خلاصه می شود: برای مردم بهتر بود که بخندند، جنب و جوش داشته باشند و با هر کسی که به سمتشان می آید، گرم بگیرند.
هرگز با خود نیندیشیده بود که اگر فردی که او "افسرده" و "غیر اجتماعی" می نامد، خودش با آن وضعیت خوشحال است، او که باشد که دخالت کند؟ او فقط می خواست کمک کند، اما حالا می فهمید کمک هایش چقدر احمقانه بوده اند.
حالا متوجه می شد که شاید ریگولوس یا فلاویا هرگز به کمک او نیاز نداشتند. شاید آنها فقط "متفاوت" بودند.
اگر مردم همه یک نوع رفتار داشتند، دنیا یک مکان خاکستری و کسل کننده می شد. و رزالین ماریا دیگوری سی سال زمان نیاز داشت تا این را متوجه شود. و البته خیلی از افراد با زمان بیشتر هم متوجه نمی شدند، و برخی فقط ده یا یازده سال زمان می خواستند.
رزالین عادت نداشت هنگام قدم زدن در کوچه پس کوچه های لندن، به رفتارهای ماگل ها توجه کند. همیشه در رویاهایش غرق می شد و فرصتی برای توجه به رفتارهای دیگران پیدا نمی کرد.
اصلا شاید به خاطر همین بود که هرگز از مردم هیچ چیز نمی دانست. تنها کسانی که او واقعا می شناخت، شخصیت های داستان هایش بودند. حتی نمی توانست ادعا کند چیزی درباره همسرش، آموس می داند.
اما اکنون، زندگی روزمره مردم ناگهان برایش جذاب شده بود. مردمی ک عرق پیشانی اشان را پاک می کردند، به خرید می پرداختند، سوار اتومبیل می شدند یا گوشه ای توقف می کردند تا با هم صحبت کنند.
در تمام زندگی اش، اعتقاد داشت "سالم" بودن به یک یا چند نوع رفتار خلاصه می شود: برای مردم بهتر بود که بخندند، جنب و جوش داشته باشند و با هر کسی که به سمتشان می آید، گرم بگیرند.
هرگز با خود نیندیشیده بود که اگر فردی که او "افسرده" و "غیر اجتماعی" می نامد، خودش با آن وضعیت خوشحال است، او که باشد که دخالت کند؟ او فقط می خواست کمک کند، اما حالا می فهمید کمک هایش چقدر احمقانه بوده اند.
حالا متوجه می شد که شاید ریگولوس یا فلاویا هرگز به کمک او نیاز نداشتند. شاید آنها فقط "متفاوت" بودند.
اگر مردم همه یک نوع رفتار داشتند، دنیا یک مکان خاکستری و کسل کننده می شد. و رزالین ماریا دیگوری سی سال زمان نیاز داشت تا این را متوجه شود. و البته خیلی از افراد با زمان بیشتر هم متوجه نمی شدند، و برخی فقط ده یا یازده سال زمان می خواستند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 00:19
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

پست مشاوره
گادفری در مغازه ی زیورآلات جادویی ایستاده بود و لبخندزنان به گردنبندهایی که آقای فروشنده برایش آورده و روی ویترین گذاشته بود، نگاه می کرد، گردنبندهایی که با ارزشمدترین جواهرات تزئین شده بودند و در نور شمع های روشن شده در مغازه می درخشیدند.
"بین اینا چیزی هست که توجهتونو جلب کرده باشه؟"
"این گردنبندا واقعا زیبان، ولی من دنبال یه چیز خاصم، واسه همین فکر کنم بهتره یه کار سفارشی واسم بسازین. می دونین، می خوام اونو به زنی که عاشقشم، هدیه بدم."
فروشنده لبخند زد.
"چه قدر قشنگ! چه طرحی مد نظرتونه؟"
"یه چیزی که احساسات قلبی عمیقمو بهش نشون بده. اون رنج زیادی تو زندگیش کشیده. قبلا یه بار عشق قلبشو زخمی کرد و اون قدر خون ازش رفت که تصمیم گرفت به سنگ تبدیلش کنه. حالا اون قلبشو واسه من نرم کرده و اجازه داده اونو تو دستام بگیرم. می خوام هدیه ای بهش بدم که نشون بده من قدر چیزی که بهم داده رو می دونم."
او در حالی این حرف ها را زد که تمام مدت چهره ی زیبای ایزابل در مقابل چشمانش بود، پوست سفید مرمری اش، لب های سرخ انارگونه اش، چشمان آبی اقیانوسی اش که گادفری دوست داشت در آن ها غرق شود و موهای مشکی و پرپیچ و تابش که مثل کمندی می مانست که گادفری دوست داشت توسط آن اسیر شود.
فروشنده در حالی که تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بود، قلم پرش را برداشت و چیزهایی در دفترش نوشت.
"واستون یه چیزی طراحی می کنم که بتونین باهاش همه ی اینا رو به عشقتون نشون بدین."
گادفری تشکر کرد و می خواست از مغازه بیرون برود که ناگهان سه مرد با لباس های یکدست مشکی و نقاب داخل پریدند. یکی از آن ها نقاب گورخر، یکی سنجاب و دیگری زنبور را به صورتش زده بود و هر کدام تفنگی به دست داشت که به سمت فروشنده و گادفری نشانه رفته بود.
مرد نقاب سنجابی:
"هی تو، سریع هر چی گالیون داری، بریز تو این."
و یک گونی را به سمت فروشنده پرت کرد. فروشنده در حالی که چشمانش از وحشت گرد شده و رنگ از چهره اش پریده بود، به مردهای نقابدار و تفنگ هایشان نگاه کرد.
مرد نقاب سنجابی:
"مگه کری؟ زود باش دیگه."
فروشنده با دست هایی لرزان گاوصندوقش را باز کرد و مشعول خالی کردن گالیون هایش در گونی شد. گادفری در حالی که با اخم به مردهای نقابدار نگاه می کرد، گفت:
"آقای فروشنده با زحمت این گالیونا رو به دست اورده. چرا دارین حاصل رنجشو به زور ازش می گیرین؟"
مردی که نقاب زنبور به چهره داشت، پاسخ داد:
"مزخرف نگو. زحمت و رنج هیچ سنخیتی با شما جادوگرا نداره. شما لعنتیا حق ما ماگلا رو خوردین، قدرتاتون می تونست مال ما باشه. به خاطر توانایی هایی که دارین، همه چی واستون راحته. بدون این که کار خاصی بکنین، هر چی بخواین دارین."
گادفری:
"اشتباه می کنی. درسته که جادوگرا چیزایی دارن که ماگلا نمی تونن داشته باشن و ممکنه هیچ وقتم نتونن به دستشون بیارن، ولی جادوگرا ام واسه رسیدن به خواسته هاشون زحمت می کشن و این جوری نیست که زندگی واسشون راحت باشه."
مرد نقاب زنبوری با عصبانیت فریاد زد:
"به من درس اخلاق نده، لعنتی!"
و با تفنگش بارانی از گلوله ها را به سینه و شکم گادفری شلیک کرد. فروشنده فریاد زد و همدستان مرد نقاب زنبوری چشمان وحشت زده شان را از زیر نقاب هایشان به او دوختند، ولی گادفری یک ذره هم از جایش تکان نخورده بود و حالت چهره اش نیز کاملا خونسرد بود.
مرد نقاب زنبوری با صدایی لرزان پرسید:
"تو چی هستی؟"
گادفری با لحنی سرد پاسخ داد:
"کسی که قراره تو و دوستاتو به جهنم بفرسته."
و با سرعتی مافوق طبیعی به سمتش خیز برداشت و دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دندان های نیشش را در گلوی او فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خونش. همدستان مرد پشت سر هم به گادفری شلیک و بدنش را مثل آبکش کردند، ولی گادفری بدون توجه به آن ها به نوشیدن خون قربانی اش ادامه داد و در نهایت بدن خشکیده اش را کف آن جا انداخت و در حالی که گونه هایش سرخ شده بود و چشمان عسلی اش برق می زد، گفت:
"آه، خونش بر خلاف شخصیتش دوست داشتنی بود."
و بعد رویش را به سمت دو نقابدار دیگر برگرداند و ادامه داد:
"کدومتون می خواد اول باشه؟ گورخر یا سنجاب؟"
نقابدارها تفنگ هایشان را روی زمین انداختند و می خواستند فرار کنند که گادفری در کسری از ثانیه هر دو را در چنگال خویش اسیر کرد و به نوبت دندان های نیشش را در آن ها فرو برد و خونشان را نوشید و جنازه هایشان را کف زمین انداخت. بعد به سمت پیشخوان رفت و از فروشنده که با حالتی شوکه به او می نگریست، پرسید:
"می بخشید سفارش من کی آماده میشه؟"
گادفری در مغازه ی زیورآلات جادویی ایستاده بود و لبخندزنان به گردنبندهایی که آقای فروشنده برایش آورده و روی ویترین گذاشته بود، نگاه می کرد، گردنبندهایی که با ارزشمدترین جواهرات تزئین شده بودند و در نور شمع های روشن شده در مغازه می درخشیدند.
"بین اینا چیزی هست که توجهتونو جلب کرده باشه؟"
"این گردنبندا واقعا زیبان، ولی من دنبال یه چیز خاصم، واسه همین فکر کنم بهتره یه کار سفارشی واسم بسازین. می دونین، می خوام اونو به زنی که عاشقشم، هدیه بدم."
فروشنده لبخند زد.
"چه قدر قشنگ! چه طرحی مد نظرتونه؟"
"یه چیزی که احساسات قلبی عمیقمو بهش نشون بده. اون رنج زیادی تو زندگیش کشیده. قبلا یه بار عشق قلبشو زخمی کرد و اون قدر خون ازش رفت که تصمیم گرفت به سنگ تبدیلش کنه. حالا اون قلبشو واسه من نرم کرده و اجازه داده اونو تو دستام بگیرم. می خوام هدیه ای بهش بدم که نشون بده من قدر چیزی که بهم داده رو می دونم."
او در حالی این حرف ها را زد که تمام مدت چهره ی زیبای ایزابل در مقابل چشمانش بود، پوست سفید مرمری اش، لب های سرخ انارگونه اش، چشمان آبی اقیانوسی اش که گادفری دوست داشت در آن ها غرق شود و موهای مشکی و پرپیچ و تابش که مثل کمندی می مانست که گادفری دوست داشت توسط آن اسیر شود.
فروشنده در حالی که تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بود، قلم پرش را برداشت و چیزهایی در دفترش نوشت.
"واستون یه چیزی طراحی می کنم که بتونین باهاش همه ی اینا رو به عشقتون نشون بدین."
گادفری تشکر کرد و می خواست از مغازه بیرون برود که ناگهان سه مرد با لباس های یکدست مشکی و نقاب داخل پریدند. یکی از آن ها نقاب گورخر، یکی سنجاب و دیگری زنبور را به صورتش زده بود و هر کدام تفنگی به دست داشت که به سمت فروشنده و گادفری نشانه رفته بود.
مرد نقاب سنجابی:
"هی تو، سریع هر چی گالیون داری، بریز تو این."
و یک گونی را به سمت فروشنده پرت کرد. فروشنده در حالی که چشمانش از وحشت گرد شده و رنگ از چهره اش پریده بود، به مردهای نقابدار و تفنگ هایشان نگاه کرد.
مرد نقاب سنجابی:
"مگه کری؟ زود باش دیگه."
فروشنده با دست هایی لرزان گاوصندوقش را باز کرد و مشعول خالی کردن گالیون هایش در گونی شد. گادفری در حالی که با اخم به مردهای نقابدار نگاه می کرد، گفت:
"آقای فروشنده با زحمت این گالیونا رو به دست اورده. چرا دارین حاصل رنجشو به زور ازش می گیرین؟"
مردی که نقاب زنبور به چهره داشت، پاسخ داد:
"مزخرف نگو. زحمت و رنج هیچ سنخیتی با شما جادوگرا نداره. شما لعنتیا حق ما ماگلا رو خوردین، قدرتاتون می تونست مال ما باشه. به خاطر توانایی هایی که دارین، همه چی واستون راحته. بدون این که کار خاصی بکنین، هر چی بخواین دارین."
گادفری:
"اشتباه می کنی. درسته که جادوگرا چیزایی دارن که ماگلا نمی تونن داشته باشن و ممکنه هیچ وقتم نتونن به دستشون بیارن، ولی جادوگرا ام واسه رسیدن به خواسته هاشون زحمت می کشن و این جوری نیست که زندگی واسشون راحت باشه."
مرد نقاب زنبوری با عصبانیت فریاد زد:
"به من درس اخلاق نده، لعنتی!"
و با تفنگش بارانی از گلوله ها را به سینه و شکم گادفری شلیک کرد. فروشنده فریاد زد و همدستان مرد نقاب زنبوری چشمان وحشت زده شان را از زیر نقاب هایشان به او دوختند، ولی گادفری یک ذره هم از جایش تکان نخورده بود و حالت چهره اش نیز کاملا خونسرد بود.
مرد نقاب زنبوری با صدایی لرزان پرسید:
"تو چی هستی؟"
گادفری با لحنی سرد پاسخ داد:
"کسی که قراره تو و دوستاتو به جهنم بفرسته."
و با سرعتی مافوق طبیعی به سمتش خیز برداشت و دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دندان های نیشش را در گلوی او فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خونش. همدستان مرد پشت سر هم به گادفری شلیک و بدنش را مثل آبکش کردند، ولی گادفری بدون توجه به آن ها به نوشیدن خون قربانی اش ادامه داد و در نهایت بدن خشکیده اش را کف آن جا انداخت و در حالی که گونه هایش سرخ شده بود و چشمان عسلی اش برق می زد، گفت:
"آه، خونش بر خلاف شخصیتش دوست داشتنی بود."
و بعد رویش را به سمت دو نقابدار دیگر برگرداند و ادامه داد:
"کدومتون می خواد اول باشه؟ گورخر یا سنجاب؟"
نقابدارها تفنگ هایشان را روی زمین انداختند و می خواستند فرار کنند که گادفری در کسری از ثانیه هر دو را در چنگال خویش اسیر کرد و به نوبت دندان های نیشش را در آن ها فرو برد و خونشان را نوشید و جنازه هایشان را کف زمین انداخت. بعد به سمت پیشخوان رفت و از فروشنده که با حالتی شوکه به او می نگریست، پرسید:
"می بخشید سفارش من کی آماده میشه؟"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

در راستای تور تابستانی سالازار اسلیترین عزیز
مشتی گل و لای مرطوب از زمین برمیدارم و در آن مینگرم. چند ثانیه تمرکز کافی است تا ببینم در طی یک روز گذشته چه کسانی از این محل عبور کردهاند، حتی اگر با جاروی پرنده مسیر را پیموده باشند یا غیب و ظاهر شده باشند.
فقط یک نفر. بهتر است بگویم از میان زندگان حال حاضر، فقط یک نفر اینجا بوده و او هم کسی نیست جز هری پاتر. از میان مردگان؟ خُب... هری پاتر ظاهراً پیش از آنکه داوطلبانه خود را به طلسم سبزرنگ ولدمورت بسپرد، با رفتگان خود دیداری تازه کرده.
درست در همین مکان، ساعاتی پیش از آنکه ولدمورت با لجاجت هر چه تمامتر، به دست خودش جاودانهساز ناخواسته را از وجود بلای جانش، یعنی هری پاتر، نابود کرد، سومین عنصر مهم یادگاران مرگ رها شد تا هر کسی که از راز آن با خبر بوده به راحتی بتواند آن را بردارد و قدمی دیگر به تبدیل شدن به ارباب مرگ نزدیک شود.
ای هری پاتر نادان...
گشتن آن قسمت از جنگل ممنوعه برای من کار سادهایست. سنگ رستاخیز جلوی من به رقص در میآید و بدون ذرهای ارتعاش اضافه، در جیب کناریام جا خوش میکند.
ابرچوبدستی، سنگ رستاخیز، ... و تنها چیزی که در فهرست بهدستآوردنیهای امروزم دارم، شنل نامرئیکنندهی افسانهای.
-----------------------------
پیدا کردن شنل نامرئی از پیدا کردن زمانبرگردان مالفویها دشوارتر است. مالفویها شاید از وجود زمانبرگردان اطلاعی نداشتند، یا حداقل احتمالش را میدانند زمانبرگردانی که دارند درست کار نکند (در نتیجه زمانبرگردان جعلی که برایشان گذاشتم را باور میکنند) اما پاترها مدام شنل نامرئی را جابجا میکردند. هدفشان این نبود که آن را از دسترس غریبهها دور نگهدارند. صرفاً این خانواده از آن خانوادههای سربههوایی بودند که همیشه در مراقبت از مهمترین چیزهای زندگیشان کُندذهن عمل میکردند.
از طرفی، برای به دست آوردن شنل مجبور بودم در همین زمان حال بمانم. مثل ابرچوبدستی و سنگ رستاخیز نبود که کارشان با آن تمام شده باشد. شنل نامرئی از عناصر مهم اتفاقاتی بود که امروز را رقم میزد. پس بهناچار قدم به خیابانهای لندن میگذارم تا ردپای مشهورترین و به نظر من بیحواسترین کارآگاه وزارت سحروجادوی انگلستان را بزنم.
برایم عجیب است که هری پاتر خود را به خیابان آکسفورد میرساند. یک جادوگر در خیابان شلوغ لندن چه میخواهد؟
حالا پا به خیابان تاتنهام کورت میگذارد و در آنجا به ساختمان رنگورورفتهای که ظاهراً پارکینگ طبقاتی خودروهای ماگلهاست پا میگذارد.
تا بالاترین طبقه او را دنبال میکنم. با وجود اینکه خودم را با افسونی مبتکرانه از دید دیگران مخفی کردهام، سعی دارم طوری از بین خودروها عبور کنم که احتمال دیده شدنم را به صفر برسانم. اما حالا دیگر فقط یک طبقه تا پشت بام باقی مانده.
تصویری به ذهنم الهام میشود. بیش از بیست کارآگاه روی پشت بام منتظر هستند. همگی چوبدستیهایشان را به سمت من گرفتهاند و افسونهای فلجکننده را به سویم میفرستند.
پس دستم را خواندهاند. هری پاتر طعمه شده تا گلرت گریندلوالد را گیر بیاندازد! هه.... خندهدار نیست؟
حالا دو راه پیش پایم است. با نقشهی آنها پیش بروم و خودم را وسط معرکه قرار دهم، یا از همینجا راهم را کج کنم و برگردم.
جوابش بیش از حد برایم واضح است.
من در پی شنل نامرئی به اینجا آمدهام و آنها این را خوب میدانند. اما آنها هم به دنبال ابرچوبدستی هستند.
برای شکست دادن آنها به ابرچوبدستی نیازی ندارم. آن را از جیب بیرون میکشم و به آن فوت میکنم. ابرچوبدستی به فرمان من به جایی میرود که فقط خودم میدانم.
دو دستم را بالا و به سمت سقف پارکینگ میگیرم. حضور حداقل بیست کارآگاه و هری پاتر را در جای جای پشت بام حس میکنم. غباری آبیرنگ از کف دستانم بلند میشود و سرتاسر سقف را دربر میگیرد. سقف گویی یخ میزند.
چند ثانیه به این کار ادامه میدهم و پس از آن به سمت پلکان رو به پشت بام میدوم.
صحنهای بینظیر رقم زدهام. بیست و یک جادوگر منجمد همچون احمقهایی که مجسمهبازی را زیادی جدی گرفته باشند به پشت بام چسبیده بودند و حتی نمیتوانستند چوبدستیهایشان را به کار بیاندازند.
«ای هری پاتر نادان...»
متاسفانه شنل نامرئی حقیقی به همراهش نیست.
«صدای من رو خوب میشنوی پاتر. فکر کردی خیلی زرنگی، نه؟ فکر کردی لرد ولدمورت رو شکست دادی و حالا دیگه دنیا تو مشتته؟»
چند ثانیه مکث میکنم تا از صحنهی پیش رویم لذت ببرم.
«با اینکه میدونم برگشتن گلرت گریندلوالد و سالازار اسلیترین کبیر به اندازهی کافی خواب راحت رو از شما ماگلپرستها گرفته، اما دوست دارم خبری رو بهت بدم که دقیقاً با سلیقهی خودت جور باشه.»
باز هم مکث.
کمی از یخ روی پیشانی پاتر آب شده و اخم روی آن نمایان میشود.
«پاتر... پاتر نادان... مشکل همیشگی تو هم برگشته و تو خبر نداری... فکر کردی گلرت گریندلوالد رو گیر میاندازی و بازی رو تموم میکنی... نه عزیزم... کابوس لحظهلحظهی عمرت رو هم من زنده کردم. حالا دیگه لرد ولدمورت هم برگشته...»
قهقههزنان غیب میشوم و اجازه میدهم پاتر و همراهانش یک ساعت خفتبار را روی پشت بام منتظر بمانند تا یخهایشان آب شود.
مشتی گل و لای مرطوب از زمین برمیدارم و در آن مینگرم. چند ثانیه تمرکز کافی است تا ببینم در طی یک روز گذشته چه کسانی از این محل عبور کردهاند، حتی اگر با جاروی پرنده مسیر را پیموده باشند یا غیب و ظاهر شده باشند.
فقط یک نفر. بهتر است بگویم از میان زندگان حال حاضر، فقط یک نفر اینجا بوده و او هم کسی نیست جز هری پاتر. از میان مردگان؟ خُب... هری پاتر ظاهراً پیش از آنکه داوطلبانه خود را به طلسم سبزرنگ ولدمورت بسپرد، با رفتگان خود دیداری تازه کرده.
درست در همین مکان، ساعاتی پیش از آنکه ولدمورت با لجاجت هر چه تمامتر، به دست خودش جاودانهساز ناخواسته را از وجود بلای جانش، یعنی هری پاتر، نابود کرد، سومین عنصر مهم یادگاران مرگ رها شد تا هر کسی که از راز آن با خبر بوده به راحتی بتواند آن را بردارد و قدمی دیگر به تبدیل شدن به ارباب مرگ نزدیک شود.
ای هری پاتر نادان...
گشتن آن قسمت از جنگل ممنوعه برای من کار سادهایست. سنگ رستاخیز جلوی من به رقص در میآید و بدون ذرهای ارتعاش اضافه، در جیب کناریام جا خوش میکند.
ابرچوبدستی، سنگ رستاخیز، ... و تنها چیزی که در فهرست بهدستآوردنیهای امروزم دارم، شنل نامرئیکنندهی افسانهای.
-----------------------------
پیدا کردن شنل نامرئی از پیدا کردن زمانبرگردان مالفویها دشوارتر است. مالفویها شاید از وجود زمانبرگردان اطلاعی نداشتند، یا حداقل احتمالش را میدانند زمانبرگردانی که دارند درست کار نکند (در نتیجه زمانبرگردان جعلی که برایشان گذاشتم را باور میکنند) اما پاترها مدام شنل نامرئی را جابجا میکردند. هدفشان این نبود که آن را از دسترس غریبهها دور نگهدارند. صرفاً این خانواده از آن خانوادههای سربههوایی بودند که همیشه در مراقبت از مهمترین چیزهای زندگیشان کُندذهن عمل میکردند.
از طرفی، برای به دست آوردن شنل مجبور بودم در همین زمان حال بمانم. مثل ابرچوبدستی و سنگ رستاخیز نبود که کارشان با آن تمام شده باشد. شنل نامرئی از عناصر مهم اتفاقاتی بود که امروز را رقم میزد. پس بهناچار قدم به خیابانهای لندن میگذارم تا ردپای مشهورترین و به نظر من بیحواسترین کارآگاه وزارت سحروجادوی انگلستان را بزنم.
برایم عجیب است که هری پاتر خود را به خیابان آکسفورد میرساند. یک جادوگر در خیابان شلوغ لندن چه میخواهد؟
حالا پا به خیابان تاتنهام کورت میگذارد و در آنجا به ساختمان رنگورورفتهای که ظاهراً پارکینگ طبقاتی خودروهای ماگلهاست پا میگذارد.
تا بالاترین طبقه او را دنبال میکنم. با وجود اینکه خودم را با افسونی مبتکرانه از دید دیگران مخفی کردهام، سعی دارم طوری از بین خودروها عبور کنم که احتمال دیده شدنم را به صفر برسانم. اما حالا دیگر فقط یک طبقه تا پشت بام باقی مانده.
تصویری به ذهنم الهام میشود. بیش از بیست کارآگاه روی پشت بام منتظر هستند. همگی چوبدستیهایشان را به سمت من گرفتهاند و افسونهای فلجکننده را به سویم میفرستند.
پس دستم را خواندهاند. هری پاتر طعمه شده تا گلرت گریندلوالد را گیر بیاندازد! هه.... خندهدار نیست؟
حالا دو راه پیش پایم است. با نقشهی آنها پیش بروم و خودم را وسط معرکه قرار دهم، یا از همینجا راهم را کج کنم و برگردم.
جوابش بیش از حد برایم واضح است.
من در پی شنل نامرئی به اینجا آمدهام و آنها این را خوب میدانند. اما آنها هم به دنبال ابرچوبدستی هستند.
برای شکست دادن آنها به ابرچوبدستی نیازی ندارم. آن را از جیب بیرون میکشم و به آن فوت میکنم. ابرچوبدستی به فرمان من به جایی میرود که فقط خودم میدانم.
دو دستم را بالا و به سمت سقف پارکینگ میگیرم. حضور حداقل بیست کارآگاه و هری پاتر را در جای جای پشت بام حس میکنم. غباری آبیرنگ از کف دستانم بلند میشود و سرتاسر سقف را دربر میگیرد. سقف گویی یخ میزند.
چند ثانیه به این کار ادامه میدهم و پس از آن به سمت پلکان رو به پشت بام میدوم.
صحنهای بینظیر رقم زدهام. بیست و یک جادوگر منجمد همچون احمقهایی که مجسمهبازی را زیادی جدی گرفته باشند به پشت بام چسبیده بودند و حتی نمیتوانستند چوبدستیهایشان را به کار بیاندازند.
«ای هری پاتر نادان...»
متاسفانه شنل نامرئی حقیقی به همراهش نیست.
«صدای من رو خوب میشنوی پاتر. فکر کردی خیلی زرنگی، نه؟ فکر کردی لرد ولدمورت رو شکست دادی و حالا دیگه دنیا تو مشتته؟»
چند ثانیه مکث میکنم تا از صحنهی پیش رویم لذت ببرم.
«با اینکه میدونم برگشتن گلرت گریندلوالد و سالازار اسلیترین کبیر به اندازهی کافی خواب راحت رو از شما ماگلپرستها گرفته، اما دوست دارم خبری رو بهت بدم که دقیقاً با سلیقهی خودت جور باشه.»
باز هم مکث.
کمی از یخ روی پیشانی پاتر آب شده و اخم روی آن نمایان میشود.
«پاتر... پاتر نادان... مشکل همیشگی تو هم برگشته و تو خبر نداری... فکر کردی گلرت گریندلوالد رو گیر میاندازی و بازی رو تموم میکنی... نه عزیزم... کابوس لحظهلحظهی عمرت رو هم من زنده کردم. حالا دیگه لرد ولدمورت هم برگشته...»
قهقههزنان غیب میشوم و اجازه میدهم پاتر و همراهانش یک ساعت خفتبار را روی پشت بام منتظر بمانند تا یخهایشان آب شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/6/10 17:47:50
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

~~~ تکلیف مشاوره ~~~
گابریل با شور و حرارت در حال تعریف کردن موضوعی برای الستور بود که با سالازار در موردشون صحبت کرده بود.
- بهم گفت ماگلای شهر لندن خیلی ناراحت و افسردهن و هر روزشون به سختی میگیره. از من خواست نجاتشون بدم و بذارم راحت بشن.

الستور که تا الان هم حدس زده بود قصد سالازار چی بوده، لبخندش بزرگتر میشه. سالازار در راضی کردن گابریل که خیال کنه واقعا قراره کار خوبی بکنه موفق عمل کرده بود.
- خب حالا چطوری میخوای راحتشون کنی؟

- آواداکداورا! همینطور راه میفتم تو خیابون و به هرکی رسیدم میپرسم خانوم، آقا، آیا شما جادوگری؟ اگه گفت نه، باید از ته قلبم بخوام که واقعا راحت بشه و این طلسم رو بگم. بعدش به آرامش میرسه.
- خوب فکر همه جاشو کردیا. به نظر عالی میرسه.

الستور با شنیدن این حرف تصمیم میگیره مسیرش رو از مرکز شهر لندن به کوچه پس کوچههایی خلوت در شهر لندن تغییر بده. شاید بهتر بود این کار به جای این که در جایی شلوغ و جلوی چشم همه رخ بده، در مکانی خلوت و تک به تک رخ میداد.
گابریل که فقط به فکر کار خوبی که قرار بود بکنه و هزاران ماگل رو راحت کنه بود، متوجه این موضوع نمیشه. تا جایی که بالاخره به مقصدی که الستور انتخاب کرده بود میرسن. الستور با برداشتن گابریل از روی سرش و گذاشتنش روی زمین، این موضوعو به گابریل اطلاع میده.
- ال وایسا و تماشا کن که چطور ماگلا به من افتخار خواهند کرد!
گابریل جلو میره و الستور با فاصله ازش به حرکت در میاد. نمیخواست دخالتی در کار گابریل کنه و مشتاق بود ببینه خودش چطور کارو پیش میبره.
- سلام آقا. شما جادوگری؟

- چی؟ جادوگر دیگه چیه دختـ...
- آواداکداورا!
اولین قربانی جان به جان آفرین تسلیم میکنه و رو زمین سقوط میکنه. گابریل با خوشحالی خم میشه و بوسی بر پیشونی مرد میزنه.
- دیگه راحت شدی.

و با جهشی از روی مرد میپره تا بره سراغ نفر بعد. شاید برای هرکس دیگهای دیدن این صحنههایی که گابریل در حال انجامش بود تعجببرانگیز بود، اما برای الستور که عمری بود گابریلو میشناخت نه.
- سلام خانوم، شما جادوگری؟

زن لبخند مهربانی بر لبش میشینه و خم میشه تا صورتش رو به روی گابریل قرار بگیره.
- نیستم. یادم میدی؟
دومین طلسم سبز رنگ هم از چوبدستی گابریل خارج میشه و قربانی بعدی نقش بر زمین. گابریل همون حرکت بوسه و جهش از روی جسد رو تکرار میکنه و با پیچیدن در کوچه بعدی با پنج نفر مواجه میشه که سرگرم صحبت با هم بودن و شبیه شرورای محله بودن. الستور اینبار فاصلهش رو کمتر میکنه تا اگه نیاز بود به کمک گابریل بره، اما جایی میایسته که دیده نشه.
گابریل با خوشحالی و بدون هیچ ترسی میره وسط مردا و در حالی که هر دو دستش رو پشتش گرفته بود، سوالشو رو به پنج مردی میپرسه که با دیدن گابریل دست از صحبت کشیده بودن و در حال بررسی سر تا پاش بودن.
- سلام آقایون! آیا شما جادوگر هستین؟

اونا حلقهای به دور گابریل میزنن و یکیشون شروع به صحبت میکنه.
- هه؟ جادوگر؟ اگه تو بخوای میتونیم که باشـ...
گابریل به قربانی سومش هم مهلتی نمیده و بلافاصله اونو از پا در میاره. چهار نفر دیگه با دیدن این صحنه شوکه میشن.
- تو... تو چی کار کردی؟ اون لیزره؟

گوینده دیالوگ در حالی که با انگشت اشارهش به رفیق کشتهشدهش اشاره میکرد، از شدت شوک سرجاش خشک میشه. اما سه نفر دیگه به سرعت به سمتش حرکت میکنن. یکی در حال نزدیک شدن از رو به رو بود و دو نفر دیگه از دو طرفش.
گابریل متوجه میشه سرعت حرکت اونی که جلوشه بیشتره و سرعت حرکت دو نفر بغلی کمتر و تقریبا برابر. بنابراین اول آواداکداورایی رو به جلویی میگه و بعد درست در لحظهای که چیزی نمونده موند دو مرد بغلی بگیرنش، هیکل کوچیکشو تکون میده و یه قدم به عقب برمیداره. بر اثر این حرکت، دو مرد با کله به هم برخورد میکنن.
اونی که قبلا شوکه شده بود و حالا به نظر کنترل خودشو بدست آورده بود، اون دو نفرو کنار میزنه و یقه گابریلو میگیره. گابریل که به هوا بلند شده بود، نگاهشو به زمین زیر پای مرد میدوزه.
- اوه فکر کنم زمین زیر پاتون داره دهن باز میکنه آقا!

نه این که گابریل کلک زده باشه نه، بلکه در اون لحظه واقعا احساس میکرد زمین داره باهاش حرف میزنه و دهن باز کرده.
یک لحظه غفلت مرد و نگاه به زمین کافی بود تا چوبدستی گابریل طلسم مرگبار رو به سمتش شلیک کنه. گابریل و مرد هر دو همزمان رو زمین فرود میان. یکیشون افقی و یکیشون عمودی!
گابریل که برق شادی تو چشماش موج میزد، تشکر کوتاهی از زمین میکنه. بعد نگاهشو از آخرین قربانیش برمیداره و به دو مردی که در حال بررسی نوع حملهشون بهش بودن میدوزه.
- ما تسلیمیم.
- این که گفتی یعنی چی؟ به هر حال، من مطمئنم سالازار ازم خواسته بود کارو سریع انجام بدم و درگیر هیچ گفتگویی نشم.
پس... پرتوی سبز رنگ دیگهای از چوبدستی گابریل خارج میشه و با صدای گرومپی که خبر از سقوط چهارمین مرد میده، تنها آخری باقی میمونه. مرد که بالا رفتن دوبارهی چوبدستی گابریل رو دیده بود، بلافاصله فریاد میزنه:
- من جادوگرم!
مرد با دیدن متوقف شدن گابریل، امیدوار میشه. شاید دختر یازده سالهای که جلوشون قد علم کرده بود و تا به الان چهار نفرشون رو نفله کرده بود، اصلا هم باهوش نبود. مرد با احتیاط به آرومی شروع به جلو اومدن و نزدیک شدن به گابریل میکنه.
- ببین، منم مثل خودتم. میتونم بهت نشون بدم!
- نیازی نیست! من فقط باید کسایی که جادوگر نیستنو راحت میکردم. خدافظ آقا!

گابریل برمیگرده بره که یکی از دستای مرد روی شونهش قرار میگیره و دست دیگهش چوبدستیشو از دستش بیرون میکشه. مرد گابریلو به سمت خودش میچرخونه و با شدت اونو به خودش نزدیک میکنه.
- فکر کردی میتونی رفیقای منو بکشی و بذاری بری؟ راحتت نمیذارم دختر کوچولو.

- اوه چرا! فکر کنم که قراره بذاری.

دستی دیگر، اینبار متعلق به الستور که تمام مدت با احتیاط به تماشا نشسته بود، روی شونهی مرد قرار میگیره و همزمان با جدا کردن گابریل ازش، شاخهای الستور شروع به رشد کردن میکنه و نوری سبز رنگ فضا رو روشنتر میکنه.
- تو ناهار امروز منی!

الستور اینو میگه و خب... صحنه خشنه و انتظار نداشته باشین توصیفش کنیم. سایه الستور وظیفه خطیر سرگرم کردن گابریل تو این مدتو برعهده میگیره تا گابریل نبینه چی داره میشه. وقتی کار الستور تموم میشه و مجددا به گابریل ملحق میشه، گابریل با تعجب میپرسه:
- ولی اون که جادوگر بود. چی کارش کردی؟

- گب، اون دروغ گفت.
الستور با دیدن چهره گابریل که داد میزد متوجه نشده چرا یکی باید دروغ بگه، تصمیم میگیره بحثو عوض کنه. نمیدونست چرا، ولی واقعا هیچوقت تلاش نکرده بود گابریلو با تلخیای روزگار و نکات منفی آشنا کنه. شاید ترجیح میداد اون تو دنیای قشنگ خودش بمونه. بالاخره خودش همیشه بود تا ازش مراقبت کنه.
- بیا ماگلای دو تا کوچهی بعدی رو هم راحت کنیم و برگردیم خونه. با هم!
گابریل با حرکت سرش موافقت میکنه و میپره و رو سر الستور میشینه. دو تایی برای پایان دادن به ماموریت سالازار وارد کوچه بعدی میشن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

نقل قول:
Reading the quote, I scoffed. Just because some stupid writer, poet or whoever it is think people are intrinsically “good”, doesn’t make them good. But that’s who we are, aren’t we? Thinking we know what’s going on in other people’s lives, assuming they probably went through the same chaos as we did and just give them advice based on our own limited knowledge. I don’t think it is noble to wish healing for someone who had caused you pain, it is stupid. Understanding their pain after they had projected it on you? Complete idiocy! Don’t get me wrong I don’t believe in answering fire with fire as well. I just don’t think it’s a good idea to be all noble and selfless. You caused me pain? Then you are definitely not getting a “wish you the best”. And no, you won’t get “I went through this so I will make you go through it as well to see how it feels”. What you will get is nothing; pure glowing jewel of nothing. Believe me, ignoring people is the best poison you can give them. It is not the hatred that kills us, and you most certainly can’t kill someone with kindness but you can shatter their confidence and perception of themselves by ignoring them. Wanna know why? Because the signal that’s being sent by ignoring them is “You are not important. You cannot put a trace of yourself on this world. Your presence will not linger after your death. You will be forgotten for good, like you never existed in the first place.”i
People often think it is death that puts an end to us but no it is being forgotten. Have you heard of the people who were not afraid of death? The thing they have in common is a legacy in any form. Why do you think people want to have children so desperately? So they can live through their children, in the end it was them who gave that child life, right?i
But you know why I am against wishing people healing and understanding their pain? Because it makes you more susceptible to endure that pain. Because after a time you start telling yourself “I can take it” while you shouldn’t. You had a dream of freedom? To fly away from those who inflict pain on you constantly? You start to forget it because “you can take it” and then years pass by and you are in the same position as you were many years back. Just because you were able to take it. And you know what happens when you wish them healing? The hope that they might change creeps in through the back door without you noticing it. And you start telling yourself they might change while they won’t.i
So no, don’t understand their pain just because you can, and don’t wish them healing just because you have hope.i
Never wish them pain. That’s not who you are. If they caused you pain, they must have pain inside. Wish them healing. That’s what they need. -Najwa Zebian
Reading the quote, I scoffed. Just because some stupid writer, poet or whoever it is think people are intrinsically “good”, doesn’t make them good. But that’s who we are, aren’t we? Thinking we know what’s going on in other people’s lives, assuming they probably went through the same chaos as we did and just give them advice based on our own limited knowledge. I don’t think it is noble to wish healing for someone who had caused you pain, it is stupid. Understanding their pain after they had projected it on you? Complete idiocy! Don’t get me wrong I don’t believe in answering fire with fire as well. I just don’t think it’s a good idea to be all noble and selfless. You caused me pain? Then you are definitely not getting a “wish you the best”. And no, you won’t get “I went through this so I will make you go through it as well to see how it feels”. What you will get is nothing; pure glowing jewel of nothing. Believe me, ignoring people is the best poison you can give them. It is not the hatred that kills us, and you most certainly can’t kill someone with kindness but you can shatter their confidence and perception of themselves by ignoring them. Wanna know why? Because the signal that’s being sent by ignoring them is “You are not important. You cannot put a trace of yourself on this world. Your presence will not linger after your death. You will be forgotten for good, like you never existed in the first place.”i
People often think it is death that puts an end to us but no it is being forgotten. Have you heard of the people who were not afraid of death? The thing they have in common is a legacy in any form. Why do you think people want to have children so desperately? So they can live through their children, in the end it was them who gave that child life, right?i
But you know why I am against wishing people healing and understanding their pain? Because it makes you more susceptible to endure that pain. Because after a time you start telling yourself “I can take it” while you shouldn’t. You had a dream of freedom? To fly away from those who inflict pain on you constantly? You start to forget it because “you can take it” and then years pass by and you are in the same position as you were many years back. Just because you were able to take it. And you know what happens when you wish them healing? The hope that they might change creeps in through the back door without you noticing it. And you start telling yourself they might change while they won’t.i
So no, don’t understand their pain just because you can, and don’t wish them healing just because you have hope.i
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 16:33
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
423
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

مارشمالو...
آره، همه چیز از اونجایی شروع شد که یه آدم بالغ و ناعاقل دیگه تصمیم گرفت آزمایش مارشمالو رو تکرار کنه. میدونی؟ اولش خیلی پر شور به نظر می رسید. هم آزمایشه هم اون آدمه.
مردم هم صف کشیدن تا بچه هاشونو امتحان کنن. بچه ها رو می بردن تو یه اتاقی و بهشون می گفتن اگه تا وقتی که آزمایشگر بر می گرده به مارشمالوی روی میز دست نزنی، بهت یه مارشمالوی دیگه هم جایزه میدیم.
بعد یه ربع به بچه ها سر میزدن تا نتیجه کار رو ببینن. اونایی که مارشمالوشونو خورده بودن که هیچی. اما اونایی که نخورده بودن با دو تا مارشمالو از در بیرون میرفتن و خوشحال بودن.
آخرای کار نوبت به یه دختر کوچولو رسید. فکر کنم وقت ناهار یا استراحت آزمایشگر نزدیک بود چون تصمیم گرفته بود دختر کوچولو رو بیشتر از بقیه تو اتاق نگه داره.
رو به دختر گفت:
- اگه بعد یه ربع برگردم ببینم مارشمالو رو نخوردی، بهت یه مارشمالوی دیگه میدم. اما اگه بذاری بعد نیم ساعت برگردم، علاوه بر اونا بهت یه بستنی هم میدم.
دختر کوچولو خوشحال شد. یه ربع زمان زیادی برای یه بچه بود ولی اون قبول کرد که حتی نیم ساعت هم صبر کنه و با مارشمالویی که حق خوردنشو نداشت، تنها باشه.
درای اتاق بسته شد و زمان سنج به کار افتاد. آزمایشگر از اتاق آزمایش بیرون رفت.
جهان دختر کوچولو حالا خلاصه شده بود تو یه اتاق خالی و یه مارشمالو که حق خوردنشو نداشت. دختر نشست درمورد مارشمالو خیال پردازی کرد.
یه ربع گذشت...
حوصله دختره سر رفت. احساس ناراحتی می کرد. یواشکی یه لیس از گوشه مارشمالو زد!
چه عالی و خوش طعم بود!
چه وسوسه برانگیز بود!
اما نه! دختر کوچولو نباید فریب می خورد. با خودش گفت به وقتش خیلی بهتراش نصیبم میشه. پس صبر کرد.
نیم ساعت گذشت...
خبری از آزمایشگر نشد. دنیا برای دختر کوچولو خیلی حوصله سربر شده بود. وسوسه می شد بره کار مارشمالو رو تموم کنه ولی با خودش می گفت نه! این همه صبر کردی اینم روش.
دختره صبر کرد و منتظر موند... اما خبری از آزمایشگر نشد. چهل و پنج دقیقه با یه مارشمالو تو یه اتاق و بدون اجازه خوردنش! اَه چه دردسری!
حالا دختره احساس خشم می کرد. و همینطور احساس انزجار! دلش می خواست فقط سر آزمایشگر فریاد بکشه و حسابی بابت این که تنها ولش کرده و بهش حق لذت بردن از مارشمالو رو نداده، باهاش دعوا کنه.
ولی خبری از آزمایشگر نشد. نکنه فراموشش کرده بود؟
دخترک رفت مارشمالو رو چند باری لیس زد. هنوز دلش نمیومد بخوردش. طعم مارشمالو تو دهنش پیچید... و یهو از مارشمالو متنفر شد!
آره! اصلا از همون اول هم بخاطر همین مارشمالو بود که تو دردسر افتاده بود. با خودش فکر کرد لعنت به هرچی مارشمالوعه! و لعنت به هرچی آزمایشگر و آزمایشه!
دخترک پر از نفرت شد. به در اتاق زل زد. نمی تونست ازش خارج بشه... کم کم داشت از یاد می برد که دنیایی اون بیرون وجود داشته. دنیایی که توش کلی چیزای رنگی و شگفت انگیز وجود داشت. دنیایی که با خوردن یه مارشمالو هیچ اتفاقی برات نمیفتاد.
یه ساعت که گذشت، دختر بچه کف اتاق دراز کشید. خبری از خشم و نفرت قبلیش نبود... این بار افسرده به نظر میومد. دیگه دلیلی برای زنده موندن نمیدید. به سقف خیره شد و فکر کرد وجودش برای مارشمالو آسیب زاست. شاید اگه اون نبود مارشمالو هم هنوز تو بستهش نگه داری میشد. شاید دست یه بچه خوش شانس میفتاد و دل اونو شاد می کرد.
اگه دختری وجود نداشت همه چیز بهتر می شد. چجوری؟ کسی نمیدونست! دخترک تو جهانش تنها بود و کسی رو نداشت که ازش این سوال رو بپرسه.
کم کم پلکاش سنگین شد و خوابش برد. تو خواب والدینشو دید. والدینش با خوشحالی داشتن اونو می بردن تا تو آزمایش مارشمالو شرکت کنه... آزمایشگر بهش گفت که اون میتونه علاوه بر مارشمالوها بستنی هم داشته باشه به شرطی که صبور باشه... خواب شوق و ذوقش برای یه بسته مارشمالو رو دید... خواب بستنی های خوشمزه...
وقتی از خواب پرید، به یاد آور هنوز یه دنیایی اون بیرون هست. پشت درای بسته زندگی هنوز جاری و اگه از اینجا دست پر بیرون بره، میتونه حسابی لذت ببره از خوراکیاش.
پس می ارزید صبر کنه!؟ البته که آره! این همه مدت اون تو مونده بود یه مقدار دیگه هم روش. البته این بار قصد داشت یکمم سر و صدا به پا کنه تا زودتر بیان سراغش...
دختر کوچولو به مارشمالو چشمکی میزنه و خنده شیرینی میکنه و یاد یه شعر میفته:
-تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگیست که جریان دارد.
دختر کوچولوی عزیز، راستشو بخوای خیلی فکر کردم ببینم برات چی بنویسم تا وقتی صد و هفتاد و دومین پستم رو تقدیمت می کنم، احساس شادمانی کنی. ولی باور کن که فقط این آزمایش یادم اومد. ممکنه از نظرت تجربه آزمایش مارشمالو غم انگیز باشه، ولی خب چی کار میشه کرد. باور کن اونم یه روزی خاطره میشه و ما بعد ها با یاد آوریش بهش می خندیم. بهت قول میدم!
میدونم سرسخت از این حرفایی که نتونی در برابر یه مارشمالو دووم بیاری یا بذاری چاردیواری های اون اتاق، شوق و ذوقت رو بمکن. پس فقط برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم با شادی از اون اتاق بیرون بیای. تو از پسش بر خواهی اومد! من مطمئنم!
و درضمن بابت همه چی هم ازت متشکرم. ۱۷۲ مین پستم تقدیم تو باد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

-من نزدیدمش! به مرلین من ندزدیمش!
کودکی ۵ ساله با لباسهایی ژنده و کثیف درحالیکه روی زمینی پوشیده از برف خود را مانند جنینی بیپناه جمع کرده بود تا از ضربههای نانوا در امان بماند فریاد میکشید که دزد نیست.
مردم یک به یک از کنار او میگذشتند؛ دلسوزترینشان تنها سری تکان میداد و زیر لب میگفت «بچهی بیچاره» و به سرعت از صحنه دور میشد. باقی مردم جوری از آن کوچه رد میشدند که انگار کودک بینوا، فردی نامرئی است. نه ضجههایش را میشنیدند، نه اشکهای روی صورتش را میدیدند و نه حرفهایش را باور میکردند.
نه؛ هیچکس برای نجاتش نیامد. هیچ فرشتهای در آن اطراف نبود تا حتی اگر حرفهایش را هم باور نمیکند، حاضر باشد پول نان را به نانوا بدهد و از او بخواهد که دیگر به بدن نحیف کودکی ۵ ساله لگد نزند، چه برسد به اینکه کسی پیدا شود تا او را به سرپرستی بگیرد یا در کارگاهی کوچک به او کاری بدهد.
وقتی نانوا بالاخره پاهایش خسته شد، به داخل نانواییش برگشت و بدن ضعیف و کوچک پسربچه را در کوچهی سرد رها کرد. وقتی نانوا پشت دخل مغازه ایستاد، چشمش به نانی نصفه افتاد که روی زمین و کمی متمایل به زیرمیز افتاده بود. دقیقا همان تکه نانی که به خاطرش کودکی بیرون در نانوایی روی زمین مچاله شده بود. نانوا لحظهای جا خورد اما احساس گناه نکرد؛ زیر لب زمزمه کرد: «حداقل فردا روز دزد نمیشه!» و به پختن نانهایش مشغول شد. کودک همچنان به همان حالت روی زمین بود. مردم زیادی آمدند، همه نان خریدند و از کنار کودک رد شدند. هیچکس نپرسید چرا، هیچکس نپرسید چگونه. تنها یکبار دختربچهای ۳ ساله به سمت کودک روی زمین رفت و دستانش را روی صورت او گذاشت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. تا پسربچه کمی چشمانش را باز کرد، مادر دخترک دست کودکش را کشید و با غضب غرید: «کثیفه بهش دست نزن!» و هر دو از او دور شدند.
شب به آرامی از راه رسید و پتوی تاریکش را بر روی پسربچه کشید. پسربچه سردش بود، دلش برای مادرش تنگ شده بود و دلش میخواست حتی شده تکهای نان خشک بخورد. اما توان تکان خوردن نداشت. همانجا، همانطور که خود را گلوله کرده بود، دراز کشید و اجازه داد برف و تاریکی او را ببلعد.
فردا، به هنگام طلوع خورشید، مردی آمد برفهای روی بدن پسربچه را کنار زد، او را بلند کرد و پشت ماشین، کنار چند بدن نحیف و بیجان دیگر گذاشت و رفت تا به بقیهی مناطق سر بزند و باقی اجساد، نه! باقی کودکان بیپناه را جمع کند. وقتی پشت ماشین نشست، پیرمردی سر تکان داد و با صدای بلند گفت:
-از وقتی پدر و مادرهای این بچههای موذی ولشون کردند، بیشتر از قبل دارن زمین رو کثیف میکنن.
راننده ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد. همانطور که دور میشد به آرامی گفت:
-اما پدر و مادرشون برای جنگ رفتن. برای جنگی که اونا شروعش نکرده بودن.
فردا، هیچکس یادش نخواهد آمد که کودکی جلوی نانوایی به خاطر گناهی که نکرده است جان داده. فردا هیچکس یادش نخواهد آمد که پدر و مادر همین کودک، برای دفاع از مردمی فدا شدند که کودک بیگناهشان را به مانند زباله میدیدند. اما فردا، همه، دوباره جلوی نانوایی صف خواهند بست تا نان بخرند و نانوا با دستانی خونین، قرصهای نان را بین مردم پخش خواهد کرد.
کودکی ۵ ساله با لباسهایی ژنده و کثیف درحالیکه روی زمینی پوشیده از برف خود را مانند جنینی بیپناه جمع کرده بود تا از ضربههای نانوا در امان بماند فریاد میکشید که دزد نیست.
مردم یک به یک از کنار او میگذشتند؛ دلسوزترینشان تنها سری تکان میداد و زیر لب میگفت «بچهی بیچاره» و به سرعت از صحنه دور میشد. باقی مردم جوری از آن کوچه رد میشدند که انگار کودک بینوا، فردی نامرئی است. نه ضجههایش را میشنیدند، نه اشکهای روی صورتش را میدیدند و نه حرفهایش را باور میکردند.
نه؛ هیچکس برای نجاتش نیامد. هیچ فرشتهای در آن اطراف نبود تا حتی اگر حرفهایش را هم باور نمیکند، حاضر باشد پول نان را به نانوا بدهد و از او بخواهد که دیگر به بدن نحیف کودکی ۵ ساله لگد نزند، چه برسد به اینکه کسی پیدا شود تا او را به سرپرستی بگیرد یا در کارگاهی کوچک به او کاری بدهد.
وقتی نانوا بالاخره پاهایش خسته شد، به داخل نانواییش برگشت و بدن ضعیف و کوچک پسربچه را در کوچهی سرد رها کرد. وقتی نانوا پشت دخل مغازه ایستاد، چشمش به نانی نصفه افتاد که روی زمین و کمی متمایل به زیرمیز افتاده بود. دقیقا همان تکه نانی که به خاطرش کودکی بیرون در نانوایی روی زمین مچاله شده بود. نانوا لحظهای جا خورد اما احساس گناه نکرد؛ زیر لب زمزمه کرد: «حداقل فردا روز دزد نمیشه!» و به پختن نانهایش مشغول شد. کودک همچنان به همان حالت روی زمین بود. مردم زیادی آمدند، همه نان خریدند و از کنار کودک رد شدند. هیچکس نپرسید چرا، هیچکس نپرسید چگونه. تنها یکبار دختربچهای ۳ ساله به سمت کودک روی زمین رفت و دستانش را روی صورت او گذاشت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. تا پسربچه کمی چشمانش را باز کرد، مادر دخترک دست کودکش را کشید و با غضب غرید: «کثیفه بهش دست نزن!» و هر دو از او دور شدند.
شب به آرامی از راه رسید و پتوی تاریکش را بر روی پسربچه کشید. پسربچه سردش بود، دلش برای مادرش تنگ شده بود و دلش میخواست حتی شده تکهای نان خشک بخورد. اما توان تکان خوردن نداشت. همانجا، همانطور که خود را گلوله کرده بود، دراز کشید و اجازه داد برف و تاریکی او را ببلعد.
فردا، به هنگام طلوع خورشید، مردی آمد برفهای روی بدن پسربچه را کنار زد، او را بلند کرد و پشت ماشین، کنار چند بدن نحیف و بیجان دیگر گذاشت و رفت تا به بقیهی مناطق سر بزند و باقی اجساد، نه! باقی کودکان بیپناه را جمع کند. وقتی پشت ماشین نشست، پیرمردی سر تکان داد و با صدای بلند گفت:
-از وقتی پدر و مادرهای این بچههای موذی ولشون کردند، بیشتر از قبل دارن زمین رو کثیف میکنن.
راننده ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد. همانطور که دور میشد به آرامی گفت:
-اما پدر و مادرشون برای جنگ رفتن. برای جنگی که اونا شروعش نکرده بودن.
فردا، هیچکس یادش نخواهد آمد که کودکی جلوی نانوایی به خاطر گناهی که نکرده است جان داده. فردا هیچکس یادش نخواهد آمد که پدر و مادر همین کودک، برای دفاع از مردمی فدا شدند که کودک بیگناهشان را به مانند زباله میدیدند. اما فردا، همه، دوباره جلوی نانوایی صف خواهند بست تا نان بخرند و نانوا با دستانی خونین، قرصهای نان را بین مردم پخش خواهد کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

به مناسبت تولد ناظر ثروتمند و زحمتکش تالار اسلیترین، اسکورپیوس مالفوی. 
***
-آقا جان من! تو که پول داری، از لباسهات معلومه! پس چرا منِ طفلک رو خِفت کردی؟
ماگل بیچاره در حالیکه بدنش با طنابهایی که از خود نور نقرهای ساطع میکردند، بسته شده بود فریاد میکشید و دستوپا میزد.
-شنیدم تو خیلی پولداری، من هم خیلی پول میخوام.
دوریا با لبخند به ماگل نگاه میکرد.
-راستی اسمت چی بود؟ ماسک؟ یه همچین چیزی نه؟ شنیدم تو پولدارترین ماگل هستی! میگن خیلی هم باهوشی. اگه اینقدر همهچیز تمومی چطوری جادوگری نشدی؟
-آره خیلی پولدارم، خیلی هم باهوشم ولی جادوگری نیستم. حالا بذار برم.
-پول بده تا بذارم بری.
-تا وقتی دستم رو اینطوری بستی چطوری بهت پول بدم؟
-شنیدم شما ماگلا دستگاههای خاصی دارین که میشه باهاش پول رو به حساب واریز کنین و از این چیزا. البته الان ما هم داریم ازشون ولی میگن مال شما خفنتره. پس از همون دستگاهت استفاده کن دیگه.
-تا وقتی دستم بسته است که نمیتونم!
-راستی شنیدم یه ماشینهای باحالی هم ساختی! البته یکم اطلاعاتم قدیمیه ولی راست میگن ماشینت راننده لازم نداره؟ شاید یه دونه از اون ماشینها رو هم بدی بهم خوب باشه!
-باشه! باشه! فقط دستم رو باز کن تا بتونم هرچی میخوای بهت بدم.
-از کجا مطمئن باشم نمیخوای کلکی سوار کنی؟ خودت همین الان گفتی باهوشترین مرد جهانی
ماگل دیگر به گریه افتاده بود.
-گولت نمیزنم فقط دستم رو باز کن!
دو ساعت بعد
دوریا سوار بر یک ماشین تسلای آخرین مدل، درحالیکه عینک آفتابی به چشم زده بود و باد لای موهایش میپیچید، جلوی عمارت مالفوی پارک کرد و به سمت در حرکت کرد.
-اسکور!
در را گشود و داخل شد.
-اسکور!
-چرا داد میزنی؟
-بیا کادوی تولدت!
و دوریا یک کارت مشکی موسوم به بلک کارد را در دست اسکورپیوس گذاشت. اسکورپیوس با تعجب به کارت نگاه کرد.
-این چیه؟
-بهش میگن بلک کارد میتونی هرچقدر میخوای در دنیای ماگلی پول خرج کنی! و قاعدتا هم میتونی پول برداشت کنی و بعدش تبدیل کنیشون به گالیون.
اسکورپیوس که همچنان به کارت خیره مانده بود، زیر لب زمزمه کرد:
-هر چقدر که خواستم؟
-هرچقدر که خواستی. خب دیگه تولدت مبارک. برم که باید یکی دوتا ماشین دیگه رو هم ببرم بذارم سرجاشون.
و دوریا جستوخیزکنان از اسکورپیوس دور شد.

***
-آقا جان من! تو که پول داری، از لباسهات معلومه! پس چرا منِ طفلک رو خِفت کردی؟

ماگل بیچاره در حالیکه بدنش با طنابهایی که از خود نور نقرهای ساطع میکردند، بسته شده بود فریاد میکشید و دستوپا میزد.
-شنیدم تو خیلی پولداری، من هم خیلی پول میخوام.

دوریا با لبخند به ماگل نگاه میکرد.
-راستی اسمت چی بود؟ ماسک؟ یه همچین چیزی نه؟ شنیدم تو پولدارترین ماگل هستی! میگن خیلی هم باهوشی. اگه اینقدر همهچیز تمومی چطوری جادوگری نشدی؟
-آره خیلی پولدارم، خیلی هم باهوشم ولی جادوگری نیستم. حالا بذار برم.
-پول بده تا بذارم بری.

-تا وقتی دستم رو اینطوری بستی چطوری بهت پول بدم؟
-شنیدم شما ماگلا دستگاههای خاصی دارین که میشه باهاش پول رو به حساب واریز کنین و از این چیزا. البته الان ما هم داریم ازشون ولی میگن مال شما خفنتره. پس از همون دستگاهت استفاده کن دیگه.

-تا وقتی دستم بسته است که نمیتونم!
-راستی شنیدم یه ماشینهای باحالی هم ساختی! البته یکم اطلاعاتم قدیمیه ولی راست میگن ماشینت راننده لازم نداره؟ شاید یه دونه از اون ماشینها رو هم بدی بهم خوب باشه!
-باشه! باشه! فقط دستم رو باز کن تا بتونم هرچی میخوای بهت بدم.
-از کجا مطمئن باشم نمیخوای کلکی سوار کنی؟ خودت همین الان گفتی باهوشترین مرد جهانی

ماگل دیگر به گریه افتاده بود.
-گولت نمیزنم فقط دستم رو باز کن!

دو ساعت بعد
دوریا سوار بر یک ماشین تسلای آخرین مدل، درحالیکه عینک آفتابی به چشم زده بود و باد لای موهایش میپیچید، جلوی عمارت مالفوی پارک کرد و به سمت در حرکت کرد.
-اسکور!
در را گشود و داخل شد.
-اسکور!
-چرا داد میزنی؟
-بیا کادوی تولدت!

و دوریا یک کارت مشکی موسوم به بلک کارد را در دست اسکورپیوس گذاشت. اسکورپیوس با تعجب به کارت نگاه کرد.
-این چیه؟
-بهش میگن بلک کارد میتونی هرچقدر میخوای در دنیای ماگلی پول خرج کنی! و قاعدتا هم میتونی پول برداشت کنی و بعدش تبدیل کنیشون به گالیون.

اسکورپیوس که همچنان به کارت خیره مانده بود، زیر لب زمزمه کرد:
-هر چقدر که خواستم؟
-هرچقدر که خواستی. خب دیگه تولدت مبارک. برم که باید یکی دوتا ماشین دیگه رو هم ببرم بذارم سرجاشون.

و دوریا جستوخیزکنان از اسکورپیوس دور شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/4/29 19:40:30
All sins are attempts to fill voids
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

