جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 8 بهمن 1403 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- اصلا همچون شخصی که کاملا واجد شرایط است نباید آن تاپِ سیستم یاشد؟
- اصطلاح سگ جون شنیدی ارباب؟ ما تو سیستم یه گروه داریم به اسم سگ جونیا. اینا تا خودِ منو زیر گور نبینن، تن به مردن نمیدن!
- ما نیز در این گروه عضویم؟
- وایسین نگاه کنم.

و سپس مرگ تبلتش را از جیب ردایش بیرون کشید و شروع به بررسی لیست کرد.

- پاتر بالای لیسته! بعدشم همین دامبل و دست اندرکار ها...حیف شد پارتی بازی کردن شمارو حذف کردن! در عوض خودم نحوه مرگ ارباب تاریکی رو چند هفته پیش تو سیستمو ثبت کردم.
- نحوه مرگ ما چیست؟
- خب اول باید یکی یکی هورکراسا رو از سر راه برداشت و...

قبل از اینکه مرگ جمله‌اش را کامل کند، لرد به سرعت لقمه را به سمت مرگ پرتاب کرد. هرچند که لقمه از جمجمه‌ی مرگ رد شد و روی زمین افتاد!

- نحوه‌ی مرگ ما را به دیگران یاد می‌دهی؟ خجالت نمی‌کشی؟ مامی اینبار دیگر لیرز را جدی جدی می‌خواهیم!
- آروم باشین ارباب! کسی نمی‌بینه که... فقط خودم با اون بالایی ها.
- دیگر بدتر! خودت می‌خواهی ما را بکشی؟
- بازگشت همه به سوی منه ارباب. واقعیت رو باید قبول کرد.
- وقتی هم خودت را هم آن بالایی ها را بهم دوختم، می‌فهمی واقعیت یعنی چه.

مرگ و لرد تا دقایقی به گیس و گیس کشی ادامه دادند و در آخر صدای جیغ مانندی هردویشان را ساکت کرد. صدای جیغ، از مروپ بود.

- قند عسل مامان... لقمه‌ی نون و سبزی خوشمزه‌ی مامانو پرت کردی زمین؟
- نه! کار مرگ است مادر.
- چه؟! دروغ میگه بخدا من اصلا نمی‌تونم به چیزای مادی دست بزنم!
- اربابت دروغ می‌گوید؟ ما این مرگ را از روی زمین محو خواهیم کرد.
- دعوا کافیه! الان باید از مامان عذرخواهی کنین بجای این رفتارها!
- بله... ما عذر می‌خواهیم مادر. باید نجینی را توی حلقش فرو می‌کردیم بجای لقمه‌ی عزیز مادرمان.
- منم عذر می‌خوام که لقمه سمتم پرتاب شده!
- بد نبود. حالا اگه واقعا می‌خواین بخشیده بشین، کله یه ریش سفید برام بیارین که مامان می‌خواد امشب کله ریشی بار بذاره.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1403 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت که انتظار این رفتار مرگخواران را نداشت به تندی گفت:
- خودتان را جمع کنید! و حتی به توان برسانید! بازی با مرگ چه معنی دارد؟ منو ببر به خونتون چیه؟

تلما تیکه اخر چای اش را هورت کشید و گفت:
- یا منو ببر به خونتون یا بیا به خونه ما؟
- دلبروم دلبر خونه خرابم کرد!
- چشای مست پلنگت!

مرگخواران در زیر نگاه پوکر ولدمورت استعداد حفظ کردن اهنگ خود را شکوفا نموده و در طی یک دقیقه بعدی در حال شیک زدن و لرزوندن بندری با مرگ بودند. مرگ هم به جای سنگین و خفن بودن، قر های فروانی در کمر داشته و اهل دل بود.
حتی وضع به جایی رسید که مرگ در طی یک اقدام جوگیرانه بالای میز رفت و رو به مرگخواران گفت:
- تو مرگخوار ارتشی؟
همه جواب دادند:
- اره…اره… والا!
- صبحونه نون پنیر زدی؟
- اره…اره…والا!
- بگو هورااا!
- هورااا!

لرد با شنیدن این مکالمه احمقانه دستش را به پیشانی اش کوبید. با خودش فکر کرد میخواست با این مرگخواران و این وضع دنیا را تسخیر کند و محفل را شکست دهد؟
این فکر او را به اوج عصبانیتش رساند. فریاد زد:
_ بسه! همه بشینن سر جاشون! یا جوری مجازاتتون میکنم که مرگ هم نتونه نجاتتون بده!

شلوغ کاری های مرگخواران در کسری از ثانیه به سکوت تبدیل شد و همه یا روی صندلیهایشان نشستند و یا در گوشه ایی ایستادند.
لرد که ارامشش را بازیافته بود شروع به قدم زدن در اتاق کرد و گفت:
- خب… ما الان در یک برهه حساس هستیم! الان که ما مرگ رو در اختیار داریم میتونیم کنترل جهان رو به عهده بگیریم! الان میتونیم جهانیان رو به سلطه بگیریم! میتونیم همه رو بکشیم چون مرگ در اختیار ماست!
بعد با شرارت و بدجنسی خندید.

مرگ در حالی که یک لبخند معذب کننده زده بود گفت:
- خیلی عذر میخوام ارباب… ما نمیتونیم همه رو بکشیم!
- چی؟ چرا؟ با وجود مبارک ما مخالفت میکنی؟

- نه ارباب! کی جرات مخالفت داره؟… فقط…اهم… کلا مردن ملت سیستمی شده! اسمشون زمان مرگ وارد سیستم میشه و بعد من میام اعمال قانونشون میکنم!
- خب خودت وارد سیستم کن!
- شرمنده… سیستم دست من نیست اصلا! من فقط میبرمشون اون دنیا!

لرد با ناباوری به مرگ خیره شد و گفت:
- یعنی چی؟… یعنی ما نمیتونیم هر کی رو خواستیم بکشیم؟

مرگ چایی اش را در نعلبکی ریخت و گفت:
- نه ارباب… من فقط وقتی میتونم یکی رو ببرم که اماده مردن باشه.

لرد چند لحظه در سکوت به مرگ خیره شد و گفت:
- مادر ما!… اون دستگاه لیزر ما کجاست؟ میخواهیم نشانمان را از دست این ملعون پاک کنیم!

مرگ ناگهان بلند شد و قبل از اینکه مروپ جواب دهد گفت:
- نه ارباب… هرچی رو میخوای ببر، نشان رو با خودت نبر!

- اخه الان به چه درد وجود مبارک ما میخوری؟… مرگ سیستم!
لرد تیکه اخر حرفش را به حالت مسخره گفت و بعد دوباره تکرار کرد:
- مامان!… مامی!…. مام!…. دستگاه لیزر!

مروپ در حالی که یک لقمه بزرگ در دست داشت نزدیک لرد شد و گفت:
- قند فلفلی و زود جوش مامان! لقمه شو بخوره و یکم گوش بده به حرفهای مامان!

بعد لقمه اش را در یک حرکت انتحاری در دهان لرد فرو کرد.
- پسر نازم! آقا مرگه میگه هر کی نزدیک مرگشه و شرایط فراهم باشه میبره!… مثلا اگر یکی پیر باشه… موهای سفید داشته باشه… ریش سفید بلند داشته باشه… تقریبا شرایطش فراهمه دیگه عسلم! فقط یکم کمکش کنیم اقا مرگه میبرتش دور دور! میفهمی که چی میگم؟ دامبلدور پر پر! تازه بقیه هم کم کم هل میدیم اون دنیا!

لرد از این نبوغ مادرش خیلی ذوق زده شده بود و حتی برگهایش ریخته بود اما چون در حال کشتی گرفتنی درونی با لقمه اش بود، نتوانست چیزی بگوید و فقط سرش را تکان داد و همه مرگخوران هم به دنبال او سرشان را تکان دادند.

گابریل که از نقشه جدید ذوق کرده بود بالا پرید و گفت:
- حالا چجوری شرایط بای بای دامبلدور با دنیا رو فراهم کنیم؟

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1403 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ با هیبتی ترسناک و با دست‌های استخوانی‌اش، از درگاه وارد شد. اتاق کاملاً در سکوت فرو رفته بود و ولدمورت با لبخندی غرورآمیز به مرگخوارانش نگاهی انداخت. مرگ به آرامی به سمت اولین مرگخوار قدم برداشت و در حالی که دستش را به سوی اسکارلت لیشام دراز می‌کرد، گفت:

- خوشحالم که بالاخره باهاتون آشنا می‌شم.

اسکارلت که لقمه‌ای نان و پنیر در دهانش بود، به آرامی سرش را بالا آورد و با دهانی پر، گفت:

- آه، تویی؟! مرگ عزیز! دفعه پیش هم که توی ماموریت با اون طلسم کشنده گیر کردم، دیدمت. چطوری؟ خوشحالی که دوباره همدیگه رو می‌بینیم، نه؟

مرگ با تعجب دستش را پایین آورد و نگاهی به ولدمورت انداخت که او هم به وضوح متعجب شده بود. مرگ سری تکان داد و به سمت ایزابل رفت. دستش را برای دست دادن به او دراز کرد:

- سلام، خوشبختم...

ایزابل که در حال پر کردن فنجان چایش بود، بدون حتی نگاهی به مرگ، گفت:

- آه، مرگ جان، دفعه قبل که تو دوئل با محفلیا اون طلسم رو خوردم، تو بودی که بهم گفتی به زودی می‌بینمت، یادت هست؟ چه سریع گذشت! دوباره که همدیگه رو دیدیم.

مرگ کمی سردرگم شد و به سمت کوین کارتر رفت، شاید او کمتر مرگ را می‌شناخت. کوین که چشمانش از تعجب گشاد شده بود، نیشخندی زد و با دستش به کتف مرگ زد:

- مرگ شان، میایی بلیم بازی؟

مرگ حالا کاملاً گیج شده بود. به تلما هلمز نزدیک شد. تلما با دیدن او چای خود را زمین گذاشت و با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت:

- مرگ جان! من همیشه آماده‌ام. هر وقت خواستی، بیا و منو با خودت ببر. آخه دیگه فکر کنم همه جای این دنیا رو دیدم!


به نظر می‌رسید مرگخواران تنها گروهی از جادوگران بودند که با مرگ بیشترین میزان آشنایی را داشتند ...

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1403 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
"سوژه جدید"

همه میدانستند، جلسات و گردهمایی های مرگخواران معمولا در شب انجام میشود. بهرحال شب با پلیدی و جنایت همخوانی داشته و مود قضیه فراهم میشد.
مرگخواران هم سالها بود که به این روند عادت کرده بودند و اینکه ناگهان لرد از آنها خواسته بود که درست سر ظهر در خانه ریدلها جمع شوند، باعث تعجب همه شده بود. البته هیچ کس جرات اعتراض نداشت و اکنون توده خواب آلود مرگخواران در سالنی واقع در ضلع غربی قصر ریدلها جمع شده بودند و البته حال و روز خوبی نداشتند.
چشم ها ورم کرده و صورتها رنگ پریده بود. سلولهای مغزی هنوز کرکره های مغز را بالا نکشیده بودند و مغزها تعطیل بود. هیچ کس حرفی نمیزد و همه به هوا یا گوشه نامعلومی خیره شده بودند.
بر روی دیوار تابلوی قدیمی "بارگاه ملکوتی" به چشم میخورد که رویش را خاک گرفته بود و روبان صورتی کثیفی از گوشه اش آویزان بود.

کمی بعد از جمع شدن همه مرگخواران، مروپ وارد شد و بدون هیچ حرفی یک سینی چایی شیرین و یک سینی پر از لقمه نان و پنیر بر روی میز وسط سالن گذاشت و خودش هم بر روی صندلی گوشه دیوار وا رفت. مرگخواران خواب آلود مانند زامبی های سرگردان، یکی یکی به میز نزدیک شده و یک لقمه به همراه چای شیرینی برداشتند و مشغول خوردن شدند. البته چای شیرین مزه هلوی گرم میداد و پنیر هم پر از تکه های خرمالو بود، اما مرگخواران گیج تر و خواب آلوده تر از آن بودند که اهمیت بدهند.

هنوز چند لقمه از گلوی مرگخواران پایین نرفته بود که لرد در سالن را با شدت باز کرد و وارد شد. چند نفر از مرگخواران لقمه در گلویشان گیر کرد و به سرفه افتادند. چایی تلما از دستش لیز خورد و به زمین افتاد.

لرد ولدمورت با لبخند بزرگی به مرگخواران له شده که بوی هلو و خرمالو میدادند، نگاه کرد و دستهایش را با صدای بلند بهم زد.
- یاران تاریک ما! ما شما را اینجا جمع کرده ایم که عضو جدیدمان را به همه اعضا معرفی کنیم! عضو جدیدی که سرنوشت ارتش تاریکی را تغییر خواهد داد و ما بلاخره میتوانیم از دست محفلیان بی مصرف خلاص شویم!ما میخواهیم از این عضو جدید استفاده کنیم و نقشه جالبی در سرمان داریم! عضو جدید... بیا تو!

ناگهان اتاق که با نور آفتاب ظهر کاملا روشن بود، تاریک شد. سرمای عجیبی اتاق را فرا گرفت و همه جا در سکوت غیر طبیعی فرو رفت. هیبت بلند و سیاهی از گوشه در وارد شد. چهره اش معلوم نبود و تنها استخوانهای برهنه دستش از انتهای آستین پاره اش بیرون زده بود.

لرد بدون توجه به قیافه وحشت زده مرگخوران و تشنج گابریل در انتهای سالن، ادامه داد:
- عضو جدید ما "مرگ" است! بیایید با او آشنا شوید تا بعدش ما نقشه مان را به شما بگوییم!

مروپ اولین کسی بود که جلو آمد.
- آقا مرگه مامان چایی شیرین دوست داره یا لقمه نون پنیر؟

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1403 18:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کبریت‌ها از دستان گابریل جدا شدند تا بر بنزین ریخته شده بر زمین فرود بیایند.
اما صحنه آهسته شده بود!

آنقدر آهسته که کبریت‌ها در هوا داشتند با هم اختلاط می کردند.

- داداش منو گذاشته بودن سمت خیس جعبه ولی من خشک موندم! خیلی سخت بود. خیلیا به فنا رفتن ولی من موندم.
- آفرین!
- دست مریزاد مشتی!

کبریت یک در حال تشویق شدن بود که کبریت دو از سمت راستش به حرف آمد.
- منو مروپ برداشته بود ولی یادش رفت برای چی پس گذاشت کنار ظرفشویی. نمی‌دونی چقدر برای من سخت بود که نم‌دار نشم.

بقیه کبریت‌ها سری تکان دادند.
آن وسط، کبریت سه با جدیت به کبریت یک نگاه کرد.
- خیلیا فدای تو شدن. غایت تو چیه اگه اینجا رو نترکونی؟! تو باید بخاطر اون همه کبریت نابود شده و به یاد اونها هم که شده حتما اینجا رو آتیش بزنی!

کبریت دو داشت ناراحت میشد که کبریت سه ادامه داد:
- اینجا رو باید آتیش بزنیم! وگرنه اون همه کبریت نم‌گرفته ای که نابود شدن، فدا شدنشون نادیده گرفته میشه. پ‍..
- ولی اگه آدمای اینجا بمیرن چی؟!
- هدف ما جز آتیش زدن چیه؟
- خب زیر دیگ‌های مروپ رو روشن می‌کردیم بهتر نبود؟

کبریت‌ها با هم به مشکل خورده بودند و به یکدیگر حمله‌ور شدند. شروع کردند به کتک کاری...

مرگ‌خواران متوجه شدند که آن همه کبریت رها شده، حالا تبدیل به گلوله‌ای آتش شده بود و اگر زودتر جلویشان را نمی‌گرفتند، تمام زندگی‌شان به فنا می‌رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 20 خرداد 1403 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ایوان آرزو کرده که بتونه لرد بشه و یه غول چراغ جادو آرزوشو برآورده کرده.
_______________

ایوان روی تخت لرد سیاه تکیه زد و نگاهی به مرگخواران تعظیم کرده انداخت.
-هیچ از هیکل های فربه خوشم...خوشمان نمی آید! از امروز مرگخواران ما باید پوست استخوان باشند.
-آخه اینطوری که هممون شبیه شما میشیم! اونوقت دیگه استثنایی محسوب نمی شید ها!

ایوان، درشت نی خود را از جا در آورد و با آن محکم بر سر مرگخوار معترض کوبید.
-حرف نباشه! همین که گفتم...از این به بعد فقط می تونین هوا بخورین چون از غذا خبری نیست!

مرگخواران با تاسف به قابلمه قرمه سبزی مروپ که اکنون بر روی گاز در حال جا افتادن بود و بویش خانه ریدل ها را برداشته بود، اندیشیدند.

-وای لرد ایوان چقدر شما به فکر مرگخوارا هستین! حتما میخواین رژیم بگیریم که سالم بمونیم نه؟

گابریل بشکه ای بنزین از جیبش در آورد و بر روش کفپوش های چوبی خانه ریدل ها خالی کرد.
-پس منم کمک میکنم که زودتر وزن کم کنیم و سالم تر بمونیم. این شما و این هم سونا خشک!

صحنه آهسته شد. گابریل لبخندی مهربان بر لب نشاند و مرگخواران با وحشت متوجه چوب کبریت شعله وری شدند که از دست او رها شد تا در میان بنزین فرود بیاید و هستی مرگخواران را به آتش بکشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1403 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس از اینکه یک پیرمرد حتی اگر پیامبر هم می بود، با چنین سرعتی دور شد، تعجب کرد. اما تعجبش چند لحظه ای بیشتر طول نکشید، با تکان خوردن های نا به هنگام قابلمه جادو، بلاتریکس متوجه شد که چرا پیرمرد مذکور با آن سرعت جیم شده است. قابلمه را به پایین انداخت و منتظر شد تا ببیند چه پیش می آید.

قابلمه چرخید و چرخید و چرخید... به سمت هکتور حمله کرد. هکتور به محض تماس قابلمه با او، سعی کرد با محلولی که در یک دست و ملاقه ای که در دست دیگرش داشت، معجونی درست کند، اما قابلمه مهلت همچین کاری را به وی نداد و به سرعت از او دور شد. نفر بعدی، بینز بود، به محض تماس قابلمه با بینز، روح سرگردان خانه ریدل ها ترسید و از شدت این ترس، ناپدید شد. در افسانه ها آمده که بینز دیگر هیچگاه دیده نشد... .

اما قابلمه جادو به این مقدار رضایت نداد. هنوز خیل عظیمی از مرگخواران آنجا ایستاده بودند و بسیاری از آن ها در حال آماده کردن آرزوهای خود بودند. حتی چند تایی کاغذ و قلم درآورده بودند و وانمود می کردند در حال یادداشت کردن هستند. نفر بعدی، لادیسلاو بود. با تماس قابلمه با گوشه ی ردای لادیسلاو، وی قلم پری را در آورد و گفت:
- ای قابلمه جادو! این چنین است آرزوهای این بنده حقیر سراپا تقصیر! همانا...

اما قابلمه منظتر او هم نماند. چرخی زد و به سمت ایوان رفت. ایوان اما لحظه ای به قابلمه مجال نداد. به سرعت به قابلمه چنگ انداخته و در آن را برداشت. غول بسیار پیر و فرتوتی با سمعکی در گوش و عینک ته استکانی ای در چشم، در حالی که در یک دستش ملاقه و در دست دیگر فلفل دلمه ای بود، بیرون آمد و گفت:
- کی بود که آرامش ما رو به هم زده؟ دیگه تو این سن هم از دستتون آرامش نداریم؟ عجب غلطی کردیم غول شدیما... بگو ببینم آرزوت چیه بریم پی کارمون.

ایوان گلویی صاف کرد و با لبخندی حاکی از پیروزمندی گفت:
- ما می خواهیم وفادارترین... اوهوم... خدمتگزار لرد سیاه بشویم.
- چی؟ میخوای لرد سیاه بشی؟ اینکه کاری نداره. تازه واسه تو آسونترم هست. مو و دماغ که نداری. موند یدونه چوبدستی و حساب بردن اینا از تو. حله. ولدمورت جدیده تویی دیگه.

غول قابلمه این را گفت و صحنه را ترک کرد و آرزوهای زیادی را نقش بر آب کرد.

لرد سیاه که از صدای هیاهوی بوجود آمده در پشت درب اتاقش عصبانی شده بود، همزمان با ترک صحنه توسط قابلمه جادو، درب اتاقش را باز کرد تا کروشیویی، ناسزایی به عامل این صداها بدهد. اما با دیدن همان خیل عظیم مرگخواران که اینبار دورتادور ایوان حلقه زده و در حال پاچه خواری برای وی بودند، لحظه ای ایستاد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده است... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 بهمن 1400 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دست بلاتریکس، مانند صحنه ی آهسته، به سمت دستگیره در میرفت که...
- بلاتریکس! یه چیزی!

دست بلاتریکس، میان هوا، متوقف شد.
- چیه؟

مرلین، لبخندی زورکی زد. کاش غولی چیزی داشت، و میتوانست خودش را از دست این ارازل اوباش، نجات... خب، میتوانست یک کارهایی بکند.
- غول چراغ! غول چراغ جادو! یه چراغ جادو بهتون میدم. هر کودومتون میتونین به جای یه آرزو، سه تا آرزو کنین! برای اربابتونم همینطور. ایشون میتونن به جای یه آرزو، سه تا آرزو کنن!

مرلین، بعضی ورد های تولید چراغ را فراموش کرده بود. پس، وقتی ورد را خواند، به جای چراغ قابلمه ای در هوا ظاهر شد. مرلین، قابلمه را در بغل بلاتریکس انداخت و با بیشترین سرعت، از آنجا جیم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 11 بهمن 1400 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- قطعا منظورم از سمت چپ، سمت چپ شکم نبود!

مرلین حس میکرد باید قبل از اینکه دیر بشه اقدامی بکنه. هر چی باشه اون مرلین مملکت بود و همه به اسمش قسم میخوردن.
البته نه همه ولی خب عده ی زیادی بودن به هر حال.

- خب باشه باشه... قبل از اینکه در رو بزنی و خلوت ارباب رو بریزی به هم بذار یه چیزی رو برات توضیح بدم.

بلا دلش نمیخواست مرلین چیزی رو براش توضیح بده ولی حس قوی از درونش که مربوط به بخش آلارم دهی اربابانه میشد، مشغول بوق بوق کردن بود.
- بهت یک دقیقه وقت میدم تا حرفتو خلاصه و دقیق بزنی.
- ببین یک دقیقه خیلی کمه.
- الان دقیقا 55 ثانیه از وقتت مونده.
- بلا ببین چیزی که من میخوام بگم خیلی مهمه. اینجوری که نمیتونم دقیقا برات بگمش...
- 40 ثانیه از وقتت مونده...

از قرار معلوم مرلین برای گفتن حرفش و نجات دادن خودش زمان زیادی نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 دی 1400 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-میگم... حالا راهی نداره که خشکه حساب کنیم؟ وقت ارباب رو الکی نگیریم من می‌گم. نه که ترسیده باشم ها...

دروغ می‌گفت. ترسیده بود.
-وقت اربابمون بیشتر از این حرف ها اهمیت داره که با سوسک شدن تام بخوایم هدرش بدیم.

حق با مرلین بود. وقت لرد سیاه خیلی زیاد هائز اهمیت بود. اما گره دست بلاتریکس بر روی یقه او شل نشد که نشد.

-ببین بعدا وقتی لرد سیاه بفهمن که واسه چه چیز پیش پا افتاده ای من رو کشون کشون بردی پیششون، شاکی می‌شن ها!

شاکی شدن لرد سیاه از دست بلاتریکس، بزرگترین نقطه ضعف بلاتریکس بود. اما حتی دست گذاشتن بر روی این نقطه ضعف نیز چیزی را عوض نکرد.

-آخ قلبم!

مرلین دستش را روی سینه اش گذاشت و خواست پهن زمین شود که بلاتریکس او را بین زمین و هوا نگه داشت.
-قلب سمت چپه!

مرلین خود را جمع و جور کرد و به راه رفتن ادامه داد و همراه سایرین به راهروی منتهی به اتاق لرد سیاه پیچید. درب اتاق لرد سیاه را دید و...
-آخ قلبم!

دستش را روی قلبش گذاشت و مجددا بین زمین و هوا پهن شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him