- صبر کنین!
دختر درحالی که به همه تنه میزد، به زور جلو اومد. روباه قرمزی که روی دستاش نشسته بود، مشخص میکرد که اون چه کسیه. تلما که تونسته بود توجه هارو به خودش جلب کنه گلوش رو صاف کرد.
- اهم اهم! خیلی ببخشید وسط بحثتون میپرما ولی... اگه الان بریم به موسسها بگیم که ما از آینده اومدیم، به احتمال ۹۹ درصد، در عرض دو ثانیه مارو طوری به خاکستر تبدیل میکنن که توی زمان خودمون هیچی ازمون باقی نمونه!
گریفیندوری ها دوباره به هم نگاه کردن. از یه جهت تلما حق داشت. به هرحال اونا جادوگرهای بزرگی بودن و طبیعتا اگه چندتا جادوگر بهشون درباره یه مدرسه که قراره بعدا بسازن، باور نمیکردن. اما خب کار دیگهای هم از دستشون بر نمیومد؛ شاید موسسها میتونستن کمک کنن برگردن زمان خودشون!
- ولی خب اگه کمکمون کنن برگردیم آینده چی؟
ملت گریفی با سر تاییدش کردن. هیچکدوم از اونها دوست نداشتن که توی قرنها قبل از زمان خودشون بمونن! لیسا درحالی که لبخند شیطانی میزد یکم جلو اومد.
- حالا که به این نتیجه رسیدیم که باید بریم پیش موسسها، نظرتون چیه که اول کسی بره که خیلی مشکوک نباشه؟
این رو گفت و نگاهش رو به آرومی برگردوند سمت روباه تلما که حالا داشت از سرش بالا میرفت.
تلما خیلی باهوش بود. اون میتونست متوجه ملت گریفی بشه که به روباهش زل زده بودن و داشتن یواش یواش بهش نزدیک میشدن. برای همین روباهش رو از روی سرش برداشت و بغل کرد.
- چه خبره؟
- خب راستش تلما... به نظرم اینکه یه روباه به موسس ها نزدیک بشه تا ببینیم واکنش شون به غریبه ها چیه بهتر نیست؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] سفر به گذشته (گریفیندور)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 13:03
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
461
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!

فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

- اصلا اگه هاگوارتز هنوز اختراع نشده چی باید بهشون بگیم؟
این سوال توسط یک دورگه ریونکلاو_گریفیندوری مطرح شد و بلافاصله جواب آن از دهان یک گریفیندوری کمهوش دیگری بیرون آمد.
- معلومه دیگه، میریم کمکشون میکنیم که مدرسه رو بسازن.
دورگه مذکور که از این حجم کجفهمی به ستوه آمده بود کف دستش را با عصبانیت به پیشانیاش کوبید.
- اخه ما که نمیدونیم تو کدوم قسمت از تاریخ هستیم، شاید هنوز خودشونم از قضیه هاگ و اینا خبر ندارن.
- خب ما بهشون خبر میدیم! اینجوری اسممون تو تاریخ ثبت میشه.
با شنیدن این سخنان حکیمانه اشک از دیدگان دورگهای که شاهزاده نبود خارج شد و قدمزنان شروع به دور شدن از باقی گروه کرد. دیگر نمیتوانست لحظهای بیشتر همگروهی هایش را تحمل کند و تصمیم به محو شدن در افق گرفته بود، باقی اعضا نیز در سکوت دور شدن او را تماشا میکردند تا زمانی که از او چیزی جز نقطه کوچکی باقی نماند و برای همیشه در بیابانهای اطراف هاگوارتز محو شد.
- حالا واقعا باید چیکار کنیم؟ بریم به موشش های هاگوارتژ بگیم ما از مدرشهای که شما قراره تو آینده بشاژین اومدیم؟
- حرف راستو از بچه بشنو! اگه هنوز فکر ساختن هاگوارتز به ذهنشون خطور نکرده باشه چی؟ چطور ثابت کنیم این قضیهرو؟ اصلا شاید فکر کنن داریم دروغ میگیم و بزنن نصفمون کنن!
- خیر سرمون داریم دربارهی سازندگان هاگوارتز حرف میزنیم، مگه غولی چیزین که بزنن نصفمون کنن؟
- ولی حداقلش میتونیم مطمئن باشیم که هلگا طرف ماست.
ناگهان همه به طرف گوینده برگشته و با حیرتی آمیخته به عصبانیت نچنچ کنان به او خیره شدند.
- وای بر تو! گودریکی که گروهمون رو به وجود آورده رو ول کردی چسبیدی به هلگا؟ تو مایهی ننگ گروه مایی.
- مار تو استینمون پرورش دادیم. حیفه اون نشان شیر رو لباست.
- اخه میگن هلگا مهربونتر بود... مهم نیست الان همگی میریم باهاشون حرف میزنیم.
این سوال توسط یک دورگه ریونکلاو_گریفیندوری مطرح شد و بلافاصله جواب آن از دهان یک گریفیندوری کمهوش دیگری بیرون آمد.
- معلومه دیگه، میریم کمکشون میکنیم که مدرسه رو بسازن.
دورگه مذکور که از این حجم کجفهمی به ستوه آمده بود کف دستش را با عصبانیت به پیشانیاش کوبید.
- اخه ما که نمیدونیم تو کدوم قسمت از تاریخ هستیم، شاید هنوز خودشونم از قضیه هاگ و اینا خبر ندارن.
- خب ما بهشون خبر میدیم! اینجوری اسممون تو تاریخ ثبت میشه.
با شنیدن این سخنان حکیمانه اشک از دیدگان دورگهای که شاهزاده نبود خارج شد و قدمزنان شروع به دور شدن از باقی گروه کرد. دیگر نمیتوانست لحظهای بیشتر همگروهی هایش را تحمل کند و تصمیم به محو شدن در افق گرفته بود، باقی اعضا نیز در سکوت دور شدن او را تماشا میکردند تا زمانی که از او چیزی جز نقطه کوچکی باقی نماند و برای همیشه در بیابانهای اطراف هاگوارتز محو شد.
- حالا واقعا باید چیکار کنیم؟ بریم به موشش های هاگوارتژ بگیم ما از مدرشهای که شما قراره تو آینده بشاژین اومدیم؟
- حرف راستو از بچه بشنو! اگه هنوز فکر ساختن هاگوارتز به ذهنشون خطور نکرده باشه چی؟ چطور ثابت کنیم این قضیهرو؟ اصلا شاید فکر کنن داریم دروغ میگیم و بزنن نصفمون کنن!
- خیر سرمون داریم دربارهی سازندگان هاگوارتز حرف میزنیم، مگه غولی چیزین که بزنن نصفمون کنن؟
- ولی حداقلش میتونیم مطمئن باشیم که هلگا طرف ماست.
ناگهان همه به طرف گوینده برگشته و با حیرتی آمیخته به عصبانیت نچنچ کنان به او خیره شدند.
- وای بر تو! گودریکی که گروهمون رو به وجود آورده رو ول کردی چسبیدی به هلگا؟ تو مایهی ننگ گروه مایی.
- مار تو استینمون پرورش دادیم. حیفه اون نشان شیر رو لباست.
- اخه میگن هلگا مهربونتر بود... مهم نیست الان همگی میریم باهاشون حرف میزنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

گریفیندوری ها هیچ ایدهای نداشتند، که هم اکنون در کدام قسمت از تاریخ ایستادهاند! تنها چیزی که میدانستند، این بود که هیچ چیز نمیدانستند! آنها از جهل موقتی خود آگاه بودند. و همهی ما با شکرگزاری از شاعری خوب و قدیمی میدانیم که ان کسانی که ندانند و بدانند که ندانند، آخر خرک لنگ به هاگوارتز محفل میرسانند. آنها با پرس و جو از هرکسی که در راه میدیدند، و استفاده از نقشهای قدیمی که از موزهی جادوگران دزدیده بودند، در آخر به محلی که قرار بود مدرسهی قدیمیشان باشد، میرسند. اما بجای قلعه های بزرگ و نوک تیز هاگوارتز، فقط چند خانهی کوچک، با ساکنانی بسیار اندک پیدا میکنند. ساکنان آن خانه، گویا از انسان ها فرار کرده بودند تا در خلوت، خود واقعیاشان باشند. همان چیزی باشند که انسان ها قبولش نمیکردند! انها احداث کنندگان هاگوارتز بودند! نیازی نبود با آنها حرف زد تا هویتشان را فهمید، وقتی چهار جادوگر، با چهره هایی مشابه به نقاشی های موسسان هاگوارتز را در مکانی که قرار بود هاگوارتز باشد پیدا میکنی، ناخودآگاه به چنین نتیجهای دست پیدا میکنی.
- فکر کنم خیلی به گذشته برگشتیم
- حالا چجوری باید برگردیم؟
- واقعا لازمه؟! میتونیم پیش موسس ها بمونیم و بهشون کمک کنیم! اینجوری اسممون در تاریخ ثبت میشه.
- ما نخوایم اسممون تو تاریخ ثبت بشه باید کیو ببینیم؟
گریفیندوری ها به بحث ادامه دادند. در آخر به دو گروه تقسیم شده بودند، افرادی که میخواستند بمانند و افرادی که به دنبال برگشت به آینده بودند. و در اخر، کوین درحالی که داد میزد، با کلافگی پاهای کوچکش را به زمین میکوبد تا توجه گریفیندوری ها را به خود جلب کند.
- بیاین بریم باهاشون حرف بژنیم. اونایی که میخوان برگردن، یه راه برای برگشت پیدا میکنن و اونیکی ها هم میمونن همینجا. دعوا نداره!
- فکر کنم خیلی به گذشته برگشتیم
- حالا چجوری باید برگردیم؟
- واقعا لازمه؟! میتونیم پیش موسس ها بمونیم و بهشون کمک کنیم! اینجوری اسممون در تاریخ ثبت میشه.
- ما نخوایم اسممون تو تاریخ ثبت بشه باید کیو ببینیم؟
گریفیندوری ها به بحث ادامه دادند. در آخر به دو گروه تقسیم شده بودند، افرادی که میخواستند بمانند و افرادی که به دنبال برگشت به آینده بودند. و در اخر، کوین درحالی که داد میزد، با کلافگی پاهای کوچکش را به زمین میکوبد تا توجه گریفیندوری ها را به خود جلب کند.
- بیاین بریم باهاشون حرف بژنیم. اونایی که میخوان برگردن، یه راه برای برگشت پیدا میکنن و اونیکی ها هم میمونن همینجا. دعوا نداره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه تا پایان پست مامان:
اعضای گریفیندور کتابی درباره سفر به گذشته پیدا کردن که توش گفته شده که اگر سنگ زمان رو توی دریاچه گریفیندور واقع در دره گودریک بندازن میتونن به گذشته سفر کنن. حالا اونا این سنگو یافتن و توی دریاچه انداختن و در حال رفتن به گذشتهای نامعلومن.
در تاریکی فزاینده شب، صدای پاق و سپس صدای برخورد زنجیرهای زرهای فولادین با بدنه آن در فضا طنینانداز شد. لحظهای بعد دو جادوگر که یکی زرهای سنگین بر تن داشت به همراه ساحرهای سرخپوش با روباهی که دور گردنش مانند شالگردنی گرم پیچیده بود، از پشت تنه درختی بیرون آمدند.
- همینجاست. دره گودریک... محل تولد بنیانگذار گروهمون.
سر کادوگان دریچه کلاهخودش را بالا داد و نفس عمیقی کشید.
- بایدم همینجا باشه. بوی شجاعت رو حس میکنم یاران من.
پشت سر تلما به راه افتادند. از میان خانههای چوبی گذشتند و به صدای برخورد کارد و چنگال به بشقابهای چینی شام، گوش سپردند. پس از دقایقی پیادهروی از میان خیابان سنگفرش شده به حومه دهکده رسیدند و در میان مه رقیق شبانه، تصویر درختان کاج سر به فلک کشیده، پیش رویشان نمایان شد.
- دریاچه گودریک یه جایی وسط همین جنگله.
دقایقی بعد، با تلالو نقرهفام نور ماه بر سطح دریاچه مواجه شدند که هر بینندهای را در حیرت و تحسین خود فرو میبرد اما سرکادوگان و استرجس بدون توجه به فضای جادویی حاکم، خود را به ساحل شنی و درخشان آن رساندند. با خلسهای طبعآلود به درون دریاچه که با وجود نسیم ملایمی که میوزید فاقد هرگونه موج بود، چشم دوختند.
- انقدر تشنه رفتن به گذشته و خودنمایی شجاعتتون به سایر گریفیندوریها هستین که حتی متوجه نمیشین دریاچه تصویرتونو بازتاب نمیکنه!
تلما این را گفت و لبخندی پلیدانه به سرکادوگان و استرجس زد که بلافاصله با دقت بیشتری به دریاچه چشم دوخته بودند.
- راست میگی... بازتاب نمیکنه! ولی چه اهمیتی داره؟
- اهمیتش در اینه که شما کور شدین. اونقدر کور که حتی از خودتون نپرسیدین که من جای این دریاچه رو چطوری میدونم. یا چرا این مکانو عین کف دستم میشناختم انگار بارها و بارها بهش سفر کردم. حتی ازم نخواستین که اطلاعات بیشتری از نسخه کتابی که توی عمارت هلمزه بهتون بدم و جای سنگو براتون مشخص کنم. فریب دادن شما دو نفر بیشتر از حدی که بتونم تصور کنم ساده بود.
- منظورت چیه که فریبمون دادی؟!
استرجس این جمله را با ناباوری پرسید و به تلمایی خیره شد که از چشمهایش خباثت همراه با اشتیاقی سوزان، زبانه میکشید و لبخند پلیدش حالا تبدیل به قهقههای مستانه شده بود.
- اون کتاب هیچ نسخه دیگهای نداره. من صفحه اصلی اونو سوزوندم تا به دامی برای جذب افرادی که تشنه نشون دادن شجاعتشون هستن تبدیلش کنم. توی اون صفحه نوشته شده بود که مرلین درست در شبی که ماه کامل باشه، قربانیهای خودشو به کنار این دریاچه میآورد تا اونارو تبدیل به سنگ زمان برای سفر به گذشته کنه. حالا حدس بزنید درست توی این شب دلانگیز و زیر نور ماه، شما دقیقا کجا وایسادین تا با من یه مکالمه لذتبخش ترتیب بدین!
سرکادوگان و استرجس با وحشت به ماه کامل و درخشان بالای سرشان نگاه کردند. خواستند شمشیر و چوبدستیشان را در بیاورند اما دیگر خیلی دیر شده بود چرا که تلما قبل از آنها چوبدستیاش را به سمتشان نشانه گرفته و با دقت وردی را زیر لب زمزمه میکرد. آن دو حتی وقت نکردند فریادی بزنند یا نفرتشان را از تلما ابراز کنند زیرا ثانیهای بعد، قلوه سنگی کوچک و درخشان در دستان ساحره سرخپوش بودند.
سنگ را درست در میانه دریاچه پرتاب کرد که باعث ایجاد نورهای درخشانی همچون شفق قطبی در اعماق آن شد.
دیگر همه چیز آماده سفر به گذشته بود.
- صبر کن ببینم! تک خوری؟
الستور با همان صدای رادیویی همیشگیاش این را گفت و با قدمهایی موقرانه، خود را به تلما رساند.
- ت... ت... تو... چ... چطوری؟ آخه از کجا فهمیدی؟!
- باید بگم تنها کسی که از این سفر دل انگیزت خبر نداره خواجه فنرالدین گریبکه!
حق با الستور بود زیرا بلافاصله همهی گریفیندوریها با کولهباری بسته و آماده در گرداگرد دریاچه حلقه زده بودند.
- ولی انصافاً حال کردم تلما عزیزم! عجب نقشهای برای بازنشسته کردن سرکادوگان و استرجس پیر کشیدی. اونم استرجس با اون وصیتش که حسابی نویسنده رو برای دو پارت جدی و طنز کردن پستش سرگرم کرده بود:
نقل قول:
- امیدوارم جاشون کف دریاچه در امن و امان باشه البته اگرم نبود... خب نبود! به هر حال من هیچ وقت دست رد به سینه سرگرمی بیشتر نمیزنم!
الستور چند ضربه به نشانه افتخار به پشت شانه تلما بهت زده کوبید.
- خب دیگه... بریم که ببینیم این سفر به گذشته که میگن مارو به کجا میرسونه.
اعضای گریفیندور کتابی درباره سفر به گذشته پیدا کردن که توش گفته شده که اگر سنگ زمان رو توی دریاچه گریفیندور واقع در دره گودریک بندازن میتونن به گذشته سفر کنن. حالا اونا این سنگو یافتن و توی دریاچه انداختن و در حال رفتن به گذشتهای نامعلومن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در تاریکی فزاینده شب، صدای پاق و سپس صدای برخورد زنجیرهای زرهای فولادین با بدنه آن در فضا طنینانداز شد. لحظهای بعد دو جادوگر که یکی زرهای سنگین بر تن داشت به همراه ساحرهای سرخپوش با روباهی که دور گردنش مانند شالگردنی گرم پیچیده بود، از پشت تنه درختی بیرون آمدند.
- همینجاست. دره گودریک... محل تولد بنیانگذار گروهمون.
سر کادوگان دریچه کلاهخودش را بالا داد و نفس عمیقی کشید.
- بایدم همینجا باشه. بوی شجاعت رو حس میکنم یاران من.
پشت سر تلما به راه افتادند. از میان خانههای چوبی گذشتند و به صدای برخورد کارد و چنگال به بشقابهای چینی شام، گوش سپردند. پس از دقایقی پیادهروی از میان خیابان سنگفرش شده به حومه دهکده رسیدند و در میان مه رقیق شبانه، تصویر درختان کاج سر به فلک کشیده، پیش رویشان نمایان شد.
- دریاچه گودریک یه جایی وسط همین جنگله.
دقایقی بعد، با تلالو نقرهفام نور ماه بر سطح دریاچه مواجه شدند که هر بینندهای را در حیرت و تحسین خود فرو میبرد اما سرکادوگان و استرجس بدون توجه به فضای جادویی حاکم، خود را به ساحل شنی و درخشان آن رساندند. با خلسهای طبعآلود به درون دریاچه که با وجود نسیم ملایمی که میوزید فاقد هرگونه موج بود، چشم دوختند.
- انقدر تشنه رفتن به گذشته و خودنمایی شجاعتتون به سایر گریفیندوریها هستین که حتی متوجه نمیشین دریاچه تصویرتونو بازتاب نمیکنه!
تلما این را گفت و لبخندی پلیدانه به سرکادوگان و استرجس زد که بلافاصله با دقت بیشتری به دریاچه چشم دوخته بودند.
- راست میگی... بازتاب نمیکنه! ولی چه اهمیتی داره؟
- اهمیتش در اینه که شما کور شدین. اونقدر کور که حتی از خودتون نپرسیدین که من جای این دریاچه رو چطوری میدونم. یا چرا این مکانو عین کف دستم میشناختم انگار بارها و بارها بهش سفر کردم. حتی ازم نخواستین که اطلاعات بیشتری از نسخه کتابی که توی عمارت هلمزه بهتون بدم و جای سنگو براتون مشخص کنم. فریب دادن شما دو نفر بیشتر از حدی که بتونم تصور کنم ساده بود.
- منظورت چیه که فریبمون دادی؟!
استرجس این جمله را با ناباوری پرسید و به تلمایی خیره شد که از چشمهایش خباثت همراه با اشتیاقی سوزان، زبانه میکشید و لبخند پلیدش حالا تبدیل به قهقههای مستانه شده بود.
- اون کتاب هیچ نسخه دیگهای نداره. من صفحه اصلی اونو سوزوندم تا به دامی برای جذب افرادی که تشنه نشون دادن شجاعتشون هستن تبدیلش کنم. توی اون صفحه نوشته شده بود که مرلین درست در شبی که ماه کامل باشه، قربانیهای خودشو به کنار این دریاچه میآورد تا اونارو تبدیل به سنگ زمان برای سفر به گذشته کنه. حالا حدس بزنید درست توی این شب دلانگیز و زیر نور ماه، شما دقیقا کجا وایسادین تا با من یه مکالمه لذتبخش ترتیب بدین!
سرکادوگان و استرجس با وحشت به ماه کامل و درخشان بالای سرشان نگاه کردند. خواستند شمشیر و چوبدستیشان را در بیاورند اما دیگر خیلی دیر شده بود چرا که تلما قبل از آنها چوبدستیاش را به سمتشان نشانه گرفته و با دقت وردی را زیر لب زمزمه میکرد. آن دو حتی وقت نکردند فریادی بزنند یا نفرتشان را از تلما ابراز کنند زیرا ثانیهای بعد، قلوه سنگی کوچک و درخشان در دستان ساحره سرخپوش بودند.
سنگ را درست در میانه دریاچه پرتاب کرد که باعث ایجاد نورهای درخشانی همچون شفق قطبی در اعماق آن شد.
دیگر همه چیز آماده سفر به گذشته بود.
- صبر کن ببینم! تک خوری؟

الستور با همان صدای رادیویی همیشگیاش این را گفت و با قدمهایی موقرانه، خود را به تلما رساند.
- ت... ت... تو... چ... چطوری؟ آخه از کجا فهمیدی؟!
- باید بگم تنها کسی که از این سفر دل انگیزت خبر نداره خواجه فنرالدین گریبکه!

حق با الستور بود زیرا بلافاصله همهی گریفیندوریها با کولهباری بسته و آماده در گرداگرد دریاچه حلقه زده بودند.
- ولی انصافاً حال کردم تلما عزیزم! عجب نقشهای برای بازنشسته کردن سرکادوگان و استرجس پیر کشیدی. اونم استرجس با اون وصیتش که حسابی نویسنده رو برای دو پارت جدی و طنز کردن پستش سرگرم کرده بود:
نقل قول:
پ.ن 1:
در ادامه استرجس و سرکادوگان به همراه چند تن از اعضای شجاع گریفیندور که دوست دارن به گذشته سفر کنن راهی دریاچه گودریک در دره گودریک میشن . اونها بعد از حوادث سخت سنگ رو به دست میارن و به گذشته سفر میکنند جایی که سوژه کلا طنز میشه و هزاران مشکل خنده دار براشون به وجود میاد !!!
- امیدوارم جاشون کف دریاچه در امن و امان باشه البته اگرم نبود... خب نبود! به هر حال من هیچ وقت دست رد به سینه سرگرمی بیشتر نمیزنم!
الستور چند ضربه به نشانه افتخار به پشت شانه تلما بهت زده کوبید.
- خب دیگه... بریم که ببینیم این سفر به گذشته که میگن مارو به کجا میرسونه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 13:03
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
461
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

_جینی، الیشیا اونقدر که شمارو بردم خسته شدم!
تلما هلمز، روی کاناپه قرمز رنگ تالار گریفیندور نشسته بود. آلیشیا اسپینت و جینی ویزلی هم با چهره های درهم و متعجب روی کاناپه روبهروی تلما نشسته بودند و به او نگاه میکردند.
آلیشیا، خسته و ناراحت سرپا شد و روبهروی تلما ایستاد.
_تلما، چطوری همه بازی هارو میبری؟ کی با دو نفر همزمان شطرنج جادویی بازی میکنه و هردوتاش رو هم برنده میشه!
_اره تل، آلی راست میگه! نکنه تقلب میکنی؟
تلما که مشغول جمع و جور کردن مهره های شطرنج بود به آرامی سرش را بالا آورد.
_خودتون هم میدونین که شطرنج جادویی من خیلی خوبه! میخواستین بازی نکنین.
جینی و آلیشیا چپ چپ به تلما نگاه، و سالن را ترک کردند و تلما مشغول نوازش روباهش شد.
ان طرف استرجس پادمور، به جمله نیمه سوخته "مرلین، بعد از سفر به گذشته، سنگ زمان را در دریاچه گود..." در کتاب اشاره کرد و به سرکادوگان گفت:
_اگه سنگ زمان، توی دریاچه گودریگ گریفیندور باشه، دریاچه رو باید پیدا کنیم.
سرکادوگان و استرجس به هم نگاهی کردند. سرکادوگان، درحالی که انگشتانش را می فشرد، گفت:
_اما دریاچه کجاست؟
_نمیدونم، اما اگه دریاچه پیدا بشه، میتونیم به گذشته سفر کنیم!
هردو درحال فکر کردن بودند که با صدای تلما به خودشان آمدند.
_مرلین، بعد از سفر به گذشته، سنگ زمان را در دریاچه گودریگ گریفیندور واقع در دره گودریگ، پنهان کرد. همین! دریاچه توی دره گودریگه...
_چی؟ تو از کجا مطمئنی؟ اصلا از کجا حرف های مارو شنیدی؟
تلما درحالی که موهایش را به پشت گوشش هدایت میکرد گفت:
_اونقدر بلند حرف میزدید که متوجه حرف هاتون شدم! از این کتاب دوتا وجود داره، یکی توی هاگوارتزه و یکی، توی عمارت هلمز! اونجا کتاب سالمه، وقتی من خوندم جمله این بود.
استرجس با نگرانی نگاهی به دختر انداخت.
_جای دریاچه رو میدونی؟
تلما روی صندلی نشست و پاهایش را روی هم انداخت.
_جای دریاچه رو میدونم، ولی جای سنگ رو نه! توی کتاب از جای سنگ صحبتی نشده.
سرکادوگان شاد سرزنده بلند شد.
_خب، بهمون بگو کجاست.
چهره معصوم تلما در یک صدم ثانیه، تبدیل به صورتی جاه طلب و ترسناک شد.
_واقعا فکر کردید بهتون میگم که کجاست؟ کورخوندین! باید منم با خودتون ببرید.
_بچه، میدونی داری چی میگی؟
_کاملا! من بچه نیستم، ۱۴ سالمه.
چند دقیقه بعد...
_خیلی خب! باهامون میای.
تلما با لبخندی خبیث نگاهی به استرجس انداخت.
_بهترین انتخاب بود! آفرین.
سرکادوگان زیرلب به استرجس گفت:
_گاها میمونم این دختر چرا اومده گریفیندور!
_منم. منم...
تلما هلمز، روی کاناپه قرمز رنگ تالار گریفیندور نشسته بود. آلیشیا اسپینت و جینی ویزلی هم با چهره های درهم و متعجب روی کاناپه روبهروی تلما نشسته بودند و به او نگاه میکردند.
آلیشیا، خسته و ناراحت سرپا شد و روبهروی تلما ایستاد.
_تلما، چطوری همه بازی هارو میبری؟ کی با دو نفر همزمان شطرنج جادویی بازی میکنه و هردوتاش رو هم برنده میشه!
_اره تل، آلی راست میگه! نکنه تقلب میکنی؟
تلما که مشغول جمع و جور کردن مهره های شطرنج بود به آرامی سرش را بالا آورد.
_خودتون هم میدونین که شطرنج جادویی من خیلی خوبه! میخواستین بازی نکنین.
جینی و آلیشیا چپ چپ به تلما نگاه، و سالن را ترک کردند و تلما مشغول نوازش روباهش شد.
ان طرف استرجس پادمور، به جمله نیمه سوخته "مرلین، بعد از سفر به گذشته، سنگ زمان را در دریاچه گود..." در کتاب اشاره کرد و به سرکادوگان گفت:
_اگه سنگ زمان، توی دریاچه گودریگ گریفیندور باشه، دریاچه رو باید پیدا کنیم.
سرکادوگان و استرجس به هم نگاهی کردند. سرکادوگان، درحالی که انگشتانش را می فشرد، گفت:
_اما دریاچه کجاست؟
_نمیدونم، اما اگه دریاچه پیدا بشه، میتونیم به گذشته سفر کنیم!
هردو درحال فکر کردن بودند که با صدای تلما به خودشان آمدند.
_مرلین، بعد از سفر به گذشته، سنگ زمان را در دریاچه گودریگ گریفیندور واقع در دره گودریگ، پنهان کرد. همین! دریاچه توی دره گودریگه...
_چی؟ تو از کجا مطمئنی؟ اصلا از کجا حرف های مارو شنیدی؟
تلما درحالی که موهایش را به پشت گوشش هدایت میکرد گفت:
_اونقدر بلند حرف میزدید که متوجه حرف هاتون شدم! از این کتاب دوتا وجود داره، یکی توی هاگوارتزه و یکی، توی عمارت هلمز! اونجا کتاب سالمه، وقتی من خوندم جمله این بود.
استرجس با نگرانی نگاهی به دختر انداخت.
_جای دریاچه رو میدونی؟
تلما روی صندلی نشست و پاهایش را روی هم انداخت.
_جای دریاچه رو میدونم، ولی جای سنگ رو نه! توی کتاب از جای سنگ صحبتی نشده.
سرکادوگان شاد سرزنده بلند شد.
_خب، بهمون بگو کجاست.
چهره معصوم تلما در یک صدم ثانیه، تبدیل به صورتی جاه طلب و ترسناک شد.
_واقعا فکر کردید بهتون میگم که کجاست؟ کورخوندین! باید منم با خودتون ببرید.
_بچه، میدونی داری چی میگی؟
_کاملا! من بچه نیستم، ۱۴ سالمه.
چند دقیقه بعد...
_خیلی خب! باهامون میای.
تلما با لبخندی خبیث نگاهی به استرجس انداخت.
_بهترین انتخاب بود! آفرین.
سرکادوگان زیرلب به استرجس گفت:
_گاها میمونم این دختر چرا اومده گریفیندور!
_منم. منم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!

فکر میکنی نمیدونم میخوای ازم آشرشته درست کنی؟

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

آرتور که کلا از دیروز بعد از رفتن تو درخت جنازه متحرک شده بود به زور از جاش بلند شد در حالی که دست راستش چپ میرفت و دست چپش راست میرفت ! (کلا آش رشته شده بود
)
به زور خودشو به جلوی جمعیت رسوند و گفت :
_ همتونو یک تنه حریفم !
جیسون که کلا کتک زیادی از آرکو خورده بود همون که روی زمین دراز کشیده بود گفت :
_ تو نمیخواد خودتو نشان بدی ! نشان نداده وضعت اینه کتلت کدو!!!
تاتسویا یک نعره ی کوچکی کشید که دست و پای آرتور پیچید به هم شد ماروپیچ !
_ بلند شین وقت تمرینه ! شمشیرهای چوبیتون رو بردارید !
ملانی که تازه صورتشو کرده بود تو دریاچه نفس بگیره صورتشو بیرون آورد گفت :
_ منم هستم !
تاتسویا نگاهی بهش انداخت و گفت :
_ شما دقیقا الان 12 ساعت 59 دقیقه 59 ثانیس که سرت تو آبه ! زنده ای ؟
ملانی یک نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
_ اواااااااااا ..... ووی ووی وویــــــــــی ...
_خب راست میگه دیگه وقتی سرتو کردی تو آب ساعت 11 شب بود الان 11 صبحه !!!!
ملانی که دید اوضاع خرابه کلا شیرجه زد تو دریاچه !!!
ملت :
تاتسویا یک استیل خفن گرفت از اینا که دستشون رو میزارن پشت کمرشون و به جایی اشاره میکنن
و به مکانی دور از دسترس اشاره کرد و به آرامی گفت :
_با دامبلدور هماهنگ شده بود یکی از شمشیرباز های حرفه ای هم به ما اضافه میشه و به مکانی دور از حال اشاره کرد !
آرتور که زیر چشماش بادمجون کاشته شده بود به زور باباقوری هارو باز کرد و گفت :
_الفاتحه ....
استرجس با اون استیل ها که میدونین چطوریه شبیه شیر پیری که از پا در اومده بود شبیه جنازه داشت از راه دور با یک عصا خودش را به ملت نزدیک میکرد !!! گرد و خاکی به پا خواسته بود !
آستر که مثلا داشت با کیسه بوکسش در طول شبانه روز گذشته تمرین میکرد گفت :
_این جنازه کیه ؟
استرجس بعد از اسلوموشن طولانی ای خودش را به ملت رساند خودشو تکاند و یک تن خاک داد به ملت که میل کنن ! سپس رو به تاتسویا کرد و گفت :
آرتور و آستریکس تمرینشون با من !
اصلا نیاز به اشاره نبود آرتور دو تا پا داشت چهار تا دیگه هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت که دید هر چی میدوئه فایده نداره ! (تجسم کنید داره میدوئه ولی درجا
) استر از پشت یقیرو گرفته بود ...
_کجا ؟؟؟؟
آرتور :
_کارت دارم
سپس رو به آستر کرد :
آستر :
تاتسویا یک فریاد دیگه زد و گفت :
_ ملت استر به جای دامبل به ما اضافه شده که تمرین کنیم ! پاشین .....
)به زور خودشو به جلوی جمعیت رسوند و گفت :
_ همتونو یک تنه حریفم !
جیسون که کلا کتک زیادی از آرکو خورده بود همون که روی زمین دراز کشیده بود گفت :
_ تو نمیخواد خودتو نشان بدی ! نشان نداده وضعت اینه کتلت کدو!!!
تاتسویا یک نعره ی کوچکی کشید که دست و پای آرتور پیچید به هم شد ماروپیچ !
_ بلند شین وقت تمرینه ! شمشیرهای چوبیتون رو بردارید !
ملانی که تازه صورتشو کرده بود تو دریاچه نفس بگیره صورتشو بیرون آورد گفت :
_ منم هستم !
تاتسویا نگاهی بهش انداخت و گفت :
_ شما دقیقا الان 12 ساعت 59 دقیقه 59 ثانیس که سرت تو آبه ! زنده ای ؟
ملانی یک نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
_ اواااااااااا ..... ووی ووی وویــــــــــی ...
_خب راست میگه دیگه وقتی سرتو کردی تو آب ساعت 11 شب بود الان 11 صبحه !!!!
ملانی که دید اوضاع خرابه کلا شیرجه زد تو دریاچه !!!
ملت :
تاتسویا یک استیل خفن گرفت از اینا که دستشون رو میزارن پشت کمرشون و به جایی اشاره میکنن
و به مکانی دور از دسترس اشاره کرد و به آرامی گفت :_با دامبلدور هماهنگ شده بود یکی از شمشیرباز های حرفه ای هم به ما اضافه میشه و به مکانی دور از حال اشاره کرد !
آرتور که زیر چشماش بادمجون کاشته شده بود به زور باباقوری هارو باز کرد و گفت :
_الفاتحه ....
استرجس با اون استیل ها که میدونین چطوریه شبیه شیر پیری که از پا در اومده بود شبیه جنازه داشت از راه دور با یک عصا خودش را به ملت نزدیک میکرد !!! گرد و خاکی به پا خواسته بود !
آستر که مثلا داشت با کیسه بوکسش در طول شبانه روز گذشته تمرین میکرد گفت :
_این جنازه کیه ؟
استرجس بعد از اسلوموشن طولانی ای خودش را به ملت رساند خودشو تکاند و یک تن خاک داد به ملت که میل کنن ! سپس رو به تاتسویا کرد و گفت :
آرتور و آستریکس تمرینشون با من !
اصلا نیاز به اشاره نبود آرتور دو تا پا داشت چهار تا دیگه هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت که دید هر چی میدوئه فایده نداره ! (تجسم کنید داره میدوئه ولی درجا
) استر از پشت یقیرو گرفته بود ..._کجا ؟؟؟؟
آرتور :
_کارت دارم
سپس رو به آستر کرد :
آستر :
تاتسویا یک فریاد دیگه زد و گفت :
_ ملت استر به جای دامبل به ما اضافه شده که تمرین کنیم ! پاشین .....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

همیشه در داستان خونده شده بود که سفر به گذشته امکان پذیر نیست ولی اینجا دنیای جادویی بود و همه چیز امکان پذیر بود . البته هیچ کس تا به این لحظه سفر در گذشته را تجربه نکرده بود!
صحبت هایی مبنی بر اینکه امکان این سفر وجود داشت بود ولی عملی آن انجام نشده بود !
تالار گرم و صمیمی گریفیندور مثل همیشه بود ! تعطیلات تابستانی بود و بیشتر اعضا در خارج از هاگوارتز بودند .
استرجس به همراه سرکادوگان مشغول صحبت بر روی کاناپه ی جلوی شومینه بودند. چند تا از بچه های تازه وارد گریفیندور هم مشغول شطرنج بازی جادویی بودند و با خنده هایشان فضای تالار را پر کرده بودند !
استر نگاهی به شومینه خاموش تالار انداخت و گفت :
_ میگم تا حالا فکر کردی اگر به گذشته برگردی چی کار میکنی ؟
سرکادوگان خنده ای کوتاه کرد و گفت :
_ همه چی کار میکنن ؟ اصلا برای چی این سوالو کردی ؟ سفر به گذشته ؟ هــــــههههه ... شدنی نیستش که ولی اگر میشد چی میشد !!!
_ببین هیچی نشدنی نیست میگی نه ببین !
استرجس با سرعت از روی کاناپه پایین پرید و از حفره ی تالار به بیرون رفت !
سرکادوگان پوزخندی زد و با خودش گفت : اینم دیوونس !!! سفر به گذشته !!!
ساعتی گذشته بود و سرکادوگان که از صدای خنده ی بچه های تازه وارد خسته شده بود روی کاناپه مشغول چرت زدن بود که با صدای استر از کاناپه به پایین پرت شد !!!!
_ پاشو دیدی بهت گفتم حقیقت داره !
_ تو مگه دیوانه ای ؟ خواب بودما !!!
_ پاشو جمع کن خودتو ببین این کتابو !!!
سرکادوگان با دیدن کتاب در دستان استر ناخودآگاه از جایش پرید و آرام اشاره کرد :
میگم دیوانه ای میگی نه!!! این کتاب کتاب خاطرات ممنوعه مرلین هستش ! از کجا ...
_ از قسمت ممنوعه کتابخانه !!!!
سرکادوگان سریع خودش را جمع و جور کرد و بین بچه های تازه وارد و کتاب نشست که نگاه آنها به کتاب نیفتد ! سپس اشاره به کتاب کرد و گفت :
_ خب مثلا چی چی رو میخوای نشون بدی به من ! بعد هم اینا نباید کتابو ببینن برامون دردسر میشه !
استر از کنار شونه سرکادوگان نگاهی به بچه های تازه وارد کرد و سری به نشانه منفی تکون داد و کتاب رو باز کرد و با انگشت اشاره اش به بندی از کتاب اشاره کرد !
سرکادوگان سرش را جلو کشید و نگاهی به صفحه پاره و سوخته کتاب انداخت که با خط ناخوانا نوشته شده بود
{ مرلین بعد از سفر به گذشته سنگ زمان را در دریاچه گود.......}
باقی نوشته سوخته و صفحه پاره شده بود .... سرکادوگان با چشمانی باز به استر زل زد و آرام زمزمه کرد : سنگ زمان!!! دریاچه گود...
استرجس لبخندی بر روی لبش نشست و گفت : آره دریاچه گودریک گریفیندور !
ادامه دارد .....
============================
پ.ن 1:
در ادامه استرجس و سرکادوگان به همراه چند تن از اعضای شجاع گریفیندور که دوست دارن به گذشته سفر کنن راهی دریاچه گودریک در دره گودریک میشن . اونها بعد از حوادث سخت سنگ رو به دست میارن و به گذشته سفر میکنند جایی که سوژه کلا طنز میشه و هزاران مشکل خنده دار براشون به وجود میاد !!!
============================
پ.ن 2 :
سوژه تا قبل از سفر به گذشته جدی هستش
صحبت هایی مبنی بر اینکه امکان این سفر وجود داشت بود ولی عملی آن انجام نشده بود !
تالار گرم و صمیمی گریفیندور مثل همیشه بود ! تعطیلات تابستانی بود و بیشتر اعضا در خارج از هاگوارتز بودند .
استرجس به همراه سرکادوگان مشغول صحبت بر روی کاناپه ی جلوی شومینه بودند. چند تا از بچه های تازه وارد گریفیندور هم مشغول شطرنج بازی جادویی بودند و با خنده هایشان فضای تالار را پر کرده بودند !
استر نگاهی به شومینه خاموش تالار انداخت و گفت :
_ میگم تا حالا فکر کردی اگر به گذشته برگردی چی کار میکنی ؟
سرکادوگان خنده ای کوتاه کرد و گفت :
_ همه چی کار میکنن ؟ اصلا برای چی این سوالو کردی ؟ سفر به گذشته ؟ هــــــههههه ... شدنی نیستش که ولی اگر میشد چی میشد !!!
_ببین هیچی نشدنی نیست میگی نه ببین !
استرجس با سرعت از روی کاناپه پایین پرید و از حفره ی تالار به بیرون رفت !
سرکادوگان پوزخندی زد و با خودش گفت : اینم دیوونس !!! سفر به گذشته !!!
ساعتی گذشته بود و سرکادوگان که از صدای خنده ی بچه های تازه وارد خسته شده بود روی کاناپه مشغول چرت زدن بود که با صدای استر از کاناپه به پایین پرت شد !!!!
_ پاشو دیدی بهت گفتم حقیقت داره !
_ تو مگه دیوانه ای ؟ خواب بودما !!!
_ پاشو جمع کن خودتو ببین این کتابو !!!
سرکادوگان با دیدن کتاب در دستان استر ناخودآگاه از جایش پرید و آرام اشاره کرد :
میگم دیوانه ای میگی نه!!! این کتاب کتاب خاطرات ممنوعه مرلین هستش ! از کجا ...
_ از قسمت ممنوعه کتابخانه !!!!
سرکادوگان سریع خودش را جمع و جور کرد و بین بچه های تازه وارد و کتاب نشست که نگاه آنها به کتاب نیفتد ! سپس اشاره به کتاب کرد و گفت :
_ خب مثلا چی چی رو میخوای نشون بدی به من ! بعد هم اینا نباید کتابو ببینن برامون دردسر میشه !
استر از کنار شونه سرکادوگان نگاهی به بچه های تازه وارد کرد و سری به نشانه منفی تکون داد و کتاب رو باز کرد و با انگشت اشاره اش به بندی از کتاب اشاره کرد !
سرکادوگان سرش را جلو کشید و نگاهی به صفحه پاره و سوخته کتاب انداخت که با خط ناخوانا نوشته شده بود
{ مرلین بعد از سفر به گذشته سنگ زمان را در دریاچه گود.......}
باقی نوشته سوخته و صفحه پاره شده بود .... سرکادوگان با چشمانی باز به استر زل زد و آرام زمزمه کرد : سنگ زمان!!! دریاچه گود...
استرجس لبخندی بر روی لبش نشست و گفت : آره دریاچه گودریک گریفیندور !
ادامه دارد .....
============================
پ.ن 1:
در ادامه استرجس و سرکادوگان به همراه چند تن از اعضای شجاع گریفیندور که دوست دارن به گذشته سفر کنن راهی دریاچه گودریک در دره گودریک میشن . اونها بعد از حوادث سخت سنگ رو به دست میارن و به گذشته سفر میکنند جایی که سوژه کلا طنز میشه و هزاران مشکل خنده دار براشون به وجود میاد !!!
============================
پ.ن 2 :
سوژه تا قبل از سفر به گذشته جدی هستش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/15
تولد نقش: 1395/11/17
آخرین ورود: جمعه 25 شهریور 1401 14:20
از: خانه ویزلی ها
پستها:
633

خلاصه: طی دوئل فنریر و ارشد اسلیترین (رحم المرلین من قرأ الفاتحه)، شمشیر گودریک گریفیندور تو دستای فنر ظاهر میشه. بعد از رفتن شمشیر تو چشم آستریکس و پرت شدنش به اینور و اونور، به خاطر نابلدی اعضای گریف، تاتسویا تصمیم میگیره که به اعضا آموزش بده که چجوری از شمشیر استفاده کنن. بالاخره اعضای گریف با شمشیر های چوبی که سرکادوگان و تاتسویا براشون آماده کردن، تمرین خودشون رو در کنار دریاچه شروع میکنن. وسط درگیری تمرین خون آشام و گرگ نمای گریفی، دامبلدور پیداش میشه و درخواست تاتسویا برای نشون دادن هنر شمشیر زنیش رو قبول میکنه...
چند ساعتی بعد
-نفر بعدی کیست فرزندانم؟
آرتور جلو اومد. نگاهی به جمعیت شتک شده توسط دامبلدور کرد که روی زمین میخزیدن تا به گوشه ای برن. گویا دامبلدور خیلی جدی گرفته بود و به قصد کشت، تمام گریفیا رو زده بود. آب دهنش رو قورت داد و شمشیرش رو دو دستی محکم گرفت و جلو رفت.
-آرتور! فرزند روشنایی. تو نفر بعدی...
آرتور مجال نداد حرف دامبلدور تموم بشه و فریاد زنان، در حالی که چشماش رو بسته بود و شمشیر رو توی هوا میچرخوند، به سمت دامبلدور دوید. دامبلدور جا خالی داد و سپس تمام قدرت جادوگری و ماورایی و به یاد جوونیاش رو توی پاش جمع کرد و چنان ضربه ای ناروتو وار زیر آرتور زد که با کمر درون تنه درختی بزرگ در نزدیکی دریاچه فرو رفت.
-نسلم!
-نگران نباش آرتور. تو قوی تر از این حرفایی.
دامبلدور نگاهش رو چرخوند. شخصی در پشت گرد و غباری که آرتور درست کرده بود ایستاده بود.
-اون آخرین سربازم بود.
-کدوم سرباز فرزندم؟ فیلم زیاد دیدی؟
-حالا وقتش رسیده که نبرد واقعی رو نشونت بدم.
-تاتسو؟ تویی فرزندم؟!
-جیبون اُ شیندا تو یوبه
درحالی که تاتسویا، این جمله رو فریاد زنان میگفت، کاتانا به دست، به سمت دامبلدور حمله کرد و نبردی بینشون شکل گرفت. در طرف دیگر، دامبلدور، شمشیر گودریک رو در دست داشت و با پرش ها و جاخالی دادن های خود، سعی داشت حریف خودش رو خسته کنه. ولی تاتسویا میتونست تا صبح خروس خون دو سه هفته دیگه هم همینجوری حمله کنه و به جیکا تابیش هم نباشه.
فردای آن روز
تاتسویا و دامبلدور، همچنان در حال نبرد بودن. بالاخره با تلاش های بسیار دو طرف، زخم های سطحی ای روی بدن یکدیگر ایجاد کرده بودن. دامبلدور که سعی داشت تاتسویا رو خسته کنه، نفس زنان روی یکی از زانوهاش نشسته بود و توک شمشیر بر زمین، دست دیگرش را روی زانوی دیگرش گذاشته بود (ازون استایل خفنا
). نفسی تازه کرد و ناگهان، جوری که انگار نه انگار، چندین ساعت پیش، تعدادی جادوگر گریفی رو به خاک سیاه نشونده بود، خیلی گوگولی و ناناز، در ردای خاکستری خودش ظاهر شد:
-فکر میکنم کافی باشه تاتسویا. گویا قدرت نبرد و شمشیر زنی هر دوی ما در یک سطحه. افتخار میکنم که دانش آموزی در سطح خودم دارم. امیدوارم درآینده باز هم شاهد چنین نبردی، ولی با شرایطی بهتر برای تو باشیم.
-ممنونم پروفسور. امیدوارم تا نبر بعدی، حسابی خودتون رو آماده کنید. زخم های سطحی، زخم هایی نیستن که کاتانا بهشون عادت داشته باشه.
دامبلدور با تمام گریفیای لش و درب و داغون و نابود بای بای کرد و دریاچه رو ترک کرد. تاتسویا نگاهی به جمع انداخت.
-وقتشه که به ادامه تمرینمون بپردازیم.
-میشه استراحت کنیم؟
یک روز کامل استراحت کردید. به نفعتونه بلند شید تا کاتانا تشنه نشده.
چند ساعتی بعد
-نفر بعدی کیست فرزندانم؟
آرتور جلو اومد. نگاهی به جمعیت شتک شده توسط دامبلدور کرد که روی زمین میخزیدن تا به گوشه ای برن. گویا دامبلدور خیلی جدی گرفته بود و به قصد کشت، تمام گریفیا رو زده بود. آب دهنش رو قورت داد و شمشیرش رو دو دستی محکم گرفت و جلو رفت.
-آرتور! فرزند روشنایی. تو نفر بعدی...
آرتور مجال نداد حرف دامبلدور تموم بشه و فریاد زنان، در حالی که چشماش رو بسته بود و شمشیر رو توی هوا میچرخوند، به سمت دامبلدور دوید. دامبلدور جا خالی داد و سپس تمام قدرت جادوگری و ماورایی و به یاد جوونیاش رو توی پاش جمع کرد و چنان ضربه ای ناروتو وار زیر آرتور زد که با کمر درون تنه درختی بزرگ در نزدیکی دریاچه فرو رفت.
-نسلم!
-نگران نباش آرتور. تو قوی تر از این حرفایی.
دامبلدور نگاهش رو چرخوند. شخصی در پشت گرد و غباری که آرتور درست کرده بود ایستاده بود.
-اون آخرین سربازم بود.
-کدوم سرباز فرزندم؟ فیلم زیاد دیدی؟
-حالا وقتش رسیده که نبرد واقعی رو نشونت بدم.
-تاتسو؟ تویی فرزندم؟!
-جیبون اُ شیندا تو یوبه
درحالی که تاتسویا، این جمله رو فریاد زنان میگفت، کاتانا به دست، به سمت دامبلدور حمله کرد و نبردی بینشون شکل گرفت. در طرف دیگر، دامبلدور، شمشیر گودریک رو در دست داشت و با پرش ها و جاخالی دادن های خود، سعی داشت حریف خودش رو خسته کنه. ولی تاتسویا میتونست تا صبح خروس خون دو سه هفته دیگه هم همینجوری حمله کنه و به جیکا تابیش هم نباشه.
فردای آن روز
تاتسویا و دامبلدور، همچنان در حال نبرد بودن. بالاخره با تلاش های بسیار دو طرف، زخم های سطحی ای روی بدن یکدیگر ایجاد کرده بودن. دامبلدور که سعی داشت تاتسویا رو خسته کنه، نفس زنان روی یکی از زانوهاش نشسته بود و توک شمشیر بر زمین، دست دیگرش را روی زانوی دیگرش گذاشته بود (ازون استایل خفنا
). نفسی تازه کرد و ناگهان، جوری که انگار نه انگار، چندین ساعت پیش، تعدادی جادوگر گریفی رو به خاک سیاه نشونده بود، خیلی گوگولی و ناناز، در ردای خاکستری خودش ظاهر شد:-فکر میکنم کافی باشه تاتسویا. گویا قدرت نبرد و شمشیر زنی هر دوی ما در یک سطحه. افتخار میکنم که دانش آموزی در سطح خودم دارم. امیدوارم درآینده باز هم شاهد چنین نبردی، ولی با شرایطی بهتر برای تو باشیم.
-ممنونم پروفسور. امیدوارم تا نبر بعدی، حسابی خودتون رو آماده کنید. زخم های سطحی، زخم هایی نیستن که کاتانا بهشون عادت داشته باشه.
دامبلدور با تمام گریفیای لش و درب و داغون و نابود بای بای کرد و دریاچه رو ترک کرد. تاتسویا نگاهی به جمع انداخت.
-وقتشه که به ادامه تمرینمون بپردازیم.
-میشه استراحت کنیم؟
یک روز کامل استراحت کردید. به نفعتونه بلند شید تا کاتانا تشنه نشده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: چهارشنبه 3 تیر 1405 11:29
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

اکثر ملت متفرق شدن البته بجز ملتی که در وصف کار تاتسویا اعضای بدنشون پرپر شده بود... فنریر و ارتور که درحال جمع کردن تار های مو و دم خود بودند اونطرف تر نیز آستریکس غر غر کنان سعی داشت چشمشو توی هدقش تنظیم کنه.
بعد از جمع کردن ریختو پاش ها بقیه ملت هم به جمع گریفیا توی تالار اضافه شدند.
تالار خصوصی گریفیندور.
هرکی یه سوراخیو برای پیدا کردن ماسماسکی میگشت. ارتور که جعبه ای از لوازم ماگلی بیرون کشیده بود و برای خودش و بچه هاش دنبال شمشیرو چاقو یا قمه دست دوم بود. آستریکس که برای روز مبادا صلاح های سرد همراهش داشت و لازم به گشتنش نبود و یه گوشه تالار جام خونشو سر میکشید. بقیه ملتم درحال گشتن...
بلاخره طرفای غروب بود که ملت ماسماسک بدست و هرکی با پوشش مورد علاقه خود رو به تاتسویا اعلام امادگی کردند.
_ خب هنرجو ها و ای سربازان گم نام اقا گودریک گریفیندور ؛ همراه من به سمت کنار دریاچه بیاید تا بلکه رستگارتون کردم.
_ ارتش طوفان سرخ گریففف همگی به پیششش.
کنار دریاچه
تاتسویا به همراه سر کادوگان روبروی ملتی که صف کشیده بودند ایستاده بودند و با جدیت نگاهی به سر تا پای انها مینداختند.
_ فنریر! بیا جلو.
فنریر که یه تبر و شمشیر بدست و با یه لباس و کلاهخود وایکینگ مانند جلو اومد. خزی که روی زرهش انداخته بود اونو بیش تر از قبل پر ابهت تر و خفن تر نشون میداد.
از طرف دیگه سر کادوگان دنبال یه مبارز مناسب برای فنریر بود تا هم ملت مبارزه خفنی ببینن هم خودش با تاتسویا بتونه پفیلا و پفکاشو تموم کنه.
_ آستریکس!
ملت تعجب کنان به همدیگه نگاه کردند. مبارز ه یه خون اشام و گرگینه اصولا با اصول نبود و ممکن بود در طول مبارزه کار به جاهای باریک هم کشیده بشه هرچی نباشه دشمنان خونی همدیگن.
آستریکس با یه لباس سیاه شبیه به نینجا جلو میاد. دستاش فاقد شمشیر و قمه بود ولی رو مچ دستاش یه جفت هیدل بلید قابل رویت بود.
فنریر و آستریکس که حالا روبرو همدیگه بودن و چشم از هم برنمیداشتند و هر لحضه بیشتر خونشون به جوش میومد با به حرف اومدن تاتسویا هواسشون بهش پرت شد.
_ خب مبارزین شجاع دل گریفیندور ؛ انتظار که ندارین شمادوتا گوگول مگولی رو به جون هم بندازم و اخر سر یه مشت گوشت چرخ کرده از زمین جمع کنم؟!
پس فعلا اون چیزاتون قلاف کنید چون که با اینا تمرین میکنید.
تاتسویا به دوتا شمشیر چوبی اشاره کرد که جلوی پاش افتاده بودند.
_ اینا چین دا؟!
_چی میخوای باشه! شمشیر چوبین دیگه زود باشین برشون دارین ببینم وقت طلاس.
هردو شمشیر های چوبی رو برداشتند و منتظر اشاره تاتسویا موندن. تاتسویا هم لفتش نداد.
_هاجیمه ماشو!
شروع کنید!
فنریر فرصت نداد جمله تاتسویا تموم بشه و حمله کرد و آستریکس هم تونست به موقع دفاع کنه. مبارزه با شدت ادامه داشت و در این میان شمشیر ها در جاهای تنگی از جمله گوش ، بینی و ناف فرو میرفتند. مبارزه میان این دو بسی طول کشیده بود و شمشیر های هردو در آستانه شکستن بودند ولی هیچ کدوم قصد تسلیم شدن نداشتند.
_فرزندان؟! گروه دامول بازی میکنید بدون ما؟!
همه ملت از جمله آستریکس و فنریر با تعجب به منبع صدا که دهن پشت ریش دامبلدور بود خیره شدند.
_ اوه پروفسور! ما داشتیم به ملتمون نحوه استفاده از شمشیر گودریک بزرگ رو آموزش میدادیم.
_ بله تاتسویا جان. دیدیم و بسی لذت بردیم چرا که خاطره هایمان زنده شده بود. یادش بخیر یه زمانی بنده یکی از افسرای گروه دامول بودم.
_ پروفسور شاید بهتر باشه بهمون یه افتخاری بدینو یکم از هنر هاتونو بهمون نشون بدین.
_ اوه فرزندم. درسته دیگه این چیزا از ما گذشته و بسی پیر شدیم ولی حالا که با این کار رستگار میشین قبول میکنیم.
پروفسور دامبلدور با یه حرکت ماتریکس مانند شلنشو به ناکجااباد پرت میکنه و با یه زره چرمی و پیپ به دهن جلوی ملت ظاهر میشه. یکم کشو قوصی به خودش میده و با چندبار پشتک و افتاب بالانس زدن و باز کردن پاهای خود به شکل صدو هشتاد درجه و صیصدو شصت درجه بدنشو گرم کرده و امادگیشو به ملت اعلام میکنه.
بعد از جمع کردن ریختو پاش ها بقیه ملت هم به جمع گریفیا توی تالار اضافه شدند.
تالار خصوصی گریفیندور.
هرکی یه سوراخیو برای پیدا کردن ماسماسکی میگشت. ارتور که جعبه ای از لوازم ماگلی بیرون کشیده بود و برای خودش و بچه هاش دنبال شمشیرو چاقو یا قمه دست دوم بود. آستریکس که برای روز مبادا صلاح های سرد همراهش داشت و لازم به گشتنش نبود و یه گوشه تالار جام خونشو سر میکشید. بقیه ملتم درحال گشتن...
بلاخره طرفای غروب بود که ملت ماسماسک بدست و هرکی با پوشش مورد علاقه خود رو به تاتسویا اعلام امادگی کردند.
_ خب هنرجو ها و ای سربازان گم نام اقا گودریک گریفیندور ؛ همراه من به سمت کنار دریاچه بیاید تا بلکه رستگارتون کردم.
_ ارتش طوفان سرخ گریففف همگی به پیششش.
کنار دریاچه
تاتسویا به همراه سر کادوگان روبروی ملتی که صف کشیده بودند ایستاده بودند و با جدیت نگاهی به سر تا پای انها مینداختند.
_ فنریر! بیا جلو.
فنریر که یه تبر و شمشیر بدست و با یه لباس و کلاهخود وایکینگ مانند جلو اومد. خزی که روی زرهش انداخته بود اونو بیش تر از قبل پر ابهت تر و خفن تر نشون میداد.
از طرف دیگه سر کادوگان دنبال یه مبارز مناسب برای فنریر بود تا هم ملت مبارزه خفنی ببینن هم خودش با تاتسویا بتونه پفیلا و پفکاشو تموم کنه.
_ آستریکس!
ملت تعجب کنان به همدیگه نگاه کردند. مبارز ه یه خون اشام و گرگینه اصولا با اصول نبود و ممکن بود در طول مبارزه کار به جاهای باریک هم کشیده بشه هرچی نباشه دشمنان خونی همدیگن.
آستریکس با یه لباس سیاه شبیه به نینجا جلو میاد. دستاش فاقد شمشیر و قمه بود ولی رو مچ دستاش یه جفت هیدل بلید قابل رویت بود.
فنریر و آستریکس که حالا روبرو همدیگه بودن و چشم از هم برنمیداشتند و هر لحضه بیشتر خونشون به جوش میومد با به حرف اومدن تاتسویا هواسشون بهش پرت شد.
_ خب مبارزین شجاع دل گریفیندور ؛ انتظار که ندارین شمادوتا گوگول مگولی رو به جون هم بندازم و اخر سر یه مشت گوشت چرخ کرده از زمین جمع کنم؟!
پس فعلا اون چیزاتون قلاف کنید چون که با اینا تمرین میکنید.
تاتسویا به دوتا شمشیر چوبی اشاره کرد که جلوی پاش افتاده بودند.
_ اینا چین دا؟!
_چی میخوای باشه! شمشیر چوبین دیگه زود باشین برشون دارین ببینم وقت طلاس.
هردو شمشیر های چوبی رو برداشتند و منتظر اشاره تاتسویا موندن. تاتسویا هم لفتش نداد.
_هاجیمه ماشو!
فنریر فرصت نداد جمله تاتسویا تموم بشه و حمله کرد و آستریکس هم تونست به موقع دفاع کنه. مبارزه با شدت ادامه داشت و در این میان شمشیر ها در جاهای تنگی از جمله گوش ، بینی و ناف فرو میرفتند. مبارزه میان این دو بسی طول کشیده بود و شمشیر های هردو در آستانه شکستن بودند ولی هیچ کدوم قصد تسلیم شدن نداشتند.
_فرزندان؟! گروه دامول بازی میکنید بدون ما؟!
همه ملت از جمله آستریکس و فنریر با تعجب به منبع صدا که دهن پشت ریش دامبلدور بود خیره شدند.
_ اوه پروفسور! ما داشتیم به ملتمون نحوه استفاده از شمشیر گودریک بزرگ رو آموزش میدادیم.
_ بله تاتسویا جان. دیدیم و بسی لذت بردیم چرا که خاطره هایمان زنده شده بود. یادش بخیر یه زمانی بنده یکی از افسرای گروه دامول بودم.
_ پروفسور شاید بهتر باشه بهمون یه افتخاری بدینو یکم از هنر هاتونو بهمون نشون بدین.
_ اوه فرزندم. درسته دیگه این چیزا از ما گذشته و بسی پیر شدیم ولی حالا که با این کار رستگار میشین قبول میکنیم.
پروفسور دامبلدور با یه حرکت ماتریکس مانند شلنشو به ناکجااباد پرت میکنه و با یه زره چرمی و پیپ به دهن جلوی ملت ظاهر میشه. یکم کشو قوصی به خودش میده و با چندبار پشتک و افتاب بالانس زدن و باز کردن پاهای خود به شکل صدو هشتاد درجه و صیصدو شصت درجه بدنشو گرم کرده و امادگیشو به ملت اعلام میکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 10:46
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
559
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

ملت گریف که بی حوصلگی و بیکاری باعث شده بود از هرچیزی استقبال کنن دوئل حیثیتی و بین گروهی رو ول میکنن و دور تاتسویای مرموز و خونسرد که چهارزانو نشسته بود و شمشیرو تو دستش گرفته بود میشینن.
-هردو لبه ش تیزه؟
-دم اش درازتر نمیشه؟ اونجوری سلاح دوربرد میشه.
-ماگلا هم ازینا دارن، من دیدم.
-ماگل تویی و ازینا هفت جد و آبادت منحوس، شمشیر حرمت دارد.
-من شنیدم گودریک دوتا از انگشتاتو بخاطر تیزیش از دست داده!
-دشمناش... ملچ...بیشتر اژ دشت دادن... .
فنریر که بلاخره کله ی اسلیترینی بدبخت رو مثل مار بوآ به دهن گرفته بود و سعی می کرد قورتش بده جمله آخر رو اضافه کرد.
در این بین تاتسویا با لبخند ملیحی سکوت کرده بود.
باز هم سکوت کرده بود.
-داره چیکار میکنه؟
-شاید خوابش برده.
در طی یک چشم به هم زدن تاتسویا سامورایی طور با شمشیر به هوا پرید و با چیره دستی مگسی رو در هوا نصف کرد. بعضی چیزهای دم دستی مثل ردای هرمیون و سیبیل آرتور و دم فنریر هم در ادامه ی حرکت شمشیر نصف شدند.
-سامورایی از اشتیاق تون خوشحاله.
قبل از بدست گرفتن شمشیر، باید شرایط بدست گرفتنش رو داشته باشید. تا وقتی که همتون لباس و سلاح مناسبی که بشه به شکل شمشیر نگه داشت رو پیدا کنید من انتظارتون رو می کشم. یک شب و بعد آموزش رو شروع میکنم.
کم کم همه از شوک حمله و حرف های دختر ژاپنی درآمدند و به دنبال سلاح و لباس متفرق شدند.
-هردو لبه ش تیزه؟

-دم اش درازتر نمیشه؟ اونجوری سلاح دوربرد میشه.

-ماگلا هم ازینا دارن، من دیدم.
-ماگل تویی و ازینا هفت جد و آبادت منحوس، شمشیر حرمت دارد.

-من شنیدم گودریک دوتا از انگشتاتو بخاطر تیزیش از دست داده!

-دشمناش... ملچ...بیشتر اژ دشت دادن... .
فنریر که بلاخره کله ی اسلیترینی بدبخت رو مثل مار بوآ به دهن گرفته بود و سعی می کرد قورتش بده جمله آخر رو اضافه کرد.
در این بین تاتسویا با لبخند ملیحی سکوت کرده بود.
باز هم سکوت کرده بود.
-داره چیکار میکنه؟

-شاید خوابش برده.
در طی یک چشم به هم زدن تاتسویا سامورایی طور با شمشیر به هوا پرید و با چیره دستی مگسی رو در هوا نصف کرد. بعضی چیزهای دم دستی مثل ردای هرمیون و سیبیل آرتور و دم فنریر هم در ادامه ی حرکت شمشیر نصف شدند.
-سامورایی از اشتیاق تون خوشحاله.
قبل از بدست گرفتن شمشیر، باید شرایط بدست گرفتنش رو داشته باشید. تا وقتی که همتون لباس و سلاح مناسبی که بشه به شکل شمشیر نگه داشت رو پیدا کنید من انتظارتون رو می کشم. یک شب و بعد آموزش رو شروع میکنم.کم کم همه از شوک حمله و حرف های دختر ژاپنی درآمدند و به دنبال سلاح و لباس متفرق شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

⚠️خطر برخورد⚠️
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
