هاری گراسشون Vs پیامبران مرگ اینا
سوژه: فرار
پست سوم و آخر
سوژه: فرار
پست سوم و آخر
- بچه ها متوجهید که مسابقهمون تا سه ساعت دیگه شروع میشه؟
- با این وضعیت کاپیتانمون نمیتونیم توی مسابقه شرکت کنیم تام.
- مگه میشه توی مسابقه حاضر نشیم؟ اونم مسابقه به این مهمی؟
- حال روحی آکی از هر چیزی مهم تره. با این احوالی که همه مون داریم چطور میتونیم بازی کنیم؟
حال هیچکس خوب نبود. برای هاری گراس هرگز هدف، وسیله را توجیه نمیکرد. اگر هدفشان شرکت در مسابقه و پیروزی بود، پاک کردن همیشگی بخشی از خاطرات گذشته آکی، وسیلهای مناسب و اخلاقی بنظر نمیآمد. آکی فرار را بر قرار ترجیح میداد. البته چه کسی میتواند او را سرزنش و قضاوت کند؟ هیچ کدام از اعضای تیم هرگز در شرایطی که او تحمل میکرد قرار نگرفته بودند. هیولای تاریک در ذهن آکی هرگز استعاری نبود. او واقعا در ذهنش با یک هیولا دست و پنجه نرم میکرد. هیولایی که بعد از مدتها خفتن، فربهتر شده بود و اندام ذهنی آکی نحیف تر از سابق. دست سرنوشت او را با تاریخ گذشته خودش مواجهه کرده بود. تاریخی که کاملا مشابه امروز او بود!
آکی اصلا نمیدانست که چه باید بگوید. از کجا شروع کند و چگونه ذهن مشوشش را در کلمات جاری سازد. اما در درون چشمان دیزی آرامش خاطر عجیبی وجود داشت. از آکی دعوت کرد تا روبروی شومینه بنشینند و خلوت کنند.
- هرچیزی که به زبونت میاد رو بگو. فقط همین. به هیچ چیز فکر نکن. فقط بگو. هرچی!
- خیلی عمیق تر از این حرفهاست دیزی. چیزایی نیست که دلم بخواد بازگوشون کنم.
- فقط باید بگی آکی. قضیه چیه؟ اگه دیگه منو دوست نداری مهم نیست. تنها چیزی که من میخوام اینه که دیگه اذیت نشی.
- تو خیلی...خوبی دیزی. خیلی زیاد! بهتره با این قطره اشک به دنیای من سفر کنی، تا با کلامم...
- نه! خودت باید بیان کنی. نکتهش همینه. با زبون خودت.
بیان سرگذشت خود، هرچند هم تلخ، نباید آنقدرها سخت میبود. خیلی ها در جهان هستی رنج هایی را به دوش کشیدهاند که با وجود آن، لبخند بر روی لبانشان باقی است و صورتشان را با سیلی سرخ نگه میدارند. اما برای آکی مسئله متفاوت بود. مسئله از جنس غرور و وجدان بود. او در فرهنگی بزرگ شده بود که کسب افتخار و شرافت از هرچیزی والاتر جلوه مینمود و این حادثه در زندگی او دقیقا همین اصول را خدشهدار میکرد. چنان که با شمشیر بر پهنای شرافت، غرور و وجدان او کشیده باشد.
از قطرات خونی که در این سالها از شرافت و غرور آکی جاری شده بود، هیولایی آرام آرام جان گرفته بود. زخمی که هرگز خوب نشده بود و صرفا «فرار» توانسته بود آکی را تا به اینجا بکشاند. اما ادامه دادن دیگر برای او ممکن نبود. هیولا بزرگ شده بود و خودنمایی میکرد. هیولای خفته، بیدار شده بود و آرام آکی را دنبال میکرد و صدای بلندش در تمام پیچ و خم ذهن آکی طنین انداز میشد. اما آکی زبان باز کرد:
- چندین سال پیش... یعنی حدودا سه سال قبل من با کسایی که حاضر بودم جونمم براشون بدم هم تیمی بودم. کسایی که احساس میکردم از یک جنسیم. انگار که از یک پوست و گوشت و استخون بودیم. ولی یک شب... یک شب...
- آروم باش آکی. به چشمام نگاه کن و ادامه بده.
- یک شب اتفاق خیلی عجیبی افتاد. اون شب بازی خیلی مهمی داشتیم. همه چیز خوب بود. حسابی تمرین کرده بودیم و همه چیز عالی بنظر میرسید. ورزشگاه پر از شور و شوق بود. تا اینکه یک عدهای سیاه پوش حمله کردن. اصلا شبیه آدمیزاد نبودن...
- من بهت گوش میدم آکی. خیلی خوب داری پیش میری.
اینکه آکی توانسته بود به خودش مسلط شود و درونش را جاری کند، شگفت انگیز بود. هر کلمه که به زبان میآورد، هیولای ذهن او کوچکتر و کوچکتر میشد. شجاعانه در مقابل گذشته تلخ خود ایستادگی میکرد و خودش هم باورش نمیشد که توانسته بود آنچه اینگونه بر او گذشته بود را با تمام جزئیات به خاطر بیاورد و بازگو کند. آکی ادامه داد...
- من با اینکه کاپیتان تیم بودم، سنم از همگی کمتر بود. اعضای تیم همیشه یک حس خاصی بهم داشتن. یکجور غیرت... میدونی چی میگم؟ منم همیشه این حس رو نسبت به اونا داشتم. همیشه همه خودم رو میذاشتم وسط.
- همیشه همینطور بودی آکی. همیشه.
- صدای جیغ خوشحالی ورزشگاه تبدیل شده بود به جیغ وحشت و فرار. مشخص نبود هدفشون از این قتل و غارت چیه. نمیدونستیم باید چکار کنیم... بچه ها نمیذاشتن که من از رختکن خارج بشم. تقلاهای من هیچ فایده ای نداشت. با چشمای خودم... دیدم... دیدم که تک تک دوستام شکنجه و متلاشی میشن!
ترسیم خشونت وقایع، برای همگی اعضای تیم هاری گراس تلخ و وحشتناک بود. حتی بیروح ترین و تاریکترین افراد حاضر در جمع هم حالت انزجار از چهرهشان معلوم بود. داستان آکی تمام این سالها در دلش دفن شده بود و هیچکس از آن خبر نداشت. زنده ماندن خود او نیز برای همه یک معما بود!
- تو چطور زنده موندی؟
- من همون روز تقریبا مُردم! وقتی که بچه ها به زور توی اتاق جاروها قایمم کردن و مشغول مبارزه شدن... من داشتم میدیدم و هیچکاری نکردم. هیچکاری! میفهمی؟
- این وحشتناک ترین چیزیه که تا به امروز شنیدم آکی! اما حالا تونستی به زبون بیاریش. دیدی شدنیه؟
- من نمیخوام شمارو ناامید کنم. نمیخوام این بازیو از دست بدید و درگیر من بشید. ولی نمیتونم دوباره باهاشون مواجه بشم!
جمله پایانی آکی، باعث تعجب همگی شد. قرار بود آکی با چه کسانی دوباره مواجه شود؟ پیامبران مرگ! آکی ماه ها بعد از آن واقعه در زندگیاش یافته بود که پیامبران مرگ چنین صحنهای را رقم زده بودند. ترور و وحشت، برای آنها لازمه هدف عالیشان بود. هدفی که باید پیام آور مرگ برای خونهای ناخالص میبودند تا آرمانشان تحقق پیدا کند. برای آکی دیگر «فرار» بی معنا شده بود. او با بزرگترین دشمنش، یعنی خودش مواجهه بود و دیگر قصد فرار نداشت. هیولای درون او، اکنون ضعیف تر از هر زمانی شده بود. سیریوس به سمت آکی رفت و دستش را بر شانه او گذاشت. نگاهی به دوستانش کرد و گفت
- منظور آکی پیامبران مرگه! اونها کسایی هستن که همه چیز رو قربانی اهداف خودشون کردن.
- درسته سیریوس. خودشونن!
- و الان دقیقا وقتیه که باید ضربه آخر رو بزنی! تو با بزرگترین ترست مواجه شدی. حالا وقتشه مقابلشون قرار بگیری و خودت رو نشون بدی.
آکی جان تازهای گرفته بود. اعضای تیم هاری گراس هم از دیدن وضع به مراتب بهتر کاپیتانشان، حال و هوای تازهای پیدا کرده بودند. بنظر میرسید خیلی مصمم تر از قبل آماده این مسابقه هستند. هدفی یافته بودند که هرگز یک مسابقه کوییدیچ نمیتوانست به آنها بدهد. مقابله جوانمردانه و تن به تن با پیامبران مرگ!
ساعتی بعد - میدان مسابقه - مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم
مسابقه شروع شده بود و هیجان ورزشگاه بسیار بالا بود. هواداران هردو تیم سنگ تمام گذاشته بودند و ورزشگاه را یک بمب اتمی، منفجر کرده بودند. در هیچ مسابقه ای اعضای تیم هاری گراس اینگونه با تمام قدرت بازی نکرده بودند. پیامبران مرگ از این میزان آمادگی و تسلط هاری گراس در بازی کاملا شوکه شده بودند. هرگز باورشان نمیشد که اعضای تیم هاری گراس اینگونه با جان و دل مسابقه بدهند چرا که پیشتر در هیچ مسابقهای انگیزه کافی برای مبارزه را نداشتند.
برای هاری گراس این مسابقه، بیشتر بوی غیرت و غرور میداد. با هر پاس و ضربه نهایی هاری گراس به سمت دروازه پیامبران مرگ، ورزشگاه به هوا میرفت و صدای هواداران به فلک میرسید. پیامبران مرگ هم از همیشه آماده تر بودند و در رداهایی سیاه و جاروهایی پرسرعت در مسابقه حاضر شده بودند. میدانستند که این بهترین فرصت آنها برای رسیدن به مرحله بعدی و قهرمان شدن است. قهرمانی که رنگ و بوی قدرت میداد. قدرتی که باید هر روز بیشتر میشد و هر روز گسترهاش بیشتر میشد تا اهداف آرمانیشان را اجرایی کنند.
هواداران هاری گراس به مراتب کمتر از پیامبران مرگ بودند. اما با جان و دل و تا آخرین نفس فریاد شادی میزدند. گویا دلهایشان به دلهای اعضای تیم راه یافته بود و میدانستند که این مسابقه معنایی دیگر دارد. امتیازات به طور مرتب تغییر میکرد و هراز گاهی هرکدام از دیگری جلو میافتادند. در این رقابت سخت و نفس گیر، پیروزی طعم دیگری داشت.
هیچکس گوی طلایی را نگرفت و زمان مسابقه پایان یافت. و این امتیازات بودند که حرف آخر را میزدند. جوانمردانه ترین چیزی که وجود داشت. تعداد گلها! داور سوت پایانی را به صدا در آورد. به اختلاف 50 امتیاز هاری گراس پیروز مسابقه شده بود. پیروزی که اینبار بسیار متفاوت بود. بسیار!
پایان!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج













آم... ریموس؟
آره دیگه.


