جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 18:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی VS بلاتریکس
die with a smile


تالار گریفیندور در اطرافش در تاریکی محض فرو رفته بود و سکوت کرکننده ای تالار را پر کرده بود. هزاران تکه شیشه در زیر پایش، تنها باقیمانده ی آینه بزرگ تالار بود. آینه ای که لحظاتی قبل، خودش شکسته بود و حالا گاهی که نور ماه روی تکه شیشه ها می افتاد، برق ناامیدانه ای می زدند. با خودش فکر کرد:
درست مثل تکه های باقی مونده از صمیمیت و اتحاد گریف...

قلب سنگی را درون دستش فشرد. این طلسم را ماه ها قبل در اتاق ضروریات پیدا کرده بود. طلسم در دستانش گرم بود و خطوطی باستانی بر سراسر سطحش به چشم می خورد.
-وقتش رسیده که ازش استفاده کنم؟

اندکی به خودش لرزید. آتشی در شومینه نمی سوخت و پنجره ها کاملا باز بودند و باد سرد پاییزی وحشیانه در تالار جولان می داد. اما لرزشش از سرما نبود. می ترسید؟ شاید. پشیمان و ناراحت بود؟ حتی ذره ای هم نه.

چشمانش را بست. ارزشش را داشت. اصلا پشیمان نبود. شاید منفور و دیکتاتور شده بود اما خودش می دانست که کار درست را انجام داده. صدای لیانا هنوز در گوش هایش می پیچید.
-تو مثلا اسم اینجا رو گذاشتی خونواده ی گریف... معنای خونواده رو اینجوری نشون میدی؟... واقعا که.

اخم کرد. از بین همه ی آنها، لیانا زخمی بر قلبش گذاشته بود که هنوز میسوخت.

چاره ی دیگری داشت؟ نه. اگر قرار بود گریفیندور از آدم های سمی که همه چیز را به لجن می کشند، پاک شود؛ مشکلی نداشت که آن ناظری شود که گروهش را تا مرز نابودی ببرد. اما... لیانا، بقیه...

آهی کشید، شدیدا خسته بود. ذهنش به او اجازه استراحت نمی داد و خاطراتی که می خواست فراموششان کند را با وضوح بسیار به روی پرده ذهنش می آورد.

ماه ها قبل، تالار گریفیندور گرم و صمیمی بود و میتوانستی خستگی کل روز را کنار شومینه به در کنی.درست برعکس الان...

-من جاسمینم، خیلی خوشحالم که دوباره اینجام! اگه ملانی اصرار نمی کرد هیچوقت به گریف بر نمی گشتم... آخه میدونید... من خاطرات بدی...

الان که فکر می کرد جاسمین از همان اول علاقه زیادی به حاشیه و دراما داشت. به راستی چرا اصرار کرده بود؟ شاید چون جاسمین جادوگر قوی و سرزنده ای بود و استعداد زیادی برای تاثیرگذاری روی دیگران داشت. ولی او می توانست کنترلش کند... یا شاید اینطور فکر می کرد.

-وای جاسمین، چطوری اینکارو میکنی؟

-اگه جاسمین بیاد منم میام...

-بچه ها، چیه همش درس، پاشید بریم اتاق ضروریات، من یه چیز خیییلی باحال پیدا کردم!

آن روزها از دور تماشا می کردم که حلقه دوستان جاسمین چطور بزرگ و بزرگتر می شد. اما خودم را قانع می کردم که همین گروه دوستانه، اتحاد و صمیمیت گریفیندور را می سازد. کم کم پسرها هم جذب حاشیه ها و توجه طلبی هایش شدند. پسر ارشدی که قبل از اینکه جاسمین او را تبدیل به نوچه اش کند، همه کارهای تالار را با هم انجام می دادیم، دیگر همیشه دور جاسمین می چرخید.
-ملانی، متاسفم فعلا نمیتونم بیام. جاسمین یه برنامه تفریحی خفن گذاشته، صحبتش دیشب توی تالار بود، نبودی؟

نه، نمی خواست باشد. از لحن ملتمس و چاپلوسانه ی دیگران درمقابل جاسمین خوشش نمی آمد.
-مشکلی نیست، همین که فعال هستین خوبه.

خاطرات و احساسات به سرعت از برابر چشمانش می گذشتند. این خاطره ی همان شبی بود که خسته و گرفته از حفره تابلو بالا رفت و ناگهان همهمه ی زیادی در تالار شنید. اکیپ دوستان جاسمین، پسری را دوره کرده بودند. اشک های تمساح جاسمین و خشم بقیه را می دید.
-هی، اینجا چه خبره؟
-دخالت نکن ملانی. تا وقتی عذرخواهی نکنی حق نداری راست راست تو این تالار راه بری!
-فکرکردی کی هستی که اینطوری با جاسمین حرف میزنی!
-هی! ناظر این تالار منم و هیچکس حق نداره به کسی توهین کنه. فردا صبح درموردش حرف میزنیم.

درون قلبش خشمی که آن شب داشت دوباره جوانه زد. پسری را که دوره کرده بودند و شانه هایش را می لرزید را به سمت خوابگاه برده بود. پسرارشد پشت سرش با نافرمانی مشت هایش را گره کرده بود، اما حرکتی نکرد. صدای جاسمین را از پشت سرش شنیده بود.
-کسی که بهش توهین شده منم، خانم ناظر! درسته از من خوشت نمیاد، ولی چطور میتونی ازش دفاع کنی...

در خوابگاه را به روی صداهایی که نمی خواست بشنود و صورت هایی که نمی خواست ببیند، بست. آن شب در خوابگاه دختران کنار پنجره با لیانا، دختری که دوست نزدیکش و محرم اسرارش بود، دردودل کرده بود. شبی که برای اولین بار سرمای ناامیدی به درون قلبش نفوذ کرد.
-این گریفیندور، چیزی نیست که من دوس دارم... گروهی که اعضاش به بهونه دوستی و رفاقت و اینکه بقیه از خودشون نیستن، همه چیز رو زیر پا بذارن...
-جاسمین تورو دوس داره ملانی، همش به من میگه که تو پشت سرش حرف میزنی و سعی داری خرابش کنی... چرا باید...
-من؟ به نظرت من همچین کارایی میکنم؟ این شخصیت خودشه لیانا، فکر میکنی من اونو رقیبم میدونم؟ این چیزیه که اون میخواد فکر کنی... حداقل تو باید اینو ببینی.

اما با نگاه کردن به چشمان بی احساس لیانا، فهمیده بود که نه... نمی دید. همه ی آنها فقط چیزی را می دیدند که جاسمین می خواست.

صبح فردایش هم عذاب آور بود. جستجوی بی ثمرش، پسری که نجات داده بود بدون هیچ حرفی، بدون اینکه ملانی فرصت کند مسئله را حل کند، رفته بود. برق پیروزی درون چشمان پسر ارشد را به یاد می آورد.
-الکی دنبالش نگرد مل، همون دیشب دمشو گذاشت رو کولش و رفت. البته شاید منم یکم هلش داده باشم!
-تو حق نداشتی. هیچکدومتون حق ندارید به بهونه ی اکثریت بودن، بقیه رو اذیت کنید!

این همان دوستی بود که به قضاوت عادلانه اش باور داشت و در همه کارها رویش حساب می کرد؟

-اون داشت مارو اذیت می کرد ملانی. نمی دیدی چطور حرف می زد؟

این همان لیانای مهربان و سنگ صبورش بود؟

-تو ناظری چون ما خواستیم...

نه... دیگر هیچکدامشان را نمی شناخت.
-بله ناظرم... و محض اطلاعتون از امروز تجمع بیشتر از سه نفر رو هم توی تالار گریفیندور ممنوع میکنم. گزارش این کارتو میدم، آرون. اگه بازم از این تئاترها ازتون ببینم، همتون با مک گونگال طرفید.

روزهای بعدش چطور گذشت؟ گروه جاسمین بیرون از تالار مشغول تفریح و حاشیه سازی هایشان بودند. لیانا را از دست داده بود. همه ی آنها او را یک ناظر خشک و غیرمنطقی و حتی حسود می دیدند. او هم بیشتر وقتش را در اتاق ضروریات می گذراند.
همانجا بود که طلسم آغوش سنگی را پیدا کرده بود. خودش هم نمی دانست چرا آن طلسم قدیمی و خطرناک را برداشت. شاید هم ته قلبش می دانست که روزی استفاده اش خواهد کرد. پاکسازی گریفیندور عزیزش از تعصبات را به آیندگان مدیون بود.

چشمانش را باز کرد. طلسم آغوش سنگی در دستش گرم و زنده بود. دستورالعمل آن در ذهنش حک شده بود.

از ته قلبت بخواه و برای عزیزانت آغوشی سنگی شو
نه فداکاری ات را می بینند و نه عشقت را
نه قدر دانسته می شوی و نه راه برگشتی پیدا میکنی
در عوض اراده ی تو برای محافظت از آنها باقی می ماند
هیچ جادوی سیاهی نمی تواند به آغوش سنگی ات رخنه کند
اگر آماده ای قلبت را بدون ذره ای حسرت فدا کنی، من را روی سینه ات بگذار
اگر آماده نباشی، قربانی آغوش سنگی خواهی شد.


بدون ذره ای حسرت؟ هنوز حسرت شنیدن خنده های لیانا و چشیدن گرمای تالار گریفیندور را داشت. دوست داشت کنارشان بماند. دلش می خواست مثل گذشته کنار شومینه بنشیند، به شیطنت هایشان بخندد و در تکالیف کمکشان کند. چرا نتوانست جلویشان را بگیرد؟ چرا انقدر ضعیف بود؟

نجواها و خنده های شومی که از روز گذشته مدام از دیوارهای تالار می شنید، طنین انداز شد. خنده ی تلخی بر روی لبانش نشست و به یاد آورد چرا حالا تنهاست.

-این زودگذره ملانی! ما همه مون اینجا خوشحالیم!
-جادوی سیاه زودگذر نیست لیانا، برو کنار.
-اما تو که مطمئن نیستی کار اون باشه...

لیانا جلوی ورودش را به خوابگاه دختران گرفته بود. میدانست که می تواند چشم پوشی کند و همه چیز مثل قبل ادامه پیدا کند. جادوگران قوی و متحد گریفیندور همه چیز را به دست می آوردند. اما بعضی اعضا همیشه در جهنمی که آنها ساخته بودند زندگی می کردند. نه... نمی توانست چشم پوشی کند.
-اگه یکبار دیگه ازش دفاع کنی، تو هم میتونی با اون بری به درک.

لیانا را به کنار زد و وارد خوابگاه شد. جاسمین سعی کرد از خودش دفاع کند و وقتی موفق نشد، شروع کرد به صحبت تا با زبان چرب و نرم راضی اش کند. اما ملانی ناظر بود و تصمیم گرفته بود تا زمانی که این مقام را داشت، همه چیز را حل کند. یقه جاسمین را گرفت و تا پایین پله ها کشاند.
-هی! تو نمیتونی! تو خودت باعث اون نجواها شدی... ملانی... همه با من موافقن...

وسط تالار رهایش کرد و او روی پاهایش افتاد.
-تو نمیتونی...
-معلومه که میتونم.

صدای پای بقیه اعضا را می شنید که جمع می شدند تا ببینند چه خبر شده است.
-جاسمین ویلیامز، من تورو به خاطر انجام جادوی سیاهِ نجواها...
-نه، لطفا...
-و توطئه علیه بقیه اعضای گریفیندور و برهم زدن نظم تالار...
-مگه نگفتی اینجا خانواده گریفه؟
-از تالار گریفیندور اخراج میکنم.

نفس عمیقی کشید.
-بله اینجا خانواده گریفه، اما تو دیگه عضوی ازش نیستی.

جمعیت اطرافش ساکت بودند اما نجواها پشت سرش از دیوارها شنیده می شدند.
-اون پسره تازه واردا رو اذیت میکنه!
-حق نداره اینجا باشه!
-ملانی خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه.
-ناظر دیکتاتور!

جاسمین با خشم به او خیره شده بود و اشک درون چشمانش حلقه زده بود.
-تو نمیتونی. اون نجواها حرف همه ی بچه هاست، من فقط... من فقط باعث شدم به گوش برسن!
-همه ی بچه ها؟
لبخند سردی زد.
-همه ی اونایی که فکر میکنن حق با جاسمینه و باید فلان عضو رو بیرون کنیم... میتونن باهاش از اینجا برن. گریفیندور به اعضایی که خودشون رو برتر میدونن و برای بقیه تصمیم میگیرن نیاز نداره.

-اما تو میتونی تصمیم بگیری، نه؟ هرگز فکرشم نکن بتونی خانواده گریف رو بسازی!

لیانا نگاه تلخی به او انداخت و به سمت جاسمین رفت.

-میسازم، حتی اگه خودم هم نباشم... .

چند دقیقه سکوت و سپس صدای پاها در اطرافش طنین انداخت. لحظاتی بعد، فقط او در تالار گریفیندور باقی مانده بود. نامه ای برای مک گونگال نوشت و برایش توضیح داد که چرا همه چیز بهم ریخته بود.
مک گونگال بارها حرف هایش را شنیده بود و در جریان بود. بزودی ناظر جدیدی برای گریفیندور انتخاب می شد، چرا که خودش هم استعفا داده بود.

حالا 12 ساعت گذشته بود و او همچنان به قلب سنگی درون دستش خیره شده بود. باید الان احساس غم و ناامیدی می کرد؟ اما حس رهایی و خوشحالی داشت. زیر لب زمزمه کرد.
-شاید الان فکر کنن بخاطر خودم این کارو کردم. شاید اسمم در آینده همیشه با یه برج خالی و غمگین شناخته بشه... شاید همه چی رو خراب تر کردم. اما...

به قلب سنگی درون دستش لبخند زد.
-من برای برگردوندن اون فضای صمیمی و شنیدن خنده های از ته دل گریفیندوری ها هرکاری میکنم.

ایستاد و طلسم آغوش سنگی را روی سینه اش گذاشت. نجواها در لحظه ناپدید شدند، انرژی منفی ای که مثل لحافی سنگین روی فضای تالار افتاده بود از بین رفت. ملانی نفس عمیقی کشید. از یادآوری خنده های لیانا، شیطنت ها و دورهمی های شبانه دور شومینه با اعضایی که عاشقشان بود و آزادی ای که همه ی آنها در آینده خواهند داشت، لبخندش عمیق تر شد.

کم کم حس کرد جریان قوی و گرمی از قلبش به طرف دستانش می رود. انگشتانش بی حس شدند، انگار دستانش کش می آمدند.
پاهایش سنگین شدند و صدای افتادن بدنش را روی خرده شیشه های کف تالار شنید. تاریکی عقب رفت و زمین سخت، اورا به آغوش کشید. در آخرین لحظه ای که هنوز ملانی بود، خندید.
-موفق شدم.

صبح فردا، مک گونگال متاسف از اینکه دیروز در هاگوارتز نبود، با نامه ای در دستش وارد تالار گریفیندور شد؛ اما هرچه گشت ملانی را پیدا نکرد. فقط توجهش به سنگفرش طلایی و گرمی که کف تالار کشیده شده بود، جلب شد و متوجه شد طلسم قدرتمندی در آن حضور دارد.

یعد از آن شب، گریفیندور تا مدتها خلوت و خالی بود. تا اینکه آستریکس ناظر گریفیندور شد و صدای خنده دوباره در تالار پیچید.
کوین کوچولو عاشق این بود که روی سنگفرش گرم تالار دراز بکشد و بازی کند و بقیه اعضا هم به محض ورود به تالار، حس می کردند به خانه ی امنی بازگشته اند. دیگر خبری از انرژی منفی، دو به هم زنی یا دعوا نبود.

هیچکس نمی دانست که گرمای تالار هرگز از شومینه نیامد، بلکه از ناظری بود که ایستاد و گفت دیگر بس است، حتی اگر قرار بود تنها بماند. حالا او تا ابد همه آنها را در آغوش سنگی خودش محافظت می کرد.
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز vs. مرگ
Die with a smile

نسیم خنک بهاری، از میان شکوفه‌های درختان عبور می‌کرد و به بنای باشکوهی می‌رسید. عمارتی که با رنگ‌های تیره و خاکستری مانندش، همانند سایه‌ای در میانه‌ی جنگل دیده می‌شد. در اعماق جنگل، مردی با شنلی سیاه، با آرامش قدم برمی‌داشت. مقصدش مشخص بود؛ همان عمارتی که در سایه‌ها پنهان شده بود....

شاخه‌های کوچک روی زمین، زیر پاهای مرد، می‌شکستند. او می‌توانست صدای گوش‌نواز پرندگان و جاری شدن آب را بشنود؛ اما قدرت لذت بردن از آن را نداشت... زیرا در وجودش طوفانی سهمگین به پا شده بود؛ برخلاف اطراف آرامش... قلبش همچون گنجشک کوچکی بی‌قرار بود و وحشیانه می‌تپید. نمی‌خواست به خودش اعتراف کند؛ اما در قهقهرای ذهنش می‌دانست که احساس ترس در رگ‌هایش جریان پیدا کرده است. آرزو می‌کرد معجزه‌ای رخ دهد و زمان، بایستد و یا هرچه که ممکن بود مانع رسیدن او به آن عمارت را بگیرد، اتفاق بیوفتد.

در همین افکار غرق شده بود که نفهمید چه زمانی آن عمارت منحوس، در مقابل چشمانش پدید آمد. لرزه‌ای به تنش افتاد. تقلایش برای آرام ماندن بیهوده بود؛ هرچه می‌کرد نمی‌توانست اضطرابش را کنترل کند.

- دنیل!

به سمت صدا برمی‌گردد. فردی آشنا و نه‌چندان دوست‌داشتنی در مقابلش ایستاده بود. از دنیل کوتاه‌تر به نظر می‌آمد. زخم عمیقی که بر روی صورتش قرار داشت، تمام توجه‌ها را به سوی خود جذب می‌کرد و اجازه نمی‌داد شرارت درون چشمانش دیده شود. اما دنیل آن شرارت را حس می‌کرد. آن مرد یک جانور تمام عیار بود. او از پایان دادن به زندگی انسان‌های معصوم، لذت می‌برد. لبخند کثیفی که بر لب‌های نازکش داشت، به آسانی باطنش را لو می‌داد. او نیز یک هیولا بود؛ مانند دیگر اهالی آن عمارت...

- به‌نظرت دیر نیومدی؟ جلسه دیروز تموم شد!

مرد پس از گفتن این، قهقهه‌ای سر داد. حتماً فکر می‌کرد سخنش خنده‌دار است. اما نبود، نه حداقل برای دنیل...
دنیل چشمانش را به عمارت می‌دوزد تا دیگر مجبور به تماشای صورت نفرت‌انگیز او نباشد. سپس با سرد ترین حالت ممکن پاسخ می‌دهد:
- به تو مربوط نیست جان.

به سمت عمارت گام برمی‌دارد.
- البته، تو عادت داری توی کارهایی که به تو ربطی نداره دخالت کنی!

دنیل منتظر نمی‌ماند تا پاسخی برای طعنه‌هایش دریافت کند. او نه زمان اضافه‌ای برای ادامه‌ی گفت‌وگوی مبتذلش با جان و نه میلی برای دیدن دوباره‌ی صورت او داشت... بنابراین با قدم‌های سریع‌تر از حد معمول، به سمت عمارت می‌رود. با دور شدن از جان، ذهنش دوباره درگیر می‌شود. درگیرِ دیداری که قرار بود تا مدتی کوتاه با لرد سیاه داشته باشد... می‌دانست قرار نیست با چیز خوبی روبه‌رو شود. زیرا لرد سیاه هیچ‌گاه وقت خود را صرف صجبت با یک مرگخوار بی‌ارزش، نمی‌کرد؛ مگر زمانی که قرار بود مسئولیت سنگینی بر عهده‌ی او قرار دهد.
دنیل از همین می‌ترسید. مدت‌ها بود که از پیوستن به ارتش تاریکی پشیمان شده بود. او نمی‌توانست مانند دیگران جان انسان‌های بی‌گناه را بستاند و با لبخند به جسد آن‌ها نگاه کند. در تمام سه سالی که آن نشان شوم بر روی ساعدش جای خوش کرده بود، به روش‌های مختلف از آلوده کردن دستش به خون انسان گریخته بود. خودش نیز نمی‌توانست این را باور کند؛ شاید به اندازه‌ی کافی باهوش بود و یا شانس همراهی‌اش می‌کرد. هرچه که بود، فهمیده بود که او برای این‌کار ساخته نشده است. البته، این را زمانی که با جان دادن فردی در مقابل چشمانش، روحش به آتش کشیده می‌شد هم می‌دانست. اکنون تنها آن را پذیرفته بود. اما علی‌رغم تمام این‌ها، جرئت بر زبان آوردنش را نداشت...

دنیل با وجود تمام نگرانی‌های خود بابت دلیل ملاقاتش با لرد سیاه، خود را به سالن پذیرایی عمارت رساند. مانند همیشه، مرگخواران در گوشه‌گوشه‌ی سالن پذیرایی ایستاده و مشغول انجام کاری بودند. دنیل به بلاتریکس که رد خون روی چوبدستی‌اش پاک می‌کرد، نزدیک می‌شود.
- بلاتریکس! ارباب کجان؟

نگاه نافذ بلاتریکس روی دنیل می‌نشیند.
- ارباب منتظرتن.

دنیل سرش را تکان می‌دهد و به سمت اتاق لرد سیاه حرکت می‌کند. او می‌توانست سنگینی نگاه‌های دیگران بر خودش را حس کند. همه حداقل به اندازه‌ی او کنجکاو دلیل حضور او بودند. دنیل سریع‌تر از پله‌ها بالا می‌رود و طولی نمی‌کشد که در مقابل درب‌های اتاق لرد سیاه می‌ایستد. با برخورد چند ضربه‌ی آهسته به در، صدای لرد سیاه که اجازه‌ی ورود او را می‌داد، بلند می‌شود. دنیل در را به داخل هل می‌دهد. در با صدای گوش‌خراشی باز می‌شود.

- ارباب! دستور داده بودین به خدمت‌تون برسم...

دنیل با گفتن این حرف، ساکت می‌ماند تا پاسخی دریافت کند.

- بیا جلو دنیل...

صدای لرد سیاه آهسته و بی‌احساس بود؛ مانند همیشه... اما به خوبی می‌توانست حس ترس را در وجود فرد مقابلش زنده کند. دنیل کمی جلوتر می‌رود. لرد به گوشه‌ی اتاق خیره شده بود.
- مدتی‌ست که احساس می‌کنیم چیزی از ما مخفی می‌کنی دنیل...

دنیل شوکه می‌شود. انتظار هر چیز را می‌کشید به‌جز این حرف... لرد سیاه که متوجه دست‌پاچگی او بود، زمزمه می‌کند:
- تاوان مخفی‌کاری را می‌دانی دنیل... خودت اعتراف کن!

دنیل با دستانش که خیس عرق بودند، ردایش را می‌فشرد. نفس عمیقی می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. به کف زمین خیره می‌شود تا بلکه بتواند بر حرف زدنش تمرکز کند.
- ارباب... من جرئت نمی‌کنم چیزی رو از شما مخفی کنم.

دنیل تلاشش را می‌کرد که حقیقت را مخفی کند. چشمانش را بست. افکار، بی‌رحمانه به ذهنش هجوم می‌آوردند.

فلش بک_دو ماه قبل

- من دوستت دارم هیزل!

دنیل با دستان تنومندش، دختر را در آغوش گرفته بود. تقلاهای دختر برای رهایی یافتن از زندان بازوان او، بی‌نتیجه بود. صورت دخترک در میان خرمن موهای پرکلاغی‌اش، پنهان شده بود. او با دست‌های نحیفش، به سینه‌ی دنیل می‌کوبید.
- ولم کن دن!

دنیل کمی دخترک را از خودش جدا می‌کند.
- خواهش می‌کنم بهم گوش کن هیزل... من عاشقتم.

دخترک کمی آرام‌تر شده بود. دنیل صورت او را نوازش می‌کند و دسته‌ی کوچکی از موهای موج‌دارش را به بر صورتش ریخته بود، پشت گوشش می‌راند.
- من نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم هیزل... لطفاً از عشق‌مون دست نکش...

قطره‌ی اشکی که در چشمان هیزل جمع شده بود، بر روی گونه‌اش می‌چکد. صدایش به وضوح می‌لرزد.
- نمیشه دن...

ناممکن بودن این عشق، وجود هیزل را نیز به آتش می‌کشید. اما نمی‌توانست از کنار آن ساده رد شود. حداقل یکی از آن‌دو می‌بایست حقایق را بپذیرد...
برخلاف هیزل، دنیل تمام تلاشش را برای حفظ دخترک می‌کرد.
- منظورت چیه؟ یعنی چی که نمیشه؟

دنیل کلافه بود. ترس از دست دادن دخترک او را کلافه می‌کرد. با وجود اینکه یک سال پیش از وجود همچین انسانی در دنیا با خبر نبود، اکنون مطمئن بود که حتی یک روز نیز بدون او دوام نخواهد آورد. هرگز به وجود احساس عشق، باور نداشت. فکر می‌کرد آن حس یکی از آثار دیوانگی‌ست. شاید هم بود؛ نمی‌دانست. تنها می‌دانست که او نیز به همان دیوانگی مبتلا شده است. او نسبت به عطر موهای دخترک و درخشش چشمانش اعتیاد پیدا کرده بود. همان مردی که حتی به اسم "نیمه‌ی گم‌شده" می‌خندید، دریافته بود که در تمام عمرش ناقص زندگی کرده است. او نیمه دیگر روحش را یافته بود. اکنون نمی‌توانست به هیچ قیمتی او را از دست بدهد...

- دن!

اکنون صورت مرد در میان دو دست لطیف هیزل قرار گرفته بود. او درحالی‌که با انگشتش گونه‌ی دنیل را نوازش می‌کرد، لبخند خسته‌ای می‌زند.
- می‌دونم که نمی‌خوای قبولش کنی... ولی واقعیت همینه... ما برای هم ساخته نشدیم...

دنیل دستان گرم هیزل را با دستان سردش لمس می‌کند.
- واقعیت چیزی به‌جز عشق ما نیست... هیزل! من برای اولین بار عاشقت شدم. مهم نیست قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی اگه فقط یک روز از عمرم هم باقی مونده باشه، می‌خوام کنار تو بگذرونمش. هیچ مانعی بین ما وجود نداره...

هیزل پوزخندی می‌زند.
- مانعی وجود نداره؟

هیزل آستین لباس مرد را بالا می‌آورد به علامت جمجمه‌ و مار روی ساعدش اشاره می‌کند.
- مانع دقیقاً همینه دن!

دختر کمی از دنیل فاصله می‌گیرد.
- من یه ماگل‌زاده‌ام دنیل! یکی از همون آدمایی که کسی که تو بهش وفاداری ازشون متنفره! دنیل تو جز آدم‌هایی هستی که دارن تمام تلاش خودشون رو برای حذف من و هم‌نوعان من از جامعه‌ی جادوگری می‌کنن!

هیزل با نهایت توان، دنیل را به عقب هل می‌دهد.
- هنوزم میگی مانعی نیست؟!

اما جوابی دریافت نمی‌کند. دنیل در جایش خشکیده بود. گویا حقایقی که نمی‌خواست باور کند، پشت سر هم به او برخورد می‌کردند.

- حالا فهمیدی؟

دنیل به دختر نگاه می‌کند. هیزل موهای پرپشتش را از پشت گردنش به جلو می‌آورد و مشغول باز کردن گردنبندی می‌شود که پلاک نقره‌ای رنگش، شکل ستاره‌ی درخشانی داشت. وقتی بالاخره موفق به باز کردن آن می‌شود، دست دنیل را می‌گیرد و گردنبند را در کف دست او قرار می‌دهد.
- برو دنیل. برو و به‌عنوان یه مرگخوار موفق باش! فقط تا آخر عمرت از من دور بمون!

دنیل می‌شکند. گویا تمام ترک‌هایی که در تمام عمرش بر قلب و روحش نشسته بود، روی هم انباشته شده بودند و دیگر توان همچین ضربه‌ی مهلکی را نداشتند. از من دور بمون... از او دور بماند؟ هیزل از همان ابتدا یک هوس گذرا نبود که بتواند او را به فراموشی بسپارد؛ بلکه تبدیل به یک نیاز همیشگی شده بود.‌ چگونه می‌توانست از دلیل تپش‌های بی‌پروای قلبش دور بماند؟ اصلاً ممکن نبود... اگر هیزل تنها برای دقایقی او را رها می‌کرد، دنیل نفس کشیدن را نیز از یاد می‌برد. چه برسد به زندگی کردن...

- صبر کن!

هیزل در جایش می‌ایستد. نمی‌دانست که دنیل هنوز چه حرفی برای گفتن دارد...

- خلاص می‌شم... از شر این نشان و اون لقب لعنتی خلاص می‌شم...

هیزل در جایش میخکوب شده بود.

- قول میدم... ارتش تاریکی رو رها می‌کنم. فقط... فقط من رو رها نکن هیزل...

هیزل به سمت او باز می‌گردد. نگاه‌هایشان به هم دوخته می‌شود. لبخندی بر لبان خشکیده‌ی هیزل می‌نشیند.
- منتظرت می‌مونم...

هیزل به گردنبندی که دنیل درون مشتش می‌فشرد نگاه می‌کند.
- تا روزی که دیگه عضوی از اون هیولاها نباشی، این گردنبند دستت بمونه. به وقتش، ازت پسش می‌گیرم.

هیزل در آن روز دنیل را به همان حال رها کرد و رفت. از آن لحظه، درد فراق هیزل، هرگز دنیل را تنها نگذاشت. او هر شب به آینده‌ای که آرزو داشت همراه هیزل داشته باشد، فکر می‌کرد.

پایان فلش بک

یادآوری خاطره‌ی آن روز، آن قول و عذابی که در طی این دو ماه کشیده بود، جسارتی اعجاب‌انگیز به دنیل می‌بخشد. او سرش را بالا می‌آورد و به لرد سیاه نگاه می‌کند.
- ارباب! چیزی که مدتیه سعی دارم پنهونش کنم اینه که... من میخوام از مرگخواران جدا بشم!

لرد سیاه که گویا از قبل نیّت دنیل را می‌دانست و دلیل احضارش نیز معترف شدنش به آن بود، از جایش بلند می‌شود.
- دنیل... دلیل این تصمیم ناگهانی‌ات چیست؟

دنیل با انگشتانش بازی می‌کند.
- می‌خوام مدتی از همه چیز فاصله بگیرم سرورم... احتمالاً هیچوقت به اینجا برنگردم...

دنیل می‌دانست که اگر به آینده‌ای همراه هیزل می‌اندیشد، باید عقلش را به کار گیرد.
- از خدمت به شما مفتخرم ارباب... اگه اجازه بدین...
- کافی‌ست!

لرد سیاه به اطرافش نگاهی می‌کند.
- نیازی به توضیح اضافه نداریم... اگر چنین چیزی می‌خواهی، تو را با اجبار نگه نخواهیم داشت!

برای لحظه‌ای سکوت در اتاق حاکم می‌شود. سپس لرد زیرلب می‌گوید:
- تنها باید یک کار انجام دهی...

دقایقی بعد

دنیل پس از خارج شدن از اتاق لرد سیاه، با رنگ و رویی پریده و چهره‌ی مضطرب، عمارت ریدل را ترک می‌کند. او که پس از مدت‌ها دیگر احساس سنگینی آن نشان شوم را بر ساعدش نداشت، می‌خواست به سریع‌ترین حالت ممکن به نزد هیزل برسد. نمی‌دانست چرا دستانش یخ‌زده بود؛ اما می‌دانست که دستان هیزل، گرمای حیات را به آن‌ها خواهد بخشید.

می‌دانست که هیزل در آن ساعت روز، در دفتر روزنامه‌ی پیام‌امروز مشغول آماده‌سازی خبر هفته‌ی آینده است. بنابراین بدون اتلاف وقت، به دفتر رفت. گردنبندی را که روزی با عشق و علاقه به هیزل هدیه داده بود تا نماد عشق‌شان باشد و دخترک در دستان او نهاده بود را همراه داشت. آن گردنبند نقره‌ای، قرار بود یادآور احساس مقدسی باشد که خدا به آن‌دو بخشیده بود. جایش روی گردن دخترک بود، نه دستان دنیل...

دنیل از پله‌های ساختمان که به تازگی نوسازی شده بود، بالا می‌رود. برخلاف تصوراتش، مکانی پر جمعیت و شلوغ بود. یافتن یک شخص در آن‌جا بسیار سخت به‌نظر می‌رسید. البته، نه برای دنیل که هیزل برایش همچون ستاره‌ای پرنور در آسمان شب می‌درخشید. حتی از فاصله‌های طولانی، بوی موهای او مستش می‌کرد. همانند کودکی خردسال، با اشتیاق به سمت دخترک دوید.
- هیزل!

هیزل که مشغول صحبت با خبرنگار دیگه‌ای بود، به سمت صدا برمی‌گردد. با دیدن دنیل، غمی که سعی داشت از یاد ببرد، دوباره به سینه‌اش می‌نشیند. وقتی در تمام دو ماه گذشته، هیچ حرکتی از سوی دنیل دریافت نکرده بود، نا امید شده بود. فکر می‌کرد او ارتش تاریکی را به یار ابدی هیزل بودن ترجیح داده است. پس منتظر نماند تا تمنا‌های او را بشنود و به سمت اتاق کارش راه افتاد.

- هیزل! صبر کن!

دنیل این‌بار طوری فریاد کشید که توجه همه به او جلب شد. هیزل که از سنگینی نگاه‌ها، معذب شده بود، به سرعت خود را در اتاقش حبس می‌کند. دنیل در را می‌کوبد.
- هیزل! خواهش میکنم گوش بده.

هیزل خشمگین می‌شود.
- به چی گوش بدم؟! به اینکه دوستم داری؟ اگه دوستم داشتی کل این دو ماه کجا بودی؟ از اینجا...
- تموم شد! تمومش کردم!

دنیل لبخندی می‌زند.
- دیگه مرگخوار نیستم هیزل... تمومش کردم.

بعد از چند ثانیه، در به آرامی باز می‌شود. هیزل که هنوز رد نگرانی در صورتش دیده می‌شد، دنیل را در آغوش می‌گیرد.
- چرا زودتر نیومدی؟ می‌دونی چقدر برام سخت بود ازت دور بمونم؟
- نمی‌تونستم بیام... نمی‌تونستم به چشمات نگاه کنم و بگم جرئت جدا شدن از ارتش تاریکی رو ندارم...

دنیل محکم‌تر دخترک را فشار می‌دهد.
- ولی الان تموم شد... دیگه یه مرگخوار نیستم. دیگه هیولا نیستم هیزل!

آن‌دو چنان در آغوش یکدیگر غرق شده بودند که گویا هرگز تصمیم به جدا شدن نداشتند.

شب_خانه‌ی هیزل

عطر خوش غذا، در خانه‌ی کوچک هیزل پیچیده بود. هیزل درحالی که آشچزی می‌کرد، درباره‌ی اتفاقاتی که در طول دو ماه دوری از مرد برایش رخ داده بود، حرف می‌زد. دنیل که روی صندلی نشسته بود، با عشق و اشتیاق به دختر خیره شده بود. اما حسرت درون چشمانش، قابل انکار نبود.

- به‌خاطر همین ازم تقدیر شد و حقوقم رو افزایش دادن. نیک می‌گفت که اگه همینجوری پیش برم ممکنه تا یه سال آینده ارتقای شغلی هم پیدا کنم. باورت میشه؟

دنیل لبخند کجی می‌زند.
- مطمئنم که می‌تونی. تو باید خیلی موفق بشی هیزل.

هیزل که متوجه حال عجیب دنیل شده بود، کنارش می‌نشیند.
- حالت خوبه دن؟
- خوبم...

دنیل چشمانش را از دخترک می‌دزدد.
- چیزی نیست... فقط ازت میخوام یه قولی بهم بدی.
- چه قولی؟
- قول بده دیگه هیچوقت این گردنبند رو از گردنت در نیاری...

دنیل گردنبند ستاره را به هیزل می‌دهد.
- و هر اتفاقی هم بیوفته، از زندگی کردن دست نکشی... باشه؟

هیزل بعد از بستن گردنبند، دنیل را بغل می‌کند.
- تا وقتی تو کنارم باشی، هیچوقت از مبارزه تسلیم نمی‌شم دن. دوستت دارم!
- منم همینطور...

اکنون غم درونی دنیل، به وضوح مشخص بود. حداقل برای کسی که می‌خواست آن را ببیند.

- برقصیم؟

دنیل به هیزل می‌نگرد.
- رقص؟ چقدر یهویی... باشه. بیا تا غذا حاضر بشه برقصیم.

هیزل هیجان‌زده از جایش بلند می‌شود.
- پس من میرم موسیقی رو آماده کنم!
- منم یه لیوان آب می‌خورم...

چند دقیقه‌ای‌طول می‌کشد تا هیزل آهنگ مورد علاقه‌اش را بیابد و صفحه‌ی آن را روی گرامافون قدیمی قرار دهد. بعد از شروع پخش آهنگ، به دنیل که وسط سالن پذیرایی ایستاده بود، نزدیک می‌شود. دست چپ هیزل بر روی شانه‌ی دنیل قرار می‌گیرد و دست راست دنیل بر روی کمر باریک هیزل. دو دست آزاد آن‌دو، گویا به هم گره خورده باشد، در هم تنیده می‌شود. همراه با نت‌های موسیقی، آن‌ها نیز حرکات آرامی انجام می‌دادند؛ همانند یک برگ رقصان در باد پاییزی...

- آهنگش رو نشنیدم هیزل... جدیده؟

هیزل مفتخرانه می‌گوید:
- نه! ولی طبیعیه که نشناسیش. بهت که گفته بودم؛ اگه فقط ماگل‌ها توی یه چیزی از جادوگرا بهتر باشن، اون موسیقیه.

...I, I just woke up from a dream
.Where you and I had to say goodbye
.And I don’t know what it all means
...But since I survived, I realized

حرکات کمی سریع‌تر می‌شود. هیزل که سرش را به سینه‌ی مرد تکیه داده بود، متوجه رنگ‌پریدگی صورت دنیل نمی‌شود.

- می‌خوام یه چیزی رو بدونی هیزل...

...Wherever you go, that’s where I’ll follow
...Nobody’s promised tomorrow

- مهم نیست چه اتفاقی بیوفته... بدون که من همیشه دوستت داشتم...

So I’ma love you every night like it’s the last night!
!Like it’s the last night


دنیل کم‌کم به سرفه می‌افتد.
- وقتی تو پیشم باشی...

نفسش بند آمده بود. به سختی زمزمه می‌کند:
- حتی مرگم برام آزاردهنده نیست...

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through

- این چه حرفیه می‌زنی دن؟
- گوش بده... همه‌چیز که تموم شد، از اینجا دور شو. فقط... برو!

;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile


دنیل، هیزل را در آغوش می‌کشد.

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you


پاهای دنیل سست می‌شوند. دیگر توان تحمل وزن بدنش را ندارد. به آرامی روی زمین می‌افتد. هیزل که با جثه‌ی کوچکش قدرت سرپا نگه‌داشتن او را نداشت نیز همراه او می‌نشیند.
- دن! دن! حالت خوبه؟

دنیل به شدت سرفه می‌کند. خون سرخ رنگ، از گوشه‌ی دهانش بیرون می‌زند.
- همین‌که... پیش تو هستم... برام کافیه...

چشمانش را به سختی باز نگه می‌دارد.
- دوستت... دارم...

دنیل در عمرش به چیزهای زیادی اعتقاد نداشت که خلافش به او ثابت شده بود. مثلاً هرگز فکر نمی‌کرد که روزی عاشق شود؛ ولی شده بود... یا باور نداشت که انسان در لحظه‌ی مرگش، خاطراتش را مرور کند. اما اکنون که فاصله‌ی زیادی با ترک این دیار فانی نداشت، زندگی‌اش به سرعت از مقابل دیدگانش عبور می‌کرد. حال، هفت دقیقه فرصت داشت زندگی‌اش را ببیند.

اولین دقیقه
دنیل کودک پنج‌ساله‌ای بود. در حیاط خانه‌شان به دنبال پروانه‌ی آبی‌رنگی می‌دوید. دستانش را همانند دو بال یک پرنده گشوده بود. آزاد و رها بود؛ برخلاف تمام عمرش... صحنه‌ی بعد، دنیل یازده‌ساله شده بود. در قلعه‌ی بزرگ و باشکوه هاگوارتز قدم برمی‌داشت. با تازه‌واردان هم‌سن و سال خودش، صحبت می‌کرد. لحظه‌ای را که کلاه پیر گروه‌بندی بر سرش قرار گرفته بود را به‌خاطر داشت.


دومین دقیقه
دنیل هجده‌ساله که بر سر مزار والدینش که بر اثر یک حادثه از دنیا رفته بودند، می‌گریست. و پس از آن، دنیل بیست و سه ساله که با افتخار فرم ورودی‌اش به وزارت‌خانه را پر می‌کرد. او توانسته بود شغل دلخواهش را بیابد.

سومین دقیقه
دنیل بیست و پنج ساله که بعد از آشنایی با قدرت شگفت‌آور لرد سیاه، به او و نظراتش علاقه‌‌مند شده بود، درحال تحمل درد حاصل از شکل‌گیری نشان مرگخواری بر روی ساعدش بود. در چهره‌اش چیزی به‌جز جاه‌طلبی دیده نمی‌شد.

چهارمین دقیقه
دنیل بیست و شش ساله که در طول یک سال عضویت در گروه مرگخواران، با دیدن مرگ انسان‌های بی‌گناه بسیاری، عذاب وجدان شدیدی را با خود به همراه دارد. او می‌داند که در یک باتلاق خونین فرو رفته و دست و پا زدن تنها باعث مرگ زودرس او خواهد شد. او چاره‌ای به‌جز انتظار برای تبدیل شدن به یک هیولا همانند دیگر کسانی که آن نشان را حمل می‌کردند، نداشت.

پنجمین دقیقه
درست در همان لحظه‌ای که فکر می‌کرد همه چیز تمام شده، با خبرنگاری که درحال تهیه خبری در محوطه‌ی وزارت‌خانه بود برخورد می‌کند. در همان نگاه اول، نگاهش به چشمان سیاه دختر گره می‌خورد. قلبش چنان شروع به تپیدن می‌کند که گویا می‌خواهد سینه‌اش را بشکافد. گونه‌هایش سرخ می‌شوند. او عاشق می‌شود!

ششمین دقیقه
دنیل بیست و هفت ساله به همراه هیزل در دامنه‌ی کوهی نشسته و به آسمان خیره شده‌اند. البته، هیزل به ستاره‌های در آسمان و دنیل به درخشش درون سیاهی چشمان دختر که در زیبایی کم ازستاره‌ها نداشت. در همان لحظه، جعبه‌ی قرمز رنگی از جیبش بیرون می‌آورد و به دختر هدیه می‌دهد. درون جعبه، گردنبند نقره‌ای رنگی که پلاک ستاره‌اش همچون اخترهای آسمانی می‌درخشید، وجود داشت. آن شب، آن گردنبند به نشان عشق آن دو تبدیل می‌شود. نشانی که خبر می‌داد آن‌دو برای هم ساخته شده‌اند.

هفتمین دقیقه
این بار دنیل در صبح آن روز، در اتاق لرد سیاه دیده می‌شود. درست لحظه‌ای که لرد سیاه، خروج او از ارتشش را تائید می‌کند. اما در زمانی که دنیل می‌خواهد شاد شود، لرد سیاه شرطی را بر زبان می‌آورد.
- اگر می‌خواهی زنده این‌جا را ترک کنی، باید آخرین ماموریت خود را به اتمام برسانی. این معجون را بگیر. باید این را به شکلی به خبرنگار گندزاده‌ای به نام هیزل اسمیت بنوشانی. او در اثر این معجون، خواهد مرد. اگر قصدی به‌جز انجام دستور ما داشته باشی، تو را یافته، خواهیم کشت!

فضا به سرعت تغییر می‌یابد. این بار، دنیل در آشپزخانه‌ی خانه‌ی هیزل قرار دارد. در زمانی که هیزل برای آماده‌سازی نیاز‌های رقص‌شان او را تنها گذاشته، دنیل معجونی که لرد به او داده بود را در لیوانی می‌ریزد. همراه با بغضی که در گلویش سنگینی می‌کرد، محتویات لیوان را تا انتها سر می‌کشد. او امید داشت که حداقل تا پایان رقصش با هیزل، زنده بماند...



چشمان دنیل اندکی باز می‌شوند. هیزل او را در آغوش گرفته بود و همچون ابر بهاری می‌گریست. او قدرت نداشت دستش را بلند کند یا حرفی بزند. اما صدای موسیقی را هنوز می‌شنید...

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through
;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you

دنیل لبخند بی‌جانی می‌زند. همین‌که آخرین تصویری که پیش از مرگش می‌دید، چشمان زیبای هیزل و آخرین چیزی که می‌شنید، موسیقی مخصوص آن‌دو بود، برایش کفایت می‌کرد. این‌که می‌مرد مهم نبود؛ آن‌چه اهمیت داشت این بود که در آغوش یار زندگی‌اش جان می‌سپرد و این برای آخرین لبخندش، حتی اضافی بود...

تمام شد... قلبش دیگر نتپید و ریه‌هایش سرشار از اکسیژن نشد. نبضش خاموش و چشمانش بسته شد. او به‌راستی مرد! روحش از بدنش جدا شد و به آسمان‌ها پرواز کرد. اما علی‌رغم همه چیز، لبخند بر صورت سردش عیان بود.

او با یک لبخند مرده بود!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 21:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا تورپین VS روزالین اورست
اهنگ انتخابی:Die with smile


چشمامو که باز کردم، با سقف سنگی خوابگاه رو به رو شدم. خوابگاه خالی بود و فقط من روی تخت خواب بودم.
از تخت بلند شدم و به خودم توی اینه نگاه کردم. لباسام چروک شده بود و موهای توی هوا ایستاده بود. شونه ای از وسایل همگروهیم برداشتم و موهامو صاف کردم و بدون توجه به چروکی لباسم، روش ردای مشیمو پوشیدم و با خمیازه ای خوابگاه رو ترک کردم.
هیچکس توی تالار خصوصی نبود و این نشون میداد کلاسا شروع شده. طبق معمول برام مهم نبود پس سیبی برداشتم و با ارامش به سمت کلاسا حرکت کردم. کلاس اول، معجون سازی بود.
بدون در زدن وارد شدم اما ایندفعه، اسنیپی نبود که سرم داد بزنه و بخاطر دیر اومدنم از گروهم امتیاز کم کنه. اینبار، دامبلدور بود، با یک پسر کنار دستش. تازه وارد!؟
یه پسر لاغر مردنی با موهای طلایی ریخته شده تو صورتش و چشم هایی به رنگ ابی اتمی. نگاه خیره ام رو که دید با خجالت به سمت دیگه ای نگاه کرد.
همینطور به پسر خیره بودم که صدای اسنیپ بلند شد.
- دوشیزه براون، برید سرجاتون بشینید!
اروم سمت میزم رفتم اما همچنان نگاهم سمت اون پسر بود. چقدر عجیب بود اون پسر.

- ایشون مایکلسون دیکنچیز هستن. پسر یکی از سران دنیای جادوگریه. یه مدت مریض بوده و الان تونسته بیاد هاگوارتز. باهاش درست رفتار کنید و سر به سرش نذارید.
اسنیپ تهدید امیز حرفش رو زد و تازه وارد رو فرستاد بشینه. اما تنها جای خالی کنار من بود. مایکلسون کنار من نشست و به جلو خیره شد اما من همچنان بهش زل زده بودم.

بعد از کلاس دنبال تازه وارد رفتم و همینطور که راه میرفت، باهاش حرف زدم.
- هی، سلام تازه وارد. اسمت مایکلسون بود اره؟ من فیونام، ولی میتونی فین هم صدام کنی. هی تازه وارد چندسالته؟ مرضی ات چی بوده تازه وارد؟ واقعا پسر یکی از سران جادوگری هستی تازه وارد؟
همینطور حرف میزدم و رو مخش رژه میرفتم. تا اینکه ایستاد و رو به من کرد.
- انقدر بهم نگو تازه وارد. میتونی مایک صدام کنی.
- خیله خب مایک. بیا باهم دوست بشیم.
مایک از این حرفم چشماش گشاد شد و خشکش زد.

- چیه؟ خب من دوستی ندارم، تو هم نداری. پس چی بهتر از اینکه با همدیگه دوست بشیم؟
- خب...باشه. با هم دوست میشیم.
و بعد لبخندی بهم زد. نمیدونم چرا اما لبخندش حس خوبی داشت. یه حس گرما، یه حس درخشندگی. انگار بعد مدتها یکی هم میتونه با من دوست بشه. یکی که مثل خودمه.

دستش رو گرفتم و با خودم بردم تا مکان مورد علاقم توی هاگوارتز رو نشونش بدم. توی حیاط هاگوارتز، اجر های خراب شده قلعه، یک سوراخ کوچیک ایجاد شده بود که من برای رو به رو نشدن با دیگران اونجا میرفتم و طراحی های عجیبم رو میکشیدم.
مایک که از دیدن اونجا هیجان زده شده بود با خوشحالی گفت:
- یه خونه مخفی. عالیه!
خندیدم و اونجا نشستم و به مایک اشاره کردم که کنارم بشینه. کلی حرف زدیم و همدیگه رو شناختیم و خندیدیم. اینجا جرقه دوستی بینمون شکل گرفت.

سه ماه بعد

از خواب بیدار شدم و با ذوق به سمت اینه رفتم. نگاهی به ساعت کردم و لبم رو گاز گرفتم و کارام رو سریع انجام دادم. اگر دیر میرسیدم بازم مایک دعوام میکرد. پله های سنگی رو دوتا دوتا طی کردم و جلوی پای مایک که با اخم نگاه میکرد ایستادم.
- یک دقیقه تاخیر داشتی فین!
- ببخشید، دیشب دیرموقع خوابیدم
- زودباش بریم سر کلاس گیاه شناسی.
مایک روی پاشنه پاهاش چرخید و هردو به سمت کلاس راه افتادیم. توی این سه ماه خیلی صمیمی شده بودیم. همچنان اثرات مریضی اش رو داشت و حتی بعضی روزها نمیتونست به کلاس ها بیاد و من بهش درس ها رو یاد میدادم. میدونستم هرروز مریضی اش، اون رو اذیت میکنه ولی همیشه دردش رو پشت لبخند مهربونش پنهان میکرد.

بعد از کلاس به مخفیگاه همیشگی خودمون رفتیم. توی اون سوراخ نشسته بودیم و خوراکی ای بین خودمون گذاشته بودیم. مایک مثل همیشه درحال درس خوندن بود اما من داشتم قیافه متمرکزش رو توی دفترم طراحی میکردم.

- فین
- هومم؟
- تو بهترین فردی هستی که تاحالا باهاش اشنا شدم!
- هان؟ چیشد؟ الان تو از من تعریف کردی؟
- خب، اره. منظورم این بود که...من هیچوقت دوستی نداشتم. همیشه توی خونه روی تخت دراز کشیده بودم. دکتر ها هم فقط میومدن و بدون حرف من رو معاینه میکردن و میرفتن. تنها دوست های من اعداد و کلمات بودن. اما حالا تو اینجایی، اینجایی و با من دوستی. ازت ممنونم!
- منم هیچوقت دوستی نداشتم. من همیشه اون دختر عجیب غریبه بودم که همه ازش میترسیدن. ولی تو، تو تنها کسی بودی که وقتی باهات حرف زدم با انزجار نگاهم نکردی. پس منم باید بهت بگم ممنونم مایک.
و بعد پریدم روش و بغلش کردم و موهاش رو به هم ریختم. امروز کلی خندیدیم و من با خودم گفتم دیگه هیچ غمی ندارم توی زندگیم، اما اشتباه میکردم.

همون شب با صدای فریاد و دویدن معلما از خواب پریدم. همگی داشتن به سمت خوابگاه پسرونه میدویدن. همونجا بود که حس بدی تمام وجودم رو گرفت و دلم رو پیچ داد و حالت تهوع رو بهم هدیه داد.
اسم مایک رو از زبون چندنفرشون شنیدم و فهمیدم حال مایک دوباره بد شده. پرستار ها تا صبح پیش مایک بودن و این خودش مایه نگرانی بود. هیچوقت انقدر بد نبود؛ یعنی چه اتفاقی افتاده؟

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و منتظر بودم تا مایک بیاد و با هم بریم کلاس، اما نیومد. عصر بعد کلاس ها رفتم پیشش. روی تخت خوابیده بود و سرفه های ریز میکرد. بدنش توی همین یک شب لاغر تر شده بود و پوستش رنگ پریده و زیر چشماش گودی ای به اندازه مخفیگاهمون درست شده بود.

- مایک؟
چشماش رو به سختی باز کرد و لبخند مهربونش رو به روم پاشید. کنار تختش نشستم و دستای بی جون و یخ زده اش رو بین دستای گرمم گرفتم.
- مایک؟ چطوری؟ چرا اینجوری شدی؟
- بالاخره یک امتیاز گرفت. این مریضی توی این مسابقه تونست یک امتیاز صاحب بشه؛ اما نگران نباش فین من، هنوز نتونسته برنده بشه.
لبخندی به این تشبیهش زدم و سرم رو روی تخت گذاشتم. با حس دستش روی موهام لبخندی زدم.

- بیا فرار کنیم!
با سرعت سرم رو اوردم بالا، جوری که گردنم درد گرفت، و با چشمای گشاد به مایک زل زدم.
- چی؟
- بیا فرار کنیم. تو تاحالا دوست نداشتی اطراف هاگوارتز و توی جنگل رو ببینی؟
- چرا، دوست داشتم ولی...
- ولی و اما نداره. بلند شو بریم توی جنگل. زود باش. الان دیگه شب شده، هیچکس حواسش نیست.
مایک دستم رو گرفت و بلندم کرد. با همون لباس خوابش رفت بیرون و من رو هم با خودش برد. با نوک پا رد میشدیم و از جلوی اتاقا با احتیاط میگذشتیم؛ توی راهروها اروم میدویدیم و به حیاط که رسیدیم هم دست از دویدن برنداشتیم.

با پاهای لخت و فکری ازاد روی چمن های جنگل میدودیم و میزاشتیم باد به موهامون جهت بده. انقدر دویدیم که به اعماق جنگل رسیدیم و بعد زدیم زیر خنده. هردو روی چمن ها دراز کشیدیم. دست هامون همچنان توی هم قفل بودن. به ستاره ها بین درخت ها نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.

- فین.
- هومم؟
- عشق چیه؟
- چی؟
- عشق...عشق چیه؟ یه ادم چجوری میتونه بفهمه عاشق شده؟
- اممم...نمیدونم. ولی فکر کنم وقتی به یکی اهمیت بدی، بخوای دنیا رو برای اون از بین ببری میشه عشق.
- پس من عاشقتم!
خشک شدم؛ به معنای واقعی کلمه سرجام یخ زدم و فقط سرم رو چرخوندم تا بهش نگاه کنم. به اون چشمای ابی اتمی اش که با محبت و خستگی بهم زل زده بود. به اون لبخند بی غل و غشش و اون اخمایی که میدونستم از دردشه اما نشون نمیده. و من همه اینارو دوست داشتم. تمام وجودم فریاد میزد دوستت دارم.
بلند شد و دستش رو به طرف گرفت، بلندم کرد و دست هاش رو دو طرف بدنم گذاشت.
- بیا برقصیم.
- امشب فقط داری من رو شوکه میکنی.
خنده ای کرد و دستام رو گرفت و روی شونه هاش گذاشت و شروع کردیم به چرخیدن. زیر ستاره ها، روی علف های نمناک و بین درختای سبز جنگ میرقصیدیم.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و به رقصیدن ادامه دادم. یه حسی بهم میگفت از امشب نهایت لذت رو ببرم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم چون بعدا پشیمون خواهم شد.

انقدر رقصیدیم که پاهامون درد گرفت اما نایستادیم؛ تا رمانی که افتاب دربیاد و ستاره ها ناپدید بشن توی بغل هم بودیم.

صبح که به خایگاه برگشتم، تا ظهر خوابیدم و از تمام کلاس هام جا موندم. ظهر که بیدار شدم به سمت اتاق مایک رفتم اما با تخت خالیش مواجه شدم؛ وسایلش هم نبود.

تمام دیوار های قلعه پارچه سیاه زده بود و معلم ها با دیدن من غمگین میشدن. توی حیاط، معلم ها و دانش اموزای زیادی ایستاده بودن و چوبدستی هاشون رو، رو به اسمون گرفته بودن. جلوی اونها، عکس مایک من بود. اون رفته بود.

دانش اموزها با دیدن من کنار رفتند و من جلوی عکس مایک ایستادم. یاد شب قبل افتادم. یاد لبخندش، یاد لمس دستش، یاد زمزمه های ریزش در گوشم؛ ای کاش بیشتر بغلت میکردم پسرک شیرینم. ای کاش بیشتر بهت نگاه میکردم اگر میدونستم قراره این اخرین نگاه و حس اغوشت باشه.
با لبخند، اشک از چشمام میومد. قرار نبود مبارزه رو ببازی مایک من. قرار بود برنده باشی...برنده.
خودم رو به زور به مخفیگاهمون رسوندم و بین سنگ ها کز کردم. اشک از چشمام میومد ولی گریه نمیکردم. چشمام رو بستم و خوابش رو دیدم. خواب همون شب؛ رقص زیر ستاره ها و حس چمن نمناک بین انگشتای پام و لمس لب های مایک و گرمای اغوشش.
دیدم، همه رو دیدم و حس کردم. خواب روزهایی که توی مخفیگاه مینشستیم و من نقاشی اش رو میکشیدم. خواب شب هایی که از خوایگاه فرار میکردیم تا به حیاط بریم و زیر نور ماه، حرف بزنیم و خاطره بگیم. خواب شب هایی که روزش بخاطر مریضی اش نتونست به لاس ها بیاد و من کنارش دراز میکشیدم و از اتفاقات میگفتم.
خواب بعدی اما خاطره نبود. خود مایک اومده بود پیشم. پسر عزیزم به دیدنم اومده بود و تنهام نذاشته بود. دستش رو گرفته بود سمتم و ازم میخواست باهاش فرار کنم. ازم میخواست باهاش برم و دباره زیر نور ماه باهم برقصیم.
چطور میتونستم بهش جواب منفی بدم؟ دستش رو گرفتم و دویدیم. از هاگوارتز دور شدیم، پریدیم و به اسمون ها رفتیم؛ از زمین و هرکسی روی اون بود جدا شدیم و بین ابرها به پرواز در اومدیم. میتونستم از دور ملت هاگوارتز رو ببینم. میتونستم معلم ها رو ببینم که دور مخفیگاه جمع شده بودند و داشتند چیزی رو ازش بیرون میکشیدن. یک بدن؛ بدن من!

بدنم خونین و صورتم بخاطر فرو ریختن سنگ و اجر روش تقریبا له شده بود؛ اما چیزی که معلوم بود، لبخند بزرگ روی لبم و دفتر طراحی توی دستم بود.

همچنان به بدن بی جونم و معلم هایی که با نگرانی داشتند تلاش میکردند من رو به زندگی برگردونند نگاه میکردم که مایک چونه ام رو گرفتم و مجبورم کرد بهش نگاه کنم. بهم لبخندی زد و به سمتی اشاره کرد. دری بین ابرها. اوه، درسته؛ من الان با مایک هستم. بهتره همه چیز رو فراموش کنم و به اغوش اون برگردم. اینه شروع و پایان ما.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور دلاکور Vs مرلین
آهنگ انتخابی:die with smile

سال ها قبل،نبرد هاگوارتز
باد سردی می‌وزد؛ نه از آن سرمای گزنده‌ی زمستان که پوست را می‌سوزاند و لرزه بر اندام می‌اندازد، بلکه از سرمای فقدان. سرمایی که از اعماق روح جاری است و هر ذره از وجود را منجمد می‌کند. آخرین پرده‌ی نمایش زمین در حال فرود آمدن است، آرام و بی‌رحمانه. سکوتی وهم‌آور بر همه‌چیز سایه افکنده است؛ سکوتی که گویی تمام صداهای جهان را بلعیده و تنها فضای خالی برای فریادهای بی‌پاسخ باقی گذاشته است. صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های شکسته و خرد شده، تنها پژواک باقی‌مانده در این دنیای ساکت است. هر قدمی که برمی‌دارم، گویی بر روی قلبِ تپنده و زخمی تاریخ قدم می‌گذارم.

به اطراف نگاه می‌کنم؛ ویرانه‌های هاگوارتز. قلعه‌ای که زمانی نماد جادو، امید و شروع زندگی بود، اکنون به یادگاری از روزهای پرشور و پر از زندگی تبدیل شده است. هر سنگی که از جای خود جابه‌جا شده، هر دیواری که ترک خورده و هر ستونی که به زمین ریخته، داستانی برای گفتن دارد. داستان‌هایی از کلاس‌های جادوگری، خنده‌های در راهروها، شب‌های امتحان و رقابت‌های تنگاتنگ. اما اکنون، دیگر کسی نیست که به این داستان‌ها گوش دهد. انگار که تمام روح هاگوارتز، تمام آن جادویی که در هوا جاری بود و تمام قهرمانانی که برای نجات این مکان جنگیدند، اکنون در دل خاکسترها و غبار خفته‌اند. حتی نسیم هم دیگر آهنگی ندارد؛ دیگر خبری از آن موسیقی‌های ملایمی که در تالار بزرگ می‌پیچید نیست. حالا فقط وزشی بی‌صداست که غبار خاطرات را، چون کفنی خاکستری، بر چهره‌ی من می‌نشاند.

صحنه‌ی نبرد هنوز پیش چششانم زنده است؛ گویی زمان در آن لحظات متوقف شده و من در حلقه‌ی تکرار آن خاطرات اسیرم. جادوهایی که آسمان را به رنگ‌های مختلف درآورده بودند، فریادهای شجاعت، ناله‌های درد و سپس... سکوت. سکوتی که از هر فریادی، دلخراش‌تر است. سکوتی که به من می‌گوید دیگر هیچ راه بازگشتی نیست. در این لحظه‌ی گذار، جایی که مرز میان هستی و نیستی کمرنگ شده است، ملودی آشنایی در ذهنم می‌پیچد. آهنگی که گویی از اعماق وجودم، از جایی که حتی من هم به آن دسترسی ندارم، برمی‌خیزد و با این سکوت مطلق هم‌نوا می‌شود.

"If the party was over" (اگر مهمانی دنیا تمام شود). چه تصویر غریب و تلخی است. "مهمانی"... کلمه‌ای که یادآور شادی، رقص و جمع‌های گرم است. اما در اینجا، مهمانی همان زندگی است. مهمانی که آغازش شور بود و هیجان؛ لحظاتی که فکر می‌کردیم ابدی هستیم، فکر می‌کردیم عشق ما هرگونه تاریکی را شکست خواهد داد. و اکنون، این مهمانی در آستانه‌ی پایانی تلخ قرار گرفته است. مهمانی که ما، با تمام وجود در آن رقصیدیم، در خیالاتمان خانه‌هایی ساختیم، خندیدیم و گاهی در برابر بی‌عدالتی‌ها اشک ریختیم. اما حالا، دیگر نوایی نیست، رقصی نیست، و خنده‌ها جای خود را به سکوتی سنگین داده‌اند که گویی تمام اکسیژن محیط را می‌مکد. این آهنگ، برای من تنها یک قطعه موسیقی نیست؛ بلکه پژواک تمام خاطرات تلخ و شیرینی است که در این سالن پرشکوه و در مسیرهای پرپیچ و خم زندگی با بیل گذرانده‌ام. مهمانی که گرچه درحال پایان یافتن است، اما طنین آن هنوز در رگ‌هایم جاری است، چون عشق، تنها چیزی است که از منطق زمان پیروی نمی‌کند.

آیا مهمانی زندگی، واقعاً همینقدر ناگهانی به پایان می‌رسد؟ آیا تمام آن شور و شعف، تمام آن ساعت‌هایی که به چشم‌های هم خیره شدیم و دنیا را فراموش کردیم، تنها به یک خاطره تبدیل می‌شود؟ خاطره‌ای که در آغوش سرد مرگ، تنها تسلی‌بخش ما باشد؟ این فکر، لرزه‌ای بر تنم می‌اندازد. ما برای ابدیت برنامه‌ریزی کرده بودیم، اما ابدیت ما در قالب چند دهه کوتاه خلاصه شد.

"And our time on Earth was through" (و عمر ما در زمین به پایان رسید)این جمله مثل پتکی بر سرم فرود می‌آید. حس می‌کنم زمان، دیگر آن ساعت‌های منظم و تیک‌تاک‌های آرام نیست، بلکه چون رودخانه‌ای خروشان و طوفانی است که ما را با سرعت به سمت اقیانوسی بی‌انتها می‌برد. اقیانوسی که هر کس در آن غرق شود، دیگر بازگشتی ندارد. دیگر اثری از هیاهوی نبرد هاگوارتز نیست؛ نه فریادهای شجاعانه برای دفاع از دوستان، نه ناله‌هایی که از شدت درد بر می‌خواست. فقط این سکوت مطلق است و احساسی که گویی تمام وجودم، ذره به ذره در حال محو شدن است. انگار که من هم، چون شبحی سرگردان، در میان این ویرانه‌ها به دنبال معنایی گمشده می‌گردم.گویی هستی‌ام در حال تحلیل رفتن است و تنها چیزی که از من باقی مانده، رشته‌های نازک خاطرات است که هر لحظه پاره می‌شوند.

سایه‌ی مرگ، چون غباری سیاه بر همه‌چیز افتاده است. هوا سنگین شده و هر نفسی که می‌کشم، بوی خاکستر و غم می‌دهد. نفس کشیدن دشوار شده است، انگار که دنیا دیگر جایی برای من ندارد. آیا این پایان است؟ آیا تمام آن مبارزات، تمام آن شب‌هایی که بیدار ماندیم تا نقشه‌ای برای نجات بکشیم، تمام آن فداکاری‌هایی که از خودمان کردیم، تنها به اینجا ختم می‌شود؟ به این ویرانه‌ای که دیگر حتی نامش هم در تاریخ گم خواهد شد؟

در میان این تاریکی مطلق و سکوتی که گوش‌ها را می‌کوبد، تنها تصویری که ذهنم را روشن می‌کند و مانع از فروپاشی کامل من می‌شود، چهره‌ی بیل است. آن لبخند گرمش که حتی در سخت‌ترین شرایط هم نمی‌رفت، آن نگاه مصمم اما مهربانی که همیشه به من می‌گفت "همه چیز درست می‌شه". یاد آخرین لحظاتی می‌افتم که در کنار هم بودیم، پیش از آنکه این تاریکی مطلق همه چیز را ببلعد. دستش در دستم بود؛ محکم، گرم و اطمینان‌بخش. انگار می‌خواست مرا با قدرت دست‌هایش به دنیایی دیگر بکشاند، دنیایی که در آن سایه‌ها وجود ندارند، دنیایی که در آن جنگ مفهومی ندارد و تنها موسیقی عشق است که نواخته می‌شود. او به من گفت که نگران نباشم، که تا آخرین لحظه کنارم خواهد بود. اما حالا که تنها مانده‌ام، می‌پرسم آیا حتی عشق او هم نتوانست جلوی این پایان ناگزیر را بگیرد؟ آیا مرگ، قدرتمندتر از پیوند ماست؟

- بیل... کجایی؟
فریاد می‌زنم. صدایم در فضای خالی ویرانه‌ها می‌پیچد و دوباره به سوی من بازمی‌گردد. اما صدایی جز پژواک سکوت پاسخ نمی‌دهد. گویی که او نیز در این دریای ناامیدی غرق شده است یا شاید در گوشه‌ای از این خاکسترها، در انتظار من است. این فکر، چون خنجری زنگ‌زده قلبم را می‌فشارد. تصور نبودن او، از تصور مرگ خودم هزاران بار سخت‌تر است.

ناگهان، یاد شبی می‌افتم که پیش از وقوع این فاجعه، با هم در خانه بودیم. شبی که دنیا هنوز برای ما امن بود. آتش در شومینه می‌سوخت و رقص شعله‌های نارنجی و سرخ بر چهره‌ی بیل می‌تابید. او با همان شور و اشتیاق همیشگی‌اش در مورد مرمت بناهای قدیمی صحبت می‌کرد. بیل عاشق سنگ‌ها بود، عاشق بازگرداندن شکوه به چیزهایی که دنیا فراموش کرده بود. او می‌گفت "فلور، هر سنگی یک روح داره. فقط باید بلد باشی چطور باهاش صحبت کنی تا دوباره زنده بشه" من فقط به او نگاه می‌کردم و در دلم آرزو می‌کردم این لحظات هرگز تمام نشوند. آرزو می‌کردم زمان در همان ثانیه‌ی طلایی، در همان نگاه گرم و لبخند آرام او یخ بزند و ما برای همیشه در آن حباب دنج و امن باقی بمانیم. اما زمان، این دشمن قسم‌خورده و بی‌رحم، هرگز متوقف نمی‌شود؛ او مانند ساعتی است که عقربه‌هایش با هر تیک‌تاک، تکه‌ای از عمر ما را می‌ربایند و ما را با شتاب به سمت سرنوشتی نامعلوم می‌کشانند.

آن شب، بیل در حالی که دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرده بود، به چشمانم خیره شد. در عمق نگاهش، نوری بود که هیچ تاریکی‌ای نمی‌توانست خاموشش کند. او با صدای آرامی که لرزشی از عشق در آن بود، گفت"فلور، من همیشه کنار تو خواهم بود، تا پایان"در آن لحظه، این کلمات برایم چون یک پیمان ابدی بود، اما اکنون، در این پایان خاکستری، معنایی تلخ و پر از حسرت به خود گرفته‌اند. "تا پایان"... چه کلمه‌ی سنگینی است. ما فکر می‌کردیم پایان، پیری است در خانه‌ای کوچک با باغچه‌ای پر از گل، اما پایان ما، ویرانه‌های قلعه‌ای است که زمانی خانه‌ی دوم ما بود.

این ملودی که در ذهنم می‌پیچد، حالا تبدیل به سمفونی تمام آرزوهای سرکوب‌شده‌ی من شده است. آرزوی داشتن دنیایی که در آن جادو برای شفای زخم‌ها باشد، نه برای ایجاد ویرانی. آرزوی زندگی‌ای بی‌دغدغه در کنار بیل، جایی که تنها دغدغه‌مان این باشد که فردا کدام بنای قدیمی را مرمت کنیم یا کدام کتاب را با هم بخوانیم. آرزوی بازگشت به روزهای خوش؛ روزهایی که خنده‌ها واقعی بودند و ترس، تنها نام یک درس در مدرسه بود. اما حالا، در این نقطه از پایان، دیگر هیچ آرزوی بزرگی باقی نمانده است. تمام جاه‌طلبی‌های من، تمام رویاهایم، در یک جمله خلاصه شده است.
"I’d wanna hold you just for a while" (دلم می‌خواهد برای مدت کوتاهی بغلت کنم).

بله، فقط برای یک لحظه. در میان این ویرانی مطلق، در میان این نیستی که از هر سو به من حمله می‌کند، تنها چیزی که در کل جهان ارزش دارد، همین نزدیکی است. همین گرمای تن در کنار تن دیگر، همین حس حضور که به من یادآوری می‌کند من هنوز وجود دارم. در دنیایی که همه چیز در حال فروپاشی است، تنها پناهگاه من، لای بازوان اوست. این آغوش، تنها راه باقی‌مانده برای اثبات این است که ما هنوز زنده‌ایم، که عشق ما از خاکسترها جان سالم به در برده است و هنوز در رگ‌هایمان جاری است. این گرما، تنها سدی است در برابر سرمای ابدی مرگ.

ناگهان، در میان آن سکوت خردکننده، صدایی شنیدم. صدایی که گویی از میان لایه‌های زمان و مکان به گوشم رسید. صدای او بود.
- فلور...

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد و سپس با شدتی وصف‌ناپذیر تپید. مطمئنم که خودش است. هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند نام مرا با این لحن، با این ترکیب از درد و مهربانی صدا بزند. به آرامی سرم را برگرداندم.

بیل، با آن موهای قرمز متمایزش که حالا در نور کم‌جان و خونین غروب می‌درخشیدند، در کنارم ایستاده بود. صورتش که رد زخم‌های نبرد را با افتخار و درد به همراه داشت، حالا در هاله‌ای از نور خاکستری قرار گرفته بود. نگاهش هنوز همان نگاه سال‌ها پیش بود؛ همان نگاهی که به من می‌گفت من تنها نیستم.

او دستش را به آرامی در دستم فشرد. گرمای دستش، تکانی به روح منجمد من داد.
- فلور...

صدایش خش‌دار بود، انگار که سال‌هاست حرف نزده یا شاید گلویش از غبار خاطرات پر شده است، اما هنوز همان صلابت و آرامش همیشگی را داشت.او لبخندی زد و زمزمه کرد:
- همه چیز درست میشه.

این جمله‌ی همیشگی اوست. جمله‌ای که در تمام سختی‌های زندگی، بارها و بارها از او شنیده بودم. وقتی در نبرد بودیم، وقتی دوستانمان را از دست می‌دادیم، او همیشه با همین جمله، نوری از امید در دل تاریکی می‌دمید. اما حالا... حالا در حالی که به اطرافم نگاه می‌کردم و ویرانه‌های هاگوارتز را می‌دیدم، می‌دانستم که دیگر چیزی درست نخواهد شد. این جنگ، بیش از حد بود. بیش از حد دردناک، بیش از حد ویرانگر. دنیا بیش از آنکه بتوان ترمیمش کرد، شکسته بود.

می‌دانم که دروغ می‌گوید، اما لبخندی می‌زنم. لبخندی که از سر امید نیست، بلکه از سر عشق است. لبخندی که می‌گوید"من می‌دونم تو دروغ می‌گی، اما برای من مهم نیست، چون تو در کنار منی"
- می‌دونم، بیل.

بیل لحظه‌ای سکوت کرد. چشمان آبی‌اش در چشمان من گشت و من در عمق نگاهش دیدم که او هم می‌داند. او هم می‌دانست که این پایان، پایان همه چیز است. پایان رؤیاهای مشترک، پایان امیدهای واهی، و پایان فیزیکی عشقی که ما به آن باور داشتیم. گویی تمام آنچه برایش جنگیدیم، تمام فداکاری‌هایی که کردیم، در حال فرو ریختن است.

اما حتی در این فرو ریختن، نگاهش به من، همان امیدی بود که همیشه در دلش می‌دیدم. امیدی که نه به دنیا، بلکه به "ما" داشت.
او زمزمه کرد:
- ولی اگه قرار باشه تموم شه...

او نتوانست جمله‌اش را کامل کند. بغضی در گلویش بود که حتی شجاعت او را هم لرزاند. من، با لب‌هایی لرزان، جمله‌اش را کامل کردم:
- اگه قرار باشه تموم شه... اون وقت... اون وقت می‌خوام در آغوش تو باشم. می‌خوام آخرین نفس‌هام رو در آغوش تو بکشم. می‌خوام تو گرمای وجودت گم شم، طوری که دیگه مرزی بین من و تو نباشه.

این اعترافی بود که هرگز در روزهای عادی به او نگفته بودم. چون همیشه فکر می‌کردم عشق ما بی‌پایان است. اما در این لحظه، در آستانه‌ی نیستی، این تنها حقیقتی است که معنا دارد. گویی در آغوش او، تمام ترس‌ها، تمام کابوس‌های جنگ و تمام غم‌های فقدان ناپدید می‌شوند. این آغوش، همان پناهگاه امنی است که من در تمام سال‌های زندگی‌ام، حتی در شادترین لحظاتم، به دنبالش بوده‌ام.

و ناگهان، تمام آن حس‌ها، تمام آن آرزوهای سرکوب‌شده و اشکی که سال‌هاست در چشمانم حبس شده بود، فوران کرد.

"I’d wanna hold you just for a while"
او آغوشش را باز کرد و من، با تمام وجود، با تمام آنچه از من باقی مانده بود، به او پناه بردم. گرمای تنش، بوی آشنای پوستش که ترکیبی از عطر هتی تلخ بود، و لرزش خفیف بدنش... همه چیز در این لحظه معنا پیدا کرد. صورتم را به سینه‌اش چسباندم و نفس عمیقی کشیدم. حس می‌کردم قلبش، با آهنگی کند، منظم و پر از عشق، برای من می‌تپد. انگار که قلب او، آخرین ساعت دنیای من است و هر تپشش، ثانیه‌ای از زندگی را به من هدیه می‌دهد. این همان چیزی بود که در سکوت شب‌ها، در دل تاریک‌ترین لحظات نبرد، آرزو می‌کردم. آرزوی بودن در کنار او، تا آخرین نفس.

و سپس، آن خط نهایی آهنگ در ذهنم طنین‌انداز شد:
"And die with a smile" (و با یک لبخند بمیرم).

این همان لبخندی است که اکنون بر لبانم نشسته است. نه لبخند رضایت از این پایان تلخ، و نه لبخندی از سر بی‌خیالی؛ بلکه لبخند عشق است. لبخندی که از عمق وجودم، از جایی که مرگ دسترسی ندارد، سرچشمه می‌گیرد. لبخند خاطراتی که هیچ‌کس نمی‌تواند از ما بگیرد. لبخند پیوندی که حتی داس مرگ هم قادر به گسستن آن نیست. این لبخند، در واقع پاسخی است به تمام رنج‌های این جهان. لبخندی که با صدای بلند فریاد می‌زند"زندگی ارزشش رو داشت، چون تو در آن بودی" زندگی ما پر از فراز و نشیب بود؛ ما در میانه‌ی طوفان‌هایی ایستادیم که هر کسی را به زانو درمی‌آورد، ما از دست دادیم، ما ترسیدیم و ما زخمی شدیم. اما در کنار او، هر دردی قابل تحمل بود و هر رنجی، معنایی یافت.بیل به من یاد داد که شجاعت، نبودن ترس نیست، بلکه حرکت کردن در عین ترس است. هر لحظه‌ای که با او گذراندم، چون گوهری درخشان و ارزشمند بود که اکنون در صندوقچه‌ی خاطراتم جمع کرده‌ام تا در سفر ابدی‌ام، تنها چراغ راه من باشد. این لبخند، ادای دینی است به تمام آن لحظاتی که با بیل زیستم؛ به هر واژه ای که باعث می‌شد لبخند بزنم، به هر نگاهی که بدون کلام هزاران جمله گفت، و به هر دستانی که در سخت‌ترین لحظات، مرا محکم گرفتند.

در اوج نبرد، وقتی آسمان هاگوارتز از شدت جادوهای سیاه و سفید می‌لرزید و امید در دل‌ها چون شمعی در باد می‌لرزید، تنها نگاه بیل بود که به من قوت قلب می‌داد. در چشمانش، نه ترس از مرگ، بلکه اراده‌ای پولادین و عشقی بی‌پایان موج می‌زد. او برای چیزی فراتر از پیروزی می‌جنگید؛ او برای عشقش می‌جنگید، برای آینده‌ای که شاید می‌دانست هرگز آن را نبیند، اما باز هم می‌خواست راه را برای دیگران هموار کند. او می‌جنگید برای دنیایی که شاید فرزندانمان بتوانند در آن بدون ترس از سایه‌ها، در زیر نور خورشید راه بروند. و من از او الهام گرفتم. من یاد گرفتم که چگونه در میانه‌ی ویرانی، گل برویانم. من با تمام توانم در کنارش ایستادم، نه چون یک همراه، بلکه چون بخشی از وجود او.
- تو همیشه شجاع بودی، فلور.

بیل این کلمات را در گوشم زمزمه کرد، گویی افکارم را می‌خواند یا شاید روحمان در این لحظات پایانی چنان به هم گره خورده بود که دیگر نیازی به کلمات نبود.
- حتی در سخت‌ترین لحظات، هرگز تسلیم نشدی. همیشه نوری از امید تو دلت داشتی که حتی من هم گاهی از اون نور گرم می‌شدم.

این کلمات، چون مرهمی آسمانی بر زخم‌های عمیق روحم نشستند. او مرا می‌شناسد؛ او مرا بهتر از هر کسی در این جهان می‌شناسد. او در من، همان نوری را می‌بیند که خود در دل تاریک‌ترین شب‌های جنگ، روشن نگه داشته بود. او می‌دانست که من پشت آن چهره‌ی آرام، چه طوفان‌هایی را مهار کرده‌ام و حالا، در آغوش او، اجازه دادم تمام آن طوفان‌ها به آرامش برسند.

این آهنگ، "Die With A Smile"، برای من دیگر یک ترانه نیست؛ بلکه سمفونی تلخ و شیرین پایان است. پایان یک مهمانی باشکوه، پایان یک عمر پرفراز و نشیب. اما در دل این تلخی، نغمه‌ای از عشق نواخته می‌شود که فراتر از زمان و مکان است. نغمه‌ای که به ما می‌گوید حتی در آستانه‌ی نیستی، حتی وقتی که تمام دنیا به خاکستر تبدیل شده است، عشق می‌تواند تنها پناهگاه واقعی ما باشد. عشق می‌تواند در لحظه‌ی برخورد با مرگ، لبخندی بر لبمان بنشاند و ما را در آخرین نفس‌ها، آرام کند. عشق، تنها چیزی است که از ما باقی می‌ماند، حتی وقتی که جسممان در غبار ویرانه‌ها ناپدید شود و ناممان از صفحات تاریخ پاک گردد. عشق، ماندگارترین یادگار ما در این جهان فانی است. این سمفونی، گرچه با نت‌های غمگین آغاز شد، اما در پایان، زیباترین آکورد خود را می‌نوازد؛ زیبایی‌اش در این است که حتی در قلب مرگ، ردپای زندگی و تپش عشق باقی می‌ماند.
- فلور..

بیل سرم را به آرامی بلند کرد. با انگشتش، اشک‌های ناخواسته‌ای را که روی گونه‌هایم جاری شده بود، پاک کرد. نگاهش چنان لبریز از عشق بود که حس کردم تمام جهان در آن دو چشم آبی خلاصه شده است. عشقی که دیگر به قوانین زمین وابسته نبود؛ عشقی که فراتر از این دنیا، فراتر از جادو و فراتر از مرگ بود.
- ما با هم بودیم، فلور. از اولین لحظه‌ای که همدیگه رو شناختیم تا همین ثانیه‌ی آخر. ما کنار هم خندیدیم، با هم شادی کردیم و با هم جنگیدیم.

او کمی مکث کرد و سپس با لبخندی که تمام دردهای جهان را کمرنگ می‌کرد، ادامه داد:
- و این... این خودش یک پیروزیه. پیروزی عشق بر نفرت، پیروزی زندگی بر مرگ، و پیروزی ما بر سرنوشتی که می‌خواست ما رو از هم جدا کنه.

او به ویرانه‌های هاگوارتز نگاه کرد. گویی خاطرات تمام سال‌هایی که در این قلعه گذراندیم، اکنون چون فیلمی سریع در مقابل چشمانش رژه می‌روند. هر گوشه از این قلعه، هر تالار تاریک و هر برج بلند، یادگاری از ماست. یادگاری از خنده‌هایی که در راهروها به راه انداختیم، از گریه‌هایی که در شب‌های تنهایی در اتاقمان ریختیم و از مبارزاتی که برای حفظ یکدیگر انجام دادیم.

این قلعه، شاهد شکل گرفتن عشق ما بود؛ شاهد تمام سختی‌ها، تمام تردیدها و تمام باورهایی که ما را به هم پیوند داد. و اکنون، همین قلعه، شاهد پایان ماست. اما این پایان، در حقیقت، یک پیروزی است.

من در آغوش او، در حالی که سرم را روی شانه‌اش گذاشته بودم، نگاهی به آسمان خاکستری انداختم. آسمانی که دیگر هیچ پرنده‌ای در آن نمی‌پرید و هیچ ستاره‌ای در آن نمی‌درخشید، اما برای من، زیباترین آسمان جهان بود، چون بیل در کنارم بود. لبخندی زدم؛ لبخندی که تمام عشق، تمام فداکاری‌ها، تمام شب‌های بی‌خوابی و تمام لحظات خوشبختی را در خود جای داده بود. لبخندی که به سکوت جهان پاسخ می‌داد.
- بله، بیل. ما پیروز شدیم. چون عاشق بودیم.

پیروزی ما در این نبود که دشمن را نابود کنیم یا جهان را به حالت اول بازگردانیم؛ پیروزی ما در این بود که در میانه‌ی این همه ویرانی، توانستیم قلب‌هایمان را برای یکدیگر باز نگه داریم. عشق ما، دیوارهای هاگوارتز را در روح ما از نو ساخت، عشق ما، امید را در دل‌های خسته‌ی دوستانمان زنده کرد و عشق ما، حتی در این پایان تلخ و خاکستری، پیروز میدان است. پیروزی ما در بقای این حس است؛ حسی که مرگ نمی‌تواند آن را لمس کند و زمان نمی‌تواند آن را فرسوده سازد. عشق، تنها حقیقت جاودانه است.

حس می‌کنم نور غروب در حال محو شدن است و سرمای فقدان، جای خود را به گرمایی عجیب و آرام‌بخش می‌دهد. این پایان نیست؛ بلکه آغاز یک سمفونی جدید است. سمفونی عشقی که حتی در سکوت مطلق مرگ هم، در گوش‌های ابدیت نواخته می‌شود. من، فلور دلاکور، آماده‌ام تا این آخرین نت‌ها را در آغوش یار تجربه کنم. دیگر ترسی از تاریکی ندارم، چون می‌دانم که بیل، چراغ راه من است.

شاید در جهانی دیگر، در زمانی دیگر، جایی که جنگ معنایی ندارد و ویرانه‌ای وجود ندارد، بتوانیم مهمانی‌مان را از سر بگیریم. جایی که بتوانیم دوباره برقصیم، دوباره بخندیم و دوباره بدون ترس از "پایان"، به چشم‌های هم خیره شویم. اما تا آن زمان، همین آغوش، همین لبخند و همین عشق، برای من کافیست. کافیست برای اینکه بتوانم با آرامش چشم‌هایم را ببندم. کافیست برای اینکه بدانم زندگی‌ام هرچند کوتاه، اما کامل بود.

بیل، عشق من، پایان رنج‌های من و آغاز ابدیت من است. این عشق، تنها میراثی است که از این دنیای خاکستری با خود می‌برم.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/3/2 17:00:57
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 03:29
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین

درود!

ورودتون رو به مرحله اول لیگ دیاگون رو تبریک میگم!

ممنون از تک تکتون که قدم سر چشم این سامورایی گذاشتید و چه به عنوان شرکت کننده و چه به عنوان داور من و کاتانا رو در این ایونت همراهی می کنید. گل سرخ

شرکت کنندگان عزیز توجه کنید. اول ازتون می خوام قبل از هر چیز پست ارسال شده در تابلو قوانین رو مطالعه کنید.

حالا بریم سراغ مرحله اول لیگ حذفی دیاگون! متین

سوژه مرحله اول:

جهان لاغر (محسن چاوشی):

و شکر ای هوایِ بس!

و شکر ای تن شریف

در این زمانه‌ی عجیب…

که هر چه عشق بی‌ثمر

و عاشقان مثل من!

غریب پشت هم غریب…

:(Lady Gaga و Bruno)Die With A Smile

If the world was ending

اگه دنیا رو به پایان بود

I’d wanna be next to you

دلم میخواد کنار تو باشم

If the party was over

اگه مهمونی تموم شد

And our time on Earth was through

و عمر ما در زمین به پایان رسید

I’d wanna hold you just for a while

میخوام که برای مدت کوتاهی بغلت کنم

And die with a smile

و با یک لبخند بمیرم

عجیبه؟! فکر نکنم!

جونم براتون بگه که در مرحله اول، ازتون می‌خوام خوب به دوتا موزیک شاهکار بالا گوش بدید. سعی کنید به یه مفهوم و برداشت از هر کدوم برسید. وقتی به اون برداشت رسدید، زمان اون می رسه یه پست حداقل 1100 کلمه ای و  همراه با یه شروع و پایان مناسب رو  تقدیم داوران کنید و در همین تاپیک ارسال کنید

نکات مهم:

۱ـ حتما و حتما پستتون باید در بازه ساعت 20:00 پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه تا ساعت 20:00 پنجشنبه 7 خرداد ماه ارسال کنید. دقت کنید که این زمان قابل تمدید نخواهد بود.

۲ـ دقت کنید که نام حریف و نام موزیک انتخابی حتما باید در اول پستتون ذکر بشه.

۳ـ در صورت وجود هرگونه ابهام و سوال برای این سامورایی جغد بفرستید.

دیاگون منتظر تاریخ سازی شما خواهد بود.

فعلا!

 

ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/31 3:33:03
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/31 3:39:49
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 02:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ترزا مک‌کینز vs مرگ
سوژه: دمپایی برقی!


روز آفتابی‌ای بود. خیلی خوشگل و نورانی و به‌به و ای‌جان و حتی عیجان و خلاصه کلی تعریفای درخور و نخور. مشخص بود که هیچی نمی‌تونه این روز آفتابی رو به‌هم بریزه و این روز یکی از بهترین روزهای تاریخه و مطمئنا اتفاقای خیلی خوبی قراره توش بیفته و هیچ نقطه ضعفی نداره و روز قدرتمندیه و اصلا هرکسی که توی این روز به دنیا بیاد یا جرج کلونی می‌شه یا محمدرضا گلزار.

نویسنده دید که خیلی زیادی به این روز قدرت داده و ممکنه که روز خیلی پررو بشه و احساس قدرت کنه و فکر کنه که خیلی خفنه و فاز هفته بودن بگیره و حتی بخواد به ماه یا سال بودن هم فکر کنه. پس مناسب دید که برداره و بزنه تو کاسه‌ی این روز آفتابی و یکهو شترق! هوا ابری شد و خورشید خانوم دیگه آفتاب نتابید و از اینکه هوا ابری شده بود خیلی ناراحت شد و جمع کرد رفت خونه باباش.

و ما چون دیدیم که ممکنه که انقد نقطه ضعف در بیاد که چرا ما نوشتیم روز بود و آفتابی بود و خیلی هوا خوب بود و اینا... تصمیم گرفتیم که از یه رویکرد نوین و جدید دیگه استفاده کنیم. پس تدبیری جدید اتخاذ کردیم و رول اصلی رو دادیم به شب. پس یه شب مهتابی بود. اما اینجا که ما اسم مهتابی رو آوردیم، ریموس لوپین از همه‌جا بی‌خبر وارد پست شد و خیلی متمدنانه زبان به زوزه گشود.
- عاعو! کی بود که گفت مهتابی؟

و ما دیدیم که نه‌خیر. اینجوری نمی‌شه. پس یه شکلات پرت کردیم اونور سوژه و ریموس دوباره زوزه‌ی متمدنانه‌ای کشید و رفت دنبال شکلات‌سیاه. و ما هم دوباره داشتیم به این فکر می‌کردیم که چه‌جوری بحران آب و هوا رو حل کنیم و پست رو زودتر بفرستیم و بریم بچه رو از رو گاز برداریم. بالاخره ماهم درسته بی‌کاریم و خونه زندگی درست درمونی نداریم. ولی به مرلین سر شروع تایمینگ ماجرا از کار و زندگی و خواب و خوراک افتادیم.
اصلا ما می‌گیم عصر بوده و شما هم بگین عصر بوده.

یه عصری مرگ به خودش نگاه کرد و دید که ای‌بابا. پاهای نداشته‌ش کلی ورم کرده و تاول زده و قلمبه شده و دیگه پاهای نداشته‌ش سالم نیستن و نداشته‌ش، داشته‌ش شده و دیگه نمی‌تونه راه بیفته و اینور و اونور بره و جون مردم رو خیلی شیک و مجلسی بگیره و وقتی که خواست با تاول های پازده‌ش اولین قدم رو برداره، یادش اومد که اونا تاول های پازده نبودن. پاهای تاول زده بودن. و ناگهان دید که دیگه اصلا نمی‌تونه.

مرگ دید دیگه اصلا نمی‌تونه و از اینکه دیگه اصلا نمی‌تونست، خیلی بهش فشار اومد. ولی خودش رو کنترل کرد. مرگ خیلی راحت می‌تونست خودش رو کنترل کنه. ولی بلد نبود چه‌جوری باید با کنترل کار کنه. مرگ خیلی ناگهانی با تعداد زیادی دکمه و حرف و عدد روبرو شده بود و پنیک کرد و اولین دکمه قرمزی که دید رو فشار داد.

وقتی دکمه قرمز کنترل رو فشار داد، یهو همه‌ی تلویزیون های خونه‌های اطراف خاموش شد و پدر های عزیز و زحمت‌کشی که چشماشون بسته بود و خواب بودن و همزمان درحال تماشای اخبار بودن، به نشانه‌ی اعتراض بلند شدن و رفتن و در طی یه حرکت حماسی و هماهنگ، همه‌ی کولرارو خاموش کردن و رفتن و کشیدن زیر گوش پسراشون و بهشون گفتن تو چرا انقد توی خونه ول می‌چرخی؟ سیگار می‌کشی؟

و مرگ هنوز در فکر پاهاش بود. پس تصمیم گرفت که بره و یه دمپایی بخره و دمپاییشو با خودش که حالا کنترل شده بود، ست کنه. پس رفت و یه دمپایی برقی خرید. دمپایی برقی از اون جدیداش بود. خیلی جدیدا. کلی حسگر داشت و مقدار زیادی دم و دستگاه و سیم و بورد و ای‌سی و بی‌سی و سی‌سی و سانتی‌متر مکعب و چیزای دیگه توش به کار رفته بود.

خلاصه که خیلی دمپایی خفنی بود و مشخص بود که کلی دوام داره و کاربرد داره و اصلا به این زودیا خراب نمی‌شه. پس مرگ در اولین سفر هوایی که داشت تا بره و جون یکی رو بگیره، زیادی پا زده بود و پاهاش عرق کرده بودن و عرقا به لابه‌لای دمپایی برقی با دوام مرگ رفته بودن و چون خیلی دوام داشتن و اصلا خراب نمی‌شدن، پس یهو یه جرقه‌ی آبی رنگ ازشون بیرون زد و مرگ رو برق گرفت.

مرق رو برگ گرفت و مرگ دیگه نتونست به کنترل کردن خودش ادامه بده و دچار جنون دمپایی‌ای شد و یهو پنج صفحه اسم تیک زد و ناگهان لس آنجلس آتیش گرفت. پس ماهی بزرگا اومدن پایین و مرگ رو به‌خاطر این بی‌مسئولیتیش گرفتن و به انتهای کمرش کلی سیلی زدن تا به مرگ بفهمونن برای یه کارمند الهیات برق خیلی چیز خوبی نیست و شما هم یاد بگیرین که کلاسیسیسم باشین و هر چیزی برقیش خوب نیست.

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1403 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ VS ترزا مک‌کینز
سوژه: دمپایی برقی


یکی بود، یکی نبود، غیر از مرلین مهربون، هیچکس نبود!
یه روز خیلی قشنگ و زیبا بود. هوا حسابی آلوده بود و هر کی پاشو از در می‌ذاشت بیرون خفه می‌شد. هوا علاوه‌بر آلوده خیلی هم سرد بود و هرکی پاشو از خونه می‌ذاشت بیرون کلی هم می‌لرزید همزمان با خفه شدن. تو همین روز زیبا که آفتاب هم از پشت ابرای تیره سعی می‌کرد بتابه و نمی‌تونست، ترزا تصمیم گرفته بود که پیاده تا ایستگاه بره و از پیاده‌روی تو این هوای آلوده لذت ببره. پس لباساشو پوشید و و پاشو از خونه بیرون گذاشت.

همونطور که گفتم اول ترزا از سرما لرزید، بعدم یکم نفس کشید و سرفه کرد و خفه شد و یه چند باری مرد از خفگی تا بالاخره دودشش‌هاش فعال شدن و راه افتاد که بره سمت ایستگاه. توی راه که داشت می‌رفت یهو یه جغد اومد و یه نامه انداخت جلوی پاش. ترزا نامه رو برداشت و یه درخواست دوئل رماتیسمی تو میخانه دیگ سوراخ دید. ترزا رماتیسم نویس خوبی نیست. یعنی در واقع اون موقع که اصلا بلد نبود چجوری باید رماتیسمی بنویسه، ولی چون از چالش خوشش میومد پس به سرعت یه نامه فرستاد و پیشنهاد دوئل استادشو قبول کرد! بالاخره داس استاد گله، هر کی نخوره جاودانه!

ولی خب ترزا که نمی‌خواست جاودان باشه، همون یکی دو هزار سال براش کفایت می‌کرد احتمالا! خلاصه که اینجوری شد که ترزا درخواست استادشو لبیک گفت و گفت هر چه بادا باد!

حالا الان یه سوژه هست: دمپایی برقی! آخه چیه این؟! من با این چی بنویسم؟! اونم رماتیسمی؟ جلوی مرگ که خودش استاد رماتیسمی نوشتنه؟ اصلا برا چی قبول کردم؟ واقعا چه فکری با خودم کردم؟! آخه چالش؟ واقعا؟ ریلی؟ دیوونه‌ای تو دختر؟ لابد بودم دیگه!

خب ولی الان باید درباره‌ی "دمپایی برقی" بنویسم. حالا مسئله این است که اصلا دمپایی برقی چیه؟ دمپایی چیه؟ برق چیه؟ چجوری میتونیم یه دمپایی برقی بسازیم؟ کاربردش چیه؟ و انواع اینجور سوالا...

اینا سوالا خوبیه! اگه بهشون جواب بدم رسما سوژه رو بستم و خیلی خوبه که درباره سوژه نوشتم و همه چی گوگولی مگولی میشه و ذهن خواننده هم آروم میشه چون به جواب سوالاش رسیده و دیگه سوالی نداره و میتونه شب با آرامش سرشو رو بالش بذاره و بخوابه ولی خب اینجا از این خبرا نیست و منم حال نمی‌کنم که جواب سوالای بالا رو بدم و خیلی گوگولی مگولی سوژه رو ببندم و بعدم داورا یه پست شسته رفته‌ی تمیز بگیرن و راحت امتیاز بدن و برن! می‌پرسین چرا؟ چون خیر سرم قراره رماتیسمی بنویسما! اونجوری که رماتیسمی نمیشه دلاور!

خب حالا که قراره رماتیسمی باشه و منم جواب سوالای اون بالا رو ندم قراره چی بنویسم؟ خودمم نمیدونم قراره چی بنویسم. حتی الان نمیدونم که تا الانم چی نوشتم چون رماتیسمیه دیگه! آدم به تهش که میرسه دیگه یادش نیست سر چی شده بود. الان شما، بله خود شما که داری اینو می‌خونی یادته اول این پست چی بود؟ داری فکر می‌کنی درباره‌ی هوای بد و اینا بود؟ اشتباهه! حتی اگه اینقدر حافظه‌ت خوبه که یادته با "یکی بود یکی نبود" شروع شده بازم در اشتباهی! اول پست با این شروع شده:


مرگ VS ترزا مک‌کینز
سوژه: دمپایی برقی


حواست نبودا، مگه نه؟ یوهاهاها!
به نظرم بسه دیگه نه؟ همینجا تو اوج خدافظی کنم! اینم از آخرین دوئل ترزا! لذت بردین؟
خدافظ!

دمپایی برقی هم اگه خواستین میرین سوپر سر کوچه می‌گین یه دمپایی میخوام! بعد دمپایی رو می‌گیرین می‌رین خونه با کلی ذوق و هیجان بازش می‌کنین و فیلم آن‌باکسینگ هم می‌گیرین و همه با هم کلی ذوق می‌کنین. بعد دمپایی رو فرو می‌کنین تو پریز برق! تبریک میگم! حالا شما یه دمپایی برقی دارین!
البته اگه بر اثر جریان برق قبلش نمیرین!

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل دلاکور vs سیگنس بلک
🪦 قبر خندان 😃


قبر چیه که خندانش چی باشه؟

این سوالیه که احتمالا هرکسی با شنیدن "قبر خندان" به ذهنش خطور می‌کنه. البته بعد از این که خود "قبر" و "خندان" رو یه دور جداگونه بررسی کردی تا ببینی کلمات مشابهش یا حتی بعضا در جهان‌های موازی متضادش چیه تا به خودت بقبولونی شاید منظور قرار بوده اون یکی کلمه که هنوز پیداش نکردی باشه و ناقلا معلوم نیست چطور پنهان شده که هیچ‌جوره یافت نمی‌شه و به نظر میاد چنان در قوانین کوانتوم به درجه‌ی پروفسوری نائل شده که فقط باید تو همون دنیای کوانتومی قائم شده باشه که اینجا هیچ‌جوره نتونی پیداش کنی تا گردن بگیره این خودش بوده که قرار بوده کلمات انتخابی دوئل باشه نه یه قبری که از شدت افسردگی فشارش چنان زده بالا که حالا با قهقهه‌های بی‌پایانش تبدیل شده به قبر خندان طوری که قبرای دیگه با حسرت به حال خوبش غبطه می‌خورن در حالی که درونش آشوبه و وای به حالشه و وای به حال ما که با ظاهر گول خوردیم. بد پارادوکسیه نه؟

به هر حال نویسنده هنوز امیدوار بود چون آرزو بر جوانان عیب نیست حتی اگه آرزو واقعا برای هیچ سنی عیب نباشه و اصن اگه بیشتر فکر کنی مگه دوران جوانی اوج دوران آرزو داشتن نیست؟ پس چرا باید وجود داشتن یا نداشتن عیب رو به سنی که باهاش گره خورده گره زد؟

از اینا که بگذریم فعلا شواهد حاکی از این بود که دست تقدیر هنگام تایپ طوری به جونت افتاده بود که یه چیز دیگه به جاش تایپ شه و سرنوشت دوئلی رو دگرگون کنه. ولی خب نه. حداقل این‌بار نه. انگار که کاملا قبر خندان واقعنی بود و هیچ‌جوره نمی‌شد کلمه‌ی دیگه‌ای رو راضی کرد تا بیاد و به جای این دو کلمه بشینه و ادعا کنه خودش باید می‌بوده ولی نشده که باشه. پناه بر روونا. معلوم نیست کلمات کی اینقد محتاط شدن! حالا کافیه یه جا بخوای سریع بنویسی و بری، اونوقته که چنان با هم متحد می‌شن و جای همدیگه می‌شینن تا اون سرعت از دماغت بزنه بیرون و مجبور باشی با دستمال کاغذی برگردی بیفتی به جون تراوشات ذهنیِ پیاده‌شده‌ت و کلمات رو بکنی همونی که باید، نه همونی که اشتباه تایپ شد و نباید.

آخه مگه قبرم خندان می‌شه؟

مگه غیر از اینه که در اکثریت آدما انگیزه بقا حرف اولو می‌زنه؟ بقا اینقد می‌تونه اهمیت داشته باشه که حتی حاضر باشی به خاطرش بق بق بقو کنی. پس قبر باید برای آدما خاطرات تلخی رو تداعی کنه که دوست نداشته باشن حتی بهش فکر کنن. مگه این که خب... واقعا در معرض مرگ باشن که حتی به نوشته‌ی روی قبرشون هم فکر کنن!

البته یه اتفاق دیگه هم ممکنه تو رو به فکر کردن در مورد قبر وا داره و اونم جمله‌ایه که خانوم داور خطاب به دو دوئلیست آخر بیان کرده.

"بنوشید و بریزید و بپاشید و مستانه چوب دستنی بکشید! "

بله احتمالا شما هم متوجه شدین که خانوم جان ازون مدلاش نیست که فقط به بقیه نصیحت کنه، بلکه خودشم در حین بیان، به عمل دست همکاری می‌ده. ازون همکاریای فوق سریع که تا بیای محتوای قراردادو بخونی و به تهش برسی و یه امضا و اثر انگشت به جا بذاری، خودتم مست می‌شی تا چوب‌دستی رو چوب‌دستنی بنویسی. جوزفین قطعا داورِ سوژه‌ی رماتیسم بِده‌ و معرفی‌کننده و دعای خیر روانه‌کننده‌ی خوب.

خلاصه که تو مستی هم ممکنه به قبر فکر کنی!

اما خب گابریل کلا متفاوت‌اندیشه. واسه همین هرچی تا الان گفته شد اصلا و ابدا در موردش صدق نمی‌کنه و فقط می‌خواست مغز شما رو بخوره چون اون روز بدجوری دلش هوس بستنی کرده بود اونم همه‌ش به خاطر این که جایی که نباید کلمات جای هم نشسته بودن و بیاین انکار نکنیم که دستنی چقد شبیه بستنیه و از یه کودک 11 ساله قطعا باید انتظار داشته باشین که دستنی رو بستنی بشنوه، بخونه و بخوادش!

این همه خزعبل سر هم کردم و وسطش یادی از گریفیندوریای امین‌آباد زنده کردم و خیلی درودهای فراوان فرستادم براشون بابت این ابتکار و اختراع و این‌ها اگه که باورتون می‌شه که بگم آخه دختر، تو دوئل کردنت چی بود که سر از نوع رماتیسمیش در آوردی؟ اینقدم نوشتی و هنوز حتی نمی‌دونی موفق شدی سرچشمه‌ای از ذوق رماتیسمی که هیچ‌جای وجودت نیست رو بریزی بیرون یا نه!

بله دوستان، اینجاست که نویسنده توصیه می‌کنه "نه" گفتن رو بیامو... خیر! گاهی به تجربه‌ش می‌ارزه این یه قلم رو بخری که ازون دسته کالاهاس که تو فروشگاه همیشه تو چشمه و همه هم بهش نگاه می‌کنن و حتی شاید جلوش توقف کنن و دست ببرن سمتش تا بگیرنش ولی نه، هرچقدرم که امیدوار می‌شی این‌بار با بقیه دفعات فرق داره و بالاخره قراره یکی خریدارت باشه ولی نمی‌باشه و همونجا می‌مونی و خاک می‌خوری تا یه مسئولی بعد از چند روز بیاد و پارچه‌ای به روت بکشه تا گرد و غبارتو بپرونه و این بشه تنها برخوردی که با دست یک انسان داشتی اونم از پشت پارچه. به هر حال حتی اگه آدم نباشی و چیز باشی هم نباید قدرنشناس باشی که اگه قدر ندونی همینم از دست می‌دی و می‌بینی یه روز رسیده که حتی دیگه نگاهتم نمی‌کنن یا اصن تو قفسه‌های تو چشم برو که داد می‌زنه تو رو روونا منو بخر نمی‌ذارنت چون بالاخره شکست هم حدی داره و وقتی اینقد نفروش باشی حتی خیلی بیشتر نفروش می‌شی و خلاصه‌ش این که نه گفتن دیگه کلا از یادت می‌ره!

داشتم می‌گفتم، گاهی به تجربه‌ش می‌ارزه با این که می‌دونی احتمالا اولین و آخرین بارت باشه ولی چنان بهت می‌چسبه که همیشه تو یادت می‌مونه چطور 13 روز تمام داشتی فکر می‌کردی چی می‌تونی از تو قبر خندان در بیاری که حالا بعدش تازه از نوع رماتیسمی پیاده‌ش کنی و وا ویلا که حتی هنوزم نمی‌دونی! تا این که ای دل غافل‌وارانه یهو می‌فهمی حریفت یه هفته قبل دست به قلم شده و تو نه‌تنها نفهمیدی که حتی جا موندی و با خودت می‌گی نه دیگه نمی‌شه! باید بشه که بشه و با وجود این که هنوزم نمی‌دونی چی باید بشه اما شروع می‌کنی به نوشتن بلکه خودش بیاد تا بیاد و بشه اون چه که باید بشه. قبل‌تر گفتم 13 نه؟ 13 نحس نبود؟ اوه چه آیکانیک.

همه اینا گفته شد تا از مسیری که گابریل برای رسیدن به قبرستون طی کرده بود نگیم. خواننده تا الان احتمالا اونقد خسته شده که ناله‌کنان می‌گه به روونا مسیرو می‌گفتی جذاب‌تر و کوتاه‌تر می‌بود ولی خب اینجا من نویسنده‌م و قدرت با منه چون داورین و مجبورین بخونین حتی اگه به محض دیدن نقطه پایان، قدرت 180 درجه بچرخه و حالا داورا در قدرت باشن و چه دنیای بدیه که هیچی ثبات نداره و الان در اوجی و یه ثانیه بعدش در فرش.

حالا که تو قبرستونیم اینم بشنوین که گابریل راه میفته و رو تک تک قبرا با مداد شمعی لبخند می‌کشه، از همه رنگ. فراتر از رنگای رنگین‌کمون حتی. چیزی که یکم تو قبرستون بعید، دور و غیر ممکن بود ولی وقتی قبر خندان ممکن باشه توهمات ما هم می‌تونه ممکن بشه. ولی یکم بیشتر پیش رفتن تو قبرستون حتی بی‌ایمان‌ترین آدما رو هم با ایمان می‌کنه تا دست به دعا بشن چون که واقعا یه قبر خندانی یهو جلوی گابریل قد علم می‌کنه.

می‌پرسین چطوری خندون بود؟

به سادگی!

قبر تَرَک خورده بود!

دست روزگار یجوریم ترک روش انداخته بود که دقیقا شبیه لبخند شده بود که باعث زاده شدن کلمه‌ی قبر خندان بشه. ولی جنبش‌هایی که توش در جریان بود چندان خنده‌دار نبود. خصوصا که حالا می‌تونستی به وضوح صدای ترک خوردن باقی قبرا رو هم بشنوی. جل‌الخالق! همه‌شون با هم تصمیم گرفته بودن خندان بشن؟! مگه می‌شه؟ یعنی دانشمندا اون موقع که ادعا می‌کردن خنده واگیرداره چندان هم بی‌راه نمی‌گفتن؟

ولی خب، به نظر میومد گابریل به صورت کاملا اتفاقی تو قبرستونی قدم گذاشته بود که لرد چند قدم اونورترش وایساده بود و سرگرم ساخت لشگر جدید اینفری‌هاش بود. اینفری‌ها هم که در جریانین؟ همون مردگان خودمون هستن که یهو مست و پاتیل می‌شن و از قبراشون میان بیرون تا زندگان رو پخ کنن و به همون جای خوبی که خودشون بودن هدایتشون کنن و به به بهشون که اینقد دست و دلبازن که نخوان خودشون به تنهایی مرده باشن و بدا به حال زندگان که اینفری‌ها از خسیس بودن بویی نبرده بودن و حالا برای کشتنشون سر از قبرای خندان بیرون میاوردن.

- گابریل؟ تو اینجا وسط کارهای مهمِ ما چی کار می‌کنی؟

گابریل حالا با دیدن لرد حتی می‌خواست وسط‌تر هم باشه. پس بدو بدو در یه صحنه‌ی آخر الزمانی که قبرا می‌شکستن و از توشون مرده‌ها بیرون میومدن، خوش‌حال و خندان به سمت لرد یورتمه می‌ره که هرکی ندونه فکر می‌کنه دختری تو دنیای رو به نابودی داره می‌ره در آغوش پدرش تا دوتایی با هم بمیرن. ولی خب اینطور نبود و گابریل فقط خوش‌حال بود که اربابشو دیده و خوش‌حالیش رو باید با بغل کردن نشون می‌داد و از قضا اونیم که باید پدرِ ماجرا می‌بود خودش خالق ماجرای آخر الزمانی بود که چون پدر هم در خلق نوزاد نقش داره پس پدر هم می‌تونه خالق باشه و آخ‌جون، صحنه آخر الزمانیمون با وجودِ خالق بودنِ پدر حداقل نصفه‌نیمه جور در اومد.

حالا داستان ما جایی به پایان می‌رسه که اینفری‌ها با اشتیاق صف بسته بودن تا ببینن ارباب تاریکیشون که اونا رو فراخونده کیه که یهو اربابشونو کاملا ضد تاریکی و بغل شده توسط گابریل می‌بینن که در اون لحظه کل ابهتشو به باد داده بود طوری که اگه ادامه پیدا می‌کرد شاید لشکر اینفریا شورش می‌کردن و تصمیم می‌گرفتن ارباب جدیدی برای خودشون انتخاب کنن.

حالا حسودیتون نشه که اینفریای از مرگ زنده شده‌ی احتمالا بی‌مغز و بی‌اختیار حق انتخاب دارن ولی شما ندارین. چون من بزرگی کرده و حق انتخابی برای شما هم می‌ذارم! شما می‌تونین انتخاب کنین این که اینفریا لرد سیاه رو به اربابی قبول کنن بدتره یا اعلام استقلال کنن و مثل ایالتای آمریکا هرکدوم قانون مخصوص به خودشون رو وضع کنن. شما رو با این انتخاب تنها می‌ذارم تا حسابی شما رو به این باور برسونم که واقعا حق انتخاب دارین و می‌تونین آخر داستان رو خودتون رقم بزنین و امیدوارم شکرگزار این قدرتی که بهتون اعطا شده باشین و خوب پایانی رقم بزنین برای داستانِ پایان‌بازم.

فقط امیدوارم ناراحت نشده باشین که قبر خندانتونو کردم قبرای خندان. آخه خوبیت نداره فرق گذاشتن حتی اگه که قبری بیش نباشن و شرم بر شما اگه چون قبرن فکر کردین احساسات ندارن و کوچیک شمردینشون و به خودتون حق دادین بینشون فرق بذارین چون که نه، بیاین عادل باشیم و عادل بودن رو از خودمون شروع کنیم.


🪦🪦🪦 قبرهای خندان 😃
گابریل دلاکور vs سیگنس بلک


آخیش. بالاخره پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/8 14:18:42
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/8 14:27:34
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/8 14:35:59
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/8 14:39:41
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1403 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: قبر خندان
گابریل دلاکورvsسیگنس بلک


گورستان ها همیشه تهی هستند؛ تهی از عشق، لبخند و شادی! و در عوض سرشار از غم، غربت و بدبختی هستند. گورستان ها مجموعی از تضاد ها را تشکیل می‌دهند. همانند بودن و نبودن، خندان و غمگین، عشق و تنفر! گورستان ها، نه تنها جایی برای دفن جنازه ها، بلکه منبعی دفن شده از احساساتِ بشری نیز هستند. همانند جعبه‌ی خاطراتی که هیچ‌گاه جرات باز کردنش را نداریم، اما تا ابد در گوشه‌ای از قفسه‌مان خاک می‌خورد. ما قادر به رها کردنش نیستیم، اما قادر به پذیرفتنش نیز نیستیم. آدم ها، مرده ها را رها نمی‌کنند و برایشان یادبود می‌سازند تا برای همیشه در قلبشان از آنها محافظت کنند. اما در عین حال، تمام عمرشان تلاش می‌کنند تا فراموششان کرده و با شادی به زندگیِ قشنگشان ادامه دهند.

گورستان ها همیشه تهی هستند؛ تهی از انسان هایی که به دیدنشان بیایند و روی سنگ قبرشان گل بگذارند. هر سنگ قبری، گوش شنوایی برای بازماندگان است. آنها تمام طول روز را منتظرشان می‌نشینند. چایی دم می‌کنند، روی صندلی های چوبی زهوار در رفته‌شان می‌نشینند و در حالی که خیابان را تماشا می‌کنند، چندین فنجان چای پشت سرهم می‌نوشند. و هنگامی که قوری،از چای خالی می‌گردد و آسمان جامه های سیاهش را به تن می‌کند، فنجانشان را شسته و چشم انتظارشان را درونِ بقچه چیده و روی طاقچه‌ی سنگ قبرشان می‌گذارند. شاید فکر کنید بعد از بقچه بندیِ دقیق فنجان، نوبتِ خواب است. اما در دیارِ از یاد رفتگان، خواب معنا ندارد. آنها از روی صندلیِ چوبی و قهوه‌ای رنگشان بلند می‌شوند و با چهره های درهم کشیده، شروع به تمیز کردنِ سنگ قبرشان می‌کنند.

گاهی نیز باهم دعوا می‌کنند! یادم می‌آید یکی از همین روز ها بود که بین دو زوج که هردو در تصادف کشته شده بودند، دعوای وحشتناکی رخ داد. نامشان را به خوبی به یاد ندارم... پس می‌توانیم با نام های عروس خانم و آقای داماد صدایشان بزنیم. چون روزِ مرگشان، همان روزِ عروسی‌شان بود. بگذریم، آقای داماد مردِ صبور و شیرینی‌ست. و بلعکس آن، عروس خانم بسیار شرور و عجول است! آن روز که دعوایشان شده بود، عروس خانم روده و چشم های از حدقه بیرون زده‌ی آقای داماد را چنگ می‌انداخت و با نگاهی غضبناک داد می‌زد.
- مگه بهت نگفتم باید وزن کم کنی؟ صندلیمون داره می‌شکنه! نگاه کن تروخدا... همش تقصیر توعه که هیچکس نمیاد سراغمون. هیچکس دوتا روحِ چاق و به درد نخور نمی‌خواد.
- آخه زن... ارواح که اصلا وزنی ندارن! چجوری باید وزن کم کنم؟
- عه؟ پس اونوقت چجوری پایه‌ی صندلیو شکستی؟ ها؟ صبر کن! نکنه... نکنه تو زنده‌ای و خودتو زدی به مردن؟!

و همانجا بود که دعوا اوج گرفت. عروس خانم فکر می‌کرد نامردی‌ست اگر آقای داماد زنده باشد! و با همین طرز فکر، بدون اینکه لحظه‌ای برای شنیدنِ دفاعیه های معشوقش صبر کند، با چوبِ شکسته‌ی صندلی بر سرش می‌کوفت.

روز ها همینطور می‌گذشتند... گورستان هنوز هم تهی بود. ارواح به دعوا و تمیز کاری، و از همه مهمتر به انتظار کشیدن عادت کرده بودند. به هرحال باید به نحوی روز هایشان را شب، و سپس دوباره روز می‌کردند! مدتی می‌شد که پدیده‌ی لبخند زدن را از یاد برده بودند. بسیاری از آنها حتی نمی‌دانستند کلمه‌ی ″لبخند″ و ″امید″ یعنی چه! شاید آن قسمت از مغزشان که این کلمات را معنا می‌کرد، با جسمشان زیر خاک دفن شده بود.

ارواح فکر می‌کردند هیچکس نمی‌تواند نظمِ ابدی‌شان را برهم بریزد یا آن قسمتِ دفن شده‌ی وجودشان را از خاک بیرون بکشد! تا اینکه روزی از روز ها پسربچه‌ای از درون سنگ قبری تازه، سر برآورد. همه با خود فکر کردند؛ ″بیچاره پسربچه! فرصت زندگی کردن نداشته... حتی نمی‌دونه زندگی یعنی چی.″ آنها فکر می‌کردند و بیشتر از فکر کردن، ترحم می‌کردند. بدون آنکه بدانند خودشان بیشتر از پسربچه قابل ترحم‌اند.

برای پسربچه، نگاه های ترحم آمیز یا غمباد زده مهم نبود. او دور درختان و سنگ قبر ها می‌گذشت، می‌دویید و می‌خندید. خنده هایش اولین آوازی بود که ارواح بعد از صدای گریه شنیده بودند. اولین نوای خوشی که آنقدر خوش بود، که حسِ ممنوعه بودن می‌داد.

گورستان ها با هرچه که با نام شادی پیوند و خویشاوندی داشته باشد، بیگانه بودند. به همین دلیل هم نامِ پسربچه را ″قبرِ خندان″ گذاشتند. پسربچه از لقب خوشش آمده بود، هربار که ارواح با این نام صدایش می‌زدند، بیشتر می‌خندید و با چشمانی که از ذوق می‌درخشیدند، پاسخ می‌داد. پسر بچه صندلی نداشت، چایی نمی‌خورد و انتظار آنهایی که هنوز نفس کشیدن بلد بودند را نمی‌کشید! او آزاد بود، پس چرا نباید از وقتش لذت می‌برد؟ هنگامی که باران می‌بارید، روی برگ های نم گرفته‌ای که جای تا جای گورستان را پر کرده بودند دراز می‌کشید و با لبخند به آسمان نگاه می‌کرد. هنگامی که برف می‌بارید، برای هر یک از ارواح آدم برفی درست می‌کرد تا شاید به جای انتظار، با آدمک ها حرف بزنند و خوشحال شوند. هنگامی که خورشید با بی رحمی به سنگ قبر ها می‌تابید، ارواح را به پیک نیکِ خانوادگی دعوت می‌کرد و هنگامی که همگی در دعوا و غمِ چشم انتظاری غرق می‌شدند، صندلی هایشان را می‌دزدید تا شاید دیگر انتظار نکشند. تا شاید معنای وجود را پیدا کنند!

ارواح به همان سرعت و ناگهانی که پسربچه پیدا شده بود، از او متنفر شده بودند. و حتی سریع تر از چیزی که چنین حسی درونشان به وجود آمده بود، عاشقش شده بودند! پسربچه قدم به قدم معنای لبخند را به آنها اموخت! قدم اول بسیار طاقت فرسا بود اما قدم های دیگر به آسانی و برق و باد می‌گذشتند. ارواح خندیدن و لذت بردن را اموختند، دیگر دنبال صندلی هایشان که مدام ناپدید می‌شد نگشتند و با خوشحالی، از وقتشان کنار یکدیگر لذت بردند. آنها دیگر شنونده نبودند، دیگر جسمی وابسته به زنده ها نبودند! آنها آزاد و رها بودند.

گورستان ها سرشار شدند! سرشار از عشق، محبت و صدای خنده هایی که حتی برای لحظه‌ای کوتاه نیز قطع نمی‌شد. نامِ ″قبر خندان″ بینِ لب ها افتاد. ارواح هرروز به دنبال قبر خندان می‌گشتند تا از شادی او، انرژی بگیرند. ماه ها به همین منوال گذشت و یکی دیگر از روز های بدِ روزگار از راه رسید. ارواح با طلوع خورشید، دوباره دورِ سنگِ قبر خندان جمع شده بودند تا پسربچه را ببینند. اما پسربچه‌ای نبود! با خودشان فکر کردند که شاید پسر بچه کاری ضروری داشته! پس دوباره به انتظار نشستند تا قبر خندان بازگردد. دو هفته به همین منوال گذشت و خبری نشد. ارواح نمی‌توانستند بیش از این انتظار بکشند! هرگاه لذت زندگی کردن را بچشی، دیگر هرگز رهایش نمی‌کنی. ارواح نیز لذت زندگی را چشیده بودند. پس تصمیم گرفتند قبر خندان را فراموش کرده و از لحظاتشان لذت ببرند.

ارواح لذت بردن را به خوبی آموخته بودند. چیزی که آزارشان می‌داد، ناپدید شدنِ گاه و بیگاهِ دوستانشان بود! یکی پس از دیگری آب می‌شدند و زیر زمین می‌رفتند. حتی آقای داماد و عروس خانم نیز که بالاخره بعد از مدت ها با یکدیگر کنار آمده و با شادی شب را به سحر رسانده بودند، با طلوعِ‌ خورشید ناپدید شده و فقط سنگ قبری بی روح از خود باقی گذاشته بودند. ارواح که به تازگی خوش‌بینی را آموخته و از آن لذت می‌بردند، خودشان را با فکرهایی مانندِ ″آنها به دنیایی بهتر رفته‌اند″ روز هایشان را سپری کردند. تا اینکه روزی از روز ها، گورستان دوباره تهی شد. اینبار از احساساتِ امیدوارکننده‌ی بشری تهی نشده بود! بلکه ساکنانش آنجا را ترک کرده بودند. حتی یک روح هم بالای آن سنگ قبر های پوسیده دیده نمی‌شد. آنها به دنیایی بهتر سفر کرده بودند!

ماه ها از آن داستان می‌گذرد و ارواح جدیدی در گورستان ساکن شده‌اند. آنها نیز معنای ″لبخند″ را فراموش کرده‌اند. هرروز چای می‌نوشند و به انتظار می‌نشینند. تا اینکه روزی از روز ها، قبر خندانی بینشان رشد کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل میخانه دیگ سوراخ


این تاپیک یکی از انواع مکان‌های قابل انتخاب برای دوئل فرا جبهه‌ای هست و کارکردش به این شکله که سوژه‌ای به‌صورت رماتیسمی یا دیوانه‌وار و بدون توضیحات خاصی به شما داده می‌شه.
در ادامه شما باید رولی به صورت رماتیسمی، یا بدون منطق خاصی از نظر سوژه‌ای بنویسید. رول شما حتما باید به صورت طنز باشه و هیچ اجباری در اینکه اسمی از حریف توی رولتون بیارین وجود نداره.

فراموش نکنین حتما بالای رول خودتون ذکر کنین که حریف شما و سوژه‌ی مشخص‌شده چیه.

قوانین تکمیلی رو در این پست مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!