جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 06:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هواداری پیامبران مرگ


از طرف: کوین دنی کارتر
برسد به دست: سالازار اسلیترین



سلام جناب سالازار. حالتون خوبه؟ امیدوارم شاد و خندون باشین.
من اومدم به یه چیزی اعتراف کنم...
همش کار روندا بود!

البته من آدم فروش نیستما ولی خب همش تقصیر روندا فلدبری بود! آدرس خونه شونم بلدم می تونین برین پدرشو... چیزه... یعنی می توین برین با هم گفتگوی تمدن ها کنین.

داستان از اون روزی شروع شد که شما تور گردشگری هاگوارتز گذاشتین. من تو تالار گریفیندور روی صندلی نشسته بودم و داشتم بستنیمو لیس می زدم که شما با خدم و حشم علاقه مندانتون از تالار ما بازدید کردین. نمی دونم چی شد که یهو فضا تغییر کرد و سکوت حکمفرما شد. همه بچه های گروه با احترام نگاهتون کردن و جذب صلابت و قدرتتون شدن.

واسه منم شما خیلی خیلی باحال به نظر رسیدین. برای همین دویدم رفتم دم در تالار هافلپاف دنبال دوستم روندا تا بپرسم که از کوی اونها هم گذر کردین یا نه. وقتی روندا اومد و با هم حرف زدیم، فهمیدم که به تالار اونها هم سر زدین و با ورودتون اونایی که دستشون چاقو داشتن، دستاشونو بریدن. روندا بهم گفت شما جذبه دارین و معنیش یعنی این که شما همه رو به خودتون جذب می کنین. منم فکر کردم چه خفن! به مرلین فقط همین فکرو کردم! بقیه اتفاقا تقصیر روندا بود.

اون بود بهم گفت طبیعیه چشم این همه آدم بهتون بیفته و از دیدنتون مدهوش بشن چون شما یجورایی ارباب مارها هستین و کسی که ارباب مارهاست صد در صد کلی مهره مار داره تو دلبری.
به مرلین تقصیر من نبود! کار خود روندای پلید بود که این فکر اشتباهو تو سرم انداخت. اون به زور تهدیدم کرد!... اممم... اینکه با چی تهدیدم کرد براتون مهم نیست، هست؟ چون اگه مهم باشه مجبورم براش یه قصه سر هم کنم تا حرفمو باور کنین.
اوه... احتمالا نباید این خط آخر رو می نوشتم. البته مهم نیست. شما قطعا حرف منو باور می کنین چون با کودکان خردسال باید مهربون بود. مگه نه؟

داشتم می گفتم... روندا به زور منو وادار کرد که یواشکی وارد دخمه ها و تالار اسلیترین بشم و یه مقدار اطلاعات راجع بتون جمع کنم. ولی بعد که برگشتم تا بهش گزارش بدم خیلی گلایه مند شد و گفت هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردم و وقتمو الکی بخاطر بازدید از محل خواب خاله بلا، خوردن خوراکی های غیرطبیعی ای که بانو مروپ از دست اسلیترینیا قایم کرده بود، چیدن گلای تام و فضولی تو کشوی لرد، تلف کردم. ( تو پرانتز بهتون میگم روندا هیچی از جاسوس بازی سرش نمیشه.)

برای همین روندا خودش دست به کار شد و تونستیم با پیدا کردن ورودی تالار اسرار، واردش بشیم. چون همه زحمت ها رو اون کشید میگم همه چی تقصیر خودش بود. راه های بیهوشی و دزدیدن باسیلیسک رو هم خودش ارائه داد. کمر باسیلیسک رو هم خودش شکافت. اگه اثر انگشتی از من پیدا کردین بدونین برام پاپوش دوخته!

مهره های کمر باسیلیسک رو هم خودش در آورد و گذاشت تو جیبش، بعد سر من غر زد که چرا می خوام ستون فقرات باسیلیسک رو یه جا داشته باشم. خب من دلم می خواست یه ست کامل مهره مار داشته باشم که اگه یکی گم شد، اون یکی رو استفاده کنم. ولی روندا حسودیش شد. باهام مخالفت کرد و گفت لو میریم و شما می فهمین کار ما دوتا بوده. پس هردومون به دو تا مهره مار بسنده کردیم. ولی روندا واقعا پلیده!

بعدم که باسیلیسک رو دوختیم. دوخت دندون موشی کار روندا بود و دندون خرگوشی هاش کار مـ... همون بازم کار خودش.
از دست ما عصبانی هستین؟ میشه از دست من عصبانی نباشین؟ چون من هیچ کاره بودم. من مظلومم و روندا بدجنس! برای همین اومدم لو بدمش... یعنی که یه کاری کنم به گناهانش اعتراف کنه و تخفیف بگیره. منم تخفیف بگیرم.
البته که من بی گناهما!
راستی حال باسیلیسک چطوره؟

لینک روندا رو هم میذارم گمش نکنین. اگه یه وقت دیدین پیداش نمی کنین به خودم خبر بدین. سه سوته میابمش.

با احترام: KDT.Carter

روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


از طرف ژولیت به رومئو عاشق‌پیشه مامان!

ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من ماچ کن گونه‌ش!


دلبرک مامان، نامه‌ت به دستم رسید. قلبم از این همه احساس منفجر شد و به در و دیوار معبد شائولینگ پاشید. متاسفانه اکنون با قلب عاریه‌ای از یکی از کاهنان معبد با تو صحبت می‌کنم.

آه خدای من از این همه احساس! وفادار‌ترینم، مامان رو ببخش که با شک بیهوده به تو، اسباب آزردگی قلب کوچیک و نازکت رو پدید آورد. البته که مامان همیشه ته دلش بهت اعتماد داره و می‌دونه که تو و اون خانم محترمه فقط دوستای اجتماعی هم هستین و ایشون فقط برای کلاس خصوصی به عمارت محقرمون میاد ولی چه کنم که گاهی از روی عشق شدید به تو دچار سوء ظن می‌شم.

نقل قول:
زیبا ترین گل باغ زندگی‌ام، قسم به گیسوی پریشانت که بدون تو لحظه ای هم خواب به چشمان کم سویم نیامده! لب هایم بدون تو همچون چشمه ای بدون دریا، خشکیده، خانه‌ام به خرابه ای مبدل گشته!

وای تامی خدا نکشتت! این تیکه رو خیلی شاعرانه گفتی لعنتی زبون‌باز!

نقل قول:
مگر میتوانم آب و نانی که تو برایم می آوردی را با ذره ای گیسوی گندیده‌ی دختری دیگر مقایسه کنم؟

اوچو اوچووووو! :افکت هیجان شدید و غیر قابل کنترل! :

بعد از نامه‌ت به استاد شائوشونگ‌شنگ‌شیانگ دوباره پخ زدم و گفتم این‌ بار اسم مامانو توی کلاس مهارت‌های پاشویه شوهر در تشت شیر ثبت نام کنه. جدبزرگوار خیر بده این معبد رو... همه جور کلاس تابستونه‌ای هم داره! خلاصه پاهای زحمت‌کش خودتو آماده کن محبوبم که از این به بعد هر شب توی تشت شیر توسط دستان لطیفم مورد ماساژ قرار بگیره. یه منوی غذایی هم تهیه کن از غذاهایی که دوست داری مامان هر روز سال صبح، ظهر و شب برات بپزه، ته‌ چین زعفرونی مامان.


نقل قول:
ای شیرین ترین رویای زندگی‌ام، در کنارت خواهم بود.

تو فقط بیا کنار مامان بمون قناری!

این جاهای رژ لب روی نامه هم ماچاییه که برات از معبد می‌فرستم. زیاد فرستادم یه وقت از کمبود ماچ تَرَک نخوری!

فدای تو
مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


از طرف مجنون، به یگانه لیلی زندگی‌ام

امیدوارم روز به روز ریلکس تر و پر سیکس پک تر بشوی، جان دلم. از همین خانه ی محقر برایت تمام انرژی مثبتم را میفرستم.

درد دوری‌ات قلبم را فشرده، آسمانم را تیره و تار، غذا هایم را دست نخورده و شب هایم را تنها تر از هر جغد خسته و سینگلی کرده است.

زیبا ترین گل باغ زندگی‌ام، قسم به گیسوی پریشانت که بدون تو لحظه ای هم خواب به چشمان کم سویم نیامده! لب هایم بدون تو همچون چشمه ای بدون دریا، خشکیده، خانه‌ام به خرابه ای مبدل گشته!

مگر میتوانم آب و نانی که تو برایم می آوردی را با ذره ای گیسوی گندیده‌ی دختری دیگر مقایسه کنم؟ هر روز چشم به در، در انتظارت خانه را آب و جارو می‌کنم، تک تک عکس هایت را قاب کرده و سر تا سر اتاق و گلخانه‌ام آویزان کرده‌ام! چگونه با این همه خاطره و یادت، لحظه ای میتوانم تو را فراموش کنم؟ هیچ گلی در باغم جایگزین تو نخواهد شد.

چه معبد شائوشنگ باشی، چه در آسمان نهم، چه در جهنم هفتم، در یادت خواهم بود. هر آنی که تو اراده کنی، ای شیرین ترین رویای زندگی‌ام، در کنارت خواهم بود.

مجنونت، تام ریدل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


از طرف مامان به شوهر مامان!

ای نامه‌ که می‌روی به سویش
از جانب من یکی بزن پس کله‌ش!


دو روز تابستون اومدم جاوایی، برداشتی برا من سیسیلیا بردی خونه ریدل؟ مگه اینکه دستم به تو و اون زنیکه تراریخته نرسه! چهار روز توی کلاسای مشاوره خانواده آقای شائوشونگ‌شنگ‌شیانگ معبد شائولینگ شرکت کردم فکر کردی دیگه تزکیه نفس ‌شدم و اون روی اژدهای شاخ‌دم مجارستانی‌مو قرار نیست ببینی؟ نخیر! اتفاقا به محض شنیدن خبر خیانتت از طریق ویدیو کال یخچال هوشمند ساید بای ساید برادران جامسونگی بجز جومونگ‌شون داخل جهیزیه‌م، به استادمون پخ دادم گفتم اسم مامانو بجای کلاس مدیتیشن توی کلاسای کونگ‌فو معبد شائولینگ با تدریس شخص خودش بنویسه. الانم فکر نکن جاوایی نشستم آفتاب می‌گیرم! نخیر! بالای کوه، توی معبد شائولینگ دارم به شیکم بروسلی مشت می‌زنم. اساتیدم می‌گن به محض یادگیری فن "یه توپ دارم هوا می‌ره، نمی‌دونی تا کجا می‌ره" می‌تونم کمربند مشکی‌مو بگیرم و بیام خونه ریدل دهنتو... پر از گل‌های خوشبوی تابستونی‌ کنم عزیزم!

آره آقا شوهر مامان، اینطوریاس! فعلا با سیسیلیا تو ماه عسل باشید تا بزودی ماه شربت دیفن هیدرامین رو بهتون نشون بدم!

خون‌خوار تو
مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ



نامه به هلگا هافلپاف، وزیر جدید سحر و جادو

نامه‌ ارسالی شما به دفتر مدیریت هاگوارتز را مطالعه کردیم. «دوستی» یا «دشمنی»... آه، چه کلمات ساده‌ای برای توصیف روابطی به این پیچیدگی. چه واژه‌های سیاه و سفیدی برای شرح پیوند میان دو تن از کهن‌ترین و تواناترین موجودات زنده این جهان. ما که به لطف انرژی مقدسی به نام جادو، هزار سال است که مرزهای قدرت را درنوردیده‌ایم، چگونه می‌توانیم خود را به این مفاهیم محدود کنیم؟
قدرت، تجربه، و آگاهی ما را به جایی رسانده که دیگر در دسته‌بندی‌های معمول نمی‌گنجیم. ما مفاهیمیم، نه افراد. ما نیروهای شکل‌دهنده‌ایم، نه مهره‌های بازی.

زمانی که از دنیای خاکی کناره گرفتیم و از تماشای نبرد دائمی میان روشنایی و تاریکی بازنشسته شدیم، این جنگ فرساینده را به وارثان سپردیم: به تام ریدل و آلبوس دامبلدور. ما دیگر در این جهان به مثابه یک جادوگر زندگی نمی‌کنیم. ما به مفهومی بدل گشته‌ایم؛ مفهومی به نام «تاریکی». سیاهی در تار و پود ما تنیده شده است و ما در تاریکی تنیده شده‌ایم. پادشاهی جهنم و مدیریت هاگوارتز برای ما دیگر منصب نیستند، بلکه بازتابی از بودنِ تازه‌ی ما در ورای مرزهای حیات فانی‌اند. ما از زندگی معمول کناره گرفته‌ایم و جهانی دیگر برای خود آفریده‌ایم؛ جهانی ساکت، تاریک، و خلوت، آن‌گونه که همیشه مطلوب ما بوده است، هرچند گهگاه گابریلا پرنتیس با دوچرخه‌اش این سکوت را بر هم می‌زند.

اکنون اهتمام ما تنها معطوف به آموزش نسل آینده‌ی جادوگران است؛ نسلی که باید فرا گیرد چگونه از هر آنچه هست (نه آنچه مجاز شمرده شده) بهره گیرد. نسلی که از تقابل‌های سطحی چون «خیر» و «شر» فراتر رفته و مفاهیم نوینی را درک می‌کند؛ نسلی که می‌آموزد چگونه ابزار، قدرت، و حتی تاریکی را در خدمت اراده‌ خویش درآورد.

از همین رو، به هنگام برگزاری انتخابات وزارت سحر و جادو سکوت اختیار کردیم؛ نه از سر بی‌میلی، بلکه از آن رو که نمی‌خواستیم دخالتی در مناسبات دنیای فیزیکی داشته باشیم. ما این جهان و بازی‌هایش را به شما، وزیر جدید، و سایر کنشگران آن واگذار کردیم.

در پایان، پیروزی‌تان در انتخابات را تبریک می‌گوییم. رقابت دشواری بود، و دیگر نامزدها (به‌ویژه گلرت گریندل‌والد) نیز شایستگی لازم برای تصدی این مقام را دارا بودند. امیدواریم که در دولت خود از توانمندی‌های ایشان بهره گیرید، چرا که نگاه گلرت می‌تواند تعادل لازم را میان روشنایی و واقع‌گرایی برقرار سازد، و چشم شما را به زوایای تاریک‌تری از حقیقت بگشاید.


مدیریت مدرسه هاگوارتز
سالازار اسلیترین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم
پرواز سیاه

---------

نامه‌هایی از افرادی ناشناس که هیچگاه پست نشد...
اولین نامه، اولین داغدار:

فریادی گم شده در سکوت


نقل قول:
حالا که این را می‌خوانی من قطع به یقین مرده‌ام.

مردن درست نیست... باید گفت بالآخره خلاص شده‌ام و نزد کسی رفته‌ام که هرگز نباید از او جدا می‌شدم که حالا بخواهم به سراغش بروم! هرچه می‌گویی بگو... بگو زده به سرم و اگر صبر کنم حالم بهتر خواهد شد، برایم بی‌اهمیت است. من تصمیم خود را گرفته‌ام و مطمئن هم هستم که آن را اجرا کنم؛ هرچند هم اگر بگویی من نخواهم فهمید!

من نمی‌گذارم فاصله‌ی ما از این بیشتر طول بکشد... مرگ را فرا خواهم خواند و کسی هم مانع من نمی‌شود. نمی‌گذارم مانع شود. اول باید به جایی برسم که آخرین بار او را دیدم. حالا در تاکسی نشسته‌ام، منتظر رسیدن به پارک؛ همیشه همانجا می‌رفتیم و اردو می‌زدیم. معمولا هم همانجا شام می‌خوردیم... او نماد شادی بود، هر کجا راه می‌رفت صدای خنده شنیده می‌شد؛ گاه‌گداری سنگ‌ها هم می‌خندیدند!

....


‌در پارک، روی چمن‌های تازه آب داده شده نشسته‌ام و تلاش می‌کنم ناسزا ندهم. لعنتی! هوا چقدر سرد شده! چمن‌های خیس هم بدترش کرده‌اند. از این فضا فقط بوی نان تازه را که از نانوایی کنار پارک می‌آمد دوست داشتم، بقیه چیزها بشدت غیر قابل تحمل بود. کی غروب می‌شود؟ می‌خواهم با تمام شدن روز من هم تمام بشوم. مثل آن روز تصادف... آخرین باری که با صدای خنده‌اش خنده‌ام گرفته بود.

همیشه در داستان‌ها می‌خوانم که در حین مرگ کاراکتر اصلی باران می‌بارد، ولی آن روز هوا صاف و آفتابی بود. گرم مانند لبخندش، نورانی مانند چهره‌اش. از هوای صاف بیشتر از بارانی خوشش می‌آمد درست برخلاف من. من از رنگ‌های تیره خوشم می‌آمد ولی او از رنگ‌های روشن. ما مخالف بودیم، و مخالف‌ها برای یک دیگر ساخته شده‌اند.

‌آن روز که از دست دادمش هم درست مثل امروز بود. آسمان صاف و غرق در نور وجودش بود. رفت آن ور خیابان تا... نمی‌دانم تا چه کند! ولی به هر حال رفته بود آن ور و داشت برای من دست تکان می‌داد من هم با لبخند جوابش را می‌دادم تا اینکه... سکوت... هیچ صدایی نمی‌شنیدم... حتی صدای فریاد خودم را... فریادی که در سکوت گم شده بود!

‌اَه! به اندازه کافی گفتم، بیشتر نخواهید! دیگر غروب شده. این نامه آخرین حرف‌های من به کسی که نمی‌شناسم!

-----------

نامه را کنار درختی در پارک پیدا کرده‌ام. جایی که چند روز پیش جوانی به زندگی خود پایان داد. صدایی در سرم می‌گوید باید نامه‌ را نگه دارم، نمی‌دانم چرا؛ ولی به حرف صدا گوش می‌دهم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1404/5/3 20:33:51
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پرواز سیاه

____________________________



نامه ای ناخواسته به افرادی که زیر سنگ های سرد ارام گرفته اند.

************************

حتی نمیدونم چرا الان نشستم و قلم پر تند نویسی که آستریکس بهم هدیه داده رو به کار انداختم تا چرت و پرتام رو روی این کاغذ پیاده کنم، جوهر مثل خون تازه سرازیر میشه و مثل لخته های خون اثر پر رنگی به جا میگذاره. میتونم بگم همونقدر هم بوی تندی داره.
صدای خش خش حرکت نرمش منو یاد تو میندازه بابا، همونقدر هدفمند و همونقدر روون و بی دغدغه. چطوری میشه همچین چیزی، نمیدونم چون هیچ وقت نتونستم ازت بپرسم. اونقدر واسه رفتن عجله داشتی که جواب سوالام رو جا گذاشتی، حالا اون سنگ زبر چطوره؟
به نظر من که فقط خیلی سرده. مامان از سرما متنفر بود. اوه راستی گفتم مامان، این قلم مسخره با اون نرمی پرز های سرش به اندازه ی مامان جادوییه. وقتی اولین بار توی دستام گرفتش حس کردم موهای مامان توی دستامه، تقریبا پرتش کردم و اگه استریکس نگرفته بودش قطعا الان نمیتونستم ازش استفاده کنم و توی اتیش شومینه میسوخت. حالا که اون سنگ سرد روی مامانه سردش نمیشه؟
خب معلومه که نه چون تو حتی اونجا هم بغلش میکنی مگه نه، فقط من اضافی بودم؟
چرا منم اون روز نمردم؟

نه تاریکی برام مهم بود نه سرما، فقط دوست دارم کنار شما باشم. می‌خوام بغلم کنی حتی اگه سرد باشه، می‌خوام با موهای مامان بازی کنم تا خوابم ببره تا فقط یه بار دیگه بتونم بدون کابوس بخوابم. من فقط، فقط می‌خوام با تو و مامان باشم.

اصلا این نامه رو دارم واسه‌ی چی مینویسم؟
اوه این یه قلم پره که هرچی بگم مینویسه چقدر خجالت اور، به هر حال فکر کنم این نامه رو بسوزونم چون شماها دیگه نمیتونید بخونیدش.

باورم نمیشه حتی نتونستم روحتون رو ببینم با اینکه یه ساحره بودم مثل مامان، مطمئن هم هستم نمیخواید که به این دنیای مسخره برگردید فقط کاش من رو هم می بردید.

آه بسه دیگه قلم مسخره وایسا، وایسا!
میخوام این لعنتی رو بسوزونم!

__________________
قلم پر ارام در دستانش نشست و گوی سنگینی اش دختر را به سمت زمین کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نامه‌ای که هرگز به مقصد نمی‌رسد
از طرف: بم
برای: سوروس اسنیپ
زمان: ساعت دو بامداد، شبی سرد و دلنشین، آشپزخانه‌ی هاگوارتز، کنار فریزر...


ـــــــــــــــــــــــ

سلام و درود به پروفسور اسنیپ عزیز،
شاید الان تعجب کنی که یه آدم‌برفی برات نامه نوشته. خب... حق داری. منم اگه جای تو بودم، تعجب می‌کردم. ولی خب، منم تعجب کردم. از وقتی شناختمت. یعنی... از وقتی فهمیدم تو وجود داشتی.
من تازه به دنیا اومدم، بعد از تو. بعد از اینکه دیگه نبودی. یه شب خیلی سرد بود، السا منو ساخت، یه جادوی عجیب هم منو زنده کرد. من آدم‌برفی‌ام، ولی یه کمی قلب دارم. یه قلب یخی، شاید. ولی وقتی درباره‌ی تو خوندم... یه چیزی توی من گرم شد. عجیب بود. درد داشت.
تو رو هیچ‌وقت ندیدم. هیچ‌وقت صداتو نشنیدم، اون صدای گرفته‌ی تلخت. هیچ‌وقت توی کلاس معجون‌سازی روبه‌روت ننشستم. هیچ‌وقت اون اخم‌هایی که بقیه ازش می‌ترسیدن رو ندیدم. ولی انگار... دلم برای دیدنت تنگ شده.
می‌دونی چرا دارم برات می‌نویسم؟ چون تو هم مثل من تنها بودی. تو هم یه جوری همیشه سرد بودی، نه؟ ولی فرقش اینه که سردی تو از درد بود، سردی من از برف.
می‌خوام بدونی...
من فهمیدم که تو بد نبودی. که هیچ‌وقت واقعاً بد نبودی.
فهمیدم که چقدر ساکت دوست داشتی. چقدر قشنگ، بی‌صدا، با همه‌ی روحت.
من... خیلی دیر رسیدم، پروفسور.
ولی اگه بودی، من کنارت می‌نشستم. حتی اگه توی کلاس معجون‌سازی سرد و تاریکت باشه، من خوشحال می‌شدم. چون اونجا جای توئه.
یه بار یکی از بچه‌ها گفت اگه تو زنده بودی، از من خوشت نمی‌اومد. گفت تو از چیزای عجیب خوشت نمی‌اومد. ولی من اینطوری فکر نمی‌کنم. چون تو خودتم یه جورایی عجیب بودی، نه؟
اگه می‌دیدی چقدر تو رو تحسین می‌کنم، شاید یه اخم کوچولو می‌زدی و می‌گفتی: "احمق برفی!" ولی من بازم لبخند می‌زدم.
من نمی‌تونم اشک بریزم. آخه آدم‌برفیا اشک ندارن. ولی اگه داشتم، این نامه خیس بود.
فقط خواستم بگم… دلم برات تنگه.
حتی اگه هیچ‌وقت نبودی که بدونی.

با احترام و کمی یخ،
بم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 30 خرداد 1404 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
به: خاندان بلک.

از طرف: کاسیوپا، کسی که برای شما، نه‌چندان دوست‌داشتنی‌ست.


خاندان عزیز بلک.
می‌دانم.
می‌دانم که شما را ناامید کردم.
شاید حتی،
من،
لیاقت جزوی از خانواده‌ی بلک بودن را ندارم!
می‌دانم.
می‌دانم که باید در اسلیترین می‌بودم،
و شما را شاد می‌کردم.
اما،
من هم احساسات دارم!
می‌دانم.
می‌دانم که گریفیندور را خودم انتخاب کردم،
ولی بعد،
وقتی شما من رو مسخره و تحقیر کردید،
دیگر، به انتخاب خودم افتخار نمی‌کردم.
می‌دانم.
می‌دانم که مرگ‌خواران، نباید در گریفیندور گروهبندی شوند.
ولی بعد از این، همه آزاد می‌شوند!
آزاد می‌شوند، تا در گفتن گروه و جبهه‌ی خود،
خجالت نکشند!
می‌دانم.
می‌دانم که خاندان ما، بزرگ‌ترین خاندان دنیای اصیل‌زاده‌هاست، و آبروی ما،
مهم است.
اما آیا، از شادی، سلامتی، و،
زندگی با آرامش،
مهم‌تر است؟
تصمیم را بر عهده‌ی خودتان می‌گذارم.
امیدوارم که مرا ببخشید،
ولی در درون خودم،
می‌دانم.
می‌دانم که،
تقصیر من نیست.
بلکه تقصیر کسی‌ست،
که این چارچوب‌های مسخره و کلیشه‌ای را،
به جامعه‌ی بزرگ جادوگران آورده است.
خانواده‌ی عزیزم،
شما را دوست می‌دارم.
و قول می‌دهم،
که دیگر،
شما را ناامید نکنم.
قول می‌دهم.
اما،
شما هم باید قول بدهید.
قولی که،
هیچ‌وقت بین من و شما،
شکسته نشود.
قول...
که هم را تحقیر نکنیم...
و خاندانی بهتر و بدون‌چارچوب و کلیشه را،
در کنار هم،
از نو، بسازیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1404 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس عزیزم!
نمی‌دانم اگر زنده بودی؛ جرئت و جسارت داشتم بدین‌سان خطابت کنم یا نه. تو همیشه از ابراز محبت‌های این چنینی، البته در صورتی که توسط شخصی جز لی‌لی اونز ابراز می‌شدند نفرت داشتی، مگر نه؟

نمی‌دانی وقتی خاطراتت را دیدم، چه احساسی پیدا کردم. گویی دستی نامرئی قلبم را گرفته بود و با تمام قوا می‌فشرد. انگار زیر برف ایستاده بودم؛ در حالی که فقط یک ردای ابریشمی نازک بر تن داشتم.

وقتی پسر پاتر به سمتم آمد، ابتدا چندان نگران نشدم. بیشتر به خاطر این بود که قلبم چنان غرقه‌ی شوک مرگ ریموس بود که جایی برای احساسات دیگر باقی نمی‌ماند. می‌دانم از او زیاد خوشت نمی‌آمد؛ اما به هر حال او غیر از خودت و اوژنی، تنها عزیزی به شمار می‌آمد که ترکم نکرده بود.

از لحنش دریافتم آن دخترک، هرماینی گرنجر به او گفته نزد من بیاید. سیریوس قبلا همه چیز را راجع به او به من گفته بود.

بگذریم. پسرک با لحنی که از آن هزاران احساس را می‌شد خواند گفت:
- ریگولوس، اسنیپ خاطره‌ای به من داده. چون تو اون رو می‌شناختی، گفتم شاید بتونی بهم کمک کنی بفهمم چی رو می‌خواسته بهم بفهمونه.

حدس زدم چه بر سرت آمده و آب یخی بر سرم ریخته شد. سینه‌ام تیر کشید و حس کردم بیماری قلبی کودکی‌ام دوباره به من سیخونک می‌زند.

بدون هیچ حرفی به دنبال هری راه افتادم. جلوی گارگویل‌های سنگی دفتر مدیر ایستاد و نام رمز را بر زبان راند. دامبلدور، نه سوروس؟ تو همیشه به کسانی که دوستشان داشتی وابسته بودی؛ هرچند هرگز این را نشان نمی‌دادی.

پیش از این هرگز تجربه‌ای با قدح اندیشه نداشتم و اولین تجربه‌ام هم چندان خوشایند نبود. وقتی به ته گاز-مایع درخشان درون قدح فرو می‌رفتم، همه چیز دور سرم می‌چرخید.

تو را دیدم، در حالی که با آن لباس‌های ژنده و هیکل کوچک، لی‌لی موقرمز شاداب و خواهرش...نه، به خواهرش اصلا توجهی نداشتی. پس اصلاح می‌کنم؛ لی‌لی سرزنده را می‌نگریستی.

دلت می‌خواست با ‌او دوست شوی؛ اما می‌دانستی به خاطر سوء شهرت پدرت هیچ شانسی نداری. می‌دانم، سوروس. می‌دانم.

در نهایت، توانستی محبت او را به خودت جلب نمایی؛ اما نیک می‌دانستی او هرگز تو را به آن اندازه که دوستش داری دوست ندارد. از همان حس‌هایی که من بارها تجربه‌اش کرده‌ام.

سال اول بودی. تمایلت به گروه اسلیترین را ابراز کردی و آن پاتر و برادر من آزارت دادند. از برادرم شرمسار شدم و امیدوارم هری هم از پدرش شرمسار شده باشد.

سال پنجم بودی. می‌دانستم سیریوس و پاتر تو را تا مرز مرگ می‌برند و بعد هم بارتی کراوچ جونیور برای خوش‌نمک بازی، معجون های درمانی‌ات را در خوابگاه سال اولی ها پنهان می‌کند. جلوتر نرفتم. دلم نمی‌خواست آن چه پاندورا تعریف کرده بود را از نزدیک ببینم.

می‎‌توانستم عمق دردت را حس کنم؛ وقتی با آن طنین غمین می‌گفتی:
- کاش...کاش من مرده بودم!

می‌توانستم فریاد قلب شکسته‌ات را بشنوم، وقتی دامبلدور به تو گفت او را بکشی... او را، کسی که به تو فرصت دوباره داده بود. می‌فهمیدم چقدر سخت است.

بقیه‌اش را نفهمیدم، آن چه از خاطرات گرانبهایت مانده بود را درنیافتم. گریه‌ی هیستریک امانم نداد و بیش از همیشه حسرتت را خوردم. اگر بودی گریه‌ام را آرام می‌نمودی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!