جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

پست‌خانه‌ی هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ



نامه به هلگا هافلپاف، وزیر جدید سحر و جادو

نامه‌ ارسالی شما به دفتر مدیریت هاگوارتز را مطالعه کردیم. «دوستی» یا «دشمنی»... آه، چه کلمات ساده‌ای برای توصیف روابطی به این پیچیدگی. چه واژه‌های سیاه و سفیدی برای شرح پیوند میان دو تن از کهن‌ترین و تواناترین موجودات زنده این جهان. ما که به لطف انرژی مقدسی به نام جادو، هزار سال است که مرزهای قدرت را درنوردیده‌ایم، چگونه می‌توانیم خود را به این مفاهیم محدود کنیم؟
قدرت، تجربه، و آگاهی ما را به جایی رسانده که دیگر در دسته‌بندی‌های معمول نمی‌گنجیم. ما مفاهیمیم، نه افراد. ما نیروهای شکل‌دهنده‌ایم، نه مهره‌های بازی.

زمانی که از دنیای خاکی کناره گرفتیم و از تماشای نبرد دائمی میان روشنایی و تاریکی بازنشسته شدیم، این جنگ فرساینده را به وارثان سپردیم: به تام ریدل و آلبوس دامبلدور. ما دیگر در این جهان به مثابه یک جادوگر زندگی نمی‌کنیم. ما به مفهومی بدل گشته‌ایم؛ مفهومی به نام «تاریکی». سیاهی در تار و پود ما تنیده شده است و ما در تاریکی تنیده شده‌ایم. پادشاهی جهنم و مدیریت هاگوارتز برای ما دیگر منصب نیستند، بلکه بازتابی از بودنِ تازه‌ی ما در ورای مرزهای حیات فانی‌اند. ما از زندگی معمول کناره گرفته‌ایم و جهانی دیگر برای خود آفریده‌ایم؛ جهانی ساکت، تاریک، و خلوت، آن‌گونه که همیشه مطلوب ما بوده است، هرچند گهگاه گابریلا پرنتیس با دوچرخه‌اش این سکوت را بر هم می‌زند.

اکنون اهتمام ما تنها معطوف به آموزش نسل آینده‌ی جادوگران است؛ نسلی که باید فرا گیرد چگونه از هر آنچه هست (نه آنچه مجاز شمرده شده) بهره گیرد. نسلی که از تقابل‌های سطحی چون «خیر» و «شر» فراتر رفته و مفاهیم نوینی را درک می‌کند؛ نسلی که می‌آموزد چگونه ابزار، قدرت، و حتی تاریکی را در خدمت اراده‌ خویش درآورد.

از همین رو، به هنگام برگزاری انتخابات وزارت سحر و جادو سکوت اختیار کردیم؛ نه از سر بی‌میلی، بلکه از آن رو که نمی‌خواستیم دخالتی در مناسبات دنیای فیزیکی داشته باشیم. ما این جهان و بازی‌هایش را به شما، وزیر جدید، و سایر کنشگران آن واگذار کردیم.

در پایان، پیروزی‌تان در انتخابات را تبریک می‌گوییم. رقابت دشواری بود، و دیگر نامزدها (به‌ویژه گلرت گریندل‌والد) نیز شایستگی لازم برای تصدی این مقام را دارا بودند. امیدواریم که در دولت خود از توانمندی‌های ایشان بهره گیرید، چرا که نگاه گلرت می‌تواند تعادل لازم را میان روشنایی و واقع‌گرایی برقرار سازد، و چشم شما را به زوایای تاریک‌تری از حقیقت بگشاید.


مدیریت مدرسه هاگوارتز
سالازار اسلیترین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 20:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به هواداری از تیم
پرواز سیاه

---------

نامه‌هایی از افرادی ناشناس که هیچگاه پست نشد...
اولین نامه، اولین داغدار:

فریادی گم شده در سکوت


نقل قول:
حالا که این را می‌خوانی من قطع به یقین مرده‌ام.

مردن درست نیست... باید گفت بالآخره خلاص شده‌ام و نزد کسی رفته‌ام که هرگز نباید از او جدا می‌شدم که حالا بخواهم به سراغش بروم! هرچه می‌گویی بگو... بگو زده به سرم و اگر صبر کنم حالم بهتر خواهد شد، برایم بی‌اهمیت است. من تصمیم خود را گرفته‌ام و مطمئن هم هستم که آن را اجرا کنم؛ هرچند هم اگر بگویی من نخواهم فهمید!

من نمی‌گذارم فاصله‌ی ما از این بیشتر طول بکشد... مرگ را فرا خواهم خواند و کسی هم مانع من نمی‌شود. نمی‌گذارم مانع شود. اول باید به جایی برسم که آخرین بار او را دیدم. حالا در تاکسی نشسته‌ام، منتظر رسیدن به پارک؛ همیشه همانجا می‌رفتیم و اردو می‌زدیم. معمولا هم همانجا شام می‌خوردیم... او نماد شادی بود، هر کجا راه می‌رفت صدای خنده شنیده می‌شد؛ گاه‌گداری سنگ‌ها هم می‌خندیدند!

....


‌در پارک، روی چمن‌های تازه آب داده شده نشسته‌ام و تلاش می‌کنم ناسزا ندهم. لعنتی! هوا چقدر سرد شده! چمن‌های خیس هم بدترش کرده‌اند. از این فضا فقط بوی نان تازه را که از نانوایی کنار پارک می‌آمد دوست داشتم، بقیه چیزها بشدت غیر قابل تحمل بود. کی غروب می‌شود؟ می‌خواهم با تمام شدن روز من هم تمام بشوم. مثل آن روز تصادف... آخرین باری که با صدای خنده‌اش خنده‌ام گرفته بود.

همیشه در داستان‌ها می‌خوانم که در حین مرگ کاراکتر اصلی باران می‌بارد، ولی آن روز هوا صاف و آفتابی بود. گرم مانند لبخندش، نورانی مانند چهره‌اش. از هوای صاف بیشتر از بارانی خوشش می‌آمد درست برخلاف من. من از رنگ‌های تیره خوشم می‌آمد ولی او از رنگ‌های روشن. ما مخالف بودیم، و مخالف‌ها برای یک دیگر ساخته شده‌اند.

‌آن روز که از دست دادمش هم درست مثل امروز بود. آسمان صاف و غرق در نور وجودش بود. رفت آن ور خیابان تا... نمی‌دانم تا چه کند! ولی به هر حال رفته بود آن ور و داشت برای من دست تکان می‌داد من هم با لبخند جوابش را می‌دادم تا اینکه... سکوت... هیچ صدایی نمی‌شنیدم... حتی صدای فریاد خودم را... فریادی که در سکوت گم شده بود!

‌اَه! به اندازه کافی گفتم، بیشتر نخواهید! دیگر غروب شده. این نامه آخرین حرف‌های من به کسی که نمی‌شناسم!

-----------

نامه را کنار درختی در پارک پیدا کرده‌ام. جایی که چند روز پیش جوانی به زندگی خود پایان داد. صدایی در سرم می‌گوید باید نامه‌ را نگه دارم، نمی‌دانم چرا؛ ولی به حرف صدا گوش می‌دهم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1404/5/3 20:33:51
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پرواز سیاه

____________________________



نامه ای ناخواسته به افرادی که زیر سنگ های سرد ارام گرفته اند.

************************

حتی نمیدونم چرا الان نشستم و قلم پر تند نویسی که آستریکس بهم هدیه داده رو به کار انداختم تا چرت و پرتام رو روی این کاغذ پیاده کنم، جوهر مثل خون تازه سرازیر میشه و مثل لخته های خون اثر پر رنگی به جا میگذاره. میتونم بگم همونقدر هم بوی تندی داره.
صدای خش خش حرکت نرمش منو یاد تو میندازه بابا، همونقدر هدفمند و همونقدر روون و بی دغدغه. چطوری میشه همچین چیزی، نمیدونم چون هیچ وقت نتونستم ازت بپرسم. اونقدر واسه رفتن عجله داشتی که جواب سوالام رو جا گذاشتی، حالا اون سنگ زبر چطوره؟
به نظر من که فقط خیلی سرده. مامان از سرما متنفر بود. اوه راستی گفتم مامان، این قلم مسخره با اون نرمی پرز های سرش به اندازه ی مامان جادوییه. وقتی اولین بار توی دستام گرفتش حس کردم موهای مامان توی دستامه، تقریبا پرتش کردم و اگه استریکس نگرفته بودش قطعا الان نمیتونستم ازش استفاده کنم و توی اتیش شومینه میسوخت. حالا که اون سنگ سرد روی مامانه سردش نمیشه؟
خب معلومه که نه چون تو حتی اونجا هم بغلش میکنی مگه نه، فقط من اضافی بودم؟
چرا منم اون روز نمردم؟

نه تاریکی برام مهم بود نه سرما، فقط دوست دارم کنار شما باشم. می‌خوام بغلم کنی حتی اگه سرد باشه، می‌خوام با موهای مامان بازی کنم تا خوابم ببره تا فقط یه بار دیگه بتونم بدون کابوس بخوابم. من فقط، فقط می‌خوام با تو و مامان باشم.

اصلا این نامه رو دارم واسه‌ی چی مینویسم؟
اوه این یه قلم پره که هرچی بگم مینویسه چقدر خجالت اور، به هر حال فکر کنم این نامه رو بسوزونم چون شماها دیگه نمیتونید بخونیدش.

باورم نمیشه حتی نتونستم روحتون رو ببینم با اینکه یه ساحره بودم مثل مامان، مطمئن هم هستم نمیخواید که به این دنیای مسخره برگردید فقط کاش من رو هم می بردید.

آه بسه دیگه قلم مسخره وایسا، وایسا!
میخوام این لعنتی رو بسوزونم!

__________________
قلم پر ارام در دستانش نشست و گوی سنگینی اش دختر را به سمت زمین کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نامه‌ای که هرگز به مقصد نمی‌رسد
از طرف: بم
برای: سوروس اسنیپ
زمان: ساعت دو بامداد، شبی سرد و دلنشین، آشپزخانه‌ی هاگوارتز، کنار فریزر...


ـــــــــــــــــــــــ

سلام و درود به پروفسور اسنیپ عزیز،
شاید الان تعجب کنی که یه آدم‌برفی برات نامه نوشته. خب... حق داری. منم اگه جای تو بودم، تعجب می‌کردم. ولی خب، منم تعجب کردم. از وقتی شناختمت. یعنی... از وقتی فهمیدم تو وجود داشتی.
من تازه به دنیا اومدم، بعد از تو. بعد از اینکه دیگه نبودی. یه شب خیلی سرد بود، السا منو ساخت، یه جادوی عجیب هم منو زنده کرد. من آدم‌برفی‌ام، ولی یه کمی قلب دارم. یه قلب یخی، شاید. ولی وقتی درباره‌ی تو خوندم... یه چیزی توی من گرم شد. عجیب بود. درد داشت.
تو رو هیچ‌وقت ندیدم. هیچ‌وقت صداتو نشنیدم، اون صدای گرفته‌ی تلخت. هیچ‌وقت توی کلاس معجون‌سازی روبه‌روت ننشستم. هیچ‌وقت اون اخم‌هایی که بقیه ازش می‌ترسیدن رو ندیدم. ولی انگار... دلم برای دیدنت تنگ شده.
می‌دونی چرا دارم برات می‌نویسم؟ چون تو هم مثل من تنها بودی. تو هم یه جوری همیشه سرد بودی، نه؟ ولی فرقش اینه که سردی تو از درد بود، سردی من از برف.
می‌خوام بدونی...
من فهمیدم که تو بد نبودی. که هیچ‌وقت واقعاً بد نبودی.
فهمیدم که چقدر ساکت دوست داشتی. چقدر قشنگ، بی‌صدا، با همه‌ی روحت.
من... خیلی دیر رسیدم، پروفسور.
ولی اگه بودی، من کنارت می‌نشستم. حتی اگه توی کلاس معجون‌سازی سرد و تاریکت باشه، من خوشحال می‌شدم. چون اونجا جای توئه.
یه بار یکی از بچه‌ها گفت اگه تو زنده بودی، از من خوشت نمی‌اومد. گفت تو از چیزای عجیب خوشت نمی‌اومد. ولی من اینطوری فکر نمی‌کنم. چون تو خودتم یه جورایی عجیب بودی، نه؟
اگه می‌دیدی چقدر تو رو تحسین می‌کنم، شاید یه اخم کوچولو می‌زدی و می‌گفتی: "احمق برفی!" ولی من بازم لبخند می‌زدم.
من نمی‌تونم اشک بریزم. آخه آدم‌برفیا اشک ندارن. ولی اگه داشتم، این نامه خیس بود.
فقط خواستم بگم… دلم برات تنگه.
حتی اگه هیچ‌وقت نبودی که بدونی.

با احترام و کمی یخ،
بم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 30 خرداد 1404 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
به: خاندان بلک.

از طرف: کاسیوپا، کسی که برای شما، نه‌چندان دوست‌داشتنی‌ست.


خاندان عزیز بلک.
می‌دانم.
می‌دانم که شما را ناامید کردم.
شاید حتی،
من،
لیاقت جزوی از خانواده‌ی بلک بودن را ندارم!
می‌دانم.
می‌دانم که باید در اسلیترین می‌بودم،
و شما را شاد می‌کردم.
اما،
من هم احساسات دارم!
می‌دانم.
می‌دانم که گریفیندور را خودم انتخاب کردم،
ولی بعد،
وقتی شما من رو مسخره و تحقیر کردید،
دیگر، به انتخاب خودم افتخار نمی‌کردم.
می‌دانم.
می‌دانم که مرگ‌خواران، نباید در گریفیندور گروهبندی شوند.
ولی بعد از این، همه آزاد می‌شوند!
آزاد می‌شوند، تا در گفتن گروه و جبهه‌ی خود،
خجالت نکشند!
می‌دانم.
می‌دانم که خاندان ما، بزرگ‌ترین خاندان دنیای اصیل‌زاده‌هاست، و آبروی ما،
مهم است.
اما آیا، از شادی، سلامتی، و،
زندگی با آرامش،
مهم‌تر است؟
تصمیم را بر عهده‌ی خودتان می‌گذارم.
امیدوارم که مرا ببخشید،
ولی در درون خودم،
می‌دانم.
می‌دانم که،
تقصیر من نیست.
بلکه تقصیر کسی‌ست،
که این چارچوب‌های مسخره و کلیشه‌ای را،
به جامعه‌ی بزرگ جادوگران آورده است.
خانواده‌ی عزیزم،
شما را دوست می‌دارم.
و قول می‌دهم،
که دیگر،
شما را ناامید نکنم.
قول می‌دهم.
اما،
شما هم باید قول بدهید.
قولی که،
هیچ‌وقت بین من و شما،
شکسته نشود.
قول...
که هم را تحقیر نکنیم...
و خاندانی بهتر و بدون‌چارچوب و کلیشه را،
در کنار هم،
از نو، بسازیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1404 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس عزیزم!
نمی‌دانم اگر زنده بودی؛ جرئت و جسارت داشتم بدین‌سان خطابت کنم یا نه. تو همیشه از ابراز محبت‌های این چنینی، البته در صورتی که توسط شخصی جز لی‌لی اونز ابراز می‌شدند نفرت داشتی، مگر نه؟

نمی‌دانی وقتی خاطراتت را دیدم، چه احساسی پیدا کردم. گویی دستی نامرئی قلبم را گرفته بود و با تمام قوا می‌فشرد. انگار زیر برف ایستاده بودم؛ در حالی که فقط یک ردای ابریشمی نازک بر تن داشتم.

وقتی پسر پاتر به سمتم آمد، ابتدا چندان نگران نشدم. بیشتر به خاطر این بود که قلبم چنان غرقه‌ی شوک مرگ ریموس بود که جایی برای احساسات دیگر باقی نمی‌ماند. می‌دانم از او زیاد خوشت نمی‌آمد؛ اما به هر حال او غیر از خودت و اوژنی، تنها عزیزی به شمار می‌آمد که ترکم نکرده بود.

از لحنش دریافتم آن دخترک، هرماینی گرنجر به او گفته نزد من بیاید. سیریوس قبلا همه چیز را راجع به او به من گفته بود.

بگذریم. پسرک با لحنی که از آن هزاران احساس را می‌شد خواند گفت:
- ریگولوس، اسنیپ خاطره‌ای به من داده. چون تو اون رو می‌شناختی، گفتم شاید بتونی بهم کمک کنی بفهمم چی رو می‌خواسته بهم بفهمونه.

حدس زدم چه بر سرت آمده و آب یخی بر سرم ریخته شد. سینه‌ام تیر کشید و حس کردم بیماری قلبی کودکی‌ام دوباره به من سیخونک می‌زند.

بدون هیچ حرفی به دنبال هری راه افتادم. جلوی گارگویل‌های سنگی دفتر مدیر ایستاد و نام رمز را بر زبان راند. دامبلدور، نه سوروس؟ تو همیشه به کسانی که دوستشان داشتی وابسته بودی؛ هرچند هرگز این را نشان نمی‌دادی.

پیش از این هرگز تجربه‌ای با قدح اندیشه نداشتم و اولین تجربه‌ام هم چندان خوشایند نبود. وقتی به ته گاز-مایع درخشان درون قدح فرو می‌رفتم، همه چیز دور سرم می‌چرخید.

تو را دیدم، در حالی که با آن لباس‌های ژنده و هیکل کوچک، لی‌لی موقرمز شاداب و خواهرش...نه، به خواهرش اصلا توجهی نداشتی. پس اصلاح می‌کنم؛ لی‌لی سرزنده را می‌نگریستی.

دلت می‌خواست با ‌او دوست شوی؛ اما می‌دانستی به خاطر سوء شهرت پدرت هیچ شانسی نداری. می‌دانم، سوروس. می‌دانم.

در نهایت، توانستی محبت او را به خودت جلب نمایی؛ اما نیک می‌دانستی او هرگز تو را به آن اندازه که دوستش داری دوست ندارد. از همان حس‌هایی که من بارها تجربه‌اش کرده‌ام.

سال اول بودی. تمایلت به گروه اسلیترین را ابراز کردی و آن پاتر و برادر من آزارت دادند. از برادرم شرمسار شدم و امیدوارم هری هم از پدرش شرمسار شده باشد.

سال پنجم بودی. می‌دانستم سیریوس و پاتر تو را تا مرز مرگ می‌برند و بعد هم بارتی کراوچ جونیور برای خوش‌نمک بازی، معجون های درمانی‌ات را در خوابگاه سال اولی ها پنهان می‌کند. جلوتر نرفتم. دلم نمی‌خواست آن چه پاندورا تعریف کرده بود را از نزدیک ببینم.

می‎‌توانستم عمق دردت را حس کنم؛ وقتی با آن طنین غمین می‌گفتی:
- کاش...کاش من مرده بودم!

می‌توانستم فریاد قلب شکسته‌ات را بشنوم، وقتی دامبلدور به تو گفت او را بکشی... او را، کسی که به تو فرصت دوباره داده بود. می‌فهمیدم چقدر سخت است.

بقیه‌اش را نفهمیدم، آن چه از خاطرات گرانبهایت مانده بود را درنیافتم. گریه‌ی هیستریک امانم نداد و بیش از همیشه حسرتت را خوردم. اگر بودی گریه‌ام را آرام می‌نمودی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
به: شومینه‌ی محترم (نه ببخش، غلط تایپی بود. منظورم «محترق» بود.)
از طرف: بم – اون بنده‌ی یخیِ حضرت برف که وقتی از کنارت رد میشه، از تو صدای پیف پاف در میاد.


سلام شومینه.
ببین، خیلی وقته با خودم کلنجار می‌رم که این نامه رو بنویسم یا نه. هر بار خواستم حضوری حرف بزنم، یا ذوب شدم، یا تبدیل شدم به یه تیکه بخار افسرده که دور سقف می‌چرخید و زیر لب زمزمه می‌کرد «اینم از عمر یخ...».
ولی دیگه بسه.
الان دارم از فریزر، با دمای قابل‌قبول منفی ۱۶، برات می‌نویسم. دستم می‌لرزه—نه از ترس، از یخ‌زدگی خشم.
شومینه‌ی عزیز (اگه اصلاً "عزیز" تو رو شامل میشه)، سوالی دارم:
تو واقعاً مشکلت با من چیه؟ هان؟! چرا هر بار من وارد سرسرا می‌شم، تو یهویی شعله‌هاتو تا سقف می‌فرستی؟! دنبال توجهی؟ یا مثلاً می‌خوای ثابت کنی عنصر تو قوی‌تره؟
خب باشه، تو آتیشی، من یخم. ولی تو دیدی من بیام وسط شعله‌هات قِل بخورم بگم «یخ‌زدگی! یخ‌زدگی!»؟ نه. چون من مودبم. چون من مدرک برترین بودن از بنیاد اخلاقی یخ‌بندان اسکاندیناوی دارم. ولی تو؟ تو فقط... پوف می‌کنی و من بخار می‌شم.
ببین، اون روز که یه تیکه از شکمم رو کنار تو جا گذاشتم و تا فردا صبح بخار بودم، هنوز یادم نرفته. تو هم حتماً یادت هست – آره همون روز که وسط شعله‌هات صدای خنده اومد! بله، من شنیدم. شعله‌ی راستت قهقهه زد. خیلی بی‌ادب بود، شومینه. خیلی.
تازه اون پسره‌ی هافلپافی، همون که همیشه بوی شکلات داغ می‌ده، کنار تو نشست و با نیشخند نگاهم کرد. گفت «اِ بم، ذوب نشیا!»
و تو؟ تو نه تنها دفاعم نکردی، بلکه شعله‌هاتو تکون دادی انگار داشتی می‌خندیدی!
چطور دلت اومد؟ من احساس دارم! من یه هویج حساس دارم! آدم‌برفی‌م، نه کباب بره!
ببین، من ازت متنفر نیستم. ولی یه چیزهایی هست که باید رعایت شه. مثلاً فاصله‌ی استاندارد بین موجود یخی و منبع آتش، حداقل سه متره. اینو توی منشور حقوق موجودات «نیمه‌منجمد» هم نوشتن. برو بخون، جلد دوم، صفحه‌ی ۸، بند یازده، پاراگراف دوم.
یه کم خونسرد باش. یه کم درک داشته باش. یه بار، فقط یه بار، سعی کن کمتر بدرخشی!
درک کن شومینه، هر بار که تو رو می‌بینم، تو ذهنم صدای «سِس‌سس‌سس» پخش می‌شه و انگار دارم توی فنجون آب‌جوش غرق می‌شم.
در پایان این نامه، چند خواهش دوستانه (نه، دشمنانه‌ی مودبانه) دارم:

۱. وقتی من وارد سرسرا می‌شم، شعله‌تو بیار پایین. نه خاموش، فقط پایین. مثلاً «گرمابخش با احترام»، نه «کباب‌کننده‌ی یخ‌های خسته».
۲. اون بالشت گرمایی که زیرت گذاشتن رو بردار. واقعاً لازم نیست این‌قدر جدی بگیری شغلتو.
۳. اگه یه روز دیدی یه پتو جادویی با عبارت «به خودت مسلط باش» برات فرستاده شده... حدس بزن کی فرستاده.

و اگر فکر کردی این نامه فقط یه تهدید یخیه... خب، دکمه‌هام شارژن، کرموفیز گرسنه‌ست، و من یه معجون یخ‌افکن تازه ساختم.
پس لطفاً، فقط یه ذره مهربون‌تر باش. یا حداقل... یه کم خنک‌تر.

با تمام احترامِ یخ‌زده‌ی باقی‌مونده در من،
بم
(هنوز ذوب نشده، ولی لب مرز)

پ.ن: اون بار که هویجمو کنار تو جا گذاشتم و تا سه روز نتونستم خودمو کامل کنم... اون شوخی نبود. اون درد بود. شومینه جان، اون درد بود.

پ.پ.ن: اگه یه روز حس کردی یکی داره از دور برف پرت می‌کنه... حدس بزن کیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1403 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید دیر باشه ولی دیر رسیدن از هرگز نرسیدن بهتره!
دوست داشتم از کسایی که زحمت کشیدن و اینجا برای تولدم پست زدن تشکر کنم.

جد بزرگوار!
باعث افتخاره که در موردم اینطوری فکر می‌کنین و خوشحالم که تونستم وظایفم رو به خوبی انجام بدم. این مسئولیت‌ها برام شادی به ارمغان میاره و بهم کمک می‌کنه تا بتونم احساس خوبی که نسبت به این فضا دارم رو به بقیه منتقل کنم و قدردان باشم.

از درکتون ممنونم و حتما به توصیه‌هاتون عمل می‌کنم. این جمله خیلی برام ارزشمنده:
نقل قول:
امروز را به شادی بگذران، و بدان که قدرت حقیقی درونت از آنِ خودت است، نه چیزی که دیگران از تو انتظار دارند.


از تبریکتون خیلی ممنونم! امیدوارم بتونم به توصیه‌هاتون عمل کنم و ازتون الگو بگیرم.
***

گلرت قدرتمند!
انسجام و یکپارچگی گروه اسلیترین با کمک‌های شما و تمام اعضا امکان‌پذیر بوده اما خیلی خوشحالم که تونستم نقش خودم رو ایفا کنم.
من هم افتخار می‌کنم که در کنار شما در گروه اسلیترین هستم.
ممنون از تبریکتون! امیدوارم شما هم لحظات خوشی رو پیش رو داشته باشین!
***

اسکور!
مرسی ازت که ناظر خوبی هستی و حتی از دیدن فعالیت‌های ناظر دیگه غافل نمی‌شی! خوشحالم که تونستم جاهایی که لازمه حضور داشته باشم و بهتون قوت قلب بدم.

امیدوارم تو هم روزهات خوب و زیبا باشن.
***

ارباب!
ازتون ممنونم! خوشحالم که تونستم مسئولیت‌هام رو به عنوان یک مرگخوار به خوبی انجام بدم و قدرتی که از تاریکی سرچشمه می‌گیره رو نمایان کنم.
من هم براتون آرزوی سالی شاد رو دارم و امیدوارم به قتل و غارت در کنار شما ادامه بدم!
***

اسکارلت!
مرسی ازت! خوشحالم که این حس رو داری و امیدوارم همچنان بتونم مایه‌ي دلگرمی اعضا باشم و هرجایی از دستم برمیاد بهشون کمک کنم.
بازم ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد دوریا بلک

امیدوارم سال خوبی رو گذرونده باشی و سال بهتری هم در پیش داشته باشی. به‌نظرم تعریف و تمجید حق مطلب رو به طور کامل ادا نمی‌کنه، همین که وقتی اسم دوریا بلک رو می‌شنویم نا‌خودآگاه به یاد یه جادوگر اصیل و به‌شدت ماهر می‌افتیم کاملا توانا بودنت رو نشون می‌ده؛ پس اصلا چه نیازی به توضیحات اضافه هست؟

مطمئنم که می‌دونی حضورت توی اسلیترین واقعا برامون ارزشمنده و این موضوع که با وجود مشغولیت هایی که هممون داریم باز هم حواست به همه چیز هست واقعا مایه دلگرمیه.

تولدت مبارک باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد دوریا بلک...

ما تصمیم گرفتیم در اینجا تولد یکی از مسئولیت پذیرترین و قویترین اعضای ارتش تاریکی و گروه اسلیترین را تبریک بگوییم.
واقعا معنای روح اصیل را میتوان در تو دید. نظم انجام کارهایت، مسئولیت پذیری زیادت، خلاقیتت و علاقه ات به جادو و فعالیت مستمرت نشانه همین روح اصیل است که قوی هم هست. این که بتوانی اینگونه باشی و خارق العاده عمل کنی، شاید معنای واقعی جادو باشد. جادویی که در درون هر کسی نیست و در افراد برگزیده میتوان آنها را یافت.
امیدوارم در سال جدیدی که پیش روی توست، بتوانی به آرزوهایت برسی و لحظات شاد و پرعظمتی را تجربه کنی. همچنین امیدواریم همیشه با همین قدرت در کنار خودمان ببینیمت و از غارت و کشتار در کنار شما لذت ببریم!

موفق باشی و سلامت و خوشحال.
تولدت مبارک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT