هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳
#12

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
سوژه جدید:


لینی بشقاب حاوی مگسش را روی میز گذاشت. سس خردل را روی آنها ریخت و بعد از بستن پیش بند، چنگالش را برداشت.
-همیشه دلم می خواست صبحونه آشا رو امتحان کنم. مرلین؟ یه بار دیگه می گی؟ من هیچی نفهمیدم. همینجوری یهو اومدن و بردنش؟ آخه به چه بهانه ای؟

مرلین دستی به ریشش کشید.
-عجب ریش بلندی! برم تو گینس ثبتش کنم روی دامبل کم بشه؟...اوه...چی پرسیدی؟...آهان...بی بهانه که نه. گفتن آشا بی پدر و مادره!

-و تو در مقابل این توهین چیکار کردی؟ تماشا؟
-نه خب...بهشون حمله کردم! ولی اونا ضمن مهار حمله من توضیح دادن که منظورشون یتیمه!
-آخی آشا! طفلکی ارباب! حتما خیلی ناراحت شدن. عادت داشتن هر روز دم آشا رو از بیخ بکنن!

لینی قطره اشکی بر تنهایی و بی کسی لرد سیاه ریخت.

غیبت غیر عادی لرد سیاه بالاخره توجه مرگخواران را به خود جلب کرده بود. لرد از صبح همان روز ناپدید شده بود و حتی برای رهبری سرود ملی مرگخواران سر میز صبحانه هم حاضر نشده بود. مرگخواران هم از مرلین خواسته، بدون خواندن سرود به میز صبحانه حمله ور شده بودند. ولی بعد از سیر شدن شکمشان به خاطر آورده بودند که ارتش بدون ارباب نمی شود!

سیوروس که در حال تکثیر نسخه ای از پوستر سیریوس با دندان های خون آلود و بلند بود پرسید:
-حالا یعنی چی؟ مامورای وزارتخونه کله سحر اومدن و مارمولک مخصوص رو گرفتن و بردن؟! ارباب هم باهاشون رفت؟

لودو که همواره جادوگری بسیار سحرخیز بود و شاهد همه ماجرا، جواب داد:
-نه...ارباب تو اتاقشونن. زانوی غم به بغل گرفتن! می دونین که چقدر روی مارمولکشون حساس هستن. صبح که مامورا اومدن مجبور شدن باهاشون کنار بیان. آخه اونا هشت نفر بودن و به دلیل حفظ امنیت انتخابات وزارت جادوگرای سابقه دار یا تحت تعقیب تا پایان انتخابات اجازه جادو ندارن.

سیوروس چاپ پوستر را موقتا متوقف کرد!
-هی! بدون جادو امنیت من چطوری قراره تضمین بشه؟ منظورت جادوی سیاهه دیگه؟
-نه! هر نوع جادویی!

رودولف چوب دستیش را امتحان کرد.
-ای بابا...واقعا کار نمی کنه! حالا چطوری صورتمو بشورم؟ کی موهامو شونه کنه؟ پناه بر مرلین!....حالا باید چیکار کنیم؟

-خب...باید یه جوری آشا رو از اونجا نجات بدیم! شنیدم اونجا بچه ها مجبورن روزی دو بار مسواک بزنن! تو هیچ وعده ای هم آش نمی دن! آشا زیر بار این فشار له می شه!







پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۳
#11

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۲۳:۴۱ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در همان لحظه که سوژه می رفت در افق محو و ناپدید شود آسمان از ابرهای تیره پوشیده شد.رعد و برق آسمان را پوشاند و گرد و خاک عظیمی به هوا برخاست. از میان گرد و غبار شنل پوشی که زاغ سیاهی بالای سرش پرواز می کرد ظاهر شد.
عوامل داخل کادر و بیرون کادر:
کل جماعت در یک حرکت خودجوش در جستجوی راه فراری دیوانه وار به هر طرف دویدند. اما به خواست نویسنده در گوشه و کنار پایشان پیچ می خورد یا به هم برخورد می کردند و روی هم تلنبار می شدند. لحظه ای بعد آیلین پرنس در حالیکه موهایش را به طرز مخوفی از جلو روی صورتش ریخته بود از داخل دوربین فیلم برداری خود را به داخل کادر کشید تا روی هرچه فیلم حلقه و ساماراست را کم کند!
عوامل و دست اندر کاران با مشاهده آیلین که به فرمت وارد کادر شد دست از رد و بدل کردن کاغذ و قلم برای نوشتن وصیت نامه خود کشیدند.
عوامل پشت و روی صحنه:
آیلین نگاهی مخوف به دور و برش انداخت.اما یادش آمد که هنوز موهایش روی صورتش ریخته و نگاه های خوفناکش تاثیری ندارد. پس از جو حلقه و همذات پنداری با سامارا دست کشید و موهایش را مثل آدم پشت سرش ریخت.سپس با خونسردی چوبدستیش را کشید.
عوامل پشت و روی صحنه:مـــامــــــــان!
صحنه یک لحظه برفکی شد. ثانیه ای بعد دوربین در راستای عوض کردن جو خشونت بار برنامه خاله شادونه را جهت تلطیف روحیه بینندگان را پخش کرد.اما چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که ملت معترض با داد و فریاد و شعار تعطیلی برنامه به همراه چوب و چماق وارد شدند و دوربین را کلا بی خیال تلطیف روحیه بینندگان کردند.
صحنه بلافاصله به سر جای خودش برگشت.
عوامل پشت و روی صحنه:
آیلن درحالیکه نوک چوبدستیش را که از آن دود بلند میشد فوت می کرد گفت:
- حالا خوبتون شد...این چه وضعه سوژه ست؟چرا این سوژه اینجوری شده؟ می دونم که خیلی به دیدن من علاقه دارین ولی برای بقیه هم باید وقت بذارم. حالا هم بلند شین جمع کنین این منظره بی ناموسی رو تا منکراتو صدا نکردم!
ملت در یک لحظه از جا جستند و از بزرگ تا کوچک جلوی آیلین صف کشیدند.
آیلین:کارگردان!
کارگردان از صف بیرون پرید و به حال خبردار جلوی آیلین ایستاد.
- سوژه رو به نحو شایسته ای اصلاح می کنی وگرنه این آخرین پستیه که تو عمرت کارگردانی می کنی!
کارگردان:چش...چشم...خانم!

رو به روی ورودی یتیم خانه

با وزش باد سردی ناگهان فلور از جا جست و با حیرت به دور و برش نگاهی انداخت.
- ای بابا...یعنی همه اون پستای قبلی پرید؟یعنی من همه این مدت داشتم خواب میدیدم؟یعنی آندرو و مندی الان دارن یه غذای گرم می خورن و یه جای گرم و نرم می خوابن و من تو سرما یخ می زنم؟آخه این انصافه؟
درست در همان لحظه که فلور به متن وصیت نامه ای که می خواست پیش از مرگش به شکل دخترک کبریت فروش تنظیم کند می اندیشید باد تندی وزید و کاغذی را به صورتش چسباند.فلور با عصبانیت کاغذ را از صورتش جدا کرد.
- این دیگه چه بوقیه؟الان چه و...هوم؟

آیا از سرما و گرسنگی در عذابید؟آیا از خانه رانده شده اید و جایی برای ماندن ندارید؟شوهرتان نفقه نمی دهد و پول مهریه را ندارد بپردازد؟آیا تصمیم به خودکشی دارید؟اشتباه گرفتین خانم ما انجمن حمایت از ساحره ها نیستیم...
دیگر نگران نباشید!با داشتن کمی رو و قلبی سیاه دنیا را برایتان تضمین میکنیم.
موسسه کلاهچیان

فلور:



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۳:۵۸ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۳
#10

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
بلطف پیتر، اینجوری شد که فلور، بهشتی شد... با چابکی به درون یتیم خانه رفت و دوستانش آماندا و آندرومدا را نجات داد...

آماندا و آندرومدا، فلور را درآغوش گرفتند و مقادیر زیادی اشک ریختند و سپس بینی هایشان را بالا کشیدند و آماده رفتن شدند!!

فلور: امممم... بچه ها دارید میرید؟
دو تا آ(منظور آماندا و آندرومدا است): آره دیگه!!
فلور: منو تنها میذارید؟!
دو تا آ: آره دیگه! چیه؟ نکنه میخوای بخاطر اینکه نجاتمون دادی منت بذاری سرمون؟
فلور: اووووم... نه خب...
دو تا آ: معلومه که نمیتونی بذاری! زورت که نکردیم! خودت خواستی!
فلور: آره حق با شماست...
دو تا آ: تو فقط در حد یک سنگ صبور بودی برای ما و در همه این سال ها بهت میگفتیم که برو دنبال دوستای بهتر ولی خودت نخواستی!
فلور: باشه، هر چی شما بگید
دو تا آ: میشه خواهش کنیم از زندگی ما بری بیرون؟ با دو تا آدم جدید آشنا شدیم و اگه تو رو ببینن ممکنه رابطمون به هم بخوره! بالاخره تو جهنمی هستمی خب... پدر و مادر خودتم دوستت ندارن... ما کلی دوست دور و برمون داریم ولی تو همیشه جز یکی دو نفر کسی دور برت نیست...
فلور: (سکوت)

دو تا آ رفتند و فلور تنها شد... حتی دیگر فرشته مهربانی که اسمش پیتر بود هم پیش فلور نیامد... هیچکس جز آن فرشته سیاه...

فرشته سیاه: چرا تنهایی؟ چرا گریه میکنی؟
فلور: تو مراقب من بودی؟
فرشته سیاه: من مراقب هیچکس نیستم! تو این دنیا هر کس باید خودش مراقب خودش باشه!
فلور: ایهیم....
فرشته سیاه: فقط برام سوال بود که چرا تنها و ناراحتی؟ پس دوستات کجان؟ فرشته سفید کجاست؟
فلور: دوستام رفتن! و گفتن وظیفه م بوده که مراقبشون باشم یا هر کاری کردم با خواست و اصرار خودم بوده...
فرشته سیاه: اوکی، گذشته ها گذشته دیگه از این به بعد اینجوری نکن که اینجوری بشه وضع و حالت...شبیه زامبی ها شدی! زندگی خودتو بساز...زیاد زمان نداری...فکر نکنم دوست داشته باشی آخرین حست وقتی داری میمیری تلخی مزه یه کوله آرزو و حسرت زیر زبونت باشه...
فلور: نمیدونم!.... نمیتونم، من بدون اونا هیچم. پاره های تنم هستند... همه زندگیمو با اونا میدیدم... یه روز دو روز که نبوده...
فرشته سیاه: هر کاری هر چقدر سخت تر و غیر قابل باورتر باشه باورپذیریت به خودت بیشتر میشه! همیشه همه بهت تلقین میکردن که هیچی نیستی، همه میخواستن شبیه خودشون بشی. اگه سو استفاده گر بودن، اگه دو رو بودن، اگه معتاد بودن، فقط چون راه خودتو میرفتی! چون خلاف جریان آب شنا میکردی چون یه جوجه اردک زشت بودی ولی الان باید بفهمی چی هستی...بقیه مسیر رو برو...
فلور: به این سادگیا نیست..
فرشته سیاه: میخوای همیشه بشینی گوشه اینجا و اشکت دم مشکت باشه؟ نمیخوای یه کم قوی بشی؟ نمیبینی زندگی چه جور شخصیتی طلب میکنه؟ میخوای مثل این آدم های مجنون گوشه همینجا بپوسی؟ فکر میکنی نهایتش چی میشه؟ زیر تابوتتو میگیرن و میگن حیف شد، حلوا و زرشک پلوی عزاتو میخورن و میرن دنبال زندگیشون...
فلور: نمیدونم چی بگم...
فرشته سیاه: مگه نمیگی خودشون بهت اینو گفتن؟ مگه نمیگی بهت گفتن مزاحمشونی؟ مگه نگفتن فقط تو اصرار میکنی و همه چیز این رابطه یه طرفه س؟ مگه نگفتن بدون تو زندگی بهتری دارن؟ مگه صد ها بار نگفتن برو دنبال دوستای دیگه؟ مگه مثل یه آشغال پرتت نکردن از زندگیشون بیرون؟
فلور: چرا!
فرشته سیاه: اوکی، من دیگه حرفی ندارم... تصمیمیه که خودت باید بگیری. آخرین کسی که پیشت میومد من بودم! از این به بعد از فلاکت بمیری هم کسی نمیاد پس تصمیمتو بگیر...


یک ماه بعد...
فلور دلاکور سراپا تغییر شده بود. شخصیتی جدید پیدا کرده بود. حتی بطرزی باورنکردنی برای اولین بار تو عمرش آرزوهای شخصی داشت!! دوست داشت جاهای دیگه دنیارو ببینه. حتی آرزوهایی برای خودش تعریف کرده بود و تلاش میکرد به اونا برسه... فلور دوباره زنده شده بود، در حالی که باورش نمیشد دیگه هیچوقت از خاکسترش، آتش زندگی ای روشن بشه... حتی دوست داشت زمانی اینقدر قوی بشه که بتونه به معدود دوستایی که داشت و همون ها باعث شده بودن فکر کنه هنوز آدم های واقعی نسلشون منقرض نشده، کمک کنه...

دو ماه بعد...
فرشته سفید و آماندا و آندرومدا برگشتند...
دو تا آ: فلور این چه وضعشه؟ چرا شبیه شیطون پرستا شدی؟ چرا بدون احساس شدی؟ چرا عشق و محبت رو از زندگیت گذاشتی کنار؟ چرا خودخواه شدی؟... از اولشم همینجوری بودی، هر روز دنبال دوستای جدید. نگو که چون ما ولت میکردیم و میرفتیم، تو هم میرفتی با بقیه دوست میشدی تا جای خالی ما پر بشه، چون این دروغه...ذاتت اینجوری بود. از اولش سیاه و نحس و خودخواه بودی...
فلور: باشه هر چی شما میگید درسته... من هم فقط به حرف خودتون گوش کردم و از زندگیتون رفتم بیرون...
فرشته سفید: فلور، عزیزم، بیا در آغوش نور...
فلور: خفه شو!!
فرشته سفید: عزیزم، عزیزم؟! چرا اینجوری صحبت میکنی؟ بیا و زیبایی های زندگی رو ببین...
فلور: دقیقا الان دارم همینکار رو میکنم و برام مهم نیست بقیه درباره م چی فکر میکنن...

و اینگونه شد که فلور در نهایت از دید فرشته سفید و آماندا و آندرومدا سیاه شد... احتمالا پایان داستان، حداقل از دید من...



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲:۴۵ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳
#9

پیتر پتی گروold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
فلش بک – 15 سال قبل – فلور دلاکور : 3 ساله

پدربزرگِ فلور دلاکور، واپسین دقایق عمرش را سپری می کند.بستگان دور و نزدیک بر گرداگرد او حلقه زده اند تا آخرین وصایای او را گوش کنند.سکوتی بر فضا حاکم است که گاهی با سرفه های خشک پدربزرگ، شکسته می شود.(اگر هِق هِق های مادر فلور را فاکتور بگیریم) یکی در ته تخت، کاغذ و قلم پری به دست دارد تا وصیت نامه ی او را یادداشت کند.با رعایت موازین اخلاقی، بر روی پدربزرگ خم شده است تا صدایش را بهتر بشنود.
-اوهو...اوهو...دیگه چیزی نمونده...
-(جیغ یکی از بستگان)
-تو این ثانیه ها، می خوام این خونه رو...اوهو...اوهو... واسه یه موسسه خیریه به ارث بذارم...
مادر فلور:
-شت!
-فقط یه حرف رو می زنم و ترکتون می کنم...
یکی از ممدهای دورِ خانوادگی ناگهان از راه رسید.از شدت اندوه به سمت تخت دوید و خود را پرت کرد.اما چون پرشش زیادی بود از بالای سر پدر بزرگ رد شد و به دیوار مقابل برخورد کرد و بیهوش شد.
-نمی دونستم که همچین جوونای بوقی رو هم توی خاندان پرورش دادیم...اوهو...اوهو...بله...یک سخن می گم و جمعتون رو ترک می کنم...عبادت به جز خدمت خلق نیست...اوهو...اوهو...دیدار به قیامت...

اوپس(افکت ترک روح از جسم!)

جیغ و شیون به هوا خاست!همه به سر و صورت خود می زدند.یکی پیراهن چرکی پدربزرگ را پاره می کرد.یکی خود را به دیوار می کوباند. :yoho:از آنجایی که همه وابستگان پریزاد بودند،از شدت ناراحتی و اندوه تبدیل به اژدها شدند.فلور با چشمانی گریان نظاره گر صحنه بود.این جمله در ناخودآگاهش به ثبت رسید.
پایان فلش بک

فلور جمله ی پانزده سال پیش را زیر لب زمزمه کرد.عبادت به جز خدمت خلق نیست.عزم خود را جزمید.دستانش را مشت کرد و با دلی آرام و قلبی مطمئن به سوی در ورودی یتیم خانه حرکت کرد.

فرشت ی سمت راست:


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
#8

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
اینجا ماموریت بوده؟ یه وخ خلاصه نذارید خدا نکرده!

خب خلاصه:
فلور و آماندا و آندرومدا بنا به دلایلی! خواستند که به یتیم خانه سنت دیاگون پناهنده و وارد شوند که البته با سد سخت مدیر یتیم خانه مواجه شدند و متوجه شدند یتیم خانه فقط دو جای خالی دارد که در نهایت آماندا و آندرومدا با مظلوم نمایی موفق شدند دو جا را اشغال کنند و فلور دلاکور زیبا را پشت در منتظر بگذارند... فلور که پشت در منتظر مانده بود متوجه شد که دو مرد و زن که شبیه قاتل ها بودند به یتیم خانه وارد شدند و احتمالا قصد کشتن آندرومدا و آماندا(واج آرایی آ، م، ن و...) را دارند. نیمه بد و خوب فلور در جنگ بودند که در نهایت نیمه خوب پیروز شد و فلور رفت که به دوستانش کمک کند...


فلور چوبدستی اش را کشید، از جایش بلند شد و به سمت در ورودی یتیم خانه رفت و خواست آن را باز کند و به داخل هجوم ببرد که ناگهان سر جایش قفل شد. در آینه بی رحم و حقیقت نمای روبرویش شخصی را دید که سال ها از یاد برده بود، او خودش را دید:
http://s5.picofile.com/file/8125914726/1azfgh.png

فلور فراموش کرده بود که یک پریزاد است... چشمان سبزش...موهای طلاییش...پوست بی اندازه سپیدش...از زمانی که مرگخوار شده بود همه را فراموش کرده بود...

... در همین حین ناگهان دوباره فرشته مذکر و سپید و ریش دار و فوق العاده کوچک روی شانه سمت راستش ظاهر شد، سیخونکی به فلور زد و گفت:
_ یالا دختر! معطل نکن! برو دوستاتو نجات بده! بعدش میتونی دوباره خوب باشی! دوباره محفلی بشی، دوباره چشمات آبی بشه و موهات طلایی...بذار نشونت بدم وقتی آدم خوبی بشی، وقتی دوستاتو نجات بدی، وقتی محفلی بشی چه شکلی میشی عزیزم...فرشته با دست راستش بشگن زد و عکسی در هوا ظاهر شد:
http://s5.picofile.com/file/8125915142/3cghgfff.jpg

فلور که کلی ذوق کرده بود دست و دلش لرزید و چوبدستی در دستش محکم تر شد و خواست به جلو قدم بردارد که...

...فرشته مذکر و شاخدار و چشم سیاه روی شانه سمت چپ اش دوباره ظاهر شد و سوت زنان گفت:
_ میشه من یه چیزی بگم؟

فرشته سپید و ریش دار، عصایش را با حالت تهدید آمیزی بالا آورد و گفت:
_ نخیر تو ببند!

فلور که کنجکاو شده بود گفت:
_ نه بذار ببینم چی میخواد بگه!

فرشته سیاه گفت:
_ بذار منم نشونت بدم اگه سیاه بمونی و قوی باشی و کم نیاری چه شکلی میشی! اونوقت دیگه اشکت دم مشکت نخواهد بود و سریع کم نمیاری جلوی هر سو استفاده گری! همه قشنگ شعار میدن اما بذار بهت بگم همین فرشته به ظاهر سپید که به تو میگه جهنمی! خودش به خاطر یه دختر دین و دنیاشو باخته...
بذار بهت نشون بدم اگه سیاه بمونی چه شکلی میشی، فرشته سیاه دست چپش را بالا آورد و بشگن زد:
http://s5.picofile.com/file/8125914850/2btgjjg.jpg


فلور ایستاد، تاملی کرد و به فکر فرو رفت... فرشته سپید مدام اصرار میکرد اما فرشته سیاه گفت:
_ من عادت ندارم به کسی التماس کنم دختر! دیگه باید برم!... the choice is yours... فرشته سیاه با دست چپش بشگنی زد و غیب شد...


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۶ ۱۶:۳۰:۰۹


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲
#7

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
فلور کمی دیگر سپس یکم دیگر و یک ذره دیگر و اندکی دیگر فکر کرد سپس وقتی فهمید حافظه اش یاری نخواهد داد، آهی کشید و گفت: به من چه؟! گیریم این دو تا قاتل باشن،دارن میرن تو مندی و آندو رو بکشن...من که اصن باید ازشون تشکر کنم!

ناگهان دو فلور در مقیاس کوچک تر یکی با هاله ای بالای سرش و دو بال کوچک یکی با دو شاخ و یک دم و نیزه ای سه شاخه روی شانه هایش ظاهر شدند.

فلور فرشته مانند با ملایمت زمزمه کرد: اونا دوستاتــن فلور...!مگه همش در حال کمک بهت نبودن؟!مگه نه همیشه پشتت بودن؟!

فلور جهنمی با نیزه اش یکی بر سر فرشته کوباند و گفت: چرا اینقد کوری تو؟مگه ندیدی چه جوری پیچوندنش؟

-چرا اینقد شومی تو؟!خب اونا بیشتر از فلور زجر کشیدن!یکم به خودت بیا!

خود فلور جواب داد: نع خیر،این کارشون قابل قبول نیست!هنوزم میگم به من ربطی نداره!منو از خونه پرت کردن بیرون!این منم که به این وضعیت عادت ندارم...

فلور جهنمی سرش را در تائید تکان داد و زبانش را برای فرشته در آورد و زمزمه کرد: هه هه!ضایع شد در حده مسابقات جام اتش!

ناگهان فلور فرشته مانند که از شدت عصبانیت چشمانش سرخ شده بود آستین هایش را بالا زد،چوبش را در آورد و طلسمی به طرف جهنمی فرستاد و تهدید کرد:با من موافقت می کنی یا اون دو تا شاخ خوشگلتو نابود کنم؟!

جهنمی نالید: فلـور،فلــور!این فرشته راس میگه،اصن میدونی چیه؟!به نفع خودته این کار.اگه اونارو نجات بدی اونا مجبور میشن کمکت کنن حتی اگه شده تو اتاقشون واست یه جا پیدا کنن!

فلور کمی به فکر فرو رفت و گفت: آره...!درسته!

سپس از جایش بلند شد و فرشته و جهنمی از روی شانه هایش محو شدند!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
#6

الادورا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
در حقیقت من هم تا پست ویلبرت رو که خوندم از فلور و آماندا و آندرومدا صحبت شده بود و خبری از دافنه نبود. پس منم سوژه رو با حضور این سه شخصیت ادامه میدم

شماره عینکم باید عوض شده باشه ناظر جان ببخشایید! من همیشه این سه تفنگدار رو با اون سه تفنگدار قاطی می کنم
----------------------------------------------------------------

فلور: این ناجوانمردانه ست!
-
-این مخالف نص صریح قوانین حقوق بشره!
-
-اصن..اصن حالا که اینطوره اینا جفتشون بالای هیفده سالشونه!
ولی خانم کول همچنان که آماندا و آندرو* رو در آغوش کشیده بود سالن رو ترک کرده بود. در جواب فریاد آخر فلور گلوله خاری از جلوی دوربین قل خورد و گذشت.
فلور:

[چند دقیقه بعد]

فلور جلوی در، روی پله های ورودی ساختمان نشسته بود و بی هدف علف های هرزی زا که لا به لای ترک های پله درآمده بودند می کَند. هیچ باورش نمی شد که اینطور نارو خورده باشد.
-آخ بیل اگه الان اینجا بودی .... بلایی به سرت میاوردم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن!! آخه کجا گذاشتی رفتی این موقع سال؟!
در همون حال که فلور نشسته بود و با خودش حرف می زد ، دو تا سایه ی بلند روی پله ها افتاد...
فلور سرش را بلند کرد و با صحنه ای اینچنینی مواجه شد:

تصویر کوچک شده


[افکار فلور: چقدر این دو تا آشنان! من اینا رو یه جا ندیدم؟ ]

آقای حاضر در تصویر گفت :
-این دیگه کیه؟
خانم حاضر در تصویر گفت:
-تو دیگه کی هستی؟
فلور که همچنان در کف بود که این دو نفر با لباس مشنگی اینجا چه کار می کنند جوابی نداد.
.
.
.
آقای حاضر در تصویر کمی به فلور خیره شد و بعد گفت :
-ولش کن، لابد یه دلیلی داره که راهش نداده تو...بریم!
خانم حاضر در تصویر برای فلور پشت چشمی نازک کرد و دنبال آقای حاضر در تصویر راه افتاد.

[افکار فلور: من یه جا اینا رو دیده بودما...مشکوکیوس! ]


*اسامی حالا دیه درسته؟
+ عجب سوژه ای دادم...اوف :vay:




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۸:۰۵ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
#5

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۲۳:۴۱ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در حقیقت من تا پست ویلبرت رو که خوندم از فلور و آماندا و آندرومدا صحبت شده بود و خبری از دافنه نبود. پس منم سوژه رو با حضور این سه شخصیت ادامه میدم.
------------------------------------------------------------------------------

آندرو، فلور و آماندا نگاهی به همدیگر انداختند. در نگاه یکدیگر به خوبی می توانستند عجز و درماندگی در برخورد با این مشکل را ببینند. آنها سه یار و دوست جدا نشدنی بودند. امکان نداشت بتوانند دوری از یکدیگر را تحمل...
- به خدا من خیلی بیچاره ام. وقتی بچه بودم پدر مادرم از هم جدا شدنو منو گذاشتن سر کوچه امون. من تا الان همیشه رو کارتن ها می خوابیدم و برای زنده موندن گدایی می کردم. اما شهرداری اومد کارتن خواب هارو جمع کرد و همه اشون رو به جرم تکدی گری گرفت فقط من تونستم فرار کنم. تورو سالازار یکی از اون جاهارو به من بدین.
آماندا با هق هقی که بسیار می کوشید واقعی جلوه کند اما چندان موفق از کار در نیامده بود این جملات را به سرعت سرهم کرد.
خانم کول:
آندرومدا که اوضاع را این گونه دید تلاش کرد از آماندا عقب نماند. در حالیکه اشک به طرز شک برانگیزی روی گونه هایش جریان یافته بود با صدایی پر بغض گفت:
- خانم به خدا من از هردوی اینا بیچاره ترم. بابام منو به زور شوهر داد. تو خونه ی شوهرم همه اش میزدن تو سرم. بعدم بچه ام ناقص الخلقه از آب دراومد از بدو تولد هی رنگ عوض می کرد برای همین شوهرم منو از خونه انداخت بیرون. مهریه امو هم به بهانه ی اینکه ندارم بهم نداد. حتی نمی ذاره بچه امو ببینم. پدرم هم تو خونه راهم نداد و گفت با لباس سفید رفتی با کفن سفید هم بر می گردی... من خیلی بدبختم من کسیو ندارم... به من پناه بدین...
خانم کول:
فلور:
خانم کول که دیگر طاقت دیدن ناراحتی و اندوه دو طفل مسلم... نه ببخشید آندرو و آماندا را نداشت درحالیکه با دستمال کثیفی اشک هایش را پاک می کرد با حالتی دامبولیسمیک گفت:
- فرزندانم... من شمارو می پذیرم و از این به بعد اینجا خونه ی شماست می تونید منو مادر صدا کنین...بوقققققققققققق!(خواننده های عزیز دست به گیرنده های خود نزنید. این صدا در نتیجه ی فین خانم کول ایجاد شده است.)
فلور از دیدن این نمایش تراژدیک به شدت منقلب شده بود چرا که هیچگاه نمی دانست صمیمی ترین دوستانش متحمل چنین درد و رنج هایی شده اند. با این همه کم کم به خاطر می آورد خودش نیز در موقعیت مشابهی به سر می برد. پس سرفه ای کرد تا حواس خانم کول را به خود جلب کند که مادرانه آندرو مدا و آماندا را در آغوش گرفته بود.
- اهم... خب منم الان هیچ جایی رو ندارم برم. چون نتونستم معدل بیست بیارم والدینم منو از خونه انداختن بیرون. شوهرم هم نیست الان...
فلور مجال نیافت بقیه ی داستان را تعریف کند زیرا خانم کول به او مهلت نداد.
- متاسفم عزیزم. همین الان ظرفیتمون تکمیل شد.
آندرومدا و آماندا:
فلور:





پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۲
#4

الادورا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
دافنه توضیح داد:
-خب، همین! ما جای دیگه ای رو نداریم که بریم

خانم کول نگاهی به قد و بالای فلور، دندون نیش خون چکان آماندا و آواتار دافنه انداخت و عینکش رو روی دماغش تثبیت کرد.
-البته همونطور که احتمالا میدونید...یا شاید هم نمی دونید، ما اینجا فقط از جادوگرای زیر سن قانونی نگهداری می کنیم...حتی خود تام رو هم بعد از هیفده سالگی بیرون کردیم! شما سه نفر زیر سن قانونی هستید آیا؟

هر سه ساحره مرگخوار طی 0.01 ثانیه تصمیم گرفتن سرو ته کردن آویزون کردن خانوم کول از سقف سرسرا به جهت اسم بردن از ولدمورت به نام کوچک رو به زمان مناسب دیگه ای موکول کنن...!

دافنه که از شدت کظم غیظ آواتارش به رنگ قرمز در اومده بود گفت:
-بله هر سه تامون!
[تفکرات داف: از کجا میخواد بفهمه که نیست...؟!]
فلور زیر لبی گفت:
البته به غیر از آماندا که 500 رو شیرین داره!

خانم کول گفت: خب بعدا در مورد سنتون تحقیق می کنم البته...ولی فعلا!
لیست بلند بالایی که بی شباهت به تصورات فلور نبود از جایی ظاهر کرد ( آماندا: به جان عزیزم این یه چیزیش میشه ) و قلم پری به دست گرفت؛
-پس اجازه بدین با فهرستم تطبیقتون بدم. میبینین که، تقاضا زیاده خب تا وقت هست اسماتونو بگین بنویسم.
-یعنی چی تا وقت هست؟
-گفتم که، تقاضا زیاده....تو همین فاصله که ما داریم حرف می زنیم چند نفر دیگه هم ثبت نام کرده ن! و الان...بله، میبینم که ظرفیت تکمیل شد!
آماندا اعتراض کرد:
-به غیر از ما که کسی اینجا نیست!
-نه دیگه، آخه فقط من که ثبت نام چی(!) نیستم!....ببین:

خانم کول لیست رو جلوی دماغ آماندا گرفت و تکون تکون داد. آماندا به لیست که دست خط آشنایی داشت نگاهی انداخت...
-ببخشید ولی تام ریدل(مجازی) دقیقا یعنی چی؟
-هاه؟
خانم کول به لیست نگاهی انداخت و...
-اوه! ببخشید، این لیست لو رفته ی ترکیب تیم کوییدیچ راونه!
بعد در حالی که کاغذ رو پشت سرش قایم می کرد طومار دیگه ای ظاهر کرد.
-خب بذارین ببینم...نه، ظاهرا هنوز به اندازه دو نفر جا داریم...ولی به نظر میاد شما سه تایین

دافنه، فلور و آماندا نگاهی به همدیگه انداختن...




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲
#3

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۲۹:۱۱ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۲
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
فلور در فکر خودش بود. او فکر میکرد که یتیم خانه...

در فکر فلور: (تصور فلور از یتیم خانه )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


زینگـــــــــــــــــــــــــــــــــــ... ( افکت زنگ یتیم خونه )

آندرو با ترس و لرز که مطمئنا از سرما نبود، گفت:
ف...فلور، مطمئنی که این آدرسه درسته؟

- آره. بیا ببین. توی این ورقه که این طور نوشته.

- دارم میبینم.

- بچه ها بیاید. در رو باز کردم.

- ببین... تو اول برو.

- باشه. ترسو.

- من ترسو نیستم.

- ترسو.

- من ترسو نیستم.

- ترسو.

- من ترسو نیستم.

- ترسو.

- اوف. چه قدر شما سر و صدا می کنید؟ با شما دوتام. آماندا، بس کن. با تو هستم آندرومدا. بچه ها، ببینید این جا چه خبره؟

و هر سه به منظره ی رو به رو خیره شدند.

بر خلاف ظاهر بیرونی یتیم خانه، داخل آن به شکل اعجاب انگیزی زیبا بود.
ناگهان کسی از پشت آن سه را صدا زد:

با سلام خدمت شما. :pretty:

فلور برگشت تا ببیند چه کسی با آن سه حرف میزند.
فلور، آیلین رو دید که با یک طومار بلند بالا جلوشون وایستاده. بعد از مدتی فهمید که چه خبره.
اون طومار اسامی ثبت نام کرده ها برای یتیم خونه بودند. آیلین سرپرست بود و اداره ی یتیم خونه رو به عهده داشت.

آیلین از روی طومار چیز هایی گفت:

به یتیم خانه ی سنت دیاگون خوش آمدید. جهت ثبت نام عدد یک و جهت ورود به اتاق خودتان عدد دو را وارد کنید. در غیر این صورت کلید # را فشار دهید تا درب خروج برای شما باز شود.

سپس آیلین یک وسیله شبیه شماره گیر به آماندا داد.

- بزن شماره ی یک رو.

آماندا شماره ی یک رو فشار داد.

آیلین به صورت اتوماتیک گفت:

برای ثبت نام، نام و نام خوانوادگی خود را به همراه محل تحصیل و آخرین معدل وارد کنید.

آماندا با دست روی دکمه ها فشار می داد و شرایط رو پر می کرد.

بعد از تمام شدن آخرین اطلاعات برای ثبت نام، آیلین اون شماره گیر رو از آماندا گرفت و طومار رو جمع کرد. سپس گفت:

ببخشید بچه ها، مجبور بودم این جوری حرف بزنم. وزیر بهم گفته بود اینجوری باید حرف بزنم تا یتیم خونه باکلاس تر بشه. بیاید بریم به تالار اصلی یتیم خونه.

فلور پشت سر آیلین، آماندا و آندرومدا به راه افتاد.

ناگهان از فکر بیرون پرید و به صحبت های خانوم کول گوش کرد.


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۵ ۲۳:۳۹:۴۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.