هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی ویزنگاموتی]مرلین اومده!
چی چی اورده..اووه!

برای تقویت روحیه و تمدد اعصاب محفلیان عزیز در نظر گرفته شد که همه با هم یک بار بریم دستـ.. پیک نیک! منظور همون اردوی خودمونه!

یک جزیره ی سر سبز.. یک آتیش باحال و یک شاخه ی درخت که می شکونیم و می ندازیم تو آتیش..نهههه!

بدبخت شدیم رفت.. صاحابش اومد.. اوهوم.. مرلین کبیر. مرلین صاحب جزیره بود و شکستن شاخه ی درخت توسط جیمز اونو از خواب بیدار کرد.

حالا مرلین در صدد انتقام بر اومده و می خواد همه ی کسانی رو که به اسمش قسم دروغ خوردن.. مدالهای مرلین الکی گرفتن جهان رو سیاه کردن و سیکاد(!) رو به یادش مرلینگاه نام نهادند انتقام بگیره..

مرلین برای گرفتن این انتقام حتی روح چهار بنیانگذار هاگوارتز رو هم گور به گور.. منظور اینه که احضارشون کرد!

محفلی ها تصمیم می گیرن (به دستور دامبلدور البته) از دست مرلین فرار کنن ولی مرلین به خونه ی گریمولد میاد و اونا رو پیدا می کنه.

اعضا تصمیم می گیرن که گناه به کار بردن لفظ مرلینگاه رو به گردن . به کله ی لرد بندازن ولی تامی زرنگ تر از این حرفا بود.

ولدمورت دراکو رو در خونه ی ریدل آماده باش می ذاره تا طوری وانمود کنه که اونها از لفظ مرلینگاه استفاده نمی کنن. خودش هم به همراه تمامی ملحقاتش به دره ی گودریک می ره.

در حالی که محفلی ها و دراکو توی خونه ی ریدلا با مرلین درگیرن لرد در دره گودریک با خیال آسوده نشسته اما ناگهان سر و کله ی گودریک گریفندور اونجا پیدا می شه و کاسه کوزه ی تام رو به هم می زنه..

ادامه ش با شما..[/spoiler]


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
آلبوس که به شدت در کف بود که چه که تا مرلین رو از سرشون باز کنه رو به اون کرد و گفت:
- یا مرلین کبیر، شما حرص نخور، چشم ما دیگه به ریش و پشم و موهاتون قسم نمی خوریم....حالا تو بی خیال.

- چی؟ حرص نخور؟تو بی خیال؟ خیلی پررو شدی ریشو، اولا نخور نه نخورین، دوما تو نه شما...در ضمن دیگه نبینم از این الفاظ جلف استفاده کنی....فهمیدی؟

آلبوس که به شدت از رفتار مرلین جا خورده بود و انتظار چنین رفتاری رو نداشت، مظلومانه سری تکون داد و رفت تا گوشه ای از خونه بشینه و تفکر کنه.

ولدی و سایرین


ولدی به همراه سایر مرگخوارا به دره گودریک رفته بودن تا یعنی قایم بشن و از غر غر های مرلین راحت بشن.
ولدی: خب بچه ها! مثل اینکه اوضاع سفیده، دم باریک...دم باریک! اونورا چه خبر؟

- خبری نیست ارباب، فقط یه آقاهه باریشای بلند و شمشیر به دست داره میاد اینوری.

- خبری نیست؟ منظورت چیه احمق( و یک پس گردنی محکم و آبدار حواله وی کرد) برو اونور ببینم.

دقایقی بعد

- بچه ها خاک بر سر شدیم، گریف داره میاد اینوری.

نزد محفلیا

مرلین در حال سوال پرسیدن و باز جویی بو:
- خب کدومتون گفتین مرلینگاه؟

- یا مرلین اینا بودن...

- نخیرم، خودشون اول گفتن.

نخیر اول شما.

- شما!

-شما!

- نچ...نه، اصن قهرم...داری جر میزنی...

مرلین:

آلبوس گوشه اتاق نشسته بود و در حال نقشه کشیدن بود:
خب اگه اینا همین طوری ادامه بدن مرلین سرش گرم میشه و ما میتونیم بریم، باید ریشامو کوتاه کنم اما حالا اون مهم نیست....

در همین لحظات ناگهان چهره ای استخوانی با ریشی کوتاه و لباس سبز بالای سر مرلین ظاهر شد.
مرلین: سالی اومدی بالاخره؟

....


امتیازات این تاپیک تا بدین جا به روز شده!


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۱۱ ۲۱:۰۶:۴۱
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۱۹ ۱۵:۳۲:۲۷

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

آلتیدا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
محفلیون:

-

مرلین چوبدستیش رو به سمت دامبلدور نشونه می گیره و فریاد می زنه :

- اعتراف کن ! تو منو فریب دادی ! به ریشم قسم می کشمت !!

- نه مرلین عزیز ، شما اشتباه می کنید ! ما سفید ها هرگز چنین جسارتی نمی کنیم ! به همون ریشتون که در درازی با ریش من رقابت می کنه قسم می خورم ! این یارو داره فیلم بازی می کنه . من میدونم کار ،کار خود این تام کچله !

محفلیون:

-

مرلین نوک چوبدستی رو به سمت دراکو می چرخونه . دراکو عین گچ سفید میشه و میگه :

- به جان مادرم من راستش رو گفتم . ما اصلا از این کلمه های خز و خیل.... یعنی پر ابهت برای اونجا استفاده نمی کنیم ! اصلا یه روز لرد منو کشید کنار ، گفت دراکو ! گفتم بله لرد ، گفت دراکو ، اگه ....

مرلین جیغ می زنه :

- بس کن این حرف ها رو جغله ! بگو ببینم این کار کیه !!!

جیمز سوت کشداری می زنه و میگه :

- ایول ! عجب جیغ رسایی ! باید یه دوره کلاس فشرده جیغ برام بذاری عمو جون ! خواهش می کنم !!

مرلین لحظاتی با چهره برافروخته به جیمز خیره میشه که مشتاقانه بهش نگاه می کنه ، و نفسش رو محکم بیرون میده . بعد دوباره روشو می کنه به دراکو و میگه :

- یالا بگو ببینم اون نواده کچل بی دماغ سالی کجاست ! زود باش وگرنه به سوسک تبدیلت می کنم !

- به چشم چپ گود افتاده تون قسم من نمیدونم کجان ! تو رو خدا لا اقل منو به مار تبدیل کن !

مرلین چنگ می زنه لای موهاش و یه دسته از اونا رو از جا در میاره . بعد دوباره یه دسته دیگه رو می گیره و چنان فریادی می زنه که شیشه های عمارت مالفوی ها میاد پایین:

- دیگه به چشم و ریش و پشم من قسم نخوریــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!


نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۴۳ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
جلوی در مخفیگاه مرگخواران:

مرلین عصای بلندش رو بلند میکنه و میکوبه به در.صدایی از پشت در میگه:کیه کیه در میزنه؟!

مرلین:منم منم مرلین کبیر!
صدای پشت در میگه:اگه راست میگی دستتو از لای در نشون بده ببینم!
مرلین که حسابی از این رفتار توهین امیز عصبانی شده سعی میکنه در رو با لگد بشکونه و در چیزیش نمیشه.

مرلین:هی آلبوس یادت باشه برای محفل هم از این درا بخری.در قبلی محفل چینی بود!یه لگد زدم ترکید!
بعد دوباره با صدای عصبانی میگه:گفتم من مرلینم.درو باز کن تا این خونه رو روی سرتون خراب نکردم.اومدم اربابتون رو ببینم!

صدای تلق تولوقی از پشت در باشه و بعد از صدای فریادی خفیف در باز میشه.
مرلین به همراه محفل وارد میشه و سریعا به کسی نگاه میکنه که در رو باز کرده و میگه:ببینم تو کی بودی؟

مرد نفس عمیقی میکشه و میگه:من دراکو ام یا مرلین!
مرلین چوب دستی خفنش رو به سمت دراکو میگیره و میگه:یالا بگو اربابت کجاست.وقتی من نبودم زیادی دور برداشتین.

دراکو با ترس جواب میده:یا مرلین لرد و بقیه مرگخوارا فعلا تشریف ندارن.برای انجام یه ماموریت رفتن جایی.
آلبوس در دلش آه میکشه و به بخت بدش لعنت میفرسته.باید کاری کنه که مرلین زودتر تام رو پیدا کنه وگرنه منبع اولیه نام مرلینگاه کشف میشه!

آلبوس سعی میکنه مثل مرلین حالت عصبانی به خودش بگیره و میگه:خیلی خب زود باش بگو کجا رفتن تا ندادم تد تیکه تیکه ات کنه!
دراکو با ناراحتی میگه:من نمیدونم اونا کجان.چون مریض بودم منو نبردن.وقتی شما اومدین من توی دبلیو سی بودم!

مرلین نگاه تیز بینش رو به دراکو میندازه و میگه:گفتی کجا؟دبلیو سی؟
دراکو:اره دیگه...همون گلاب به روتون!
مرلین قاطی میکنه و با فریاد میگه:پسره کچل موفرفری...مگه شما به اونجا نمیگین مرلینگاه؟

دراکو با تعجب میگه:نه تا حالا همچین کلمه ای نشنیدم!
جیمز سیخونکی به پشت ریموس میزنه و زیر گوشش میگه:ببینم ریموس به نظرت اوضاع خیلی بده؟
ریموس:نه.
مرلین از عصبانیت و شرم سرخ میشه و فریاد میزنه:کودن های مشنگ سیاه و سفید و برفکی!زود باشین اعتراف کنین کدومتون دروغ میگین!
ریموس:جیمز...حالا اوضاع خیلی بده!!


آخرین لحظات قبل از طلوع خورشید،تاریک ترین موقع شب است.اما سرانجام این روشنایی است که پیروز میشود.


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

ریـمـوس لوپـیـنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
مرلین همچنان ریش دامبلدور رو می کشید ولی به پایانش نمی رسید !

مرلین: ای باو خسته شدم ببینم چند ساله نرفتی یه حالی به این صورت بدبختت بدی ؟
دامبلدور : نمی دونم ، زیاد خاطرم نیست ولی فکر کنم از همون موقعه ای که اریانا کوچولو اومد پیش تو منم ریش گذاشتم !

مرلین : اریانا کی باشه ، من کی باشم ، اصلا اریانا پیش من چی کار می کرد ، من تکذیب می کنم حرفهای این مرد کذبه! .

البوس : مرلین جان حالت خوبه منظورم روح اریانا بود .
مرلین : اره بابا می خواستم ببینم یه جو شرف تو شما ها مونده .

- خوب اینا رو ول کن ، حالا واسه من شاخ شدید ، اسم منو روی اون خراب شده می گذارید ، یه نفرینی طرفتون حواله کنم تا هفت پشت تون شپلخ دیواره شه ؟

محفلیون :
مرلین :

دامبلدور که دیگه توان توهین های مرلینو نداشت سر مرلین فریاد کشید : خجالت نمی کشی مثلا اسم خودتو گذاشتی مرلین تو فرق بین سفید و ...

-خفه ،پیرمرده باز تو پاتو از ردای خودت اینورتر گذاشتی ؟ واسه من سفید سفید نکن ، کسی ندونه من می دونم تو جوونیا چی کار کرد ، ها می خوای این گلرت فلک زده رو هم اینجا احضار کنم ، زود جواب بدین واسه چی اسم متبرک ما رو روی تخلیه گاه خود گذاشتید ؟

ملت محفلی :

دامبلدور : خطاهای من ار شما پوشیده نیست مرلین و همه ی یاران سفید من هم می دونند من در جوانی ها چه خطاهای کردم .

درون ذهن دامبلدور

مگه دستم به اون زنیکه اسکیتر نرسه خودم شپلخش می کنم تو قبر ، اخه جادوگر قحط بود گیر داد به ریش ما ؟

خارج ذهن دامبلدور

- مرلین عزیز من به شما اطمینان می دم گذاشتن این اسم از جانب سفیدها نبود ، همه این کارها کار اون کچل و دارو دسته سیاهش !

مرلین : کدوم کچل ، نکنه تامو می گی ؟
دامبلدور :

مرلین : مگه نمی گید سفید هستید ؟ آماده باشید بریم به این کچل و دارو دسته اش یه گوش مالی بدیم .

محفلی ها : به به شکار سیاه سوخته اونم با مرلین چه حالی می ده .


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
صدای پا نزدیک میشد و همه ی اعضای محفل از ترس در حال زدن سکته ای خفیف بودند، مالی نیز که به شدت نگران آلبوس بود تا لحظاتی دیگر دچار فوت کوتاهی میشد.()

تق...تق...تق...غیژژژژژژ(افکت ایستادن روی سطح چوبی)

- چی شد چرا دیگه صدای پاش نمیاد؟

- حتما رسیده بالا، بدبخت شدیم رفت.

مالی گوشه ای از اتاق، نشسته بود و پاهای چاقش را بغل کرده بود، ناگهان گفت:
- حتما رفته سراغ آلبوس.

همه اعضا مضطرب شدند و به سمت در اتاق حرکت کردند. مالی جلوتر از همه میرفت. همگی به در رسیدند و مالی دسته ی در را چرخاند و در اتاق باز شد.

ناگهان همگی چهره ای مرلین را با فاصله چند متر از خود دیدند. مالی بیهوش شد و ده ای او را به درون اتاق بردند، در همین لحظات مرلین رو به آنها کرد و گفت:
- به به...بالاخره پیداتون کردم...که دیگه منو گول میزنید هان؟

مرلین به سمت اتاق قدم برداشت که ناگهان یکی از تله های شوخی جیمز به کار افتاد و نخ یک از یویوهایی که به نرده پله ها بسته بود کشیده شد.

مرلین که در همون لحظات در حال قرم برداشتن بود به نخ گیر کرد و زمین خورد . دیگر هیچ...

چند ساعت بعد

- مرلین کبیر.... پاشو...یا مرلین بیدار شو...تو رو به زیرشلوارت بلند شو...

- هان؟ چیه؟ چه خبره؟ من کجام؟ آآآآخ سرم....

- یا مرلین توی خونه گریمولدی... مقر محفل...

- چی؟ من پیش محفلیام؟

و ریشهای آلبوس رو گرفت و محکم کشید بطوریه چونه آلبوس از دماغش بر جسته تر شد.

- ببینم تو باید دامبلدور باشی نه؟

- بله
...


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.

مرلین اندکی از چهار نفر فاصله گرفت و چشمانش را بست و...هیچ اتفاقی نیوفتاد!

اسلیترین پوزخند زد.گریفیندور و هافل چیزی نگفتند ولی روونا گفت:یادتون رفته مرلین؟مثل اینکه اولین کسی که آپارات کرد شما بودی ها...

مرلین که بسیار خجالت زده شده بود گفت:راست میگی! ...خب الف های سه گانه چی بود؟

روونا شروع کرد به سخن گفتن ولی اسلیترین زودتر گفت:اراده آرامش انتخاب مقصد!

مرلین:

ریون:

اسلیترین:

مرلین دستانش را از هم باز کرد به میدان گریمولد اندیشید و...شـــتـــرق!

مرلین با صدای بسیار بلندی آپارات کرد...

خونه ی گریمولد!

دامبلدور همچنان دور اتاق می چرخید و با عصبانیت فکر می کرد: کجا بریم؟الان مرلین میاد...این جیمز چرا شاخه رو کند؟آخه چه مرگش شده بود؟

دامبلدور اندکی دیگر چرخید و بعد متوجه شد که مرلین دارد و باید به مرلینگاه برود!

دامبلدور اعلام کرد:من مرلین دارم...حواستنون جمع باشه تا من یه تکه پا برم مرلین گاه و...

-کی بود گفت مرلین گاه؟

دامبلدور با تعجب برگشت.از پنجره مرلین را که تازه ظاهر شده بود و داشت به سمت در خانه میامد دید و فهمید که چقدر این جمله را بلند گفته است.

مرلین که با عصبانیت تمام داشت به سمت خانه میامد گفت:اگه دستم به اون کسی برسه که اولین بار این اسم رو ساخت نابودش می کنم...مرلین گاه؟باشه الان حالیتون می کنم...
او در را شکست و وارد شد.

فضای خانه بسیار ویران بود.مبل ها سوراخ سوراخ بوده و سرنگون بودند.میز بزرگ غذا خوری سرنگون شده بود و یویو ای گوشه ی اتاق افتاده بود...

مرلین اندیشید:من دیوونه شدم یا اینکه به اینجا حمله شده؟

در همین هنگام در طبقه ی بالا!

تمام محفلی ها دور هم جمع بودند و از کلکی که مرلین زده بودند بسیار خشنود بودند.مالی گفت:بدبختی ما اینه که الان دامبلدور تو مرلینـــ...اوخ نه ببخشید...تو دستشوییه!

تدی گفت:آره خدا کنه مرلین نفهمه وگرنه...

جینی گفت:هیــــــــس!یکی داره میاد بالا!

صدای تاپ توپ پای شخصی از پله ها میامد گویی مرلین داشت به آنها نزدیک میشد...

محفلی ها:




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
محفلیا در پی دامبلدور و اطاعت از حرفش خیلی آروم از شلوغ پلوغی ها فاصله گرفتن و سعی کردن که از دید مرلین خارج بشن.

آلبوس: بچه ها...بیاید دنبال من، آروم ، مرلین داره حرف میزنه حواسش نیست.

ملت محفلی حدود بیست، سی متری که از مرلین و بر و بکس دور شدن به سمت خانه گریمولد آپارات کردند...

شترق

مرلین: سالی، رووی، گریف، هلگی، بچه ها صدای چی بود؟

روونا که بازم میخواست هوشش رو به بقیه ثابت کنه گفت:
- محفلیا بودن که آپارات کردن، به احتمال زیاد رفتن لندن.

- چی؟ من نمیذارم اینا از دستم فرار کنن، اولین کسایی که باید بگیرم اینان. باید یاد بگیرن به یه جایی نباید گفت مرلینگاه.

نزد محفلیون

ملت محفلی همگی رو به روی در خانه گریمولد ایستاده بودند و یکی از یکی عصباتی تر و وحشت زده تر. آلبوس نیز برای همگی نگران بود و اصن اعصاب نداشت.

جیمزی که وقت گیر آورده بود، ردای آلبوس را محکم چسبیده و هی به طرف زمین میکشید و میگفت:
- عمو آلبوس...عمو آلبوس...عمو آلبــــــــــــــــوس...حوصله ام سر رفت چی کار کنم؟ میشه برم بازی؟

آلبوس که دیگه از عصبانیت نمیدونست باید چی کار کنه، به اطراف نگاه کرد و وقتی جینی و هری را نیافت فریاد زد:
- من چه میدونم چی کار کنی؟ بر ودنبال کارت...نمی بینی وضع چجوریه؟

آلبوس رو به بقیه کرد و گفت: بچه ها نمیتونیم اینجا بمونیم، اگه دست مرلین به ما برسه بیچاره میشیم...باید بریم یه جای دیگه فعلا...تا یکم آروم شه .

ملت:

مرلین اینا


مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۳۱ ۲۰:۴۱:۰۵

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۰:۳۳ پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت]مرلین اومده!
چی چی اورده..اووه!

برای تقویت روحیه و تمدد اعصاب محفلیان عزیز در نظر گرفته شد که همه با هم یک بار بریم دستـ.. پیک نیک! منظور همون اردوی خودمونه!

یک جزیره ی سر سبز.. یک آتیش باحال و یک شاخه ی درخت که می شکونیم و می ندازیم تو آتیش..نهههه!

بدبخت شدیم رفت.. صاحابش اومد.. اوهوم.. مرلین کبیر. مرلین صاحب جزیره بود و شکستن شاخه ی درخت توسط جیمز اونو از خواب بیدار کرد.

حالا مرلین در صدد انتقام بر اومده و می خواد همه ی کسانی رو که به اسمش قسم دروغ خوردن.. مدالهای مرلین الکی گرفتن جهان رو سیاه کردن و سیکاد(!) رو به یادش مرلینگاه نام نهادند انتقام بگیره..

مرلین برای گرفتن این انتقام حتی روح چهار بنیانگذار هاگوارتز رو هم گور به گور.. منظور اینه که احضارشون کرد!
[/spoiler]

- خب بذارید ببینم چه کسی اول گفت به سیکاد بگین مرلینگاه و آفتابه بدید دست من!؟.. همم هووون هااان؟! سریع خودش بیاد جلو و شصت پای راستش رو بکنه تو سوراخ سمت چپ دماغش!

کمی این به اون نگاه کرد و اون به این.. بغلی به بغلی.. جلویی به عقبی و اینچنین همه انگشت حیرت به دهان گرفتند و در درس تاریخ جادوگران رفوزه شدند!

- آقا.. یعنی بابا اجازه؟!

سالازار که خودش صاحب منصبی در عالم ارواح بود و ولدمورت و موگخورهاش از روح اون یاری می جستند جلو میاد. یه باسیلیک از تو جیبش در میاره و به جای یویو باهاش بازی می کنه. در همین حالت میگه:

- به نظرم مری فریزر بتونه آمار بگیره.. چندتا ممد هم استخدام کن براش تا سریع تر کارشو انجام بده!

رونا کلاغش رو نوازش می کنه و در حالی که می خواد هوش و ذکاوتش رو به رخ رقبا ( مخصوصا هلگا) بکشه میگه:

- تو این چیزا رو نمی فهمی سالازار.. اون آمارا همشون یک حقه ست.. یه ذره هوش بیشتر اینجا به درد می خوره برادر!

مرلین نگاهی به ملت می ندازه و یکی یکی همه رو مورد بررسی قرار می ده. مثل دامبلدور در حین فکر کردن ریشهاش رو نوازش می کنه. کلاهش رو صاف می کنه.. دوباره نگاه می کنه و ..

دامبلدور قدمهای کوچک و بزرگ بر می داره و خودش رو به محفلیها می رسونه.

- وقتشه که ما بریم!
محفلیها:

در کنار رونا و سالازار گودریک و هلگا همزمان:

- چرا ما دیالوگ نداریم آخه؟!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
دامبلدور:تصویر کوچک شده

مرلین به دامبلدور گفت:خب چرا منو اینجوری نگاه می کنی؟گفتم چهار تا بنیاد گذار رو احضار کن!حالا!

دامبلدور از اینکه کسی بهش دستور داده بود ناراحت شد و گفت:چه جوری احضار کنم؟

مرلین کمی اینجوری موند:تصویر کوچک شدهولی کم نیاورد و گفت:تو بلد نیستی...خودم باید اینکارو بکنم...

دامبلدور گفت:خب اینو از اول می گفتی.

مرلینخم شد و یک مشت ماسه از زمین بر داشت و آن را به سمت آسمان گرفت و گفت:ای سازندگان هاگوارتز!ای چهار دوست با وفا...بیایید در اینجا گرد هم آییم...من مرلین بزرگ...نه چیزه... مرلین کبیر هستم...بیایید چون من به شما دستور می دهم!

صدای مرلین به صدای خودش شباهت نداشت...صدایش بیشتر شبیه اون موقعی بود که پروفسور تریلانی داشت بازگشت خادمی را به سوی اربابش پیش گویی می کرد...برای هری.

محفلی ها و دامبلدور اندکی با ترس صبر کردند.

دامبلدور با خود فکر می کرد:ای وای...الان چی میشه؟ اگه بنیان گذارا بیان چی میشه؟من که فکر نکنم اتفاقی برای من بیوفته...

جیمز با خستگی فکر می کرد:ای بابا...چرا این آقای مرلین نمیره؟من می خوام زودتر برم خونه...من یویومو می خوام!

در همان لحظه صدای بـــــــــوم! بلندی به گوش رسید.

آسمان به چهار رنگ در آمد:پرسپولیس...استقلال...نه چیزه...

ویرایش کارگردان:

بوقی چرا اینجوری می گی؟این دفعه ی چندمه که میگم قبل از نوشتن نری استادیوم مشنگا؟عجب گیری افتادیما...!

نویسنده:


در همان لحظه آسمان به چهار رنگ در آمد:قرمز...آبی...سبز و زرد.

بلا فاصله چهار انسان کنار هم ظاهر شدند:

گودریک گریفندور...سالازار اسلیترین...هلگا هافلپاف...ریونا راونکلاو!

محفلی ها و دامبلدور از دیدن این منظره ی رنگارنگ در آسمان بسیار متعجب و نگران شدند.

چهار بنیان گذار کنار هم ایستاده بودند و به دورور بر نگاه می کردند.

سر انجام اسلیترین گفت:کی ما رو احضار کرد؟کی جرعت کرد ما رو احضار کنه؟

مرلین با صدای بلندی گفت:من!

چهار نفر برگشتند و پست سر خود مرلین را دیدند!

چهار بنیان گذار:تصویر کوچک شدهمرلین ما رو ببخش که اینجوری با تو سخن گفتیم...ما رو ببخش!

-باشه باشه می بخشم...آروم باشید.من اومدم که انتقام بگیرم...از کسانی که به من قسم دروغ خوردن...بدی راه انداختن و کسانی که بدی رو نابود نکردند...و از کسانی که مدال مرلین رو گرفتند.

مرلین کمی صبر کرد و به قیافه های تعجب زده ی آنها نگریست.
همه هراسان بودند...

مرلین که چیزی در ذهنش جرقه زده بود گفت:تازه از کسانی هم می خوام انتقام بگیرم که به دستشویی گفتند مرلینگاه!

با این فریاد مرلی(مرلینگاه) همه از جا پریدند.همه حداقل یک گفته بودند:مرلین دارم...یا می خوام برم مرلین گاه!

مرلین به قیافه های محفلی ها که داشتند از ترس سکته می کردند نگاه کرد...او می خواست انتقام بگیرد...

ادامه...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.