هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۸:۱۴ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
همان زمان، خانه ریدل:

صدای تق تق راه رفتن لرد در فضای خالی راهرو میپیچید. تمام مرگخواران برای برگرداندن ایوان رفته بودند اما هنوز بازنگشته و زمان برای لرد با سرعت بیشتری میگذشت. لرد عصبانی بود، آنقدر عصبانی که اگر دستش به ایوان میرسید با چاقوی کهنه بلا تک تک استخوان هایش را میتراشید و از آن ها خلال دندان درست میکرد.

-...فرار میکنی؟ از من؟ اربابت؟ وای به حالت ایوان. من که میدونم آخر دستگیر میشی و تحویل خودم میشی. بلایی به سرت بیارم که از این به بعد همه وصیت کنن جسدشون رو به جای خاک کردن بسوزونن تا نکنه بلایی که من سر اسکلتت میارم سر اسکلت خودشون بیاد!

لرد بار دیگر نگاهی به ساعت شنی راهرو انداخت. فرصتی برای تلف کردن نداشت و باید در زودترین زمان ممکن مرگخواران را برمیگرداند. میتوانست از علامت شوم استفاده کند اما دنبال چیزی دردناکتر بود. برای همین با چوب دستی اش کروشیویی احظار کرد و به آن گفت:
- میری خودتو میرسونی به ایوان خائن و بقیه مرگخوارها و بهشون میگی که سریعتر باید برگردن. وگرنه من میدونم و اونها.

کروشیو همچون پاترونوس در برابر لرد تعظیم کرد و به جستجوی مرگخواران رفت.

شهربازی:

یکی از مردمی که در حال دویدن بود به بغل دستی اش گفت:
- ببینم...ما داریم...از چی فرار میکنیم؟
- از کوسه سخنگویی که روی دمش تو خشکی وایساده دیگه!

مرد همان طور که به دویدن ادامه میداد گفت:
- ببینم اگه قراره فرار کنیم مگه نباید از اون کوسه دور بشیم؟ پس چرا داریم هی بهش نزدیک و نزدیکتر میشیم؟!

جمعیتی که نزدیک مرد متفکر در حال دویدن بودند به خودشان امدند و دیدند که حق کاملا با اوست. همگی به جای فرار داشتند به کوسه ای که روی دمش ایستاده بود و حالا باله هایش را باز کرده بود و به آنها لبخند میزد نزدیک میشدند!
کوسه با خوشحالی فراوانی گفت:
- آخ جون چقدر همبازی! بیاین با من بازی کنین!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۸:۲۸:۳۸

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۷:۵۰ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
تا حالا گوی زرین را از نزدیک دیده اید؟ آن توپ کوچک پرنده‌ی کوییدیچ را می گویم.
متوجه ظرافت و زیبایی خاص آن شده اید؟
راستش گوی زرین، همانطور که ظاهر و نامش پیداست بسیار با ارزش است و هرکس آن را به دست آورد بازی را برده.

متاسفانه ایوان از لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به گوی زرین نداشت. براق و زیبا و درخشان نبود...
اما هرچه که بود، با گرفتنش می توانستی بازی را تمام کنی...

–اون اسکلت جز دارایی های هیچکس نیست! اون فقط به ارباب تعلق داره! حالا ردش کن بیاد!

بلاتریکس به کوییدیچ علاقه نداشت اما می دانست تا ایوان را به دست نیاوردن، هیچ چیز درست نمی شود. پس سعی کرد با تمام توانش اسکلت را پس بگیرد.

–آبجی مثل اینکه شما متوجه نیستی... ایشون قبلا تو سیرک من بوده پس الانم جز اموالم محسوب میشه.
–به ارباب قسم داره دروغ میگه! من تو طول زندگانی و مردگانیم به غیر از ارباب به کس دیگه ای خدمت نکردم.

ایوان سعی می کرد با دست و پا زدن، گردن خود را از حلقه‌ی اسارت دستان مرد، بیرون آورد.
اما متاسفانه مرد تنومد چنان سفت گرفته بودتش که اگر آدمی معمولی بود؛ حتما تا الان خفه می شد‌ و جان به جان آفرین تسلیم می کرد‌.

–مثل اینکه چاره ای نیست! مرگخوارا آماده!

حتما خوب می دانید که هیچ چیزی بدون زحمت به دست نمی آید. مخصوصا اگر آن چیز با ارزش گوی زرین باشد.
بازیکنان برای رسیدن به گوی، باید زخمی شوند... کوافل بخورند... قربانی دهند... بله قربانی!

مرگخواران هم می دانستند که مجبورند برای رسیدن به هدفشان قربانی دهند. به هرحال وجود یکی دو کشته در راه لردسیاه، چندان ایرادی نداشت.
پس چوبدستی هایشان را در آوردند و مرد را نشانه گرفتند.
البته، هنوز طلسمی نگفته بودند که ناگهان چشمشان به سیلی از مردم افتاد که با شتاب و عجله سمتشان می آمدند.

–فرار کنین! کوسه‌ی سخنگو!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۶:۳۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
ایوان میدوید، بد جوری میدوید. جوری که انگار یک گله گرگ گرسنه دنبالش کرده اند که البته با توجه به شرایط کاملا منطقی بود. لشگری از مرگخواران خشمگین با چوب دستی های بیرون آورده شده پشت سرش میدویدند و فریاد میزدند:
- ایییییست! خودتو تسلیم کن وگرنه شلیک میکنم!
- وایسا اسکلت لعنتی، به خود لرد قسم اگه بگیرمت ازت عصاره استخون درست میکنم.
- وایسااااااا...چه جونی داری تو، تبدیل به معجون میشدی که راحت تر بود!

ایوان سعی میکرد به هیچ کدام از تهدیدها و وسوسه های پشت سرش فکر نکند. فقط میخواست جان...استخوان‌هایش را بردارد و زودتر از آنجا فرار کند.

...بووووووومب....

اثابت ایوان در حین فرار با مانعی سخت و سنگین در وسط راه آخرین تیر خلاص به امید ایوان برای فرار بود. ایوان که تمام زورش را جمع کرده بود که دوباره پخش و پلا نشود محکم به روی زمین خورد و با با خودش فکر کرد که صدای چندین ترک جدید در استخوان هایش را شنیده است.

مرگخوارها بلافاصله به ایوان رسیدند و استخوان مچش را گرفتند. بلاتریکس پیروزمندانه به مانعی که ایوان با آن برخورد کرده بود نگاه کرد. مردی قوی هیکل با ریشی سرخ و انبوه و قدی دراز داشت با نارضایتی به بلا و بقیه نگاه میکرد.
- هی گنده بک، بکش کنار میخوایم فراری رو با خودمون ببریم.

مرد که از این لحن اصلا خوشش نیامده بود دست هایش را به پهلویش زد و گفت:
- فراری کیه؟ این چه طرز حرف زدنه؟

مرگخوارها ایوان را بلند کردند و در حالی که همه استخوانی را نگه داشته بودند تا دوباره فرار نکند گفتند:
- به این میگن فراری...حالا بکش کنار بذار باد...

دست تنومند فرد ایوان را به راحتی از میان حلقه مرگخواران بیرون کشید جوری که انگار یک نفر لیمو امانی را از وسط خورشت قیمه بیرون بکشد.
- چرا چرت و پرت میگین؟ این اسکلت جزو دارایی های سیرک و شهربازی منه. کجا میخواین ببرینش با خودتون؟

مرگخوارها با چشمانی گشاد شده به بلا، بلاتریکس متعجبانه به ایوان و ایوان ملتمسانه به کوسه و مرگخوارها نگاه کرد! ایوان از آن فرد میترسید. در واقع اگر میتوانست انتخاب کند ترجیح میداد توسط لرد پودر شود تا زیر دست چنین آدمی به سرنوشت نامشخص دچار شود:
- جوون عزیزتون منو از دست این گنده بک نجات بدین...اصلا تمام استخون هام رو آسیاب کنین و باهاش شیک توت فرنگی درست کنین. ولی نذارین پیش این یارو بمونم!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۶:۵۴:۳۸
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۷:۱۰:۳۶
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۷:۱۷:۲۲
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۱۰:۳۱:۰۳

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۳:۱۲ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۴:۵۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
البته که حق هم داشت، به نظر نمیرسید در طی تمام سال های زندگی یا مرگخوار بودنش تا حالا به این شکل تحقیر شده باشه. انقدر جمجمه شکسته شده بود که نمیتونست چیزی جز "نامرد" رو پشت سر هم تکرار کنه، البته که این تکرار، نمیتونست عمق اندوه ایوان رو بیان کنه، چون عملا گوشتی روی صورتش نداشت که بتونه چهره به خودش بگیره حتی، و این واقعا براش فاجعه آمیز بود. در واقع بار اول و آخری که دچار چنین بحرانی شده بود، زمانی بود که پا به دنیا گذاشته بود و اصلا انتظارشو نداشت که همه چیز اینطوری که الان هست بشه... یعنی خب، استخون شدن، و بعد مورد استفراغ پیکسی قرار گرفتن، میتونه هرکسی رو دچار فروپاشی روانی کنه حقیقتا، و ایوان در اون لحظه خیلی جلوی خودشو گرفته بود که دست و پاهاش رو به زمین نکوبه و جیغ نزنه:
- من مامانمو میخوام اصلا!

گویا این کار رو کرد، هر چند که تلاش برای حفظ آبروش انجام شد، اما امان از تلاش ناکافی.
مرگخوارا بالاخره خودشون رو به صحنه رسوندن، و اولین کارشون این بود که جلوی بینیشون رو بگیرن.
- بوی چه کوفتی میاد؟

اشتباه نشه، این قیافه متعجب و ناباور، قیافه مرگخوارا نبود، قیافه تک تک عصب های بویاییشون بود، بعد از استشمام بوی استفراغ لینی.

- من که نبودم. کدوم بو اصلا؟

مجرم به محل برگشته بود، در واقع اصلا ترکش نکرده بود، صرفا نیاز شدیدش برای توجیه برگشت خوردن غذاش به خاطر تعجب معده ش، لوش داده بود. که البته مرگخوارا در شرایطی نبودن که اهمیتی بدن در اون لحظه. ماموریتشون انجام شده بود. ایوان دستگیر شده بود. همین مهم بود و تمام.
ولی ایوان خیال دستگیر شدن نداشت، لااقل نه هنوز، نه به این سادگی، نه با استفراغ. بنابراین کاری رو کرد که احتمالا هر اسکلت هوشمند دیگه ای میکرد، استفراغی که روی استخون هاش بود و به خاطر حالت اسیدیش داشت کم کم ذوبش میکرد رو با انگشتای استخونیش برداشت و پرت کرد سمت جمعیت مرگخوارا.
- اینو فعلا داشته باشید به جای من.

و بعدشم به جهت جلوگیری از طولانی شدن پست، کاری رو کرد که هر اسکلت عاقلی میکنه، استخوناشو از روی زمین جمع کرد و دوید.


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲:۰۸ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
مرگخوارا عین مور و ملخ شروع می‌کنن به سوار شدن توی کابینا و حتی بعضا دیده شده یه سریشون به خاطر کمبود جا به میله‌ها می‌چسبن. اما این وسط فقط یک مرگخوار بود که سرش حسابی بی‌کلاه مونده بود و اون کسی نبود به جز لینی!
- هی بچه‌ها... من نمی‌تونم بپرم تو کابینا.

اما کسی به نتوانستن‌های یک پیکسی آبی رنگ کوچیک که حالا تبدیل به توپی آبی رنگ و تپل شده بود نداشت. لینی از جمعیت مرگخواران جا مونده بود! لینی یک مرگخوار تنها بود. تنها در دنیای ماگل‌ها. رها شده در میان آدم بزرگ‌ها.

بقیه مرگخوارا اما موش و گربه بازی با ایوان راه انداخته بودن و از این کابین به اون کابین می‌پریدن بلکه ایوانو به چنگ بیارن. لینی همینطور که همچنان سعی داشت از پله‌های ورودی چرخ و فلک قل بخوره و بره بالا، ناگهان اسکلتی رو می‌بینه که با رسیدن کابینش به زمین، به سرعت چرخه فلکو ترک می‌کنه و یکراست به سمتش میاد.

ایوان با این خیال که تمام مرگخوارا سوار چرخ و فلک هستن، حتی نگاهی به جلوش نمی‌ندازه و کل حواسش به پشت سرشه و مرگخوارایی که منتظر بودن کابینشون به زمین برسه و دنبالش بدوان.

ایوان بدو بدو فاصله‌شو هر لحظه از چرخ و فلک بیشتر می‌کنه که ناگهان پاشو روی توپ کوچیکی می‌ذاره و با مخ رو زمین فرود میاد. لینی بر اثر فشار وارده ابتدا به هوا پرتاب می‌شه، بعد مستقیم روی صورت ایوان فرود میاد و در آخرین حرکت، محتوایی چندش شروع به خارج شدن از دهنش و خالی شدن روی صورت ایوان می‌کنه!

- اییی... چی خورده بودی؟

لینی هرچی خورده بود و نخورده بود رو تماما روی ایوان بالا میاره و دوباره به سایز معمولش و پیکسی آبی رنگ کوچیک برمی‌گرده.
- آخیش راحت شدم! هی! من ایوانو دستگیر کردم.

لینی با افتخار نیشی به ایوان می‌زنه که دستشو بالا آورده بود تا لینی رو به کناری شوت کنه. دست ایوان بر اثر نیش وارده بی‌حس شده و صاف میفته بغلش.

لینی هم روی ایوان بالا آورده بود، هم نیشش زده بود و هم دستگیرش کرده بود! ایوان در اون لحظه اصلا از لینی خوشش نمیومد.
- نامرد!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۰۹ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
بلاتریکس خیلی زود آرامشش را به دست آورد. آن ها مدت زیادی در این کلبه وقت تلف کرده بودند و باید هر چه سریعتر خارج می شدند. رو به در کرد:
- باز نمی شی؟

در، ابروهایش را بالا انداخت!

بلاتریکس به طرف لینی رفت. قاشقش را پر از چای کرد.
- بانوی آبی عادت دارن چایشون رو از دست من بنوشن. دهنتونو باز کنین. جارو هوایی داره میاد.

لینی با نگرانی دهانش را باز کرد.

در کنار ساحل، ایوان روزیه در حال دویدن بود.

بالاخره دلش را به دریا زده بود و با نهایت سرعت برای دور شدن از کوسه تلاش کرده بود. ولی زیاد موفق نبود. چرا که کوسه هم روی دمش بلند شده بود و با جدیت در حال دویدن به دنبال ایوان بود.

ایوان دوید و دوید تا این که کوسه ردش را گم کرد. سرو صدا و نور زیادی که از مکانی پر از آدمیزاد، به گوش و چشم می خورد توجهش را جلب کرد و به آن سمت رفت.


داخل کلبه:

- لینی جان... باز می کنی یا باز کنم؟

بلاتریکس قاشق صدم را پر از چای کرد و به طرف لینی که دیگر شباهت زیادی به لینی نداشت گرفت.
لینی گرد و قلنبه شبیه توپ بسکتبال شده بود و خوشحال بود که قابلیت کش آمدن زیادی داشته و فعلا منفجر نشده.

قاشق صدم را هم به سختی قورت داد.

مرگخواران در مقابل چشمان ناامید وسایل و مخصوصا قوری، در حالی که لینی را قل می دادند، از کلبه خارج شدند.

با عجله به کنار دریاچه رفتند... ولی خبری از ایوان نبود. به جای ایوان، کوسه ای داشت در کنار دریاچه اشک می ریخت.

آیلین جلو رفت و دستمالی به کوسه داد.
- اشک نریز!

کوسه با ناراحتی گفت:
- باورتون می شه؟ رفت! بدون هیچ بازی ای منو ول کرد و رفت... اسکلتم... رفت...

چشمان مرگخواران برق زد.

یک ساعت بعد مرگخواران در حالیکه کوسه را به همراه داشتند به مکانی پر از نور و صدا و انسان رسیدند.

- نگران نباش. پیداش می کنیم. و وقتی کارمون باهاش تموم شد تحویلت می دیمش.

ایوان به آرامی داشت در شهر بازی قدم می زد.

درست در کنار چرخ و فلک بود که با مرگخواران روبرو شد. استخوان های باارزشش را در خطر دید و فریاد بلندی کشید و داخل یکی از کابین ها پرید. چرخ و فلک حرکت کرد.

بلاتریکس دستور داد:
- فورا بپرین توی بقیه کابینا... داره می ره بالا. باید بریم دنبالش!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۵۴ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۰۹ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
- بانوی آبی چی گفت؟
- نه حتما اشتباه شنیدیم این اصلا ممکن نیست!
- نه منم باورم نمیشه همچین حرفی رو شنیده باشم.

لینی از همه جا بی خبر در حالی که قاشقش رو هوا مونده بود نمیدونست کجای پیشنهادش مشکل داره.
- اممم... چیزه... حرف بدی زدم؟

قوری و سایر ابزار های کلبه طوری به لینی نگاه می کردن انگار لینی گفته بود زمین تخته!
- یعنی تو اصل شماره ی یک کتاب قانون اصول چایخوری رو نمیدونی؟
- اصل شماره یک... اوه... چیزه...

نفس های بلاتریکس تقریبا داشتن به گرمی باد های گرمسیری و شدت طوفان هکوزینا میشدن. لینی خطر جدی رو در اطرافش حس میکرد.

- میخواین بگین این اصل کوفتیتون چیه یا نه؟

لینی صداشو صاف میکنه و با احتیاط کمی از بلا فاصله می گیره.
- چیزه... طبق این اصل شریک شدن چایی خداحافظی با بقیه جنایت علیه بشریت حساب میشه و حتی برای جبرانش باید چهارصد و پنجاه و شش تا چای خداحافظی دیگه خورده بشه.

چهره ی بلاتریکس تنها سه صدم ثانیه تا انفجار کامل و نابودی نسل بشریت رو نشون میداد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۲۹ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
مراسم چای‌خوری خداحافظی در اسلوموشن‌ترین حالت ممکن شروع می‌شه. اونم در حالی که لینی در تمام مدت بادی که از بینی‌های بلاتریکس بر اثر عصبانیت خارج می‌شدو روی شاخکاش حس می‌کرد. بالاخره پاتیلِ پر از چایِ هکتور با صدای تقی وسط میز کوبیده می‌شه و قوری اون سمت میز، روی صندلی دیگه‌ای می‌شینه.
- بفرمایید بانوی من. بفرمایید میل کنید.
- هرچه سریع‌تر کوفت کن اون لعنتیو.

این زمزمه‌ی بلاتریکس بود که شاخک‌های لینی رو به لرزه در آورده بود. لینی قاشق رو برمی‌داره و نگاه دقیقی به پاتیل می‌ندازه. پاتیل تقریبا چند برابر سایز خودش بود! بنابراین تنها مشکل موجود، از دست دادن وقت نبود، بلکه این که آیا لینی واقعا تواناییشو داره که با این جثه این همه چای رو بخوره یا نه هم مطرح بود!

- می‌گم قوری جان... یه نگاه به هیکل من بنداز. فکر نمی‌کنی این بانو در توانش نیست این همه چای رو یک‌جا بخوره؟

قوری حتی ذره‌ای خم به ابرو نمیاره.
- مشکلی نیست. من که نگفتم همه‌شو حتما همین الان باید بخوری. ما مهمون‌نوازیم. می‌تونی تا هروقت که بخوای اینجا بمونی و چای رو میل کنی.
- همین الان همه‌شو می‌خوری لینی.

لینی داغ‌تر شدن نفس‌های بلاتریکس رو بیش از پیش حس می‌کنه. تصمیم می‌گیره آخرین شانس خودش رو هم امتحان کنه.
- قوری عزیز. به نظرم این رسم ادب نیست که من و شما تنهایی این همه چای رو میل کنیم اونم در حالی که این همه حضار در اطرافمون هستن که ممکنه دلشون آب بشه و اونا هم بخوان این چایِ...

لینی جرعه‌ای از چای می‌خوره تا طبیعی‌تر جلوه کنه و ادامه می‌ده:
- چایِ خوشمزه و مطبوع رو امتحان کنن. بیاین سهممون رو با اونا هم شریک شیم.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۱۶ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
چشمان بلا به لینی خیره مانده بود. صورتش بی روح و سنگی می‌نمود و پلک چشمانش پرش‌های پراکنده عصبی داشت. لینی میدانست که تا لحظاتی دیگر دچار خشم بلاتریکس خواهد شد و برای همین سعی کرد زودتر از شر قوری راحت شود.
-ببین قوری عزیز، همون طور که میدونی طبق کتاب قانون اصول چایخوری چای دوم فقط در مواقعی نشان خداحافظیه که دو طرف همدیگه رو بشناسن. از اونجایی که من و شما همدیگه رو نمیشناسیم احتیاجی به رعایت این اصل اخلاقی نداریم. درست میگم؟

قوری لوله اش را خم کرد و دستگیره درش را خاراند و گفت:
- هوووووم، درست میگی همین طوری.

لینی لبخند قهرمانانه ای به بلاتریکس زد ابرویش را بالا انداخت و زیر لب به او گفت:
- بفرما، لذت بردی چطوری داستان رو جمع کردم بلا؟

بعد به مرگخواران اشاره کرد و برای اینکه بیشتر دل بلا را به دست بیاورد گفت:
- حالا همگی دنبال بلا و تحت فرمان اون از کلبه خارج میشیم دوستان. عجله کنین.

هکتور ویبره زنان آماده اعتراض به رهبری مجدد بلاتریکس بود که قوری قبل از او گفت:
- پس حداقل قبل از رفتن افتخار بدین خودم رو معرفی کنم. من قوری گل آبی هستم.

لینی که همیشه رعایت اصول اخلاقی را سر لوحه زندگیش قرار داده بود به صورت پیش فرض و ناخوداگاه دست کوچکش را به سمت دستگیره قوری دراز کرد و همان طور که با او دست میداد گفت:
- خیلی از آشنایی شما خوشوقت شدم، من هم بانو لینی وارنر هستم. مدیریت مدرسه جادوگری هاگوارتز.

لینی پس از دست دادن به سمت در رفت تا از ان خارج شود اما درست در لحظه آخر در روی صورتش بسته شد! لینی همان طور که بینی اش را می مالید معترضانه به سمت قوری برگشت:
- این چه وضعیه؟ گفتم که ما میتونیم بریم!

قوری لبخندی شیطانی زد و گفت:
- میتونستین. طبق کتاب قانون اصول چایخوری الان که به همدیگه معرفی شدیم و با هم آشنا شدیم باید چایی دوم رو به نشانه خداحافظی با اون قاشق کوچک طلایی رنگ بخوری!

لینی آب دهانش را قورت داد و به بلاتریکس نگاه کرد که حالا به وضوح میشد حلقه های دودی که از گوش‌هایش بیرون میزد را مصاهده کرد!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۰۹ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
مرگخوار ها چنان مشتاق زودتر رفتن و پیدا کردن ایوان بودن که اون برق خطرناک روی بدنه ی قوری به چشمشون نیومد.

- خب حالا باید چایی رو دم بیاریم!
- اممم... خب قوری خودتی دیگه. مگه تو نباید دم بیاری؟ یه چایی بده لینی بخوره بریم دیگه!

از قرار معلوم صبر بلاتریکس داشت به نقطه ی انفجار می رسید.

اما قوری خیلی با نقطه انفجار بلاتریکس آشنا نبود بنابراین با خونسردی کامل حرفش رو ادامه داد.
- اونو بدین من توش چایی دم کنم. به نظر قوری خوبی برای دم کردن چایی میاد!

قوری سخنگو صاف و مستقیم به یک سمت اشاره می کرد.

- هکتور؟ توی هکتور میخواین چایی دم کنین؟
- اون اسکلت خیلی بهتر از شما از مغز نداشته اش استفاده می کرد! منظورم اون دیگیه که نشسته توش!
- به پاتیل من گفت دیگ؟

ویبره ی هکتور به طرز خطرناکی زیاد شده بود، اونقدر که چند تا از کتاب های توی کتابخونه بیرون افتادن و یکی از ستون های اصلی کلبه هم به طرز خطرناکی به قیژ قیژ افتاد.

- حالا هر اسمی که داره به ما ربطی نداره. اونو میدین من توش یه چایی تازه دم برای این بانوی آبی رنگ میذارم. البته که برای چای دوم ما سنتی هم داریم که باید رعایت بشه.

بعد از گفتن این جمله یکی از کشوها بازمیشه و قاشقی به اندازه ی انگشت کوچیکه ی پای لینی ازش بیرون میاد.

- چایی خداحافظی باید با این خورده بشه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.