هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- روزنامه! روزنامه! خبرهای جدید! محفل درحال نابودیه پس پروفسور دامبلدور کجا رفته؟

رز زلر همانطور که ویبره می رفت; روزنامه های چاپ شده را داخل جیب، صندوق پست و حتی حلق ملت، می چپاند.

- هوی رز! حواست کجاست؟خیر سرمون واسه چاپ اونا پول دادیما! همینجوری داری رایگان بین ملت پخش می کنی.
- عه ببخشید.

رز پس از اظهار ندامت و شرمندگی، مسیری را که آمده بود عقب عقب بازگشت و از حلق ملت، صندوق پست و جیب مردم، روزنامه هایش را بیرون کشید.

- روزنامه! روزنامه! روزنامه! خبر های جدید! فقط پنج گالیون.

او اصلا مبلغ خوبی به حساب نمی آمد.


مقدار زیادی آن طرف تر

دامبلدور درحالی که سعی می کرد پایش را از مغز گربه بیرون بکشد نگاهی به اطرافش انداخت.
گربه که حالا از روی پشت بام خانه ها اینور آن ور می پرید; با میویی غمگین به اطلاع دامبلدور رساند یکی از کوچه ها را اشتباه پیچیده و حالا بسیار از محفل دور شده اند.

- باباجان زودتر اطلاع میدادی خب. الان ده کیلومتر از کوچه ای که گفتی دور شدیم.
- میو.
- باشه فرزندم بغض نکن حالا. یادت باشه حتی تو تاریک ترین نقطه زندگی هم روشنایی وجود داره فقط کافیه چراغو روشن کنی.

گربه منظور دامبلدور را متوجه نشد.
نه بخاطر اینکه کلا جمله ای مربوط به وسایل انسانی و کمی بی ربط به وضعیت حالشان گفته بود. نه!
برای این متوجه نشد چون کم کم داشت به حالت اولیه خود باز می گشت.

- فرزندم چی خوردی؟ چرا جا داره تنگ تر و تنگ تر میشه؟

دامبلدور دست چپش را از معده گربه بیرون کشید و نگاهی تاسف بار به دستش که از آرنج به بعد دیگر وجود نداشت، انداخت.

_ بابا جان لاقل برو پستخونه که یکی دو کوچه اون ور تره. بذار حداقل من به فرزندانم وضعیتمو اطلاع بدم.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
پست اردوی هاگوارتز:


- مگه کل هدفمون از اینکارا در آوردن پروف ازتو شکم گربه نیست؟

گابریل، شکلکی برای پیکت درآورد و راه حل ریزی که پایین صفحه ی طرز تهیه معجون خبیث کننده نوشته بود را، به او نشان داد.
- چوق بی مصرف! هدف ما رهایی پروف از سیاهی و خباثته.

پس از آن، با انگشت اشاره اش، چند بار روی طرز انجام راه حل ضربه زد و آن را روی هوا، به صورت سه بعدی شناور ساخت.
- اینجا گفته اول باید موردی رو که میخواین درمان بشه رو جلوتون بشونین و یه سی...

دخترک، به چشمانش شک کرد و روی راه حل زوم کرد.
- سیلی بزنیم؟ بعدشم...

چشمانش گرد شد و چند بار راه حل را پاک کرد و دوباره ظاهر کرد تا درست شود. مثل اینکه مشکلی نداشت.
- گفته باید اول یه سیلی نثار فرد مذکور بکنیم و با چوب دنبالش راه...

پیکت، با بی حوصلگی، کتاب را ورق زد.
- صفحرو اشتباه آوردی خانم نابغه. اون راه حل رفع پررویی بود.

گابریل، نفس راحتی کشید و راه حل درست را جایگزین قبلی کرد.
- راه حل میگه فرد مذکور باید داخل تشتی از دمنوش برگ زیتون حموم کنه و یه کفتر سفیدم برای یه شب، تو بغلش بگیره.
- این راه حل منطقی تره.

هر دو، با خشنودی سرشان را تکان دادند. سپس، روی مبل کز کردند تا راهی برای گیر آوردن دامبلدور پیدا کنند.

- - گب، میگما.
- چیه؟
- میدونی که پروف خیلی روی محفل حساسه. پس چطوره یه خبر جعلی به روزنامه بدیم تا چاپ کنن. با عنوان « محفل در حال نابودیست! پس دامبلدور کجا رفته؟» قسم میخورم که برمیگرده.

لبخند پت و پهنی روی لب های گابریل ظاهر شد.
- و وقتیم اومد، یه تله میذاریم تا گیرش بندازیم.

سپس، زدند قدش!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۵:۳۷ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱

محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۳۹
از جیب ریموس!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 41
آفلاین
خلاصه:
گربه ای بر اثر معجون، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده. دامبلدور وقتی متوجه شد می‌تونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمی‌تونسته انجام بده، انجام بده. بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، گربه شروع کرد به گریه کردن. دامبلدور فکر می‌کنه اگه به محفل برگردن، گربه آروم میشه. اون متوجه نیست که گربه در حال کوچیک شدنه.

تصویر کوچک شده


همون لحظه - خونه گریمولد


- حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!... دامبلدور ناپدید شده... برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!...

گابریل روزنامه رو کنار گذاشت و رو به پیکت کرد.
- راست می‌گفتی... واقعا انگار گربه پروف رو خورده! واقعا تو اون لحظه اونجا بودی؟!
- آره دیگه! درست لحظه ای که پروف میخواست خورده شه، از توی ریشش پریدم بیرون!
- چرا کمکش نکردی؟ پروف کم بهت جای خواب و غذای مناسب داده؟
- من که فقط یه بوتراکل کوچولوی بی خطرم. نمی‌تونم به کسی آسیب برسونم که. تازه نجات هم نمی‌تونم بدم. ببین منو.

گابریل زیر لب تا تونست به پیکت بد و بیراه گفت، که گاه و بیگاه می‌خواد چشم ملتو در بیاره، ولی موقع نیاز هیچ کاری از دستش بر نمیاد. برای این که کمی آروم بشه، خودش رو پشت کپه کتابش پنهان کرد.
- هوم... کجا گذاشته بودمش؟ آها، اینجاست!

گابریل کتابی رو که عکس برجسته معجون روش خود نمایی میکرد رو برداشت و ورق زد تا به صفحه مورد نظرش رسید.
- هوم... اینطور که معلومه، گربه معجونی رو خورده به اسم "خبیث کننده". این معجون هیکل مصرف کننده رو چند برابر می‌کنه و قدرت تفکرش رو کاهش میده. در مواردی هم دیده شده که فرد مصرف کننده، مرتکب جرم و جنایت شده. طبق محاسبات من، گربه پروف رو خورده و معجون روی پروف اثر گذاشته! ولی چون تاثیر غیر مستقیم بوده، پروف داره جنایات رو مرتکب میشه و گربه فقط بزرگ شده. به همین سادگی!

دهن پیکت از تعجب باز موند.

- هووووم... و ظاهرا یه راه حل هم داره. اما باید اول پروف رو گیر بیاریم. کسی نقشه ای داره؟


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۷:۰۰:۳۱
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۷:۳۹:۱۹
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۷:۴۲:۱۸

یه بوتراکلِ جذاب




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۴:۱۳ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 558
آفلاین

دامبلدور سعی میکرد گربه رو به سمت باجه ی بلیط فروشی هدایت کنه اما گربه برای اولین بار سرپیچی میکرد از دستور دامبلدور و در اطراف شهربازی قدم زنان راه میرفت.

-باباجان از اونطر...نه نه از این طرف برو باجه اونوره!
-میوااا
-اه بس کن باباجان اونا که نمی خورنت اونا فقط بهت دوتا بلیط خوشگل و گوگولی میدن همین!
-میو...میووووووو
-اوه باشه باباجان،باشه باشه داری خیسه ابم میکنی ها!
-میوووووووو
-باشه فهمیدم عزیز بابا دلت نمی خواد با ادمای مشنگ دربیوفتی؛ببین جادو با گربه های بیچاره چیکار کرده!

دامبلدور و گربه در کوچه پس کوچه های لندن قدم میزدن تا بلکه جایی برای اسایش داشته باشند که ناگهان دامبلدور به یه نتیجه رسید!

-باباجان فهمیدم! فهمیدم کجا برویم که هم جادویی باشد هم راحت و گرم و نرم!
-مییییییو؟
-بله کاملا مطمئنم!
-میو...میو میو!
-میدونم باباجان همینو مستقیم برو!

دامبلدور فکرمیکرد اگه به قرارگاه محفل بره، میتونه گربه رو خوشحال کنه...


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹

اما دابزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۶:۴۶ شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۲
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 172
آفلاین
- میوو!

آه گربه توجه پرفسور دامبلدور را به خودش جلب کرد.
- چی شده بابا جان؟ حوصله سر رفته؟ :Wizard:
- میوواو!
- یعنی چی که خیلی زیاد!؟
-مییییووو!

اشک های گربه دوباره سرازیر شدند و این باعث شد دل پرفسور دامبلدور بدجور برای گربه بسوزد.
- باشه گریه نکن باباجان! من کاملا بهت حق می دم! حوصله منم سر رفته... به نظرم باید یه کاری کنیم.
- میو؟
- می پرسی چه کاری؟ خب تو فقط به این آدرسی که می گم برو تا بفهمی!

گربه دوباره به راه افتاد و دامبلدور نیز مشغول خواندن کتاب شد.

شهربازی بزرگ لندن.


- خب دیگه باباجان می تونی بایستی رسیدیم!

گربه با تعجب تمام اطراف را می نگریست. از پرفسور دامبلدور بعید بود که به چنین جاهایی بیاید.

- چرا تعجب کردی باباجان؟ خب مگه من کودک درون ندارم؟! منم دلم می خواد تفریح کنم دیگه.
- میو...
- آخه نداره دیگه فرزندم؛ الان هم حوصله تو سر رفته هم حوصله من، بیا بریم بلیط بخریم و سوار ترن هوایی بشیم.


مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۵ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
خلاصه:
گربه ماتیلدا بر اثر معجونی، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده و دامبلدور وقتی متوجه شد میتونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمیتونسته انجام بده، انجام بده. گربه و دامبلدور، بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، یه دل سیر غذا خوردن و این بار، به سمت کتابفروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردن. گربه داره کوچیک میشه ولی هنوز اونقد بزرگ هست که دامبلدور توش جا بگیره. ماتیلدا و بقیه محفلیا نگران دامبلدورن.

* * *



گربه با لگد در کتابفروشی رو باز کرد و برای افزایش هیجان، زوزه ای سر داد. دامبلدور متوجه شد نه صدای جیغی شنیده، و نه کسی از اونجا فرار کرده.

- دهنتو باز کن فرزند، یه چیزی اشتباهه.

وقتی دید گربه امتناع میکنه، خودش دست به کار شد. متوجه شد جاش تنگ تر شده.
- فرزند؟ انگار خیلی غذا خوردی. باید از این به بعد رژیم بگیری. چربیات جای منو تنگ کرده.

به بدنش کش و قوسی داد و بالا رفت و دهن گربه رو باز کرد.
- فرزند؟ اینجا که خالیه. چی شده فرزند؟

اینو وقتی اضافه کرد که قطرات آب روی سرش ریختن و وقتی بالای سرشو نگاه کرد، اشکای گربه رو دید که سرازیر میشن. کلاهشو در آورد که روی زمین بچلونه، که چشمش به روزنامه روی زمین افتاد.

نقل قول:
حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!


در همین حین که کلاهشو میچلوند، با چشمش متن خبر رو دنبال کرد تا به این قسمت سخنرانی ماموران امنیت کوچه رسید:
نقل قول:
برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!


کلاهشو دوباره روی سرش گذاشت.
- خب فرزند، مسیرمون عوض شد. نگران نباش فرزند، یادت میدم با دهن باز بغض کنی!

قبل از اینکه از کتابفروشی خارج بشن، گربه نصف کتابهای کتابفروشی رو درسته قورت داد. حوصله دامبلدور توی این مسیر سخت، نباید سر می رفت!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ سه شنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
از تون خوشم نمیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 236
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد و گفت:
_بابا جان، می توانم باز هم بیایم داخل؟
_میوو!
_ممنون گربه ی خوب!

گربه ی ماتیلدا دیگر خیلی مطیع شده بود. دامبلدور بار دیگر به داخل شکم گربه رفت تا گربه وارد پاتیل درزدار شود. گربه داشت کوچک می شد اما هنوز هم خیلی کوچک نبود. به محض اینکه گربه وارد پاتیل درزدار شد، تعدادی از مشتریان شروع به داد و بیداد کردند و از پاتیل درزدار خارج شدند. گربه به داخل سردخانه هجوم برد و شروع کرد به خوردن ماهی ها...

_مگه نگفتم ماهی نخور!
_میو! مییوو؟
_خب کمی ساندویچ ژامبون بخور!
_مییو!
_افرین گربه خوب!

گربه شروع کرد به خوردن ساندویچ های ژامبونی که در سردخانه بودند. دامبلدور که داشت یکی از ساندویچها را با لذت گاز می زد، گفت:
_افرین بابا جان! گربه خودم هستی!
_میییوو!

گربه داشت از لوس بازی لذت می برد. دامبلدور خیلی با او مهربانانه رفتار می کرد. دیگر هر دو سیر شده بودند؛ پس دوباره به داخل ماشین رفتند و این بار برای خرابکاری به طرف کتاب فروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردند...

_ماتیلدا، به نظرت گربه ات چند تکه از پروف گذاشته؟
_چه میدانم؟ بچه ها من خیلی نگران پروف هستم!






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۱۹:۵۴:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۰:۱۵:۲۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۰:۱۸:۲۹

See the dark it moves
With every breath of the breeze


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۸:۱۷ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

گابریل ترومن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۰:۱۲ سه شنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
-میووووو
دامبلدور که هم ناراضی بود و هم راضی صورتش رو روبه گربه کرد.
-نه بابا جان من با تو حرفی ندارم
-می یوووووووووو
-خب با اون کیک ماهی هایی که رو من خوردی بهترش نبود؟
گربه که به حالت خودش در اومده بود پرید بغل دامبلدور.
-میووومیوووو
دامبلدور در حالی که روی صندلی جلو آینه داشت از ریش هاش زنجی های کیک رو بر میداشت.
-باشه بابا جان بخشیدم ولی دفعه بعد ساندویچ کوسه دریایی با سس میگو یا شکلات میگو بخور که هم تو فیض ببری هم من
گربه سرشو به نشناه تایید تکون میده
-دفعه بعدم نشونه بده تا خودم بپرم باشه باباجان؟
-میووو
یکدفع ماتیلدا با مامورین وارد میشن گربه یک غرش شبیه صدای شیر کرد همه با تعجب بهش نگاه کردن همزمان با غرش شیر دامبلدور رو قورت داد و شروع کرد به دویدن سمت پنجره ماتیلدا با عصبانیت.
-گربه بی ادب پروف رو پس بده سریع
اما گربه که لبه پجره برج دامبلدور وایساده بود ابروهاش رو بالا پایین کرد و گفت:می یووووو
و پرید پایین و از بغل هایش بال در میاره دامبلدور در شکم گربه خودشو جمع کرد بود.
-باباجان چکار کردی؟ چه سرد شد اینجا
-میوووووووووووووووووووووووووووووووو
رفت به شهر لندن وتمام عابران پیاده شهر لندن داشتن میدیدند داشت دنیای جادوگری به فنا میرفت گربه تو کوچه نگه داشت کنارش یک ساندویچی بود دامبلدور خودشو شبیه انسان های عادی کرد و اومد بیرون.
-گربه بی ادب کم مونده بود که دنیای جادوگری رو لو بدی.
گربه سرشو گرفت پایین.
-میوو میوو م م م م میوووو
-اوه گربه مهربون تا گفتم ساندویچ منو آوردی اینجا
گربه رو بغل کرد و نوازش کرد و باهم به پاتیل درز دار رفتن و اونجا ساندویچ خوردن


روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ سه شنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
از تون خوشم نمیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 236
آفلاین
_ای وای! پروف، حالتان خوب است؟
_خوب هستم بابا جان، خوب هستم.
_پروف رو بیار پایین! زود باش!

اما دامبلدور گربه را نوازش کرد و گربه که حالا دیگر لوس بازی خودش را در اورده بود، دامبلدور را دوباره قورت داد و سوار ماشین شد و با سرعت شروع به رانندگی کرد...

_ارام تر بابا جان!
_مییییو!
_این بار می خواهی چه کار بکنی؟
_میو میو!
_اها! حالا می خواهی شیرینی فروشی ها را تصاحب بکنی؟ پس روبروی قنادی فیتزنیو پارک بکن بابا جان!

گربه ترمز کرد و ماشین با صدای وحشناکی با ماشین جلو تصادف کرد. گربه -دامبلدور پیاده شد و به سرعت وارد قنادی فیتزنیو شد. آنجا بهترین قنادی جادوگران و ساحره های لندن بود. بوی کیک های کیوی پخته شده با تکه های کدو حلوایی هر کسی را از پا در می اورد. اقای فیتزنیو که جادوگر کوتاه قدی بود، ناگهان با دیدن گربه رنگ از صورتش پرید و از هوش رفت...

_میییو!
_کیک ماهی میخواهی بابا جان؟ برای من هم یک پنجول ابنبات لیمویی بردار که خیلی دوست دارم!

گربه-دامبلدور فعلا دست بردار نبود و کیک چندش اوری با طعم ماهی و عنکبوت می خورد. سپس 10 تا ابنبات لیمویی را با پوست ابنبات بلعید تا در شکمش توسط دامبلدور خورده شوند! دامبلدور که داشت حالش از بوی ماهی ها و عنکبوت ها به هم می خورد، گفت:
_بابا جان کمتر بخور!
_میو!
_افرین باباجان!

دامبلدور در حالی که ابنبات های لیمویی را با رضایت می خورد، به این فکر می کرد که گربه ی ماتیلدا یک بار هم به حرف او گوش داده است. فکر های دیگری به سرش زده بودند...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۲:۲۸:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۳:۳۴:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۴:۳۸:۵۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۴:۴۰:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۴:۴۲:۳۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۹:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۰:۰۳:۴۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۰:۰۳:۴۳

See the dark it moves
With every breath of the breeze


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۰۷ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از میان قصه ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 320
آفلاین
دامبلدور که بعد از ماجرای خالی کردن آب توی دمپایی های نجینی و تام مجبور شده بود از شکم گربه ی ماتیلدا بیرون بیاد، حالا که سرش و از پنجره ماشین بیرون کرده بود و باد میزد ریشش و موج میداد، کاملا فراموش کرده بود که دیگه نقابی نیست که جلوی کار هاشو بپوشنه.
این نکته ای بود که وقتی ماشین برای لحظه ای از کنار محفلیون رد شد و دامبلدور با ماتیلدا چشم تو چشم شد فهمید.

-بزن کنار، بزن کنار!
-میوووو؟
-لو رفتیم! پیاده که شدیم من و میخوری و فرار میکنیم فهمیدی؟
میییییو!
-نه خیرم، خودت بد مزه ای...

کمی عقب تر از ماشین دامبلدور و گربه، همه ی محفلیون شاهد درگیری سختی بودن که بین گربه و دامبلدور پیش اومده بود و البته از ترس ماتیلدا کسی جرأت نمیکرد بره کمک دامبلدور.

-چرا معطلین؟ پروففف و خورد!

همه سر ها به سمت آملیا برگشت ولی این جمله رو کس دیگه ای گفته بود!

-ماتیلدا مطمعنی که نمیخوایی....

ماتیلدا اشک گوشه چشاشو پاک کرد و با چهره ای مصمم گفت:
-اره مطمعنم، دامبلدور مهم تر از گربه است...

فرمان حمله رو ماتیلدا داد و پیاده نظام محفل به سرعت به کمک دامبلدور رفت.

-میوووووو؟
-یکم بیشتر زور بزن بابا الان میرسن!

ولی انگار اثر معجونی که گربه خورد بود کم شده بود و گربه ی ماتیلدا کمی کوچیک تر شده بود.
دامبلدور که حالا تا کمر تو دهن گربه بود با پاهاش تقلا میکرد تا قشنگ خودش و جا کنه ولی خودش هم خبر نداشت که گیر کرده و بدجوری هم گیر کرده!







ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۱:۱۱:۱۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۱:۴۷:۰۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.