هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۴۱:۰۳ جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور

گدلوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵:۲۴ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۴:۵۵
از سر قبرم!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
رزالین حس کرد که میتواند بعد از معاینه انواع بیمار های روحی، روانی، جسمی، عقلی و... کمی استراحت کند. سرش را روی میز گذاشت تا با چرتی انرژی دوباره بگیرد.

- حمال های دوزاری. دوساعته من رو پشت در نگه داشتن که یه دکتر پیزوری رو بب... اوه، یک بانو، عرض سلام.

گدلوت بی توجه به صورت وحشت زده و چشمان گود افتاده رزالین، در را به آرامی بست و به سمت میز او راه افتاد. معمولاً "راه افتادن" برای توصیف حرکت در یک اتاق کوچک استفاده نمی‌شود؛ ولی گدلوت از شدت کهولت سن سرعت آرامی داشت که عملاً این مسافت کوتاه چند متری را برایش تبدیل به یک سفر در آخر هفته می‌کرد. نکته دیگر آن بود که گدلوت قصد توقف نداشت و هر لحظه به میز و صندلی رزالین نزدیک تر می‌شد. بنابراین عملاٌ داشت اتاق را پیمایش می‌کرد و از لحاظ تکنیکی چندین دقیقه بود که از دم در به سمت رزالین "راه افتاده" بود.

- آقا وایسا.

رزالین همانطور که از جایش بلند می‌شد بدون نگاه کردن به خودکار و کاغذ مشغول نوشتن دارو ها شده بود. خطر چشم برداشتن از جادوگر مسن به نظر زیاد می‌آمد.
گدلوت دیگر نیم وجب با صورت رزالین فاصله داشت و در گوشه اتاق او را گیرانداخته بود تا گفتگویی را به صورت عمیق انجام دهد که در اتاق توسط جادوگری بخت برگشته باز شد.

- بی شرفِ کم خرد، مگه نمیینی خانم دکتر مریض داره؟ کی بهت اجازه داد اون دست کوفتیت رو به دستگیره در بزنی. حالا کی میخواد اون نجاست رو از روی دستگیره پاک کنه؟

گدلوت به سرعتی که از جادوگران حاضر در المپیک هم انتظار نمیرفت به سمت میز رفت و شروع کرد به پرتاب کردن اشیا روی میز به سمت مریض بعدی. با هر دشنام یک تف از دهانش به بیرون پرتاب می‌شد که با توجه به حیاتی بودن مایعات در بدن کهنسالان یک رفتار خطر آفرین و ریسکی تلقی می‌شد.
رزالین متوجه شد حالا باید کاری انجام دهد یا آماده گفتگو با گدلوت شود. پس کاغذی که قبلاٌ روی آن نوشته هایی از قبیل "جراحی فوری زیبایی"، "کافور به میزان کافی" و "عدم وجود اعصاب و روان" بود را انداخت و از کشوی کنار میز که عکس کرگدن روی آن حک شده بود آمپولی درآورد و در گردن نحیف گدلوت فرو کرد.

- یکی بیاد نعش اینو از اتاق خارج کنه.


مودب و زیبارو.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰:۲۳ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

هاسک پایک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۴:۰۹ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۴:۵۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
رزالین چک‌لیست "علائم بیماری‌های روانی خاص، برای روزهای خاص" رو از توی جیبش درآورد و شروع کرد به تیک زدن مواردش.

نادیده گرفتن درمانگر و تلاش برای فرار از درمان؟ چک.
رفتار وسواسی و تلاش برای خروج از اتاق بدون نوبت؟ چک.
صدای بع بع گوسفندان در پس‌زمینه؟ چک.


رزالین یه لحظه چک‌لیست رو گذاشت روی میز تا یه بار دیگه طلسم تمیز‌کننده بزنه که در با شدت باز شد و جعفر که پشتش ایستاده بود رو تبدیل کرد به یه پوستر روی دیوار.

- بهم گفتن اگه بیام اینجا و معاینه بشم، کوپن تخفیف الکل طبی بهم می‌دن.

هاسک یه بطری از روی میز کنارش برداشت و یه جرعه ازش نوشید.
- می‌دونین که... برای مصارف دارویی.

بعد بلاخره چشماش رو باز کرد و با دیدن رزالین که چوبدستیش رو سمتش گرفته، گوشاش سیخ وایسادن.

- نمی‌دونم شایدم با همین بطری برم. شنیدم خیلی برای سلامتی خوب نیست دکتر.

توی همین چند ثانیه، رزالین حداقل سی و شیش بیماری روانی و پنجاه بیماری جسمی هاسک رو تشخیص داد اما قبل اینکه بتونه یه جمله بگه، هاسک درحالی که یه چیزی راجع به کارت‌بازی زمزمه می‌کرد، پشتش رو کرد و رفت.



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۴۵ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۲۲
از هرجا که تو بخوای!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 123
آفلاین
جعفر و روندا که عرصه رو برای شفادهنده شدن خودشون کاملا باز می‌دیدن، حالا با دیدن رزالین بعنوان مانع جدید غرولندی می‌کنن.
- بابام همیشه می‌گفت قوز بالای قوز بسیاره.
- واقعا نیاز دارم بشنوم که پیچ‌گوشتیت هنوز دم دستته!
- متاسفانه نه‌تنها یک‌بار مصرف بود که یکی دیگه هم ندارم.

رزالین با دیدن جعفر و روندا که همین‌طور در حال مکالمه بودن انگار نه انگار که خودش به تازگی وارد شده، شروع به صاف کردن گلوش می‌کنه.
- اهم اهم... هی؟ با شما بودما! اینجا چی کار می‌کنین؟

جعفر و روندا دچار چنان فروپاشیِ نقشه‌ای شده بودن که فراموش کرده بودن جلوی رزالین دارن بلند بلند حرف می‌زنن. اما جلب شدن توجهشون به رزالین کمک خاصی جز سکوت پیشه کردن بهشون نمی‌کنه. چون واقعا نمی‌دونستن در جواب چی بگن!

رزالین جلو میاد، جعفرو از رو میز هل می‌ده به پایین و روندا رو هم از جای شفادهنده بلند می‌کنه و خودش سرجاش می‌شینه. بعد صندلیو جلو می‌کشه و دستاشو روی میز می‌ذاره.
- خب... حدس می‌زنم شما مراجعه‌کنندگان بعدی هستین نه؟

جعفر و روندا که از شوت شدنشون توسط رزالین دلخور بودن، حالا با شنیدن این حرف از مرلین خواسته شروع به تایید حرفش می‌کنن. بالاخره نباید فراموش کرد که اونا سر آگلانتاین رو زیر آب کرده بودن!

- آگلانتاین زودتر گذاشت رفت نه؟ متاسفم که مجبور شدین منتظر بمونین ولی اینجا نوبتی بیمار رو معاینه می‌کنیم. لطفا یکیتون بره بیرون و بعنوان نفر بعدی بیاد.

جعفر و روندا همزمان به سرعت به سمت در می‌رن تا ازش خارج بشن. ولی در حالی که هردو تلاش داشتن زودتر از دیگری از اتاق خارج بشن، وسط در گیر می‌کنن.
- چی کار می‌کنی؟ بذار من اول برم.
- چرا تو اول؟ خودم!



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸:۲۱ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۹:۱۷
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 30
آفلاین
یوریکا که بخش اول جمله روندا را نشنیده بود، با ذوق و شوق گفت:
- ممنونم! پس به نظرتون عجیب نیست؟

سپس، با افتخار لباس را ورانداز کرد و بدون آن که به روندا اجازه ی صحبت کردن بدهد، ادامه داد:
- بقیه معتقدن من و پدرم روانی هستیم، چون دوست داریم از در کمد به عنوان میز نهارخوری استفاده کنیم، از لنگه کفش برای زیبایی اتاقمون استفاده کنیم و همونطور که دیدین، از درپوش چاه به عنوان تزئین لباس استفاده کنیم.

نه روندا از پزشکی سر در می آورد و نه جعفر، ولی جفتشان به طور طبیعی می فهمیدند که بدانند چنین پدر و دختری، حتی از زینوفیلیوس و لونا لاوگود هم غیرعادی ترند. با این وجود، نمی دانستند چه بیماری ای را به او بچسبانند، برای همین از طریق تله پاتی به این نتیجه مشترک رسیدند که به دروغ به او بگویند سالم است. فوقش سنت مانگو کمی ضرر می کرد که این دیگر مشکل آنها نبود.

- خانم شما کاملا سالمین. کی گفته متفاوت بودن یعنی روانی بودن؟ اتفاقا برعکس...

ولی یوریکا اتاق را ترک کرد و دهان روندا برای نطق غرایی که آماده کرده بود باز ماند. در همین حین، رزالین در حالی که به در و دیوار طلسم پاک کننده می زد، وارد اتاق شد. با دیدن جعفر و روندا تعجب کرد، اما لبخندی بر لبش نقش بست.
- سلام، من یکی از شفادهنده هام. بهم گفتن به جای آگلانتاین بیام اینجا، راستی شما اینجا چیکار می کنین؟


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷:۴۷ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین

یوریکا هاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۴۱ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۲:۴۷
از وسط طرح های نیمه کاره
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
جعفر قل خوردن درپوش چاه حموم رو تا وسط اتاق دنبال کرد. درپوش درست وسط اتاق روی زمین افتاد، متوقف شد و برای چند ثانیه سکوت کل اتاق رو فرا گرفت.

-بع…بع….بع….
گوسفندی که عینک گوچی سبز داشت با تقلید به جایی از صدای کلاغ گفت. روندا جایی بین گیس های بافته‌ش رو خاروند و گفت:
-الان قراره چی-

فرصت تموم کردن حرفش بهش داده نشد، چون صدای جیغ بلندی اومد و کمتر از ده ثانیه بعد، دختری که موهای کوتاه آشفته داشت و یه پارچه‌ی بزرگ سفید دستش بود دویید توی اتاق معاینه. عینکش رو بالاتر داد و گفت:
-شما یه درپوش حموم ندیدین اینجا؟

جعفر به درپوش روی زمین اشاره کرد:
-اینو میگی؟

-وای قربون دستت، نزدیک بود لباسی که داشتم میدوختم نصفه بمونه ها!
چهارزانو روی زمین نشست و درپوش رو برداشت. پارچه ی توی دستش که حالا معلوم شده بود قراره لباس باشه رو باز کرد و درپوش رو جایی اون بین گذاشت.
-حالا دکتر کدومتونه؟ یکی منو فرستاد اینجا گفت باید از نظر روانی بررسی بشم.

جعفر و روندا نگاهی بهم کردن و جفتشون همزمان گفتن:
-ایشون!
-معلومه که این آقا!

دختر نخ سفیدی رو جلوی یکی از گوسفندها گرفت و بعد از اینکه نخ توسط اون گوسفند خاص لیسیده شد سوزن نقره‌ای رنگش رو بالا آورد و درحالی که با دقت در تلاش بود تا سوزنش رو نخ کنه گفت:
-من یوریکا هاندام، اینم لباسیه که بابام قراره برای مراسم ویزارد گالا بده یکی بپوشه. قشنگ نیست؟

-با وجود درپوش چاه حموم روی شونه‌ش، بله.
روندا زیرلب گفت.


Seventeen is right here


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸:۵۳ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۴:۲۰
از قدرت گوسفندام بترس
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 107
آفلاین
اما جعفر، مثل روندا فکر نمی کرد. اون با دلسوزی نگاهی در عمق چشمان آگلانتاین انداخت. عمق چشمان آگلانتاین خیلی زیاد بود. خیلی خیلی زیاد بود. جعفر در اعماق چشمان آگلانتاین محو شده بود که با دیدن تابلوی" منطقه شنا ممنوع! عمق زیاد!" روبرو شد و مجبور شد از اعماق چشمان آگلانتاین بیرون بیاد. سپس متوجه خستگی عمیق تری در صورت و اندام آگلانتاین شد که حتی از ساق پای آگلانتاین هم، خستگی اش قابل تشخیص بود.

جعفر با خودش فکر کرد که شاید آگلانتاین نیاز داره که کمی ریلکس کنه. به هرحال آگلانتاین 52 پست هست که بدون لحظه ای توقف درحال ویزیت کردن و بیماری چِپونی به مریضایی بود که فقط و فقط برای یه کارت تاییدیه سلامت و اینا... به بیمارستان میومدن. پس حداقل حقش این بود که یه استراحت به کمر ناقصش بزنه.

جعفر به سمت میز آگلانتاین رفت. قلم پر آگلانتاین رو برداشت و روی چوبش نوشت "استراحت"! سپس چوبش رو به کمر آگلانتاین زد. اما آگلانتاین از سوژه بیرون نرفت و با نگاهی پر از تعجب به جعفر زل زده بود. جعفر هم با صورتی بی احساس به آگلانتاین زل زده بود. جعفر چوبش رو بالا برد و با شدت به سر آگلانتاین کوبید.

آگلانتاین هنوز هم از سوژه بیرون نرفته بود و همچنان با نگاهی متعجبانه به جعفر زل زده بود. روندا هم هر چند لحظه ای یکبار نگاهش رو بین جعفر و آگلانتاین پخش می کرد. جعفر که از سمجی آگلانتاین کلافه شده بود، به سلاح نهاییش رو آورد. از جیب شلوارش پیچگوشتی چارسویی در آورد، پیرهن آگلانتاین رو بالا زد و پیچگوشتی رو در نافش فرو کرد.

آگلانتاین با همون نگاه متعجبانه قبلی به جعفر زل زده بود. ناگهان شکمش افتاد. دو پای آگلانتاین به دو طرف افتادن و تمام اعضاش از هم جدا شدن. جعفر پیچگوشتی رو انداخت هوا و بعد از اینکه یه دور چرخید، گرفتش و رو به روندا گفت:
- بابام همیشه میگفت "پیچگوشتی فقط پیچ باز نمی کنه!"

از گوشه مطب جارو برقی رو برداشت. آگلانتاین رو جارو کرد و کیسه جارو رو از پنجره به بیرون خالی کرد. برگشت و روندا رو دید که منتظر مریض روی صندلی نشسته.

- گوسفندای من خوابش میکنن. پیچگوشتی من بازش میکنه. خودم جمش میکنم. تو باید دکتر بشی؟ بابام همیشه میگفت " رو که نیست، سنگ رو سنگ بند نمیشه!"
- خب منم باید یکاری بکنم!
- بابام همیشه میگفت" در دیزی بازه، حیای گربه رو باید دم حجله کشت!"

هنگامی که جعفر و روندا سر دکتر بودن بحث می کردن، در مطب باز شد و درپوش چاه حموم وارد شد.


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۲۱:۳۸:۱۲
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۲۱:۳۹:۱۰
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۲۱:۴۰:۳۱
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۲۱:۴۱:۲۹
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۲۱:۴۲:۱۲


تصویر کوچک شده



Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷:۴۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۲:۰۲
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 164
آفلاین
آگلانتاین که بخاطر داد و لگد های روندا نصفه بیدار شده بود، وقتی که جعفر تلاش کرد اون رو ببره یه گوشه بندازه، کاملا از خواب پرید!

همین که آگلانتاین چشم هاش رو باز کرد، روندا که فکر کرده بود اون مرده، شروع کرد به جیغ و داد!
- جعفر... این زنده شد!

جعفر تا حرف روندا رو شنید، سریع آگلانتاین رو ول کرد و اومد پیش روندا وایستاد.
- مگه این نمرده بود؟

آگلانتاین که از همه چی بی خبر بود، با تعجب به اون دوتا نگاه کرد.
- چه خبرِ؟ منظورتون چیه؟

جعفر که دید اگه آگلانتاین ماجرا رو بفهمه و ازشون شکایت کنه، به خاطر اقدام به قتل می افتن آزکابان، گفت:
- هیچی جناب دکتر! شما یهو روی زمین افتادی ما فکر کردیم براتون اتفاقی افتاده.

روندا هم سریع خودش رو جمع و جور و حرف جعفر رو تایید کرد.
- بله! کاملا حق با ایشونِ!

آگلانتاین هم با لبخند بهشون نگاه کرد.
- آهان. باشه!

روندا نفس عمیقی کشید و طوری که آگلانتاین نفهمه زمزمه کرد:
- آخیش! نفهمید!


از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰:۴۳ شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۱۸
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 176
آفلاین
خلاصه:
بودجه بیمارستان سنت مانگو تموم شده و برای جور کردن پول می خوان مردم رو معاینه کنن و ازشون پول بگیرن.آگلانتاین یکی از اعضای این بیمارستان هستش که می خواد الکی دیگران رو مریض جلوه بده. جعفر هم با گوسفنداش از در رد شده میخواد بیاد تو.

***
جعفر خودش را با سرعت یک ماشین مسابقه به در رساند و بازش کرد. مو های ژولیده اش را کمی مرتب و کلاه روی سرش را آهسته بلند کرد و سلام داد. آگلانتاین که در کنار قفسه های کتاب ایستاده بود، گفت:

- بفرمایید لطفا بشینید!

جعفر سرش را به معنای تشکر تکان داد و روی صندلی چوبی کنار میز نشست.

- جسارت نباشه! اون صندلیه منه!

جعفر به آرامی بلند شد و روی صندلی آن طرفی نشست.

- یه چیز دیگه! چند نفر همراهتون هستند؟
- ربطی به بیماریم داره؟
- نه فقط اتاق ظرفیت این همه همراه رو نداره! نهایتا ظرفیت اتاق پنج نفره!
- زیاد نیستن که! اگه می خوای بشمر!

آگلانتاین آهی بسیار بلند کشید و شروع به شمردن همراه هان مریض کرد. هنوز تعدادی گوسفند وارد نشده بودند که آگلانتاین خوابش برد.
- وای! کشتیش؟ قرار نبود بکشیش! فقط قرار بود بیهوشش کنی جعفر!

روندا از لا به لای در عبور کرد و وارد اتاق شد. سپس لگدی به آگلانتاین زد و از رویش عبور کرد.

- نه جدی جدی مرده! خیله خوب من می تونم انجامش بدم! هیچ اشکالی نداره! جعفر بیا کمک اینو بندازیم یه جایی!
- پس کی دکتره؟
- خودم دکتر میشم! به شرط اینکه کسی از این موضوع چیزی نفهمه!


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۸ ۱۷:۲۴:۳۷



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱:۳۰ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۲۲
از هرجا که تو بخوای!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 123
آفلاین
اما همین‌طور که جعفر و گوسفندانش با خیال راحت در حال ورود بودن، قبل از این که چند گوسفند پایانی فرصت عبور از درو پیدا کنن، با صدای فریاد نگهبان از جا می‌پرن.
- هی صبر کن ببینم!

جعفر صبر می‌کنه. تمام گوسفندانش هم.

- تو همونی نیستی که همین چند دقیقه پیش با گوسفندات اجازه ورود می‌خواستی؟

جعفر حتی ذره‌ای شک به دلش راه نمی‌ده و با اعتماد به نفسی کامل از لا به لای گوسفندانش عبور می‌کنه تا به نگهبان برسه.
- بله خودم هستم. امرتون؟

نگهبان با تردید ابتدا سر تا پای جعفر رو برانداز می‌کنه و بعد نگاهی به جمعیت گوسفندان می‌ندازه.
- اونوقت گوسفندات چی شدن جناب؟

جعفر دستی به کراواتش می‌کشه و گلویی صاف می‌کنه تا آماده پاسخ دادن به این سوال حیاتی بشه.
- گفتی ورود گوسفندان ممنوع، منم رفتم به جاش فک و فامیل دهاتمون رو آوردم که با اونو برم ملاقات دکتر. آخه کلا عادت ندارم تنهایی جایی برم. درک می‌کنی دیگه نه؟

نگهبان درک نمی‌کرد. اما تو وظایفش درک کردن یا نکردن کسانی که قصد ورود دارن درج نشده بود. فقط چک کردن ورود آدمیزاد بی خطر جزء وظایفش بود. جعفر و همراهانش هم به نظر بی‌خطر میومدن.
- باشه مشکلی نیسـ...

قبل از این که آخرین کلمه بخواد به طور کامل تو دهن نگهبان شکل بگیره، جعفر که کسب اجازه کرده بود بدون معطلی و قبل از این که مشکل دیگه‌ای پیش بیاد، آخرین گوسفندو هم از در ورودی عبور می‌ده و داخل بیمارستان می‌شه.

- حداقل می‌ذاشتی جمله‌مو کامل کنم.

نگهبان بعد از گفتن این جمله شونه‌ای بالا می‌ندازه و برمی‌گرده تا به شغل نگهبانیش ادامه بده!



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵:۲۸ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۴:۲۰
از قدرت گوسفندام بترس
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 107
آفلاین
همونطور که آگلانتاین توی مطبش برای سرکیسه کردن بیمارای از همه جا بی خبر نقشه می کشید و مشغول ویزیت کردن بود؛ کمی اونطرف تر، جلوی در بیمارستان، جعفر با گله اش مشغول سرو کله زدن با نگهبان، جلوی در ورودی بود.

- برادر من! چندبار بگم؟ ورود هرگونه حیوان و جاندار به این بیمارستان ممنوعه!
- یع چشمام! اینا که حیوون نیستن! اینا ع صدتا جادوگر آدم ترن! مگه نه بچه ها؟

گوسفندان، مثل گروه سرودی که بهشون دستور شروع داده شده باشه، خیلی منظم و یکصدا و با هماهنگی بسیار خارق العاده، بعی سر دادن. جعفر با غرور سینه اش را حالت سینه کفتری جلو داد و به نگهبان گفت:
- دیدی؟

نگهبان که نمیتونست پنهان کنه که پش... براش جالب بود، جواب داد:
- حقیقتا عالی بود. ولی قانون برای همه یکسانه! این آد... گوسفندا نمیتونن بیان تو! مگه اینکه ماهیتشون عوض بشه!
- ماهیت؟ ماهیت دیگه چیزه؟!

نگهبان از اینکه قرار بود به چوپان ساده بیشتر توضیح بده، خیلی تعجب نکرده بود. ولی اینکه این مکالمه بیشتر از اونکه قرار بود طول بکشه، طول کشیده بود باعث شده بود کم کم صبرشو از دست بده. پس با بی حوصلگی جواب داد:
- یعنی واقعا آدم باشن، نه گوسفند! حالا یا خودت تنها برو تو یا برو بعدا بیا.

جعفر در بردن گله اش به داخل بیمارستان شکست خورده بود. اما ناامید نشد. باباش همیشه میگفت: شکست مقدمه، نه پیروزی! پس به فکر فرو رفت. خیلی فرو رفت. خیلی خیلی فرو رفت.

- برادر نمیخوای از جلوی بیمارستان بری؟

که صدای نه چندان گوش نواز نگهبان باعث شد دیگه ازین بیشتر فرو نره. شاید با خودتون بگید جعفر ایده ای کاسب نشد. درسته! ایده ای کاسب نشد، چون ایده، فروشی نیست. اما وقتی لباس فروشی گوچی ( GUCCI نه! GOWCHI، با تلفظی که نورالدین توی نون خ میگه!) رو روبروی بیمارستان دید، ایده ای به ذهنش رسید و گله اش را به آنجا هدایت کرد.

چند لحظه بعد، تمام گوسفندان جعفر کت و شلوار مارک دار به تن، ماسک مارک دار به صورت و عینک مارکدار به چشم، همه با مارک گوچی و بدون لحظه ای درنگ و با احترام کامل از کنار نگهبانی گذشتن. آنها حتی زحمت توی صف منتظر موندن رو هم نکشیدن و با احترام کامل به سر صف و پس از آن به درون مطب مشایعت شدن.



تصویر کوچک شده



Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.