هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲:۴۶ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳
#1
عرق سردی روی پیشانی بیل نشسته بود که با هوای سرد روز عید هم خوانی نداشت.
نمی توانست حس دیگران را بفهمد، همه با قیافه های متعجب به او چشم دوخته بودند. فلور لیوانی پر از نوشیدنی عسلی از غیب ظاهر کرد و به دستان همسرش داد و با صدایی نجوا مانند گفت :
_ چی شده بیل؟ چرا عرق کردی؟

بیل ویزلی تمام تلاشش را کرد تا سکوت کند اما هر لحظه صحنه جلوی چشمانش واضح تر می شد! سرانجام در برابر نیروی ذهن زانو زد.
****************************************

صدای فریاد از همه جا به گوش می رسید. به نظر می رسید چند زن با تن های صدای یکسان در حال خواند اپراهایی ناموزون و نامتقارن هستند.
نور بنفش رنگی سراسر محیط را روشن کرده بود و شعله های نارنجی رنگی، هماهنگی متناقضی با محیط ایجاد می کرد.
ناگهان سکوت هراسناکی بر فضا مستولی گشت. استرس در تمام ارتعاشات این سکوت موج می زد. بیل حس می کرد که همه این ها به ویولت ربط داشت، اما نمی دانست چگونه!؟
از تک تک لحظات این توهم بوی خطر حس می شد. ویولت در خطر بود!
_ ویولت رو نجات بدید... اون به کمک نیاز داره!

بیل با فریاد بلندی از توهماتش بیرون کشیده شد.همچنان فلور کنارش نشسته بود و لیوان نوشیدنی به دستش می داد! یک چیزی درست نبود.
همه اعضای محفل از جمله دامبلدور به او چشم دوخته بودند. فلور چینی روی پیشانی اش نقش بسته بود.
_ بیل تو چت شده؟ اولش اون خواب، الانم فریاد های بی دلیل!
_ نه، هیچ کدوم اینها بی دلیل نیست.

صدای رسای دامبلدور که این جمله را با تحکم ادا می کرد، تمام شبهات مبنی بر رفتار غیر عادی بیل را تخریب کرد. فلور که نگرانی اش چندین برابر شده بود با صدایی لرزان اما محکم پرسید :
_ میشه واضح تر بگید؟ بیل حالش اصلا خوب نیس انگار!

دامبلدور کنار بیل نشست و به چشمانش زل زد :
_ توهم خاج از زمان داشتی؟
_ فکر .
_ ام ... امیدوارم بودم حدسم غلط باشه.

فلور با بی تابی نالید :
_ خواهش می کنم بگید چی شده؟
_ وقتشه که تاوان بلاهایی که اجداد اصیل زادمون به سر مشنگ های بی گناه وارد کردند رو ما بدیم.

دامبلدوز از جای برخاست و روبه روی تمام اعضا ایستاد :
_ تکنولوزی و پیشرفت بی حد و حصر انسان ها در حال اثر گذاری و نابودی نسل ما جادوگرانه! توهمات بی دلیل خارج از زمان تنها یکی از بلاهایی هست که میدان های مغناطیسی و الکتریکی جامعه مشنگی بر ما تحمیل خواهد کرد ...
_ ولی اون توهم نبود! اون واقعی بود! ویوبت تو خطره!

صدای فریاد بیل سخنان دامبلدور را نیمه تمام گذاشت و در حالی که ایستاده بود با جنگ طلبی به همه نگاه می کرد.



پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱:۰۲ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳
#2
پس از یک پرواز کوتاه که از نظر فرجو یک قرن گذشته بود و سکوت بی نفوذی که در تمام مدت بین او و دخترک در جریان بود، تماس پاهایشان با زمین سخت، نوید پایان سفر را به او داد.
_ خب خب، این هم از محل برگزاری جشن بزرگ اسلاگ.

همه سر ها به سمت صدای شاداب دورا تانکس چرخید. دورا که موهای صورتی حلقه حلقه اش را به دور انگشتانش می پیچاند، با شادی جلوی ساختمان سفید رنگ و بزرگی در حال جست و خیز بود.

روی سر در ورودی ساختمان با حروف درشت و نقره ای رنگی پیام خوش آمدگویی حضار می درخشید و ستاره های چشمک زن در سایز های مختلف، دورِ نوشته، نمای چشم نوازی ایجاد کرده بود.

فلورانسو همچون نجیب زاده ای که از اسب سفیدش پیاده شده است، با کمک ویلبرت ردای بلند و مجلسی اش را مرتب کرد و سپس صاف ایستاد و دستش را در خم آرنج ویلبرت قلاب نمود.

فرجو با کمی درنگ پرسید :
_ خب چطوره زودتر بریم داخل؟ اینجا منطقه مشنگیه، دیدن 6-7 نفر با سه تا دسته جارو خیلی چیز جالبی نیس.

همگی با سر حرفش را تایید کردن و پس از قرار دادن جارو ها در پارکینک کوچک کنار ساختمان به سمت در ورودی حرکت کردند. ریموس دستش را روی زنگ ساختمان گذاشت و چند ثانیه زنگ را به صدا در آورد. در سفید رنگ با صدای تقه کوتاهی باز شد.
_ یعنی کسی نمیاد تعارف کنه بیایم داخل؟

فلورانسو با تعجب این را پرسید. دورا با دستانش در را هل داد و خنده کنان گفت :
_ در خودش باز شده و این یعنی تعارف شدیم به داخل. همه پشت سر من بیاین. پیش به سوی مهمونی!

فرجو و ویلبرت با اندکی تردید به هم نگاه کردند، گویی امواجی که در عمیق ترین لایه مغزشان می گذشت، تشعشعات مشترکی داشت.
_ بهتر نیس اول واسه یه نشونه ای از دامبلدور منتظر باشیم؟

فرجو با دو دلی این را گفت و سعی کرد نظر ریموس را به خود جلب کند و موفق هم شد. چون بلافاصه ریموس لوپین دست تانکس را محکم گرفت و اورا به سمت خود کشید، سپس چوبدستی اش را کشید و با صدای خسته ای گفت :
_ فکر می کنم حق با فرجو باشه. یه کم زیادی همه جا سوت و کوره، با جشن هوریس جور در نمیاد اصلا!

به دنبال این جملات ریموس سکوتی بر جمع حاکم شد. سپس صدای خش خشی شبیه به کشیده شدن شنل روی زمین شنیده شد.
_ فرزندانم! بالاخره رسیدید.

همه سر ها به سمت صدا چرخید. سرانجام دیدن هوریس اسلاگهورن با جامی پر از نوشیدنی عسلی اعلا، که به نظر می رسید با لبخندی به پهنای صورتش قصد به آغوش کشیدن تمام افراد پشت در را دارد، به نگرانی مهمانان منتظر پایان داد.




ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۳ ۰:۱۰:۰۸
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۳ ۰:۱۱:۳۸


پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
#3
سلام جینی عزیز

از تاخیر تو پاسخ عذر میخوایم، به هر حال من و لینی داشتیم مشورت می کردیم.
خب به ردیف نتیجه گیری هارو می گم :

تاپیکت جالب و جدیده ولی ازونجایی که محدودیت تو نوع رول ها (در قالب شعر)، باعث ته کشیدن سوژه ها و خاموشی سریع تاپیک میشه ما چند تا پیشنهاد واسه اش داریم :

1. بهتره رول ها در سبک های مختلف ( کنسرت تک نفره، گروهی، رول تئاتر، آکادمی موسیقی، مسابقه و ... ) باشه تا تنوع رو بالا ببره و همه افراد با سلایق متفاوت بتونن توش فعالیت کنند و رول بزنند. نه اینکه فقط شعر بگن و کنسرت اجرا کنند.

2. تجربه ثابت کرده رها کردن سوژه های تاپیک به امون مرلین ملت رو یه جورایی سر ذوق نمیاره. از نظر ما بهتره ارائه سوژه ها با نظارت و هماهنگی و با اعلام تاریخ صورت بگیره و هر از گاهی به صورت مسابقه باشه و برنده داشته باشه. گذشته از هیجانی که ایجاد میکنه باعث یادگیری بیشتر هم میشه و کلا تاپیک هدفمند پیش میره.

3. نکته بعدی اینکه تاپیکی که داره این همه سوژه رو پوشش میده دیگه نمی تونه اسمش سالن کنسرت خشک و خالی باشه! یه اسم جامع تر می خوایم واسش.

و ازونجایی که ما خیلی به دموکراسی اعتقاد داریم ااسمشو میذاریم خودت پیشنهاد بدی.

گذشته از شوخی مثلا " آکادمی هنر جادوگران و ساحران لندن" - به عنوان مثال- می تونه به خوبی اهداف مورد نظر رو پوشش بده.

پس یه کم سر اسمش فکر کن.






پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
#4
- آخه این چه وضعشه؟

فرجو در حالیکه دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و جلوی آینه قدی خوابگاه کک و مک هایش را می شمرد، این جمله را با صدای بلندی گفت.
باری که از مدتی قبل منتظر چک کردن موهایش جلوی آینه مانده بود با صدای خفه ای گفت:
- پیش اومده دیگه چه میشه کرد. ولی مهم اینه که ما بردیم و ...

فرجو به صورت ناگهانی به سمت باری برگشت و طبق معمول با گردنی کج شده و نگاهی مبهوت حرف باری را قطع کرد:
- تو رو به تنبون راه راه مرلین قسمت می دم، سخنرانی رو شروع نکن. بهتره عجله کنیم. الا کلی گرد و خاک به پا کرده و گفت جمع شیم.

نیم ساعت بعد، دفتر کاپیتان الادورا

الادورا با بی تابی در یک مسیر مارپیچی در حال قدم زدن بود و با هر پیچی که در مسیر قدم هایش می داد برق تبرش چشم ها را خیره می کرد. به محض ورود باری و فرجو الا از حرکت ایستاد و با بی قراری گفت:
- هیچ معلومه کجا موندید شما؟

باری که همچنان حسرت آینه قدی خوابگاه به دلش مانده بود نالید:
- من الان قرار بود جلوی آینه قدی خوابگاه باشم و لی فرجو منو از حق مسلمم محروم کرد.

الا با نگاهی که با فرجو رد و بدل کرد کلیه مطالب مورد نظر را در ذهنش حلاجی کرد و در نهایت با فریادی گفت:
- آخه این چه وضعشه؟

فرجو گردنش را چپ و راست کرد و گفت:
- کک و مکای منو می گی؟ آره خیلی زیاد شده نمی دونم چرا !

الا با نگاهی که خشم و جنون یک بلک واقعی در آن موج می زد و چیزی نمانده بود فرجو در این امواج غرق شود، به طرف پسرک کک مکی بی نوا هجوم برد و تنها حضور ناگهانی بقیه اعضای گروه هافلپاف در محل جلسه، مانع کشته شدن یکی از خاندان ویزلی شد.
- چی می گی!؟
- عجب چیزی!
- نه بابا!

جملات دورا، اوون و رز یکی پس از دیگری در دفتر پیچید و همه نگاه ها به سمت مخالف جایی که فرجو و الا درگیر شده بودند، جلب شد.
باری که همچنان در گیر آینه قدی خوابگاه بود با نگرانی انعکاس تصویر خودش را بر روی کاشی های دیوار نظاره کرد و گفت:
- وای اگه این فرجو دو دقیقه می ذاشت جلو آینه واستم، موهام انقد بدشکل نمی شد امروز. :worry:

فرجو از زیر تبر الا که در چند میلیمتری گردنش متوقف شده بود با صدای ضعیفی گفت:
- کک مک های منو می گید؟ آره خیلی بد شده.

الا که مطمئن بود اعضای گروهش دیوانه شده اند بدون اینکه تبرش را از روی گردن فرجو بردارد به سمت سه عضو گروهش برگشت و غرید:
- چی شده؟

اوون که هنوز پر های بالش روی صورتش چسبیده بود و کاملا خابالود به نظر می رسید دست راستش را با تنبلی بلند کرد و نالید:
- گورکن روی جاروت خیلی باحاله!

دورا و رز در حالیکه سر هایشان را خیلی ریز و کوتاه تکان می دادند تایید کردند.
الا که تازه فهمیده بود تعجب آن ها از چه چیزی بوده است، کمرش را صاف کرد و در حالیکه لبخند کجی گوشه لبش جا خوش کرده بود گفت:
- نازلیچره دیگه. با معجون مرکب مخصوص جن ها تبدیلش کردم به گورکن. ولی هنوز از همه دستوراتم پیروی می کنه.

سپس به سمت گورکن کوچک و مینیاتوری روی جارویش برگشت و گفت:
- نازلیچر جارومو برق بنداز.

گورکن کوچک به سرعت با دمش مشغول گردگیری جاروی الا شد و پس از اتمامش، مطیعانه روی دسته جارو نشست. الادورا که قانع شده بود با چشم های باریک شده تمام بازکنان تیمش را از نظر گذراند و سپس جیغ بلندی کشید:
- این والبورگا کجاست!؟

دورا خیلی کوتاه و سریع پاسخ داد:
- کار اداری داشت الا.
- کار اداری؟
- آره دیگه. یعنی باید می رفت اداره.

الا دستی بر تبرش کشید و زیر لب چند جمله ای را زمزمه کرد که عناوین "سوزاندن" ، "شجره نامه" ، "تیز کردن" و "تبر خانوادگی" در بینشان به گوش می رسید. فرجو که از به دست آوردن فرصت زندگی مجدد، مرلین را شاکر بود با بی تابی گفت:
- بالاخره دلیل این جلسه چیه الا؟
- دلیل؟ تو از من دلیل می خوای؟

فرجو که از ترس، رنگ کک مک هایش هم پریده بود خودش را پشت باری پنهان کرد. خوشبختانه هیکل درشت دروازبان هافلپاف برای پنهان کردن مهاجم کوچک اندام تیم کافی بود و مانع فوران دوباره خشم کاپیتان شد.
الادورا صدایش را صاف کرد و با آرامشی ساختگی ادامه داد:
- داور بازی با راونکلا یه جنه.

سپس از اتمام جمله اش سرش را بالا گرفت و با صورتی قرمز شده از خشم، به پنج بازیکن تیمش چشم دوخت و غرید:
- من این توهینو نمی پذیرم. این ننگ! این رسوایی! یه جن مفلوک بخواد واسه من داوری کنه؟ هرگز! من زیر بار این ننگ نمی رم. ما از کوییدیچ انصراف می دیم.

باری که آسودگی خاطر در تک تک اعضای صورتش دیده می شد گفت:
- حق با تویه الا. من حرفتو قبول دارم. شاید چهارتا محفلی این موضوع واسشون عادی باشه اما ما مرگخوار ها ...
- جمعش کن بابا!

والبورگا بلک در حالیکه چند لوله کاغذ پوستی و قلم پر طاووس سبز رنگی از دست هایش آویزان بود، با جنجال همیشگی اش به دفتر کاپیتان وارد شد.
- کجا بودی والبورگا؟
- چند دفعه باس بهت بگم منو به این اسم صدا نزن الا؟

الادورا صورتش را از والبورگا بلک چرخاند و برای اولین بار سر این موضوع با والبورگا بلک درگیر نشد، که بیانگر اهمیت بالای موضوعِ داوری یک جن در مسابقه بعدیشان بود!
- چی شد؟ چرا دعوامو نشد پس؟
- چون موضوع های مهم تری وجود داره ننه بلک.

دورا در حالیکه دستانش را در هم قفل کرده بود و تابشان می داد جواب خانم بلک را داد.
- من از تو چیزی نپرسیدم دورا تانکس! اگه یک بار دیگه جواب منو بدی، خودت می دونی نتیجه اش چی میشه.

فرجو که حس می کرد باز هم دعوای خانوادگی بلک بالا گرفته است بدون مقدمه و خیلی کوتاه گفت:
- ننه بلک یه جن داورِ مسابقه بعدی مونه.

خانم بلک و الادورا همزمان جیغ بلندی کشیدند که با توجه به اینکه کاپیتان تیم قبلا این موضوع را می دانست، کمی عکس العملش زیادی بود!
- چه ننگی! به مرلین قسم من از این بازی انصراف می دم! یه جن!؟
- ولی ننه بلک شما نباس کنار بکشید. این بازیه مهمیه.

از آنجایی که به نظر می رسید فقط برای فرجو بازی مهم است، تنها اعتراض از او شنیده شد. بقیه اعضای تیم به سمت فرجو برگشتند و به قیافه نگران فرجو چشم دوختند و کاپیتان الا که دوباره بی تاب شده بود قدم زدنش را از سر گرفت و زیر لب غر می زد. خانم بلک پس از چشم غره جانانه ای که به تنها ویزلی تیم زد، کاغذ های پوستی اش را جمع و جور کرد و داخل ردایش انداخت و متوقعانه روی صندلی کاپیتان تیم نشست.
رز که بی صدا گوشه ای کز کرده بود سعی کرد با نازلیچر-گورکن کمی بازی کند که با استشمام بویی که از آن ساطع می شد از این کار صرف نظر کرد. اوون با پر هایی که به سر و صورتش چسبیده بود توهمات فانتزی می زد و ابدا نگران چیزی نبود. سرانجام سکوت دفتر با فریاد قاطع الادورا شکست:
- ما بازی می کنیم!

کاپیتان تیم کوییدیچ هافلپاف پس از گفتن این حرف، بدون توجه به نگاه های متعجب هم تیمی هایش، جارویش را بر دوش گرفت و از دفتر خارج شد.

صبح روز بعد - رختکن تیم هافلپاف

اعضای تیم هافلپاف در رختکن جمع شده بودند و به آخرین سخنان الادورا گوش می دادند.
- خب ما خیلی تمرین کردیم و همه می دونند باید چیکار کنند من حرفی برای گفتن ندارم!
- اگه بخوای من می تونم جات سخنرانی کنم الا.

الادورا با نگاه خریدارانه ای باری را ورانداز کرد و غرید:
- باشه.

و سپس از رختکن خارج شد.
- بچه ها ما یه الادورا داریم که مثه بولدوزره، یه فرجو داریم که ...

همه اعضای تیم چشم هایشان را به سمت بالا چرخاندند و بدون توجه به حرف های باری، در چرت صبحگاهی فرو رفتند.

زمین کوییدیچ هاگواتز

اعضای تیم هافلپاف و راونکلا روبه روی هم در هوا معلق بودند و در انتظار شروع بازی با هم کل کل می کردند. سلوینیا که در پست مهاجم در روانکلا توپ می زد با لبخندی رو به تیم مقابل می نگریست ولی لبخندش یک ایراد اساسی داشت و قطرات قرمز رنگی از آن به روی چانه اش خودنمایی می کرد. جیم موریاتی جلوی دروازه ایستاده یود و با تبهکاری به تیم مقابلش چشم دوخته بود. تراورز که علامت شوم را روی سر تا سر چماقش، جهت نشان دادن ارادت خالصانه اش به لرد، طراحی کرده بود در کنار ویولت بودلر معلق بود.
همگی منتظر داور بازی بودند ولی به نظر می رسید هیچ اثری از او نیست و سر انجام ماندانگاس سوار بر هیپوگریفی طلایی نقره ای وارد زمین شد. همگی با تعجب به مدیر مدرسه خیره شدند و با نگاهشان پرسش های ناگفته را مطرح می کردند.
- برای داور بازی مشکل پیش اومده و بر طبق قوانین نانوشته هاگوارتز در چنین مواردی، مدیر یعنی من برای این بازی سوت می زنم!

صدای اعتراضات راونکلا و طرفدارانشان که در کل زمین پیچید، بر تن همه حاضرین لرزه انداخت. سر انجام با وجود خط و نشان های لودو و دانگ برای هم، تاخیر یک ساعته بازی و سر و صورت کبود یک سری از طرفداران راونکلا مسابقه آغاز شد. گزارشکر بازی یعنی رکسان ویزلی پشت میکروفن ایستاده بود و با صدای بلندی بازی را گزارش می کرد:
- بازی شروعی هیجان انگیز و دینامیتی داشت. غیب شدن داور بازی یعنی جن آزاده، داوری دانگ و دعوای شدید بین دو مدیر مثه بمب تو زمین صدا کرده.
خب چون وقت کمه خیلی نیاز به معرفی بازکنان دو تیم نمی بینم. البته دانگ داره از تو زمین خودشو پرپر می کنه که من زودتر گزارشمو شروع کنم. خب گوی زرین و سرخگون به ترتیب توسط لودو و دانگ آزاد میشند. به نظر می رسه یه توافقاتی بین این دو نفر صورت گرفته!
سرخگون تو دست فرجوی و با سرعت داره به سمت دروازه راونکلا پیش می ره. رز زلر باز داره گریه می کنه! معلوم نیس این چرا همش داره گریه می کنه. یکی جمش کنه باو. به هر حال فرجو به رز زلر پاس می ده و اون هم با برخورد بازدارنده از سمت تراورز از حرکت باز می ایسته و به نظر می رسه داره سقوط می کنه ولی اوون می گیرتش. سرخگون در دستان سلوین از تیم راونکلا جای می گیره. سلوین با پشت دست لباشو پاک می کنه. فکر کنم صبحونه زیادی خورده!
دورا تانکس از ناکجا آباد می رسه و با یه باز دارنده حسابی ...

ناگهان با صدای بلندی که تمامی صداهای موجود در زمین را خفه کرد، سیل عظیمی از جارو سواران وارد زمین شدند و صدای شعار های یک دستشان در گوش ها پیچید:
- این گریمولد که حقمه
هدیه زِ دستِ دشمنه
این وصله جون منه
از پوست و از خون منه!
- ای خائنین! چقد رذالت؟ چقد پستی؟ خائن به اصل و نسب! تا کجا ننگ تا کی رسوایی؟ گم شید بیرون.

مجموعه ای از جیغ ها و فریاد ها در زمین بازی در جریان بود و به نظر می رسید جنگی در جریان است. محفلی ها دور خانم بلک حلقه زده بودند و با صدای بلندی و با هماهنگی شعار می دادند. خانم بلک هم چیزی کم نمی گذاشت و همچنان در حال فریاد زدن بود. باری که دروازه را ول کرده بود، چوبدستی اش را به سمت نزدیک ترین محفلی یعنی فرجو گرفت و با صدایی که در هیاهوی جمعیت گم شده بود فریاد زد:
- یا از من دور می شید یا اینو می کشم.

الادورا ازبا چماقش بر سر باری کوبید و گفت:
- تو حواست به دروازه باشه! سه تا گل پشت هم خوردیم!

و سپس به سمت خانم بلک پرواز کرد و فریاد زد:
- تو چیکار کردی والبورگا؟

جدا از تمام اتفاقاتی که در حال وقوع بود روند بازی همچنان ادامه داشت و دانگ بدون توجه به محفلی های معلق در آسمان در حال داوری بود. لودو که با وجود تعداد زیادی محفلی خشمگین فرار را بر قرار ترجیح می داد با سرعت نور غیب شد.
- ای دورگه های پست فطرت! ای دزد ها، از من دور شید. من کاری نکردم الا. کمـــکـــــ ...

الا که به نظر می رسید تا حدودی متوجه ماجرا شده است با شکستن حلقه محفلی ها در کنار خانم بلک قرار گرفت و با صدایی که فقط از یک بلک بر می آمد همه را ساکت کرد:
- بگید چی می خواین؟

گیدئون که با گیتارش شعار های محفلیان را همراهی می کرد گفت:
- آواره ایم
بیچاره ایم ...

جمعیت محفلی نیز با او همراهی کردن و سرانجام خانم بلک فریاد زد:
- دستتون به اون خونه نمی رسه!

و کاغذ پوستی منگوله داری را که از صبح در ردایش پنهان کرده بود بالای سرش گرفت و ادامه داد:
- من اون پسره نمک به حروم رو از ارث محروم کردم. همین امروز صبح.

الا که داشت به این فکر می کرد ایده گرفت خانه گریمولد از محفلی ها از ایده سر به نیست کردن داور بازی بهتر بود، با دلخوری رو به خانم بلک گفت:
- داشتیم والبورگا؟ حالا دیگه بدون من محفلو می ترکونی؟

خانم بلک برای اولین بار پس از شنیدن اسمش لبخند زد.

صبح روز بعد تر - رختکن هافلپاف

- پس از نیمه تمام ماندن بازی راونکلا و هافلپاف، به دلیل هجوم محفلی ها و جنگی که بین دو جبهه سفید و سیاه در گرفت، ماندانگاس در کمال جوانمردی و عدالت تیم هافلپاف را برنده اعلام کرد و در میدان جنگ، با دخالت رهبران –یعنی آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت- درگیری بر سر مالکیت گریمولد نیمه تمام باقی ماند و در نهایت خانم بلک به دادگاه جادویی احضار شد تا از حق مالکیتش دفاع کند.

فرجو در حالیکه روزنامه پیام امروز را صاف می کرد، ادامه گزارش را خواند:
- و در این بین هنوز هیچ اثری از داور اصلی بازی یعنی دابی جن آزاد دیده نمی شود. به نظر می رسد این نیز توطئه ای توسط جبهه سیاه بر علیه جبهه سفید، در جهت رسیدن به اهداف شومشان می باشد.

فرجو روزنامه را بست و با چشمی که زیرش کبود شده بود به اعضای تیمش چشم دوخت و تکه گوشت اژدهایی که روی چشم چپش بود را جا به جا کرد. دورا جعبه کوچکی را که در دست داشت جلوی بقیه گرفت و گفت:
- حالا چه بلایی سر خانم بلک میاد فرجو؟
- از کی تاحالا نگران اون شدی تو؟ این جعبه چیه دورا؟

دورا لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:
- شیرینی عروسی تدی.
- دامبلدور خوشحال میشه بشنوه هنوز عشق وجود داره حتی تو جنگ.

در سمت دیگر رختکن الادورا و باری فریادی از سر خشم سر دادند و به سمت جوجه محفلی تیم هجوم بردند.


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۸ ۲۲:۴۴:۵۷
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۸ ۲۲:۵۴:۴۸


پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳
#5
پای درددل یه عدد طبیعی بشینین، بفهمین چیه... چرا طبیعی شد... عدد چنده... آرزوش چیه؟ این سرنوشت بهش تحمیل شد یا خودش انتخاب کرد؟ خلاقیت یادتون نره...اینا رو برای راهنمایی مثال زدم! (۲۰ امتیاز)


- ای بابا. آخه این چه وضعشه؟ :vay:
- چی شده فرجو چرا انقد غرغر می کنی؟

رکسان در حالیکه چوبدستی اش را به سمت دینامیت نیمه خاموشی گرفته بود، این را گفت. فرجو پیچ و تابی به خود داد و سپس با صدایی که شبیه جیر جیر موش دست آموز رکسان شده بود پرسید:
-مگه از تو پرسیدم که جوابم رو میدی.

سپس رویش را از خواهرش برگرداند و به دلایل کاملا عقلانی مطمئن بود سزایش را می بیند. رکسان گویی از فریاد خاموش فرجو آگاه بود خنده بی صدایی کرد و از وسوسه گذاشتن دینامیت های جدیدش در جیب شلوار بردار کوچکش صرفه نظر کرد. به نظر می رسید فرجو ذهن خواهرش را خوانده، چرا که به سرعت شلوارش را از سبد لباس های شسته شده قاپید.
- چیه ترسیدی؟

فرجو اخمی کرد و برده بریده گفت:
- مگه اینکه خوابشو ببینی!

رکسان با نیش از بنا گوش در رفته، به قیافه اخم آلود برادرش زل زد و در حالیکه همچنان از فش فش های دینامیت در دستش ذوق می کرد گفت:
- حالا هافلپافی بودنم که بد نیس داداشی.

فرجو با شنیدن این حرف با سرعت بسیار بالایی، حتی قبل از اینکه رکسان بتواند قهقهه همیشگی اش را سر دهد، از اتاق پا به فرار گذاشت.
از روزی که پایش را به هاگوارتز گذاشته بود، به طور مداوم این جملات را می شنید:
- یه ویزلی که تو گریفندور نیست؟
- یه ویزلی که موهاش قرمز نیست؟
- پسر جرج ویزلی میره کتاب خونه!؟
- تو واقعا پسر جرجی!؟

به نظر می رسید، هیچ کس او را یک ویزلی واقعی نمی داند. به سرعت از مغازه خارج شد و پا به کوچه دیاگون گذاشت. با هر قدمی که بر می داشت حس خود گولاخ پنداری اش همچون دینامیت های مغازه ویزلی رو به کاهش می گذاشت. پیچ اول را که همچنان با حس کمبود گولاخی رد کرد. ناگهان خود را جلوی مغازه ای کوچک یافت که حاضر بود به زیر شلواری مرلین قسم بخورد، قبلا آنجا نبود!
از ظاهر مغازه این طور بر می آمد که خیلی قدیمی باشد. چهار چوب ویترین که به نظر می رسید زمانی چوبی بوده، کاملا پوسته پوسته شده بود. فرجو با غلبه بر حس عدم خود گولاخ پنداری -آن هم از نوع ویزلی وار- نگاهی به چپ و راستش انداخت و سپس دست هایش را از دو طرف سرش سایبان کرد و صورتش را به شیشه چسباند.
داخل مغازه فوق العاده تاریک بود و هیچ کور سوی نوری در آن دیده نمی شد. با دیدن تاریکی داخل مغازه و ضخامت خاک نشسته روی کلیه سطوح، حس نا امیدی و طرد شدگی، به آرامی صورتش را از ویترین جدا کرد.
ناگهان صدایی کاملا جادویی و فوق العاده گولاخ در کلیه دالان های گوش های فرجو پیچید. صدایی که شبیه آهنگ سمفونی یکی از موسیقی دانان دنیای مشنگی بود!
نوری سبز رنگ که همواره در ذهن جادوگران، به عنوان گولاخ وار ترین نوع بود، چهار چوب مغازه را روشن کرد و با صدای پاقی در مغازه خاک گرفته باز شد.
فرجو اندکی تفکر پیشه کرد. در نهایت با بیشترین حس ویزلی واری که در خود سراغ داشت وارد مفازه شد. به محض ورود، ترس و هراسی باور نکردنی بر وجود فرجو سایه افکند.
صدایی بسیار مرموز در فضا پیچید:
- بیا داخل فرزندم!
- اونجا کیه؟ تو کی هستی؟
- بیا داخل فرزندم!
- شما کی هستی؟
- بیا داخل فرزندم!
- بابا کشتی مارو! نیم وجب مغازه اس. کجا بیام داخل آخه؟

فرجو در حالیکه کفرش به سر آمده بود این را گفت.
- حالا تو بیا داخل دیگه. همین جوری مرامی، ایشالله عروسیت!

فرجو نگاهی به دور تا دور مغازه تاریک انداخت و گفت:
- خب کجایی حالا؟

ناگهان صدای آهنگی نواخته شد و با روشن شدن چراغ های کوچک روی سقف تمامی فضا روشن شد. فرجو سالن بزرگی را روبه روی خودش مشاهده کرد. در دورترین نقطه سالن صندلی بزرگی به رنگ طلایی خودنمایی می کرد.
- از بیرون به نظر نمیاد انقد بزرگ باشی آقای ... ؟
- طبیعی هستم.
- عه ... خب می دونم. ولی آقای ... ؟

صندلی طلایی رنگ -یا در واقع چیزی که فرجو آن را صندلی تصور کرده بود- چرخشی کرد و با یک حرکت آکروباتیک، پایه هایش به سمت بالا و تیکه گاهش روی زمین قرار گرفت.
- بیا جلو تر فرزندم.

فرجو با دهانی باز و دستی که به سمت چوبدستی اش می رفت، با نیرویی که مطمئن بود جادویی است به سمت صندلی برعکس هل داده شد.
- بابا هل نده. خودم میام خدمت آقای صندلی، به مرلین قسم!

در نهایت فرجو در فاصله نیم متری موجودی که صندلی تصورش کرد بود متوقف شد.
- من طبیعی هستم.

فرجو که هنوز دهانش باز مانده بود گفت:
- تو کی هستی اصلا؟
- طبیعی هستم دیگه!

فرجو که کم کم شبیه یکی از دینامیت های رکسان شده بود فش فش کنان گفت:
- بابا تو کجات طبیعیه آخه!؟
- چقد این بچه خنگه! البته ازین موارد من زیاد داشتم. باشه باشه، ببین من یک عدد طبیعی هستم یه نگاه بهم بنداز.

فرجو با سوظن به عدد طبیعی نگاه کرد و به حافظه اش رجوع کرد و سپس با ناتوانی گفت:
- تو شبیه هیچ کدوم از عدد هایی که من دیده بودم نیستی چرا؟
- آها. من همش یادم میره که تو انگلیسم. من یه عدد ایرانی هستم. همونی که شما بهش می گید دو!
- ولی اصلا طبیعی نیستی ها!

عدد طبیعی آهی کشید و سپس با صدای بلندی گفت:
- بابا خب من یه عدد طبیعی جادویی ام!

فرجو لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:
- خب حالا چه جادو هایی بلدی؟

عدد طبیعی خیلی تلاش کرد تا بتواند یک قیافه بیچاره به خود بگیرد، ولی از آنجایی که صورتی نداشت تلاشش نتیجه نداد.
- تا حالا دیده بودی که عدد حرف بزنه؟

فرجو سرش را خاراند و گفت:
- نع!

سپس مکثی کرد و ادامه داد:
- با این همه استعداد اینجا چیکار می کنی حالا؟

عدد طبیعی جادویی آه بسیار بلندی کشید و نالید:
- طمع کردم ویزلی جوان، طمع کردم.

فرجو که قضیه برایش جالب شده بود روی زمین نشست و دستانش را زیر چانه اش گذاشت و کنجکاوانه گفت:
- مگه یه عدد چه طمعی می تونه بکنه؟
- یه عدد خیلی خوب می تونه طمع کنه، مخصوصا اگه طبیعی باشه!
- چه طمعی آخه؟
- بابا خب یه کم مغزت رو به کار بنداز دیگه! من یه عدد طبیعی هستم! چه طمعی می تونم کنم؟ :vay:

فرجو کمی سرش را خاراند و سپس گفت:
- اینکه طبیعی نباشی؟
- آره. من سال ها پیش از مرلین خواستم که من رو از حالت طبیعی در بیاره و اون هم من رو به یه عدد جادویی تبدیل کرد. ولی بعدش دیگه من تو دنیای مشنگ ها نتونستم بمونم و در نهایت مرلین من رو به این مکان جادویی منتقل کرد تا درس عبرتی بشم برای آدم هایی مثه تو!

فرجو که لحظه به لحظه بر تعجبش افزوده می شد، با جمله آخرش دهانش به اندازه یک بشقاب باز شد:
- من؟ مگه من چمه؟
- طمع می کنی بچه! طمع!

فرجو به مغزش فشار آورد و کمی شنیده هایش را سبک و سنگین کرد.
- یعنی اینکه می خوام یه ویزلی واقعی باشم طمعه؟

عدد طبیعی جادویی آهی کشید و گفت:
- تو یه ویزلی واقعی هستی پسر ...

و پس از مکث کوتاهی، با بغضی ادامه داد:
- مثه من که یه زمانی یه عدد طبیعی واقعی بودم.

فرجو که فکر می کرد درسی که باید از این عدد طبیعی جادویی می گرفت در حال لود شدن در مغزش است به سرعت از جا برخاست و گفت:
- با اجازه من رفع زحمت می کنم. فقط یه سوالِ دیگه، این مغازه قبلا این جا نبودا.

عدد طبیعی جادویی آهی به بلندای اتوبان تهران - قم کشید و با صدایی لرزان گفت:
- هر وقت کسی که داره از پیچ اول کوچه دیاگون رد میشه، احساس خود گولاخ پنداریش تو وجودش به کمتر از حد نساب برسه، این مغازه قدیمی و بوی نا گرفته ...

فرجو که دیگر حوصله اش سر رفته بود با صدای بلندی وسط حرف عدد طبیعی جادویی پرید و گفت:
- ظاهر میشه! می دونم بابا. شبیه اتاق نیازمندی های خودمونه، ولی ورژن مغازت یه کم پایین تره.

عدد طبیعی جادویی که از بغضی بی صدا می لرزید و حس خود گولاخ پنداری اش داشت از حداقل میزان لازم کمتر می شد گفت:
- زود باش از اتاق برو بیرون ویزلی، خودم به یه اتاق خود گولاخ پندار پروری نیاز دارم.

فرجو با شدت به درون کوچه دیاگون پرت شد. از جا برجاست و پس از تکاندن لباسش، سوت زنان به سمت مغازه شوخی های ویزلی حرکت کرد تا چند تا دینامیت درست و حسابی از انبار کش برود!

2.با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)

تق تق ... تق تق ...

- کیه؟
- منم، منم، مادرتو ... اِهم اِهم ... فرجو هستم.
- بیا تو فرج. همیشه سر کلاس دیر میای و طبق معمو ...

تدی که در کلاس را باز کرده بود تا فرجو وارد شود ناگهان با صحنه ای مواجه شد که حرفش را نیمه کاره گذاشت.

- این چیه فرجو؟
- تکلیفمونه دیگه.

تدی به سر تا پای "دوی" فارسی که به زور ردایی به دورش بسته شده بود زل زد و هنوز از شوک دیدنش در نیامده بود که یک کیک سه طبقه در کنار فرجو دهانش را به اندازه دیسی که معمولا در آن بره بریان سرو می شود، باز کرد.

فرجو که متوجه تعجب تدی شده بود با خنده به تدی گفت:
- اینم شیرینی که خواسته بودی. این پیشنهاد "دویی" بود. میخواست شیرینی مون گولاخ باشه. مگه نه "دویی"؟

دویی با صدای بمی جواب داد:
- بله.

تدی که دیگر اندازه گردی چشم هایش در حال مسابقه دادن با سرخگون بود با صدای سرشار از ذوق گفت:
- عدد طبیعی جادویی! دویی؟

فرجو که هنوز نیشش باز بود گفت:
- آره دیگه. اسمش بس که طولانیه. واسش اسم خودمونی گذاشتیم. حالا میشه بیایم داخل؟

تدی که به عنوان معلم ریاضیات جادویی با دیدن عدد طبیعی جادویی خیلی بیش از حد به هیجان آمده بود -گویی که در عمرش عدد ندیده بود!- صدای خفه ای از گلویش در آورد که فرجو آن را حمل بر تعارفات گرگی گذاشت.
سپس در میان تعجب حضار، کیک سه طبقه با قدم های کوتاهی وارد کلاس شد.
- این دیگه چیه؟
- این؟ نازلیچره دیگه. از الا قرض کردم شیرینی مونو بیاره.

الا از داخل کلاس برای فرجو تبرش را تکان داد و فرجو با شناختی که از الا داشت می دانست که این به معنی "قابلی نداشت" است.
دویی با فرجو وارد کلاس شد و رو به روی همه دانش آموزان قرار گرفت. تدی کنار دویی ایستاده بود و اصلا تکان نمی خورد. فرجو با پرشی خود را به گوش راست تدس رساند و پچ پچ کرد:
-تدی! ندید پدید بازی در نیار. بعدا می دم باهاش بازی کنی.

و به زور تدی را روی صندلی اش نشاند و برای اینکه مطمئن شود دوباره یه طرف دویی حمله ور نمی شود با افسونی تدی را به جایگاهش چسباند. سپس صدایش را صاف کرد و گفت:
- عه ... خب بچه ها هر سوالی دارید می تونید از دویی بپرسید.

و بچه ها برای اولین بار یک کلاس ریاضیات جادویی واقعی را، بدون حضور تدی تجربه کردند.



پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
#6
فک و فامیل های گریفندور - بر و بچز هافلپاف

اواخر فصل تابستان بود و دوباره زمزمه هایی در هاگوارتز به گوش می رسید. این زمزمه ها از کلاس ها و خوابگاه ها شروع شده و پس از ورود به تمام دالان ها و دخمه ها، در نهایت در زمین مسابقه به فریاد های کاپیتان های تیم های کوییدیچ تبدیل می شد. فصل، فصل رقابت بود!

اعضای تیم هافلپاف طبق معمول همچون لشکری شکست خورده در رختکن نشسته بودند و به حرف های قبل از بازی کاپیتان الادورا گوش فرا می دادند. برد مقتدرانه گریفندور از ریونکلا بر تن اعضای هافلپاف رعشه انداخته بود. الادورا چرخشی به تبرش داد و با صدای بلندی گفت :
_ خب خب ، وقتشه یه درس درست و حسابی به این جماعت گریفی بدیم و یه جن کشی جوانمردا ... منظورم اینه که یه کوییدیچ جوانمردانه بازی کنیم.

رز زلر که همچنان بر ارجحیت سارا کلن بر خودش پافشاری می کرد با چشم هایی که به علت پر از اشک بودن رختکن را به صورت مواج می دید، به الادورا زل زد و دیالوگی که از صبح تکرار میکرد گفت :
_ کاش سارا کلن به جای من می اومد تو تیم.

الا چشم غره ای به رز رفت که با فین بلندی، ساکت شد. باری، تنها عضو شاداب تیم که ادعای تجربه بالایش در بازی گوش فلک را کر کرده بود، وسط رختکن ایستاد و با نگاهی با مضمون "هیچ کس نمی تونه به من گل بزنه" به اعضای تیم نگاه کرد و با بشکنی سخن رانی اش را شروع کرد:
_ بچه ها، بچه ها، ما یه الادورا داریم که مثه بولدوزره، یه نیمفادورا داریم که ...
_ این سخن رانی رو قبلا شنیدیم باری، یعنی بذار بهتر بگم، هر روز داریم می شنویم!

خانم بلک که در چهار چوب درِ رختکن ایستاده و به جارویش تکیه کرده بود، پرخاشگرانه این را گفت و چیزی نمانده بود که از شدت اخم و بد خلقی صورتش از چیزی که بود فشرده تر شود. سی ثانیه طول کشید تا خستگی گفتن این جمله از تن سالخورده اش خارج شود، سپس دوباره دهانش را باز کرد تا غر زدنش را از سر گیرد :
_ هر روز هر روز باید تعریف و تمجیدات بی سر ...
_ بس کن والبورگا!

الادورا که تبرش را به طرز تهدید آمیزی جلوی صورتش گرفته بود، با صدایی خش دار این را گفت و با نگاهی عاقل اندر سفیه به خانم بلک چشم دوخت.
خانم بلک که امکان نداشت از چیزی که بود عصبانی تر و اخمو تر شود، لپ هایش به سرخی گوجه فرنگی های رسیده شده بود؛ با صرف مقادیر زیادی گلوکز که در سن و سال او عجیب بود و با صدایی شبیه پت پت چراغ نفتی که نفتش ته کشیده بود، گفت:
_ چند دفعه بهت بگم منو به این اسم صدا نزن بچه پر رو!

الادورا تبرش را دور سرش چرخاند و گفت:
_ به من می گی بچه!؟ من سنم دو برابر تویه پیر زن.
_ هی! بس کنید، با هر دوتاتونم.

فرجو که در تمام مدت ساکت مانده بود از جا بر خاسته ، دست هایش را به دو طرف باز کرده و بین الادورا و خانم بلک قرار گرفته بود و در عین حال سعی داشت از بر خورد تبر الادورا به گردن خودش جلوگیری کند. فرجو صدایش را بلند کرد و گفت:
_ ما همه یه تیمیم و یا بهتر بگم یه خانواده ایم ...
_ صد دفعه گفتم این محفلی های هلاک خانواده رو راه نده تو تیم الادورا عزیزم.

خانم بلک که بطور ناگهانی تغییر موضع داده بود، خصمانه به فرجو چشم دوخت و با عصبانیت زیر لب غرغر کرد. فرجو که تا حدودی اطمینان یافته بود دعوای بین این دو تمام شده است، دستانش را پایین انداخت و برای شروع سخنرانی، صدایش را صاف کرد:
_ ببینید دوستان، ما چند دقیقه دیگه باس مقابل نصف فک و فامیل من بریم رو جارو، سعی کنیم با هم خوب باشیم و روابط رو حفظ کنیم. شما هم که مثلا باهم فامیلید پس باس با هم خوب باشید.

برق چشم نوازی بر تبر الادورا نقش بست و شوق لذت بخشی در وجودش ایجاد کرد. نگاه خیره اش بر روی نیمفادورا تانکس ثابت باقی ماند، سپس با صدایی که به طرز بی معنی، دلنشین شده بود گفت :
_ فرجو راست میگه، ما به اعضای خانوادمون بسیار اهمیت می دیم و خیلی باید با هم خوب باشیم.

تانکس نیز چرخشی به چماقش داد و نگاهی از سر شرمندگی به تبر الادورا انداخت. خانم بلک چشم غره جانانه ای به دو عضو خانواده اش رفت و اخمو تر از همیشه روی جارو اش لم داد. الادورا که دوباره به نقش کاپیتانی اش بازگشته بود نگاهی به ساعت جن سازش انداخت و با دلهره و اضطراب گفت:
_ صد دفعه به این نازلیچر گفتم ساعتمو درست برق بنداز، توله جن!

و با دیدن قیافه منتظر هافلپافی ها، بلافاصله با لحن کاملا تصنعی ادامه داد:
_ وااااای ، دیدی چی شد؟ پنج دقیقه مونده به بازی، بعد ما هنوز داریم اینجا بحث می کنیم. بجنبید بچه ها، پیش به سوی جن کشی ... منظورم اینه که پیش به سوی کوییدیچ!

همه اعضای تیم به سمت در خروجی رختکن هجوم بردند و با تظاهر با این که با حرف های الا به اوج هیجان رسیدند، جارو هایشان را به دست گرفتند.
_ اینجا چه خبره که...؟

فرجو به بازیکنان گریفندور که دست در دست هم در حال پرواز در فراز زمین بودند اشاره ای کرد و با تعجب این را گفت. الادورا نیز نگاهی به بالای سرش انداخت و با بی حوصلگی سرش را تکان داد و زیر لب با تمسخر زمزمه کرد:
_ خانواده!

داور مسابقه سوار بر تسترالی چاق که البته هیچ کس آن را نمی دید وارد زمین شد و با اشاره دست همه بازیکنان را به روی زمین فراخواند:
_ دیگه نبینم کسی بدون سوت من بپره. خب حالا کی سر گریف شرط می بنده، کی سر هافل؟ :sharti:
_ لودو، تو داوری!

خانم بلک که بعد از پنج دقیقه توانسته بود خود را به محل ایستادن بقیه اعضای تیم برساند این را گفت. لودو کیسه ای که در دستش بود جیرینگ جیرینگ به صدا در آورد، کمی چشم هایش را مالید و با صدای خسته ای سخن داد:
_ خب پس من به عنوان داور بازی شرط بندی روی بردن گریف رو حلال اعلام می کنم. :sharti:

اعضای تیم هافل همگی چشم هایشان را به سمت بالا چرخاندند و بدون معطلی سوار جاروهایشان شدند. لودو بگمن سوت بلبلی بدون عیب نقصی زد و شروع بازی را اعلام کرد:
_ می تونید بپرید.

اعضای تیم گریفندور دست در دست هم روی جاروهایشان پریدند. همه اعضای دو تیم در جایگاه هایشان قرار گرفتند و آماده آزاد شدن گوی زرین شدند. لودو گوی زرین را در دست گرفت و سپس با نهایت قدرت به سمت بالا پرتاب کرد. گوی زرین پیچ و تابی خورد، در پهنه آسمان محو و بازی شروع شد.

گزارش بازی توسط فردی کاملا بی طرف یعنی غلام پاتر قرار بود صورت گیرد. غلام که ناشیانه پشت میکروفن ایستاده بود با صدایی دو رگه گزارش را شروع کرد:
_ بازیکنان همگی سر جاروهاشون نشستند خب نصفشون که از نوادگان ویزلی ها هستند و نیازی به معرفی ندارن، ولی وظیفه حکم میکنه که بگم، تو تیم گریفندور رکسان ویزلی و بتی رو تو پست مدافع تیم گریفندور داریم و نمی دونم چرا رکسان به جای چماق تو دستش فقط یه شاسی داره و بتی هم یه کیسه تو دستشه و داره در گوشی با رکسان حرف می زنه! چه نقشه ای تو سرشونه؟
در پست مهاجم تدی لوپین، گید و یوان رو داریم که نمی دونم چرا تدی و گید دست های همو رو جارو ول نمی کنند! آها بعله از پست صحنه اشاراتی می کنن بهم، چی؟ رنگ لباسم سفیده؟ جنگ شده؟ چی ی ی؟ ازدواج کردن!؟ چرا انگشت حلقه نشون می دید؟

در این هنگام تو سری محکمی از طرف پروفسور مک گونگال به فرق سر گزارشگر اصابت کرد و باعث الهام شدن کلیه مطالب مورد نظر شد؛ غلام پاتر سرش را که در اثر برخورد شدید به میز روبرو پرس شده بود بالا آورد و آمرانه گفت:
_ بله میگن که جبهه سفید محفل، مثل اعضای خانواده می مونند و کسی هم این وسط ازدواج نکرده گویا ولی من معتقدم همچنان مشکو ...

ضربه دوم بر سر غلام پاتر با شدت بیشتری کوبیده شد:
_ خب به ادامه معرفی تیم می پردازیم، ویکی ویزلی و جیمز پاتر رو در پست های دروازه بان و جستجوگر داریم، چی؟ از پشت صحنه بازم دارن اشاراتی می کنند. بعله مثه اینکه نداریم ویکی و جیمزو، به صورت مجازی حضور دارن و از ویلای صدفی و دره گودریک مجازا بازی رو دنبال می کنند.
خب اشاره می کنند که وقت معرفی اعضای تیم هافلپافو نداریم و کلا هم انگار شخص خاصی برای معرفی ندارن. به هر حال سرخگون دست اون پسر کک مکی هافلپافه که داره به سمت دروازه گریفندور پیش میره. ویکی ویزلی به صورت مجازی تو دروازه ایستاده و می خواد مانع ورود توپ بشه. ناگهان همون پسر کک مکی تیم هافل ... ببخشید میشه اسمشو بگم؟ بعله اشاره می کنند که می تونم بگم. فرجو از حرکت ایستاده و کنار رکسان ویزلی که خواهرشم هست و مدافع تیم مقابله در حال خوش و بشه! چه نقشه ای دارن...؟ رکسان به شاسی داخل دستش داره اشاره میکنه و بعدش جارو فرجو رو نشون میده و به وسیله لب خوانی جادویی میشه کلمه بمب رو از حرکت لب های رکسان متوجه شد. بله مثه اینکه رکسان رو جاروی داداشش بمب کار گذاشته. فرجو معطل نمیکنه سرخگون رو پرت میکنه سمت رز زلر که در یک متری اون روی جارویش معلقه. اشاره می کنن که رز زلر از شدت اشک هایی که توی چشمش جمع شده کلا ورزشگاه رو به صورت دریایی می بینه و فکر میکنه سرخگون ماهی قرمزه، همه اینا رو از پشت صحنه اشاره می کنند. در نتیجه سرخگون به دست تدی معروف و مشهور و کلا همه فن حریف میفته. با سرعت همه رو جا می ذاره. نیمفادورا تانکس که پست مدافع رو توی هافلپاف داره چماقشو گذاشته تو جیبش و در حال قربون صدقه رفتن و تعریف از قد و بالای تدیه ... چه نقشه ای دارن...؟

ضربه کاری و محکمی بر فرق سر گزارشکر کوبیده شد و پس از برخورد سرش به میز جایگاه گزارش دوباره به سمت عقب برگشت و پشتک پاروی وارونه ای زد و به برزخ رفت. بازی حالا از وجود گزارشگر محروم مانده بود و معلوم نبود این دسیسه زیر سر کیست! همچنان با سرعت بیشتری پیش می رفت. تدی سرخگون به دست به سمت دروازه هافلپاف پیش می رفت. سرانجام شوت نهایی اش را زوزه کشان زد در حالیکه باری دروازه بان تیم حریف در کنار حلقه ها همچون ستاره ای می درخشید. البته نه بخاطر بازی فوق العاده اش، بلکه به خاطر رنگ موهایش! ضربه تدی با صدای دنگی وارد حلقه شد و پرش بی ثمر باری روی جارویش که حتی ده متر هم به مسیر توپ نزدیک نبود، چیزی از ارزش های درخشش این دروازه بان کم نکرد.

پس از کسب اولین امتیاز توسط گریفندور اوضاع داخل زمین بسیار در هم شده بود. در کنار حلقه های هافلپاف تانکس همچنان در حال قربان صدقه رفتن تدی بود و با هم قول و قرار خواستگاری از ویکی را برای جمعه تنظیم می کردند. در سمت دیگر فرجو در حال کشتی گرفتن با رکسان روی جارویش بود و شاسی بمب به طرز رعب انگیز و ترسناکی در دست های در هم گره خورده شان می لرزید. بتی از فرصت استفاده کرده و با تیر و کمانی که معلوم نبود چگونه وارد زمین کرده است، در حال سرازیر کردن آلوچه های داخل کیسه اش به سمت رز زلر گریان بود.

و خانم بلک با فراغت خیال از حضور مجازی جیمز پاتر بر فراز زمین دور دور می کرد و ابدا ندیدن گوی زرین ، جز نگرانی هایش محسوب نمی شد.
فرجو که پس از تلاش بسیار توانسته بود شاسی بمب را از دست رکسان بقاپد، در واپسین لحظات سرخگون را با دست چپش از یوان ربود و به سمت دروازه گریفندور سرعت گرفت. رکسان با دینامیتی در دست به دنبال فرجو گذاشته بود و هیچ گونه بیخیال قضیه نمی شد. فرجو سر انجام نعره زد:
_ پس شماها کجایید بچه ها؟ الا؟ دورا؟

اوون که از ابتدای بازی تاکنون هیچ اثری از او دیده نشده بود، ناگهان کنار فرجو ظاهر شد و با اشاره انگشتش جایگاه تماشاچی ها را به فرجو نشان داد.
_ وای خدای من، باورم نمیشه!

الادورا در حالیکه تبرش را مثل پره های هلیکوپتر بالای سرش می چرخاند، دنبال دابی گذاشته بود و مدام با صدای بلند تکرار می کرد:
_ سرت رو از تنت جدا می کنم. از پوستت کاغذ دیواری می سازم. از سرت چوب لباسی واسه راداهام. حالا دیگه ساعتم رو برق نمی ندازی!؟ سرپیچی می کنی توله جن!؟
_ دابی جن رهانیده بود. دابی دستور نگرفت. دابی ارباب نداشت. دابی به الادورا کاری نداشت. دابی رها شده!

فرجو با دیدن این صحنه بیخیال سرخگون شد، به سمت جایگاه تماشاچی ها شیرجه رفت ، پشت ردای الا را چسبید و با قدرتی جادویی از روی زمین بلند کرد، او نیز در لحظات پایانی به صورت صحنه آهسته با یک حرکت کات دارِ تبرش، سر از تن دابی جدا کرد و نهایتا با لبخند دلنشینی بر روی جاروی فرجو جای گرفت.

رکسان که فش فش های خاطره انگیز دینامیت روشن هر لحظه در دستانش شدید تر میشد، با سراسیمگی آخرین سلاحش را به سمت فرجو پرتاب کرد که در نتیجه بر خورد با تبر الادورا به دو نیم تقسیم شد. سرانجام سرخگون با پرتاب اوون در یک مسیر مارپیچی و بسیار پیچیده که نتیجه ادغام نیروی یک دینامیت محفلی سفید و یک مرگخوار اصیل تایید نشده بود، وارد حلقه و اولین امتیاز هافلپاف کسب شد.
_ بالاخره اولین امتیاز برای هافلپاف توسط فرجو ویزلی و الادورا بلک مشترکا کسب میشه.

در جایگاه گزارشگر ممد پاتری ایستاده و بدون توجه به غلام پاتر مدهوش که در کیسه پیچیده شده و در حال انتقال به بیرون بود، دوباره گزارش را از سر گرفته بود.
_ از وقفه ای که توی گزارش افتاد عذر می خوایم. داور بازی یعنی لودو بگمن روی تسترالش نشسته و داره با دستش یه اشاراتی می کنه که من نمی فهمم چی میگه.
بر می گردیم به بازی، رکسان ویزلی بخاطر پرتاب دینامیت داره مورد تشویق حضار قرار می گیره، ولی انگار جو خیلی داره بد میشه، تدی سرخگون رو گرفته و به هیچ کس حتی هم تیمی هاش اجازه نمی ده بهش دست بزنن. وای داره سرخگون رو میده به تانکس! وای وای وای خانم بلک یه شیرجه خیلی خیلی تند و خطرناک داره میره به سمتی که تدی و تانکس ایستادن، از پشت صحنه دارن اشاره می کنند دعوا فامیلیه ما نباید دخالت کنیم، بعله ... خانم بلک سرخگون رو از دست تدی می قاپه و پرتش می کنه به سمت ورودی ورزشگاه، اصلا معلوم نیس اوضاع از چه قراره!؟ :hyp:

ناگهان صدای غرش سهمگین موتوری از سمت ورودی ورزشگاه گوش های حاضرین را مورد نوازش قرار داد. موتور نقره ای رنگ اسپورتی ظاهر شد.
_ ای خیانت گر به اصل و نصب! ای مزدور، خیانت کار، فرزند ناخلف! تو پسر من نیستی!

در چهار چوب در ورودی زمین بازی، سیریوس بلک که ردای یک دست چرمی پوشیده بود روی موتورش خودنمایی می کرد. او موهای تیره اش را کنار زد و با صدای بلندی گفت:
_ یکی این پیرزن صد ساله رو بگیره از بازی بندازه بیرون. لودو پاشو برو، داور این بازی منم ...
_ حالا واسه من خونه رو می کنی مکان فسق و فجور اون محفلی های دورگه و گند زاده ... -بیب- ... شما محفلی های -بیب- ...

در این هنگام الادورا بر پشت جاروی فرجو وارد ماجرا شد:
_ بس کن دیگه والبورگا، مثلا کوییدیچه ها، مسایل خارج بازی رو بذار بعد اتمامش!

و سپس با لبخندی دلنشین به سر بریده شده دابی و خون پخش شده روی ردایش دست کشید. لودو معترض جلو آمد:
-چی میگی داداش؟! داور این بازی بی طرفه، از تیم سومه، تیم سوم راونه، یعنی داور منم!
سیریوس در گوشی چیزی به لودو گفت که کلمات «بلاک های نامشخص»، «ویولت بودلر»، «ناپدید» و «خوابگاه مدیران» از بینش شنیده شد. لودو سراسیمه سوت داوری را توی دست سیریوس چپاند و در چشم به هم زدنی ناپدید شد. سیریوس سوت بلبلی ردیفی زد و پس از ساکت شدن همه اعلام کرد:
_ ازونجایی که جستجوگر تیم گریف مجازیه و جستجوگر تیم هافل هم خیلی پیر و فرتوته، هرکس بتونه امتیاز بعدی رو بگیره برنده بازی اعلام میشه. ببینم چه می کنید.

سرخگون با اشاره چوبدست سیریوس، با شتاب وصف نا پذیری به سمت بالا فرستاده شد؛ فرجو و تدی هر دو به سمتش هجوم بردند. با وجود الادورا بر پشت جاروی فرجو، رسیدن به توپ غیر ممکن به نظر می رسید. الادورا که تبر خونین را توی دست می فشرد، خصمانه به نوه نوه ی دورگه و گرگینه زاده ی برادرش چشم دوخته بود و به نظر می رسید، زدن سر دابی هنوز راضی اش نکرده است. فرجو متوجه وضعیت بغرنج شد و نالید:
_ الادورا اون پسر عمه نا تنی من محسوب میشه و جز خانوادمه! :worry:
_ اوووف، محفلی ها.

انگشتان تدی به سفتی سرخگون نرسیده بود که برق تبر الادورا هوا را شکافت و دست های ملتمس فرجو و تدی از رسیدن به سرخگون باز ماند.
_ الادورا! خواهشا تدی رو بعد بازی بکش!
_ میشه؟
_ میشه میشه.
_ گاتچا.

سرخگون در حال سقوط بود. تدی و فرجو به سمتش شیرجه رفتند و قابل ذکر است که در سمت دیگر زمین تانکس در حال خوش و بش با ویکی بود و خانم بلک دنبال سیریوس گذاشته بود. رز زلر در دریایی که از اشک هایش ساخته بود شناور مانده و کلا از جریان بازی بی خبر مانده بود. گید نیز پا را بر روی پا قرار داده و با گیتارش "یه پاتیل عشق داغ" را بالای سر بازیکنان می نواخت.

و سرانجام سرخگون به دستان پشمالوی تدی افتاد. تدی با زوزه ای از سر خوشحالی سرخگون را به یوآن پاس داد. یوآن به محض رسیدن سرخگون به انگشتانش با قیافه "روبهی سرخگونکی به ره دید" آن را قاپید و به سمت گید پرتاب کرد که او نیز چرخشی به گیتارش داد و با ضربه ای جانانه سرخگون را در یک منحنی معادله درجه دو به سمت دروازه باری رهسپار کرد.
فرجو با دهان باز و دستانی که دور تبر الا قفل شده و تنها عاملی بود که مانع قتل تدی و سایرین بود، صحنه را تماشا می کرد. ناگهان دینامیتی به بزرگی یک ساندویچ به سمت فرجو و الادورا کمانه کرد و همزمان با صدای دنگ برخورد سرخگون به حلقه دروازه، صدای انفجار مهیبی در ورزشگاه پیچید و به سوت بلبلی سیریوس فراری با تِم پارس سگ ختم شد.
_ بازی تموم شد. گریفندور برنده شد.

سیریوس که هنوز با خانم بلک در گیر بود خیلی سریع سوار موتور سیکلت اسپورتش شد و چشمک زنان از ورزشگاه خارج شد. فرجو و الادورا از ترکیدن دینامیت، صورت هایشان دوده ای شده بود. پاک جاروی هفت برادر بینوای رکسان نصف شده بود و حالا به راحتی می توانست فصل بعد لیگ کوییدیچ، در تیم خواهرش استخدام شود! دستان فرجو دور تبر الا شل شده بود و امکان مرگ و میر برای بسیاری از اعضای حاضر در زمین بسیار بالا رفته بود. اعضای تیم گریفندور دور هم جمع شده بودند و بسیار شاد می نمایاندند، سر انجام دست در دست هم به دور زمین پرواز کردند. تیم هافلپاف باز هم چون لشکری شکست خورده و با جارو هایی که پشت سرشان می کشیدند -البته به استثنای الا که تبرش را در دست داشت- به سمت رختکن حرکت می کردند. فرجو دستی به صورتش کشید و گفت:
_ اونا یه خانواده بودند. واسه همین بردند.

الادورا با شادابی باور نکردنی، سر دابی را زیر ردایش پنهان کرد و باز هم تبرش را چرخاند و گفت:
_ لب تر می کردی خانواده رو همچین ناقص می کردم که دست در دست هم پرواز کردن یادشون بره.

و سپس نگاهی زیر چشمی به تانکس که همچنان در حال قربان صدقه رفتن تدی بود، انداخت. باری همچنان معتقد بود که چیزی از ارزش های تیم کم نشده و کسی نمی تواند به او گل بزند.
_ خب خودتونم که دیدید فقط دو تا گل خوردیم دوستان، فقط دوتا! ما یه الادورا داریم که مثه بولدوزر می مونه، یه فرجو داریم ...


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۱ ۱۹:۱۳:۳۰


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
#7
1. رول جلسه ی آخر رو بنویسید. سوژه ی رول خداحافظی با جیمزه. به عنوان یه معلمی که در طول ترم خونتونو کرد تو شیشه (شایدم نکرد! بستگی به دید شما داره! )، چجوری باهاش خداحافظی میکنین؟ (25 امتیاز)

فرجو قدم های کوتاه و شتاب زده اش را به لرزش مضطربی مزین کرده بود و خیلی سریع در حال طی کردن دالان های پر پیچ و خم هاگوارتز بود. با حواس پرتی و بی حوصلگی نگاهی به ساعتش انداخت. زیر لب زمزمه کرد :
- دیگه وقتی نمونده. این دفعه نباس از دستش بدم دیگه.

بر سرعت قدم هایش افزود و با صدای بمِ برخورد پاهایش به زمین حس گولاخ واری به او دست داد و به همین سبب کمی از شتابش کم کرد.
و سرانجام خرامان خرامان و پس از سه چهار هفته خودش را به کلاس پرواز و کوییدیچ رساند.
- سلام بر دوستان عزیزم. من بالاخره خودمو رسوندم!

جیمز که یویوی صورتی با سایز سه ایکس لارج در دست داشت و معلوم نبود با چه ترفندی آقای بلوپ را در داخل یک استکانِ کوچک کرده بود، سرش را بلند کرد و گفت:
- آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

گریه حضار فضا را عطرآگین کرد. گیدئون که گیتار به دست روی لبه پنجره نشسته بود نگاهی "داریوش" وار به فرجو انداخت و با صدای بمی گفت:
- نوشدارویی و بعد مرگ سهراب آمدی ...

فرجو که انتظار چنین جوی را از کلاس جیمز نداشت، گردنش را کج کرد و نگاهی به سراسر کلاس انداخت. جمعیت زیادی داخل کلاس نشسته بودند که از جمعیت شناسه های ایفای نقش هم بیشتر بود. ممد و غلام پاتر های زیادی که چهره هایشان محو بود گوش تا گوش کلاس را پر کرده بودند.
- عه ... چیزه ... نمی ریم کوییدیچ بازی کنیم؟

فرجو در حالیکه جارویش را در هوا تکان می داد با سرخوشی این را گفت. الادورا کهکنار دابی و نازلیچر نشسته بود و باعث تعجب فراوان فرجو می شد، دابی و نازلیچر را در آغوش کشید، سپس اشک هایش را با ساطور جیبی اش پاک کرد و با صدایی که شبیه قل قل سماور شده بود گفت:
- شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد ... دلیل گریه حضار، واسه توی همیشه غایب به مثال راز باشد!

رز زلر که از بازی کوییدیچ قبلی همچنان در حال گریه کردن بود و دلیل اصلی آن هنوز برای فرجو هضم نشده بود هق هق خفه ای کرد، دهانش را باز کرد و سپس بست و در نهایت وسط کلاس غش کرد.
فرجو قدم به داخل کلاس گذاشت و در را پشت سرش بست. در همین حین با دیدن باری که در حال بالا پریدن بود و اصلا با جو کلاس هم خوانی نداشت، کمی خیالش راحت شد که کسی نمرده! البته کمی که به شخصیت باری دقیق شد از این فکر صرف نظر کرد.
- یکی میشه بهم بگه اینجا چه خبره؟

با گفتن این جمله توسط فرجو صدای آهنگی از قبل آماده شده در کلاس پیچید و جیمز با موهای پریشان پرید وسط کلاس:
- کلاغ های خبر چین
میان هزارتا دسته
با بال های شکسته
می گن که فرجوی ما
چه بی خبر نشسته!

رکسان که دینامیتی پاپیون بسته در دستش بود به صورت رقص چاقو، وسطِ کلاس پرید و با حرکات موزون با آهنگ جیمز همراهی کرد. فرجو که واقعا گیج شده بود نگاهی به ناظرِ گریان هافلپاف انداخت که از شدت ناراحتی طوری دابی را در آغوش گرفته بود و فشار می داد که چیزی نمانده بود چشم هایش از حدقه خارج شود. در این بین نازلیچر نیز پشت الا را به آرامی نوازش می کرد.

- ای دو رگه های پست فطرت، ای گرگینه زاده، ای خائنین به اصل و نسب!

این صدای خانم بلک بود که همزمان با هر کلمه اش بر سر تدی بی نوا می کوبید و سبب متشوش شدن جو کلاس شد. به طوری که آهنگ قطع شد و همه توجه ها به سمت آن ها برگشت. فرجو ازین فرصت استفاده کرد و خود را به گیدئون رساند و پرسید:
- چی شده؟ چرا کلاس اینجوریه آخه؟

قبل ازینکه گیدئون بتواند انگشتانش را به سیم های گیتارش برساند، فرجو چرخشی زد و با یک کات داخل پا، سازِ دایی پدرش را از هستی ساقط کرد. جیمز که تازه توانسته بود خانم بلک را از تدی و خودش جدا کند، خود را به وسط کلاس رساند و یویو زنان و بلوپ بغل کنان، صدایش را صاف کرد:
- اهم اهم، بچه ها از همگی متشکرم که هر جلسه تو کلاس من شرکت کردید، رکسی رقص دینامیتِت حرف نداشت یه کم رو قِر های ریزش کار کن و همیشه قبل از رقصیدن چند بار با صدای بلند واسه خودت برقص.

فرجو که تازه گالیونش جا افتاده بود، با چشم هایی که از اشک شوق ... -نه ببخشید- با چشم هایی که از اشک هجران و فراق برق می زد خود را به آغوش جیمز انداخت و هق هق کنان ناله زد:
- نه جیمز نه! تو نباس این کارو کنی. تو نباس تنهامون بذاری ... این کارو نکن پسر عمه جانم! من بعد از سه هفته برگشتم.

همه که از دیدن این صحنه متاثر شده بودند دستمال کاغذی هایشان را مشت کرده و مدام داخلش فین می کردند و از این همه احساسات در حال فواران لذت می بردند. الادورا دابی را که به نظر می رسید از شدت فشاری که بهش وارد کرده، مرده است به کناری انداخت و سرش را روی زانوانش گذاشت و زار زار گریست.
باری که به صورت بهت زده به جمع حاضر نگاه می کرد با صدای بلندی فریاد زد:
- اصلا ازین به بعد خودم تو تالار خصوصی هافلپاف واستون کلاس پرواز می ذارم. این کارا چیه آخه ؟

هیچ کس حتی به باری نگاه هم نکرد. فرجو پس از تلاش ها ی بسیار هافلپافی های حاضر، در حالیکه به نظر می رسید از شدت گریه ضعف کرده بود، از آغوش جیمز جدا شد.
- من نمی دونستم جلسه آخره جیمز، فکر می کردم حالا حالاها ادامه داره کلاست. من نتونستم زیاد شرکت کنم پسر عمه جان. ایشالله عروسیت جبران می کنم.

رکسان با ترکاندن نیمچه دینامیتی که در دست داشت، جّو گریان کلاس را کمی تغییر داد و با صورت سیاه شده از دوده به همه لبخندِ از بنا گوش در رفته ای زد و گفت:
- بابا خب از ترم بعد بازم میایم دیگه فرجو. پاشین چهار تا دینامیت بترکونیم دیگه دوستان.

جیمز که وسط سخن رانی خداحافظی اش گریه اش گرفته بود بغض کنان، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- دل کندن از شما واسم سخته بچه ها!

فرجو با صدای بلندی گفت:
- ما که هر روز خونتونیم جیمز، راستی آخر این هفته بریم جت اسکی تو ویلای ویکی اینا؟ رکسی پایه ای؟ تدی که چهار پایه اس قطعا.
- آره آره بریم. من هم چند وقتیه ویکی جانمو ندیدم.
- باشه بریم، ولی دفعه آخری که رفته بودیم ویلا صدفی، من تو موتور جت اسکی عمو بیل بمب کار گذاشته بودم. کسی جدیدا فلور و عمو بیل رو دیده اصلا؟

با گفتن این حرف همه خنده ها قطع شد و گریه ها از سر گرفته شد. فرجو که اظهار می کرد از اولش هم می دانسته اتفاق شومی رخ داده است و از صبح دلهره عجیبی داشت، از بین هق هق هایش گفت:
- لطفا بقیه اعضای کلاس خانواده مارو تنها بذارن؛ ما در غم از دست دادن عمو و زن عمومون هستیم و به هیچ عنوان خواهرم در قتل اونا مقصر نبوده. من تکذیب می کنم.

رکسان فین محکمی کرد و گفت:
- من فکر نمی کردم عمو با یه بمب ناقابل بمیره خب.

تدی با صدای خفه مانندی ادامه داد:
- بی مادر زن شدم. من که مادر و پدر نداشتم. چرا مادر زن و پدر زنم رو ازم گرفتید.

جیمز دست محکمی روی شانه تدی گذاشت و با لحن "آلن دولن" گفت:
- اونا مادرتو کشتن تدی.

در این حین فرجو نگاهی به تنها شخص غیرمتعلق به خانواده ویزلی و پاترِ داخل کلاس یعنی الادورا بلک انداخت، که به صورت سوزناکی ضجه می زد و نازلیچر و تبرش را محکم به آغوش کشیده بود.
- الا جان، عزیزم می دونم خیلی متاثر شدی. ولی الان جمع خانوادگیه!

الادورا خون نازلیچر را که در اثر به آغوش کشیدنش به همراه تبر، روی ردایش ریخته بود با اشک ِچشمانش شست و با چانه ای که می لرزید و بغضی که فرو می خورد ناله سر داد:
- ما خون های اصیل متاسفانه همه با هم فامیلیم.

در این هنگام همگی به عمق احساسات و اهمیتی که الادورا به خانواده می داد، پی بردند و اورا به گرمی به آغوش کشیدند.

2. تو یه یادداشت کوتاه برام بنویسین که چیا یاد گرفتین از این کلاس. هر گونه انتقاد، فحش، لگد، مادرسیریوس و غیره، پذیرفته میشه. (5 امتیاز)

با سلام خدمت پسر عمه گل گلابِ نهنگ پرورِ یویو باز
من یک بار تو کلاست شرکت کردم با الان میشه دوبار. خوب چیزهایی هم ازت یاد گرفتم.
بیشترِ رول هاتو خوندم و سعی کردم چیزهایی که انجام می دی رو یاد بگیرم. خب این ها که نوشتم، واقعیات بود حالا بریم سراغ توهمات، اونم از نوع فانتزی!

جیمز عزیزم
از همان روز اولی که تو را بر بالینم دیدم، یعنی همان روزی که متولد شدم و تو با پدر عینکی و کله زخمی ات به خانه ما آمدید، فهمیدم که آب ما در یک جوی نمی رود.
دم به ساعت با آن خواهر زلزله مان دینامیت و یویو به خورد منِ طفل معصوم دادید هیچی نگفتم. نهنگت را در حلقم کردی باز چیزی نگفتم. با رکسان نقشه های شوم برای من کشیدید چیزی نگفتم.
ولی الان که باید نامه ای به تو بنویسم که با توجه به عنوان تکلیفت هم هیچ ربطی به مضمون نوشته ام ندارد، قصد دارم از چهره پلیدت پرده برداری کنم!
ای جماعت، ای ملت، ای هاگوارتز این جیمز آتش پاره واقعا کلاسش عالی بود و حرف نداشت. نکات خوب یاد داد. خسته هم نباشی پسر عمه.
تا مهمانی ویلای صدفی جهت ترحیم عمو بیل و زن عمو فلورِ مرلین بیامرز خداحافظ


با احترامات ویژه
فرجو ویزلی



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
#8
فرجو وسط مغازه خالی شوخی های ویزلی ایستاده بود و سوییچ موتور براووی زهوار در رفته ای در دست داشت که همزمان باصدای آدامس جویدنش آن را دور انگشت اشاره اش می چرخاند. مغازه خالی تر و ساکت تر از آرامگاه مرلین بود، یعنی اگر می شد در سر ولدمورت مو پیدا کرد در این مغازه هم می توانستند پول پیدا کنند. بعله ... بعد از سال ها بالاخره رکسان ویزلی توانسته بود پدرش را ورشکست کند.
از بخت بد، ورشکستگی پدر با دم بختیِ دختر همزمان شد و عملا آن ها چیزی برای تهیه جهیزیه رکسان نداشتند. فرجو که جدیدا فیلم فارسی زیاد نگاه می کرد، تحصیل در هاگوارتز را رها کرده بود و جهت کسب یه لقمه نان حلال با موتورش پیتزا به خانه های مردم می برد و اندک درآمدش در این راه را خرج مادر و خواهرش می کرد، چون پدرش بعد از ورشکستگی سوار بر جارو از انگلیس گریخته بود!
فرجو دستی به سبیل پر پشتش کشید و با صدای بهروز وثوقی داد زد :
_ ننه آنجلینا ا ا ا، سهم من و این آبجی رکسانم از زندگی چیه پس؟

آنجلینا که ردای گل منگلی اش را با دندان هایش گرفته بود که مبادا فرجو دوباره غیرتی شود، به سمت فرجو دوید و گفت :
_ ننه، فرجو چی بگم بهت؟ اون بابای مرلین نیامرزت که نذاشت من از زندگی چیزی بفهمم، الانم که تسترال زاده از دست طلب کارا در رفته، تو بگو سهم من بدبخت ازین زندگی چیه ننه؟

آنجلیا که با حرف زدنش ردایش باز شده بود، روی زمین مغازه خالی نشسته بود و چیزی نمانده بود که گریه کند. در همین حین، رکسان وارد مغازه شد. فرجو با دیدن دامن کوتاه رکسان و ردایی که کلا باز بود و انقد نازک بود که اگر آن را نمی پوشید سنگین تر بود اخمی کرد و گفت :
_ آبجی، صد دفعه نگفتم اینجوری لباس نپوش؟

رکسان ناز و کرشمه ای کرد و سپس تنها پس مانده دینامیت را از زیر ردایش در آورد و به سمت فرجو گرفت و گفت :
_ داداش این تنها چیزیه که واسم مونده، بفروش بزن به زخم زندگی. :pretty:

فرجو از جا برخاست. ابرو های پر پشتش را یکی بالا و یکی پایین کرد و گفت :
_ هنوز کارم به جایی نرسیده که بخوام دینامیت های تورو بفروشم.

فرجو با سرعت و بدون توجه به التماس های آنجلینا و گریه های رکسان از مغازه خالی خارج شد و قابل ذکر است که با هر قدمی که بر می داشت گرد و خاکی از پشت کفشش بلند می شد.
فرجو سوار بر موتور براوو اش با سرعت به هاگزمید می راند. پس از رسیدن به کافه کله گراز متوقف شد و با کفش های خوابیده وارد کافه شد.
_ همون همیشگی. عرق تسترالی میخوام با یه نخ سیگار بهمن.
_ هی چطوری داوش فرجو، اینجا چیکار می کنی؟ نبینم داوشم غمگین نشسته؟ :sharti:
فرجو سرش را بلند کرد و با دیدن جوان مو طلایی و درشت هیکلی که جلویش ایستاده بود گفت :
_ باری داوش دست رو دلم نذار که خونه. بابام با کلی قرض گذاشته رفته من موندم و یه ننه علیل و آبجی دم بخت که حتی جهیزیه هم نداره.

باری دستی به سبیلش کشید و ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ رکسی رو میخوای شوورش بدی مگه؟
_ آره دیگه. خیلی خاطرخواه داره آبجیم. همشم که آتیش می سوزونه.

باری که از مدت ها پیش به دور از چشم فرجو با رکسان جغد بازی می کرد مشتی بر میز کوبید و با صدای فردین واری گفت :
_ مگه من مردم که داوشم نگران جهیزیه آبجیش باشه. همین فردا جورش می کنیم. همه چیزو بسپر به من.

فرجو تابی به سبیلش داد و همه چیز را به باری سپرد.

***************************************************************************
فردای آن روز

_ باری تو مطمئنی اینجا کسی زندگی نمی کنه دیگه؟
_ آره داوشِ من، سیریوس که رفته، هری هم که تو دره گودریک داره بچه بزرگ می کنه، خیلی راحت می ریم داخل خونه گریمولد و چیزهایی که لازم داریمو بر می داریم، خود سیریوس هم خوشحال میشه، دستش به خیر بود قدیما.

فرجو که جوراب ننه آنجلینا را روی سرش کشیده بود و سعی داشت از دیوار گریمولد بالا برود، با صدای بهروز وثوقی گفت:
_ به نام مرلین که این خونه زندگی، حق این پولدارای از مرلین بی خبر نیس. :no:

باری و فرجو وارد خانه شدند و با احتیاط قدم به سالن پذیرایی گذاشتند. سالن پر بود از انواع و اقسام وسایل تزیینی و غیر تزئینی گران قیمت که همیشه باعث حسرت فقیران می شد. باری به سرعت شروع به پُرکردن گونی های جادویی کرد. هر وسیله ای که دستش می رسید وارد گونی ها می کرد و سرانجام هرچه بود داخل گونی ها جا داد. ناگهان صدای آژیری گوش خراش بلند شد.
_ باری داوش صدای چیه؟
_ فکر کنم آجان اومده؟
_ هان؟

باری در حالیکه دو گونیِ پر وسایل گران قیمت را بر دوش داشت از پنجره به بیرون پرید و ظرف سه ثانیه غیب شد.

****************************************************************************

چند روز بعد

صدای هلهله و شادی از مغازه شوخی های ویزلی می آمد، رکسان در لباسی سفید رنگ ایستاده بود و دست در دست باری به همه لبخند می زد. آنجلینا کنار مهمانان، با شادی وصف ناپذیری از شوهر دادن دخترش بالا و پایین می پرید.
کیلومتر ها دورتر فرجو در سلولی در آزکابان به جرم دزدی آب خنک می خورد و سیریوس بلک، بیچاره و گدا در وسط خانه گریمولد بر سرش می کوبید.

پایان


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۲ ۱۷:۰۵:۲۵
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۲ ۱۷:۰۸:۰۵
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۳ ۰:۴۶:۴۸


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
#9
عاااااااااالی ی ی ی ی ی ی.
بی صبرانه منتظر فصل بعدیم.
شخصیت ها خیلی خوب ارتباط بر قرار کردند.
تا حدودی زیادی انتظارات آدمو بر آورده می کنه.
جز واقعه گرایانه ترین فن فیکشن هایی بود که خوندم.
خیلی از فن فیکشن ها به داستان اصلی توجه نمی کنن.
ولی به مرلین قسم شما کارتون درسته.
روندش تاحالا حرف نداشت.

پ.ن : از من انتظار یواش خوندن ندا شته باش :)



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
#10
پست تدریس نمونه یک پست سردستی درب و داغون سرشار از غلط می باشه. در حدی که جادوکاران ویزنگاموت نویسنده ش رو از سردر کلاس آویزون خواهند کرد. چرا اونوخ؟ (با توجه به هوش سرشار عده ای از شاگردان، ترجمه سوال اینه که لطف بفرمایید ایراد های پست رو تشریح نمایید

خب اول از همه ای رولی که نویسنده محترم زده فضا سازی نداره اولش اصلا! کلا که اولش شروع کردیم به خوندن اصلا نفهمیدیم کی با کی و کجا داره حرف می زنه.

شکلک به جای نقطه؟
"-یوهان کریسُستُُموس ولفگانگوس تئوفیلوس موتسارت استاد

خب حالا می رسیم به این قسمت :
شت و پت یعنی چی الان؟ من باس بدونم؟ بعدش اون شکلک دار آویخته و اون آدمک سر تو کتاب وسط توصیفات چی کار می کنن؟


اون اسم مبارکی که واست رنگیش کردم چرا صد تا علامت تعجب جلوشه؟ اونم وسط جمله آخه؟
-مشنگ ها از دیرباز با جادوگر ها ارتباط داشتن، بدون اینکه خودشون بدونن چطور! خیلی از پیشرفت های دنیای مشنگی با کمک جادوگر های خائنی مثل همین بودلر!!!! صورت گرفته. مثلا همین رادیو رو نگاه کنید!

حالا این شکلک چکش زن وسط جملت چیکار می کنه؟
"دانش آموز ها مطیعانه به رادیویی که جلوی استاد توی هوا ظاهر شده بود نگاه کردن. الا ادامه داد:"

عزیزم شکلک قبل علامت نگارشی؟ اونم از نوع بی ربط؟
-"رادیوی ما جادوگر ها البته با جادو کار میکنه. رادیوی مشنگ ها به شکل احمقانه ای تعدادی موج رادیویی با امواج مشخص رو که توی هوا جریان دارن میگیره و به صورت اصوات قابل شنیدن پخش میکنه . کروشیو! "

اون شکلکای آخرتم به نظر بی ربط بود و لزومی نداشت. تا همین جا کافیه تا ببینم فعه بعد چه می کنی.



شرح اختراع شدن یکی از فناوری های مشنگی، با دخالت یک جادوگر(که لزوما خودتون نیستید!) رو شرح بدید. بابت تک تک ایراد های پست تدریس، که توی پست شما مشاهده بشه، دوبرابر نمره کم می کنم!


تاریخ جادوگری همیشه یکی از کسل کننده ترین کلاس های هاگوارتز بود و تحمل آن از حوصله همه خارج بود. پرفسور بینز که حتی روحش هم رو به فسیل شدن می رفت، استاد این کلاس بود. پرفسور بینز همواره روی هوا شناور می ماند و وِروِر یکنواختش را که به نظر می رسید تمامی ندارد آغاز می کرد.
فرجو ویزلی پسر یکی از قطب های شورش هاگوارتز یعنی جرج ویزلی، با آرامشی وصف ناشدنی و غیر قابل تصور سر این کلاس نشسته بود و به چشمانش التماس می کرد، همین یک بار را که شده سر کلاس تاریخ جادوگری بازبمانند. با اندکی هشیاری که اول کلاس داشت فقط توانسته بود بفهمد موضوعِ درس درباره اکتشافات و اختراعات مهم تاریخ و اصرار بر حضور جادوگران در آن هاست.
فرجو از بین چشم های نیمه بسته اش که چیزی حدود یک نوار باریکی از کلاس را می دید، نظرش به جسمی که روی میزِ پرفسور بینز بود جلب شد. یک جعبه مکعبی شکلِ نارنجی رنگ و بزرگ که عکس برش بزرگی از کیک خامه ای روی آن خودنمایی می کرد. تنها قسمتی از کلا س که به نظر فرجوارزش توجه کردن داشت. فرجو کمی از حالت کرخی خارج شد و به حرف های بینز گوش سپرد.
- همونطور که مشاهده می کنید من نمونه ای از این اختراع رو با خودم به سر کلاس آوردم.

بینز که متوجه هشیاری و تعجب کلاس شد اینگونه ادامه داد :
- اهم اهم ... منظورم اینه که مدیر اینو واسمون از لندن سفارش داده. یکی از شما پاشه و در جعبه رو باز کنه چون به هر حال من نمی تونم.

فرجو که بدش نمی آمد به دلیل عدم توانایی پرفسور بینز در باز کردن این جعبه، کلاس تعطیل شود خمیازه ای کشید. ولی عکس کیک خامه ای و کنجکاوی فرجو مانع تعطیل شدن کلاس شد.
- من بازش می کنم پرفسور.

فرجو از جا برخاست و جلوی سی جفت چشم متعجب هم کلاسی هایش با یک حرکت در جعبه را باز کرد. جسمی مکعب شکل، فلزی و به رنگ نقره که کمی شبیه تلویزیون جادویی بود، از درون جعبه بیرون آمد و انعکاس تصویر فرجو روی سطح نقره فام آن خودنمایی می کرد. پرفسور بینز صدایش را صاف کرد و در توصیف این مکعب نقره ای اینگونه ادامه داد :
- همونطور که گفتم این وسیله اسمش ماکروویوه. وقتی وندلین شگفت انگیز می خواست یه آتشدان برای جادوگرانی که تو خونشون شومینه دیواری ندارند درست کنه تا بتونند از طریق پودر پرواز جا به جا بشند، یه مشنگی که شب رو تو خونه وندلین گذرونده بود نقشه اختراعشو دزدید و اون رو تبدیل به یه اجاق گاز رو میزی مشنگی کرد که جز غذا پختن هیچ کار شگفت انگیز دیگه ای نمی کنه. وندلین در خاطراتش از اون مشنگ به عنوان یک مهمون یاد کرده ...

پرفسور بینز سرش را با تاسف تکان داد و با صدای گرفته ای ادامه داد :
- همیشه مخترعین ما و اختراعاتشون قربانیان دنیای مشنگی شدند. وندلین هیچ وقت نتوست این اختراعشو دوباره پایه ریزی کنه و بسازه.

پرفسور بینز آهی کشید و از توجه کلاس و فرجو که همچنان کنار ماکرویو ایستاده بود بسیار متعجب شد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.