هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#1
اربابا!
ارباب کلا پست غمگین و جدی خیلی نمی‌زنم. این احتملا دومی یا سومی باشه.
خوب در اومده ارباب؟ دستمال لازم شده؟


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#2
می‌دانید؛ گاهی وقت ها، گاهی آدم ها، دقیقا همان چیزی هستند که باید باشند.
دلسوز در عین جدیت، همیشه با ابهت، بهتر بخواهیم بگوییم... یک پدر!
کسی که در هر شرایطی و هر جایی، هستش که حالتو خوب کنه. هستش که بهت بگه عشق همیشه نباید سرخ و سفید باشه؛ عشق میتونه خودشو به سیاه ترین شکل ممکن نشون بده و هنوز عشق باشه!

برای تام اما، عشق واژه ی نامانوسی بود. نامانوس تر از برف در تابستان! و تجربه کردنش، مثل تجربه کردن شیرینیِ یک فلفل!
از وقتی که خودش رو شناخته بود با پلیدی و کینه بزرگ شده بود. از همون موقعی که هر روز پدرِ مستش مجازاتِ نبود مادرش رو روی اون پیاده می‌کرد. انگار... انگار مقصر تمام اشتباه های دنیا اون بود.
از همون روزها کینه ی دلش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر میشد. تا یک شب سرد زمستونی، شبی که داخلش شمعی روشن نمی‌موند؛ نور سبزی خونه ای کوچیک و دلگیر رو روشن تر از همیشه کرد. روشنی ای منحوس! نحس تر از تاریک ترین روزهای تاریخ برای تام...

"فلش فوروارد"

امروز روز عجیبی بود. برای اولین بار، اربابش اون رو به یک دیدار دعوت کرده بود. آن هم تنها!
هر چیزی با خودش تصور می‌کرد.
- نکنه بابت صحبت کردن زیادیم ارباب ناراحت شدن؟! نکنه بخاطر اون روزیه که رداشون رو زیر پا خاکی کردم؟! نکنه...

ذهنش پر از "نکنه" ها بود و تهی از هر نتیجه...

- ارباب احضارت کردن جاگسن.

می‌دونست. می‌دونست که بالاخره می‌رسه. اما چرا؟ اون که اشتباهی نکرده بود. کرده بود؟
با لرزشی عجیب وارد شد. سکوتی مرگبار حکم فرما بود و فقط قژ قژِ در روغن نخورده ی اتاق اربابش این سکوت رو می‌شکست.

- بیا اینجا جاگسن!

نمی‌خواست، اما نمیشد... نمیشد نرود. بالاخره اربابش بود.
پاهایش تنِ خسته و بی روحش رو می‌کشید؛ جلوی اربابش زانو زد و منتظر شکنجه اش شد.
لحظات می‌گذشتند...
ناگهان دستی بر روی شانه اش نشست.
- درکت می‌کنیم تام! ماهم روزهای سختی داشتیم. ماهم کسی رو نداشتیم. اما تو اینطور نیستی! تو مارو داری. تو دوستانت رو داری، تو خانواده ی بزرگی به اسم مرگخوارها داری...

هضم این کلمات برایش به سختیِ هضم عشق بود؛ اما هضمش کرد!
منظورِ اربابش رو فهمید. اربابش بهش دلداری داده بود. غیر ممکن بود، لرد سیاه به کسی دلداری بدهد... اما شده بود.

همان لحظه با خودش عهد بست؛ عهد بست که تا جان دارد و تا زمانی که می‌تواند به اربابش خدمت کند.
افتخار می‌کرد! به خودش برای داشتن همچین اربابی افتخار می‌کرد.
شاید حالا معنیِ عشق و پدر، و ارتباطشون رو درک کرده بود..
پس به خودش قول داد... قولی همیشگی. قول داد تا می‌تواند برای شاد کردنِ اربابش تلاش کند.
به هر حال، او حالا تنها خانواده اش بود...


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#3
پروفسور بینز داشت از اون اطراف رد میشد که صدایی شنید.
- نمی‌برینمون هاگوارتز؟ خسته شدیم بابا.

هیچوقت نباید هیچ جادوآموزی در هیچ جای این کرده ی خاکی ناراضی باشد! این شعار بینز بود، پس به سمت جادوآموزها رفت.
- کلاسهای آموزشیِ چگونه به هاگوارتز برسیم + 1100 راهِ رهایی از شر معلمان نفهم! با تخفیف 65 درصدی تا 30 دقیقه ی دیگه آغاز میشه.

شما چه حسی پیدا می‌کردین اگر که یه روح بدون مقدمه بیاد جلوتون و بخواد براتون سمینار بذاره؟! خب احتمالا شوکه می‌شدین یا می‌ترسیدین، اما اِما دابز فرق داشت!
- پروفسور میشه بقیه ی کلاس‌هاتون رو هم اعلام کنین؟!

اما پروفسور حرف اما رو نشنید، چون مشغول بحث با پروفسور مگ گوناگال بود.
- میتونیم بندازیمشون تو چمدون و از اینجا پرتابشون کنیم تا برن هاگوارتز!


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸
#4
سلام به همگی!

هوریس!
خیلی ممنونم که نظرتو گفتی و نقدتو کردی، چون بالاخره منم صرفا یه عضو عادی ام و خیلی از داوری و نقد چیزی حالیم نیس
بابت اون قضیه ی پلویز خودم دو دل بودم که امتیاز رو کم کنم یا نه، که با صحبت و مشورت با داورای لیگ کوییدیچ تصمیم گرفتم این کار رو بکنم و نقدی که کردی نسبت به داوریِ منم درسته و قبول دارم و متقاعد شدم در واقع با گفته هات. بالاخره گفتم، همه ی اینا از بی تجربگی میاد.
به هر حال، نمره داده شده و تیمتونم برده، حرف اضافی نزن پس حالا اگه که برات مهمه اون دو امتیاز، راستش من مشکلی با تغییر امتیازات ندارم.

و من الله توفیق


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۱ ۲۱:۱۳:۱۴

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۰۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#5
تصویر کوچک شده

خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.
بعد در لحظه ی آخر رودولف شیفته ی گوسفند ماده میشه و اجازه ی شکار کردنشو نمیده. بلاتریکس هم برای تلافی با یه بز پیر روی هم ریخته.
..............................

- بلای من!
- جانم بزی جونم؟

برای هشتمین بار پیاپی این دیالوگ بین بلاتریکس و بز پیر رد و بدل شد، اما مشکل این بود بز ماجرای ما آلزایمر داشت و دوباره حرف را تکرار می‌کرد.
- بلای من!
- جانم؟
- بل...

و سر بز مذکور بنده ی خدا قطع شد! بالاخره بلا بود دیگر و نمیشد بیشتر از این ادامه داد بزی رو دیگه

- گوسفندیَم!

شپرررررررق!

بلاتریکس ضربه ی عمیقی به گوش رودولف نواخت! بِلا دوباره بلایی بَلا شده بود!


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲:۳۴ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#6
تصویر کوچک شده

- فسوووووس!

نجینی به پشت سَر سِِر کادوگان خیره شد و این فریاد را کشید.

- تو را چه شده است ای چنبرک؟

نجینی دوباره فریاد کشید، اما سر کادوگان بازهم به ذهنش خطور نکرد که برگردد و پشت سرش رو نگاه کند. محفلی بود دیگر...

- فیسسسسس!

سر این دفعه فهمید که هر اتفاقی هست، داره پشت سرش می‌افته. پس سرش رو برگردوند.
- بیا به جن...

هاااااام

موجود غول پیکر سر کادوگان را غورت داد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۱۹:۱۵:۴۵

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۴۴ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#7
- ارباااااااااااااااب!

تام خیلی از دیدن اربابش شاد شده بود!

- تو ما رو از کجا شناختی؟
- ارباب جسارتا خیلی تغییر چهره تون ضایعست.

دقایقی بعد...

- خب ارباب تموم شد!

لرد ولدمورت چهره جدیدش را در آینه بر انداز کرد.

- ارباب بسیار تینیجری شدید! یکمی دندوناتون رو هم جابجا کردم امیدوارم سدریک ناراحت نشه.

لرد تازه داشت تغییرات بزرگ را احساس می‌کرد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۰:۳۴:۴۵

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۴۸ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#8
تصویر کوچک شده

خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده.
سپس، رون توی راهروهای هاگوارتز به گابریل دلاکور، که در حال تمیز کردن کف راهروها بود، برخورد. بعد تی که الیافش رو از دست داده بود، به قصد به دست آوردن موهای رون و استفاده از اون ها به عنوان الیاف خودش، به رون حمله کرد اما در لحظه ی آخر هرمیون وارد شد و تی به در خورد و پرتاب شد.
حالا هرمیون، رون رو به درمانگاه برده تا معاینه بشه.
-------------------------------------------
در درمانگاه مادام پامفری

- بابا چندبار بگم؟! تی گابریل زبون در آورده بود... میخواست موهامو بِکَنه!

رون برای بار هشتم داستان تیِ بی الیاف گابریل و موهایِ هویجی رنگش رو برای مادام پامفری تعریف کرد و مادام پامفری هم برای بار هشتم او را "خواب زده" خطاب کرد.

- ببین رون، من می‌دونم. درکت می‌کنم. مسابقه سنگینه بالاخره هر آدمی هم یه ظرفیتی داره، یکم بخواب خوب میشی.

رون تلاش کرد تا خودش رو آروم کنه... بیشتر تلاش کرد... خیلی بیشتر حتی! اما نمی‌تونست واقعیت رو از خودش پنهون کنه، پس تصمیم گرفت تا تی رو پیدا کنه و اونه به همه نشون بده تا حرفش ثابت بشه.
-

کلاس نجوم و ستاره شناسی

- سلام! چطورین بچه ها؟ من رکسان ویز...

همونطور که رکسان در حال معرفی کردن خودش به جادوآموزا بود، تی از پشت بهش نزدیک شد.
- خالی هستم! معلم نجو... وااااای!

تی روی سر رکسان پرید. اون صاحب الیافِ مورد نیازش رو پیدا کرده بود!


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۵۲ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#9
1- بالاخره تن به این ذلت دادم!
2-
- آخ! آی! اوی... رسیدم!

بوکات با کلی گیر و دار بالاخره تونست خودشو از مسیر پر پیچ و خمِ روده (از ارائه توضیحات بیشتر در رابطه با نحوه رسیدن به روده معذوریم! :oh3:) به مغز تام برسونه.

- اینجا چرا میلرزه؟! عه عه... زلزله!

زلزله ای که بوکات ازش حرف میزد یه زلزله ی عادی نبود! در واقع صدای موسیقی ای بود که تام داشت گوش میکرد.

- الو سامان خودتی؟!
- نه والا من بوکاتم!

بوکات فکر کرده بود که مخاطب خواننده ی آهنگ خودشه!

- آخه مگه من تو رو که میگی چرا؟!

بوکات از شنیدن این حجم از فحش آب شد و به پایین تر از مغز تام رفت.
- از دست مرتیکه ی فحاش که راحت شدیم حالا اینجا کجاس؟

بوکات در جلوی خودش چندین حفره و لوله می‌دید که پر از مایعی به سرخیِ خون شهدای معظم جمهوری اسلامی توت فرنگی می‌دید!
- قیافش که به جای بدی نمیخوره.

بوکات در نزدیکیِ خودش گلبولی رو دید.
- سلام آقا/خانم گلبول!

گلبول مذکور چند ثانیه به بوکات و چهره ی عجیبش خیره شد و شنیده ها حاکی از این است که چند بسم الله الرحمن الرحیم نیز به زبان آورد! ()
- جنابعالی کی هستن میشی؟!
- بوکات هستم. خواستم ببینم اینجا کجای بدنه؟

گلبول به عقل بوکات شک کرد، البته بوکات اگه عقل داشت که وارد بدن یه میزبان خل و چل نمیشد!
- واقعا که! یعنی فهمیدن نکردی که اینجا قلبه؟

بوکات حق داشت نفهمه، چون تا حالا وارد قلب نشده بود، پس تصمیم گرفت دوباره به مغز که حوزه ی کاریِ اصلیِ خودش بود برگرده...

درون مغز تام...

بوکات چند ساعتی بود که سرگردان درون مغز تام رو برای کمی عقل و مغز می‌گشت اما هیچی که هیچی... برای همین تصمیم گرفت تا از مغز تام خارج بشه و وارد مغز شخص دیگری بشه، پس از گوش تام پایین پرید.

- خب میرم سراغ کی دیگه

اما وقتی به روبرویش نگاه انداخت دید که تام گوشه ای در حال کتاب خوندنه... اون وارد مغز رابستن شده بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۸:۳۲:۰۹

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸:۲۲ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#10
خلاصه: تام همیشه به هوش و درس‌خوان بودن معروف بود، ولی چند وقتی میشد که درس‌نخوان و بی‌هوش شده بود! دروئلا اعتقاد داشت این تغییر حالت تام به دلیل وجود موجودی به اسم "بوکات" در مغز تام است، او عقیده داشت بوکات‌ها موجوداتی هستند که در مغز جادوگران رخنه کرده و از فهم مطالبی که مغز با خواندن فرا میگیرد، جلوگیری میکند. حالا تام تصمیم داره که با حل کردن جدول هوشش رو برگردونه و دروئلا هم پشت قفسه ای کمین کرده و رفتارشو یادداشت میکنه!

------------------
- قارقور نمیشه؟

چشم چپ تام در حالی که داشت با یه عصب می زد تو سر چشم راست و با عصبی دیگر درد رو به مغز می‌فرستاد اینو گفت!

- قارقور؟! جان من قارقور؟! حالا من عقلم پریده شما چه مرگتونه؟

تام این حرفو زد و دوباره به فکر فرو رفت...
- مغز من!
- با من بودی؟!

مغز تام از این همه محبت یهویی دچار گرخیدگی شده بود.

- مغز جونم! میشه باهم دیگه فکر کنیم و جواب اینو بدست بیاریم؟

تام چندین دقیقه در سرش با مغز خود حرف میزد و آخر فریاد زد:
- فهمیدم! ققنوس میشه!

و دروئلا در دفتر خود یادداشت کرد:
نقل قول:
بوکات باعث رفتن به حالت عرفان و عشق ورزیدن بیشتر نسبت به اعضای بدن می‌شود!



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.