هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
#1
سلام دوباره به همگی!

دوستانی که لینک سرور جادوگران در دیسکورد رو دریافت کردن، فردا از ساعت 6 بعد از ظهر میتینگ شروع میشه و با حضورشون خوشحال می‌شیم.

کسانی هم که لینک رو می‌خوان، می‌تونن یه پیام به من بدن.

***


نقل قول:
چند بار بگم دیسکورد ندارم! به فکر منم باشین خب!

آم... نیازی نیست حتی. می‌تونی از نسخه وب دیسکورد استفاده کنی، تمام قابلیت‌ها (به جز ویدیوکال) رو هم داره و به مشکلی بر نمی‌خوری.

به امید دیدار و بدرود!



آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۵۳:۰۲ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#2
سلامی دوباره به همگی!
تصمیم نهایی مدیریت در رابطه با میتینگ تولد هفده سالگیِ جادوگران، با توجه به شرایط موجود، این شد که میتینگ به صورت غیرحضوری انجام بشه.
به این شکل دوستان از طریق سرور دیسکورد جادوگران می‌تونن توی میتینگ شرکت داشته باشن و از ساعتی که متعاقباً اعلام میشه، می‌تونن حضور به عمل برسونن تا چندساعتی رو به صحبت کردن و فعالیت‌های معمول میتینگ تولد مشغول باشیم.
کسایی که لینک دیسکورد جادو رو می‌خوان، یه پیام شخصی به من ارسال کنن.

زمان میتینگ پنجشنبه، 25دی‌ماه خواهد بود.

دلایل مهم برگزاری در سرور دیسکورد:
- قابلیت مدیریت راحت‌تر نسبت به باقی پلتفرم‌های ویدیوکنفرانس.
- امکان استفاده همزمان با سقف تعداد بالا.
- امکان چت متنی-صوتی-تصویری به صورت همزمان.
- کیفیت بالا در کنار حجم مناسب.
- در دسترس بودن.

***


نقل قول:
تام به فنجون ما چشم نداشته باش. نگاش هم
نکن. محتوایتش هم مربوط نیس بت.

یه فنجونه دیگه... دور هم جرعه جرعه ازش می‌نوشیم.

نقل قول:
من فونت رنگی پنگی و این حرف‌های ماندگاری که جاگسن می‌زنه رو بلد نیستم.

دُرهای گرانی‌اند... به هر کس ندهندشان.

نقل قول:
سایت اسکای روم
توی این سایت شما بدون نیاز به وارد کردن هیچ چیزی - از جمله شماره موبایل، نام واقعی، آدرس ایمیل و... - میتونید وارد بشید. امکانات سایت هم خیلی زیاده. کار باهاش هم راحته.
از امکانات سایت میشه به وصل کردن میکروفون و دوربین به صورت جداگانه، آپلود هرگونه فایل و چت کردن اعضا اشاره کرد.

به چند دلیل با این موضوع مخالف هستم. تیم مدیریت هم اسکای‌روم رو مورد بررسی قرار دادن و تجربه استفاده از اون رو هم دارن، اما دیسکورد رو برای میتینگ مناسب‌تر دیدند.
در مورد میکروفون و دوربین هم، سرعت و راحتی استفاده و رابط‌کاربری دیسکورد خیلی پیشرفته‌تر و بهتره، قابلیت چت متنی همزمانش از اسکای‌روم خیلی بهتره و میشه به طور همزمان تا 5هزار نفر به چت بپردازن که خب... خیلی از کافی هم بیشتره.
در مورد نام واقعی و شماره موبایل و... ، دیسکورد هم این قابلیت‌ها رو داره.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۴ ۱۳:۲۱:۵۲
دلیل ویرایش: اصلاح تاریخ.

آروم آقا! دست و پام ریخت!




تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۳۳ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹
#3
یک‌سال دیگه گذشت و یک‌ دِی‌ماه دیگه برای جشن گرفتن تولد جادوگران!

خوشحالیم که با وجود گذشتن چند سال از آخرین فیلم‌ها و کتاب‌های هری‌پاتر، هنوز اینجاییم و می‌نویسیم. کنارِ شعله شومینه‌ی ریونکلا روزهای سرد رو طی می‌کنیم، در زنگ انشای گریفیندور آزاد از قید و بندها می‌شیم، از حفره‌های تودرتو و اسرار آمیزِ اسلیترین هیجان می‌گیریم و با جرعه‌ای چای از فنجانِ هلگا هافلپاف برای روزهای پیشِ رو انرژی می‌گیریم.

توی این تاپیک، به رسم هر سال، شما هم می‌تونید یادداشت‌ها و تبریک‌هاتون برای جادوگران رو بنویسید تا بریم برای یه سال دیگه باهم و کنارِ هم.

تولدت مبارک جادوگران!


پ.ن: هماهنگی‌های جشن تولد و میتینگ سایت نیز در همین تاپیک انجام خواهد شد.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲:۴۳ سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹
#4
درود.
فیلِ تفاهم داران با فیلِ مارا خرطوم به خرطوم میشه.
خدافظ.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۲۲ دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹
#5
وزیر تفاهم داران vs. سرباز و فیل مارا

سوژه: خرابکاری



- میشه لااقل... یه موز بردارم؟
- نه!
- خیار چطور؟
- بیـــــــــــــــــرون!

*فلش بک*

آخرین لایۀ برگ‌هایِ پاییزی باقی‌مانده را درون صندوق چوبی ریخت. دست به صورت برد تا عرق هایش را پاک کند، که دریافت نقابش مانع می‌شود و با دشنامی حاویِ اعضای خانواده سیریوس، جارو را کناری گذاشته و بعد از ساعاتی برگ جمع کردن، به سمت اصطبل برگشت.

- تام! تام!

تام که از فرط خستگی در حال از دست دادن تعادلش بود، رو به الکساندرا برگشت.
- بله؟
- ارباب می‌خوان بخورنت!

ناگهان تمامیِ خواب‌آلودگی‌های تام از سرش پرید.
- جان؟
- ارباب می‌خوان بخورن... آخ نه. ببخشید. من می‌خواستم بخورم... نه... تام ببخشید. می‌بخشی؟

تا آن لحظه ذهنِ تام به سختی تلاش در تحلیلِ دلیل آمدن ایوانوا به آنجا بود، اما با شنیدنِ جمله‌ی بالا ناگهان تمام افکارش مانندِ نقاش ساختمانی که نردبانش را هُل داده باشند، در وسط ذهنش پخش شد و چهره‌اش شکل علامت سوالی بزرگ به خود گرفت.
که قطعا برای الکساندرا اهمیتی نداشت. پس تام تصمیم گرفت به جای شکلک درآوردن با قیافه‌اش، جواب ایوانوا را بدهد.
- نمی‌دونم چی رو... ولی می‌بخشم.
- مرسی مرسی!

الکساندرا دقایقی را به قلب پراکنی و دویدن در میانِِ سبزه‌ها و شیرجه زدن میانِ چمن‌ها و شنای خشک میانِ برگ‌های پاییزیِ به سختی جمع شده گذراند.

- ایوا... ببخشید مزاحم میشما. ولی کاری نداشتی؟
- عه... راست می‌گیا. هیچی. ارباب گفتن می‌خوان ببیننت.
- و ده دقیقه‌ست اینجا کرالِ خشک میری که اینو بگی؟
- ای وای تام ببخشید. تام می‌بخــ...

تام پیش از اینکه دوباره در چرخۀ‌بی‌نهایتِ عذرخواهی و ببخشید بیفتد، جارو را زیرِ بغل زده و به سمتِ اربابش پرواز کرد.
و صد البته با جارویِ برگ‌جمع‌کن نمی‌شود پرواز کرد و تام، با مغز به زمین اصابت کرد و مجبور شد ادامه راهش را پیاده و با تِی‌ای زیر بغل طی کند.

***


- در بزنم؟ اگه خواب باشن از خواب بپرن، بعد این شوک باعث شه موقع بلند شدن فشارشون بیفته، لیز بخورن، با سر بخورن به لبه تخت و زبونِ مادام ماکسیم لال فوت کنن چی؟ گارانتی هورکراکس شاملِ ضربه فیزیکی هم میشه؟

تام مغزِ خلاقی داشت. کاملاً مشخص بود.
- ولی اگه بدون در زدن برم داخل هم زشته... ولش کن اصلاً. همون درو می‌زنم.

تام چند ضربه‌ای به در زد.
صدایی از پشت در به گوش رسید.
- درو باز کن... با استفاده از دستگیره! اگه ماکسیمی این‌بار در رو از جا نکَن لطفا!

تام به آرامی در را طبق دستور اربابش، با استفاده از دستگیره باز کرد.
- ارباب. کارم داشتید؟

لرد ولدمورت سرش را بالا آورد و با چشمانِ سرخش به تام زل زد.
- بله. اگر نداشتیم می‌گفتیم این‌جا بیای؟
- نه خب...
- خب، غرضمون از مراحمت این بود که... خجالت نمی‌کشی؟

تام شوکه شد.
از چه باید خجالت‌زده می‌بود؟ از اینکه در میانِ تسترال‌‌ها زندگی می‌کرد؟ از این‌که در بزرگترین گروهِ خلاف در دنیای جادویی عضو بود و اکنون برگ جارو می‌کرد؟ خب... حال که فکر می‌کرد دلایل زیادی برای خجالت‌زده شدن داشت.
ولی به‌نظر نمی‌آمد نظر لرد از میان آن‌ها باشد. پرسش بهترین راه برای فهمیدن بود.
- چطور ارباب؟
- چطور؟ هر روز داری با خرج ما می‌خوری و می‌خوابی! این هم زندگی است که داری؟
- خب... شما می‌گین چیکار کنم ارباب؟
- خودمان را شکر این را هم ما باید بگوییم! باید سر و سامان بگیری.

تام خوابش می‌آمد.
سر و سامان بگیرد یعنی چه؟ مگر الان سر نداشت؟ سامان که بود؟
- ارباب خب... سر که دارم. یعنی درسته نقاب روشه... ولی...
- پناه بر خودمان. خلوت کردن با آن تسترال‌ها چه بر سر این آورده؟ منظورمان این است که باید زن بگیری! همسر! باید نیمه گمشده‌ات را بیابی.

تام زن گرفتن دوست نداشت. تام رودولف را دیده بود که چه بر سرش آمده بود. تام دوست نداشت بیست و چهارساعته و هفت روزِ هفته زیرنظر باشد و تمام هزینه‌هایش برای کسی شود.
- اما...
- این ماموریتته.

افکار پیشینش را به یاد دارید؟
خب فکر زیادی کرده بود. ماموریتش بود و غیرقابلِ سرپیچی. پس سرش را پایین انداخت و از همان لحظه‌ای که از اتاق اربابش خارج میشد، ماموریتش آغاز شده بود.

***


این سومین روزنامه‌ی همسریابی‌ای بود که می‌خواند و چیزی در آن نمی‌یافت.
تام از شاخص‌هایی که برایِ "فرد موردنظر" آن ساحرگان در لیست نوشته شده بود، فقط مرد بودنش را داشت.
نه چهره‌ی جذابی داشت،نه عمارت چند صد متری داشت، نه ویلایِ لیورپول داشت، اصلاً چرا باید زنی قبول می‌کرد تا آینده‌اش را به دست او بسپارد؟
- خب... حالا نیاز نیست خیلی آدم همه‌چیز تمومی هم باشه ها. من فقط می‌خوام ماموریتمو انجام بدم.

برای انجام ماموریتش تام به دو شاخص نیاز داشت. اولی وجود یک شخص و دومی، مونث بودن آن شخص. باقی چیزها در رابطه به دست می‌آمد... این دو از سایرین مهم‌تر بودند. تام این درس‌های زندگی را از متکدیِ سر کوچه خانه‌ی ریدل‌ها، که پس از دادنِ مهریه‌ای که "کی داده و کی گرفته" به تکدی‌گری روی آورده بود، آموخته بود.

اما تام چیزی از این‌ها سرش نمی‌شد. او ماموریتی داشت که باید انجام می‌شد و برای انجام این ماموریت، به یک انسان مونث نیاز داشت.

به فکر فرو رفت...

چه کسی برای یافتنِ این نیمۀ گمشده می‌توانست کمکش کند؟ اسمی به ذهنش رسید... شخصی مهم. اما آخر انجام ماموریت به چه قیمتی؟
- نه... یعنی... آره... ارباب ناراحت نمیشن که، میشن؟ اگه بفهمن آره... ولی نمی‌فهمن که. ارباب به همه‌چی آگاهنا ولی.

حالات مختلف کاری که می‌خواست انجام دهد را در ذهن متصور میشد... بدترینش آن بود که اربابش بفهمد دیگر؟ خب در مسیرِ انجامِ ماموریت شهید میشد. چیز خاصی نبود.

در همین افکار بود که به مقصدش رسید.
تام جلوی خانه ی گریمولد، مثل سربازان وظیفه در پادگان‌ها نظامی، وجب به وجب خاک دشمن را یورتمه می رفت و می‌تاخت. می رفت و برمی‌گشت.

دست‌دست کردن دیگر فایده‌ای نداشت، باید دل را به دریا میزد.

- بله؟
- اهم... ببخشید... آقای پاتر تشریف دارن؟

در نظر تام، هری‌پاتر بهترین شخص برای مشورت گرفتن بود.
چون او نیز مثل تام، نه چهره ی جذابی داشت و نه عمارت چند صد متری. رفقایش هم هاگرید و این‌ خل و چل ها بودند که میشد با کمی ارفاق در مقام مقایسه با تسترال‌هایِ اصطبل قرارشان داد.
و تازه دست دوم و کارکرده بود و خط و خش و زخم و زیل از این قبیل چیز ها هم داشت.
اما با تمام این اوصاف، دختران دورمشترانگ و هاگوارتز و بوباتون بر سر تصاحب جایی در دلش، با یکدیگر به مبارزه می‌پرداختند.

تام باید راز او را کشف می‌کرد.

- آره هستش. داشت برام از رشادتاش تو هاگوارتز تعریف می‌کرد اتفاقاً. تخمه داری؟
- نه.
- مهم نیست. خودمون داریم. بیا تو.

تام از هوش سرشار رز در عجب بود!

- هری! بیا کارت دارن.
- من بیام؟ من؟! همین الان داشتم برات می‌گفتم چقدر توی نبرد هاگوارتز عرق ریختم. بعد بیام دم در؟

از صدایِ همیشه جیغ‌جیغویش مشخص بود که شخص هری‌پاتر پشتِ این راهرو ایستاده است. پس تام وقت را تلف نکرد و همراه با رز به پیش او رفت.

- آره می‌گفتم رز... ما بودیم، نویل بود، سیموس بود، ریموس آقامونم... یا پشمایِ ریش دامبلدور!

ناگهان درمیانِ خاطره تعریف کردن، چشم هری به مرگخواری که اکنون در دو قدمی‌اش ایستاده بود افتاد.
- اومدی بکشیم ها؟ بالاخره ولدمورت می‌خواد کارشو بکنه؟ جلاد اختصاصی‌شی؟

تام که دید اگر کمی دیگر طولش بدهد کل محفل ققنوس بر سرش خواهند ریخت، سریعاً شروع به صحبت کرد.
- نه نه. من... من به راهنماییت نیاز دارم.

هری راهنمایی کردن دوست داشت. او پسر برگزیده بود. زخمی داشت که در دنیا تک بود. اگر می‌گذاشتندش تا ساعت‌ها در این باره کنفرانس می‌داد.
- خب پس... بیا بشین.

تام در کنار هری نشست.
- راستش آقای پاتر... من می‌خوام زن بگیرم. ولی هیچی ندارم. خواستم ببینم که، شما روش خاصی بلدی؟ راه میان‌بری چیزی.
- به به. وارد موضوع تخصصی خودم شدی.

هری دستی بر موهایش کشید تا به کناری روند و زخمش را نمایان کنند.
- ببین جاگسن، شجاعت مهمه. باید خودت باشی. هر چقدر گند، هر چقدر بدبخت، هر چقدر ضعیف، هر چقدر تو سری خور، هر چقـ...
- باشه باشه. متوجه شدم. باقی جمله‌تونو بگین.
- آره خلاصه، می‌گفتم. خودت باش. برو تو دل خطر. مستقیم و صاف بگو کی رو می‌خوای. مطمئن باش مرلین باهاته.

هری مکثی کرد و ادامه داد.
- حالا کی هست این خانم خوش‌بخت؟

تام صحبت‌های هری را در ذهنش تجزیه و تحلیل کرد... احتمالاً با شجاعت تام تحت تاثیر قرار می‌گرفت.
- خب، من... لیلی لونا رو توی هاگوارتز دیدم... دختر خوش قلبیه. خواستم اگه اجازه بدین ازتون خواستگاریش کنم.
- لیلی لونا... پاتر... رو؟
-
- گمشو.
- ها؟
- بهت میگم... از خونه شماره سیزده گریمولد گمشو بیرون!

*پایان فلش‌بک*

صحنه جالبی نبود.
تام در خیابان می‌دوید و هری‌پاتری که رز را در دست داشت و بالای سر می‌تاباند و گله‌ای ویزلی هم قابلمه و ملاقه به دست دنبالش می‌کردند، پشت سر تام بودند.
- تو باید تنبیه شی جاگسن!

تام بعد از شنیدنِ آخرین دیالوگِ هری، در کوچه‌ای پیچید و آن‌ها را گم کرد.
او به این نتیجه رسیده بود که باید به مجازات شدن توسط اربابش قانع میشد... او مردِ ازدواج نبود. کم‌کم به رودولف افتخار هم می‌کرد، زن گرفتن اصلاً آسان نبود؛ آن هم زنی به مانند بلاتریکس!

-پایان-


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱ ۲۳:۴۲:۴۷
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱ ۲۳:۴۴:۰۶
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱ ۲۳:۴۵:۴۴

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۳۴ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
#6
سلام مارکوس عزیز.

ببینید احداث تاپیک صرفاً چون با شخصیتِ ایفایی‌تون هماهنگی داره و می‌تونه مکمل باشه، کار اشتباهیه.
تاپیکی که قراره باز بشه باید هم جالب باشه که بعد از کم‌رنگ شدن یا کلاً رفتنِ سازنده‌ش هم بتونه به کارش ادامه بده، هم اون‌قدر عمومی باشه که هر ناظری بتونه توش سوژه بده و تاپیک راکد نمونه، هم اینکه برای شروع یه سوژه و حد و حدود مشخصی داشته باشه.

پیشنهادی که شما داشتید از نظر ما این شرایط رو نداره و در نتیجه با درخواستتون مخالفت میشه.
موفق باشید.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۴:۱۲:۳۵ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
#7
تفاهم‌داران V 2.0

مادام ماکسیم - فیل
الکساندرا ایوانوا - رخ
تام جاگسن - وزیر
سیوروس اسنیپ - اسب


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۲ ۴:۴۶:۱۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶:۳۰ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹
#8
یعنی با وزیرشون می‌خوان بیان اسبمون رو تسخیر کنن؟ هِه! کور خوندن.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۹ ۲۱:۳۲:۰۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۳۸ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#9
رخِ تفاهم‌داران میره ببینه فیل این Queen Anne's revengeـی‌ها چند مرده حلاجه.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۴:۴۹:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#10
کلمات، شگفت‌انگیزترین مخلوقاتند.
هنگامی که از بندِ گلویت رهایشان میکنی و می‌سپاری به باد تا به ورایِ مرزها و بود و نبودها رهسپارشان کند، مانند جادویی‌ست که از نوک چوبدستی‌ات خارج می‌شود.

هر حرفش، می‌تواند به سانِ ورد درمان‌گری شود از طرف آنان که دوستت دارند و دوستشان داری، که رخنه می‌کند در تار و پودِ قلبت و مانند نوازشی به لطافت ابریشم روی آن، تمامِ کدری‌ها و زشتی‌ها را با درنَوَردیده و از وجودت خارج کند.
اما در تضاد با این تاثیر، همچنان می‌تواند همانند تیرِ اسفندیارکُش، پر باشد از کینه و خشم و آن‌چنان زهرآلود به وجودت تازد که در لحظه‌ای هیچت کند.
خسته‌ات کرده و از پای درت آوَرَد.
پوچ شوی و بِبُری.

کلام همیشه توانسته است به عنوان تیغی دولبه نقشش را ایفا کند. توانسته است امید ببخشد به خسته‌ای که بریده و تنها، طنابی می‌خواهد برای فرار از بودن. و در کنار آن، قادر بوده تا ناامید کند امیدی را و بی‌معنی کند بودنی را. قدرت این را داشته تا براقی شود برای عروج بخشیدن از فرش به عرش و در کنارش، مثل جاذبه‌ای که قطره را از بالای آسمان به بدنِ خشک زمین می‌کشاند، توانسته است به زمین بکوباند.
واژه‌ها، می‌توانند سرنوشت‌ها را دگرگون کنند.
قوی‌ترین معجون عشق‌اند برای دل‌باخته کردن، تاثیرگذار ترین معجونِ آویشن کوهیِ عجین شده با ریشه‌ی قلب اژدها هستند برای زندگی بخشیدن، و گاه همین واژه‌های کوچک ویرانی‌ای به بزرگیِ زندگی نه فقط یک‌نفر، که میلیون‌ها نفر به وجود می‌آورند.

سیاه شده بود.
برای یک‌ مرگخوار سیاهی تازه نبود، اما این‌بار تفاوت می‌کرد. این‌بار انگار آن‌قدر از سیاهی پر شده بود که دیگر به پوچی رسیده بود. پر شدن و پوچی. تضاد کلیشه‌ایِ قدیمی که همیشه و همیشه به یادش می‌انداخت چقدر مرز بهترین و بدترین کوتاه است.

او اکنون بدترین بود. اکنون خسته از تنگیِ کالبدش، می‌خواست روحش را آزاد کند.
چاره‌اش را می‌دانست. باید فریاد میشد. فریادی به بزرگیِ تمامِ هیچی‌اش. اما گوشی نمیافت که خواستارِ ایستادن در برابرِ حرفش باشد. نه که نباشد... نه. اما گاه نیاز داری به کسی نگویی و درک شوی. گاه نیاز داری بی‌بهانه و بی‌اینکه به یاد کسی بیاوری نیازت به شنیده شدن را، سری از ناکجا ظاهر شده و دست بر شانه‌ات بگذارد و بخواهد که بگویی.
خالی شدنت را از تو بخواهد.

همانطور که این افکار ذهن متشوش‌اش را تشویش بیشتر می‌داد، به نوک صخره نزدیک‌تر میشد. به نقطه‌ای که بالاخره می‌توانست رهایی را تجربه کند. می‌توانست بپرد و بی‌توجه به اینکه چه در پایان انتظارش را می‌کشد، پرواز را بیازماید.

و شنید.

کلمه‌ای را شنید که برایِ ادامه نیازش داشت. کلمه‌ای را شنید که نوش‌دارویش پیش از مرگ بود.
-خوندم.

حرفش را خوانده بودند! بی آنکه نیاز داشته باشد به رویشان بزند. بی آنکه نیاز داشته باشد لب از لب بگشاید و بخواهد که به او گوش دهند، شنیده شده بود.
و این چه زیبا بود.

رها شد.
نه از نوک صخره. بلکه با باریدنش به سانِ سد کنندگان خورشید.
با اشک ریختنش رها شد.

توسطِ یکی از عزیزترین‌هایش شنیده شده بود و این برایش کافی بود.
در آغوشش گرفت و قلبش، دوباره پر شد. از امید، از شور، از بودن. از والاترین قدرت خواست تا همیشه تکیه‌اش را داشته باشد، تا همیشه گوشِ شنوایش را در کنارش نگه‌دارد و هیچ‌گاه دور نشود...

کلمات، شگفت‌انگیزترین مخلوقاتند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۱ ۴:۵۷:۳۳

آروم آقا! دست و پام ریخت!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.