هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲:۳۵ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹
#1
هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.

- من واقعاً نمی‌فهمم این کتابای قلمبه‌سلمبه چی دارن آخه؟ چیشون جالبه که این ویلبرت شوندصتا ازشون داره؟

تام سرش را از کتابِ درون دستانش بیرون آورد و همانطور که مسیرِ خانه‌ریدل‌ها در لیتل‌هنگلتون را طی می‌کرد، کتاب را برای گربه‌ی سفید و نارنجی رنگی، که در حال بازی کردن با تکه‌ای چمنِ تازه سبز شده بود، پرتاب کرد.
- الان تو تالار چه خبره یعنی؟ احتمالاً دوباره ویلبرت داره با جوزفین کشتی می‌گیره که نیاز نیست برای یه اکیو زدن بره ریشه لاتینش رو پیدا کنه و سه تا کتاب درباره تاریخچه‌ش بخونه تا با ویژگی‌های شخصیتی مخترعش آشنا شه، دروئلا دوباره یه تیکه بالش زده زیربغلش نشسته داره کتاب می‌خونه و از غم تموم شدنش گالن گالن اشک می‌ریزه، لونا عینک زده و داره زیر مبلایِ کنار شومینه رو دنبالِ اسنورککش می‌گرده، ری هم داره روانشناسی نوینی که شک دارم خودشم بفهمه چیه رو برای پاتریشیا تعریف می‌کنه و اونم هی برگاش می‌ریزه... قابل پیش بینی‌ان کاملاً.

و خندان از تصورِ هم‌گروهیانِ فارغ از دنیایش، به خانه‌ی‌ریدل‌ها رسید.

- ها چی‌شده؟ کبکت خروس می‌خونه؟ نکنه تو مسیر با دامبلدور دست‌به‌یکی کردی بیای خونه‌ی‌ریدل‌ها رو منفجر کنی که انقدر شادی؟

تام امروز در مود خوبی بود و حوصله جر و بحث با اگلانتاین را نداشت. پس اولین و دم‌دستی‌ترین راهکار خلاص شدنِ ممکن را به کار گرفت.
شوت کردنِ گلِ چسبیده به کفش به سمت لباس اگلا!

- مرتیکه اسب!

و سریع‌تر از آن‌که اگلانتاینِ درگیر با لباسِ گلی‌شده به او برسد، "آگاوتاین" را فریاد زده و با دوندگی محل جرم را به سمت اصطبل ترک کرد.

هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.

- جمله بی‌مفهوم می‌نویسنا... خیر سرش شونصدتا جایزه هم برده این کتاب. چقدر بی‌در و پیکره دنیای ماگلا.

تام هنوز بر روی آن کتاب قفل شده بود. آخر عادت داشتند، ویلبرت تیکه‌ای به میان می‌انداخت و آن‌ها رویش قفل می‌‌شدند.

- هوی بچه!
- تو چته سو؟
- هیچی. توی این زاویه راه نرو. سایه می‌کنی به کلاهم آفتاب نمی‌رسه، ناراحت میشه.

سو هم مثل همیشه بود... مثل همیشه به کوچیک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین چیزی که دم دستش می‌رسید برای گیر دادن به تام چنگ میزد.
همه چیز مثل همیشه بود.

تام سری به نشانه تاسف برای سو تکان داده و در حالی که زیر لب "کِی می‌میری راحت شیم؟" را زمزمه می‌کرد، وارد اصطبلِ چوبیِ قدیمی شد.

سرش پایین و در حال خواندن شعر برای تسترال‌های نامرئی بود، که صدای باز شدن در و به دنبالش، صدای یک‌زن توجهش را جلب کرد.
- تام مامان؟ جاروی پدرِ مامان چوب‌ریزی داره و راه نمیره، گفتن میرن تعمیرش کنن. البته نمی‌دونم چجوری می‌خواستن ببرن راهش بندازن اما سوارش شدن و رفتن... ولی خب مامان از مسائل فنی سر در نمیاره.

مروپ بعد از کمی خاراندن سر ادامه داد.
- خلاصه که تامِ مامان علاقه داره مامان رو توی یه ماجراجویی هیجان‌انگیز همراهی کنه؟

تام از روزمرگی خسته بود.
تام هیجان می‌خواست.
تام ذوق زده شد.
تام از جا پرید.
- حتما حتما! چه جور ماجراجویی ای؟!
- سفر به اعماق بازار میوه‌ها و نجاتِ میوه‌هایِ پر خاصیت و لذیذ مامان از دستِ گونی‌های کثیف و غیربهداشتی مامان!
-

اما مروپ از تام هیجان‌زده‌تر بود. در نتیجه به‌هنگامِ تکان دادن مشت‌هایش در هوا، تام که پوکرفیس به گوشه‌ای زل زده بود و به سوال "از کجا آمده‌ام؛ آمدنم بهر چه بود؟" فکر می‌کرد را ندید.

- پس مامان میره تا تامِ مامان داره شادیاش رو تخلیه می‌کنه و از لیست خرید رو آماده کن.

و باز هم تامی که این‌بار دیگر حتا سوالی هم در نگاهش دیده نمیشد و به پوچی مطلق رسیده بود را، ندید.

"بازار میوه و تره‌بار لندن"

- سیب تازه، انگور، کیوی، طالبی، هندونه؛ این‌ورِ بــــــــازار!

مروپ و تام با شنیدن این اصوات، سرشان را به طرف مردِ میوه‌فروش برگرداندند.

میوه فروش ظاهر چندان تمیزی نداشت.
این چیزی بود که تام در اولین لحظه‎ی تلاقی نگاهش با سرووضع میوه‌فروش تشخیص داد.
اما اولین برداشت بهترین برداشت نیست! به واقع... میوه فروش نه‌تنها "ظاهر چندان تمیزی نداشت"، بلکه بسیار کثیف بود! دست‌هایش را در حفره‌ی‌های بینی‌اش فرو می‌برد و بعد، با همان‌دست، خوشه خوشه انگور برای مشتریان در کیسه می‌گذاشت و تحویلشان می‌داد.

حال تام بد شده بود.
- ام... بانو... میگم... به نظرتون یکمی کرکثیف نیستن؟
- تامِ مامان! ظاهربینی؟! اینه چیزی که من توی این همه مدت تربیت کردنم یادتون دادم؟! نه‌همین لباس زیباست نشان آدمیت، تامِ تقریباً نافرزندِ مامان!

تام دوباره نگاهی به میوه‌فروش که این‌بار در حال خاراندن شپش‌هایِ متعددِ سرش و همزمان گذاشتن سیب‌ها در مشمع بود انداخت.
- بانو آخه ببینید دستاش چقدر کثیفه.
- شاید می‌خواد خاکی باشه تا مشتریایِ مامان احساس غربت نکنن خب!
- ولی بانو ببینید داره عرقاشم می‌ریزه تو دبه خیارشور!
- شما دکتری تامِ مامان؟!
- خب... نه. چطور؟
- اگر دکتر نیستی از کجا می‌دونی توی دبه خیارشور نباید عرق ریخت خب؟! شاید واسه سلامتِ مشتریای مامان لازم باشه!
- بانو آخه ببینید شپشای سرشم داره تو سیبا می‌ریزه.
- از تو انتظار نداشتم تام مامان... این‌که دیگه واضحه! می‌خواد بدنِ مامان و مرگخوارای مامان و چوب‌دارچین مامان در برابر شپش مقاوم بشه و شپش نزنه!

تام دیگر حرفی نداشت.

* دقایقی بعد *

- اون پلاستیکو فراموش نکنی تام مامان. سیرترشیِ مخصوصِ نوه‌ی طویلِ مامان توشه.

تام پلاستیک بعدی را هم برداشت.
اگر آن‌لحظه تام و پاتریشیا در کنار هم قرار می‌گرفتند، از یک‌دیگر قابل تشخیص نبودند. آن‌قدر پلاستیک و وسیله بر روی سر و دوش و دست تام آویزان بود که از دور به سان درخت دیده میشد.
اما کاری نمیشه کرد... مادر، مادر است.

همانطور که تام مطمئن بود اگر در همان حالتِ مشغول و شلوغشان، جمله‌ای همچون "گشنمه." را بر زبان آورَد، مروپ از ناکجا ماهیتابه‌ای خواهد ساخت و با گرمای خورشید هم که شده همانجا املتی برایش خواهد پخت تا گشنه نباشد؛ تام هم در هرصورت موظف به اطاعت از او بود.
چون مادر، مادر است.

- تامِ مامان اون صندوق هلوانجیری رو یادت نره. مامان می‌خواد ترشی هلوانجیری و بادوم زمینی بندازه.

تام نمی‌دانست هلوانجیری و بادوم زمینی چگونه قرار است ترشی‌ای را تشکیل دهند، اما اهمیتی نداشت. تام تا قبل از ورود به خانه‌ی‌ریدل‌ها فکرش را هم نمی‌کرد که غذایی به نام شفتالو پلو با خورش سکنجبین و هندونه وجود داشته باشد... ولی در خانه‌ی‌ریدل‌ها وجود داشت!

این شد که سوال نکرد، فقط صندوق دیگری بر کانتینر انسانی متحرک خود اضافه کرد و به راه رفتن به دنبال بانو مروپ، ادامه داد.

- ...می‌گفتم برات تام مامان، مامان یه دوره‌ای داشت با یه کارآموزی به اسم سامان گلریز... آخ که چه شاگرد خوبی برای مامان بود! حرف گوش‌کن، دیدِ باز و بی‌محدودیت، تنها کسی بود که تا آخر کلاس‌ها سر کلاس مامان می‌موند. البته شاید اینکه مامان یه‌بار بعد از مخالفتش با حضور شلیل توی قیمه چوبدستی گذاشت زیر گلوش بی‌تاثیر نبود.

تام گوش می‌داد و سعی می‌کرد به خاطر بسپارد هیچوقت با شلیل در قیمه مخالفت نکند!

دقایق می‌گذشتند و تام در مسیر خانه زیر فشار اجناس له‌و‌له‌تر میشد، اما باید دوام می‌آورد.
بالاخره مسیر طاقت فرسا به پایان رسید و به خانه‌ی‌ریدل‌ها رسیدند.

- آره خلاصه تام مامان، قیمت پوشک خیلی گرون شده... واقعا وزارت سحر و جادو چیکار داره می‌کنه؟ حس می‌کنم مامان باید بره یه ملاقه تو سر وزیرِ مامان بزنه!

تام هیچوقت نمی‌فهمید چگونه بحث به این‌جاها می‌کشید، اما تقریباً هربار که با بانو مروپ به صحبت کردن مشغول میشد، در نهایت به تمامیِ مشکلات بریتانیا و جهان و کهکشان می‌رسیدند!

- خسته نباشی تام مامان؛ مامان نمی‌دونست اگه تام مامان نبود قرار بود چجوری این بارارو تا خونه بیاره.

تام لبخند عمیقی زد. همان همیشگی‌ای که هنگام تعریف شنیدن میزد.
مثل همیشه!

تام وسایل و میوه‌ها را در آشپزخانه گذاشت و تصمیم گرفت تا قبل از برگشت به اصطبل کاری کند.
ریسکی تقریباً بزرگ!

چندمدتی بود که بعد از تفی شدنش به وسیله رودولف، به حضور لرد سیاه نرفته بود و تمام ملاقات‌هایشان یا از طریق واسطه بود یا از طریق پنجره‌ی اتاق لرد.
این شد که از درِ پشتی، آشپزخانه را به مقصد اتاق اربابش ترک کرد... نمی‌دانست این همه شهامت را از کجا آورده، اما حسی به او می‌گفت باید برود و حضوری اربابش را ملاقات کند.

پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رفت و نفس‌هایش یکی پس از دیگری با سرعت خارج می‌شدند و قلبش تند تند در جای خود می‌کوبید.
اگر اربابش از حضور او در آنجا عصبانی میشد چه؟ اگر درگیر کار مهمی بود و تام مزاحم شده بود چه؟
در همین افکار بود که خود را جلوی در اتاق اربابش دید.

نفسی عمیق کشید؛ در را باز کرد و با نهایت سرعت شروع به حرف زدن کرد.
- ارباب من اومدم که ببینم خوب هستین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چیزی...

و با جای خالی اربابش روبرو شد و تمام هیجانش خوابید.
- ارباب کجان پس؟

همانطور که سرش پایین را جستجو می‌کرد، چرخید تا از اتاق بیرون برود که ناگهان سرش به مانعی برخورد کرد.
مانعی بلند قد.
مانعی بلند قد و ردا پوش.
مانعی بلند قد و ردا پوش و در حال سرخ شدن از عصبانیت.

سر بالا آورد.
- آم... ارباب.
- ما مایل بودیم شما با کله در شکممان فرو بروی؟

تام که تازه یادش افتاده بود باید عقب‌تر بیاید، دو قدمی به عقب برداشت.
- آم... فکر کنم نه؟
- اگر فکر کنی نه پس چرا اکنون در شکم ما فرو رفته بودی؟
- ارباب راستش... گفتم... شاید ناراحت باشین. اومدم ببینم ناراحت نباشین. بعد ام... چیز... حالتونو بپرسم... خوبین ارباب؟
- خیر! ناراحت نیستیم! ولی اگر تا پنج ثانیه دیگر تشریفت رو از اتاقمون نبری بیرون می‌دیم ایوامون یه دل سیر ازت بخوره دیگه قابلیت ناراحت کردنمون رو هم نداشته باشی!

"ناراحت نیستیم". همین کافی بود!

- واقعا؟! واقعا نیستید؟! چشم ارباب چشم ارباب. من میرم.

و... در مسیر درستی نرفت متاسفانه... بیرون پریدن از پنجره طبقه سوم کمی درد داشت.

* شب-اصطبل *

- خب... امروزم مثل همیشه بودا. چیز خاصی نداشت.

راست می‌گفت. برای تام پرت شدن از طبقه سومِ یک‌خانه بسیار عادی بود!
بعد چند ثانیه‌ای که با تصور دوستانش از ته دل خندیده بود، لذت پرت کردن گل به سر و صورت اگلا، لبخند عمیقی که زده بود و حس خوبی که بعد از کمک به بانو مروپ داشت و خوشحالی بعد از ملاقات اربابش را به یاد آورد.
- ولی خب... هر چیزی که زیاد اتفاق میفته، تکراری نیست.

کتاب چرت‌وپرت نبود. کتاب مطلب درستی را بیان کرده بود. فقط چشم‌های تام بود که باید باز میشد... شاید دچار روزمرگی شده بود، اما این روزمرگی برایش تکراری نبود.
او خانواده و دوستانی داشت... این همه چیز را تغییر می‌دهد!

با این افکار به خواب رفت و برای روز و روزها و هفته‌ها و ماه‌های آینده به رویا پردازی پرداخت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲:۱۴ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
#2
سلام ارباب! خوب هستین؟

ارباب یه پست برگرفته از تجربه‌ای شخصی و دردناک زدم، بعد نگاه کردم دیدم حدود سه ماهی میشه که نقد نگرفتم. از طرفی هم پستِ تقریبا بدون دیالوگی بود؛ غیر از اون دیالوگ آخرش البته، خواستم ببینم چطور شده. ممنونم.

پ.ن: خود پست خلاصه داره برای همین خلاصه تقدیم نکردم.


خلاصه خوبی بود.

نقد پست شما ارسال شد.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۰:۱۷:۳۳

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰:۲۶ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
#3
خلاصه:

مرگخوارها وارد یک لپ تاپ شدن و از سایتی به اسم جادوگران سر درآوردن. لرد سیاه به اونا ماموریت داده که عضو سایت بشن تا بتونن درموردش تحقیق کنن. اونا شناسه ‎ای می‌سازن اما بعد تصمیم به تغییر شخصیت می‌گیرن. سپس به قصد تغییر شخصیت، می‌خوان که بلیت بزنن، ولی از اونجایی که بلیت زدن بلد نبودن توی این‌کار موفق نمیشن و حالا می‌خوان از روش غیرقانونی، یعنی مولتی ساختن، شانسشون رو امتحان کنن.

***


مرگخواران، بالاخره می‌خواستند کاری که در آن استاد هستند را انجام دهند... خلاف کردن!
و قطعاً در هرکجا که جعل، آدم‌کشی، آدم‌ربایی، دزدی، قمه‌کشی، ایجاد رعب و وحشت، فرار از زندان، خشونت خانگی و حتی مزاحمت برای نوامیس پیش می‌آید؛ نام یک لسترنج می‌درخشد.

این شد که بلاتریکس صبر را کنار گذاشت، دستانِ پرتوانش را از چوبدستی‌اش جدا کرد و آن را غلاف کرد، قولنج انگشت‌هایش را شکاند و با چهره‌ای که در آن اعتماد به نفس و شوقِ تاثیرگذارترین بودن در یک ماموریت دیگر موج میزد؛ خود را به کیبورد رساند.

دستانش را بالا برد، به مانندِ رهبر ارکستری که آماده‌ی به وجد آوردن حضار است آن‌ها را روی کیبورد به رقص درآورد و در حالی که از سرعتِ تایپ کردن و صدای دکمه‌ها لذت می‌برد، ساخت شناسه جدید را به پایان رساند.

«پست الکترونیکی نامعتبر است.»

می‌دانید... خیلی سخت است.
اینکه میان آدم‌هایی که تو را الگو و برتر می‌دانند ایستاده باشی... برای هدفت از جان و دل مایه بگذاری... تمامِ نگاه‌ها را به خود خیره کنی و در نهایت... برای دقت نکردن به زبان کیبورد موفقیتِ عظیمی را در لحظه‌ی آخر از دست بدهی.
این خلاصه‌ی اتفاقی بود که برای بلاتریکس افتاد. او که از شعفِ انجام دادنِ ماموریتش سر از پا نمی‌شناخت، دیگر به نکته بی‌اهمیتی مانند نشانکِ کوچکِ کنارِ صفحه، که به جای زبانِ انگلیسی بر روی FA بود، توجه نکرد و همین نکته باعثِ سرافکندگی‌اش میان مرگخواران شد.

اما بلاتریکس که سرافکنده نمیشد!
- تام! ببین چی کار کردی! ناخنِ شستِ پایِ چپت خورد توی ساقِ پای راستم باعث شد این خراب شه! حالا که گند زدی خودت میای جمعش می‌کنی تا مجبور نشدی تیکه هاتو از تو سطل‌آشغال جمع کنی!

و تام... مثل همیشه مظلوم و مجبور بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۲ ۱۲:۳۴:۲۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۲ ۱۲:۴۱:۵۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۲ ۱۲:۵۴:۵۰

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۳۲ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#4
تام جاگسن د.م. الکساندرا ایوانوا


- دکتر مطمئنید راه دیگه‌ای نیست؟

دکتر عکسِ تفیالوژی تام را دوباره بر انداز کرد. چند قدمی به سمت دیوار روبرویش که با چوبدستیِ لوموس‌ماکسیما دِه‌ای روشن شده بود، برداشت و تفیالوژیِ تام را در کنارِ اَشکالِ شکل گرفته بر روی دیوار گذاشت.
- ببینید جناب جاگسن، اینی که توی دستِ... اخ... تف!

دکتر تفیالوژیست بود... انتظاری غیر از این هم از او نمی‌رفت!
- شرمنده. ترک عادت‌های دیرینه سخته دیگه. می‌گفتم، دست راستِ من عکسِ غلظت تف‌های در برگیرنده مفاصل شماست و تصویری که روبروتون مشاهده می‌کنید، مقدارِ نرمالِ آبِ‌دهان در مفاصلِ یک تفی‌زی هستش. خودتون مقایسه کنید و شانسِ زنده موندنتون رو متصور شید!

تام به تصاویری که جلوی چشمش بود دقت کرد... فاصله دور بود، چشمانش را تا می‌توانست باز کرد... باز هم کم بود، یک چشمش را در آورد و با پرتابی که از دروازه‌بانی کوییدیچ یاد گرفته بود، آن را روی میزِ دکتر پرتاب کرد تا دید درستی داشته باشد... و دید!
مقدار تفِ موجود در مفاصل او در مقایسه با مقدار عادی، مثلِ آبِ یک‌ لیموسنگی بود، در برابرِ دریای مدیترانه!

شکی نبود... دکتر درست می‌گفت. مقدار تفِ باقی‌مانده در بدن تام بسیار کم بود و به زودی همین یک‌ذره تف را هم از دست می‌داد و او که تمام زندگی‌اش از وفاداری تف‌ها به مفاصل و زخم‌هایش تامین میشد، به لقاءالمرلین می‌پویست.
- درست میگی دکتر... ممنون بابت کمکات.
- حالا غم برا چیه جاگسن گلی؟ بیا گوش شنوای من شو خودم با گیتار برات چندتا آهنگ بخونم از این چهار ساعتی که مونده لذت ببری! یه احساسیش رو می‌خونم اصلاً لذت...

و تام، قبل از اینکه مجبور به شنیدن آوازِ "احساسی" دکترِ تفیالوژیست شود، محل را ترک کرد.

"فلش‌بک"

- اون‌سمت هم بی‌زحمت یه بیل بزن. پیشی‌ت عاقبت به خیر بشه انشاالمرلین.

تام از دومینیک که علاقه وافری به بیل‌زنی داشت، بیگاری می‌کشید تا کاری را که تام موظف به انجام دادنش با دست و پا و قاشق است، یعنی جابه‌جا کردنِ فضولاتِ تسترال‌ها برایش انجام دهد.

- چه‌قدر خوبه! من چه‌قدر خوشحالم! پیشی هم از همیشه فعال‌تر شده!

تام نگاهی به "پیشی" که بیشتر به شامپانزه می‌ماند تا موجود ملوسی مثلِ گربه، نگاه انداخت. او که چندان فعالیتی در به درخت تکیه دادن و موز خوردنِ پیشی نمی‌دید!
اما نکته‌ی برجسته‌تر و حائز اهمیت‌تر در این اتفاق، این‌ بود که دومینیک اصلاً حس نمی‌کرد که در حال سوءاستفاده قرار گرفتن باشد، و تام شدیداً از این موضوع راضی بود.

در گوشه‌ی دیگری از خانه ریدل‌ها اما، وقت ناهار فرا رسیده بود و همه‌ی مرگخواران به صرفِ شلیلِ شکم‌پرِ کبابی دعوت شدند.

"سالن غذاخوری"

می‌دانید... نفرت چیز بدی‌ست.
نفرت باعث می‌شود بروید عطاریِ سر کوچه‌تان، بگویید چیزی می‌خواهید که قادر به کویر کردن لوله هایِ آب‌رسانیِ لندن هم باشد، بعد پودری را به قیمت ده گالیون تحویل بگیرید، بیایید بالای سرِ شخصی که از او نفرت دارید و...
- بـــــــه! تــــــام! چه خبرا رفیق؟

تک‌تکِ موهای تام از تعجب ریختند. آخر اگلانتاین و چنین خوش‌وبشِ گرمی با او؟! در حالی که گردن الکساندرا را در دست داشت و از او به عنوان جارویی برای جمع کردنِ موهای ریخته‌شده روی زمین استفاده می‌کرد، با لکنت سرش را به سمت اگلانتاین برگرداند.
- هـ...هـ...هیچی! تو چه...چه خبرا؟
- منم هیچی. فقط خواستم بیام یه احوالی بپرسم ازت.

و با دستش محکم به کمرِ تام زد. این اتفاق باعث شد سر تام به میز برخورد کند، پایه‌های میز ناهارخوری به خوردِ الکساندرا داده شوند و مهم تر از همه... کسی متوجهِ پودری که توسط اگلانتاین به درون غذای تام ریخته می‌شود، نشود.

تام هم بی‌توجه به بافتِ اسفنجی‌ِ غذا، که برایِ شلیلِ شکم‌پر کبابی چندان معقول نبود، با وَلَع غذایش را میل کرد.
اگلانتاینی که در نقطه دیگری از میز مشغول بازی کردن با غذایش بود، کنارِ "ریختن پودر اسفنج تو غذای تام برای اینکه خشک شه. " را در دفترِ برنامه‌ریزی‌اش تیک زد.

تام که بعد از غذا عادت به خوابیدن داشت، به اصطبل رفت و بدونِ جمع‌کردنِ باقی مانده‌ی فضولات، همانجا خوابید.
فردا صبح میشد و او که احساس خستگی، بدبویی و مشکل در حرکت می‌کرد، به سمتِ مطبِ دکترِ تفیالوژیست راهی میشد...

"پایان فلش بک"

تاکنون یک‌ساعت از چهار ساعتی که به پایان عمرش مانده بود را با بی‌هدف پرسه زدن در خیابان ها، پا انداختن جلویِ مردمی که سعی داشتند از کنارش رد شوند، چپه‌کردن سطل‌آشغال‌ها و فرار از دستِ رفتگری که با جارو به دنبالش بود تا نشانش دهد "یک‌من ماست چه مقدار کره دارد"؛ گذرانده بود.
اما قطعاً دوست نداشت به این شکل زندگی‌اش به پایان برسد... چیزی می‌خواست که در یادها ماندگارش کند... چیزی که باعث شود مرگخواران هر وقت به تف فکر می‌کنند چهره‌ی او را متصور شوند و اشک بریزند... خب نه. این را هم نمی‌خواست حالا... ولی می‌خواست ماندگار شود دیگر، از کسی که چندساعت دیگر می‌میرد انتظارِ نظمِ تفکرات دارید؟

همین افکار را با خود مرور می‌کرد که با کله به دری شیشه‌ای برخورد کرد. سرش را بالا آورد و تابلویِ سردر مغازه را خواند... "فست‌فودِ بیرون بر"... چراغی بالای سرش جرقه زد، نور داد و از شدت جوگیریِ تام آتش گرفت و پودر شد!

دقایقی بعد...

باید از درِ پشتی وارد میشد. ساعت، به ساعتِ شام نزدیک بود و تام زیر لب مرلین را شکر کرد و تصمیم گرفت زمانی که به آن دنیا می‌رود با دسته‌گل از او تشکر کند؛ زیرا اکنون همه در سالن غذاخوری خانه ریدل‌ها آماده سرو غذا بودند و نیازی نبود از دیگران مخفی شود. فقط یک سد جلوی راهش بود، که باید برای گذشتن از آن تلاش می‌کرد.
غذاهایی که از فست‌فودی گرفته بود را در گوشه‌ای پنهان کرد و درِ آشپزخانه را زد.

تق تق...

صداهای نامفهومی از آشپزخانه به گوش می‌رسید، اما کسی در را باز نکرد.

تق تق...

تام دوباره در زد.

- اومدم! اومدم!

و مروپ کارد به دست درِ آشپزخانه را برای تام باز کرد و باعث شد این‌بار ریشه‌ی موهایی که قبل‌تر در آشپزخانه ریخته بودند، کاملا جزغاله شوند!

- ب...بانو؟!

مروپ نگاهی به چاقوی در دستش کرد و در حالی که می‌خندید آن را کنار گذاشت.
- اوه تام مامان! داشتم بامیه‌هارو خورد می‌کردم بریزم تو غذای مرگخوارای مامان، یادم رفت کنار بذارمش.
- آ... آهان! اومدم که بگم رفتم دکتر، گفت باید ماهیچه‌هام تقویت شه. برای شروع می‌خوام غذای امروز رو اگه بذارین من سرو کنم برای ارباب و مرگخوارا.

مروپ نگاهی به دستان تام، که قطرشان قابل مقایسه با قطر ساقه‌ی جعفری بود، انداخت... تام واقعاً به تقویت ماهیچه‌هایش نیاز داشت!
- خب... از نظر مامان که مشکلی نداره. فقط حواست باشه غذاهای مامان خراب نشن که...

و کارد را دوباره در دستش گرفت و جلوی روی تام آورد.
تام آب دهانش را قورت داد.
- نه نه نه! اصلاً نیازی به این کارا نیست! خیالتون راحت!

مروپ رفت و تام را با ظرف‌هایِ سرو غذا، غذای خودش و البته، پیتزاها و همبرگرهایی که پشتِ آشپزخانه پنهان شده بودند، تنها گذاشت.

"سِرو شام"

مرگخواران همه بر روی صندلی هایی دور یک میز نشسته بودند و در صندلی شاه‌نشینِ میز، لرد سیاه چشم‌ها را به خود جلب کرده بود.
تام در حالی که سخت نفس می‌کشید، ظرف هایِ پوشیده شده غذا را روی میز گذاشت و خود، بر روی صندلیِ کنار افلیا راشدن نشست.

- مرگخوارانمان! زیر سایه ما و با درود بر ما و هورکراکس هایمان، دستور می‌دهیم خوردن را آغاز کنید!

مرگخواران، در از روی ظرف‌های غذایشان برداشتند و لیوان هایِ در دارِ نوشیدنی را گشودند... و با صحنه‌ای به غایت شوکه برانگیز روبرو شدند!
برای اولین بار شامشان فست‌فود بود! آنان که همه شوکه شده بودند، هم‌دیگر را و زیر چشمی، بانو مروپ را نگاه می‌کردند و چشم‌هایشان چهارتا شده بود.
در میان همه اما، تام که آمادگیِ این اتفاق را داشت، و می‌دانست طبق گفته دکتر تا سی ثانیه دیگر زندگی را وداع می‌گوید؛ نوشابه‌اش را سر می‌کشید و گاز های بزرگ به همبرگرش میزد.

- تام مامان!

و تام خوب معنی این نگاهِ مروپ و حلقه‌ی بسکتبالِ خشمِ دور سرش را فهمید... قرار بود دهانش سرویس شود!

در ادامه چیزی که مرگخواران دیدند، دمپایی‌هایی بود که به سمت تام پرتاب میشد، تامی که می‌دوید و مروپی که کارد به دست با جمله‌ی "وایسا مامان کاریت نداره!" تام را دنبال می‌کرد.

اما اگلانتاین شوکه شده بود... چرا تام تا الان زنده بود؟!

این شد که به دفترچه‌ی همراهِ پودرش سری زد... خط آخر، پانوشتی مهم خودنمایی می‌کرد.

نقل قول:
پ.ن: نوشابه به دلیلِ گاز موجود در آن، اثرِ این پودر را خنثی می‌کند.


اما اکنون دیگر این اتفاق اهمیتی نداشت... تام به دست مروپ کشته میشد و اگلا به هدفش، مرگخواران به غذای دل‌چسبشان و مروپ، به آرامش می‌رسید!

پایان.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۴۷:۰۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۵۸:۱۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲:۰۴:۰۴ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#5
خلاصه:

اتوبوس شوالیه تصمیم می‌گیره مردم رو آزار بده! به همین دلیل یه ترمز ناگهانی می‌گیره و باعث میشه جیگرِ تام جاگسن پرت شه بیرون و نجینی، هوسِ پیتزای جیگر کنه.
مرگخوارا و لرد سیاه هم، به دنبال جیگر می‌گردن و تصمیم می‌گیرن جیگرِ هری‌پاتر رو تبدیل به پیتزا برای نجینی کنن؛ که نجینی مخالفت می‌کنه و با دُمش به طرف محفلی‌ها، به عنوانِ غذای مورد نظر، اشاره می‌کنه.

***


داوطلبی... افتخار... شهرت... توجه... مگر میشد فرصت به دست آوردن این‌ها را از دست بدهد؟!
زاخاریاس این‌را در ذهنش تکرار کرد و آینده را برای خود متصور شد. آینده‌ای که به دلیل این رشادتِ بی‌مثل و مانندش، از دامبلدور مقامِ محفلیِ برگزیده‌ی قرن را دریافت کرده؛ عکسش در سرتاسر خانه شماره دوازده گریمولد آویزان شده و دامبلدور به نفع او از کرسیِ هدایتِ محفل کنار کشیده و او سکان هدایت محفل را به دست گرفته و در حال امر و نهی کردنِ محفلیان است.

در همین تفکرات سِیر می‌کرد و به سمتِ جایی که دمِ نجینی به آن اشاره کرده بود، نزدیک‌ونزدیک‌تر میشد.
با لبخندی حاکی از اعتماد به نفس و سرشار از فخر فروشی، به سمتِ محفلی‌ها نگاه کرد.

- واو!
- چه از خود گذشته و فداکار.
- چه مهربون و ساده!

لبخندِ زاخاریاس عمیق و عمیق‌تر شد. خودش بود! همان فرصتی که برای مطرح شدن به آن نیاز داشت. همون سکوی پرتابش. با عشوه و ادایی پاپاراتزی پسند، سرش را برگرداند و... صحنه‌ی مقابلش میخ‌کوبش کرد.
ویلبرت اسلینکرد یک‌جا ایستاده بود و نگاهِ همه‌ی محفلیون و مرگخواران به او دوخته شده بود. به واقع، از اول او بود که توجهات را جلب کرده بود و نه زاخاریاس!
اما این قابل پذیرش نبود... زاخاریاس نباید تسلیم میشد. زاخاریاس مرد روز های سخت بود. زاخاریاس از فامیل های هپزیبا اسمیت بود. ربطش را نمی‌دانست، اما در آن لحظه این موضوع هم برایش انگیزه بود و به ذهنش خطور کرد.

این شد که پا جلو گذاشت.
- اوه لرد! حس می‌کنم نجینی‌تون دمش یکمی زاویه‌دار شده. وگرنه منظورش منم، آره مطمئنم. خودمو میگه!

نگاه نجینی برای انتخاب بین دو محفلی می‌چرخید... او و این همه خوش‌بختی محال بود!


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۲۳ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
#6
خلاصه:

تام ریدل جوان قصد داره تا ارتش مرگخواران رو راه بندازه. در همین زمان، جیمز پاتر تلاش می‌کنه اون رو برای محفل ققنوس جذب کنه و تام هم که دوست داره سر از کار رقیبش دربیاره؛ قبول می‌کنه.
اونا اول بالای یه برج سراغ دامبلدور میرن و بعد از تقلای زیادی می‌تونن از برج پایین بیان و در راهِ پناهگاهِ محفل، فنریر گری‌بک رو با خودشون همراه می‌کنن.
شب میشه و تام ریدل و گری‌بک توی یه کارتون، که پناهگاه محفله، کنار هم می‌خوابن. اما سر و صدای فنریر، تام رو عصبی می‌کنه و حالا می‌خواد راهی پیدا کنه تا بتونه شب رو بگذرونه.

***


تام، دست به کمر و کلافه، به فنریر زل زده بود.
نمی‌دانست این تقاص کدام کارش است. شاید همسایگانی که از لنگِ پا به سقف خانه‌هایشان آویزان کرده بود؟ نه... این برای چنین مجازاتی زیادی کم بود! شاید درختان میوه‌ای که هروقت اعصابش خراب میشد چندتایشان را با اسید از ریشه می‌سوزاند؟ عذابِ فنریر از آن هم بیشتر بود!

در همین افکار بود که راهی به ذهنش رسید.
- فنریر؟
- تامی جونُم، بیا دردت به جونم! شب مهتاب توی کارتون، سی تو آواز می‌خونُم! جونُم؟
- کوفت و جانم! مایلیم تا با تو معامله‌ای بکنیم.

فنریر معامله دوست داشت. معامله ها نهایتاً به خورده شدن طرف مقابل منتهی می‌شدند. فنریر خوردن دوست داشت. خوردن خوب و خوشمزه! این شد که به کنسرت شبانه‌اش پایان داد، محترمانه سر جایش نشست و آب دهانش را سرازیر کرد. چون خب... فنریر بود دیگر.
- معامله؟! مثلاً می‌خوای بالاتنه‌ت رو بدی من بخورم در ازای این‌که کارتونو بهت بدم؟
- پناه بر خودمان! نه حالا از آن معامله‌ها هم. مثلاً...

تام به دنبال چیزی که به فنر پیشنهاد بدهد نگاهش را به محیط انداخت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲:۳۳ دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹
#7
خلاصه:
لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا هم اول تلاش می‌کنن که آشِ لرد رو بخرن، اما موفق نمیشن. بعد، بلاتریکس و مروپ مالی رو سرگرم می‌کنن و تام و هکتور پاتیلِ آشِ لرد رو می‌دزدن.
حالا لرد که مسئولیت‌پذیره و نمی‌تونه قبول کنه که وظیفه آشی‌ش رو انجام نده؛ از مرگخوارا می‌خواد که اون رو بخورن.

***


مرگخواران نگاه‌هایشان را بین هم‌دیگر و لرد رد و بدل می‌کردند.
"دوراهی". همیشه و همه‌جا این دوراهی‌ها بود که برایشان دردسر می‌آفرید و اکنون هم دوراهی‌ای سخت، دوراهیِ بین سرپیچی و خوردن اربابشان را در پیش داشتند.
"خوردن" چیزی بود که در هر حال و زمانی الکساندرا ایوانوا رو تهییج و تحریک می‌کرد، حتی اگر این عمل، خوردنِ اربابش که به او خانه و دوست داده بود، می‌بود.

پس، ایوانوای کج‌و‌کوله به ناگاه از خود بی خود شد. مدالِ ثابت‌الچهره‌ترین مرگخوار را از گردنش کند و به کناری انداخت و به سمت پاتیلِ حاوی لرد یورش برد.
- ارباب دارم میام بخورمتون!

خب... عضو ثابت‌الچهره بود دیگر. نمیشد انتظار داشت در زمان ذوق و شوق هم چیزی غیر از بغض ارائه دهد.

اما مرگخواران یارانی نبودند که به این راحتی‌ها بگذارند اربابشان خورده شود. اصلاً مگر شوخی بود؟! دامبلدورها و کله‌زخمی‌ها هم نتوانسته بودند اربابشان را شکست دهند و حال، ایوانوا می‌خواست ایشان را بخورد؟ غیر قابل پذیرش بود!

نگاه‌هایی که تا لحظاتی قبل بین مرگخواران و لرد رد و بدل میشد، به سمت دومینیک ویزلی برگشت.
دومینیک، مرگخوار تیزی بود و سریعاً معنای آن نگاه‌ها را فهمید و این شد که در فاصله چند قدمیِ لرد، بیل عظیمی بر سر الکساندرا فرود آمد.
آخرین آرزویش را قبل از بی‌هوش شدن به زبان آورد.
- خورشت میل‌گرد با واکسِ مو!

و بر روی سدریک، که درمیان ماموریت خستگی بر او چیره شده بود و داشت ساعاتی از بیست و سه ساعت خواب روزانه‌ش را در آن میان می‌گذراند، فرود آمد.
سدریک هم خروپفی کرد و پهلو به پهلو شد... و به خوابش ادامه داد!

لرد سیاه اما از درون پاتیل تمام ماجرا را نمی‌دید و فقط بی‌هوش شدن ایوا، در حالی که جلوی پاتیلش ایستاده بود، را دید. این شد که راه‌حلش را با صدایی که از ته پاتیل می‌آمد داد زد.
- ما هنوز خوب جا نیفتاده‌ایم و باعث شد ایوایمان بی‌هوش شود! هرچه سریع‌تر ما را روی شعله بذارید تا جا بیفتیم!

نگاه‌هایی که قبل‌تر سابقه رد و بدل شدن بین مرگخواران، لرد و دومینیک را داشتند؛ روی هکتور، که سرگرم پختنِ معجونِ درمانی برای بیل خوردگان بود، قفل شدند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۸ ۱:۰۳:۲۶
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۸ ۱:۰۴:۲۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۳:۱۰:۴۴ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
#8
"فلش بک"

- میشه؟
- ببین... می‌فهمم داری تلاش می‌کنی کمک کنی. ولی واقعا شدنی نیست.

نگاهش را به چشم فرد مقابلش دوخت. بار چهارمی بود که این سوال را می‌پرسید. و مانند دفعات قبل، هنوز هم با آرامش و صبر جواب می‌گرفت.

- آخه آقا... قول میدم خرابش نکنما!
- برو بشین سر جات بچه جان. دِ آخه ماشین بدم دستت؟!

سرش را پایین انداخت و پشت نیمکتش برگشت. آخر... واقعاً دوست داشت کمک کند.
می‌دید پای او می‌لرزد و به سختی راه می‌رود. از طرفی ماشینش درست جلوی در پارک شده بود و باید سه طبقه را برای داخل آوردنش پایین می‌رفت و این یعنی زحمت بیشتر... راه رفتن بیشتر... و قطعاً، درد بیشتر.

- آقا قول میدما!

مرد زد زیر آواز... مانند تمام اوقاتی که عصبی میشد. مثل تمام وقت‌هایی که دلش می‌گرفت. به صندلی‌اش تکیه زد، پاهایش را روی یک‌دیگر انداخت و شروع به خواندن کرد.
- مکن کاری که پا بر سنگت آیو...جهان با این فراخی تنگت آیو...چو فردا نامه خوانان نامه خونند...تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

پسر سرش را روی میز گذاشت و گوش داد. از آواز های معلمش لذت می‌برد... همیشه.

"پایان فلش بک"

اشک هایش را با آستین لباسش پاک کرد... نباید این‌طور می‌ماند. قول داده بود. به معلمش قول داده بود روزی به آن‌جایی که می‌خواهد برسد.
دسته‌گل را بر سر مزارش گذاشت و نگاهش را به سنگ قبر دوخت.
- جاتون اون بالا خیلی خوبه آقا می‌دونم... مطمئنم. منم قول میدم برسم بهش آقا... قول میدم. بعدش میام و براتون تعریف می‌کنم ازش.

و قدم زنان از آن‌جا دور شد و زیر لب با خود تکرار کرد:

خوشا آنان که الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی



آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۱۱ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
#9
ارباب!

ارباب امروز رفتم در اصطبل رو باز کردم و... چشمتون روز بد نبینه! هرچی قوطی حلبی پر از روغن چرخ که داشتم و واسه نعل تسترالا ازش استفاده می‌کردم، خورده شده بود. یه سری هاشونم گاز خورده افتاد بود اونور.
بعد رد پاهارو دنبال کردم و به نظرتون به چی رسیدم؟!

به این چهره! و این شد که درخواست دارم ایوا رو بیارید اینجا به مدت دو هفته برای پس دادن تقاص کارش باهام نعل‌هارو درست کنه تا بفهمه من بی روغن چه زجری می‌کشم.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۲۲:۱۳:۳۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۴۲ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
ریونِ آبی vs گریفِ قرمز

سوژه: اختراع - علامت‌شوم


گرمش بود.
نه به خاطر هوا؛ تقریبا تمام انگلستان پاییز های سردی داشت و هاگوارتز هم در مناطق کوهستانی بود.
حتی نه به این دلیل که فشار زیادی رویش بود و امروز بازی آخر کوییدیچشان بود، آنقدر برایش اهمیت داشت که تازه از خواب بیدار شده بود و قصد داشت بعد از صبحانه برود و تــــازه جارویش را از تعمیرکارِ هاگزمیدی بگیرد.
به این دلیل گرمش بود که فرسودگی شیرهای آب هاگوارتز باعث شده بود رنگ‌های آبی و قرمزشان از بین برود.
تام اکنون زیر آبِ داغ در حال سوختن بود، تف‌های دستش هم از گرما وا رفته بود و دستانش مثل قایق‌های کاغذی‌ روی آب کفِ مرلینگاه شناور بودند.

در میان تالار ریونکلا اما، ویلبرت با خیال راحت بر مبل پوسیده‌اش تکیه زده بود و شعر می‌خواند.
- آی خدایا، پرچم ولز چقدر قشنگه. سفیده، سبزه، سرخه، رنگ‌به‌رنگه!

تام از ته دل فریاد زد.
- لعنت بهت ماروولو با این مدیریتت!

ویلبرت که رشته خواندنش پاره شده بود، کتاب اشعار محلیِ "بلبلِ ولزی" را روی دسته مبل گذاشت و با گذشتن از روی مهره‌های اتللو و شطرنج جادویی‌، که از بازی‌های شب قبل جوزفین روی زمین مانده بود، تلاش کرد که خود را به در مرلینگاه برساند.

- شیلا تو که هنوز نرفتی برا کوییدیچ گرم کنی؛ بیا کمک لااقل!

و تام... همچنان داد میزد و با یاداوری بلایایی که ریونیون به سرش آورده بودند، صدایش فراتر هم می‌رفت.
- جوزفین تو که اتللوها و شطرنجات همش وسط تالار ریخته بیا!

و ریونی‌ها باید روونا را شکر می‌کردند که ویلبرت بدون ساز ترانه می‌خواند و متوجه تام شد. مگرنه اکنون سقف مرلینگاه با دادهایش پایین آمده بود و باید در این بی‌رونقی هاگوارتز، که می‌گفتند برای شهریه‌ی بالایش است، به دنبال عضو دیگری می‌گشتند تا بر تالار نظارت کند و لوله‌ها را تعمیر کند و دیوارها را رنگ بزند و از این قبیل کار‌ها که به دوش ناظر بی‌چاره است.

ویلبرت بالاخره در زد.

- عه یه آدم! درو باز کن!
- ببین چقدر اسیرم من.
- باز کن بابا دارم می‌سوزم!
- هزار بار بمیرم من.
- بابا درو باز کن!
- تو حکم واجب‌الاجرایی... اما چگونه؟
- دستگیره داره! بکشش!
- ساختارِ پیچیده.

و ویلبرت، که تحت تاثیر کتابِ "ابراهیم" نامی که خوانده بود، قرار گرفته بود و با نقل قول از آن سخن می‌گفت، بالاخره در را به روی تام گشود.

تام دم در ولو شد.

- دست‌وپا گیری، باید تحمل کرد. دردسر سازی، باید تحمل کرد.

ویلبرت هنوز در کتابش قفل بود!

***


تام بالاخره به هم جوش خورد.
روش جوش خوردنش را توضیح ندهیم بهتر است اما در همین حد بدانید که ویلبرت با قاشق از کف حمام تف‌هایی جمع می‌کرد، با کاردک به مفاصل تام می‌چسباند و با باد زدن سعی در خشک کردن آن‌ها داشت.

- خب ساعت دوئه. بیخیال صبحونه، سریع برم برسم جارو رو بگیرم.

در حالی که استحکام کمرش را با حرکات موزون تست می‌کرد، رو به ویلبرت کرد.
- دمت گرم.
- غمت بخیر. شبت نیز.

ویلبرت نیاز داشت از آن کتاب بیرون بکشد!

تام از قلعه خارج شده بود و به سمت هاگزمید می‌رفت. اگر به موقع به جاروفروشی می‌رسید چیزی حدود ده دقیقه برای آماده شدن جهت به میدان رفتن می‌ماند، که کافی بود.
اما اتفاقات لحظه‌ای هستند! ناگهان احساس سوزشی در دستش کرد. مفهومش را می‌دانست، اما آرزو می‌کرد که اشتباه گرفته باشد. حتی آرزو می‌کرد لباسش به یکی از فانوس های آویزان از در مغازه‌ها گرفته باشد و در آتش بسوزد تا این اتفاق بیفتد.

اما اتفاق افتاده بود!
- ارباب آخه... الان؟

چاره‌ای نبود، علامت شومش را لمس کرد و لحظه‌ای بعد در خانه ریدل‌ها بود.

"خانه ریدل‌ها"

تام عجله داشت و به همین دلیل می‌دوید. اول فکر کرد شاید برای تسترالی اتفاقی افتاده باشد، درنتیجه سریعاً خود را به اصطبل رساند و وقتی تسترال‌ها را در آرامش یافت به سمت داخل خانه قدم برداشت دوید.
- ار... باب... کارم داشتن؟

نفس نفس میزد و این را رو به سدریک دیگوری می‌گفت.
- چته انقدر عجله داری؟ یه نفس بکش حالا. نمی‌دونم من. تو اتا...

و قبل از آن‌که جمله سدریک دیگوری به پایان برسد، تام مانند میگ‌میگ از پله ها بالا رفته بود و دمِ درِ دفتر اربابش بود.
- نفس... نفس... هیچی نیست.

و در را زد.

- داخل شو.

تام در را باز کرد و آرام داخل شد. خیلی وقت بود که به دفتر اربابش دعوت نشده بود. اکنون تابلوی بزرگی از مرگخواران که توسط الکساندرا ایوانوا کشیده شده بود بالای سر لرد آویزان بود و دور عکس مرلین در آن خطی قرمز رنگ کشیده شده بود و کنارش نوشته بود: "به او خیره شوید!"

به غیر از آن، اتاق لرد تغییر زیادی نکرده بود. البته اگر پیشی میمون‌سانی که در گوشه اتاق لم داده بود را فاکتور می‌گرفتید.

- علامت شومم سوخت ارباب. کاری باهام داشتین؟

لرد سیاه سرش را از روی لیست آخرین قربانیان باشگاه دوئل بلند کرد و به تام زل زد.
چشمانش سرخ بود.
- ما با تو کاری داریم؟! ما به تو نیاز داریم؟! اصلاً به چه حقی وارد اتاقمان شدی با این تف‌هایت؟!
- ارباب... ولی... آخه... علامتم.
- علامتم علامتم می‌کنه سر ما! برو بیرون ببینیم!

تام سرش را پایین انداخت و از اتاق اربابش خارج شد.
- ولی آخه علامت شومم واقعا سوخت.

کسی صدای تام را نشنید. او غمگین به سمت اصطبلش رفت. روی تپه‌ای کاه نشست و شروع به بازی با سنگ‌ریزه های کف اصطبل کرد.
- گـــــل!

به عنوان جام، قوطی حلبیِ روغن چرخی که برای نعل تسترال‌ها از آن استفاده می‌کرد را بالا برد و با شادی دور اصطبل شروع به دور شادی زدن کرد که چیزی به ذهنش رسید.
برگشت و به زمین بازی‌اش نگاه کرد.
- ای وای! کوییدیچ!

تام کوییدیچ را پاک فراموش کرده بود!
مرلین را شکر کرد که خانه‌ی‌ریدل‌ها انبار جارو دارد. به سمت انبار جاروی خانه‌ی‌ریدل‌ها رفت، جارویی برداشت و سوار بر آن به سمت محلی قابل تله‌پورت پرواز کرد.

"رختکن ریونکلا"

ریونیون سراسیمه بودند و تنها کاری که همه آن‌ها می‌کردند یک‌چیز بود.
- این تام بوقی به ما گفت دیر نکنید الان خودش کدوم گوریه؟!
- دستم بهش برسه... البته نیازی نیست. نیشم برسه کافیه.
- همین کتابو می‌کنم تو سوراخای دماغش از تو چشمش بزنه بیرون!

در این میان تنها یک‌نفر با خیال راحت گوشه‌ای نشسته بود و برای خود می‌خندید.

- چته می‌خندی ویلی؟ نفوذی؟ دشمن شاد؟

ویلبرت سرش را به سمت جوزفین بالا آورد.
- گلایه از غمِ دنیا بد است مرد حسابی. از نهاد می‌سوزم.
- خدا شفات بده داوش.
- چاره‌ای نیست... باید بازی کنیم. امروز من جای تام بازی می‌کنم.

لینی این را گفت و تیم را برای حلقه‌اتحاد پایانی، توسل به روونا و اذکار پیش از بازی، که امروز مگر آن‌ها نجاتشان می‌داد، گرد هم جمع کرد.

- گوشت میدن بعدش؟ مطمئنی؟ خب باشه! امروز بازی رو من گزارش می‌کنم چون بعدش گوشت میدن چون یوآن آبرکرومبی سرطان حنجره گرفته و به حق مرلین دیگه روزای آخرشه و گزارشگر کم اومده بود.

فنریر در گزارش بسیار ماهر بود! اصلاً از همین جمله آغازینش تسلط بر اجرا موج مکزیکی میزد و گاهاً دستِ جمله‌بندی را می‌گرفت و رقص تانگو هم می‌کردند.

- خب اون‌وریا دارن میان تو. پیکسی جلوی همشونه، پشت سرش شیلائه با مارهاش. اوووم آره. مار.

اشتهای فنریر به مارها هم رحم نمی‌کرد!

- بعد از اون ربکا رو داریم که این‌بار خفاشی نیست و روی جاروش نشسته. آیلین پرینس هم در کنارشه و داره تلاش می‌کنه لباسش رو از توی شاخ های ریموند در بیاره. جوزفین داره چماقش رو بالا و پایین می‌ندازه و باهاش درگیره. پنه‌لوپه برای خودش نوشابه باز می‌کنه. اوووم نوشابه. با ساندویچ رونِ آدم چی بشه!

آب دهانش را جمع کرد.
- و در نهایت، دروئلا با جیب‌هایی که احتمالاً پر از کتابچه‌ست، پشت سر همشونه. اما در اون سمت!

فنریر انبوه آب دهانش را قورت داد.
- تیم گریفندور با لباس‌هایی یک‌دست قرمز ایستاده. مهاجمای این تیم سر کادوگان، الکساندرا ایوانوا...

فنریر با یادآوری اینکه الکساندرا سهمیه غذایش را نصف کرده است زیرلب غرولندی کرد و ادامه داد.
- و مرگ هستن. توی دفاعشون هم روبیوس هاگرید دیده میشه که هنوز با تلفظ اسم اما دابز درگیره. در نهایت فلور دلاکور و لاوندر براون هم هستن که شونه به شونه هم ایستادن.

ماروولو گانت عرق‌گیرش را عطرِ مشهدی‌ای زد و به وسط زمین آمد.
- یادتون باشه وحشی بازی دربیارید مثل سالازار خدابیامرز با لگد میرم تو قفسه سینه‌تون! شیرفهم شد؟

رنگ پریده‌ی بازیکنان و سرهایی که بالا و پایین میشد، نمی‌توانست مفهوم دیگری غیر از "شیرفهم شدن" داشته باشد.

- با سوت آقای گانت بازی شروع میشه. سرخگون توی دستای الکساندرا ایوانواست و... چیکار می‌کنه؟

الکساندرا داشت سرخگون را به سمت دهانش می‌برد که با شنیدن صدای فنریر و دیدن جمعیتی که به او خیره شده بود، به یاد آورد سرخگون خوردنی نیست و غمگین آن را به سر کادوگان پاس داد. چون چیزی که نخواهد خوردنی باشد، بگذار سر سگ... نه، دلیلش این نبود. فکر الکساندرا آن‌قدر درگیر خوردن چیزهای مختلف بود که حتی راوی هم نمی‌توانست آن‌را درک کند.

فنریر با اشتیاق ادامه داد.
- حالا سر کادوگان سرخگونو توی دستش داره و داره به پیش میره، از بلاجرِ ریموند جاخالی میده، جوزفین رو دریبل می‌کنه. خودشه و لینی. خودشه و لینی. خودشه و لینی!

خششششش!

از شدت لرزش های فنریر میکروفون به کناری افتاد و فرصت گزارش این صحنه را از دست داد. سر کادوگان هم سرخگون را به حلقه سمت راست دروازه ریونکلا پرتاب کرد و لینی هر چقدر هم که پرید نتوانست بالچه‌ش را به آن برساند.

- معذرت می‌خوام این میکروفوناشون بی‌کیفیته دیگه. ده هیچ به نفع گریفندور!

لحظات می‌گذشت و گریفندوری‌ها رفته رفته به تعداد گل‌هایشان اضافه میشد.
مشکل ریون دو چیز بود، نداشتن دروازه‌بان مناسب و نداشتن کاپیتان که دلیل هردو کاملاً واضح بود: نبودِ تام.

- بازی صد به ده به نفع گریفندوره، اون‌قدر حاشیه امنیت براشون ایجاد شده که دیگه حفظ سرخگون می‌کنند و این بازی براشون به تمرینِ آمادگی جسمانی شبیه شده. فلور از بیکاری رو به تماشاگرا کرده و داره موهاشو افشون می‌کنه و رودولفو... خب تا الان پریشون می‌کرد که با ضربه بانو لسترنج دیگه نمی‌کنه. ارادت بلاتریکس، خیلی ارادت!

آن‌قدر بازی بی‌هیجان شده بود که مروپ هم گوشه‌ای نشسته بود و در حال اکتشاف تاثیر سیب و گلابی بر روی ملک‌الموت شخص شخیص "موت"، با تزریق وریدی عصاره آن میوه‌ها به مرگ بود.

ناگهان صدایی شنیده شد.
- من رسیدم! من رسیدم! من رس...یدم.

تام به انبوه تماشاگران و بازی‌ای که آغاز شده بود و چهره خسته و عصبانی هم‌گروهی هایش نگاه کرد.
- آخه... توضیح میدم.

تماشاگران ریونکلایی بر روی سر تام ریختند و نگذاشتند توضیح بدهد.

- بله. اون گوشه زمین تماشاگرا رو می‌بینیم که روی اون یارو که دستاش جدا میشه ریختن و دارن تا می‌خوره می‌زننش.

فلور که دیگر حوصله‌اش از عشوه آمدن جلوی تماشاچی ها و پریشان کردن موهایش سر رفته بود، اسنیچ را که در میان آسمان و درست جلوی جایگاه تماشاچیان دید، تصمیم گرفت به خودنمایی پایان دهد و بالاخره واقعاً "کوییدیچ بازی کند".

- اون‌جارو! فلور دلاکور داره به سمت... به سمت... رودولف میره؟!

فلور نزدیک و نزدیک‌تر میشد و چماقِ بلا از جیبش بیرون و بیرون‌تر می‌آمد و آغوش رودولف باز و بازتر میشد. فلور به اسنیچ رسید اما درست لحظه‌ای که چماق بلا هم بیرون آمد.
- گرفتمش!

شترررق!

دندان‌های فلور در دهانش خورد شدند و دیگر هیچ‌وقت نتوانست با آن‌ها خودنمایی کند. البته مهم نبود. چون گریفندور برده بود و بازی به اتمام رسیده بود و...

- جووون! چه حالی دارم می‌کنـــم! گروهم بـــــرده! الان گوشتم میـــاد، می‌خوام بخورمــــش! جووون!

و فنریر به گوشتش می‌رسید!

***


"فلش بک - تالار گریفندور"

- مطمئنی درست کار می‌کنه ادوارد؟
- خیالتون راحت.
- چهره‌ت این‌طور نشون نمیده ها.
- نه. حالت عادیشه.

ادوارد وسیله‌ای ماگلی که رویش چیزی به مانند دستگاه تایپ بود و صفحه‌ای عریض داشت، روبرویش گذاشته بود و با آن به گفته خودش مشغول "هکِ سامانه احضار مرگخواران" بود!

- رسید! رسید!

اگلانتاین در بی‌سیمش به ادوارد رسیدنِ تام به هاگزمید را خبر داد. کسی نمی‌دانست چرا باید او به گریفندوری ها کمک کند، اما دلیلش برای کسانی که خوب او را می‌شناختند مشخص بود، آزارِ تام!

- به این میگن اختراع کردن! برید حالشو ببرید!

ادوارد که در زمان خودستایی‌اش هم مضطرب بود، دکمه‌ای را فشار داد.
- انجام شد.

اکنون علامتِ شومِ روی ساعد تام می‌سوخت و او قطعاً این بازی را از دست می‌داد.
اگلانتاین هم در حالی که در هاگزهد نشسته بود، امیدوار بود با حضور بی‌موقع تام در خانه‌ی‌ریدل‌ها، سرش را هم از دست بدهد!

پایان


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۱ ۲۳:۴۹:۰۹

آروم آقا! دست و پام ریخت!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.