هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰:۵۷ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
فرستنده: تام جاگسن


گیرنده: شوهرعمه
آدرس: محله ماگل‌نشین لندن، پایین‌تر از مرلین‌زاده جیمز


سلام شوهرعمه.

امروز در مدرسه به ما گفتند که نامه باید بنویسیم. من خیلی فکر کردم اما کسی به ذهنم نرسید تا برایش نامه بنویسم. آخر فکر کنم خیلی خوشحال نمی‌شوند مردم اگر از من نامه دریافت کنند. همۀ بچه‌های کلاس در حال نوشتن نامه و فرستادن آن برای فامیل و دوستان و اقوام و آشنایان و این‌ها بودند اما من نشسته بودم به کفترها نگاه می‌نماییدم. شوهرعمه تا حالا دقت کرده‌ای چقدر مسیر حرکت این پرنده‌ها باحال است؟ انقدر جالب در آسمان به هم دیگر کمک می‌کنند و یاری می‌کنند و بال به بال هم می‌دهند تا خراب‌کاری کنند بر روی ماشین‌های بسته شده به تیرک‌های مغازه‌ها که آدم تعجب می‌کند.

شوهرعمه من که در حال دیدن این‌ها بودم ناگهان به یاد تو افتادم. چون که زیرا شما همیشه وقتی من به خانۀ تان می‌آمدم می‌دیدم که خیلی به پرنده‌ها علاقه می‌ورزید. شما همیشه به عمه می‌گفتید: «یه جوجه‌ای، تخم مرغی، مرغی، چیزی، بذار تا بخوریم زن».
و حتی هروقت که عمه حواسش نبود و بچه‌ها هم نبودند تا به او خبر بدهند و عمه چادر گل‌گلی‌اش را سرش کند و به خیابان برود و شروع کند و الم‌شنگه به راه بیندازد و شما بگویید: «انقدر غر نزن زن فقط یه کله سفید بود چهارتا دونه ارزن دادم بش دیگه» و بعد باهم بحثتان بشود و من وقتی حواستان نیست فرار کنم و بروم با بچه‌ها بازی کنم؛ به پشت‌بام می‌رفتید و با کفترها بازی می‌کردید و به آن‌ها آب و غذا می‌دادید.
من این‌ها را یادم است شوهرعمه.

یک چیز دیگر هم یادم است.
زمانی که بچه‌ها در حال نوشتن نامۀ‌شان بودند یکی از بچه‌های گروه قرمز به آن یکی گفت که چرا روی نامه‌اش نوشته است هجدهم، امروز که هفدهم است. و این را که گفت یادم افتاد یک روزی که هفدهم بود من و پسرعمه و زنِ او رفتیم برای شما کیک خریدیم و آوردیم برایتان تولد گرفتیم و شما خوشحال شدید. برای همین خواستم این نامه را به شما بنویسم تا بگویم من از شما متشکر هستم و همچنین تولدتان مبارک و شما خوشحال بشوید شوهرعمه.

شوهرعمه یکبار که تولد بابایم بود شما برای او این شعر را خواندید، من هم این را برایتان می‌نویسم تا خودتان بخوانید و به زور بخندید. آخر بابا می‌گفت شوخی‌های شما فقط می‌شود به آن‌ها به زور خندید. من الان حرف بابا را می‌فهمم. ما هم یک هم‌مدرسه‌ای داریم که فامیلی‌اش آبرکرومبی است، به شوخی‌های او هم به زور فقط می‌شود خندید.
به هر حال، نمی‌خواهم نامه طولانی‌ای بنویسم شوهرعمه. یعنی می‌خواهم ها، اما دارند نامه‌ها را جمع می‌کنند تا ارسال کنند.
تولدتان مبارک.

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی
لپت همیشه قرمز، روی دشمنات زرد، تو جیبت همیشه سبز


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۱۰ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
#2
مرحله دوم جام آتش

نماینده ریونکلاو - پست مبداء

- سیصد و پنجاه کیلوگرم گوشت... دو هزار لیتر آب... پنجاه و شش بسته ادویه... چجوری می‌خوری که انقدر می‌شه کارد بخوره به شکمت؟!

فردی که به صندلی بسته شده بود و دهانش با پوزه‌بندی چفت شده بود، نگاهِ «تو خودت چی می‌زنی که انتظار داری با دهن بسته حرف بزنم؟»ـی به پرسش‌گر انداخت.

- من هنوز منتظر جوابتون هستم خانوم ایوانوا.

ایوا آرواره‌هایش را از هم باز کرد و تک تک آنزیم‌های دهانش را یک‌جا جمع کرد تا به عمق ایده‌آلی از آهنِ سنگینِ روی دهانش نفوذ کنند؛ سپس در ذهن «یا خالق معده»‌ای گفت و با تمام وجود پوزه‌بند را گاز گرفت.
متاسفانه دورخیز فک‌هایش به آن اندازه نبود که بتواند از سد آهن بر بیاید و آن را از هم بگسستد، اما صدای مهیبی که از برخورد دندان‌های او با پوزه‌بند بلند شد، شکنجه‌گر را به خود آورد.

- اوه... عه‌وا. یادم نبود این. وایسا وایسا.

شکنجه‌گر به ناگاه از حالت خشکی که به خود گرفته بود در آمد، انگار که این اتفاق یخ او را باز کرده باشد. بعد، جلو رفت و از روی سوراخی که برای همین کار تعبیه شده بود، پوزه‌بند را از دهان ایوا باز کرد.
- حالا می‌تونی دفاعیاتت رو ارائه بدی.
- کار من نبود.

شکنجه‌گر نگاهی به لیستِ جرایم و غنائم به غارت رفته توسطِ متهم انداخت، سپس نگاهش را به او برگرداند.
- ببین. اگه صحبت در مورد دو سه تا قوطی کنسرو بود می‌شد قبول کنم حرفتو... ولی آدمِ حسابی، ذخیره چهار سالِ وزارت رو یه جا ریختی تو شیکمت!
- آها! همینجا! ببینید، همینجاست مشکلتون آقای بازپرس. من نریختم خب. من صرفاً نقش انبار داشتم... بچه‌ها می‌ریختن، من می‌خوردم. به‌نظرتون مقصر منم؟
- بله.
- عه؟

ایوا تمام تلاش خود را برای استفاده از تکنیک «الکساندرای چکمه‌پوش» به کار گرفته بود، اما فرد روبرویش، کسی نبود که به این راحتی‌ها نم پس بدهد.

- پس اظهارات قانع‌کننده‌ای نداری... مشکلی نیست. میری به اتاق شکنجه.

و پیش از اینکه ایوا کلامی دیگر به زبان بیاورد، او را به عقب هُل داد و درون حفره‌ای به سمت اتاق شکنجه انداخت.

چند سوایی گذشت تا الکساندرا ایوانوا، شرایطی که در آن بود را درک کند. در واقع، جای بدی هم نبود! دورتادورش تا چشم کار می‌کرد، خوراکی بود. خوراکی‌هایی از همه نوع. بهترین برگرها، زیباترین پیتزاهایی که بشر به عمر خود دیده، بهترین پاستاهایی که تا به‌حال سر آشپزی آن را لمس کرده؛ اما مشکل اینجا بود که... تکان نمی‌توانست بخورد.
صدایی از پشت سر آمد.

- پس رسیدی به اینجا، خانم ایوانوا.

صدا کمی نزدیک‌تر شد. به کنار گوشش رسید و ناگهان چیزی با او چشم در چشم شده بود
- من باربی هستم! باربیِ جنگِ ستارگانی! آقای جاگسن از من خواستن تا توی جلسه شکنجه تو شرکت کنم و ابتکار عمل رو دستم بگیرم... که منم با شوق قبول کردم.

باربیِ جنگِ ستارگانی، سرِ ایوا را به سمتِ غذاها چرخاند.
- اینایی که اینجا می‌بینی، خوشمزه به نظر می‌رسن، اینطور نیست؟ خب... نه الزاماً. چون هیچی اینجا خوشمزه‌تر از تو وجود نداره!

ناگهان، باربی در چشم بر هم زدنی از ایوا دور شد. آن‌قدر دور که دیگر در افق دیدش نباشد و سپس، این غذاها بودند که با کارد و چنگال به سمت ایوا هجوم می‌آوردند.

پایان


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۲۶ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#3
مرحله دوم جام آتش


نماینده ریونکلاو - پست دوم

- این همه مادری کن براش، این همه زجر بکش، این همه زحمت، تهش اومده میگه نمیخوام! غذای مامانشو نمیخوره! من برای تک تک این میوه‌ها جز جگر خوردم! اگه بدونین چقدر کش رفتم از مغازه‌دارا! اگه بدونین چندتا محله رفتم که نشناسنم بتونم میوۀ جدید بقاپم! می‌دونی چند نفر باهم درگیر شدن سر این میوه‌ها و در واقع زیر ردای من بودن؟!

زنی که با موی جوگندمی و صورتی سرخ شد از عصبانیت جلوی تراپیست نشسته بود، این‌ها را فریاد زده بود.

- ببینید مادرجان... شما باید به خواسته‌ها و نیازهای فرزندتون هم توجه داشته باشید. من غلط می‌کنم دخالت می‌کنم ها... بی‌جا می‌کنم. روم به دیوار اصلاً. زبونم لال. چشمم کور. گوشام ون‌گوگ شده. ولی شاید... پسرتون میوه دوست نداشته باشه؟

زن به پنجره خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت.

- مادرجان؟

زن همچنان به پنجره خیره شد بود و کلامی صحبت نمی‌کرد.

- خانومی!

این بار تراپیست داد زده بود.
با صدای تراپیست، زن به خودش آمد. رو به او کرد و با لحنی مهربان و صدایی خسته گفت:
- بله دخترم؟ کاری داشتی؟

تراپیست لحظه‌ای تلنگر خورد. تلاش کرد تا به زن حالی کند که چه کاری داشته است.
- مادر... شما اومدید اینجا گفتید اگه یه سری حرفا رو نزنید آتیش می‌گیرید. گفتید پسرتون مشکل داره و میوه نمی‌خوره و این‌ها. منم داشتم راهکار می‌دادم.
- پسرم؟ حامله‌م خانوم دکتر؟

تراپیست نگاهی به زن انداخت و در دفترچه‌اش جمله‌ای را نوشت. جمله‌ای عجیب. جمله‌ای که مسیر زندگی زن را تا ابد تغییر می‌داد.

نقل قول:
در خانۀ سالمندان بستری شود. بیماری: آلزایمر پیشرفته.


ناگهان زمان در خود پیچ خورد، دو نفری که تمام مدت در گوشه‌ای ایستاده و نظاره‌گر بودند هم همینطور. همه‌چیز تغییر کرد و سرهایی از قدح اندیشه‌ای در آمد.
- این... اینجوری بود... جناب. من... آخه... مادرتون واقعاً آلزایمر داشت.
- آواداکداورا.

مثل اینکه دلایل تراپیست قانع کننده نبود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: مرلینگاه عمومی هاگزمید (تالار اندیشه)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۲۶ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#4
مرحله دوم جام آتش


نماینده ریونکلاو

حس بسیار عجیبی داشت.
خیلی وقت‌ها پیش آمده بود که دست به موهای کم‌رنگش و در حالی که با قبضۀ چاقو حین جفتک‌پرانی به بچه‌های محل و ایجاد دعوا است به او از طرف پدرها و مادرها و حضار و عابران و ماشین‌ها گلاب‌به‌رویتان بشود، اما این بار واقعاً او در گلاب‌به‌رویتان بود.
آخر... چگونه بگویم؟ شما چه می‌دانید از غلت زدن در اعماق؟

به هر نحو که بود، خود را در حالی یافت که در گلاب‌به‌رویتان نشسته بود.
نه! ننشسته بود؛ لم داده بود. در واقع، تکیه داده بود. آری تکیه داده بود. به دمش که به شکل عصای مارپیچی درآمده و پشتش را نگهبانی می‌کرد تکیه داده بود.
نمی‌دانست چگونه و چطور به اینجا رسیده است، آخرین چیزهایی که به یاد داشت چیزهای خوبی نبودند. قهوه‌ای بودند. سرخ گاهی. گاهی هم رنگ‌های متنوعِ دیگر، آخر از میزبان متنوع‌خواری هم می‌آمدند ماشاالمرلین.
یک چیز دیگر هم به یاد داشت: خنده. خنده‌های بلند و غش مانند. از آن دسته خنده‌هایی که هر لحظه منتظر آن هستی که طرف مقابل ترکیده، قسمت‌هایش در هوا پخش شود و همه‌جا را رنگی رنگی کنند. از آن‌هایی که حس شیطانی بهتان می‌دهد. از آن خنده‌ها.

هرچقدر که فکر کرد، در خاطراتش چیز مشخص و عیانی را پیدا نکرد. تنها چیزی که اکنون برایش اهمیت داشت این بود که از آن موقعیت خارج شود.
محلی که بود، آبی کم عمق داشت. شبیه به آن سرسره‌هایی که همیشه در استخرها هستند و همیشه مرلین هم آبشان به اندازۀ کافی نیست که حال بدهد. دقیقاً مانند آن سرسره‌ها، فضایی که در آن بود لوله مانند بود. در شرایط عادی، احتمالا باید جریان آن لوله برای تکان دادنش کافی می‌بود، ولی با اندازه ای که در آن لحظه داشت، آب صرفاً به دست و پاهای ظریفش تَری می‌بخشید.
به همین دلیل، در طول لوله به راه افتاد تا خود را به سرپناه مشخصی برساند.

هر گامی که بر می‌داشت، چیز جدیدی از محیط کشف می‌کرد. او بچۀ تیزی بود. در زمانی که با بچه‌های مشنگ محلۀ‌شان زنگ‌ها را می‌زدند و در می‌رفتند، او بود که از صدای پاهایی که در حیاط خانه‌ها می‌آمد خانۀ مناسب زنگ زدن و فرار کردن را انتخاب می‌کرد. همیشه فرد برندۀ بازی‌هایی که نیاز به چرب‌زبانی و سوء استفاده از شخص مقابل داشتند هم او بود.

نه... صبر کنید ببیند. این خاطره در ذهنش سنگینی می‌کرد... او همچین شخصی نبود. یعنی، تا جایی که یادش می‌آید از خودش، آدم چرب‌زبان یا سوءاستفاده‌گری نبود. کلاش و این‌ها که خب... بود. اما این خاطرات انگار برای او نبودند.
همینطور که با خاطراتِ دستکاری شده اش درگیر شده بود و سعی می‌کرد به کناره‌های لوله نچسبد تا قادر به حرکت باشد، به نور رسید.
چشمانش را از شدت تابش بست.

زمانی که چشم‌ گشود، صحنۀ عجیبی جلوی رویش بود. هاگزمید، اما هزاران برابر بزرگ‌تر. انگار هر جادوگری که در دهکدۀ جادویی تا به حال پا گذاشته بود، روی هر چیز یک طلسم بزرگ‌کننده خوانده باشد. آن‌قدر همه چیز بزرگ بود، که تابلویِ کافۀ محل پاتوقش انگار به تنهایی یک آسمان بود.
تلاش کرد جلوتر برود. با قدم‌هایی که هر کدام چند سانتی‌متر بیشتر جابجایش نمی‌کردند به جلو می‌جهید تا بالاخره با شیشۀ مغازه‌ای رو در رو شد. به خودش نگاه کرد. خودش به او. چشمانش را بست و دوباره به خودش نگاه کرد. خودش که چشمانش را بسته بود هم همین‌کار را کرد. نمی‌توانست چیزی که می‌بیند را باور کند... چطور؟

آخرین کلمه‌ای که قبل از غش کردن و بسته شدن چشم‌هایش در سرش فریاد زده بود، مانند تیتراژی بر پردۀ اکران فیلم خاطرات آن روزش نقش بست: موش!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۳۷ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
#5
مرحله اول جام آتش

ریونکلاو

امروز هوا بسیار سرد بود.
شاید از نظر عابری بیرون از این محیط، چنین به نظر نمی‌ رسید؛ اما پیچش باد در برگ‌هایی که آرام دست در دست هم می‌گذاشتند و به زمین می‌افتادند تا ارجِ زندگی را به عابران یادآوری کنند، این را در گوش‌هایم زمزمه می‌کرد.

روز برای من، با موجی از صدای کودکانی که گویی به رقابت می‌پرداختند شروع شد.
صدایی که پیکِ شادی بود و انگیزۀ زندگانی برای روزی دیگر را در کالبدم دمید. از پشت انبوه درختانی که جلوی دیدم را گرفته بودند، تلاش کردم تا لرزۀ پاهایشان بر روی زمین را از خاکِ ترِ زیر پاهایم دریافت کنم و حالشان را متصور شوم.

کار زیادی برای انجام نداشتم، به همین دلیل به سمت غار به راه افتادم تا روزم را به تفریح و گشت در آن بگذرانم. با هر قدم که جلوتر می‌رفتم، بیشتر این را درک میکردم که جنگل، شاعرانه زیباست.
به هر عنصر تشکیل دهندۀ آن که بنگری می‌توانی کامل بودن و نظم موجود را با تمام وجود درک کنی. از صدایِ آب دریاچۀ سیاه هنگام همراه شدن با زوزۀ گرگ‌ها و خوانشِ گوش‌نوازِ پرندگان، تا جلوۀ جادویی تک‌شاخ‌ها و سانتورهایی که با وقار و در سکوت آسمان را می‌نگرند؛ همه و همه آرامش و ثبات را به جنگل می‌بخشند.

آرامش و ثبات که وجود داشته باشند، هر چیز دیگری دست‌یافتنی است. باید به طبیعت اجازه داد تا در سکوت کارش را پیش ببرد و رویه‌اش را دنبال کند. این آموختنی‌ای است که جز با بودن در طبیعت و همسان شدن با خاک و سبزه‌اش، نمی‌توان فرا گرفت.

زمانی که در این فکرها بودم، فریاد کودکان مدرسه لحظه‌ای از جای لرزاندم. شور موجود در فریادهاشان نشان می‌داد احتمالاً حالا برندۀ بازی مشخص شده است. این ویژگی کودکانِ انسان‌ها جالب‌‌ِ توجه است؛ زمانی که چیزی به وجدشان می‌آورد، تا وقتی که از دستش بدهند برایش شادی می‌کنند. خوشحالی هم‌گروهی‌های تیم برنده تا زمانی که تیمشان ببازد ادامه خواهد داشت و سپس همینطور زنجیروار بین گروه‌های مختلف می‌گردد.
چنان که گفته بودم، طبیعت کار خودش را خواهد کرد و همه طعم شادی را خواهند چشید.

تلنگری که صدای جادوآموزان هاگوارتز به فرو رفتنم در بطن جنگل زد، باعث شدتا به خود بیایم و فاصله‌ام تا برکه را بفهمم. تلاش کردم تا با حداقلِ خیس شدن پاهایم، از کنار برکه ردشان کنم و به صدای مجذوب کنندۀ برگ‌هایی که زیرپاهایم خش خش می‌کردند، گوش فرا دهم.
بعد از گذشتن از برکه، دیگر فاصله‌ای تا غار نداشتم. از همین فاصله، ردپای مارپیچ دوستانم بر روی ورودی غار قابل مشاهده بود. تعجبی هم نداشت؛ به هر روی بهترین پهنۀ دیدی که از هاگوارتز خواهید داشت همینجاست. از درون این غار، نه‌تنها ساختمان هاگوارتز و جنگل درست جلوی دیدِگانتان است، بلکه اگر کمی تلاش کنید، می‌توانید دودهای حاصل از هاگزمید را هم نظاره‌گر باشید.
نمایی چنین، قطعاً طرفداران زیادی هم دارد.

از سنگ‌ها صعود کرده و در گوشه‌ای از دهانۀ غار لم دادم. شور و حرکت از ساختمان مدرسه و شلوغی از هاگزمید قابل مشاهده بودند اما آن چیز که بیش از همه برایم اهمیت داشت، سکوت بود. سکوتی که آرامش جنگل بود. آرامشی که نعمت بود. نعمتی که بعد از نبرد بزرگ، حالا بیشتر از همیشه برای بازماندگان آن نفرین، قابل ستایش بود.

چشم‌هایم را که بستم، کلمات توصیف‌کنندۀ روزم مانند برگ‌هایِ در دست باد در ذهنم به رقص درآمدند: «امروز هوا بسیار سرد بود.»


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۲۰ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#6
سلام به همگی!

با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته.

سوال خیلی به‌جایی پرسیدید پروفسور! اما دست رو دلم گذاشتید...
پروفسور ما خبر نداشتیم اینا شبکه جادویی ندارن. فکر کردیم میشه آپارات کنیم وسطشون همینجوری. آخه خب... جادوگر که پول بلیت نمیده. واسه همین رفتیم توی این چیزا که مشنگا دارن... چی بهش میگن... ایتر... این... ایر... ایترنت؟ اونجا نوشتیم ایران. یه جایی رو آورد که قشنگ به نظر‌ می‌رسید.
واسه همین چشمارو بستیم، اونجارو تصور کردیم بعد پق.
چشمتون روز بد نبینه استاد. اول فکر کردیم وارد سونا شدیم. خواستیم سلام علیک کنیم باهاشون گفتیم هِلو، یهو یکی برگشت داد زد: «یو دونت هَو سیستِر اَند مامــــــــــــا شرف‌لِس؟! »
ما نمی‌دونستیم ایرانیا حمام عمومی دارن خب پروفسور. ولی به‌جاش چیزای فارسی زیاد یاد گرفتیم! مثلاً استاد یو آر وری دگوری! اون آقاهه که داشت بیرونمون می‌کرد گفت. داشت می‌خندید و می‌گفت... فکر کنم معنیش خوب باشه پس.

پروفسور بعد از اون چهار روز سفرمون تاخیر خورد تا ثابت کنیم اشتباه اومدیم توی حمام. بعدش ولی رفتیم سراغ گشتن شهر.
پروفسور ایران خیلی خوبه! من تو لندن وقتی شنل می‌پوشم احساس غریبی بهم دست می‌د، ولی اینجا انقدر لباساشون عجیبه که فکر می‌کنم شنل جادوگری من از همه عادی‌تر باشه.
پروفسور مردم ایران خیلی انگلیسی رو دوست دارن فکر کنم. آخه با من که انگلیسی حرف می‌زدن هیچ، وقتی می‌خواستن با دوستاشون صحبت کنن جلوم هم انگلیسی حرف می‌زدن.
پروفسور اینجا خیلی مردم همدیگه رو دوست دارن. مثلاً من سوار تاکسی - وسیله‌ای که مشنگا باهاش تو شهر جابجا می‌شن - شده بودم، بعدش دو نفر که همدیگه رو نمی‌شناختن واسه اینکه پول هم دیگه رو حساب کنن نزدیک بود کتک‌کاری کنن.

ایران کلاً قشنگه پروفسور... الان هم نشستیم می‌خوایم غذا بخوریم که بعدش بریم ببینیم چطور از هیپوگریف‌هاشون (این مشنگا بهش میگن اسب ولی... نمیدونم چرا) نگهداری می‌کنن.
فعلاً برامون پیش غذا آوردن. پرتقال دادن، نوشابا دادن. الانم داره کوبیده میاد.
ما بریم غذامون رو بخوریم پروفسور!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۴:۴۵:۴۹ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#7
خلاصه:

الکساندرا ایوانوا، وزیر سحر و جادو، جادوآموزان رو برای بازدید از موزه سوار اتوبوس می‌کنه. وقتی به موزه می‌رسن، هکتور از یه معجون استفاده می‌کنه و همشون رو به بلیت تبدیل می‌کنه، ایوا هم نگهبان موزه رو می‌خوره تا دیگه مزاحمشون نشه. بعد، دانش‌آموزا و سایر حاضرین در اردو، درگیر لباس‌های نفرین شده‌ای می‌شن که از صاحبشون حرف شنوی ندارن. حالا، نگهبان موزه اومده تا شرایط رو بررسی کنه.

********

شما تا به‌حال وزیر بوده‌اید؟ اگر نبوده‌اید، بگذارید برایتان سر بسته یک روزِ وزارت را شرح دهم. اگر بوده‌اید هم، تجدید خاطرات همیشه مایۀ شادی و مسرت است و چیزی را از دست نخواهید داد.
یک وزیر، دو حالت دارد. یا آن‌قدر پر جنب‌وجوش و در پی رسیدگی به ارباب رجوع و مشکلات جامعۀ جادوگری است، که زندگی شخصی خود را به کل از یاد می‌برد. یا آن‌قدر مجذوب قدرت‌های وزارت و دارایی‌های دولتی، که به کل وجود جامعه را فراموش می‌کند.

ایوانوا اما، مثال‌نقضی بر هردوی این کردارها بود. این گونۀ ناشناخته از بشر از بدو ورود کلاً مثال‌نقض طبیعت بود. در طبیعت، یا گیاه‌خوارید یا گوشت‌خوار؛ یا زنده‌اید یا مرده؛ یا سالمید یا کج و کوله؛ ایوا، با حفظ سمت تمام این‌ها بود.
پس می‌توانید تصور کنید نظارت چنین آدمی بر دانش‌آموزان چگونه است.

حال، این را نیز اضافه کنید که ساعت‌های طولانی در این اردو، موفق به خوردن چند راس گاو و نوشیدن چند دریاچه جهت پایین رفتن آنها نشده بود. این‌ها همه مزید بر علت شدند تا اتفاقی که نباید بیفتد: وزیر به کل توهم زده بود.

چند لحظه‌ای به نگهبان موزه نگاه کرد... چهرۀ آشنایی داشت. نگاهی به شکمش کرد، سپس به نگهبان. دوباره به شکم، دوباره به نگهبان.
- آم... ببخشید جناب... من شمارو احیاناً جایی نخوردم؟

بله! نگهبان که اصلاً خورده شده بود. فرد خورده شده و در حال هضم، چگونه دوباره به دنیای فانی بازگشته بود؟
این شد که ایوا عزمش را جزم کرد. سعی کرد تا آموزه‌های تام را به خاطر بیاورد. «ببین ایوا... هروقت شک داشتی خواب داری می‌بینی یا نه، با کله برو تو زمین و داد بزن. اگه زنده موندی خوابه. نموندی هم که... با نهنگ سلیمان محشور شی به حق مرلین. »

شیرجه زد.
- یاهاهاهاهاهاهاها!
********

- وزیر به هوش اومد!

ایوا به صف طویل دانش‌آموزان مدرس به لباس‌های عهود مختلف دوران کهن جادوگری، خیره شد.
- عه وا سلام. چه خبرا؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: اعلام جرم
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲:۳۶ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#8
به نام دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه


شاکی: تام جاگسن / مشتکی عنه: کتی بل / شاهد: جامعۀ جادوگری / موضوع، دلایل شکایت و مستندات: در پیوست
***
پیوست:

- جناب قاضی به جان قاقارو قسم دروغ میگه.

تام، عرق‌های حاصل از شش ساعت بی‌وقفه صحبت کردن در دادگاه و تلاش برای اثبات جرم کتی را از جبین پاک کرد. سر و کله زدن با مجرمان با سابقه، به غایت آسان‌تر از دانش‌آموزان هاگوارتز بود. مجرمان، زندان را افتخار می‌پنداشتند و با آغوش باز از مجازات‌شان پذیرایی می‌کردند، اما دانش‌آموزان، بالاخص آنان که حیوان خانگی داشتند، آن را پایان زندگی خود می‌دانستند.

قاضی پیش از اعلام حکم، تقاضای وقت تنفس کرد.

فلش‌بک

در دفترِ وزارت، نقابش را برداشت و سرش را در تشتی که از آب معدنی پر کرده بود، فرو برد.
هوای آن روزهای لندن، بسیار گرم بود. خورشید در مستقیم‌ترین حالتش می‌تابید و جلسات پر زحمتِ اداره کارآگاهان و دنبال کردن مظنون‌ها، قطعاً کمکی به این وضعیت نمی‌کرد.
تام در تکاپو بود تا با سرمایِ آب دلپذیری که در تشت بود، گرمای آن روز را فراموش کند... اما زهی خیال باطل!
- قولپ...قولپ...بولپ!

آفتاب‌، مخصوصاً از نوع مستقیمش، عملکرد مغز را دچار اختلال می‌کند. مغز مختل شده هم که تشخیص نمی‌دهد در آب نمی‌توان حرف زد، نتیجه‌اش می‌شود همین اصوات نامفهوم!
تام سرش را از آب بیرون آورد، نفسش را تازه کرد، و فریاد زد:
- این چرا بوی ماهی میــــــــــــــــــــــــــــده؟!

با صدای خندۀ الکساندرا، برگشت.
- ایوا این چرا بو ماهی میده؟

سر گرما دیده و این‌ها را به یاد دارید؟ همچنان همان قضایا. تام چند لحظه‌ای رده‌ها و اینکه چه کسی بالادستی چه کسی است را فراموش کرده بود.
تلاش کرد جمله‌اش را تصحیح کند.
- چیز... یعنی... وزیر عزیز، شما احیاناً خبری دارید که چرا این آب بوی ماهی میده؟

ایوانوا تلاش کرد دست‌پاچه نشود. لبخندش را جمع کرد و با جدیّت تمام جواب داد.
- هااا... اون آبه! ها اون... اون می‌دونی چیشد؟ اون... کار کتی‌بله. گربه‌ش. آره گربه‌ش. این چیز کرد... این اومده بود یه ماهی شکار کرده بود. بعدش اومد از در... چیز یعنی... پنجره اتاق باز بود. بعدش این... بعد اومد بعد آره افتاد بعد... رفتش افتادش تویــ...

یک‌لحظه خودتان را جای تام بگذارید.
ساعات طولانی‌ای زیر آفتابِ تخم‌مرغ پز دوندگی کرده‌اید، تمام امیدتان به زمانِ فراغت از کار و استراحت بوده و حال آن نیز نابود شده است.
قطعاً خستگی به شما هم اجازۀ گوش دادن به بیشتر از «کار کتی‌بله» نمی‌دهد. این شد که نقابش را دوباره گذاشت، چوبدستی‌اش را برداشت و راهی اداره شد.
مجرمِ اختصاصی‌ای برای گرفتن داشت.

الکساندرا اما، همچنان مشغول توجیه بود.
- بعد آره خلاصه... اون‌طوری که شد اون یارو چیزه، مرد بزرگه اومد داد و بیداد شد بعد دعوا شد بعد آره... عه. تام. تام؟

و زمانی که دید تامی در اتاق نیست، با آرامش خاطر لیوان دیگری از نوشابه را پایین داد. تام قطعاً شک هم نمی‌کرد که او در تشتِ آب معدنی‌اش ماهی پرورش داده و سپس آن‌ها را کباب کرده و خورده است.

پایان فلش بک

- بنده، قاضی دادگاه، با قدرتی که به من اعطا شده، شما قارقارو بن کتی را به جرم ورود غیرقانونی به ساختمان وزارت‌خانه و تلاش جهت مسموم کردن مامور دولت، به دو ماه حبس در آزکابان و سه ماه فعالیت‌های رایگان اجتماعی محکوم می‌کنم...

چهره حضار در آن لحظه دیدنی بود.
کتی را که می‌دیدید، به مانند کودکی بود که در یک روز تابستانی به همراه مادرش بیرون رفته، تقاضای بستنی کرده و بعد از پافشاری فراوان آن را دریافت کرده. ولی درست لحظه‌ای که جلد بستنی را باز می‌کند، با عابری تصادف می‌کند و بستنی‌اش از دره به پایین سقوط می‌کند و خودش، نجات پیدا می‌کند.
حال اگر قاقارو را بستنی محسوب کنید، تمام معادلات درست می‌شود. کتی غمگین بود... اما حداقل، خودش نجات پیدا کرده بود و می‌توانست همچنان برای گروهش در هاگوارتز افتخار آفرینی کند.

- لازم به ذکر است، به دلیل صغر سن گربه محکومه، حکم ایشان به صاحبشان، کتی بل، انتقال می‌یابد و مجازات‌ها بر روی ایشان اجرا خواهد شد.

ماجرای بستنی یادتان هست؟ حال آن را کلاً فراموش کنید!

پایان.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۱۸:۰۶:۳۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۳۲ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
#9
شاید پیش خود چنین فکر کنید که:
«دستِ تام عجب تحفه‌ای است که این مقدار طرفدار میان انسان‌خوارانی چون ایوانوا و گری‌بک دارد!»
اما اگر دستش را برایتان شرح دهم، متوجه می‌شوید که مهم باطنِ آزار و اذیت تام است. و اگرنه، ظواهر و اندازه دستش، نهایتاً پیش‌وعده‌ای برای رون ویزلی آن هم زمانی که سوءتغذیه دارد، باشد.

دست تام، مفهومی انتزاعی است. همانطور که اگر سوسک بالداری را در فاصله ده متری ببینید احتمالاً تشخیص نمی‌دهید، اما همان سوسک در دوقدمی‌تان که برسد، مجبور به برگشتِ به خانه جهت تعویض شلوار می‌شوید. دست تام هم کاملاً به زاویه دیدتان بستگی دارد؛ اگر کسی باشید که تشنۀ آسیب رساندن به او هستید، احتمالاً شبیه به استیکی چرب که بر روی دنده‌ای آب‌دار و خوش‌طمع آویزان است می‌نماید و اگر نه، نازک‌تر از پای مرغکی.

حال با تمام این تفاسیر، قطعاً تصور شخصی‌ای از دست تام پیدا کرده‌اید.
حال اگر متوجه شوید تمام این تصویرسازی‌ها و هجو گویی‌های جناب راوی، صرفاً برای این بوده که بی‌هیجانی مسیر وزارتخانه تا سازمان ملل جادوگری را بپوشاند و ذهن شما را درگیر کند، چه واکنشی خواهید داشت؟ خب... امیدوارم چندان خاطر مکدری پیدا نکرده باشید.

به هرنحو که بود، الکساندرا به ساختمان سازمان ملل جادوگری رسید. اضطراب در چهره‌اش نمایان شده بود. بعد از تلاش‌های مکررش برای تصاحب صندلی وزارت، آن همه زحمت برای قورت دادن استخوان‌های وزیر زخم بستر گرفتۀ قبلی، دست‌بردن در بودجۀ مملکت جهت واردات بیشتر گوشت؛ این حق او نبود!
- جرئت این کارا رو ندارید! من وزیر گدرتمند جامعه‌م!

و پس از کندن دسته‌ای از علوفه‌های روبروی ساختمان سازمان ملل، گاز گرفتنشان و خط‌‌ ونشان کشیدن برای درختِ کهنسال موجود در آن حوالی، پای در ساختمان سازمان گذاشت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹:۵۸ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#10
تام واقعاً درک نمی‌کرد که چطور گرسنگی وزیر جزو مشکلاتِ کلان کشوری است، اما به خودش هم شک داشت. به‌هرحال یک چای‌بَر در وزارت قدرت درک بالایی ندارد حتماً. این شد که تصمیم گرفت گوش به حرف وزیر بدهد و مشکلِ بزرگ کشور را به اعضای کابینه مخابره کند.

این شد که سراسیمه به در کوبید و وارد اتاق معاونت شد.
- تامِ مامان! جلو پاتو ببین!

تام با چای‌ هل و دارچینِ پخش شده روی زمین روبرو شد، اما اکنون اهمیتِ خبری که باید مخابره می‌کرد بیشتر بود.
- بانو... بانو... چیز شده... بدبخت شدیم.
- یا تک تک رنگدانه‌های پوست حلیم‌بادمجون مامان، چی شده؟

تام نفسی تازه کرد.
- ایوا گشنشه.

ضربۀ دمپایی ابری اگر به جایِ مناسب وارد شود، فردِ مضروب درد بسیاری را متحمل می‌شود.

***


- یخچال که پر بود... کمکی نمی‌کنه؟

تام به دنبال پیشنهاد آرکو به سمت یخچال وزارت‌خانه رفت. وجود نداشت. یخچال یک‌جا خورده شده بود.
به پیشِ اعضای کابینۀ متفکر که نزدیک چارچوبِ در اتاق وزیر ایستاده بودند برگشت.
- نیست... یه‌جا قورتش داده.

تاکنون شیرینی‌هایِ شیرینی‌فروشیِ کنار وزارت، صندلی‌های ارباب رجوع، تیرآهن‌های بازسازی قبلی وزارت و خیلی راه‌های دیگر را امتحان کرده بودند... اما ایوا هنوز سیر نشده بود.
مروپ، داخل اتاق رفت تا وضعیت ایوا را بسنجد.
- ایوای مامان؟

نگاهِ عجیب الکساندرا از پشت پنجره به تازه‌واردی که برای دریافت شناسنامه وارد ساختمان وزارت می‌شد، فکری را به سر مروپ انداخت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.