هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۸:۳۶:۱۴ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#1
از جملۀ اشخاصی که مشغول دوست‌یابی سالم در گوشه‌ای از خانه بود، شخصِ آلبوس دامبلدور بود.
- خب فرزند، گفتی که تامی؛ نه؟
- بله. ما تام هستیم. این هم خونۀ مادریمونه ارث بهمون رسیده.
- باباجان می‌دونستی تو به یه جامعۀ بزرگتر تعلق داری؟
- چه هست؟
- جامعۀ جادوگری تام!
- جادو؟!

دامبلدور راه درازی برای سر عقل آوردنِ ولدمورت داشت.
مخصوصاً حالا که تصمیم گرفته بود حقیقت را... حداقل تمامش را، بازگو نکند و از اول شخصیت او را شکل دهد.

***


در آزمایشگاه هکتور اما، هنوز سر کادوگان در حال به در و دیوار زدن خود بود تا بتواند به هکتور بفهماند که «همرزم دستم بهت برسه میدم اسبم یه لقمه‌ت کنه.» اما از آن‌جایی که دیگر زبان نداشت و به دنبال هکتور می‌دوید، هکتور این عمل را به مثابۀ گرگم به هوا بازی کردن در نظر گرفته بود و در حال فرار کردن از دستش بود.

کار برای "تمامی" محفلی‌ها به آن آسانی نبود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۸:۱۶:۴۵ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#2
خواسته ساده و واضح بود؛ گونی‌ای سیب‌زمینی در قبالِ انجام دادن خواستۀ مرگخواران. اما سدی که سر راهشان قرار داشت، شرطِ محفلیون نبود.
از کی تا به‌حال مرگخوار جماعت بی‌ چک و چانه تن به خفت محفلیون می‌داد؟
- ما مرگخوارا سرمون بره زیر ذلتِ تن دادن به خواستۀ محفلی نمی‌ریم! ما شخصیت داریم. ما با عزتیم.
- مرگخوارانمان، این کدام یکی‌تان است؟

بلاتریکس لیستِ متعدد مرگخوارانی که به عنوان سیاهی‌لشگر بی‌بررسی واردِ جبهه‌شان کرده بود را از جیب پشتش درآورد و مشغول بررسی شد.
- شماره 29اُمِ این فصله ارباب!
- مایلیم بی‌شماره 29‌ام شویم.

آن‌چنان که شواهد نشان می‌داد، لرد چندان از خودشیرینی و جوگیری مرگخوارِ سیاهی ‎لشگر خوشحال نشده بود. این شد که فرد مذکور از پنجرۀ شرقیِ خانۀ شماره دوازده گریمولد به بیرون انداخته شد و از آن‌جایی که خانه شماره دوازده در نگاهِ دیگران وجود خارجی نداشت، کلا از دنیای موجودیت ناپدید شد و به عدم پیوست.

- ارباب حالا بخوایم درخواستشونم انجام بدیم... سیب‌زمینی از کجا بیاریم؟

این سوال هنوز در دنیای ماده وجود خارجی داشت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۸:۰۶:۳۵ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#3
خلاصه:
لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیرقانونی انجام بدن. مرگخوارا به شهر بازی میرن و تصمیم میگیرن با بچه ها معجون خطرناک درست کنن و بدن مردم بخورن. بعد از جمع آوری چند تا بچه هکتور اونا رو می پزه و تبدیل به معجونشون میکنه. ولی چون اونا بچه های خوبی هستن، معجون هم یه معجون خیلی خوب میشه. برای همین نیاز به بچه‌های بد برای درست کردن معجونِ بد دارن و طیِ بیسیمِ پلیسی که بهشون گیر داده بود، می‌فهمن جایی از پارک یه سری بچۀ بد در حال گربه‌آزارین.
حالا تویِ ونِ مرگخوارا، هکتور داخلِ پاتیل افتاده و انتخاب کلمۀ غلطش باعث میشه مرگخوارا تصمیم بگیرن با خودش معجون شرارت درست کنن.

***


- راست میگه! دیگه تموم شد، تلاش نیاز نیست! نه چک زدیم نه چونه، معجون اومد به خونه!

مرگخوارِ جلفی که در حال حرکاتِ ناشایست بود با پس‌گردنیِ رودولف سر جایش نشست.

- فکر نمی‌کردیم انقدرام آسون باشه ها. خب، منتظر چی‌ ایستادین؟ برین هکتور رو تبدیل به معجونش کنین دیگه.

مرگخواران از آن نگاه‌های همیشگی‌شان به یک‌دیگر انداختند.
- چیزه... میگم...
- الان موقع‌‌ش نیست تام.

ماکسیم سرِ تام را به پایین فشار داده و سر جایش نشاند.

- نه آخه...
- فعلا بشین.

ماکسیم که انگار خوشش آمده بود، دوباره کارش را تکرار کرد.

- ولم کن دیگه! بابا ما مگه قرار نبود کارای شرورانه کنیم تا اربابو راضی کنیم؟ بعد بیایم خودمونو بپزیم؟! اصلاً گیرم که این کار شرورانه بود، اینجا کس دیگه‌ای جز هکتور هست که معجون‌سازی بلد باشه بخواد خود هکتورو بپزه؟!

تام پر بی‌راه نمی‌گفت... مثل اینکه آن‌ها مجبور به دنبالِ اون کودکانِ بازیگوش رفتن بودند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۷:۵۵:۳۹ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#4
همه‌چیز نسبی است؛ تصور از "اندک" نیز همچنین.
برای مثال، حجم غذایی که هاگرید در روز می‌خورد زیاد است. اما این در مقایسه با مقدار غذایی است که اکثرِ مردم در روز می‌خورند. حجمِ آن غذا را اگر در کنارِ مقدار چیزهای مختلفی که ایوانوا در روز می‌خورد قرار بدهیم، ممکن است حتی سوءتغذیه هم داشته باشد.

در این موقعیت نیز چنین قانونی قابل استناد بود. مقدارِ مکدر بودنِ تام در مقایسه با کدریّت روانِ اکثریت مردم مقدار کمی بود، اما اگر آن را در کنارِ درصد مکدر بودنش طیِ زمان‌های مختلف قرار دهیم، تغییری بسیار عجیب مشاهده می‌کنیم. چیزی در حد و حدودِ اختلافِ قدِ مادام ماکسیم و پروفسور فلیت‌ویک!

این شد که تامِ ناراضی ریه‌هایش را پر از هوا کرد، شانه‌هایش را از هم فاصله داد، گردنش را بالا برد، دهانش را باز کرد، صحنه آهسته شد. اما کاش نمی‌شد. چون درست در لحظه‌ای که او دستورِ تخلیۀ هوایِ درون ریه‌هایش را از طریق اعصاب مغزی‌اش به عظله‌هایِ شکمی‌اش ارسال می‌کرد، حشرۀ هاچ مانندی واردِ دهنش شده و او را مجبور به سرفه کرد و هر چقدر هم که در ذهنتان عجیب به نظر برسد، نخندیدن به این صحنه در شرایطِ آلبوس دامبلدور غیر ممکن بود.
این شد که از بین رفتنِ صحنۀ دراماتیکی که در حال شکل گرفتن بود، با شلیک خندۀ دامبلدور پیر و نمایان شدنِ دندان‌های نصفه و نیمه‌اش همزمان شد و تمامِ ابهتی که تام در این چند پست کسب کرده بود به ناگاه فرو ریخت.

با خود فکر کرد شاید بتواند با روشی با دامبلدور کنار بیاید...


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۷:۳۷:۲۷ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#5
کراب سعی کرد کارش را از آسان‌ترین بخش آغاز کند.
این شد که ناخن‌گیرش را از جیبِ عقبش در آورده و به سمتِ کلاغ رفت. گرفتنِ ناخن‌های کلاغ آغاز شده بود.
- این از این... عه، اون چیه؟

ماده‌ای گرم و سفیدرنگ در حالِ پایین آدمن از رویِ سرِ کراب بود... لحظه‌ای سکوت و بعد، فریادِ او به هوا رفت.

- کوفـــــــــــــــــــــــــت! همۀ اشتهامو کور کردی. الان نهایتاً یه کانتینر میل‌گرد بتونم بخورم.

برای کراب این چیزها مهم نبود. او کثیف شده بود! این شد که ناخن‌گیر را به کناری انداخت، از همانجا استارتِ دویدنش را زد و چندین متر آن‌طرف تر، صدایِ پریدن کسی که در وان آمد.

***

با سختیِ فراوان و بعد از چند ساعت، کراب بالاخره موفق شد قدم اول را بردارد. گرفتنِ ناخن‌هایِ کلاغ گرچه به قیمتِ چند خراش روی صورت و دستی خون‌آلود برایش تمام شده بود، اما بالاخره به پایان رسید.

او در حالی که استیصال از چهره‌اش می‌بارید، لبخندی از رضایت زد و به سراغِ کیف لوازم آرایشش رفت تا وسیله‌ای مناسبِ سفید کردنِ کلاغ پیدا کند.
- آها! خودشه!

کراب کرم پودرِ سفید رنگش را مثلِ هری‌پاتری که اسنیچ به دست منتظرِ 15000 امتیاز اضافه برایِ ژست ایستادنش به دامبلدور خیره شده، بالا گرفت. فکر نمی‌کرد به این راحتی باشد، اما داشت انجام می‌شد.
- خب، ببینیم اینجا چی داریم... آها، یکمی این... آـــــــــــــــــــخ!
- خانومم چیکار داری می‌کنی؟! سه سال رو بهترین سیم‌برق ننشستم که بیای کرم‌پودر مصنوعی بزنی به صورتم.

دردسری دیگر به دردسرهایِ کراب اضافه شده بود، کلاغِ سخنگویی که به این راحتی‌ها راضی به سفید شدن نبود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۷:۲۳:۲۱ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#6
خلاصه: شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا تصمیم میگیرن عضو دایره پلیس که تجربه این مسائل رو دارن بشن و با خوردنِ رئیس پلیس توسط فنریر به این هدف می‌رسن.
حالا شاهدِ یه سرقت مسلحانه بودن که روی کمرِ یکی از سارقین شونه‌ای شبیه به شونۀ اربابشون وجود داشته و بچۀ رابستن هم به یکی از اون دزدا آویزوون شده.

***


- به نامِ قانون، ایست!
- این دزدایِ بی‌کلاس اگه قانون حالیشون بود دزدی می‌کردن؟
- به من چه من تو تلویزیون مشنگا دیدم اینارو می‌گن.

ماکسیم و جاگسن در هنگامِ تعقیبِ سارقینِ "بلا چاو" گو هم دست از بحث کردن بر نمی‌داشتند.

- جاگسن و ماکسیم! جمع کنین خودتونو! رودولف، هدفمون اون دزدان نه مشتریِ مانتوفروشی!

بلا همزمان با این سخنان، سعی کرد یقۀ رودولف را بگیرد و به مسیر برش گرداند که با توجه به لخت بودنِ همیشگی رودولف، قطعاً موفق نشد. پس به چشم‌غره بسنده کرد و بی‌شک، کارساز بود.
ادامه داد.
- اگه هماهنگ عمل کنیم راحت می‌تونیم بگیریمشون. آخه کجا رو دارن که بخوان در برن؟!
- رفتن اون تو!

با دیدنِ بیلبوردِ مجتمع تازه تاسیسِ لندن‌سنتر و سازۀ عظیمِ پیشِ رویشان، بلاتریکس جوابش را گرفت.
حال باید دنبالِ دزدِ شانه‌دار و حاملِ بچۀ گروهِ سارقین، در مجتمع تجاری‌ای پر از مشتری و مکان برای مخفی شدن، می‌گشتند!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۷:۱۲:۲۴ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
#7
اما دقایق می‌گذشت و هنوز به چیزی نرسیده بودند.
از شمال تا جنوب لندن را متر کرده بودند اما اثری از پلاکس و "نفر بعدی" نبود که نبود. افلیا که دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت پیشنهادی را مطرح کند.
- آم... چیزه... اینو که هر کار کردیم پیداش نشد. کمکی از دست ما دوتا بر میاد؟
- مثلا؟

افلیا کمی فکر کرد. اگر قرار بود خودش داوطلب شود، این امکان وجود داشت که علاوه بر پلاکس گمشده، ظرف‌های شکستۀ نفر بعدی هم گردنشان بیفتد. این شد که یک قدم به عقب برداشت، با مهربانی دستش را بر روی کمر ایزابلا گذاشت و سپس با شدت او را به جلو هل داد.
- مثلا ایزابلا می‌تونه ظرفاتونو بشوره!

ایزابلا موهای بلوندش را که در باد دید، لحظه‌ای فکر کرد راپونزل است و اکنون باید موهایش را برای نفر بعدی که نقشِ فلین را بر عهده دارد پرتاب کند تا آن را بگیرد و سپس ماجراجویی‌هایی را از سر بگذرانند و سپس...
اما این‌ها تا لحظه‌ای ادامه داشت که ایزابلا فهمید فاصله‌اش با زمین صرفاً چند بند انگشت است و می‌تواند این تصورات را برای زمان خواب بگذارد.
این شد که در لحظه برگشت، حرکت آکروباتیکی زد و در حالی که هنگام برگشتن به سرجایش ضربه‌ای را هم روانۀ پسِ کلۀ افلیا کرد. ایزابلایی بود ورزشکار.

با این اتفاق افلیا دریافت که نقشه‌اش قابل عملی شدن نیست... آن‌ها باید هر طور که شده پلاکس را پیدا می‌کردند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: ضروريات محفل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۳۸ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
#8
باباجانیان چه کسانی بودند؟ آیا قاتلانی بودند که زن و بچه داشتند؟
قطعاً اگر یک یوآن باشید همچین افکاری به ذهنتان خطور خواهد کرد. به واقع در ذهن یک یوآن، چیزی جز چنین افکاری اجازه خطور ندارند.
همۀ‌ ما در زندگی‌مان یوآن‌هایی داریم.
گاهی نقشِ پیرمردی ماست‌فروش را دارند که از او می‌پرسید: «آقا ماست دارید؟» و در جواب می‌گوید: «پَ نَ پَ ماست منو داره. ».
گاهی نقشِ شوهرعمه‌ای را بازی می‌کنند که یک‌هو سر سفرۀ ناهار شوخیِ یخی کرده و جهتِ گرفتنِ واکنش از شما به کمرتان می‌زند و محتویاتِ گلویتان را رویِ ردا و سفره‌تان تخلیه می‌کند و هار هار می‌خندد.
و در نهایت، گاهی این یوآنیسم در خودِ یوآن اثر می‌کند و این‌جاست که به کمال رسیده و پیشنهاد ما فقط دور شدن است.

اما از این‌ها که بگذریم، یوآن اکنون کار مهم‌تری از شوخی یوآنی کردن داشت. جسمش را از دست داده بود. این شد که برای اولین بار در زندگی‌اش موقعیت‌شناسی داشته و تصمیم گرفت منطقی برخورد کند.

- الان شما با بدنِ من بخواین بگین که تهش لنگ دمپایی نصیبتون می‌شه... من برم بگم؟
- موافقم باباجان... سوال اینجاست که چطور می‌خوای بگی فرزند؟

سوال ما هم بود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲:۰۱ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
#9
اما در سویی دیگر از خیابانِ منتهی به خانۀ منتسب به خانواده پاتر، فردِ متولد اهمیتی نداشت.
چیزی که باید در صدر توجهات قرار می‌گرفت، لباس‌های دوخته شده از پارچه‌هایِ خارجیِ لباس مادام ماکسیم بودند که آن‌چنان برق می‌زد گویی کلۀ پروفسور کوییرل باشد.

ماکسیم نباید دیر می‌کرد. در لحظه‌ای که چوبدستی‌ها همه چوب به چوب هم می‌دادند تا نورهای شادی‌شان را خارج کنند، او باید آن‌جا می‌بود و جواهراتِ ساختِ "خارج"ـش را نشان می‌داد.

این‌ها همه دلایلی بود که باعث شده بود مادام ماکسیم آن‌چنان جلب توجه کند.
و هم‌زمانیِ این اتفاق با حضورِ هریِ تازه تُهی از شخصیت شده، جرقه‌ای را در ذهنِ دامبلدور ایجاد کرد.
- دلت به حال مرده‌ها نسوزه هری!

دامبلدور هنوز با دورانِ اوجش فاصلۀ بسیاری داشت.

- پروفسور... نسوخته ها.
- ولی اگه یه بار دیگه از من ایراد بگیری پدرت می‌سوزه باباجان! اوه نه... این شکلی نباید حرف می‌زدم... فرزندم. فکر کنم.

دامبلدور تصمیم گرفت تا زمانی که دیتاهایِ بک‌آپش دانلود می‌شوند لب به سخن متفرقه نگشاید و این شد که یک‌راست سر اصل مطلب رفت.
- باید از اون خانوم متشخص استفاده کنیم باباجان.
- چطوری پروفسور؟

پروفسور منتظرِ لود شدنِ بک‌آپ خاطراتش بود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۷:۰۵:۴۰ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
#10
خلاصه:
مرگخوارا توی بهشت غرق در نعمت و لذت بودن، که سر و کلۀ محفلی‌ها پیدا می‌شه. از اونجایی که مرگخوار و محفلی در کنار هم‌دیگه مثلِ سیم لخت و انگشتِ تر هستن؛ تصمیم می‌گیرن هر دوشون نقشه‌هایی بریزن تا به اخراج گروهِ رقیب منجر بشه. حالا مرگخوارها دارن به اینکه چه کسی رو به عنوانِ طعمه‌شون پیش محفلی‌ها بفرستن، فکر می‌کنن.

سیریوس هم در مسیرِ برده شدن به آسایشگاه روانیِ دنیای پس از مرگه.

***

سیریوس در مسیرِ دورترین نقاط جهنم هم دست از سیریش بودن بر نمی‌داشت.
- ببین جناب سرکار...
- هزاربار گفتم، سرکار نیستم عزیز.
- سروان؟ سرگرد؟ گروهبان؟ می‌ذاری این القاب دنیوی باطنتو از بین ببره؟ این برچسب‌ها باید توی قضاوتت تاثیر بذاره؟! ارزشش رو داره اصلاً؟ من که می‌دونم شما آدم فهمیده‌ای هستی...

مامورِ انتقال سیریوس به فانوس دریایی، دیگر طاقت نیاورد و او را به درون سیاهی‌ای که برای چشم بی‌انتها به نظر می‌رسید، پرتاب کرد و این‌گونه بود که دیگر کسی رنگی از او ندید.
گرچه قبل از آن هم نمی‌دید.

***


مرگخواران هنوز به هم نگاه می‌کردند.
این کار را خوب بلد بودند. زمانی که بهشان گفته میشد چه کسی لیوانِ ارباب را قاطیِ آشغال‌ها در سطل آشغال انداخته، به هم نگاه می‌کردند. زمانی که بقایای چوبدستیِ بلاتریکس در چرخ‌گوشت پیدا شده بود، به هم نگاه می‌کردند. زمانی که پلاکس دو شاخۀ برق را به صندلیِ اربابشان وصل می‌کرد چون معتقد بود به قدرت و جمالشان می‌افزاید، نه دیگر نگاه نمی‌کردند... بلکه از ترسِ دیدنِ ارباب جزغالۀ طلسمِ ‌ممنوعه‌خوان، فرار می‌کردند. درست است مرگخوار بودند، اما دیگر عقل در کله‌شان بود که.

ولی در پایانِ تمامیِ این نگاه کردن‌ها، یک چیز مشترک بود. مرگخواری بدبخت و بی‌چاره، که از فرطِ علاقه و ارادتِ بسیارِ هم‌جبهه‌ای هایش به او، همیشه برایِ قربانی شدن جلو انداخته میشد.

ایوا ناگهان به سمتِ چیزی جهید و با تمام وجود گازی از آن گرفت که دندان‌هایش تا اعماقِ استخوان‌های فرد مذکور فرو رفتند. نگاه‌ها به سمتشان برگشت.
- آم... اوه... سلام به همگی! چیزه... دست تام بوی نون می‌داد.

دلیلِ تعجبِ مرگخواران اما، حرکت ایوا نبود.او همیشه از این حرکات انجام می‌داد.
چیزی که متعجبشان کرده بود این بود که چرا قبل از این به ذهنشان نرسیده بود؟! آن‌ها تام را داشتند! چه کسی بهتر از او برایِ خرابکاری و صد البته، انداختن تقصیرها در صورتِ عدم موفقیت بر گردنش؟

- من خودم هروقت تامو می‌بینم دوست دارم از عصبانیت با وزنِ هفت هشت نفر جلو بازو بزنم.

کسی جز ماکسیم زورِ این کارها را نداشت.

- راست میگه. استادِ رو مخ رفتنه. قطعاً کاری می‌کنه یه بلایی سرش بیارن. خوشیِ دوباره، داریم میاییم!

و به طبع کسی به ندایِ «لطفاً نه»ای که تام سر می‌داد دقت نمی‌کرد. مرگخواران لطف بلد نبودند.
اکنون زمانِ پیش‌بردنِ نقشه‌هایی که در سر داشتند بود و قطعاً، جبهۀ مقابل هم بی‌کار ننشسته بود...


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۸ ۸:۴۸:۵۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۸ ۸:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۸ ۸:۵۰:۵۸

آروم آقا! دست و پام ریخت!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.