هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
#20

مری فریز باود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
زمستان بسیار سردی بود . برف تقریباً بسیاری از مناطق زمین را پوشانده بود ولی سرزمین جادوگران گویی بیش از پیش مورد هجوم این پدیده‌ی طبیعت قرار گرفته بود و از دور همچون گلوله‌ی پنبه ای شکلی نمود می‌کرد . در این میان شهر هاگزمید نیز سراسر سفید گشته بود و تمامی ساختمانهای آن نیز باری بسیار را بر دوش می‌کشیدند که تا کنون بی سابقه بود .

اما در این میان بلندترین ساختمان هاگزمید ، که دقیقاً نشانگر آخرین خانه‌ی دهکده و پایان بخش مسیر جاده‌ بود هنوز تازگی و زیبایی خود را حفظ کرده بود. انگار زمستان هیچ گاه به آنجا پا نگذاشته و هیچ وقت دگر نیز از آن منطقه گذر نمیکرد . ساختمان شیرخوارگاه جادوگران !

- ااااااااااا‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه بازم که همه جا رو به گند کشیدی گلگو؟ صد بار بهت نگفتم پات رو توی باغ ‌ِ من نزار؟
گلگو : گلگو داشت خبر ماما!
ماما : چی شده باز کسی خودشو خراب کرده ؟ خب میرفتی پیش مرینا !
گلگو : نه ماما ، داشت یه جدید ماما مهمون...
ماما: ای بابا ، ملت تو این زمستونی هم ول کن نیستن ، بریم ببینیم چه خبره .

مری باود از میان گلهای زیبا و درختان تنومندی که در پشت خانه‍ی شیرخوارگان جادوگر قرار داشت به طرف در اصلی حرکت کرد . از اولین روزی که چنین مسئولیتی را قبول کرده بود به خوبی می‌دانست که جادوگرانی که کمتر به زندگی سالم اهمیت می‌دهند او را راحت نمیگذارند و بایستی دوران سختی را پشت سر گذارد اما او نیز برای وود بدین مکان داستان خود را داشت !

در اصلی در بیرونی ترین ضلع جنوبی شیرخوارگاه و با فاصله ای یک متری از یک در آهنین دیگری که ساکنین آنجا آن را "محل تولد" نامگذاری کرده بودند قرار داشت . جایی که لحظه‌ی ورود نوزادانی بود که شاید تمامی عمر خود را بایستی بدون اطلاع از وضعیت زندگی خود در آن مکان سپری می‍‌کردند و اگر خوش شانس بودند کسی آنها را به فرزندی قبول میکرد .

مری : گلگو میدونی که من دوست ندارم از داخل منطقه![/b ]بیرون برم پس بهتره خود بری و دوست تازه واردمون رو بیاری داخل !


مری اکنون در نزدیکی" محل تولد "قرار داشت ، او از چند سال گذشته فقط [b]دو بار
این مسیر را طی کرده بود و اصلاً علاقه‌ای به عبور از آن را نداشت در ضمن بخوبی متوجه بود که هوای بیرون از حفاظی که او دور تا دور شیرخوارگاه با انواع و اقسام جادوهای مختلف بوجود آورده است چندان مطلوب نیست و او که با نزادان بیشماری سر و کار دارد نباید خود را در معرض خطرات و بیماریهای گوناگون قرار دهد .

گلگومات از در اصلی بیرون رفت، عبور از منطقه حفاظت شده برای غولها مانعی نداشت اما مری بایستی چندین جادو را بر روی خود انجام میداد تا بتواند از آن حارج شود، برای همین بود که گلگومات با پشت سر گذاردن چند قدم و در لحظاتی کوتاه توانسته بود بچه را به داخل شیرخوارگاه بیارود.

مری : یادت که نرفته ؟! باید معجون رو بدی بخوره تا بتونه از حفاظ رد بشه !
گلگو : نه ماما ، گلگو داشت معجون ...

لحظاتی بدین طریق گذشت و بعد از آن گلگومات با یک سبد کوچک که در دستان او گم شده بود در آستانه‌ی محل تولد قرار گرفته بود . مری به او نزدیک شد و سبد را از دور ورانداز کرد ، بنظر نمی‌رسید که خانواده‌‌ای فقیر از روی تنگ دستی این بچه را بدین محل آورده باشند زیرا سبد آنچنان دارای تزئینات مجلل و فراوان بود که چشم را از دور به خود خیره می‌کردولی آنچه که بیشتر چشمان مری را به خود جلب کرده بود کارتی بود که بر دستگیره‌ی سبد آویزان مانده بود .

پس مری با اشاره به گلگومات سبد را از او گرفته و کاغذی را که بر آن بسته شده بود کند و شروع به خواندن کرد .

سلام

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووغ

تو نمیری عمه این گیر کرده بود باید خودشو خالی میکرد ، چیه ؟ ببینم نکنه از آروغ آتشینم خوشت نیومده ؟ حالا یکم کارت صدا دار بوده دیگه نمیتونی که بمیری؟!اصلاً ولش کن !

این سبد که میبینی حاوی خفن تری و هولناک ترین و وحشتناک ترین و تاریخی ترین و هم چی ترین موجودات جهانه... من یه چند سلی نیستم ، یعنی فکر نمیکنم باشم ، خلاصه اینکه تا من بیام درست ازش مراقبت کن.

با تشکر عمه مارج !



مری: این تو چیه؟ ... یه سگ؟ ررررررررررررررررررررریپر؟



پ.ن : پست بعدی رو ریپر میزنه از بعد از آن داستان زندگی ریپر رو ادامه بدین تا زمان حال که قطع و تمومش کنیم .

--------------------------------------------------------------------

خب سلام

من اول میخواستم تاپیک رو یک نوع دیگه پیش ببرم بعد پشیمون شدم .پس یه سری توضیحات میدم و تموم .

1. رول نویسی توی تاپیک آزاده مگر اینکه من توی پستی اعلام کنم که لطفا تا مدتی پستی نزنید .

2. شیوه پست زدن مانند دیگر تاپیکهای رول نویسی هست ، تنها فرقی که وجود داره اینه که فقط داستان رو از دیدگاه خودتون مینویسین یعنی اگر ریپر الان پست زد و داستان رو نوشت از دید خودش هست ، هر کس دیگه ای هم که داستان زندگی ریپر رو ادامه میده داستان رو از نگاه ریپر مینویسه

و نکات زیر رو سعی کنید به کار ببرید :

الف : شخصیت جدید وارد نشه ، اصلاً ...
ب : سر شخصیتهایی که در بالا بُلد شده اند و دیگر نکاتی که برای امنیت قید شده هیچ بلایی نیاد .
ج : اگر میخواید که داستان رو چندین سال جلو و یا عقب ببرید فقط در ذهن خودتون باشه ! ...

3. اگر کسی دوست داشت که میتونه داستان زندگیش رو فقط توی یه پستی که میزنه تموم کنه .پس لازم نیست که حتماً یک داستان چندین پست ادامه داشته باشه و بعد آن برای ورود شخصیتهای جدید من پست رو میزنم حتماً.

4.داستان جدی یا طنز یا بیناموسی و ... فرقی نمیکنه منتهی
هیچ کدوم از مسائل و موارد داخلی سایت وارد داستان نشه ، یعنی هیچ تکه کلام و ... نباشه .

من چیزی به ذهنم نمیرسه ، اگر بود اضافه میکنم ،
اگر سوالی بود از طریق پیام شخصی بپرسین

اینجا داریم همون داستان اشتراکی رو پیش میبریم منتهی با تعداد خیلی زیاد ، پس حواس همگی باشه که خراب نشه .

متشکر .


ویرایش شده توسط مری فریز باود در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۱ ۱۹:۵۶:۱۱

خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#19

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
_ به ریش مرلین سوگند کلافه شدم زن ! حالا راستی چرا اسمشو بذاریم ابرفورث؟ این همه اسم مد روز و درست و حسابی .

مادر آلبوس بی توجه به حرف های پدرش کودک رو نوازش می کرد و قربون صدقه اش می رفت .

پدر آلبوس : اهم هووم و دیگر اصوات این مدلی ! بنده با شما بودم بانوی پاکدامن .

مادر آلبوس : ابرفورث مامان یک سری لوازم اولیه نیاز داره ، با آلبوس برید و بخرید . خب یادداشت کن : چند بسته پوشک مای بیبی ، شیشه شیر ، شیر خشک ، چند دست لباس راحتی ، کریر ، کالسکه ، مینی واشر ، ست لوازم بهداشتی ! خب اگه چیزی یادم اومد بعدا می گم .

پدر آلبوس : من این همه پول بدم برای این بچه ی ریش دار بد قواره ؟ برو بابا ... کریر و کالسکه می خوایم چی کار ؟ آلبوس جیگر بابا یک ورد می خونه که الهی من فدای لپاش شم ، بچه معلق میمونه و ما راحت ...

آلبوس : بله پدر ، یک ورد اختراع کردم بگم ؟ بگم ؟

پدر آلبوس گفت : آره جینگل بابا بگو بگو ...

آلبوس ادامه داد : خب ... مطمئن نیستم اما بیبی رو هواییسوس پاترونوم و بچه روی هوا معلق موند !

_ بابا فقط یک مشکل اینجا وجود داره ... اون اینه که بلد نیستم باطلش کنم !

مامان آلبوس داد زد : اوه ، نـــــــــــــــــــــــــــــــه ! بچم....

- بابا یک چیز دیگه هم بگم بگم ؟

بابای آلبوس : بگو بگو ...

_ بابا من فکر می کنم این ورد مال جادوی سیاه بود ! اممم .

پدر آلبوس در حالی که با بهت به آلبوس نیگا می کرد گفت : کوفت زهر مار . پسره ی دردسر ساز اعصاب خورد کن ! تمام شب رو توی اتاقت می مونی و روش فکر می کنی !! برو گمشو از جلوی چشام.

این آغاز ورود جادوی سیاه به خانه ی دامبلدور بود ...






ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۱ ۱۶:۲۹:۳۹

گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#18

دراکو  مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۲ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
از دحام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
- سلام!با من دوست میشی؟!
- نچ!من باهات دوست نمیشم!
در همین لحظه چند پسر بچه کوچک به طرف آلبوس آمند.یکی از آن ها که هیکلی درشت تر از بقیه داشت جلو رفت و ریش او را کشید!
- اهه!کنده نمیشه!بچه ها واقعیه!
ملت:
آلبوس ریشش را از دست پسرک کشید و پیش پدرش رفت.پدرش روی پله های هاگوارتز ایستاده بود و سعی میکرد دفتر مدیریت را دید بزند!بعد از چند لحظه مردی کوتاه قد و چاق از پله ها پایین آمد.
- سلام!کاری داشتید؟
پدر آلبوس با نگاهی سر تا پای مرد را برانداز کرد و گفت:با مدیر کار داشتم،ضمنا یه آقایی به من گفت اگه آقای فلیچ رو دیدم بگم بره تو سرسرای عمومی،سال اولی ها گندکاری کردن مثل این که!
- بنده مدیرم!
- هه!چه هیجان انگیز!خوب اگه شما هم آقای فلیچ رو دیدین...بگذریم!اینم پسر من!آلبوس دامبلدور!
آلبوس:
پدر فورا جلو رفت و بچه های اطراف پسرش را که مدام ریشش را میکشیدند و آن را به دور گردنش گره میزدند به کناری پرتاب کرد و گفت:اهم!پسرم!
مدیر کنار آلبوس ایستاد.با وجود قد کوتاهش ، پسرک تا کمرش نمی رسید!
- این پسرگلمون چند سالشه؟!
پدر دستی به سر پسرش کشید و گفت :4 رو تموم کرده رفته تو 5!
مدیر در حالی که پدر و پسر را به طرف در خروجی راهنمایی می کرد گفت: 11 سالش که شد ما منتظرتون هستیم،این طور که بوش میاد باید دیرتر هم ایشون رو بپذیریم!آقای دامبلدور ،ریششم کوتاه کنید لطفا!

خانه ی دامبلدور

پدر و پسر دست در دست هم به طرف خانه حرکت کردند.آلبوس هم که اخم هایش در هم بود، تمام گل های کاغذی حیاط را به کلم تبدیل کرد!بعد از این که وارد خانه شدند،کندرا را دیدند که پتویی در دست داشت.
- عزیزم!چه به موقع اومدین!رفتم هندونه بخرم که این کوچولو رو دیدم!
آلبوس پا بلندی کرد تا کوچولوی درون پتو را ببیند که با نوزادی چشم آبی و ریش کم پشتی رو به رو شد!
- اسمشو میذارم ابرفورث!
بابای آلبوس:



Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#17

پروفسور پومانا اسپراوت old56


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۴۳ جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
وای پسرم این کارو بکن بکن ما ببینیم

بعد آلبوس بادستش حرکاتی درآورد که تاحالا هیچ کس ندیده وآن سگو غیب کرد

همه:

مامان مامان حالا می خوام دوباره ظاهرش کنم ودوباره با دستش حرکات عجیبی درآورد و دوباره سگ ظاهر شد

همه:آلبوس چه جوری این کارو کردی

آلبوس:این کارارو خودم کشف کردم

پرسیوال رفت جلو و پسرش را بغل کرد و گفت: الحق که پسر خودمه بعد به آلبوس گفت: بیا یه ذره پیاده روی کنیم

آلبوس:باشه

آلبوس در راه به پدرش گفت: بابا بابا که من به مدرسه می رم؟

بابا:وقت گل نی در سن 10 سالگی پسرم یعنی فکر کنم در ده سالگی آخه ممکنه قوانینو عوض کرده باشن

آلبوس:بابا بابا تا اون موقه که خیلی مونده نمی شه من زود تر برم به مدرسه شاید منو قبول کنن بابا بابا می شه

بابا:کسایی می تونن زود تر برن مدرسه که نابغه باشن

آلبوس:بابا بابا خودتون به من گفتین نابغه

بابا:باشه حالا یه فکری به حالش می کنیمپ

آلبوس شب و روز داشت مغز باباشو می خورد که یه دفعه تموم شد

بابا:همین فردا میریم به مدرسه

در هاگوارتز

بابا:خوب الان مدیر مدرسه میاد

آلبوس:بابا من می رم ببینم می شه یه دو ست پیدا کرد

بعد یه پسر از پشت آلبوس اومد و گفت:سلام با من دوست می شی؟

او کسی نبود جز گریندل والد


دیدگاه هر کس نشان


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#16

آیدن لینچ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۵۱ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
از من به تو نصیحت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
- وای! عزیزم! کوچولوی خوشگل من! استعداد این بچه به جد بزرگ شوهرخاله زن‌داییش، مرلین کبیر رفته!

- چرا جفنگ میگی زن؟! نمی‌بینی سگ به اون نازیو به چه روزی انداخته؟ بیچاره شده یه پوست استخون پر ریش!

آلبوس: اوووووووَ! به ریش خود مرلین قسم، این طوری خیلی باکلاس شده. عــــــــــررررر...

کندرا: اِوا پرسیو نگو دلم ریــــش میشه! نگاه کن بچه‌ی با استعدادمو به چه روزی انداخت! عزیزم خیلی هم ناز شده، وقتی بزرگ شدی رفتی هاگوارتز مدیر شدی، به بابات میگم کی جفنگ میگه!

آلبوس زبونشو درمیاره و میگه: من بی چوبدستی سگ زشتتونو به یه لابرادور گوگولی تبدیل کردم! جای تشکرته؟! تازه با چوبـ....

- آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور! چوبدستی من کجاست؟!

- من... خب من... راستشو بخوای من، خب فکر کنم الان دور و بر آلبانی باشه. البته این فقط یه فرضیه...

- دِهَه! آلبانی؟! چیکار کردی با اون چوبدستی، تنه‌لش؟! اون ساخته‌ی خود گریگوری پک (جد بزرگ گرگوروویچ) بود! مغزش پرز راسته‌ی ققنوس بود! چوب بائوباب ناب بود! 39 سانتیمتر تمام! تازه...

- وا پرسیوال! انقده وسواس به خرج دادن نداره... بچّست دیگه! از قدیم گفتن: چاه مکن بهر کسی، بازی هم اشکنک داره!

آلبوس: راستی بابا، میگم من یه مسئله‌ای دارم... چه‌طور اون سه برادر افسانه‌ای خودشون واسه اون یادگارا همدیگرو نکشتن؟ من بودم واسه اون چوبدستیه حاضر میشدم تمبون مرلین رو بشورم!

کندرا: عزیزم، اونو ول کن قصه‌ی سیندرلا رو تا حالا شنیدی؟
- ای که گفتی یه جور بیماریه؟

فردا صبح:

- جیـــــــــــــــغ! مامان!
- بله عزیزم؟ اومدم...

و با دست پر از کف و صابون به طرف اتاق میره...

شتـــــــــــــرق.....


متاسفانه پستتون بدلیل گنک کردن سوژه حساب نمشه. از پست قبل ادامه بدین.


ویرایش شده توسط آیدن لینچ در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰ ۱۶:۰۶:۴۷
ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰ ۱۷:۰۷:۵۱
ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰ ۱۷:۰۸:۱۸

من شهادت میدهم که با هر گونه انجمن، گروه و کلا انسانی که حاضر به پذیرش ضریب هوشی زیر پنجاه باشد همکاری کامل داشته باشم


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#15

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
-اسم خوبیه.

کندرا به نوزاد نگاه کرد و ناگهان اشک در چشمانش حلقه زد.
-چه پدر و مادر ظالمی داشته. چطور دلشون اومده بچه ی به این نازی رو بذارن تو خیابون؟ این که چیزیش نیست!

-عزیزم، فکر کنم به خاطر ریشهاش باشه.

گریه ی کندرا شدیدتر شد و گفت:
-آخه مگه داشتن یه ذره ریش اشکالی داره؟

پرسیوال دستانش را روی شانه های کندرا گذاشت و گفت:
-حالا تو خودتو ناراحت نکن. مهم اینه که الان این جاست و ما ازش مراقبت می کنیم. حالا به نظر تو اون یه جادوگره؟

-نمی دونم. ولی فکر کنم تو سن 7 سالگی معلوم میشه، نه؟

-آره.

کندرا آلبوس را از روی میز برداشت و در آغوش خود گرفت.

4سال بعد

-مامان، مامان! یه لحظه بیا این جا!

-چی کارم داری آلبوس؟

-بیا این جا. باید اینو ببینی.

-الان کار دارم. چند دقیقه بعد میام.

-جیــــــــــــــــــغ!

-جیغ نزن! اومدم.

کندرا که در حال ظرف شستن بود، دستکش هایش را در آورد و به اتاق آلبوس رفت.

-چی شده؟ چرا این قدر...جیـــــــــــــــــغ! مرلینا! پرسیوال، پرسیوال! زود باش بیا این جا!

صدای قدم های شتاب زده ی پرسیوال از سالن آمد.

-چی شده،عزی...

پرسیوال هم مانند همسرش با حالت حیرت زده ای محو تماشای آن صحنه شد. آلبوس خردسال اسباب بازی پلاستیکی اش را به یک پرنده تبدیل کرده بود!

کندرا با لکنت به پرسیوال گفت:
-ولی...این امکان نداره! نه...همچین چیزی ممکن نیست! تو این سن کم!

-منم نمی تونم باور کنم! همیشه بچه ها از 7 سالگی شروع به جادو کردن می کنن! نکنه آلبوس مشکلی داره!

-این چه حرفیه که می زنی؟ این پسر یه نابغه ست! جادوی تغییر شکل...توی این سن و سال...بدون چوب دستی! به ریش مرلین قسم بگو ببینم چطوری این کارو کردی؟

آلبوس که از کار خود و حمایت مادرش ذوق کرده بود با خوشحالی گفت:
-تازه کارای دیگه هم می تونم بکنم. مثلا الان سگمونو ناپدید کردم!

-چی؟

-عصبانی نشو مامان! بعدش دوباره پدیدارش کردم!

...


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰ ۱۶:۱۰:۰۰


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#14

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید


-آیییییییی.....جیــــــــــــــــــــــــــــــغ! این چرا ریش داره!

زن با نفرت به نوزاد کوچک، که ریش درازش تمامی صورتش را فرا گرفته بود،نمود و رو به شوهرش گفت: ای مرد! باید یک کاری کرد....من نمیتونم اینو تحمل کنم!
مرد که ردای سیاه کلفتی بر تن داشت به بچه نوزاد خود خیره شد.
- آی....راست میگی.میذاریمش تو خیابون و در میریم!

بزرگراه شهید همت
صدای بوق ماشین ها تمامی فضا را پر کرده بود. زن ارام از تاکسی زرد رنگ پیاده شد و بچه ریشو را در پیاده رو گذاشت.وی نگاه دیگری به بچه خود نمود و به آرامی گفت: اگر یکم خوشگل تر بودی، اسمت رو میذاشتم البوس! وی این را گفت و بعد دوباره به داخل تاکسی رفت. تاکسی رفت و نوزاد گریان را تنها گذاشت.

چند روز بعد
نسیم بهاری در برگهای درختان را باخود از این سو به سوی دیگر میبرد. آفتاب در اسمان آبی وسیع خودنمائی میکرد. ناگهان، در کلبه جنگی باز شد و مردی ژنده پوش وارد خانه شد. مرد بسته ای که در دست داشت را اهسته بر روی میز گذاشت و بلند گفت:کندرا، سلام!من اومدم!
از ان سوی کلبه کوچک، صدای پای زنی شنیده شد. زن با قدمهای کوتاه بسوی شوهرش رفت و بعد از سلام گفت:اوه پرسیوال! هندونه خریدی؟
شوهر، پرسیوال دامبلدور، در جواب زن به بسته شاره کرد و گفت:هندونه نخریدم...ولی بجاش یک چیز دیگه از توی خیابون پیدا کردم!یک نوزاد...مفت و مجانی!
زن که گویا حیرت زده شده بود به نوزاد که در خواب فرو رفته بود نگاه کرد. زن دستی به ریش نوزاد کشید و گفت: چه کیوته(cute) اسمش رو میذاریم آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!

______________________________________________
این سوژ] مربوط به زندگی آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هست. سوژه طنز هست ولی باید مثل خود کتاب پیش بره. یعنی باید ماجرای عمو ابر،آریانا، هاگوارتز و اینا هم توش باشه.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳۰ ۱۴:۳۲:۲۱

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۷
#13

اینگوتیوس پورالold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۲ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۱۷ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۷
از خر شیطون بیا پایین!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
-شما این بچه رو مثل شیشه سانستول تکون دادین( ) ! اگه درست تشخیص داده باشم الان روده کوچیکش باید حوالی مری باشه . تازه می گین کدوم کودک آزاری؟!
- من از کجا بدونم که این جغله حالش بد میشه؟!
-به هر حال من به وزارت اطلاع میدم. اونا خودشون به این قضیه رسیدگی می کنن . این بچه هم باید بستری بشه ببینم چی کار میشه براش کرد .
پرستار سپس جیمز را بغل کرد و به سمت بخش کودکان رفت .-خدا بهش رحم کرد که جیمز خواب بود-تدی جیغ کشید:
-منم می خوام باهاش برم !
-اووی بچه اینجا بیمارستانه !امین آباد که نیست این طوری هوار هوار می کنی!!خوب تو هم باهاش برو!
و تدی به دنبال پرستار راهی بخش کودکان شد...
در میانه راه جیمز بدون هماهنگی قبلی بیدار شد و خود را در آغوش پرستار دید.
تفکرات جیمز:
-این کیه؟؟...-شناسایی...تدی نیست؟ پس گاز گرفتنیه!-
-قررررچ (صدای گاز گرفته شدن -!- پرستار توسط جیمز)
پرستار:جیغ!!!!!!!!!!!!!!!!!-و جیمز با کلمه ی جیغ آشنا گشت!-
(صحنه اسلوموشن می شود) خون همه صحنه را به رنگ زیبای سرخ در آورد . پرستار جیمز را رها کرد . جیمز در هوا به پرواز در آمد و توی بغل تدی افتاد.
(حالت اسلوموشن از بین می رود)
تدی:-جیمی عزیزم...من فکر می کردم تو مردی.......
جیمز: آغون ..آغون....
در همان حال از در های دو طرف راهرو پرستار ها و شفادهنده ها بیرون می ریختند و وحشت زده به دنبال جیغ زننده(!)و عامل جیغ(!2) می گشتند .
جیمز:با حالت معصومانه


ویرایش شده توسط ایگنتیوس پورال در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۰ ۱۵:۴۸:۵۰

ما که رفتیم آسیا....


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
#12

مادام   رزمرتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
از کافه 3 دسته جارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
_میگم خوابیده دیگه بچه ابله.اصلا تو حالا هم زیادی زندگی کردی با این هوشت باید سالها پیش از چرخه طبیعت حذف میشدی.برات از پرورشگاه برادر کوچولو آوردیم نه اسباب بازی.
_خاله.
_سیریوس چه چطوری خوابوندیش؟
_راحت،آواکدورا رو روش اجرا کردم.
_سیریوس!
_شوخی کردم،یه کم محکم تکونش دادم خوابش برد.
_خیلی محکم؟
_نه خیلی،ولی تقریبا آره.
_جیمز،جیمز !
اما جیمز تکان نخورد.
_بیدار شو خواهش میکنم!
_بهش تنفس مصنوعی بدیم.
_معلومه که نه،ما که این کار رو درست بلد نیستیم،ممکن باعث مرگش بشه،البته اگه تا حالا نمره باشه.
زودباشین باید ببریمش سنت مانگو
_ولش ک...
_بس کن بی مسئولیت،تنبل.
_باشه بابا بریم.


در سنت مانگو
شفادهنده:
_ببخشید،شما با این بچه چیکار کردین.
سیریوس با جسارت پاسخ داد:
_ما کاری نکردیم،اون رو از پرورشگاه آوردیم بخاطر همین از اول یه کمی مریض بود.
شفادهنده میخواست حرفی بزند، اما مالی شروع کرد به گریه کردن:
_نه اون بچه هیچیش نبود این مرد دیوانه اونقدر محکم تکونش داد که نمیدونم چرا بچه یهو بیهوش شد.

شفادهنده به سیریوس و سیریوس به مالی چشم غره رفت.

_متاسفم خانم من مجبورم به سازمان حمایت از جادوگران کوچک برای رسیدگی به وضع این بچه اطلاع بدم.اونا احتمالا این به وضع این بچه بشتر رسیدگی میکنن و در صورت لزوم حضانتش رو از شما میگیرن.

جیمز که تاکنون ساکت بود فریاد زد:
_نه،خواهش میکنم.نه،خوا........
سیریوس با عصبانیت گفت:
_بذار اطلاع بده،این بچه خیلی خطرناکه بذار برش گردونن به همون جایی که بود.
_آقای محترم من مجبورم به وزارت سحر و جادو هم اطلاع بدم،اون ها حتما به خاطر کودک آزاری با شما برخورد خواهند کرد.
_ کدوم کودک آزاری؟؟؟؟؟؟


ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۴ ۲۱:۰۴:۴۷

سرور ما سالازار اسلیترین.


Re: ! شير خوار گاه !
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
#11

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
در همين لحظه دامبلدور از اعماق وجود جيغ كشيد.سپس در حالي كه ريش هاي سفيدش را مي كشيد با صداي مبهمي سر نوزاد كوچك داد مي كشيد :
_بچه ي لوس زشت.نگاه كن انگشت زيبامو چي كار كردي.مرلين ازت نگذره.من تورو نفرين مي كنم كه..

تدي كه اشك در چشمانش جمع شده بود با صداي بغض الود گفت :ولي عمو دامبل ما سفيديم نبايد نفرين كنيم.مخصوصا داداشي هارو.

دامبلدور به تدي نگاه كرد و با ديدن اشك هايي كه در چشمانش حلقه زده بود كمي نرم شد و انگشت تكه تكه شده اش را از دهان جيمز بيرون كشيد :اخه عمو جون مگه قرار نبود كه اين بچه گازگازي نباشه.پس چرا منو گاز مي گيره؟هان؟ميبريم مي ذاريمش پرورشگاه.

در همين لحظه مالي كه با شنيدن نام پرورشگاه سرجايش خشك شده بود دقايقي به همان حال ماند و بعد با عجله گفت :
_ولي من تا بحال بچه هاي زيادي رو بزرگ كردم.بچه ي جديد رو هم دارم بزرگ مي كنم.من مي تونم از پس اين كوچولو بر بيام.حتي اگه انگشت تورو گاز بگيره.

مالي اين را گفت و بعد با مهرباني مادرانه جيمز را در اغوش كشيد.در همين لحظه متوجه عكس فرد شد و بغضش را فرو داد.سپس جيمز را در اغوشش فشرد.

_وااااااااااااي بچه ي لوس نگاه كن چي كار كردي.

تدي با بغض به گردن گاز گاز شده ي مالي نگاه كردو بعد به جيمز كه با شيطنت مي خنديد.مالي كه به نظر مي رسيد به شدت عصبي شده است گفت :همين الان اين بچه رو مي بريم و مي ذاريم همونجايي كه بود.شيرفهم شديد؟هي بچه تدي اونطوري نگام نكن وگرنه با اين ملاقه مي زنم تو سرت.

تدي به مالي كه از شدت عصبانيت سرخ شده بود نگاهي كرد و بعد جيمز را در اغوش كشيد و در حالي كه سرش را نوازش مي كرد گفت :
_اشكالي نداره.من خودم موابسظش مي شم .اونم مثل من يتيمه.

دامبلدور به تندي گفت :هركاري دلت مي خواد بكن.ولي كسي كمكت نمي كنه.اون انگشتر نازنينم..

تدي بغضش را فرو داد و جيمز را در اغوش كشيد.اشك گونه هاي سرخ رنگش را خيس كرد.لبخندي لبانش را پوشاند و بعد جيمز كوچولو را در اغوش كشيد.


ساعاتي بعد :

تدي با عجله به طرف اشپزخانه دويد.مالي كه مشغول اشپزي بود با ديدن چهره ي هراسان تدي هول كرد و ملاقه را روي ميز گذاشت.تدي با ناراحتي گفت :
_خاله مالي،جيمزي داره ميميره.جيمزي داره ميميره.

مالي با تعجب به تدي نگاه كرد و بعد با عجله به طرف پذيرايي دويد.جيمز خندان در ميان پارچه ي سفيدي كه در ان پيچيده شده بود بازي مي كرد.
_ايناها خاله ئي.يك بوي بدي ميده.اين بوي مرگه.من مي دونم.

مالي نگاهي به جيمز انداخت و بعد در حالي كه دچار سرگيجه شده بود فرياد زد :
_اين بچه جاي خودشو خيس كرده تدي و فقط تو بايد اونو تميز كني چون اون همه رو به جز تو گاز مي گيره.درضمن اين بوي مرگ نيست بوي چيزه..
_بوي چيه؟
_بوي چيز
_از اون چيز؟
_اي بچه ي بي تربيت.همين الان تميزش كن همين الااان.در محوطه ي زيستي من نبايد چيز باشه.


دقايقي بعـــــــــــــــــــــــد

تدي با عجله به طرف اشپزخانه دويد.مالي كه پياز هارا پوست مي كند با ديدن چهره ي هراسا تدي هول شد و چاقو را روي ميز گذاشت.تدي با ناراحتي و صورتي گريان گفت :
_جيمزي مرد خاله.جيمزي مرد.حالا بايد براش قبر بخريم.بعدشم بريم يك داداش ديگه برام بخرين.

مالي با عجله به طرف پذيرايي دويد و با ديدن چهره ي خونسرد و بي تفاوت سيريوس كه روي صندلي نشسته بود و قهوه مي نوشيد كمي ارام شد.سپس با ديدن جيمز كه چشمانش با بسته بود بار ديگر هول شد.

چند ثانيه بعد مالي در حالي كه به تدي چشم غره مي رفت با صداي بلندي گفت :
_تـــــــدي اون نمرده.اون بچه خوابيده.
_يعني چي؟
_يعني خوابيده
_يعني از داداش جديد خبــــــري نيست؟


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.