هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۴ جمعه ۲ شهریور ۱۳۸۶

پروفسور   اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۳ چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۶ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
.:. تيم كوييديچ هافلپاف در مقابل ريونكلا .:.

صدای پیچیدن باد در میان درختان جنگل ممنوعه با صدای چکاچک باران که کم کم به صدای آبشار شبیه می شد مخلوط شده بود. سمفونی آسمان می نواخت تا ورود دو تیم آبی و زرد پوش به زمین را همراهی کند.
از یک طرف بازیکنان زردپوش هافلپاف وارد زمین می شدند و از طرف دیگر آبی پوشان ریونکلاو به سمت آنها قدم بر داشتند. بازیکنان در مقابل هم متوقف شدند. مادام هوچ داور همیشگی مسابقات جلو آمد. صدایش را بلند کرد و گفت : « کاپیتان ها با هم دست بدند ، با سوت من بازی شروع میشه ! »
کورن اسمیت دست اما دابز را فشرد. نگاه تهدید آمیزی به هم انداختند و مثل سایر بازیکنان سوار جارو شدند. صدای خفیفی از سوت مادام هوچ شنیده شد. چهارده بازیکن دیوار باد را شکافتند و با سرعت به سمت آسمان پرواز کردند. شدت باران داشت کاهش می یافت. اما هوا سرد تر شده بود. باد همچنان می وزید و بازکنان را از مسیرشان منحرف می کرد. تماشاچیان در صندلی های خود کز کرده بودند و سعی می کردند از باد و باران دوری کنند. صدای گزارشگر در فضا طنین انداز بود : « حالا اسمیت ، برای لونا لاوگود ، ریونکلاو همچنان بازی رو در اختیار داره ، وینکی برای بلاجر دورا تانکس جا خالی میده و پاس میده به کورن اسمیت ، یک شوت از اسمیت و ... دابز می گیره ، اما دابز توپ اسمیت رو گرفت ! »
صدای آه تماشاچیان ریونکلاو حتی در آن باد شدید هم شنیده می شد. باران تقریبا قطع شده بود.
اما توپ را با شدت پرتاب کرد و تقریبا وسط زمین به دنیس رساند. دنیس توپ را در اختیار گرفت و با جا گذاشتن لونا لاوگود توپ رو به ماندانگاس فلچر داد. ماندانگاس با یک جاخالی از بلاجر الکسا توپ را گرفت و بلافاصله شوت کرد. توپ با قدرت جلو رفت و مستقیم در دستان آوریل فرود آمد گزارشگر فریاد می کشید : « نه ... آوریل گل نمی خوره ! ما با دو دروازه بان سر سخت طرفیم ، حالا لاوگود ، کورن اسمیت ، وینکی ، دوباره لونا و گل !! گل برای ریونکلاو ... »
صدای شور شوق ریونکلاوی ها در میان بادی که اکنون به نسیم تبدیل شده بود شنیده شد. هافلپافی ها آه کشیدند و باز هم در صندلی های خود فرو رفتند.
« حالا دانگ ، برای دنیس ، درک ، دنیس ، دانگ و گل !! طلسم های شکسته شد ، ده - ده »
بازی همچنان ادامه داشت. ابر ها کم کم پراکنده می شدند. وقتی نتیجه به چهل - چهل رسید ناگهان فریاد گزارشگر شنیده شد که البته چندی بعد در میان سر و صدای تماشاچیان گم شد : « اسپروت شیرجه زده ، چو از اون جلو تره ! حالا اسپروت از بلاجر باتیلدا جا خالی داد و بیشتر عقب افتاد .... خدای من .... اسنیچ تغییر جهت داد. چو همچنان جلوتره و اسپروت داره از سمت چپش به اون نزدیک میشه ... چو توپ رو میگیره یا نه ؟ »
چو چانگ دستش را دراز کرده بود ، همه بازیکنان مات این صحنه بودند و حتی مدافعان فراموش کرده بودند که به سمت چو بلاجر پرتاب کنند. چو همچنان دستش دراز بود. اسپروت با سرعتی که تا به حال دیده نشده بود از سمت چپ به طرف چو می رفت. تا اینکه اسپروت از جلو چو رد شد و به سمت راست او رسید. لحظاتی بعد چو دستش را با افسوس به جارو کوبید. صدای جیغ هافلپافی ها شنیده می شد و صدای فریاد گزارشگر : «اسپروت اسنیچ رو از میان انگشتان چو گرفت ! فوق العاده بود. هافلپاف 190-40 برنده شد !»
هافلپافی ها بالا و پایین می پریدند. همدیگر را در آغوش می کشیدند و شادی می کردند و برای اولین و آخرین بار در آن روز ، خورشید ، گویی فقط به خاطر برد هافلپاف ، بر زمین سبز رنگ تابید !



Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۱ جمعه ۲ شهریور ۱۳۸۶

دنیسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۲ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۷ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۲
از هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 809
آفلاین
مسابقه ي كوييديچ "هافلپاف و ريونكلا"


تالار عمومي هافلپاف حتي از آشپزخونه هم سردتر بود. آتش شومينه خاموش شده بود و فقط چوبهاي داغ آن بود كه دود به هوا مي كرد. دنيس يكي از چوبهاي قرمز رنگ را برداشت و وحشيانه به سمت درك دويد. نيمفادورا، اِما را از موهاش به لوستر آويزان كرده بود. چهره امروزش شبيه دخترهاي شيطاني بود؛ موهاي به هم ريخته و قهوه اي، چشمان عسلي و صورت بر افروخته. اسپروات دهن غار مانندش را كاملآ باز كرده بود و در صورت ماندانگاس فرياد ميزد. موهاي دانگ در فشار زياد هوا عقب كشيده شده بود و ساير اجزاي صورتش مثل ابرو و دهانش را هم، اين جريان هوا داشت مي برد. درك همينطور كه داشت طعم چوب آتشين رو ميچشيد؛ با ناخن هايش به صورت لودوي بيهوش چنگ آنداخته بود و آن را ميفشرد!

فردا تعطيلات كريسمس آغاز ميشد و بقيه بچه ها در خوابگاه مختلط هافلپاف، مشغول جمع كردن وسايلشان بودند و انگار نه انگار كه عده اي داشتند دعوا ميكردند.

نور و رنگ ماه در مقابل درخشندگي برفهاي سطح زمين، هيچ بود و از اين بي حالي خود خجالت مي كشيد. دانه هاي زيباي برف چرخ زنان، با ناز و عشوه بر روي زمين مي افتادند. درياچه ي پهناور يخ زده بود و به رنگ نقره اي در آمده بود. درختان تنومند جنگل ممنوع زير بار سنگين برف در حال سقوط كردن بودند و كلبه ي كوچك هگريد از ديد پنهان شده بود!


هشت شب-رختكن راونكلاو

چشمهاي بچه هاي راونكلاو پف كرده و خواب آلود بود. همگي بر روي نيمكت هاي دورتا دور رختكن نشسته بودند و هيچ كس زحمت حرف زدن را به خود نمي داد. لباسهاي پشمي و سنگين آبي رنگشان نيز باعث شده بود كه اصلآ دلشان نخواهد كه از سر جايشان بلند شدوند. رداي كوچك وينكي دور او پيچيده شده بود و او بي صدا چرت ميزد. لونا در كنار او بود و با تربچه هاي قرمز رنگ گوشواره اش بازي ميكرد. باتيلدا با صورتي چروكيده و كمري خم شده در كنار او مچاله شده بود. الكسا آدامسي به اندازه يك كف دست، در دهان ميجويد و با هر دو دست تنش را ميخاراند. مثل اينكه او به لباس پشمي حساسيت داشت! آوريل در كنار او بود و زير لب، يكي از جديد ترين ترانه هايش را ميخواند و سرش را هماهنگ با آن تكان مي داد. چو بي صدا گريه ميكرد و كورن اسميت با صورتي جدي به ديوار روبرو خيره شده بود و زمزمه ميكرد: مو بچه ي شَطُم...مو خيلي هفت خَطُم...


هشت شب-رختكن هافلپاف

دورا موهاي خشن و پريشانش را كه تا شانه اش ميرسيد؛ همچنان قهوه اي نگه داشته بود و كله ي اِما را كه روي زمين افتاده بود، بين پاهايش قرار داده و موهاي او را به هم گره ميزد. درك همانند مرد عنكبوتي از ديوار بالا ميرفت و دنيس كه شلوار او را گرفته بود، سعي ميكرد او را پايين بكشد و يا حداقل شلوارش را در بياورد. لباس نخي و نازك زرد رنگ اسپروات مثل هميشه براي او تنگ بود و او در حالي كه با آن كلنجار ميرفت يقه ي دانگ را گرفته بود و در جيبهاي او به دنبال قيچي و نخ و سوزن ميگشت. او معتقد بود كه در جيبهاي آن دزد كثيف همه چيز پيدا ميشود! و در اين بين لودو كه تازه به هوش آمده بود روي لامپ سقف نشسته بود(!) و وحشتزده به درك كه از ديوار بالا ميامد نگاه ميكرد. او مثل هميشه سر شرطبندي هايش مبلغ زيادي به او بدهكار بود.


هشت و نيم شب-زمين كوييديچ هاگوارتز

تقريبآ ميشد گفت كه هرگز هيچ چمني روي زمين نروييده و برف حدود دو وجب روي زمين نشسته، و هيچ تلاشي براي برداشتن آنها از وسط زمين نشده بود. بوسيله ي افسون هاي پيشرفته اي محوطه ي زمين كاملآ روشن بود و تماشاگران كمتري نسبت به هميشه در زمين حضور داشتند و ميشد گفت كه آنها فقط از دو گروه هافلپاف و راونكلاو بودند. بيشتر بچه ها ترجيح داده بودند كه شب آخر قبل از تعطيلات را در تالار هاي خصوصي خود سر كنند تا اينكه در اين هواي وحشتناك خطر سرما خوردن را به جان بخرند. تماشاچيان ساكت بودند و حتي براي گرم شدن خود هم سر وصدايي نميكردند. شايد مي ترسيدند كه صدايشان بگيرد!

كاپيتان هاي دو تيم به سختي راه خود را از بين برفها باز كردند و به مادام هوچ رسيدند. كورن اسميت با دست گرم خود، دست سرد و لرزان اِما را لمس كرد و گفت: سلام وُلِك....
اِما بيحال بود و لودو دست او را به دست كورن داد. او در حالي كه نگاهش به درك كه در حال دويدن به سمت او بود اَما با مشت دنيس متوقف شده بود، نگاه ميكرد، گفت: ها....سـ...سلام.
سپس او اِما را با سيم بكسل(كابل فولادي مستحكم) به جارويش بست و او را به فضا فرستاد.
با سوت مادام هوچ بچه ها به سختي پاهايشان را بر روي برفها محكم كرده و از زمين بلند شدند. امشب از ديگر شبها روشنتر بود و زمين از خود نور ساطع ميكرد. باد خشك و سردي مي وزيد و برفها ديگر ناز و عشوه نداشتند. آنها وحشيانه، به جاي اينكه به سمت زمين حركت كنند؛ همراه باد به اين سمت و آن سمت ميرفتند. صداي ناگهاني گزارشگر همه را از جا پراند:
" سلام... لي جردن هستم...اميدواريم كه بازي خوبي رو پشت سر بزاريم و هر دو تيم از نتيجه رازي بشن. كوافل دست لوني لاوگود است. به سمت زمين حريف مي ره. اون وسط دنيس دم جاروي درك را آتيش زده. اما قبل از اينكه داور بتونه سوت خطا رو بزنه لاوگود توپو به سمت دروازه ها پرتاب ميكنه. واي...قبل از اينكه توپ به دابز برسه يكي از مدافعا...تانكس يك بلاجر به سمت دروازه بان خودشون ميفرسته و...به شونه ي اون اصابت ميكنه...اِما داره سقوط ميكنه...كوافل گل ميشه...10 امتياز براي راونكلاو...واي خداي من...اِما روي برفها ميفته...سوت داور به صدا درمياد...."
داور فرود مياد. مثل اينكه اِما زياد آسيب نديده و برفها عايق خوبي بودند. داور به دنيس و دورا براي خطا به روي بازيكنان خودشون تذكر ميده و ميگه مراقب باشن. اِما دوباره سر پستش برميگرده و بازي شروع ميشه.
" بله مثل اينكه همه چي به خير گذشت. كوافل دست كورن است. واي مثل اينكه اسپروات يك چيزي ديده و داره به سرعت به طرفش ميره...آره انگار اسنيچ است. من نميدونم چجوري تونسته تعادلشو رو جارو حفظ كنه!!!!؟ خيلي جالبه كه اون دست كوتاهشو كه حتي به شكمش نمي رسه جلو گرفته و ميخواد اسنيچو بگيره. وااااي... اسپروات از تو جيب ماندانگاس يك دست چوبي بلند در مياره و سعي ميكنه با اون اسنيچو بگيره... همچنان داره جلو ميره...چرا ايستاد؟؟؟ بله مثل اينكه اسنيچ مثل هميشه آب شد و رفت تو زمين...كورن همچنان كوآفل دستشه....كوافل اون گل ميشه. 20 اتمتياز براي راونكلاو! "

الكسا چماغش را به دندان گرفته بود و دو دستي بدنش را مي خاراند. باتيلدا بدنش روي جارو مچاله شده بود و به ارامي يك لاك پشت حركت ميكرد. آوريل با خيال راحت روي يكي از دروازه ها نشسته بود و جارو اش را با يك انگشت ميچرخاند. دانگ سعي ميكرد از اسپروات فاصله بگيرد و در همين حين كوافل اتفاقي به سمتش پرتاب شد. دانگ كه بسيار خوشحال بود به سمت دروازه راونكلاو پرواز كرد. سر دماغش يخ زده بود و روي موهايش برف زيادي نشسته بود. الكسا كه از شدت خارش، صورت و گلويش ملتهب شده بود و سعي كرد چماغش را از دهنش بيرون بياورد كه متآسفانه به آدامسش گير كرده بود و آدامسش به حدي بزرگ بود كه از دهنش در نميامد. دانگ دنبال درك و دنيس ميگرشت و دنيس را ديد كه دارد با اجراي يك طلسم روي جاروي درك، ان را مثل يك اسب رم نشده به حركت در مياورد. پس بلااجبار خودش به سمت دروازه حركت ميكند. كوآفل را ميگذارد داخل جيبش و از دست لونا فرار ميكند. باتيلدا با سري خم شده و آرام جلويش قرار ميگيرد. دانگ او را در ذهن مسخره ميكند و تا ميخواهد از او رد بشود؛ باتيلدا هزار تكه ميشود و يك مار عظيم از درون بدنش به سمت دانگ حمله ميكند.

" او خداي من...باتيلدا منفجر شده...دانگ از وحشت سقوط ميكنه...بين هوا و زمين مادام هوچ ميگرش... همه چيز به هم ريخته...استادان مار رو از زمين بيرون ميبرن... حالا راونكلاو يك مدافع بيشتر نداره...دو پنالتي براي هافلپاف... دنيس و درك كه انگار حالشون خوب نيست...پنالتي اولو دانگ ميزنه...گل نميشه...دومي رو هم انگار ميخواد خودش بزنه...بله گل اول براي هافلپاف...10 امتياز...."

دورا، دور از همه ي اين قضايا با حالتي شيطاني به موهاي گره خورده اِما نگاه ميكند. يك طناب در دست دارد و از جارو اش هيچ خبري نيست. او درون يكي از حلقه ها است و طناب را تنطيم ميكند. باد وحشتناك همراه با برف هاي خشمگين به شدت او را تكان ميدهد. اما دورا با يك حركت سريع طناب را دور گردن اما محكم ميكند و چندين گره كور هم ميزند. كسي حواسش به اِما نيست و او كه با سيم بكسل به جارو اش بسته شده، ديوانه وار سعي ميكند تا خودش را نجات دهد. صورتش كبود شده و در حال خفه شدن است. درك با جاروي ديوانه اش به دنبال لودو ميگردد. از اول بازي او را گم كرده است و معلوم نيست كه او كجاست. دم جاروي او مجددآ توسط دنيس آتش ميگرد اما لودو انگار برف شده و بين ساير برف ها روي زمين پنهان شده است.
اشك هاي چو امانش را بريده است. هر وقت كه كوييديچ بازي ميكند به ياد سدريك كه هميشه به سرعت اسنيچ را ميگرفت مي افتد. حالا او در مقابل تيم سدريك بازي ميكرد. اما از سدريك خبري نبود. او ميخواست به احترام سدريك اسنيچ را نگيرد. اشك هاي بي انتهايش جلوي ديدش را گرفته اند و او اصلآ نميتوانست اسنيچ را ببيند. اسپروات وحشيانه بين تمامي برفهاي پراكنده در زمين و آسمان را گشته بود و هيچ اثري از اسنيچ نبود. حالا وقت خالي كردن عصبانيتش بر روي كسي بود. او فرياد زد: دااااااااانــــــــگ...
دانگ كه مشغول خوشحالي كردن بود با ديدن چهره اسپروات خودش را جمع و جور كرد. اسپروات مثل جريان برق، به سرعت به سمتش مي آمد و قبل از اينكه او بتواند فرار كند او را گرفته بود. كوافل در دست وينكي بود و او به سرعت به سمت دروازه مي رفت. اسپروات جيبهاي دانگ را براي پيدا كردن يك چاقو مي گشت تا با آن كله دانگ را از سرش جدا كند. جيبهاي بي انتهاي دانگ انگار تا پاچه شلوارش امتداد داشت. اسپروات در حالي كه به دنبال شيء تيز ميگشت؛ دستش به چيز متحرك و گردي خورد. كنجكاوانه به دنبال آن گشت. در حالي كه دانگ را چپه گرفته بود توپ كوچك را از جيب او خارج كرد. در كمال حيرت اسنيچ كوچك و درخشان را ديد كه در دستان قول پيكر او بال بال ميزد. در حالي كه مشتي نثار دانگ ميكرد جيغ زد: پس تو اون موقع كه اسنيچو گم كردم برش داشته بودي...
اما دانگ قبل از اينكه بتواند جوابي بدهد در حال صعود به سياره ماه بود. شايد او اولين جادوگري بود كه به ماه سفر ميكرد. وينكي مادام هوچ را با خبر كرد كه اِما در حال مردن است و در همين حين بود كه اسپروات اسنيچ را به نمايش گذاشت.
" 20 به 260 به نفع هافلپاف "
هوا بدتر از بد شده بود و لودو در راه هاگزميد گم شده بود! اسپروات همانطور كه اسنيچ را بلند كرده بود به دانگ فكر ميكرد. ميدانست كه دانگ قصد داشت اسنيچ را به راونكلاوي ها بفروشد.......

-----------------
واي من چقدر پروفسور كوييرل رو دوست دارم! تصویر کوچک شده




ویرایش شده توسط دنیس در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲ ۰:۴۹:۳۳

قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۲۹ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸
از ته چاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 734
آفلاین
هافلپاف ... ريونكلا


- اين قسمت... خوب دقت كنيد... اها... همين جا...
...
- اينجا هم همينطور... ببنيد... خوب نگاه كنيد... ديديد؟
...
- حالا يه نكته ي ديگه... اينجا... ديديد؟! اين حركتشون رو ديديد؟ ما بايد سعي كنيم جلوشون رو بگيريم و نزاريم دفاع ما رو دور بزنن!

ملت ِ تيم كوييديچ هافلپاف در اتاقكي تاريك نشسته اند و تنها نوري كه از پرده ي سفيد مقابلشان منعكس ميشود، چهره‌ي آنها رو به شكلي وحشتگون روشن كرده بود.

- چرا شما گوش نميديد! بابا فردا مسابقس؛ من به عنوان كاپيتانتون كلي زحمت كشيدم، فيلم مسابقشون رو تهيه كردم... بوقيا... چرا گوش نميديد! لودو تو ديگه چرا؟!
لودو پوست تخمه ها رو از دهنش تف ميكنه رو ميز و يه مشت ِ ديگه تخمه ميريزه تو دهنش و ميگه:
- اِما جون من كه دارم نگاه ميكنم... آخه فيلمش جذاب نيس. نميتونستي يه فيلم اكشني، چيزي بزاري...
اِما كه داشت از عصبانيت منفجر ميشد از روي كلافگي و بدبختي و بيچارگي و گير يه مشت ديوونه افتادگي () و چند تا چيز ــِـگي دار ديگه (!) فريادي ميزنه كه موجب ميشه ساير اعضاي تيم از خواب بپرن!
- چه خبر شده؟؟ فيلم تموم شد؟

در اين لحظه اِما كه به نظرسرش شلوغ شده بود و سعي داشت خلوتش كنه؛ به موهاش چنگ ميزد و دسته دسته اونا رو ميكند!! و سرش رو هم كه به نظر خيلي درد ميكرد و نميتونست دردش رو تحمل كنه رو مدا به در و ديوار ميكوبيد!! و به نظر مي‌رسيد كه گرمش هم هست و به لباساش چنگ ميزد! و تلاش ميكرد لباساش رو پاره كنه! ظاهرآ يادش رفته بود كه چجوري درميارن لباس رو! البته ممكنه از گرماي زياد هم باشه، ميخواست زودتر خلاص شه!! به هر حال سايرين كه گرمشون نبود... خلاصه اِما در اين حال از اتاقك ميره بيرون... (نويسنده يكم خُله! شما جدي نگيريد.)


شب هنگام؛ خوابگاه مختلط!

ماندانگاس رو تختش دارز كشيده و داره صحبت ميكنه:
- تو خيلي خوبي... من خيلي دوستت دارم، امروز تو محوطه خيلي خوش گذشت... بزار تا صبح تو بغل هم بخوابيم...
جيغ لودو به هوا ميره و يكي ميزنه تو گوش دانگ و ميگه:
- بوقي... اشتباه گرفتي بابا... الان سه شبه تخت تو و نميفا رو از هم جدا كرديم... تو چرا حاليت نميشه مردك بي ناموس! بوقي.. همين كارا رو كردي آبروي تالار رفته!
در همين لحظه صداي فريادي در خوابگاه ميپيچه!!!
- نـــــــــــــــــــــه!!!

- چي شد؟ چي شد؟ چي شده؟
ملت همه دور و بر اِما -كه با صداي جيغ از خواب پريده بود- جمع ميشن...
لودو: بريد كنار... خانم منه... به شما چه! بريد اونور... چي شده اما جون؟
گوس گاس (همون ماندانگاسه! اين بشر چندين اسم مستعار داره.): بيا... بعد به من ميگه!
اِما: لودو... لودو خواب ديدم... خواب اون فيلمي كه ظهر ديديم رو ديدم!
ملت:
اِما ادامه ميده: خواب ديدم نتونستيم جلو تاكتيك هاي اونا رو بگيريم... خواب ديدم اونا دفاع ما رو دور زدن!
ملت در حالي كه سعي ميكردن محتويات معدشون رو همون داخل معده نگه دارن، با حالت "از هر چي فيلم و كوييديچه بدمون مياد" به اِما نگاه ميكنن و از تختش دور ميشن!


صبح مسابقه؛ رختكن هافلپاف!

كاپيتان اِما دابز: خوب بچه ها بزاريد من آخرين تاكتيك ها رو مرور كنم... ببينيد، ما نبايد بزاريم اونا دفاع ما رو دور بزنن! همونطور كه تو فيلم ديدم... اصلآ من صلاح ميدونم تو همين فرصت باقي مونده يه بار ديگه با هم فيلم رو ببينيم... نظرتون چيه؟
- ملت يه چند تا چوب و چماق و بيل و كلنگ و گرز و تبر!!! از تو جيباشون در ميارن و ميرن سمت اِما...
- خوب بابا شوخي كردم! لباساتون رو بپوشيد بريم تو زمين گرم كنيم پس...


زمين كوييديچ هاگوارتز!

سكوهاي اطراف زمين كوييديچ هاگوارتز خالي خالي به نظر مياد و از هر گروه چهار-پنج نفر روي سكوها نشستن و دارن سعي ميكنن حناجر (جمع حنجره!) خودشون رو پاره پوره كنن!
بازيكنان دو تيم با لباس هاي زرد و آبي در دو سمت زمين مشغول گرم كردن خودشون هستن... (اينا همش توصيفات زمين و بازيكنا و اين چيزاست ها... نمره بده! )

پرسي در حالي كه يه برگه گرفته دستش ميره طرف بازيكناي ريون... از اونجايي كه بايد از ديد تيم خودمون بنويسيم، ما نميفهميم كه پرسي به اونا چي ميگه. (نمره بده! )

بعد از چند لحظه پرسي مياد پيش بازيكنان هافل كه مثلآ دارن خودشون رو گرم ميكنن...
پرسي ميره سمت اِما و ميگه:
- شما داريد گرم ميكنيد الان؟
- بله... ما داريم گرم ميكنيم و اگر شما متوجه نميشي و اينطور به نظر ميرسته كه الان ما نشستيم و داريم جُك تعريف ميكنيم واسه هم؛ بايد بگم كه اين تاكتيك تيم ماست و ما به روشهاي مخفي گرم ميكنيم و حتي شما خبر نداري كه ما جاروهامون رو هم الان آتيش درست كرديم تو رختكن و داريم اونا رو هم گرم ميكنيم... در كل ما تاكتيكمون اينه كه نبايد بزاريم اونا دفاع ما رو دور بزنن...
پرسي كه به اين شكل: در اومده، ميگه:
- بوقي ِ جو گيرز! من نيومدم باهات مصاحبه كنم كه... يه سوال پرسيدم حالا! غلط كردم... من اومدم كارت بازي ِ بازيكناتون رو چك كنم! در اين ترم كوييرل منو مامور كرده كه چك كنم كلآ همه چيز رو!
اِما: خوب... ميتوني چك كني... ما دوز و كلك نداريم... ميتوني آي پي ها رو هم چك كني! ولي اين دليل نميشه كه ما اجازه بديم كه اونا دفاع ما رو دور بزنن... :پتك!:
پرسي در اين حالت داشت يه مشت برگه رو بررسي ميكرد و به چره ي بازيكنا نگاه ميكرد كه الان مشغول پوشيدن لباسهاي گرم نظيرِ پليور و كاپشن و اين‌چيزا بودن تا بتونن خوب خودشون رو گرم كنن قبل از بازي!
- خوب... تيم شما يه مشكل داره... لودو بگمن بازيكن ِ تيم شما سربازي نرفته و الان سرباز هست و نميتونه تو اين مسابقات بازي كنه... بايد بگم كه چون تو اين دوره ذخيره هم ندارن تيم ها شما بايد با يه بازيكن كمتر بازي كنيد!
- چي چي رو سربازه؟! خودم موقع عقدمون پول دادم سربازيشو بخره!...
- خاك تو سرت! به هر حال سربازيش رو نخريده! هر قبرستوني كه پول رو خرج كرده نميدونم... الان سربازه! ميزاريش كنار يا پيام شخصي بزنم كوييرل همتون رو حذف كاربر كنه؟
...
چند لحظه بعد؛ پس از كلي درگيري و بزن بزن جنازه ي لودو به ميان تماشاچيان پرتاب ميشه...

---
كوييرل به ساعت مونجوق دوزي شدش (!!!) نگاهي ميكنه و ميخواد سوت بازي رو به صدا در بياره كه ميبينه سوت رو با خودش نياورده! پس دو عدد از انگشتاش رو ميكنه تو دهن مبارك و فوت ميكنه! بعد از كلي تُف و تووف يه صداي سوت خفيف به گوش ميرسه و توپ ها رها ميشه...

اِما كه رفته جلوي حلقه ها وايستاده داد ميزنه:
- بچه ها من فكر ميكردم خُل ممد داوره... ولي كوييرل داوره! اون خطاهايي كه تمرين كرده بوديم رو انجام نديد! در ضمن الان كه لودو (تو دلش ميگه: الهي ذليل بميره!) نيست، اونا راحت تر ميتونن دفاع ما رو دور بزنن... حواستون باشه!
بازيكناني هافلپاف با حالت "از هر چي دفاع دور زدن و لودو و كوييديچه حالمون به هم ميخوره" به اِما نگاه ميكنن و ميرن سر پستاشون... كه همين وسطا گل اول رو هافلپاف ميخوره...
صداي منحوس گزارشگر كه الهي سقط شه! در ورزشگاه تغريبآ خالي ميپيچه:
- بله.... گل اول براي ريونكلا... بازيكن سيه چُرده ي اين تيم... كورن اسميت اين گل رو به زيبايي وارد دروازه ي هافلپاف ميكنه... ريونكلا بازي رو طوفاني شروع كرده... حالا اين وينكي، جن خونگيه (هماهنگي با كتاب... نمره بده! ) كه كوافل رو پاس ميده به لونا...
لونا چشاش چپ ميشه و به علت ذوق زدگي و كوافل نديدگي! از رو جاروش سقوط ميكنه.
- اوه... بله... لونا بي دليل سقوط ميكنه... اوه ايول چو! لونا رو رو هوا مقاپه و نشون ميده كه علاوه بر قاپيدن اسنيچ و قاپيدن دل مك بون (!) قاپيدن آدم و چيزاي ديگه رو هم بلده!!!
- خوب، ميبينيم كه كوافل رو براي اولين بار بازيكنان هافلپاف گرفتن... اين دركه كه داره جلو ميره! اوه نه!

باتيلدا يك عدد بلاجر رو ميكوبه تو دهن درك و درك تمام دندوناش ميريزه تو حلقش!
- بله... درك توپ رو ميندازه واسه دنيس... دنيس به گاس گاس... بله اين وسط شفادهنده ها در كنار زمين به وضعيت درك دارن رسيدگي ميكنن... ماندانگاس شوت ميكنه... و آوريل با يك حركت توپ رو مقاپه! ايول...
گزارشگر ادامه ميده: خوب.. حالا درك داره كنار زمين بال بال ميزنه! ولي ظاهرآ كوييرل به دقت بازي رو زير نظر گرفته و نميفهمه... خوب مثل اين كه درك رو ديد و بهش اجازه ي ورود ميده...

- خوب... باري ديگه اين ريونه كه داره حمله ميكنه... الكسا و باتيلدا به خوبي مهاجمين رو پوشش ميدن و بلاجر ها رو دور ميكنن...

اين وسط نيمفا كه در غياب لودو به تنهايي داره بلاجر ها رو به سمت اونا ميفرسته و اونا هم حي دفع ميكنن بلاجرها رو قاطي ميكنه و ميره با چماق ميكوبه تو مغز لونا! لونا هم چشاش از كاسه در مياد و ميفته كف زمين كوييديچ!!!
كوييرل بعد از يه رب سوت ميزه! (هنوز ياد نگرفته با دستاش سوت بزنه خوب!)
- نيمفادورا تانكس شما از بازي اخراج هستيد! و يك پنالتي براي ريونكلا و لونا هم بهتره براي درمان از بازي بيرون بره!

خلاصه پنالتي گل ميشه و در همين لحظه لودو در كنار زمين مشغول بال بال زدن ديده ميشه! ... ولي به هيچ وجه كوييرل متوجه اون نميشه! لودو داد و هوار، پيام شخصي و ساير راه هاي ممكن رو هم امتحان ميكنه ولي باز هم كوييرل متوجه بال بال زدن اين كبوتر كوييديچ دوست(!) در كنار زمين نميشه!
ناگهان فكري به ذهن لودو ميرسه...
BUZZ!!!
بدن كوييرل وسط زمين يه لرزه ميره و ملت فكر ميكنن كه داره بندري ميزنه و چون تاحالا اين صحنه رو نديده بودن از كوييرل، بازي رو ول ميكنن ميان دورش شروع ميكنن دست زدن!
كورن: ها... بيا... ها وُلك! ماشالله كاكو... تو كه از مو بهتر ميلِرزوني! (با لهجه ي جنوبي.)

كوييرل بعد از فرستادن اخطار براي تمام بازيكنا!!! اونها رو متفرق ميكنه و مياد سمت لودو.
- چته؟ چيه؟ تو نميتوني بازي كني! چيكار داري...
لودو يه تيكه كاغذ ميده دست كوييرل و ميگه:
- من مشكل سربازيم حل شد... من الان دانشجوي دوره ي پودماني دانشگاه پيام نور هستم!
كوييرل: جدي؟؟؟ چي ميخوني؟تصویر کوچک شده
- خانه داري... گرايش خاله بازي! باحاله نه؟
- هوووم... من هميشه گرايش آشپزيش رو دوست داشتم.. .... ها؟! چي ميگي بوقي... من مديرم! برو برو تو زمين، مشكلي نيست!

لودو در ميان تشويق انبود تماشاگران هافلپاف كه بالغ بر دو-سه نفر هستن، وارد زمين ميشه...

در همين لحظه صداي نكره ي گزارشگر جو وزرشگاه رو مخدوش ميكنه و اجازه نميده تماشاچيا بيشتر لودو رو تشويق كنن...

- خداي من عجب سرعتي داره اين چو چانگ... به نظر ميرسه اسنيچ رو ديده! بله... داره اوج ميگيره و به سمت بالا ميره... اسپروات هم به نظر سعي داره به همون سمت بره...
اسپروات با وزن دو تونيش، شكمش رو روي جارو جابجا ميكنه و باسرعتي معادل نصف سرعت لاك‌پشت قصد داره مسير چو رو تعقيب كنه! لازمه كه از تلاش هاي اسپروات در اين زمينه هم غافل نيشم... چرا كه با حركات كرم مانند روي جارو سعي ميكنه سرعتش رو بيشتر كنه!!!

- بله... اسپروات به هيچ وجه نميتونه به چوچانگ برسه... عجب اسنيچ بلايي هم هست () مسيرش رو عوض ميكنه و به سمت پايين داره ميره... خيلي سرعتش زياده... حتي چو هم نميتونه بهش برسه! جا داره از پروفسور كوييرل به خاطر تهيه ي اسنيچ هاي درجه يك! مجهز به موتور انژكتوري، با ترمز اي بي اس و كيسه ي هوا؛ تشكر كنيم... (در اين صحنه ميبينيم كه گزارشگران هم از پاچه خواري مديران غافل نميشن! ايول! )

در يك لحظه تماشاگران و گزارشگر و دارو محترم سركار خانم كوييرل () و بازيكنان ريونكلا و كلاغ ها و جغدهايي كه از روي زمين كوييديچ عبور ميكردن، صحنه اي رو ميبينن كه تا به حال در عمر خود نديده بودن!
- اوه... خداي من... اسپروات از روي جاروش ميپره پايين.... wow!!!
اسپروات به دليل نيروي ثقل زمين با سرعتي معادل جنگنده هاي فوق پيشرفته، از كنار چو -كه به سمت پايين دنبال اسنيچ هست- عبور ميكنه (لازمه به ذكر است كه موهاي بدن چو همگي ميريزه!) و به سرعت به سمت اسنيچ ميره... اسنيچ هم كه غافلگير شده(!) خودش رو در مشت گوشتالو و عرق كرده‌ي اسپروات احساس ميكنه...

كوييرل در سوت ميدمه... اما چون سوت نداره نميدمه! و از اونجايي كه در زمان استراحت تيم ها (ميگي كو؟ خوب پست طولاني ميشد حذفش كردم، ببخشيد ديگه.) سوت زدن با انگشتان رو تمرين كرده، اينبار بهتر سوت ميزنه و هافلپاف رو برنده ي بازي اعلام ميكنه...

اسپروات هم با شكم روي زمين فرود مياد! و از اونجايي كه شكم اسپروات داراي سيستم پيشرفته ي "چربي اُ اِلاستيك" (تلفظ:charbi o elastic ) هست، هيچ اتفاقي نميفته و يك فرود خوب رو داره! به كليه ي مسافرين عزيز و خدمه ي محترم خسته نباشيد ميگيم!

خلاصه مراسم خوشحال بازي ِ بعد از مسابقه و بوس-بغل-لاو، كه بين ملت هافل رايج هست راه ميافته و اِما در حالي كه فرياد ميزد "ديديد نتونستن دفاع رو دور بزنن!" به جمع شادماني كنندگان ميپيوندد...

در آخر جا داره از حامي مالي برگذار كننده ي مسابقات؛ شركت توليدي لوازم آرايشي ِِ بوق نشان ِ طلايي (!) تشكر كنيم...

به گزارشگر بازي هم به علت پاچه خواري از كوييرل عزيز يك دستگاه تلويزيون پلانو "42 تقديم ميكنيم.

الهي جانم فداي مديريت و بلاخص كوييرل! (حالا كه جاييزه دادن ما هم به فكر پاچه خواري افتاديم!)

خدافظ!!!


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲ ۰:۰۵:۵۹

ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶

الکسا بردلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹
از اينجا... شايدم اونجا... شايدم هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 366
آفلاین
((ریونکلاو)) و ((هافلپاف))

کورن:تو بگو برو بمیر ولی من این کارو نمی کنم!
چو جیغ میزنه:تو غلط می کنی؟مگه چه کاره ای؟باید بازیش بدی!
کورن:مک بازی بلد نیست که!آخه کی یه بازیکن پنج پا رو راه میده تو تیم که من بدم!؟من کاپیتان تیمم می گم بازیش نمی دم!
چو:خب باش!منم همه کاره ی تیمم همه از من حساب می برن!مگه نه دخترا؟
همه دخترا سرشونو به نشانه ی موافقت تکون میدن!
کورن آهی می کشه و به خوابگاه پسران میره تا اونجا یه مقدار فکر کنه!

تلق تلق تلق تلق تلق...
این صدا رشته ی افکار کورن رو پاره می کنه!کورن اطرافشو نگه میکنه و میبینه این صدا چیزی نیست جز صدای پای مک!
کورن گلدونیو که پیشش بود بر میداره و به سمت مک پرت می کنه!
مک جیغی میزنه و از اونجا فرار میکنه!
کورن دوبار چشماشو می بنده و یه دفعه احساس می کنه یه چیزی بالای سرش قرار داره!
کورن:هه!لبو!
اما کمی که به خودش میاد متوجه میشه این چوئه که از شدت عصبانیت سرخ شده بالای سرش ایستاده!

------------------------

در رختکن...

کورن که حسابی کبود شده بود به تک تک بازیکنا از جمله مک نگاه میکنه و به آرومی شروع به صحبت می کنه!
-خب از اونجا که یکی از بازیکنای ما غیر قانونیه ما بازی رو می بازیم!
چو دوباره داد میزنه:نخیر نیست!!!
کورن نفس عمیقی می کشه و ادامه میده:اوه بله منظورم خودم بود که غیر قانونی بازی می کنم!
چو:خب برو بیرون!!!
کورن آب دهنشو قورت می ده و دیگه چیزی نمیگه!

------------------------

در زمین بازی...

بازیکنا یکی یکی وارد زمین میشن و در کمال تعجب مک در حالی که پشماشو زرد کرده بودن تا شبیه کورن بشه در آخر صف قرار داشت!
همه ی تماشاگرا شروع به تشویق بازیکنای دو تیم می کنن!هوا ابری بود و گاهی نم نم بارون به هوای ورزشگاه طراوت می بخشید!

کریچر که توی جایگاه تماشاگران نشسته بود شروع می کنه به فحاشی به ریونیا!
کریچر:کورن هر روز زشت تر از دیروز!دینگ دینگ!!!
یه نفر از پشت سر کریچ می گه:واقعا!
کریچ بر میگرده تا ببینه طرف کیه!
کریچ::

کورن(همون مک!) و اما دابز به مرکز زمین میان تا با هم دست بدن!کورن(همون مک!) پنج تا دستشو بالا می بره تا با اما دست بده!اما هم به ناچار یکی از دستاشو انتخاب می کنه و میاد دست بده که ناگهان چو با تنه کورن(ای بابا چقدر خنگی تو!همون مکه دیگه!) رو کنار میزنه و با اما دابز دست میده!
داور نگاه چپ چپی به چو می ندازه اما چون نمی خواد وقت رو بیشتر از اینا تلف کنه به سمت توپا می ره تا اونا رو رها کنه!

گزارشگر:خب با سوت داور بازی شروع میشه!من کورنو می بینم که با شکل و شمایل جدیدش داره به سمت کوافل حرکت می کنه!اما اونو درک می گیره!بله درک پیش میره...یه پاس عالی برای ماندانگاس ، اونم معطل نمی کنه و توپو می سپاره به دنیس!...از اون ور الکسا...اما نه صبر کنید!کورن از از پشت سر به دنیس نزدیک می شه!...اوه اون می پره روی کمرش!معلوم نیست داره چه کار می کنه!...
مک با صدای بلند فریاد میزنه:اسنیچ اسنیچ!
چو:
چو به شدت سرخ میشه و به سمت مک پرواز می کنه!مک همچنان دنیس رو گرفته بود و ول نمی کرد!از اون طرف لودو یه بلاجر به سمت مک می فرسته که از کنارش رد میشه!تانکس از اون طرف دوبار بلاجر رو به سمت مک می فرسته و باز هم از کنارش رد میشه!دوباره لود از اون طرف بلاجره رو می فرسته و بازم از کنار مک رد میشه!خلاصه این اتفاق تا آخر بازی تکرار می شه!باتیلدا و الکسا هم واسه اینکه عرصه خالی نباشه یه بلاجر دیگه رو از این طرف مک به اون طرف مک پاس می دن!
دنیس هر طور شده کوافل رو به سمت دروازه پرتاب می کنه و آوریل هم به راحتی اونو می گیره!چشمای مک ناگهان روی دستای آوریل تیز میشن و اون از پشت دنیس به سمت آوریل می پره!
صحنه آهسته می شه!
آوریل:نهههههههههه!
مک:اسنییییییچ!
چو:نههههههههههه!
کورن:هر هر هر هر هر!
اما قبل از اینکه مک با آوریل برخورد کنه و کلی بهش صدمه بزنه داور سوت رو به صدا در میاره!پروفسور اسپراوت اسنیچ رو گرفته بود و بازی به نفع هافلپاف تموم شده بود!اما آیا فکر می کنید چون بازی تموم شده مک به آوریل برخورد نمی کنه؟حتما میگی برخورد میکنه اما بازم در اشتباهی!چو آوریل جا خالی می ده!


[b][siz


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
ریونکلاو و هافلپاف

آوی:ناهار امروز رو مهمون راجریم دیگه!
راجر: نه نه من به هیچ وجه گردن نمی گیرم!کی گفته مهمون منید؟هاگوارتز غذاخوری(!) به این بزرگی داره!به من چه!
آوی:اِ اِ اِ!مگه خودت نگفتی بازنده باید کل ملت ریون رو ناهار بده؟
در همین هنگام برادر حمید به طرزی کاملا خفن وارد میشه و میگه:نچ نچ نچ شرط بندی؟!
و دوباره به همون طرز خفن غیب میشه!
راجر وقتی ملت رو به حالت: مشاهده می کنه(!) چاره ی دیگه ای نمی بینه و میره تا به فکر به حال غذای ملت بکنه!
------------------
دقایقی بعد در خوابگاه پسران ریونکلاو!

راجر کریچر رو به گوشه ای برده و باهاش صحبت می کنه!
راجر:ببین کریچ جون!یه جوری از خجالتت در میام!فقط همین یه دفعه!
کریچر:عمرا!راه نداره!مگه آشپزخونه هاگوارتز توالت عمومیه!!!
راجر: چه ربطی به توالت عمومی داشت؟
کریچر:خب اینجا عمومی بودن مد نظر بود!
راجر کمی فکر می کنه و بعد از اینکه دوزاریش میفته(عمرا افتاده باشه! ) دوباره به اصرار کردن ادامه میده.
کریچر بعد از رشوه های فراوانی که از راجر می گیره بالاخره موافقت می کنه تا از آشپزخونه یه مقدار غذا واسه راجر کش بره!

-------------------
ساعاتی بعد در رختکن کوییدیچ هاگوارتز

ملت ناهارشونو خورده بودن و شاد و خوشحال آماده ی شرکت در یک مسابقه ی تمام عیار بودن!
کورن طبق معمول همیشه شروع به سخنرانی می کنه:خب بچه ها ما بازی سختی رو پیش رو داریم!حریف خیلی قدره!مربیشون خیلی خفنه!داور بازی هم خیلی خط و خفنه!کلا وضع خطریه...
ملت:
پس از گذشت مدتی بالاخره صحبت های کورن تموم میشه!
وینکی دستشو بالا میبره و از کورن اجازه می گیره.
کورن:بله؟
وینکی:آقا اجازه!دستشویی داریم!
کورن یکم اخم می کنه اما در نهایت به وینکی اجازه می ده تا بره دستشویی!
کورن میاد تا حرفی بزنه که اینبار لونا دستشو بالا می بره!
کورن:بله؟
لونا:همممم...آقا ما هم دستشویی داریم!
اینبار کورن با صدای خشن تری می گه:بفرمایید!
و دوباره میاد حرف بزنه که اینبار همه با هم دستشونو می برن بالا!
کورن:شما هم دستشویی دارید؟
و دست خودشو هم بالا می بره!!!
--------------------
هوا یه مقدار گرم بود و مدت ها بود که بارون نباریده بود!
باد گرمی به آرامی در ورزشگاه می وزید و به نظر نمیومد مشکلی برای ادامه ی بازی ایجاد کنه!
به نظر نمی رسید تمام دانش آموزان هاگوارتز برای تماشای بازی اومده باشن!اکثرا ترجیح می دادن توی این هوای گرم توی تالار خودشون بمونن!ظاهرا فقط هافلپافی ها و ریونکلاوی های متعصب بودن که برای تماشای بازی اومده بودن!
کاپیتان ها به مرکز زمین میان و با هم دست می دن.
کورن دست اما دابز رو به گرمی فشار می ده و بهش یه لبخند تمسخر آمیز می زنه!
سپس اما دابز به سمت دروازه ش میره و کورن اسمیت کمی عقب تر میره تا کوافل رو تصاحب کنه!
داور توپ ها رو رها می کنه و سوت بازی رو میزنه.
وینکی به سرعت به سمت کوافل حرکت می کنه تا اونو زودتر از ماندانگاس فلچر بگیره!اما ماندانگاس تیزه تره و توپ رو روی هوا می قاپه و به سمت دروازه ی ریون حرکت می کنه.آوریل کمی توی دروازه تکون می خوره و آماده می شه.
لونا که جلوی ماندانگاس ایستاده بود و می خواست توپو ازش بگیره دلشو می گیره و یه دفعه به سمت پایین سقوط می کنه!
ماندانگاس هم که از این حرکت لونا تا حدودی ترسیده بود توپ رو به درک پاس می ده تا نقشه ی احتمالی لونا رو به هم بزنه!
باتیلدا یه بلاجر رو به سمت درک می فرسته!درک جا خالی می ده و توپ رو به دنیس پاس میده.
سوووووووووت...
همه ی بازیکنا به داور نگاه می کنن که با دست وقت استراحت رو نشون میده!

-------------------
در رختکن تیم ریونکلاو

-آیییی مامان!آخ دلم!
-پس این چو کی میاد بیرون؟بابا تایم اوت تموم شد!
چو در دستشویی:
کورن از دستشویی مردونه بیرون میاد و کش و قوسی به بدن خودش میده!
ملت ساحره به سمت دستشویی مردونه هجوم میارن اما در دستشویی با صدای بلندی بسته میشه و همه با صورت می خورن توی در!
-------------------
دقایقی بعد در زمین بازی

داور دوباره سوت میزنه و بازی جریان پیدا می کنه.
چو در حالی که اسپراوت رو به دقت زیر نظر داشت اطرافش رو نگاه می کرد تا شاید اثری از اسنیچ پیدا کنه!
در همین حال ناگهان میبینه مک به جای اسپراوت روی جارو نشسته!مسیر جاروشو تغییر میده تا به سمت مک حرکت کنه!
چو: مـــــــــــک!!!
یه دفعه دنیا دور سر چو می چرخه و همه جا سیاه میشه!
لودو به طرز خیلی خفنی به الکسا خیره شده بود و الک منتظر یه بلاجر بود تا اونو مستقیم به سمت صورت لودو بفرسته که ناگهان متوجه سقوط چو میشه!
در حالی که به سمت چو میرفت نگاهش به لودو میفته و احساس می کنه لودو یه کِیس مناسب برای اونه!لبخندی به لودو می زنه و ناگهان همون بلایی سرش میاد که سر چو اومده بود!
لودو از سقوط الکسا جا می خوره و جاروشو به سمت اون تغییر مسیر میده تا بهش کمک کنه که ناگهان یه بلاجر با کمرش برخورد می کنه و موجب سقوطش میشه!
تانکس که پشت سرش ایستاده بود به این حالت در میاد:
کوافل توسط دنیس به سمت دروازه ی ریون شلیک میشه!اما آوریل اونو شبیه گیتار گم شده اش میبینه و آغوشش رو باز می کنه تا اونو بغل کنه!اما مثل دو نفر قبلی سقوط می کنه!
و این در حالی بود که باتیلدا بلاجری که روبروش بود رو مثل کتاب تاریخ جادوگری میبینه و زیاد طول نمی کشه تا اونم با مخ به زمین بخوره!
لونا هم بدون دیدن هیچ گونه توهمی(چون فرق بین توهم و واقعیت رو تشخیص نمیده! ) سقوط می کنه!
دیگه سرتونو درد نیارم!وینکی و کورن هم سقوط می کنن میرن پی کارشون :همر:
داور هم اینور و اونورو نگاه میکنه و متوجه میشه هیچ بازیکن ریونیی توی زمین نیست و در سوت خودش می دمه و هافلپاف رو برنده اعلام می کنه!
---------------------
همون لحظه در گوشه ای از هاگوارتز!

کریچر مشغول شمردن پول هایی بود که به تازگی به دست آورده بود و بعد از شمردن اونا ، پولایی رو که راجو به عنوان رشوه بهش داده بود روی پولا میزاره و دوباره اونا رو میشماره!
ناگهان دستی از تاریکی به سمت کریچر میاد و گردنشو میگیره و اونو به سمت تاریکی می کشونه!
جیـــــــــــــــــــــــــغ!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱ ۱۴:۱۰:۰۰

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷
از اون ورا چه خبر؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 341
آفلاین
پست کوییدیچ!

ریونکلاو و هافلپاف

خررررررپف...خرررررررپف!

این صدای خر و پف بازیکنان ریونکلاو بود در حالی که فقط 1 ساعت تا شروع بازی باقی مانده بود.
چو که ظاهرا این وصله ها بهش نمی چسبید بیدار بود و داشت توی ذهنش حرکات رزمی رو مرور می کرد!که ناگهان ساعتشو نگاه می کنه و متوجه میشه همه خوابن!
-هی الک...پاشو دیگه چقدر میخوابی؟آوریل؟وینکییییییی؟لونااااااااا!باتیدااااااا؟پاشید دیگه!
چو پس از صدا زدن های مکرر دست از کار می کشه و به فکر فرو می ره تا یه خاکی توی سرش بریزه!
چو:
چو به طرف شومینه میره مقداری پودر پرواز توش میریزه و به خیابان ناکترن می ره!
نسیم خنک توی صورت چو می خوره و قدم به خیابان ترسناک ناکترن میزاره!همون اول کار یه نفر جلوشو می گیره و شروع به ور زدن می کنه!
-راست کارت دسته خودمه؟چی میخوای؟شیشه؟اشک؟شادی؟
-یه چیزی میخوام ملتو از تنبلی در آره!داری؟
-آها!معلومه که دارم بفرما!این قرصا مخصوص همینه اصلا!یه دونه به طرف بدی تا سه روز واست جفتک می ندازه!
چو با خوشحال قرصا رو از دست طرف می قاپه و غیب میشه!
-هوووووووی!پولش؟
چو دوباره ظاهر میشه و پولو به طرف میده و دوباره غیب میشه.
ملت همچنان توی تالار ریون خواب بودن و تقریبا نیم ساعت تا شروع بازی مونده بود!
چو به طرف دخترا می ره و یه قرص توی دهن هر کدومشون می زاره!از اون طرف هم جلوی در خوابگاه پسرانه می ایسته و قرص رو از دور توی دهن کورن پرت می کنه!(حال می کنید چه با ناموسی!)
سر و صدایی توی خوابگاه دخترانه به پا میشه و دخترا همه شون از خواب بیدار میشن!
کورن هم از اون طرف با کله از خوابگاه پسرانه می پره بیرون در حالی که به طرز عجیبی با این سرعت آماده شده بود.
چو کمی سرشو می خارونه و لبخندی از سر رضایت می زنه!
الک:پس چرا نمیریم؟من می خوام برم بازی کنم!من می خوام دهن اینا رو آسفالت کنم!
لونا با فریاد بلندی میگه:صورتشونو با بلاجر ها صاف می کنم حالا ببینید!
چو:اهم اهم...لونا جان شما مهاجمی!
لونا:همون...خب با اسنیچ صاف می کنم!!!!
چو:
بازیکنا به سمت زمین بازی کوییدیچ حرکت می کنن و در بین راه کلی کُری واسه هم می خونن!

در رختکن...
کورن به جای بیان نکات تکنیکی برای بازیکنان از خودش تعریف می کرد و البته بقیه ی بازیکنا هم بیکار نبودن و اونا هم از خودشون تعریف می کردن!اما چو حواسش جای دیگه ای بود!اون داشت با خودش فکر می کرد که با گرفتن اسنیچ میتونه به همه ی این مشکلات پایان بده!ناگهان سرش گیج میره و میوفته روی زمین!
کورن:اِ اِ اِ!این چش شد؟یالا تو جیباشو بگردین و قرصاشو پیدا کنین!
ملت به جیبای چو هجوم میارن و یه مشت از همون قرصای مذکور رو توی دهن چو می چپونن!
چو عین فنر بالا می پره و فریادی می زنه که سقف رختکن ترک بر میداره!

بازیکنا با هم به سمت زمین بازی حرکت می کنن!همه به نظر شاد و خوشحال می رسیدن و از همه خوشحال تر چو بود که به نظر می رسید همه ی غم های دنیا ازش دور شدن!همون نسیم خنکی که در کوچه ی ناکترن وجود داشت اینجا با شدت بیشتری توی صورت بازیکنا می وزید و لطافت هوای صبحگاهی به لذت این نسیم اضافه می کرد.
کورن و اما دابز در مرکز زمین گرد هم میان و با هم دست میدن!به نظر میرسه کورن کری هایی هم واسه اما دابز می خونه اما اون اهمیت نمی ده و به سمت دروازه اش حرکت میکنه!
داور توپ ها رو رها می کنه و بازی شروع میشه!
کورن با سرعت به سمت کوافل میره اما از کنار کوافل عبور می کنه و با قدرت تمام خودشو به درک می زنه که از روبرو داشت به اون نزدیک میشد!
شترررررررررررق!
داور دهنش باز می مونه و نمی دونه چه تصمیم بگیره که از اون طرف لونا لاو گود رو می بینه که بلاجر رو با دست می گیره و محکم توی صورت لودو میزنه که قصد منحرف کردن اون با گرزش رو داشت!
داور میاد دوباره سوت بزنه و خطای لونا رو اعلام کنه که متوجه میشه وینکی روی حلقه های دروازه ی ریون ایستاده و داره میرقصه در حالی که آوریل وظیفه ی دروازه بانیشو رها کرده بود و داشت واسش گیتار میزد!
صدای اعتراض تماشاگرا به هوا رفته بود و دیگه از اون تشویق های هماهنگ ریونی ها خبری نبود!به جای اون فحش های تماشاگران دو تیم شنیده میشد که معلم های هاگوارتز رو به شدت نگران کرده بود!
داور در سوت خودش می دمه ما بلافاصله باتیلدا با گرز خودش یه بلاجر به سمتش می فرسته!داور جا خالی میده و میاد تا به باتیلدا هشدار بده که دو مهاجم هافلپافی یعنی ماندانگاس فلچر و دنیس در حالی که داشتن از دست الکسا فرار می کردن به شدت باهاش برخورد می کنن!
بازیکنان هافلپاف هم بیکار ننشستن و شروع کردن به مقابله با ریونی ها!تانکس از یک طرف بلاجری رو به سمت باتیدا می فرسته اما باتیلدا چوبدستیشو در میاره و بلاجر رو تبدیل به یه توپ جنگی می کنه و به سمت تانکس می فرسته!
حالا لونا به سمت اما دابز رفته بود و سعی داشت بلاجر رو با دست وارد دروازه ی تیم هافلپاف کنه!اما دابز به شدت دستپاچه شده بود و ترجیح میده به جای ایستادن در دروازه و دفاع از خودش از محل فرار کنه!اما کورن امانش نمی ده و خودشو محکم به اون می کوبونه!
بازی دیگه کاملا به هم ریخته بود و مسئولان هاگوارتز کم کم داشتن وارد ماجرا میشدن!
در اون سمت به نظر می رسید پروفسور اسپراوت اسنیچ رو پیدا کرده و به سرعت اونو دنبال می کرد!
چو متوجه حرکت اون میشه و به سمتش حرکت می کنه!اسپراوت دستشو دراز میکنه تا اسنیچ رو بگیره و چو هم از طرف مقابل بشه نزدیک میشه
چو به طرز بسیار وحشتناکی دهنش رو باز می کنه و فریاد "خووووووون تازه" رو سر میده!
دست اسپراوت تنها چند سانتی متر با اسنیچ فاصله داشت که اسنیچ با یک تغییر جهت ناگهانی وارد دهن چو میشه و چو تعادلشو از دست میده و به اسپراوت برخورد می کنه و هر دو با هم به دیواره ی زمین کوبیده میشن!
داور که پهن زمین شده بود از آخرین نفس های خودش استفاده می کنه و سوت پایان بازی رو به نفع ریون میزنه!اما ماندانگاس و دنیس همزمان از روی شکمش رد میشن و از الکسایی که حالا جاروشو بالای سرش گرفته بود و دنبالشون کرده بود فرار می کردن!




Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۷ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶

باتيلدا بگشات


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۸ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۰۴ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
از بيمارستان سوانح و بيماري هاي سنت مانگو-طبقه ي اول نه،طب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 76
آفلاین
ريونكلا و هافلپاف!!


- خب بچه ها زود باشين تا زودتر برسيم ورزشگاه!
كورن دست هاش رو به هم مي زنه و نگاهي به وضعيت آشفته ي تالار مي اندازه. بعد كف دستش رو محكم به پيشونيش مي زنه و روي مبل ولو مي شه.
- مدافعا! مگه قرار نشد دعوا رو تموم كنين؟! حالا هركي يه كدوم از چوب ها رو برداره ديگه!
باتيلدا و الكسا بدون اينكه لحظه اي دست از گيس كشي و اينا بردارن، با هم مي گن:
- امكان نداره! اون چوبه مال منه!
كورن نگاهش رو به لونا و وينكي مي اندازه و ناگهان اميد دوباره به دلش بر مي گرده. چون اون دوتا بحث رو تموم كردن و حالا دارن با هم نخودي مي خندن! اما تا كورن مي خواد نگاهش رو از اونا بگيره، يهو جيغ ويغ شروع مي شه!
- چي چي شوهر من غيرت نداره!!!
- خودت رو به اون راه نزن! اون روز كه...
كورن گوش هاشو مي گيره تا ديگه چيزي نشنوه و ديگه جرئت نمي كنه به آوريل و چو نگاه كنه. بعد يهو چيزي محكم به پاش مي خوره و صداي "تالاپ" همراه با لرزش كل ساختمون هاگوارتز شنيده مي شه و دومي حس مي شه!!
آراگوگ به زور خودش رو از زمين جدا مي كنه و مي گه:
- آخ، ببخشيد كورن! خوردم به پات و ولو شدم! من...
- تو بي جا كردي به پاي من خوردي! تو براي چي ولو شدي؟ اصلا پاي من به تو چه ربطي داشت؟! اصلا چرا ما الان مسابقه داريم؟ اصلا كي شماها رو انتخاب كرد؟ اصلا...
در همين موقع گروه امداد متشكل از چو و آوريل، كورن رو با خودشون مي رن و آوريل در حالي كه سعي داره جلو دهن كورن رو بگيره، مي گه:
- چيزي نيست! فشار ناشي از كاپيتاني زده به سيستم عصبيش...
در همين لحظه از تالار عمومي خارج مي شن و صداي آوريل ديگه شنيده نمي شه.

چند دقيقه بعد
بالاخره بعد از تلاش هاي بي وقفه و از خودگذشتانه ي گروه امداد، كاپيتان به نظر بهتر مي شه و بازيكنا دنبالش به طرف ورزشگاه راه مي افتن. البته باتيلدا و الكسا هنوز به مشاجره ي حياتي خودشون ادامه مي دن و يه ديوار ضد درز صدا! دور خودشون كشيدن! (حالا يه جوري ديگه! بي خيال شو)
وقتي مي رسن به ورزشگاه، مي بينن كسي نيست و سوت و كوره! لونا كه جارو رو هي تو دستش تاب مي ده، مي پرسه:
- كاپيتان! مطمئني بازي امروزه؟!
وينكي هم صداي ترق تروق انگشتاش رو در مي آره و مي گه:
- آررره!‌ امروزه؟ يا فردا؟ يا ديروز بوده و...
- خب! حالا كه چيزي نشده! فوقش يه كمي تمرين مي كنيم تا آماده تر بشيم! درسته؟! در ضمن چون زمانش رو نمي دونيم، بازي هر لحظه ممكنه شروع بشه!!
- يعني تو نمي دوني كي هست؟!
- من از فليت ويك يه چيزي تو مايه هاي تاريخ امروز رو شنيدم!
- خب اگه اون تاريخ، ماه ديگه باشه چي؟!

يه ذره بعد
كورن داره كبودي چشمش رو تو آينه بررسي مي كنه و خوشحاله كه جون سالم به در برده! اگر چو چادر رو نداشت، چي مي شد! يعني اگر ديروز هاگزميد نمي رفتن و چو چادر رو نمي خريد و تو جيبش جا نمي موند...!!
كمي اون ورتر ملت ورزشكار (!) بازيكن چادر رو تو رختكن برپا كردن و دارن كباب به سيخ مي كشن!!!
- بچه ها ولي عجب جالب شدا! خوب شد اين طوري شد! جالا مي شه حسابي حال كرد!
آوريل اين رو مي گه و به فوت كردن آتيش ادامه مي ده!!
- بجنب آوي! مي گم چه خوب شد من اين گوشت ها رو از كلاس "مراقبت از موجودات جادويي" كش رفتما!
البته اين حرف رو باتيلدا به خودش مي گه چون اين طوري امن تره!

خلاصه شب مي شه و ملت وقتي مي خواستن برن بخوابن، كورن خودش رو جلو مي اندازه و به سمت چادر مي ره.
-خب ديگه! شب بخير! من كاپيتانم و در ضمن تنها جادوگر!
- اتفاقا به همين دليل تنها جادوگر بودن، بايد بيرون بخوابي!!
الكسا رو به ساحره ها مي كنه و مي گه:
- چو، اين دستشويي و آشپزخونه هم داره ديگه؟!
- البته!
كورن كه ناگهان يهو قضيه دستگيرش مي شه، داد مي زنه:
- باب صبر كنين! دستشويي اينجا سالهاست گرفته!! صبر...
اما قبلش در چادر بسته شده بوده!

تو مايه هاي نصفه شب
- بگو ديگه! اين نقشه ات چيه بالاخره؟
- بابا صبر داشته باش. خب رسيديم! ببين، من مي خوام...
- بجنب !
- زود باش!
- داشتم مي گفتم اگر مي ذاشتي! خب، مي خوام جاي ورزشگاه رو تغيير بديم!
- هان؟!!!!
- ورزشگاه رو يه جاي ديگه مي بريم! اين طوري اونا ورزشگاه رو پيدا نمي كنن و دير مي رسن و بهتره بگيم اصلا نمي رسن!
- حالت خوبه احيانا؟!
- نه، راستش يه كمي احساس سرماخوردگي دارم! در ضمن داور رو هم به يه طريقي با خودمون مي آريم كه مشكلي نباشه!
-

روز بعد: روز مسابقه!
صداي شيپور توي راهرو پيچيده و ملت تماشاچي ريوني دارن از تالار بيرون مي آن تا برن ورزشگاه. سرتا پا طلايي هستن!!
- رزي مطمئني اشتباه گرفته نمي شيم؟! رنگ بهتر نبود؟
- رنگ ديگه اي موجود نبود! نه، ضايعيم!(از اون لحاظ) مشكلي پيش نمي آد! در ضمن به بدنتون دست نزنين چون رنگ به اين زودي خشك نمي شه!!
از قلعه خارج مي شن و هي مي رن و مي رن و راه مي رن تا يهو كرچر كه جلوتر از همه بوده وايميسته و همه از پشت بهش و بهم! مي خورن.
- اصلا حواسم نبود! فكر كنم اشتباهي پيچيدم.
و بعد به زمين بياباني روبروشون اشاره مي كنه. در همين لحظه باد مي وزه و چند تا كاكتوس ماكتوس، غلط زنان از جلوشون رد مي شن. هيچ چيزي كه شبيه ورزشگاه باشه، ديده نمي شه.
- بچه ها نگاه كنين!
فلور به چندتا هافلي اشاره مي كنه كه كمي اونورتر سمت چپشون ايستادن. يكيشون مي گه:
- اه! يادم رفت ورزشگاه اينجا نيست! بيا بريم!
بعد دوتايي به طرف سمت چپ مي دوئن.
- بياين دنبالشون بريم!
- ولي بچه ها، يه چيزي: اينا چه جوري مارو نديدن؟!
در همين هنگام نويسنده دخل فرد مجهول الحال رو مي آره تا درس عبرتي باشه براي ديگران: فضولي ممنوع!


يهو صداي شيپور و سوت و اينا شنيده مي شه و ريوني ها از خواب مي پرن! كورن بين خواب و بيداري داد مي زنه:
- پاشين! واي! شروع شد! بازي شروع شد!
ساحره ها به سرعت از چادر مي ريزن بيرون.
- شانس آوردي كه امروز بود!
بعد لاي در رختكن رو كمي باز مي كنن و مي بينن بازيكناي هافلي وسط زمين و دور داور جمع شدن.

- داور عزيز! ببين! الان يك دقيقه گذشته و پيداشون نشده! بذار بريم خونه كار داريم! نمي ان!!
يهو در رختكن ريوني ها كنده مي شه! لونا كه از همه به در نزديكتر بوده، مي گه:
- من كاري نكردم! پوسيده بود خودش!
همون طور كه چشماي هافلي ها چند تا مي شه، تماشاچي هاي غيور ريونكلا وارد مي شن!! همشون دستاشون رو از هم باز كردن و به خيال خودشون عقاب شدن!

متاسفانه دو كاپيتان با هم دست نمي دن چون تيم هافلپاف از تعجب خشكشون زده. ولي با صداي سوت داور يهو به خودشون مي آن و درك تند سرخگون رو مي قاپه. قبل از دور شدنش مي گه:
- كه اين طور! هيچ اشكال نداره! ما به هر حال امروز مي بريم!
صداي گزارشگر كه يه هافليه، تو ورزشگاه مي پيچه:
- متاسفانه گزارشگر اصلي نتونستن بيان و من سعي مي كن بي طرفانه قضاوت كنم!
در همين موقع، درك سرخگون رو به دنيس پاس مي ده. باتيلدا و الكسا كه در مورد چوب ها هنوز به صلح نرسيدن، هردو تا به يه چوب چسبيدن! با هم يه بازدارنده به طرف دنيس مي فرستن.
بازدارنده به دنيس مي خوره اما قبلش سرخگون به ماندانگاس پاس داده شده! اون هم مستقيما به سمت دروازه مي ره. سرخگون رو شوت مي كنه! آوريل كه گيتارش تو چادر چند تا لكه پيدا كرده، داره تميزش مي كنه!! صحنه اسلوموشن مي شه. سرخگون داره هي نزديكتر مي شه و آوريل هنوز سرش پايينه! سرخگون ديگه كاملا نزديك سر آوريل مي شه!
- لعنتي، پاك شو ديگه!
نزديك دماغش مي شه! و... يهو آوريل گيتار رو جابه جا مي كنه و سرخگون مي خوره به گيتار و بعد از متلاشي كردنش، از مسير منحرف مي شه!! جيغ آوريل به گوش مي رسه:
- نه، هرچي مي خواي از من بگير اما گيتارم رو نه! نـــــه!
گيتار به زمين مي رسه و هرچي ازش مونده بوده، ديگه باقي نمي مونه. روحش شاد! داور هم كه بيچاره پول نداشته عينكش رو عوض كنه، گيتار رو نمي بينه و خطايي اعلام نمي شه!!
بازي به همراه هياهوهاي تماشاچيا، از سر گرفته مي شه. هيچ كس هم به احساسات جريحه دار شده ي آوريل توجه نمي كنه!
اين بار سرخگون دست وينكيه. با خودش مي گه: " بهتره قبل از اين كه بازدارنده بهم بخوره و مدل موي جديدم خراب شه، پاس..."
همون موقع نيمفادورا بازدارنده اش رو به طرف وينكي نشونه مي ره! وقتي توپ به وينكي مي خوره و اون رو از جاروش آويزون مي كنه، سرخگون تالاپي مي افته تو دست هاي لونا كه پايين وينكيه! لونا هم مي گه:
- از آسمون سرخگون ميايه! () چه جالب!
و بدون وقت تلف كردن به سمت دروازه ي هافل مي ره. حلقه ي وسط رو هدف مي گيره و شوت مي كنه! اما بين گرفتن سرخگون و بستن بند كفشاش مي مونه! منظم و مرتب بودن يا گرفتن توپ؟ مسئله ممكن است اين باشد. با خودش فكر مي كنه:
"اگه از اين صحنه عكس بگيرن و بند كفشام باز باشن... اصلا جالب نمي شه!"
پس تا خم مي شه، توپ از بالا سرش رد مي شه و خيلي خوشگل مي ره تو حلقه! ريوني هاي طلايي كيسه هاي تخمه رو زمين مي ذارن و رقص عقابي اجرا مي كنن!! گزارشگر جيغ مي كشه:
- فكر كنم كار طلسم فرمان بود! داور بايد رسيدگي كنه!
داور هم اعلام مي كنه كه هيچ مشكلي وجود نداره و بازي ادامه پيدا مي كنه.

چو و اسپراوت هنوز در حال گشتن هستن و در حين اين كار، چندتا عكس هم با تماشاچيا و چندتا هم با هم مي اندازن. مثلا تو يكي از عكسا چو داره الكي اسپراوت رو خفه مي كنه و تو يكي ديگه برعكس! خلاصه حسابي خوشن! غافل از اينكه گوي زرين هم تو عكس خودش رو جا داده و ژستي به اين صورت: گرفته.
پيوز و سدريك هم دارن خودشون رو گرم مي كنن تا شايد وارد بازي شن! براي شروع مي خوان سه دور، دور زمين چمني بيضي شكل بدوئن.

لودو لبخند شيطاني مي زنه و بازدارنده اي به سمت كورن مي فرسته! بازدارنده ويژ ويژ كنان به كورن نزديك مي شه اما كورن جاخالي مي ده و اينقدر از كارش هيجان زده مي شه كه سرخگون رو اشتباهي مي اندازه پايين! دنيس هم كه پايين كورن آماده وايستاده، اون رو تو هوا مي قاپه. بعد از كلي ويراژ دادن و جاخالي دادن، موفق مي شه با سرخگون مقابل دروازه ي ريون ظاهر بشه! اما آوريل خون جلو چشماش رو گرفته و چون مي بينه دنيس لفتش مي ده، خودش مي ره جلو و كم مونده سرخگون رو از دستش بكشه بيرون! دنيس هم از ترس توپ رو به عقب پرت مي كنه. درك و لونا براي گرفتنش جلو مي آن اما محكم به هم مي خورن!! و كمي پايين تر -روي زمين- ولو مي شن! سرخگون رو هم ماندانگاس مي گيره!
- گــــل! ماندانگاس به راحتي و با مهارت تمام توپ رو از حلقه عبور داد! چه مي كنه اين آوريل؟!
اما آوريل هنوز حواسش به دنيسه و فكر مي كنه توپ دست اونه!

چو و اما يه لحظه از عكس گرفتن دست مي كشن. گوي كه ديگه خيلي جو كيرز شده، مياد وسط! هي قر و فر مي آد و عكاسه هم همين طور "چيك چيك" عكس مي اندازه!! دو تا جستجوگر چشماشون رو مي مالن و دوباره نگاه مي كنن.
(ژست گوي زرين بود اين)
- اين خودشه؟!
- فكر كنم!
چو يه عكس از جيبش بيرون مي آره كه زيرش نوشته شده: گوي زرين. بعد مي گه:
- خودشه!
اما كمي بعد به سرنوشت لونا و درك دچار مي شن.
اما بلافاصله بعدش، پيوز به سرعت مي آد و گوي رو مي گيره!!
گزارشگر با تمام وجودش جيغ مي كشه:
- بازيكن ذخيره با مصدوميت جستجوگر وارد عمل شد! برنده ي بازي: هافلپاف!


هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶

درکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۶ یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۱۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
از اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 299
آفلاین
هافلپاف ... ريونكلا


جایی در اعماق افکاری گمشده، آرزوهایی گنگ و سایه ی مبهمی از آینده مرا فرا می خواند...
ابر های از هم گسیخته در میان آسمانی لاجوردی رنگ، مرا از حرکت باز می ستاند... به زودی تاریکی مرا در برخواهد گرفت... ناهمواری ها و شکست های مکرر در گذشته ام را به یاد خواهم آورد... سوسوی نوری از ورای آن عرصه ای از امید را در دل ها جاری خواهد ساخت... تاریکی شب و سکوت بی نهایتش به من خواهد گفت که زندگی را با قلبم بیاموزم و با دستانم آن را لمس کنم... چرا که موفقیت در پس آن هویداست... باشد که با چشمانی گشوده بدان بنگرم!

صبح دل انگیز دیگری در هاگوارتز از راه رسیده بود. خورشید از ورای کوه های زنجیره وار در دوردست ها نمایان شده بود. آسمان آبی و ابرها پاره پاره به نظر می رسیدند و صدای دلنشین پرنده ها به وضوح شنیده می شد؛ همه ی این ها نماد شروعی دوباره در هاگوارتز بود.

- بچه ها بلند شین... مثل این که یادتون رفته امروز مسابقه داریم!
صدای اما دابز، کاپیتان جدید تیم کوییدیچ هافلپاف همه را از خوابی سنگین که آرامش آن به راحتی در چشمان هوشیار آن ها خودنمایی می کند، بیدار کرد .در حالی که با دستپاچگی عرض خوابگاه را طی می کرد، تک تک را از تخت بیرون می آورد و سعی می کرد برای آخرین بار درباره ی وظیفه شان در تیم توضیح بدهد.
لودو غرولند کنان گفت: ول کن اِما... بذار بریم تو سالن عمومی اون جا توضیح بده.
اِما برای چند لحظه خاموش شد. گوشه ای ایستاد و به اعضای تیم اش که حالا چند نفری از آن ها برخاسته بودند، خیره شد و به کسانی که هنوز روی تخت دیده می شدند، چشم غره ای رفت، سپس گفت: بلند شید... هی با شمام.
دِرك، مهاجم تیم، چشمانش را گشود و در حالی که سعی می کرد از روی تخت بلند شود، با خود زمزمه کرد: خواب عجیبی دیدم... هنوز کلماتش تو ذهنم مرور می شه!
دنیس که در کنار درك به چشم می خورد، پرسید: چیزی گفتی؟
درك حرف قبلی را تکرار کرد و بعد با چهره ای رنگ پریده به سمت در خروجي خوابگاه به راه افتاد. همگی اعضای تیم از تالار هافلپاف خارج شده و در راهرویی خلوت که در آن زمان کم تر کسی پیدا می شد در آن جا رفت و آمد کند، گذشتند و وارد سرسراي بزرگ هاگوارتز شدند.

سرسرا مانند همیشه شلوغ و جایی برای رد و بدل کردن صحبت هایی خاموش بود. اعضای تیم به طرف میز هافلی ها حرکت کردند. سرهای اعضا به طرف آن ها برگشت. عده ای شان لبخند بر لب آن ها را تماشا کردند و عده ای نیز با چهره ای نا امید نگاهی گذرا به آن ها انداختند، سپس سرهایشان را به طرف پایین متمایل کردند.
اعضای راونکلاو نیز خوشحال و تا حدودی سرزنده به نظر می رسیدند. احتمالاً از این بابت مطمئن بودند که این بار هم برد با آن ها خواهد بود.
بعد از آن همگی مشغول خوردن صبحانه شدند. در همان لحظه چند جغد از بالا به طرف میز گروه های مختلف سرازیر شدند. ناگهان یک جغد خاکستری و دیگری سیاه رنگ جلوی چند نفر از بچه ها از جمله ماندانگاس، اِما و... فرود آمدند.
ماندانگاس به سرعت نامه را از پای جغد در آورد و آن را باز کرد، سپس بعد از دیدن متن آن چهره اش بی حالت شد و با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد:
"فروش جدیدترین جاروهای پرنده برای اعضای تیم های کوییدیچ با..."

- من نمی دونم این چیزا رو چرا برای من می فرستن!
نيمفادورا و اسپروات همزمان با هم گفتند: برای ما هم فرستادن... احتمالاً به خاطر اینه که جاروهای ما مال دهه ی شصته... ولی اینا از کجا می دونن!!!

سرانجام زمان رفتن به زمین کوییدیچ و ترک سالن فرا رسید. اعضای تیم در حالی که قدم هایی شمرده و موقرانه برمی داشتند، به سمت زمین حرکت کردند. بقیه ی بچه ها نیز هرکدام به شکلی منتظر شروع مسابقه بودند. عده ای از آن ها نمی دانستند از فرط هیجان چه کار کنند و چند نفری از آن ها نیز با نا امیدی به راه خود ادامه می دادند.

اندكي بعد، اعضای دو تیم هر کدام به فراسوی آسمان پرواز کردند، در جای خود قرار گرفتند و با اعتماد به نفس به انتظار شروع مسابقه نشستند.
نيمي از ورزشگاه زرد رنگ و نيمي ديگر آبي بود. در اطراف زمين كوييديچ هاگوارتز پرچمهايي با نماد گوركن و عقاب برافراشته شده بود و با نسيم صبحگاهي محوطه ي هاگوارتز، به رقص درآمده بودند. هياهو و شور و اشتياق معمول ِ قبل از شروع مسابقه نيز در ورزشگاه موج ميزد...
بازيكنان دو تيم حاضر و آماده، جاروهاي خود را در دستان ميفشرند و در ميان هوا معلق و منتظر شروع مسابقه بودند. هافلپافي ها با رداي يكدست طلايي و بازيكنان ريونكلا با ردا هاي آبي كه نقش هاي راه-راه مشكي در حاشيه ي آن به چشم ميخورد.

سرانجام زمان شروع مسابقه نزدیک می شود. کاپیتان های دو تیم با یکدیگر دست دادند، سپس در جایگاه خود ایستادند. در همان لحظه سوت داور به صدا در آمد و کوافل، بلاجر و در آخر اسنیچ طلایی به بالا رانده شدند.

هر کدام از اعضای دو تیم با شجاعت و اقتدار به این سو و آن سوی زمین پرواز کردند. عده ای از آن ها آنقدر با سرعت حرکت می کردند که دنبال کردن آن ها کاری بس دشوار بود و از عهده ی تماشاچی ها بر نمی آمد.
در این میان برای بار نخست کوافل به دست بازیکنان راونکلاو می افتد... كورن اسميت توپ را محکم در میان انگشتانش می فشارد و با قدرت به جلو شیرجه می رود. ماندانگاس را که کنار او در حال حرکت بود و سعی می کرد توپ را از چنگ او در بیاورد، کنار می زند و به طرفی دیگر می رود. كورن توپ را به لونا لاوگود پاس می دهد و خود به گوشه ای دیگر پرواز می کند.
لونا کوافل را تا چند ثانیه نگه می دارد و بعد آن را به طرف وينكي می فرستد. او نیز به جلو شيرجه می رود و توپ را به سوی دروازه شوت می کند، اما در این میان اِما دابز با شيرجه اي ديدني، توپ را از حرکت منع می کند و سپس آن را در اختیار بازیکنان تیم هافلپاف قرار می دهد.

صدای گزارش گر به آسانی به گوش می رسد و در فضای مشوش آن جا منعکس می شود: بازیکنان راونکلاو با اولین حرکت توپ رو به طرف دروازه شوت می کنن، اَما دابز مانع از این کار می شه... حالا توپ به دست دنیس می افته.

کوافل در دستان دنیس به طرف دروازه حریف رانده می شود. سعی می کند از میان لونا و كورن عبور کند، اما در همين لحظه از جانب باتيلدا بلاجري زوزه كشان به سمت وي آمد، دنيس روي هوا جاخالي داد، اما كوافل از دستانش جدا شد. در همان لحظه اِما فریاد می کشد: دوباره بگیرش!
بعد از آن درك به طرف کوافل شیرجه می رود، به راحتی آن را از كورن پس می گیرد و باری دیگر به جلو پرواز می کند. ماندانگاس و دنیس نیز در اطراف او و دور از مهاجمان تیم حریف به چشم می خوردند.

در این میان الکسا بردلی بالاجر سرگردان را با چماق به سمت درك ميفرستد؛ اما در همين لحظه لودو ناگهان ظاهر شده و بلاجر را در ميان راه دفع ميكند.
درك كه وينكي را در مقابل خود ميبيند، بدون لحظه ای درنگ توپ را به ماندانگاس پاس می دهد. ماندانگاس با یک چرخش خیره کننده از جلوی راه دیگران کنار می رود و در فاصله ای نه چندان دور توپ را به دروازه شوت می کند.
آوريل با نگاهی سرشار از اعتماد به نفس مسیر توپ را دنبال می کند و هنگام نزدیک شدن آن با جارو به سمت آن شيرجه ميرود، اما سرعت كوافل زياد است و از ميان دستان وي از حلقه عبور كرده و گلی برای بازیکنان هافلپاف ایجاد می کند.

صدای فریاد شور و هیجان از جانب اعضای هافلپاف شنیده می شود. همگی آن ها با خوشحالی بازیکنان تیم را به گل زدن و برد تشویق می کنند.
- خوب، حالا اولین گل برای هافلپاف ثبت می شه. گل ماندانگاس... هافلپاف 10، راونکلاو 0... کوافل به دست كورن می افته...!

كورن با چهره ای در هم رفته، توپ را جلوتر می برد و به کسی پاس نمی دهد. حتی به دور و اطراف خود نگاهی نمی اندازد تا محل دیگران را تشخیص دهد. همان طور جلو می رود. به نظر می رسد لونا نیز در کنار او پرواز می کند.
سرانجام بعد از گذشت چندین ثانیه در حالی که كورن به دروازه نزدیک شده بود، توپ به دست لونا می افتد. مهاجمان و مدافعان هافل با سرعت به سوی او پرواز می کنند و به او می رسند. او نیز توپ را به وينكي پاس می دهد. و سرانجام بعد از عبور از بلاجري كه توسط نيمفادورا ارسال شده بود، توپ به دروازه شوت می شود و به سرعت از حلقه ي مياني عبور ميكند.

- این بار گل راونکلاو که توسط وينكي زده شده بود... 10 به 10..!.

اما دابز از همان نزدیکی رو به اعضا با صدای بلندی اعلام می کند: تکنیک... باید بهتر بازی کنین، این چه وضعشه؟!.. لودو بلاجر داره میاد طرفت..!.

بعد از این حرف ِ او درك کوافل را با اقتدار در دست می گیرد و با سرعتی باور نکردنی به جلو حرکت می کند. دنیس نیز در سمت راست او قرار می گیرد و منتظر پاس می ماند. بعد از آن درك توپ را به طرف او سوق می دهد و خود ارتفاع کم می کند. دنیس قدری جلو می رود، سپس توپ را به ماندانگاس می دهد. در همان لحظه درك بالا می آید، نزدیک دروازه توپ را صاحب می شود و بی صبرانه آن را شوت می کند... و کوافل از دروازه می گذرد.
- گل درك برای هافلپاف... دوباره هافلی ها جلو می افتند.

صدای خشم بازیکنان راونکلاو به وضوح شنیده می شود. با این حال این گل باعث مصمم تر شدن هر چه بیش تر آن ها شده بود.
وينكي با توپ به جلو می رود. نيمفادورا را جا می گذارد و توپ را به كرون اسميت پاس می دهد. اما نيمفا كه نتوانسه بود كورن را متوقف كند با چماق به انتهاي جاروي وي ضربه اي ميزند! صداي سوت داور در ورزشگاه پيچيد!
- خطا... خطا... فكر كردي من متوجه نميشم... يك ضربه ي پنالتي براي ريونكلا...

لحظاتي بعد خود كرون كوافل در دست، بعد از سوت داور پنالتي را به گل تبديل ميكند.
- گل كرون برای راونکلاو روي يك پنالتي... 20 به 20..!.

حالا کوافل به دست ماندانگاس جلو می رود. بی اعتنا به الكسا که در کنار او دیده می شود، حرکت می کند. در همان لحظه چو چانگ با سرعت از کنار ماندانگاس عبور می کند و به طرف دیگر زمین می رود. بعد از آن ماندانگاس توپ را به دنیس پاس می دهد. دنیس توپ را با قدرتی سرشار به طرف دروازه شوت می کند.
به نظر می رسد آوريل قادر به دفع توپ نیست؛ بنابراین توپ در حال وارد شدن به دروازه است که ناگهان با پشت جاروی بازیکنی دیگر از جلوی دروازه کنار می رود و وارد آن نمی شود.
- جالبه... بازیکن دیگه ای مانع از ورود توپ به دروازه می شه..!

همه ی اعضا با تعجب به صحنه نگاه می کنند. همگی ایستاده اند و با یکدیگر پچ پچ می کنند. در همان لحظه آن فرد برمی گردد. چهره ی آشنای پروفسور اسپروات نمایان می شود.

درك بهت زده به چهره ی او خیره می شود. دنیس ابروهایش را بالا می اندازد و در آخر ماندانگاس بی اختیار نعره می کشد: تو برای چی...؟!

اما اسپروات اجازه ی تکمیل جمله اش را به او نمی دهد، چرا که قبل از آن دستش را که چیزی در میان آن به چشم می خورد، بالا می برد....
اسنیچ طلایی به دستان او جلوه ی خاصی بخشیده بود... سوت داور به نشانه ی پایان بازی به صدا در آمد... این بار برد به نام هافلپافی ها ثبت شده بود.

ناله های عجز و نا امیدی اعضای راونکلاو بر قلب های آن ها تاٌثیر می گذارد، اما در عین حال فریاد شادی هافلی ها بر دل هایشان فرو می نشیند.
درك با خوشحالی دستش را به نشانه ی پیروزی بالا می گیرد و لبخند زنان به دیگر اعضای تیم نگاه می کند... حالا به راستی می توانست معنای حقیقی آن خواب را درک کند... زندگی گرچه لبریز از شکست هایی مکرر است، اما در آخر همواره این روند به پیروزی بزرگی خواهد انجامید!


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۱۷:۲۴:۱۵


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶

آوریل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۷ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
از کارتن!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 792
آفلاین
ریونکلاو و هافلپاف

***شب قبل از مسابقه، خوابگاه پسران ریونکلاو***
پسران تالار ریونکلاو منهای کاپیتان تیم کوییدیچشون، دور هم جمع شده بودن و داشتن تفکرات اساسی در مورد تالارشون انجام میدادن!
راجر : ببینین، دخترای تالارمون خیلی زیاد شدن! ما تو تالارمون به ازای هر پسر پنج تا دختر داریم! البته این در نوع خودش خیلی خوبه...اهم اهم....ینی حق انتخابمون خیلی زیاده.....ولی خیلی بدبختی داره! اینا الان فک کردن چقد خفنن! دائم به ما زور میگن! خوابگاهشون از ما بزرگتره! امکاناتشون برای استفاده از استخر از ما بیشتره! ما حتی تو تیم کوییدیچمون فقط یه دونه پسر داریم! این فاجعه س!
فیلی : ها خب که چی؟! چیکار کنیم؟
راجر : من نمیدونم! بزنیم لهشون کنیم! تهدید کنیم! بیرونشون کنیم! بکشیمشون!
برودریک : ها اون کشتنو من پایه م!
و از زیر پالتوش یه شاتگان در میاره!
ادی در حالیکه نگران آوریله : امم....خب چرا انقد خشانت؟! تهدیدشون میکنیم حله دیه....اینا ترسوئن....زود جا میزنن!
فیلی که کلا در نقش علامت سوال قضیه س : با چی تهدیدشون کنیم؟
ادی : هووم...خب یه نامه واسشون میفرستیم که توش اخطار میدیم اگه فردا تو مسابقه کوییدیچ شرکت کنن، همشونو میکشیم!
راجر : خب بی مغز اینجوری که تیممون میبازه آخرم نمیشیم!
ادی : راجر بیخیل بابا، ما امتیازمون به توان ده هم برسه بازم آخریم!
راجر : خب باوشه...پس بیا نامه رو بنویس....میذاریمش....اها! توی این موش اسباب بازیه! بعد کوکش میکنیم میفرستیمش اونور، اول یه خرده م از هیبت موشه میترسن، بعدم از کاغذ توش!
راجر یه موش اسباب بازی از تو وسایلش در میاره و نامه رو لوله میکنه و از اولین سوراخی که پیدا میکنه میفرستتش تو! (نه خداییش جمله رو حال کردی؟) بعدم موشه رو کوک میکنه و میفرستش سمت خوابگاه دختران!

***خوابگاه دختران***
دخترای جیگمل تالار ریونکلاو که کلا من بخورم این پنج از پنجیشونو!، دور هم نشستن و دارن با عشق بالش بازی میکنن! که یهو یه موش از زیر در وارد خوابگاهشون میشه!
دخترا : جیـــــــــــــــغ!
فلور : بکشش! بکشش! من از موش متنفرم! وای وای بکشش!!
موشه میاد وسط و یه دور میچرخه و یه نامه از خودش دفع میکنه! دوباره یه دور میچرخه و از همون راهی که اومده بود برمیگرده!
الکسا که تو کل دخترا از همه فضولتر بود شیرجه میزنه و نامه رو از رو زمین برمیداره!
الکسا : اخطار میکنیم! اگر فردا در مسابقه کوییدیچ شرکت کنید، قتل عام میشوید! امضا : اصغر قاتل!
بچه های کوییدیچ : جیـــــــــــغ!
آوریل : ینی عمرا اگه من شرکت کنم! من هنوز جوونم! کلی آرزو دارم! امکان نداره فردا بیام!
چو : اگه فک کردی منم میام سخت در اشتباهی! اصن به من چه ربطی داره ریون چندم شه؟! عشق من گریفه!
و همینجوری چهار تا دیالوگ تکراریه دیگه!

***صبح روز بعد، تالار ریونکلاو***
کورن که کلی پسرمحجوبیه و خیلی از نگاه به نامحرم خودداری میکنه و همیشه پایه جلوگیری از هرگونه اتفاقات بیناموسیه، سرشو انداخته پایین و پشت در خوابگاه دخترا وایستاده و نازشونو میکشه!!
کورن : دخترا؟! بیاین بیرون دیه صبح شده! مسابقه داریما!.....تق تق تق...دخترا؟...هووو چانگ چرا بیرون نمیاین؟! ااه گندتون بزنن! شترق!
کورن عصبانی با پا میره وسط در خوابگاه و اون دو خط تعریفی که ازش کردیم رو یه سره به باد میده!! و با یه نیگاه سرسری به خوابگاه میبینه که اونجا پرنده م پر نمیزنه و فقط یه نامه اون وسط افتاده! کورن که تو فضولی دست الکسام از پشت بسته بوده () نامه رو ورمیداره و میخونه :
«کورن ما واسه تعطیلات تابستونیمون رفتیم هاوائی، سعی کن واسه مسابقه امروز شیش نفر دیه گیر بیاری! امضا : چو چانگ و سایر دخترا»
کورن : ......!! .....!! .... و .....!!! همچنین ....!!!!! بی ......!!
راجر که مامور مبارزه با هرگونه کلمات ناموسی و بیناموسی و ایناس در نقش ستاد امر به معروف و نهی از منکر وارد قضیه میشه!
راجر : هوووو چته؟ این چرت و پرتا چیه میگی؟!!
کورن نامه رو پرت میکنه تو صورت راجر و هی با مشتش میکوبه تو سر خودش!
راجر : ایـــــــول! ....اهم اهم! نه خب اینکه خیلی بد شد! حالا چیکار میکنی؟!
کورن : هیچی دیه میرم استعفا میدم! خیلی بهتر از اینه که با یه نتیجه مفتضحانه ببازیم!
راجر : نــه....تو نمیتونی استعفا بدی....
کورن : چرا؟! مگه من چیم از اون آوریل بوقی کمتره؟! چجوری اون زرت و زرت میتونه استعفا بده من نمیتونم؟!
راجر : هووم خب چرا استعفا بدی؟ این همه پسر داریم تو تالار! شیش تاشونو بگیر واسه مسابقه!
کورن : شماها بین بلاجر و چوب جارو فرق نمیذارین!
راجر : نترس! یاد میگیریم!
کورن یه ذره سرشو میخارونه و سعی میکنه خودشو قانع کنه که پسرای تالارشون انقدرام که اون فک میکنه خنگ نیستن و میشه یه امیدایی بهشون داشت، ولی...
کورن : آخه داور که شماها رو تو زمین راه نمیده!!
راجر که این سری در نقش انسان پلید و موزمار یا همون مازمور یا شایدم مرموز یا .... میباشه، از تو جیبش یه شیشه در میاره که توش شیش تا تار موئه : نه ببین، ما تار موی اونا رو داریم! میتونیم با استفاده از معجون همه کاره خودمونو جای اونا جا بزنیم!!
کورن سری تکون میده و این هری پاتری شدن رول منو کشته!!

***کمی بعد، یک جای تاریک، دو شخص مجهول***
- : این هزار تا، اسنیچو بده به من خب؟
- : البته مبلغ بالاتره ها، ولی چون تویی باشه!!
- : مرگ من سوتی مونی نده!
- : نه خیالت راحت شما اولین!

***ساعتی بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو***
کورن شیش تا بطری آب معدنی دماوند دستشه و این اصلا مهم نیس که چرا آب معدنی جای اینکه بی رنگ باشه، به رنگهایی نظیر سیاه، قهوه ای سوخته، قهوه ای نیم سوخته، قرمز و .... دیده میشه! کورن بطریا رو بین پسرا تقسیم میکنه و ملت به طور جمعیتی بطریا رو به سلامتی همدیگه میرن بالا!
و کمتر از یک دقیقه بعد تاثیرات معجون درون بطری مشاهده میشه!!

***اندکی بعد، زمین کوییدیچ هاگوارتز***
بازیکنای تیم کوییدیچ ریونکلاو شامل کورن، ادی، راجر، کریچر...هوووم اسم اسم....ما چرا دیه پسر نداریم؟! بله، کورن و آوریل (ادی) و الکسا (راجر) و وینکی (کریچر) و باتیلدا (بینز) و چو (فیلی) و لونا (ورنون) وارد زمین کوییدیچ میشن!! از طرف دیگه زمینم بچه های کوییدیچ هافلپاف شامل اما دابز، ماندانگاس، اسپراوت، بگمن، تانکس، درک و دنیس وارد زمین میشن و این جمله فقط محض این بود که اسم بازیکنا رو بگیم!
داور سوت آغاز بازیو میزنه و ملت با هم میرن هوا!
کریچر : واایی چقد تماشاچی! اینا همه واسه دیدن ما اومدن.....من رفتم عکس یادگاری بگیرم با طرفدارام!!
راجر : ا! وایسا نامرد منم اومدم!
بله....پسرای ریونی که کلا ذهنشون اندازه ی یه مورچه ی عقب مونده هم کار نمیکرد متوجه نمیشن که الان خودشون نیستن و میرن با ملت عکس بگیرن! کورن به طور کاملا اتفاقی کوافلو بدست میاره و برمیگرده پشت سرش که کوافلو پاس بده به یکی دیگه که میبینه کلهم اعضای تیمش رو باید بره از بغل تماشاچیا جمع کنه!
کورن : احمقا! دیوونه ها! اسنیچ دستمون بود چرا رفتین آخه؟! ندید بدیدای بدبخت!!
کورن اسنیچو از تو جیبش در میاره و فیلمبردار دقیق بازی این صحنه رو میگیره تا بعدا بتونن دهن داورو سرویس کنن! اسپراوت در یک جهش اسنیچو میگیره و کورن خودشو پرت میکنه پایین!!
- : سووووووووووت!!
کریچ در حال امضا دادن : ایول بچه ها بازی تموم شد! کی مارو سه دسته جارو مهمون میکنه؟!


[size=small]جادوگران برای همÙ


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۵:۲۹ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶

ماندانگاس فلچرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 444
آفلاین
هافلپاف و ريونكلاو


نسیم صبحگاهی چمن های نم دار ورزشگاه را نوازش میکند ، صدای پرنده ها که در ورزشگاه خالی پرواز کنان میخوانند می پیچد و اُپرای طبیعت را اجرا میکند . تلائلو نور طلایی رنگ خورشید که از تیرها و جایگاه های خالی بازتاب میشود ورزشگاه را طلایی کرده است ، گویی به قدسات رنگ زرد هافلپاف ، ورزشگاه یکدست زرد پوشیده .
چند نفر در گوشه و کنار زمین مشغول تمیز کردن ورزشگاه هستن و هر لحظه نورهای آبی و سفید که از چوبدستی هایشان خارج میشود در نقطه اي از ورزشگاه نور افشانی میکند . کمی پایین تر در رختکن ورزشگاه در اوج این زیبایی ها حرارتی گرم تر و زیبا تر مابین اعضای هر دو تیم وجود دارد .


هافلپافی ها در رختکن خود به پوشیدن لباس ها و صحبت های همیشگی مشغول هستن ، لودو جلوی نیمکتی که اعضا روی آن نشسته اند ایستاده و با دانگ صحبت میکند .

- شومینه رو خاموش کردی ، پنجره مجازی رو بستی ؟

دانگ دستی به سرش کشید و گفت : آره بابا ، صد بار پرسیدی ، سپس رویش را به سمت اما کرد و گفت : اِما ، وقتش شده بیای سخن رانی کنی !

اِما که مشغول پوشیدن لباس بود سرش را از یقیه لباس بیرون آورد و در تایید حرف دانگ سرش را تکان داد و بعد به کنار آنها آمد .

لودو که داشت اِما را نگاه میکرد گفت : بله ، اِما جون میخواد براتون صحبت کنه ، پس بهتره ساکت باشید وگرنه به زور متوصل میشم...

اِما دستهایش را بر روی یکدیگر گذاشت و روی پاشنه پایش بلند شد و گفت : امــــم ... راستش مامانم اینا از بچگی میگفتن من یک روزی یک چیزی میشم ، وقتی بچه بودم جاروی بابام و کش میرفتم شب ها با لودو میرفتیم بیرون میگشتیم و ....

دنیس که داشت با لذت گوش میکرد گفت : آره منم زیاد جارو کش رفتم برای اریکا ...

اریکا دنیس را بوسید و به میان حرفش پرید : فدات شم الهی ، یادته با جارو رفتیم تو دیوار بعدش بابات میخواست بکشتت ؟

دانگ که عصبانی شده بود فریاد زد : بسه بابا ، اصلا اریکا اینجا چیکار میکنی ؟ ، برو بیرون ... در مورد کوییدیچ حرف بزن اِما ، اینجا باشگاه فرند شیپ جوان که نیست .

اریکا لخ لخ کنان از رختکن بیرون رفت و اِما که گویا بهش برخورده بود خودش را جمع جور کرد و گفت : گاس گاس بی احساس ... خوب بچه ها ما امروز در مقابل ریونکلا بازی داریم ، همونطور که میدونید سیستم بازی این تیم ، یک ، دو ، سه ، یک است !

دست نیمفا بالا رفت و اِما گفت : بپرس عزیزم .

- ببخشید خانم ، مگه کوییدیچ سیستم بازیه دیگه ای هم داره ؟

- وسط حرف من نپر، بشین سر جات ... در کل تیم قوی ای هستن ، مسئله اینه که نباید ببازیم ، پس در بازی دقت کنید و سعی کنید عادلانه بازی کنید ، این خیلی مهمه .

در همین لحظه لودو داره به چماقش دست میکشه که ناگهان دستش به روی یک دکمه میره و چندین میخ از نقاط مختلف چماق بیرون میزنه !

ملت هافلی :


کمی آنطرف تر در رختکن ریونکلایی ها ، پرده های آبی رنگ از هر قسمت آویزان است . یک عقاب بزرگ در بالای درب چوبی قرار دارد و هر لحظه با وقاری غیر قابل باور سرش را به هر سو تکان میدهد .

- چو این اندازه من نیست ، لطفا یکی دیگه بده !
آوریل در حالی که ردایش را در می آورد این را گفت و ردا را به سمت چو انداخت .

چو ردا را در هوا قاپید و جواب داد : به من چه ، مگه من مسئولشم ؟

ناگهان در باز شد و کورن وارد اتاق شد و نفس زنان گفت : بچه ها ورزشگاه پر شده از بچه های تالار ، تازه یک عده هم حاشیه سازی کردن که من سیستم تیم و به هافلپافی ها فروختم

ملت ریونی : ( برای اینکه خوف برتون نداره این چند صحنه رو سانسور کردیم که منجر به غیب شدن یک عدد چماق ميشه )

کورن که در وضعیت مجهول و الحال به سر میبره نگاهی به اطرافش میکند . تمام اعضا سیاه و کبود در کنار هم دراز به دراز افتاده اند ، کورن:

وينكي، همانطور که داشت کف دست هایش را به هم میکشید به کورن نگاه میکرد :

چو که نظاره گر است زمزمه میکند : وینکی صد بار گفتم جوگیزر نشو ، حالا بدون بازیکن چیکار کنیم ؟!

کورن کمی در مویش چنگ زد و گفت : به نظرم بهتره این جنازه ها رو ببریم بندازیم توی رختکن هافلپافی ها .

وینکی که کمی وحشت زده به نظر میرسید صورتش را به دیوار میکوبید و میگفت : وینکیه بد ... وینکیه مرده شور ... وینکیه بد ترکیب ... جن کپک زده ... وینکی عاشقه کورن

چو که تحت تاثیر قرار گرفته بود وینکی را نوازش کرد و گفت : باشه بابا ... میندازیمشون تو رختکن هافلپافی ها


چند ساعت بعد – بیست دقیقه به بازی – دفتر پرفسور کوییرل

پرفسور کوییرل مشقول چیدن لاک هایش در قفسهء کمد نامحصوص اش بود که در ناگهان باز شد و یکی فریاد زنان وارد اتاق شد : جنازه پرفسور ... توی رختکن هافلی ها چندتا میت افتاده !

پرفسور کوییرل چندتا از لاک ها را که در دستش بود مخفی کرد و جعبه لوازم آرایشه روی میز را هم با ورد بی کلام غیب کرد و سپس گفت : توی محوطه نظارتی من ؟ ... کسی مرده باشه ؟ ... عمرا !

- ببخشید پرفسور چرا این شکلی شدید ؟
- چه شکلی ؟
-


چند دقیقه بعد – تجمع دور هم باشیم ... رختکن هافلپاف

لودو سرش را روی سینه لونا گذاشته است و حی پلک میزند و زمزمه کنان میگوید : میزنه ... نمیزنه ... میزنه ... نمیزنه ...

دانگ همانطور که لودو را کنار میزند میگوید : برو اینور بینیم با ...برو به الکسا برس ... من الان به این تنفس مصنوعی میدم ... سه سوت به هوش میاد .

در همین لحظه در باز میشه و پرفسور کوییرل وارد میشه : مرتیکه بی ناموس فاصله بگیر ... راستش و بگید کی اینا رو کشته ؟

لودو : این دانگ من و اقفال کرد ؟!!

دانگ :

درک که عین یک بچه گل هنوز یک گوشه نشسته و مشغول پوشیدن لباسشه جورابش از دستش در ميره و مستقیم رو صورت الکسا در وسط جنازه ها فرود میاد. الکسا و بقيه ي ميت ها بنا به اصل ژانگولری به هوش میان و بعد از دو سه حالت گلاب به روتون، آوريل میگیه : من کجام ؟ ... این بوی گند چیه ؟ ( باشد که در زندگی نامه لودو بیگ این چنین ثبت شود که جوراب درک قدرت زنده کردن مردگان را داشت )

کوییرل رو به ریونی ها : از اول میدونستم این توطئه زیر سر خودتونه.
سپس به دوربین مدار بسته اشاره کرد و ادامه داد : برید تو زمین تا ریون و از قسمت گروه ها حذف نکردم!


زمین کوییدیچ – جمعیت کپک زده – با شعارهای خاله باز پسند

بازیکنان چون پرنده های سبک بال از روی زمین اوج میگیرند و در هوا شروع به پرواز میکنند . ناگهان بنر تبلیغاتی تیم هافلپاف ظاهر میشود ، یک عقاب که بر روی زمین با گام های باوقار در مسیر پیش میرود ، اما ناگهان گورکن به رویش میپرد و تیکه و پاره اش میکند . ملت با دیدن این صحنه آه عمیقی از نهاد میکشند .

گزارشگر : بله مشاهده میکنیم همه بازیکن ها در جایگاهشون قرار گرفتند ، درک و دانگ رو می بینیم که دارن سر جایگهشون در چپ و راست تاروف تیکه پاره میکنن و کمی آونطرف تر نیمفا مشغول انجام ورزش باستانی مشنگی برای تقویت قوای جسمانیه . در اون سمت زمین ریونی ها رو مشاهده میکنیم ، لونا پی در پی سقوط میکند و دوباره بلند میشه ، وینکی جارو را چنگ میزند و یک نفس مامان را صدا میکنه! (؟!)

چمن زمين كوييديچ هاگوارتز برق ميزد و نور را به چهره ي بازيكنان دو تيم انعكاس ميداد. و باعكس ميشد ماتيك صورتي رنگ پروفسور كوييرل در اين رقص انوار زيبا تر جلوه كند.

- جیکز جیکز جیکز .... پرفسور کوییرل در سوت خودش میدمد :

تمام بازيكنان پس از جابجايي روي جاروهايشان، با رها شدن توپ ها، همزمان با سوت كوييرل به جوشش ميافتند.

کورن سرخگون رو در دست داره در یک حرکت چرخشی نمایشی بازدارنده ای که نیمفا به سمتش فرستاده را جا خالی میدهد بی اینکه متوجه بازدارنده لودو باشد که مستفیم تو صورتش فرود میاد

گزارشگر : کورن داره سقوط میکنه و ما شاهد قطرات خون زیاد هستیم که مثل نوار سرخ رنگ پشت سر کورن کشیده میشه ...

دنیس سر جارو را میگیرد و با سرعت به سمت سرخگون بی صاحب میرود ، اما لونا در یک شیرجه موفقیت آمیز زودتر از دنیس سرخگون را می قاپد و آن را برای وینکی پرتاب میکند . وینکی که از ارتفاع میترسد و جارو را چنگ میزند و توپ را به حال خود رها میکند!

ریونی ها :

اینبار درک است که در یک حرکت موفق توپ را میگیرد و به سمت دروازه ریونی ها حرکت میکند ، در همین لحظه دانگ را کنار آوریل در حال مخ زدن پیدا میکند و فریاد میزند : دانگ ، توپ و بگیر .

دانگ به سرعت جارو را کنترل میکند و توپ را در هوا میگیرد . به سه حلقه خیره میشود سپس به صورت آوریل که چشم و ابرو نازک کرده و به دانگ نگاه میکند مينگرد. اما دانگ یک خنده شیطاني سرميدهد و توپ را به سمت حلقه پرتاب میکند سپس دو بازدارنده به صورتش برخورد میکند.

گزارشگر : گل گل گل ... آره آره آره ... تا اینجای کار دو بازیکن منحدم شدن ... عجب بازیه خشنیه ...

تماشاچيان هافلپاف خودشون را براي جر دادن شهيد ميکردن اما هيچ کدام در اين رشته استعدادي نداشتند. و در حال ايجاد موج مکزیکی، بروز احساست میکنند.(!) دانگ لنگان لنگان از روی زمین به سمت جمعیت میرود و برای آنها بوس میفرستد که سوت پرفسور کوییرل به صدا در می آید : خطــــــــــا !!!!

- واسه چی ؟ من که دارم میروم بیمارستان ؟

پرفسور یک اخطار برای دانگ می نویسد و میگوید : تحت تاثیر قرار دادن تماشاچیان به روش های غیر اخلاقی ممنوعه .

درست چند لحظه بعد، اِما با يك شيرجه ي خفن كوافل رو از جلوي حلقه ميقاپه و براي دنيس پرت ميكنه...

گزارشگر: بله... باز هم هافلپاف حمله ميكنه...

در همين لحظات ماندانگاس كه به علت مصدوميت رفته و بين تماشاچيا نشسته است، شروع ميكند به تحريك كردن ملت براي فحش دادن عليه تيم حريف!

صداي يكدست تماشاچيان ورزشگاه را دربرميگرد و لرزه بر رداي آبي رنگ بازيكنان ريون مي افكند: بلاجر، تانك، فشفشه... ريون بايد بوق بشه!


کمی بالا تر از این درگیری ها اسپی در هوا با چو در مصاف پیدا کردن گوی هستند . تیریپ آنیمه های ژاپنی هر دو صدای ذهنی همدیگر را می شنوند بی آنکه سخن بگویند :

- فکر کردی بزارم تو گوی رو اول پیدا کنی ...
- من قدیمی ترم ... حق تقدم با منه ...
اسپروات که خشمگین میشود در یک حرکت سوسولی چمن ها ورزشگاه را به خفت کردن چو فرا میخواند .

در همین لحظه گوی شروع به درخشیدن در کنار باتیلدا میکند ، باتیلدا فریاد میزند : چو چمن ها رو بپا ، گوی اینجاست و یک بازدارند را به سمت اسپی میفرستد .

اسپی جا خالی میدهد و به سمت باتیلدا شیرجه زنان با سرعتی سر سام آور معادل یک لاک پشت حرکت میکند . چو که مشغول فرار از دست چمن هاست به کنار اسپی می آید .

گزارشگر : وای خدای من ، عجب بازی شده ...چو و اسپی در کنار همدیگر دارن به سمت گوی میرن و گوی هم در کنار باتیلدا بال بال میزند .

در همین حین هر دو به باتیلدا میرسند ، که باتیلدا از ترس فریاد میزند : نــــــــــــــــــه ...

اما دیگر دیر شده بود سر جاروی اسپی به حلق مبارک باتیلدا فرو رفته بود و چو هم که از ترس تصادف سر جارو را کج کرده بود ، گوی را از دست داده بود . اسپی در حالی که گوی را با افتخار بالا نگه داشته بود به روی زمین فرود می آید و باتیلدا را به حال خود رها میکند .

سوت پایان بازی دمیده میشود و گزارشگر فریاد میزند : برنده بازی تیم هافلپاف...

در ميان شادي بي حد و حصر تماشاچيان طلايي پوش، كه همچون موج انفجار همه جا را ميلرزاند، بازيكنان هافلپاف، خوشحال و شادمان با كوييرل دست دادند و براي جشن پيروزي به هم ميپيوندند. در اين ميان ماندانگاس كه به سمت جمع بازيكنان هافلپاف ميدويد، از شادي بسيار، ردايش را از تن كند و اينقدر اين حركت را انجام داد كه وقتي به ملت رسيد، ديگر هيچ لباسي بر تن نداشت!!
و اينجا بود كه ناگهان متوجه شد كه به جاي ملت هافلي، ملت قزوين يونايتد در اوج شعف(!) وي را در آغوش فشردند!



جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.