فلور دوباره جیغ زد: ارباااااااااااااب!

لرد ولدمورت با پریشانی دوباره روی ساعد فلور تف کرد و با آستین ردایش مشغول سابیدن(!) شد. در حالیکه زیرلب زمزمه می کرد:
- فلور، تو یه خانوم خونه داری. تو با یه ویزلی ازدواج کردی. حیف تو نیست اومدی تو دم و دستگاه ِ کثیف و سیاه ِ من؟ آه..چرا پاک نمیشه این جمجمه ی لعنتی!؟
بیل ویزلی با دهانی نیمه باز به تماشای درگیری همسرش و لرد ولدمورت نشسته بود.
- اوه! بیل..بیل ویزلی! تو رو فنریر ِ من گاز گرفت! متاسفم! بذا ببوسم روی ماهتو!
لرد فلور را رها کرد و به سمت بیل ویزلی هجوم برد. بیل فریادی زد، از روی صندلی اش بیرون جهید(!) و از خانه بیرون دوید، ولدمورت هم به دنبالش.
فلش بک - یک ساعت قبل:
زینگ!
- کیه؟
- بیل؟ وا کن درو بابا. منم. آلبوس دامبلدور!
فلور تا صدای آلبوس دامبلدور را شنید روزنامه اش را به گوشه ای انداخت، چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت راهروی ورودی دوید. جایی که شوهرش ایستاده بود و به صدای دامبلدور گوش می داد.
- پر..پروفسو..اه! ول کن فلور!..نه! نمیاد توو!..پروفسور دامبلدور؟ میگفتین بیام گریمولد من. اینجا آخه!؟
آلبوس دامبلدور آهی کشید.
از صدای بیل و جیغ و داد و طلسم های نامفهوم فلور، مشخص بود که ویزلی ارشد به در تکیه زده و یک دست را روی صورت زنش گذاشته و با دست دیگرش چوبدستی وی را گرفته و دور از دسترس فلور و بالاتر از قدش نگه داشته.
- بیل، پسرم...

-
ما قرارامونو گذاشته بودیم بیل! 
- یه چیزی برات..

-
قرار شد اون پاشو نذاره تو خونه ی من!
- میخوام که چند ساعتی مراقبش..

- چطور!؟ ارباب ِ من نمیتونه بیاد خونه مون اونوقت این پیرمرد هر بار مالی آبگوشت درست میکنه باید ورداره بیاره اینجا و منم حق نداشته باشم آواداش کنم!؟
مگه آبگوشت سیاه ِ من چشه که تو دوس نداری!؟
اربابم خیلی دوس داشت!
- پس بیا وردارش دیه.گذاشتمش دم ِ در! خدافس!

صدای پاقی ناشی از آپارات دامبلدور و همراهانش شنیده شد و بیل ویزلی با کلافگی فلور را رها کرد و در را باز کرد که آبگوشت مالی را...
- اربااااااااااااب!؟

- گوش مبارکمونو کر کردی مرگخوار.
- متاسفم ارباب. داشتم سر بیل داد می کشیدم، فونتم مونده بود همونجوری. بفرمایین توو !

لرد ولدمورت سری تکان داد، با بیل ویزلی دست داد (قیافه ی بیل:
) و وارد خانه شد.پایان فلش بک
- بیل؟ اربابم کو؟!
بیل نفس نفس زنان وارد شد و در را پشت سرش کوبید و به آن تکیه داد.
- سر قبر دابی! نشسته داره گریه میکنه.
قلب فلور در سینه فرو ریخت. چه بر سر اربابش آمده بود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

این چی میگه پروف؟ 




!" و پس از اینکه همه رضایتمندانه سر تکون دادن.. اولین ناجی (ک نخواست اسمش فاش بشه! ) برای به هوش اوردن ولدک وارد صحنه میشه!
(دلم خواس از شکلک جدیدااستفاده کنم!:( )
با دیدن این صحنه فریاد هووورای محفلیها بلند میشه و بلافاصله کارد و قمه و شمشیر می کشن که ولدکو ریز ریز کنن!


تا الان این موضوع برام مبهم بود ولی الان میدونم باید چه کار کنم با این تخته!
)

تخمهشکان شاهد لحظات خشم علهی کبیر بودن.