هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۳
#59

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
مشنگ های خشمگین به مرگخواران نزدیک شدند.شخصی که ظاهرا مقامی همچون لرد در بین مشنگ ها داشت یک قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد.
فرمانده به جمع مرگخواران رسید و با صدایی تحکم آمیز گفت:شماها سرباز های جدید هستین؟ دارین چیکار می کنین وسط جنگ؟این لباسا چین؟ این خانم (اشاره به کراب)وسط میدونی جنگ چیکار میکنه؟ تو!(اشاره به رودولف).آماده شو. باید نگهبانی بدی.سریع لباساتونو عوض کنین.نیروهای دشمن تا پشت همین تپه پیشروی کردن.

با شنیدن کلمه جنگ گل از گل مرگخواران شکفت.

مورگانا:هورا! جنگ! کجان این محفلیای پست که حقشونو کف دستشون بذاریم؟
لودو:شرط میبندم کراب تا آخرین نفس مثل سپری جلوی من وایمیسه و ازم دفاع میکنه.
راک وود:ارباب دستور حمله صادر میکنین؟

توجه فرمانده مشنگی به لرد جلب شد.به آرامی بطرف لرد رفت و در چهره اش دقیق شد. لرد سیاه اصلا خوشش نمیامد کسی اینطور به او زل بزند.دماغ نداشت که نداشت...مو نداشت که نداشت. در عوض ذهنی پویا و فعال داشت که با زل زدن نمیشد دید.برای همین بود که لرد اصلا خوشش نمیامد کسی به او زل بزند.
خوشبختانه زل فرمانده مشنگی زیاد طول نکشید.با مهربانی از لرد سیاه پرسید:تو برای چی اومدی فرزندم؟اینطور که میبینم قبلا وظیفه خودت رو در قبال کشور و سرزمینت به خوبی انجام دادی.تو دیگه باید استراحت کنی.تو کدوم عملیات به این شکل در اومدی؟
لرد سیاه منظور مشنگ را نمیفهمید.چون به نظر خودش شکلش بسیار هم جالب بود.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳
#58

کرنلیوس آگریپاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
کراب که با شتاب از چادر بیرون میرفت جلوی راه ماشین مشنگی پرید و سعی کرد با علامت ایست دادن و با کشیدن فریاد‌های گوریل مانند بترسونتش. اما ماشین که زبان گوریل‌ها را نمی‌فهمید، وقت نکرد که به موقع متوقف بشه و با قدرت به شکم ورقلمبیده کراب برخورد کرد و کراب را دو سه متر اونورتر پرتاب کرد. مرگخوار هایی که هنوز نترکیده بودن با شنیدن صدا از چادر بیرون رفتن و متوجه هیکل بی‌ هوش (از همه لحاظ ) کراب شدن. بلاتریکس که احساس میکرد که باید به نمایندگی‌ از ارباب پیشقدم بشه جلو رفت و چوبدستیشو به حالت تهدید آمیزی جلوی ماشین تکون داد.
-‌ای بی‌ احساس! چطور تونستی‌ یه نوجوونو در عنفوان نوجوونیش اینجوری شوت کنی‌؟ جواب پدر و مادرشو تو میدی؟ هر کسی‌ که این چنین کاریرو بکنه باید قلبی از آهن داشته باشه! من نمیدونم که تو چه جونوری هستی‌ اما اینجور بدجنسی در علیه یک مرگخوار بی‌ آزار، برای من قابل تصور هم نیست !

مرلین که یاد کروشیوی ناقص چند لحظه پیش بلا افتاد اه غضبناکی کشید و سرشو با افسوس تکون داد. اما همزمان متوجه شد که یک سری افراد با قیافه‌های عبوس و لباس‌های بسیار زشت سبز لجنی داشتن از ماشین خارج می‌شدن. پشت هرکدومشون با یک بند، یکی‌ از اون چوبدستیی سوراخ آهنی داخل چادر آویزون بود.




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۲۱ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳
#57

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
-بگین نیاد!
-چشم ارباب...ولی برای چی؟
-خوشمون نمیاد! ماشینای مشنگی زیادی سرو صدا می کنن...جارو بهتره!

در حالی که کراب فکر می کرد چطور این موضوع را به ماشین مشنگی بفهماند لرد سیاه درخواست دیگری مطرح کرد.
-اون مرگخواری که تازه تایید شده بود کو؟ بگین سریع تر بیاد خب! دوساعته منتظرشیم.

کراب با احتیاط کمی عقب تر رفت.
-ارباب...شرمنده...ولی اون ترکید!

اخم های لرد در هم رفت.
-خب بگین مرگخواری که قرار بود اگه اولی نتونست، وظیفه شو انجام بده بیاد.

کراب یک قدم دیگر عقب رفت.
-خب...ارباب...آخه اونم ترکید. فقط همین ازش مونده.

تکه گوشت خون آلودی را که بی شباهت به گوش نبود جلوی چشم لرد سیاه تکان داد. لرد با عصبانیت دستش را به نشانه"اونو از جلوی چشمم دور کن" تکان داد و کراب اطاعت کرد.

-اینا با اجازه کی ترکیدن؟ الان کی قراره برای ما آناناس بیاره؟

کراب در حالی که سرش را می خاراند جواب داد:
-ارباب...مشکل از همون آناناسایی بودن که شما دستور دادین براتون سرو کنن. این آناناس پلاستیکیا ظاهرا طلسم های بسیار قوی دارن. تا چاقو می زدیم بهشون منفجر می شدن. شش مرگخوار شما رو به ملکوت مرلین پیوستوندن. مرلین روح هر شیش تاشونو کول کرد برد بهشت. می دونین که بدون وساطت مرلین مرگخوارا رو راه نمی دن.

لرد اهمیتی نمی داد که روح مرگخواران به کجا می رود. او فقط کمی آناناس خواسته بود. در حالیکه فکر می کرد وسط عجب جای عجیب و غریبی افتاده ماشین مشنگی به چادر سربازان جدید نزدیک و نزدیک تر می شد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۳
#56

آماندا بروکل هرستold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۴:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
سوژه ی جدید


مرلین همانطور که با هیجان گویی نورانی را در دستانش گرفته بود راهرو ها را طی می کرد. سفارش لرد رسیده بود! بالاخره به در اتاق لرد رسید و در زد. پس از مدت نه چندان کوتاهی لرد به او اجازه ی ورود داد. هنوز پایش را داخل نگذاشته شروع به حرف زدن کرد: سلام ای ارباب کبیر!

نجینی با عصبانیت فیس فیس کرد. لرد ولدمورت سرش را از روی برگه های بهم ریخته روی میزش بالا آورد و عینکی را که به چشمانش زده بود جابجا کرد.

- چی شده این وقت روز مزاحم اوقات ما شدی پیامبر؟ آیه ای نازل شده؟ زمان مرگ دامبلدور بهت وحی شده؟
- حرف غیرممکنی می زنید سرورم! عرض کنم که... حوالی صبح بود که نیاز به جایگاه راز و نیازم من رو از خواب بیدار کرد. بعد از اینکه از مرلینگاه برگشتم به اتاقم، جو اونجا عوض شده بود اربابم... روی میز اتاقم بسته ای رو ملاحظه کردم که قبلا وجود نداشت.

لرد با بی حوصلگی دستش را تکان داد تا مرلین متوجه شود که باید برود سر اصل مطلب. مرلین که نطقش کور شده بود به سرعت اصل مطلبش را گفت: بچه های بالا بالاخره فرستادنش!

مرلین گوی را که در دستانش عرق کرده بود بالا آورد و روی میز گذاشت. لرد عینکش را کنار گذاشت تا بتواند ببیند.

- زمان برگردون کار بچه های بالا؟ لفتش دادن. از ظاهرشم خوشم نمیاد. باید سفارشی می ساختن برامون، تاریکی ساطع می شد ازش.

مرلین ترجیح داد حرف اربابش را نشنیده بگیرد.

- حالا چی کار کنیم ارباب؟
- همه ی مرگخوارا رو خبر کن و مقدمات رو بهشون بگو. همین الان حرکت می کنیم.


اتاق قرار های مرگخواران

لرد ولدمورت وارد سالن شد. با فریاد "برپا" ی بلاتریکس مرگخواران همزمان بلند شدند. لرد ولدمورت با تکبر روی صندلیش نشست و مرلین دوان دوان خود را به او رساند. لرد پس از نگاهی اجمالی به جمع شروع به صحبت کرد: همه آماده هستن تا ماموریت رو شروع- بلا!

بلاتریکس از جا پرسید و با برجا گفتنی مرگخواران را روی صندلی هایشان نشاند. بلافاصله دست لینی بالا رفت و لرد مغرور از موثر واقع شدن سیستم جدید روی مرگخواران به او اجازه ی حرف زدن داد.

- ارباب اجازه؟ این دفعه قراره کجا بریم؟
- برمی گردیم به دوران کودکی مون. تصمیم داریم خودمون بزرگ کردن خودمونو بر عهده بگیریم.

مرگخواران با نهایت احتیاط، سعی به اوقات تلخی کردند.

- ولی ارباب، این سوژه کلیشه ای شده. می دونین چند تا سوژه ی بی پایان با همین مضمون داریم؟
- نمی شه بریم یه جای بهتر... مثلا 5 قرن پیـ-
- نه... انسان های اولیه!

لرد ولدمورت که دید کنترل جلسه دارد از دستش خارج می شود چوبدستیش را چند بار به میز کوبید؛ سپس رو به مرلین گفت: مرلین، ما رو ببر به دوران کودکیمون!

- ولی ارباب...
- ولی ارباب بی ولی ارباب، اصلا اون گوی رو تحویل بده به ما!
- ولی ارباب...
- می خوای کروشیو های مخصوص ما رو نوش جون کنی؟ پس بعد از جلسه بمون تو سالن... اصلا بدش، فقط می خوایم یه نگاه بهش بندازیم.

لرد گوی را از دستان لرزان مرلین که سفت آن را چسبیده بود بیرون کشید و مشغول بررسیش شد.

- چطوری روشن میشه؟ آهان... اینو به چه زبونی نوشتن؟ هوووم... سال تولدمون کی بود؟

مرلین که قیافه اش هر لحظه بیشتر در هم می رفت ناگهان پرید تا جلوی خرابکاری های لرد را بگیرد.

- ارباب شما که گفتین فقط یه نگاه بهش می ندازین! ارباب اون خیلی حساسه اونجوری فشارش ندین! نه اونو غیر فعالش نکنین!
- برو عقب خودمون بلدیم! نجینی!

حتی چنین تهدیدی نتوانست حواس مرلین را پرت کند. لرد ولدمورت دکمه ای را که ناگهان روی صفحه ظاهر شده بود، پیروزمندانه فشار داد.

- اربــــــــــــــــــــــــاب نه!

اگر این کلمات چند لحظه زود تر از دهان مرلین خارج می شد، باز هم محال بود که لرد از فشار دادن آن دکمه ی وسوسه انگیز منصرف شود. ناگهان تمام افراد سالن به سمت گوی کشیده شدند و همه چیز در برابر چشمانشان تبدیل به تاریکی شد.


سال xxxx - مکان ؟؟

- تاحالا اربابو تو خواب ندیده بودم!
- تو خوابم ابهت از همه جاشون می باره!
- وای خدا... دارن بهوش میان.
- برین کنار ساحره ها! ارباب به هوا احتیاج دارن.

لرد ولدمورت چشمانش را باز کرد. بر روی زمین سفت و ناهمواری دراز کشیده بود. چند پیکر را دید که از او فاصله گرفتند و نجینی را که سریعا به سمتش خزید. سقف ناهموار بود و ارتفاعی نداشت. انگار داخل یک چادر بودند. سریع بلند شد و به دور و برش نگاه کرد. مرگخواران چفت تا چفت نشسته، و به او خیره شده بودند.

- ما کجاییم؟ لیتل هنگلتون؟

مرلین با دلخوری جلو آمد و گفت: ارباب، ما نمی دونیم کجاییم. گوی هم خراب شده. همش هم تقصیر شماست.

- تقصیر ما؟

البته لرد به خودش زحمت دست به چوب شدن نداد، بلاتریکس به درد همین وقت ها می خورد.

- این چه طرز حرف زدن با اربابه مرتیکه ی تقلبی؟ کروشیو!

بلاتریکس چوبش را به سمت مرلین گرفته بود، اما هیچ طلسمی از آن خارج نمی شد. مرلین طوری که انگار این حرکت از پیش برنامه ریزی شده باشد ادامه داد: هیچ کدوم از چوبدستیا هم کار نمی کنن. گوی هم کلهم قاط زده. من روش کار می کنم اما درست شدنش حالا حالاها طول می کشه. چی کار کنیم ارباب؟

لرد ولدمورت می توانست سر مرلین با آن زمان برگردانش فریاد بکشد؛ اما اصلا به روی خودش نیاورد. همانطور که سعی می کرد اطلاعات داده شده را ندیده بگیرد – اینکه الان همه چشمشان به اوست تا آنها را از این وضعیت بیرون بیاورد، و مخصوصا اینکه شاید الان آنچنان از او حساب نبرند ــ برگشت و با تمام مرگخوارانش روبرو شد که هنوز به او چشم دوخته بودند. با صدای بلند گفت: دیگه چی؟

گل سرسبد مرگخواران ریونکلایی، لودو بگمن، جلو آمد.

- کراب رو برای شناسایی محیط خارجی فرستادیم بیرون. دو تن از مجرب ترین کارشناسامونم اون پشتن، مشغول بررسی یه سری وسایل عجیب و مشنگی.

صدای هکتور و مورگانا از پشت تعدادی جعبه که روی هم چیده شده بودند و ارتفاعشان تا سقف می رسید شنیده شد.

- اینا رو ببین هکتور! مثل عصا می مونن! فقط نمی دونم چرا یه سرش سوراخه، از اون ورم چیزی معلوم نیست!
- اونا رو ول کن! این آناناسا رو ببین. پلاستیکین!

لرد به لودو چشم غره رفت. در همان لحظه که لودو لبخندی عصبی زد کراب وارد چادر شد، در حالی که شلوارش را مرتب می کرد.

- عه ارباب، اومدش!

کراب با وحشت به لرد نگاه کرد.

- چیزه ارباب من رفته بودم دست به آب همین.
-
- کـ- ک- کراب بگو چی دیدی... نفهمیدی اینجا کجاست؟
- نه والا... فقط این کنار نوشته بودن چادر سربازای جدید همین... یه ماشین مشنگیم از اون دور دورا داره میاد اینور.



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۵:۳۷ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۳
#55

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
مروپی گانت: همه آماده ن؟ یک،دو، سه! آآآآآآآآآآآآخ!

در کمال ناباوری و در جلوی چشم های بهت زده لینی و الادورا، لرد ولدمورت خنجری در قلب مادرش فرو کرده بود!

مروپی با دهان پر از خون به لرد ولدمورت گفت:
" تام... پسرم؟!"

لرد ولدمورت: "متاسفم مادر! نمیتونستم بذارم این کارو بکنی!"

لرد ولدمورت این را گفت که ناگهان صدایی شنید، خنجر را از قلب مادرش بیرون کشید و متوجه شد این آغاز درگیری بین دامبلدور، گلرت و آبرفورث است و زمان زیادی ندارد...



...گلرت چوبدستیش را بالا آورد و طلسمی شلیک کرد تا مانع آبرفورث شود و آریانا دامبلدور بدون توجه به میان آن ها آمد که...

لرد ولدمورت یک سپر ظاهر کرد و طلسم گلرت به جای آریانا به آن سپر خورد و کمانه کرد، به سقف خورد و سقف را متلاشی کرد...



...بعد از چند دقیقه و در میان خرابه ها و گرد و خاک، دامبلدور، گلرت، آریانا و آبرفورث برخاستند که... آبرفورث یقه دامبلدور را گرفت و گفت:
"این یارو کی بود که از غیب ظاهر شد و سپر ظاهر کرد؟"

دامبلدور زد زیر دست های آبرفورث و او را به کناری پرت کرد و گفت:
"نمیدونم! فقط میدونم که من راهمو انتخاب کردم. آریانا معذرت میخوام، باید تنهات بذارم! من باید برم دنبال سرنوشتم! دنبال گلرت! سرنوشت، منو به سوی خودش میخونه!"




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
#54

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
صدای تلق تولوقی به گوش میرسه و لحظه ای بعد ایوان که استخوناشو به هم وصل کرده، در آستانه در ظاهر میشه. ایوان همینجوری که دو دستی تو سر خودش میکوبه که این چه بلایی ـه که سرشون اومده، جلو میاد و سعی میکنه نجینی رو از چنگ دامبلدور در بیاره و با آرامش از دستان لرد خارج کنه.

خوشبختانه اونقدر نجینی از پوشیدن لباس بنفش ناراحت و خشمگین بود که نخواد در این لحظه به ایوان حمله کنه و در عوض با آغوش باز نهایت همکاری رو برای پیوستن به ایوان انجام میداد.

ایوان با قدرتی که از یه اسکلت انتظار نمیره، دامبلدورو هل میده. دامبلدور تلو تلوخوران به عقب رونده میشه و بعد از اینکه پاشو رو لباس صورتی رنگ درازش میذاره، رسما تعادلش رو از دست میده و با صدای پاقی نقش زمین میشه.

ایوان بی توجه به دامبلدور، رو به لرد برمیگرده که حتی با وجود تغییر روحیاتش، همچنان شجاع و قوی ـه و با مهارت خودشو از گزند نیشای نجینی نجات میده.

- اربااااب! سرورم! مطمئنم نظر دامبلدور مبنی بر اینکه لباس قرمز بیشتر به پرنسستون میاد کاملا صحیحه.

لرد لحظه ای دست از پوشوندن لباس به تن نجینی برمیداره و ایوان از فرصت استفاده میکنه و نجینی رو از دستای لرد بیرون میکشه و در حالیکه اونو زیر بغل زده و به خارج از اتاق منتقل میکنه.

- اوه مادر گرام ارباب. به موقع اومدین! اوضاع خیلی خرابه.

مروپی نجینی رو میگیره و بعد از یکم نوازش کردنش، اونو به آرومی رو زمین میذاره و نجینی ـه خشمگین فش فش کنان راشو کج میکنه و تا میتونه از اتاق دور میشه.

مروپی نگاهشو از نجینی که تو پیچ راهرو ناپدید میشه برمیداره و رو به ایوان میپرسه:

- همه چی آماده س؟ هر سه داخل هستن؟

ایوان با حرکت سرش جواب مثبت میده و چهره مروپی حالت جدی ای به خودش میگیره.

- پس بهتره همه چیزو به وضعیت عادیش برگردونیم و مقدمات برگشتمون به زمان خودمون رو فراهم کنیم.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
#53

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
ایوان مدتی پشت در موند و این پا اون پا کرد،... درو باز کنه؟ درو باز نکنه؟ از یه طرف شخصیت لرد قدیمی اگه بود، قطعا با چند تا کروشیو از کادر خارجش می کرد، از طرف دیگه شخصیت لرد جدید ممکن بود از ورودش استقبال هم بکنه...
گلرت با خمیازه آخرش گفت:
- لردتون not only خودش از ای کیو پایینی برخورداره، but also از مرگخوارهایی برخورداره که از ای کیو پایینی برخوردارن! بکش کنار ببینم جوجه اسکلت!

و قبل از اینکه ایوان بتونه واکنشی نشون بده با یه حرکت ایوان رو نقش زمین کرد. کهولت سن ایوان بالاخره کار دستش داد و استخوناش به شکل کپه ای که سر ایوان روش قرار داشت، توی راهرو پخش و پلا شدن. گلرت خمیازه ش رو سر حوصله تموم کرد و در رو به آرومی باز کرد.

داخل اتاق، به شکل انکار ناپذیری به مهد کودک شباهت داشت. روبان های صورتی در اشکال مختلف، از در و دیوار و سقف و پنجره آویزون بودن. پرده ها بدون استثنا با گلدوزی هایی الهام گرفته از تصاویر قصه های بلاتریکس بلاکسسم آراسته شده بودن. و وسط این شاهکار هنری، لرد، ردای صورتی گل دار جدیدی به تن، با همراهی دامبلدور دامبلدور در حال کشمکش با چیزی بودند که دراز بود، بی وقفه می جنبید و با عصبانیت فش فش می کرد!

سر ایوان از لای پاهای گلرت توی اتاق رو دید زد و نالید:
-یا حضرت سالازار...!

نجینی مستاصل و درمانده تلاش میکرد از دست صاحب شیداش فرار کنه و لرد درحالی که شجاعانه از نیش های نجینی جاخالی میداد، پیراهن چین دار بنفش دخترونه ای رو به زور تن مار بدبخت می کرد. دامبلدور محض خالی نبودن عریضه دم نجینی رو با دست گرفته بود تا کمکی کرده باشه و در عین حال تلاش میکرد لرد رو متقاعد کنه بنفش، اصلا با رنگ فلس های مار جور نیست و بهتره به فکر رنگی مثل قرمز گل سرخ باشن!


ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۳۰ ۱۹:۳۲:۲۴
ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۳۰ ۱۹:۳۷:۳۱



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۳
#52

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
خلاصه:

لرد قصد داره با زمان برگردان به زمانی برگرده که آریانا کشته می شه.لرد فکر می کنه اگه بتونه جلوی کشته شدن آریانا رو بگیره موفق می شه که دامبلدور و گلرت رو بطرف سیاهی بکشونه.
لرد و مرگخوارا به خونه دامبلدور می رن و هر دو جادوگر رو راضی می کنن که همراهشون برن.لرد به مرگخوارا دستور می ده این دو تا رو تبدیل به جادوگرای سیاه بکنن.(دامبل زیادی سفیده و گلرت زیادی سیاه)
مرگخوارا تلاش میکنن هر دو رو کمی متعادل کنن.ولی این وسط تعادل لرد به هم می خوره و اخلاقش عوض می شه و کم کم به سفیدی می زنه!.مروپی به مرگخوارا می گه که تغییر دادن گذشته ممکنه عواقب وحشتناکی داشته باشه.مرگخوارا تصمیم می گیرن اوضاع رو قبل از این که بدتر بشه درست کنن.
_______________________

ایوان بعد از خوردن مقادیر زیادی کتک از بلاتریکس, گلرت را تحویل گرفت و به جستجوی دامبل پرداخت.
-ریییییشششششووو....پییییریییی....فسییییل....جسد؟کجایی؟

گلرت با بی حوصلگی خمیازه ای کشید.
-یه ساعته منو الکی دنبال خودت می کشونی.اینجوری که نمی تونی پیداش کنی.باید به مکان های مورد علاقش سر بزنی.مثلا آشپزخونه.اتاق خیاطی.اگه مهد کودکم داشته باشین که شانس پیدا کردنش بیشتر می شه.

مسلما خانه ریدل چنین مکان های بی مصرفی نداشت.حتی غذاهایشان را هم در شکنجه گاه آماده می کردند.لرد سیاه معتقد بود نفرت و دردی که در فضای شکنجه گاه جریان دارد عطر و طعم خاصی به غذاها می دهد.
ایوان با ناامیدی در حال جستجو بود که سرو صدایی از دفتر کار لرد سیاه توجهش را جلب کرد.

-تو سلیقه افتضاحی داری.آخه کی دیدی رنگ بنفش یاسی به سبز بیاد؟
-تو متوجه نیستی.من دارم سعی می کنم یک تضاد خارق العاده ایجاد کنم.تو کار من دخالت نکن.
-چرا این قدر تکون می خوره؟دمشو بگیر ببینم این یقه اندازه شه یا نه.بس که لاغره فضای کار زیادی هم نداریم!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۳
#51

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
آماندا که لی لی کنان در حال صدا زدن آلبوس بود و تمام وقار مرگخواری خودش رو از یاد برده بود، در اقصی نقاط خانه ی ریدل ها آلبوس را گشت ولی از آنجایی که جوینده در اکثر مواقع یابنده نیست، هر قدر بیشتر گشت، کمتر یافت.

از توی انبار ریدل ها
یکسره رفت به آشپزخونه
آناکین و لینی رو ببین
چه دل فزا، چه دل نشین
اینجا دوید، اونجا دوید
گوشه کنارو سر کشید
نه آلبوسو دید، نه گلرتو دید!

( )

همون یک طبقه بالاتر! - پیش گلرت اینا:

ایوان که هنوز در صحت و هوشمندی نقشه ی مادر ارباب شک داشت، در اتاق را باز کرد و با دیدن صحنه ی روبه رویش خشکش زد!

بلاتریکس که وز موهایش بیشتر از همیشه شده بود، با یک دستش گلرت را چند سانتی متری بالاتر از خودش نگه داشته بود و با دست دیگرش مشت های متوالی ای به سر و صورت او میزد و مدام تکرار میکرد:
- بگو، لرد سیاه ارباب منه! من منظورم خودتی، نه من! :vay:

اما گلرت هر بار بعد از خوردن مشت، میگفت:
- لرد سیاه ارباب توئه، تو منظورم خودتی، نه من!

ایوان با دیدن وضعیت بلا در حالیکه سعی میکرد کمترین آسیب را از و ببیند، از پشت روی او پرید ولی به هر حال یه تیکه استخون چیکار میتونه بکنه در برابر بلای عصبانی؟!
- چته ایوان؟ چی شده؟ بازم رفتی فوتبال آمریکایی دیدی؟! همین الان حساب تو رو هم میرسم که بی اجازه روی من میپری مرگخوار بیییییییییب!

ایوان از شدت شخصیت پردازی افتضاح شخصیت ها توسط نویسنده انگشت به دهان در گوشه ای نشست و منتظر شد تا بلاتریکس بیاید و حساب او را برسد و بعد از تسویه حساب، موضوع را با او در میان بگذارد!



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
#50

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
ایوان و آماندا چند لحظه ای تو شوک فرو میرن اما با شنیدن صدای شنگولانه ی(!) لرد که از تو آشپزخونه شنیده میشه آب دهنشونو قورت میدن و با وحشت به هم خیره میشن.

مروپی نگاهشو از لرد ِ شنگول برمیداره و رو به ایوان و مندی میگه: منتظر چی هستین؟ باید همه چیزو به حالت اولش برگردونیم.

ایوان که زودتر از مندی توانایی مکالمه شو بدست آورده میپرسه: ولی آخه چطوری؟ تو کل این سوژه سعی داشتیم دامبلدور و گلرتو با هم به سمت سیاهی بکشونیم، حالا همه رو خراب کنیم؟

صدای بلندی که از سمت دیگه ای از اتاق شنیده میشه مانع پاسخ گویی مروپی به سوال ایوان میشه. گویا لرد چیزی رو شکسته بود!

ایوان با دیدن این وضعیت سریعا از حرفش برمیگرده و میگه: خب حالا چی کار میتونیم بکنیم؟

لبخندی رو لبای مروپی نقش میبنده. گویی تمام این مدت منتظر شنیدن همین حرف بوده و از قبل جوابی براش آماده کرده بود. بنابراین با آرامش جواب میده:

- کافیه دوباره به ذهن دامبلدور القا کنیم که آریانا به خاطر خودش و گلرت کشته شد.

آماندا با ناامیدی میگه: به همین راحتی؟ چطور میتونیم این همه رو که رشتیم پنبه کنیم آخه؟

مروپی نگاهشو به آماندا میدوزه و جواب میده: گلرت و دامبلدورو کنار هم قرار میدیم و دوباره و اینبار داستان حقیقی مرگ آریانارو وسط می کشیم. اونا خودشون همه ی پلای بینشونو خراب میکنن و ما فقط تماشا میکنیم.

آماندا و ایوان نگاه تردید آمیزی بین هم رد و بدل میکنن و تو صحت اجرای این نقشه اطمینانی ندارن.

- به همین سادگی؟

اما جوابی از طرف مروپی شنیده نمیشه. بنابراین ایوان به اطراف سرک میکشه و میگه:

- حالا دامبلدور کو؟ بهتره سریع تر این دوتارو با هم رو در رو کنیم.

آماندا موافقت میکنه و هردو از هم جدا میشن و یکی به دنبال گلرت و دیگری به دنبال دامبلدور به راه میفته.

مروپی بعد از رفتن آماندا و ایوان به یاد لرد و اهمیتی که این ماموریت براش داشت میفته. بنابراین برای راضی کردن لرد، خودش شخصا دست به کار میشه و در جهت مخالف اون دوتا و به سمت لرد به حرکت در میاد ...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.